۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

آرزوهايي براي تو، كه سبز مي خواهمت!


آرزوهايي براي تو، كه سبز مي خواهمت!

اول از همه برايت آرزومندم كه سبز شوي،

و اگر هستي، جهان را هم سبز بخواهي،

و اگر اينگونه نيست، دوران زردي ات كوتاه باشد،

و پس از اين خزان، زنده بماني و عاشق بهار شوي.

آرزومندم كه زمستانت فرا نرسد، اما اگر پيش آمد،

بداني چگونه به دور از آفت هاي خزان و سرماي زمستان زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،

برخي منتقد، و برخي همراه

از رنگهاي سبز و قرمز و آبي و سفيد و...

كه دست كم يكي در ميانشان

بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،

برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي،

نه كم و نه زياد، درست به اندازه،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زياده به خودت غرّه نشوي.

و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي

نه خيلي غيرضروري،

تا در لحظات سخت

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

مهم نيست كارهاي بزرگي انجام بدهي،

مهم اين است كارهاي كوچك را با عشقي بزرگ انجام بدهي.

و اين يعني مفيد بودن.

همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي

نه با كساني كه خودي هستند و اشتباهات كوچك مي كنند

چون اين كارِ ساده اي است،

بلكه با كساني كه خودي نمي داني و اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند

و با كاربردِ درست صبوري ات براي همه آنها نمونه شوي.

و اميدوام اگر جوان كه هستي

خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و به مقام بزرگي نرسي!

و اگر رسيدي، خوب تاريخ خوانده باشي و به عبرتهاي آن احترام بورزي!

و اگر پيري، به جواني احترام بگذاري و تسليم نااميدي نشوي!

چرا كه هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد

و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.

اميدوارم حيواني را نوازش كني!

به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يك سَهره گوش كني!

وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.

چرا كه به اين طريق

احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئيدنش همراه شوي. سبز شوي. بالنده شوي.

تا دريابي چقدر زندگي در سبزي يك درخت وجود دارد.

و چقدر زندگي در ميانه اين مردم است...

بعلاوه، آرزومندم روزي حكومتت را خودت انتخاب كني

زيرا در عمل به آن نيازمندي

و براي اينكه چندوقت يك بار

عكس رئيس جمهورت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: "اين انتخاب من است".

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان اربابِ ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن حق طلبي داشته باشي

و اگر زني، شوهر حق خواهي داشته باشي

كه اگر فردا در زندان باشيد، يا پس فردا شادمان در آزادي قدم بزنيد؛

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد.

اگر همه ي اينها كه گفتم فراهم شد؛

ديگر چيزي نمانده تا برايت آرزو كنم.

پس تو برايم آرزو كن. كه تو خوشبخت تري. كه تو سبز تري...

توضيح: اين قطعه برداشتي شخصي است از نوشته اي منسوب به ويكتور هوگو / بابك داد

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

پروژه تخريب سيدحسن خميني چرا و چطور انجام شد؟

پروژه تخريب سيدحسن خميني، چرا و چطور انجام شد؟
"جنبش سبز" هنوز كابوس حكومت است!
سخنراني آقاي سيدحسن خميني بنا به گزارشات، با ميل خود او نبود. ضمن اينكه قرار بود سخنران اول سيدحسن خميني باشد و سخنران بعدي احمدي نژاد و سپس رهبري سخنراني كند. اما احمدي نژاد با تصاحب تريبون، سخنرانيش آغاز كرد و آنقدر به سخنراني خود ادامه داد كه دو بار از سوي آقاي انصاري (از دفتر نشر آثار امام) محترمانه تذكر گرفت. با اين همه او اعتنايي نكرد تا زماني تريبون را به نوه امام واگذار كند كه "آقا" آمده باشد و حسن خميني فرصت نكند طولاني صحبت كند و يا نتواند صراحتا" از جنبش سبز حمايت كند. پرده دوم نمايش هم قرار بود در همين اثنا انجام شود؛ اهانتي سازمان يافته به نوه بنيانگذار جمهوري اسلامي در حضور و با سكوت تأييد آميز مقام رهبري.
به عقيده من روبوسي نمايشي آقاي خامنه اي با آقاي سيدحسن خميني، اصلا" به معناي دلجويي از وي نبود. از ديدگاه رهبري، اين روبوسي بيشتر شبيه گشودن آغوشي دوباره بر روي كساني همچون نوه امام بود كه بعد از گوشمالي توسط بسيجيان فدايي رهبري، مي تواند از "سران فتنه" دست بكشد و به آغوش رهبري بازگردد! اهانت ديروز بسيجيان به آقاي حسن خميني، يك تهديد ضمني ديگر هم در خود داشت كه هر كسي بخواهد با سران جنبش سبز موافقت و همراهي كند، حتي اگر نوه بنيانگذار جمهوري اسلامي باشد، با وي برخوردي سخت خواهد شد. اين پيام تهديدآميز بايد در مقابل دوربينهاي تلويزيوني ثبت و نمايش داده مي شد تا مراجع تقليد و ساير شخصيتهاي سياسي و از جمله آقاي هاشمي رفسنجاني كه در مراسم حاضر و ناظر بود، به درستي متوجه قاطعيت تصميم آقاي خامنه اي بشوند.
آيت الله خامنه اي نه در شروع سخنراني اش و نه در ادامه آن، هيچ واكنشي به اين اتفاق نشان نداد و برعكس با خونسردي اثبات كرد كه از توهين مستقيم بسيجيان تحت امر خود به نوه امامي كه ظاهرا" براي بزرگداشتش اجتماع كرده بودند، رضايت دارد. برخي خبرهاي رسيده مي گويد سردار نقدي رئيس بسيج به فرماندهان گروههاي بسيجي دستور مستقيم براي شعار دادن و ممانعت از سخنراني نوه امام صادر كرده بود. بنابراين تخريب سيدحسن خميني، با هدف ترساندن ساير شخصيتهاي سياسي و مراجع تقليد از همراهي با سران جنبش سبز صورت گرفت ولي از واكنشهاي ديروز و ديشب چنين پيداست كه نتيجه معكوس داده است!
پيش و بيش از همه خود سيدحسن خميني بود كه منشأ اين حركتها را شناخت و آن منشأ را به مخاطبان خود نشان داد. آنجا كه گفت:"تا بوده چنين بوده! هنوز بيست سال هم از رحلت امام نگذشته است!" و آنجا كه با زيركي به شعاردهندگان كف كرده گفت:"آقایان بگذارید وقتی ” رهبری” در جایگاه قرار گرفت ، طبیعتاً نسبت به این بزرگوار ابراز احساسات می کنید!"
با همه اينها سخنراني ديروز مقام رهبري، آشفته ترين سخنراني ايشان بود. آيت الله خامنه اي كه تسلط بسياري بر زبان عربي دارد، هشت مرتبه آيات قرآن را اشتباه و با لكنت در عربي خواند و در تشبيه دوران پيامبر و امام علي و ماجراي طلحه وزبير با زمان حاضر، بيش از گذشته افراط كرد و طبيعتا" دچار خطاهاي وحشتناك تاريخي شد. او خود را (علي) خليفه نخست بعد از پيامبر (امام خميني) ناميد، در حالي كه خليفه اول "ابوبكر" بود نه "علي". برخي مي گويند اشتباهات مكرر آقاي خامنه اي در نماز جمعه ديروز، ناشي از بروز بيماري آلزايمر در ايشان است. شايد بايد در مورد آلزايمر ايشان جدي تر تأمل كنيم، زيرا آقاي خامنه اي از يك سو آيت الله خميني را با "پيامبر" تشبيه مي كرد تا "قباي علوي" خود را با باقيمانده پارچه آن بدوزد، و همزمان فراموش كرد لحظاتي قبل سپاهيان تحت امر او با هلهله و سوت و كف، اجازه ندادند نوه كسي كه به پيامبر تشبيهش كرده سخن بگويد. شبيه واقعه اي كه در كربلا اتفاق افتاد و سپاهيان عمرسعد و ابن زياد با دستور عمرسعد هلهله كردند و مانع شدند نوه پيامبر سخنراني كند تا صداي حسين بن علي(ع) به مردم كوفه نرسد.
مي گويند تاريخ دو بار تكرار مي شود، يك بار تراژدي و بار ديگر كمدي! اما واقعه مراسم ديروز، به رغم ابعاد كميكي كه در بخش حكومتي اش داشت، يك تراژدي تلخ براي آقاي خامنه اي بود. زيرا با آنكه بارها گفته بود "نظام چشم فتنه سبز را كور كرده و همه چيز تمام شده است!" آيت الله خامنه اي ناگزير شد تمام وقت خطبه هايش را به تهديد دوباره جنبش سبز مردم ايران اختصاص دهد. سخنان آقاي خامنه اي، نشان داد جنبش نيرومندتر و قوي تر از قبل در بارگاه جور و ستم ولايت فقيه حضور دارد.
من در ميان تلخي هاي مراسم ديروز، نشانه هاي موثق يك پيروزي بزرگ را ديدم. و به تعبير بازمانده نينوا:"چيزي نديدم جز زيبايي!"
پي نوشت: در گفتگويي كه عصر امروز شنبه با راديوبين المللي فرانسه داشتم، از سپاه پاسداران به عنوان برگزار كننده اصلي مراسم سالگرد درگذشت امام و طراح لجستيكي و سياسي اين مراسم نام بردم كه با گسيل نيروهاي حقوق بگير بسيجي، تلاش داشت نمايشي از "بيعت مردم" با آيت الله خامنه اي ترتيب دهد. به رغم اعزام بيش از 49 هزار اتوبوس از سراسر كشور، جمعيتي كه صداوسيما نمايش داد با همه بزرگنمايي هايش، بيشتر از دويست هزارنفر تخمين زده نمي شدند. حال آنكه در اخبار رسمي از صداوسيما، اين رقم را تا مرز دو ميليون هم بالغ كردند.
مصاحبه ام را با راديو بين المللي فرانسه در مورد نقش سپاه و رهبري در رخداد 14 خرداد در فايل زير مي توانيد بشنويد. و يا در اين لينك متن آن را مطالعه كنيد.
اطلاع: بعد از سالگرد كودتاي انتخاباتي 22 خرداد، اميدوارم بتوانم در اين وبلاگ "خاطرات بعد از كودتا" را بنويسم و منتشر كنم. تا نظر شما چه باشد؟

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

مراسم امروز، "تست رواني جامعه" براي حذف موسوي و كروبي است!

تست رواني جامعه براي حذف موسوي و كروبي!

مراسم امروز، به صحنه تخريب "سيدحسن" و تسويه حساب با "طلحه و زبير" تبديل شد!

مراسم بزرگداشت بيست و يكمين سالگرد درگذشت آيت الله خميني، به عرصه اي تبديل شد تا نواده او "حسن خميني" را تحقير كنند و با شعارهاي "مرگ بر منافق" مانع سخنراني او در آرامگاه پدر بزرگش شوند. اين مراسم همچنين نمايشي صحنه آرايي شده بود تا وانمود شود يك "ملت ميليوني" از مواضع رهبري آيت الله خامنه اي حمايت مي كنند. احمدي نژاد رئيس جمهوري منصوب رهبري، در سخناني از "صيانت آراي ملت توسط مقام معظم رهبري" تقدير كرد و آيت الله خامنه اي، با نگاهي شخصي به "برخي" مواضع بنيانگذار جمهوري اسلامي، نزديكان آيت الله خميني همچون موسوي و كروبي را به "طلحه و زبير" تشبيه نمود و به تشريح "جنگ امام علي(ع)" با آن دو يار ديرين پيامبر پرداخت كه به گفته خامنه اي، بعد از سالها دوستي با پيامبر اسلام، به انحراف كشيده شده بودند و توسط امام علي به هلاكت رسيدند.

آقاي خامنه اي با اشاره به يكي از خاطرات دوران آيت الله خميني، تهديد كرد كه اگر مسئولان براي برخورد با فتنه ها، اقدامي نكنند، "مردم كار را يكسره خواهند كرد"! و بدين ترتيب، از حالا مسئوليت تمام اتفاقات احتمالي و برنامه ريزي شده بر عليه سران جنبش سبز را به گردن "مردم" بي نام و نشاني انداخت كه با پنجاه هزار اتوبوس به مرقد آورده شده بودند و "كار ناتمام مسئولان شناخته شده" را انجام خواهند داد!

روزهاي سخت و سرنوشت سازي در پيش است. سخنان امروز خامنه اي، "اعلام جنگ چندباره" است؛ جنگي با يك ملت معترض به راه انداخته و در طول يك سال اخير، بارها از سوي آنان تحقير شده و با همه سركوبهاي خونيني كه كرده، اما در نبرد با خواسته هاي برحق آنها شكست خورده است. اينك آقاي خامنه اي چاره اي ندارد جز آنكه "تست امروز" را نشانه موفقيت روش سركوب تازه اش بداند و به آن عمل كند؛ "اقدام خودجوش مردمي"! امروز سخنراني نواده آيت الله خميني، با شعارهاي عده اي بسيجي نيمه كاره ماند و هيچكدام از مسئولان حكومتي حاضر در مراسم و از جمله شخص آيت الله خامنه اي، هيچ ممانعتي از هتك حرمت نسبت به سيدحسن خميني صورت ندادند. اكنون حكومت وانمود خواهد كرد كه اقدام نيروهاي سازماندهي شده بسيجي يك "اعتراض خودجوش مردمي" بوده و سكوت ساير مردم، مي تواند حكومت را مجاب كند كه همين برخورد را با سران جنبش سبز انجام دهد. يعني به حذف سران جنبش به بهانه اقدام خودجوش مردمي مبادرت نمايند و مسئوليتي در قبال رخدادهاي تلخ بعد از آن نپذيرند. روشي كه نشان از "مسئوليت ناپذيري" آقاي خامنه اي در بيس و يكسال رهبريش دارد.

حوادث امروز، "تست رواني جامعه" بود. اگر پاسخ محكمي به اين تست داده شود، حكومت جرأت نزديك شدن كسي به سران جنبش را نخواهد داد. اما اگر به هر دليلي پاسخ مناسبي به اين روش حيله گرانه داده نشود، راه براي اقدام جدي تر حكومت تا قبل از سالگرد كودتاي انتخاباتي باز است و آيت الله خامنه اي كه هرگز مسئوليت تصميمات خود را نمي پذيرد و شجاعت لازم را براي قبول مسئوليت تصميماتش ندارد، با تكيه بر تست امروز جامعه، دستور مخفيانه برخورد خشن با سران جنبش را توسط "گروههاي خودجوش" صادر مي كند و در كناري مي نشيند تا مخالفانش توسط گماردگان عصباني اش حذف شوند. اينك بايد ديد مردم حقيقي (و نه ملت خودساخته حكومت) چه خواهند كرد؟ آيا مردم اجازه خواهند داد لشگريان امام فاسد، حق گوياني مانند موسوي و كروبي را به مسلخ ببرند و هلهله كنان، آنها را در نينواي ايران قرباني كنند؟ و آيا مردم "سياهي" روزهاي بعد از كربلاي ايران را تصور مي كنند؟

پي نوشت: از سكوت آقاي هاشمي رفسنجاني در قبال اهانت به نواده امام و باقي ماندن او تا پايان مراسم هنوز در حيرتم!

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

سخني با پيروان ولايت: آقا چه كرد با يك عاشق؟ با يك تواب؟

"آقا" چه كرد با يك عاشق؟ با يك تواب؟

سخني با پيروان ولايت

اين مطلب را اختصاصا" براي شما پيروان ولايت مي نويسم و مي خواهم سرنوشت دو تن را براي شما بازگو كنم كه يكي "عاشق آقا" بود و ديگري براي "توبه" به سوي آقا بازگشت ولي اكنون هر دو در زندان هستند و قضاوت را بر عهده خودتان مي گذارم. مي دانم علاوه بر وجدان و انصاف، خداوند به شما و همه ما انشاءالله شعور كافي هم عطا فرموده تا بعد از شنيدن كلامي، اگر آن را برحق يافتيم، به فرموده امام علي (ع) بر سبيل حق برويم، حتي اگر در دنيا بر ضررمان بود، به داوري حضرت حق دل قوي داريم. زيرا حتما" شما هم معتقديد ملاك سنجش عمل ما، نه فقط در اين دنيا، بلكه در اين دنيا و جهان آخرت و يوم الحساب قيامت است و در درگاه الهي، مخالفت با حق از هيچ دينداري پذيرفته نخواهد بود. سخنم با شماست. با شمايي كه به امامت آيت الله خامنه اي معتقديد و معتقديد بايد پشتيبان ولي فقيه باشيد تا به مملكت آسيبي نرسد. شمايي كه معتقديد ايشان يك مجتهد عالم و عادل و جامع الشرايط هستند و اطاعت از ايشان، اطاعت از رسول الله و خداوند است. شمايي كه براي دفاع از ولايت، حاضريد جان خود را فدا كنيد و ايمان داريد كه رضاي خداوند در اين دفاع شما از آيت الله خامنه اي است. شمايي كه براي اين عمل، مانند بسيجيان و سپاهيان، حقوق و مزايايي دريافت نمي كنيد. وام مسكن و خودرو نمي گيريد و فقط براي رضاي خداوند از ولايت فقيه دفاع مي كنيد. شمايي كه معتقديد به اينكه ايشان مصداق آيه "اطيعوالله و اطيعوالرسول و اولي الامر منكم" هستند. شمايي كه هنوز گوشي براي شنيدن سرنوشت دو بنده ي خدا داريد.

ابتدا سرنوشت كسي را مي گويم كه در طول سالهاي جنگ، جهادگر و فيلمساز روايت فتح بود. يك سنگرساز بي سنگر كه جوانيش را بر سر آرمانهاي انقلاب اسلامي گذاشت و جواني خود را براي دفاع از جمهوري اسلامي و ولايت فقيه صرف كرد و با دوربين خود، راوي روايت فتح رزمندگان بود. نامش را مي شناسيد و صداي پر حزنش را به خاطر مي آوريد. مي دانم. مگر مي شود شمايي كه روايت فتح را مي ديديد و اشك مي ريختيد، او و صدايش را نشناسيد؟ "محمد نوري زاد" را مي گويم. كسي كه چندين سريال ديگر هم براي دفاع از ولايت ساخت و عاشق مقام معظم رهبري و ولايت فقيه بود. كسي كه دو سال قبل در ميان هنرمندان مسلمان در حسينيه بيت رهبري، وقتي ايستاد تا در محضر "آقا" سخن بگويد، صدايش از عشق به رهبري مي لرزيد. كسي كه آقا را "پدر" خطاب مي كرد و مانند فرزندي با كمال خضوع و فروتني، پدر را از دسيسه هاي اطراف و اكناف زنهار مي داد. كسي كه گناهش فقط اين بود كه سه نامه دلسوزانه براي "پدر عزيز" خود نوشت و به همين جرم، به سلول انفرادي افتاد. و آن "پدر بزرگوار" كه سالهاي سال مورد عشق اين فرزند كوچكش بود، حتي يك بار سراغي از نوري زاد نگرفت و نگفت بر سر آن فرزند مشفق و دلسوخته اش، چه آوردند؟ و نپرسيد كه آخر چرا او را بابت "نصيحة للائمه المسلمين" گرفتند و به زندان انداختند و شكنجه كردند؟

آيا شما، شمايي كه مطيع ولايت هستيد، از نوري زاد "عاشق" تريد؟ آيا از او به "آقا" وفادار تريد؟ چند بار مانند نوري زاد، به همراه خانواده تان به افطاري هاي بيت مقام معظم رهبري دعوت شده و رفته ايد؟ چندبار بخت اين را يافته ايد كه "آقا" از فرزندانتان در پاي سفره افطاري بپرسند چه رشته اي مي خواني؟ چه كار مي كني؟ و آيا افتخار اين را داشته ايد مثل نوري زاد، طرحهايتان را براي فيلم ساختن يا نوشتن، براي شخص آقا تعريف كنيد و نظر مبارك ايشان را جويا شويد؟ اكنون نوري زاد كه عاشق رهبري بود، براي نگارش سه نامه محترمانه و دلسوزانه براي آقاي خود، در سلول انفرادي اوين است. نيمه شب بازجوها و مأموران زندان به سلولش مي روند و بر سرش مي ريزند و كتكش مي زنند و كسي صداي "هل من ناصر ينصرني" محمد نوري زاد به بيت مقام معظم رهبري نمي رساند. دخترش در فراق پدر مي گريد و مي سوزد و چشم به راه است. آيا سزاي كسي كه عاشق "آقا"ست و براي آنكه معشوقه اش را به گمراهي برده اند، نامه اي دلسوزانه به او نوشته و مانند فرزندي به او هشدارباش داده، اين است؟ آيا اين سرنوشت يك عاشق ولايت است؟

"آقا" عادل است. تبلور رأفت اسلامي و رحمت الهي است. اين مهرورزي علي وار را در تمثال مباركشان كه بر تابلوهاي تبليغات شهري نصب شده و تصاويري كه از لبخندهاي محبت آميزشان در صداوسيما نشان مي دهند، بارها و بارها ديده ايد. مي گويند "آقا" علي زمانه هستند. مي گويند خصائل نيكوي ايشان، رأفت و مهرباني پدرانه شان، عطوفت اسلامي شان، همان اندازه اي است كه صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش مي كند و شما مي بينيد. چند ديوار آنطرف تر از سلول انفرادي "محمدنوري زاد" كه هنوز در بهت و حيرت است از رفتار مأموران "آقا" و به عدالت علوي ايشان مي انديشد، يك زنداني ديگر هم نشسته و به درب بسته سلول خود چشم دوخته است. نام او "حسين" است. كسي كه از دامان "كفر" به دامان پرعطوفت اسلام بازگشت تا به زعم خود توبه كند و براي دوام ام القراي اسلام كار كند. حسين درخشان. يك روزنامه نگار و وبلاگ نويس كه بعد از مدتها انتقاد از حكومت اسلامي، روزگاري كه هنوز در خارج بود، از كارهايش توبه كرد و در حمايت از دولت و حكومت اسلامي مطالب زيادي نوشت و حتي بر عليه خود و دوستان و همفكرانش مطالبي نوشت و به نفع حكومت "الله" بر زمين، قلم فرسايي نمود. او ديگر مدافع دولت امام زماني آقاي احمدي نژاد بود و با اطمينان از اينكه مورد گذشت و بخشش اسلامي "آقا" قرار خواهد گرفت، به وطن خود بازگشت. قبل از برگشتن به ايران اسلامي، دوستانش به او هشدارباش دادند كه برگشتن تو خطرناك است، اما او يك سخن گفت كه شايد از اعتقاداتش برمي خاست و يا شايد از اشتباه محاسبه هايش. او گفت:" امام حسين(ع) گذشته حّر را بخشيد و توبه اش را پذيرفت. آيا گناه من از گناه حّر بيشتر است؟" او به طور غيرمستقيم گفت ولي عادل و مجتهد اعلمي كه رهبري ايران اسلامي را در اختيار دارند، جز بر سبيل امامان عمل نمي كنند. پس وقتي چنين است، من كه از حّربن يزيد رياحي، گناهكارتر نيستم كه بعد از عمري جنگيدن با امام علي و پسرانش، به دامان اسلام بازگشت و بخشيده شد و در نينوا در كنار امام حسين(ع) به شهادت رسيد.

حسين درخشان 19 ماه قبل با همين اعتماد به عطوفت اسلامي در كشورنايب امام زمان، به ايران بازگشت و در فيلمي كه از او منتشر شده، با خوش باوري مي گويد: "در نهايت به دليل مسافرتم به اسرئيل، احتمال دارد بين يك تا سه ماه زندان قابل تبديل به جريمه نقدي در انتظارم باشد!" او حالا 19 ماه است بعد از تحمل بدترين شكنجه هاي جسمي و روحي، در زندان اوين روز را شب مي كند و شب را به روز مي رساند.

باري! در زندان اوين، در يك سو "محمد نوري زاد" نشسته است و در سوي ديگر، "حسين درخشان". يكي عاشق آقا بود و يكي ديگر، تواب آقا! و هر دو به نوعي به عدالت و رأفت و عطوفت اسلامي آقا باور داشتند. در ميان اين دو نفر، هستند صدها نفر كساني كه جرمشان حق گويي است. جرمشان حق طلبي است. و در حكومتي كه قرار بود عدالت و حق را در اين ديار استبدادزده جاري كند، همگي اينان در بند و اسيرند.

چنين كه پرده دار مي زند همه را

كسي مقيم حرم نخواهد ماند!

خداوند هر آن بر ما مردمان، آياتي مي فرستد تا گوهر حقيقت را بازيابيم. آن آيه ها و نشانه ها، اينك مي توانند يك نوشته، يك پيام، يك فيلم يا يك نشانه كوچك باشند. نشانه حقيقت مي تواند يك "آه" باشد كه از سلول "محمد نوري زاد" مي شنويم كه عاشق آقايش بود و به خاطر يك انتقاد دلسوزانه ماههاست دربند است. نداي حقيقت مي تواند يك "آخ" باشد از سلول حسين درخشان كه دنيا و ظواهرش را واگذاشت تا به گمان خود به دامان اسلام و رهبر معظم بازگردد و مانند حّر توبه كند و زندگي كند. حقيقت مي تواند مقاومت نوري زاد باشد در برابر نوشتن توبه نامه به آقاي خامنه اي، كه "نخوت و غرور فرعوني" او را با ظاهري رحماني در صدا و سيما به ما و شما نمايش مي دهند. حقيقت شايد هميني باشد كه اينك فهميده ايم؛ اينكه وقتي قدرت در يك فرد جمع شد، از او موجود غريب و وحشتناكي مي سازد كه امروز در عمل آقا مي بينيم، موجودي كه نه به "عاشقانش" رحم مي كند و نه به "توبه كنندگانش" و نه به مردماني كه زير چرخهاي فساد و فقر حكومتش "له" شده اند. حقيقت مي تواند در سوي ديگر بارگاه فرعون زمانه ايستاده باشد. شايد اكنون حقيقت در ميان همين مردم ايستاده باشد. همين مردمي كه جرمشان حق طلبي است و به "فتنه گري" و اغتشاش و آشوب متهم شده و كشته مي شوند. شايد حقيقت اين بار نه در نزد ولي فقيه و "اولي الامر منكم" ساختگي حكومتش، بلكه نزد همين مردم مظلوم و به جان آمده باشد. مردماني كه مصداق "جماعت" هستند و دست خدا همواره با جماعت بوده و هست؛ چرا كه وعده داده:"يدالله مع الجماعه".

شايد لازم است در دينداري خود "هوشيار" هم باشيم و با چشماني باز "خدا را در ميان مردم" جستجو كنيم. مؤمنان حقيقي، زيرك و هوشيارند. خداي رحمان و رحيم و بخشايشگر، هرگز در بيت رهبري چنين ناعادل و زورگو و خونريز، گذاري نكرده و گذري نخواهد كرد. چنانچه در قصر هيچ فرعوني توقف نكرده است. آن نوري كه از بيت رهبري مي درخشد و برخي از شما را افسون كرده، "خورشيد" نيست؛ حتي "بازتاب نور خورشيد" هم نيست. دست بالا بازتاب نورافكن هاي ساختگي است در يك تكه حلبي، در يك قوطي خالي كمپوت! و برخي مي پندارند اين نور "خورشيد ولايت" است! اگر بدنبال نور هستيد در اين شب سياه، گاهي به آسمان نگاه كنيد، تا تلألؤ نور خورشيد حقيقي را در هزاران هزار ستاره اي ببينيد كه نامشان "مردم" است. خورشيد اقبال مردم سرزمين ما، به زودي طلوع خواهد كرد و آن نورافكن هاي ريا و قدرت طلبي، بي نور و كور خواهند شد. ترديد نكنيد.

اين روزها، حقيقت هر روز به شكلي عيان مي شود و از پرده بيرون مي افتد؛ امروز نوبت انديشيدن به سرنوشت نوري زاد است كه "عاشق" بود ولي جفاها ديد و يا انديشيدن به سرنوشت "حسين درخشان" كه توبه كرد ولي "حّر" (آزاده) نشد. و نوبت انديشيدن است به هزاران پرده ديگر حقيقت. كافي است به اين آسمان پر ستاره بنگريم كه سرشار است از آيه هاي حقيقت، به مردم.