ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

«قمــــار براي آزادي!»/ بخش پنجم خاطرات زندگي مخفي در ايران/ سايه ترس!

بخش پنجم خاطرات زندگي مخفي در ايران

سايه ترس!

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت جمعي و فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترك كرده بوديم. تهديدهاي تلفني آنها را ناديده گرفتم و به سمت جاده اي نامعلوم سفر كرديم. ما از صبح يكشنبه 24 خرداد در شمال كشور بوديم. روز سه شنبه خبردار شدم كه مأموران براي گروگان گرفتن فرزندم كمين كرده اند و در يك گفتگوي تلفني، خانواده ام را تهديد كردند كه مورد آزار قرار خواهند داد.

***

روز چهارشنبه در تهران مأموران امنيتي سپاه، "احمد زيدآبادي" را با همان حيله ي "آوردن يك بسته پستي" در مقابل منزلش شناسايي و هنگام آمدنش به منزل او را دستگير كردند. تعداد دستگيري ها در اين چهار روز بعد از كودتا، در كل سالهاي گذشته بي سابقه بود. آنها كه هنوز دستگير نشده بودند، خبر از يك فهرست 200 تا 500 نفره مي دادند كه به صورت فله اي به سراغشان رفته و دستگيرشان كرده اند. بيشتر بازداشتها در نيمه شبها و حوالي سحر رخ داده بود. بسياري از روزنامه نگاران و اعضاي ستادهاي انتخاباتي در نيمه هاي شب و با شبيخون نيروهاي امنيتي غافلگير و دستگير شده بودند. شخصا" احتمال كمي مي دادم با اين شلوغي بگيرو ببندها، كساني را براي دستگيري ما به جايي مثل شمال بفرستند. اما از طرفي سماجت آن دو مأمور كه حتي تا مدرسه ي پسرم هم رفته بودند و خيانت آن همسايه كه شماره تلفن تازه ام را به مأموران داده بود، برايم عجيب بود. شكل اين هجوم، بي سابقه بود.

وقتي موبايل را با اتوبوس به سمت تهران ارسال كردم، خيال مي كردم اگر مأموران آن را رديابي و پيدا كنند، لااقل براي مدت كوتاهي (حتي چند ساعت) دستگيري مرا به عقب خواهد انداخت. بلافاصله چالوس را به سمت رشت ترك كرديم. يعني دوباره به جهتي برگشتيم كه از آن سمت آمده بوديم. در ميدان مخابرات چالوس خيلي بيشتر از سالهاي قبل، مي شد نيروهاي مخفي اطلاعاتي را تشخيص داد. كساني كه به نيروهاي "شكار آزاد" يا چيزي شبيه اين شهرت دارند و غالبا" خبرچيني مي كنند و به تازه واردهاي مشكوك "گير" مي دهند تا شايد قلابشان يك ماهي صيد كند. گاهي قلاب آنها ماهي مورد نظر نهاهاي امنيتي را صيد مي كند و گاهي با كشف مشروبات الكلي و يا تذكر براي بدحجابي، قضيه را ختم مي كنند! اين نوع خبرچيني و ديده باني را در ورودي و ميادين اصلي بسياري از شهرها ديده بودم و بخصوص با نحوه عمل شكارچي هاي ميدان مخابرات چالوس از قديم مختصري آشنايي داشتم.

ماشين هاي گشت و بسيجيان و لباس شخصي هايي كه بي سيم بدست داشتند، در سطح شهر چالوس و در طول مسير جاده هاي شمال، به وضوح مانور قدرت مي دادند و جلوي هر ماشيني را كه مي خواستند مي گرفتند و سرنشينان را بازجويي مي كردند. از چالوس كه بيرون آمديم، يك پژوي سياه رنگ سپر به سپر پشت سر ما مي آمد. از آينه نگاهش كردم. چهار سرنشيين داشت. بعد از دقايقي، ناگهان راننده پژوي سياه برايم چراغ زد و آژير داخلش را روشن و خاموش كرد و سرعتش را افزايش داد. به دخترم "مهسا" گفتم "نانسي" (سگش) را روي دست بغل كند، طوري كه نانسي از بيرون ديده شود. بطري آب معدني را بدست گرفتم و با تظاهر به بي خيالي، به آب خوردن مشغول شدم و راه دادم تا پژوي سياه رد شود. پژوي سياه از كنار ما با آهستگي سبقت گرفت، طوري كه يك ساعت به نظرم آمد. خيس عرق بودم و زيرچشمي سرنشينان اخموي آن را مي پاييدم. آنها با دقت داخل ماشين ما را نگاه كردند. "نانسي" روي دستهاي مهسا ورجه وورجه مي كرد و باد مي خورد. برگشتم و نانسي را نوازش كردم. مطمئن شدم اين دستها، آخرين چيزي را كه قبل از دستبند خوردن و زنداني شدن نوازش مي كنند، همين نانسي پشمالوست. ميلاد ضبط ماشين را بلند كرد و يك نوار جينگولي گذاشت. شايد همين چيزها باعث شد شك سرنشينان پژوي سياه كم شود و آنها با سرعت از كنار ما عبور كنند و تخته گار بروند. ميلاد گفت:" ديدي؟ بي سيم داشتن!" مهسا گفت:"نانسي ديگه برو بشين!" بطري آب را به ميلاد پس دادم. پژوي سياه با سرعت دور شد. متوجه لرزش دستهايم شدم. حقيقتا" نمي دانستم اين لرزش دستها به خاطر افت قند خونم بود و يا بابت ترس و وحشت چنين مي لرزيدم؟ يك شكلات خوردم و كمي آرام تر شدم. بايد با اين ترس كنار مي آمدم. بايد يك بار بنشينم و اين را براي خودم حل كنم. خيلي ابلهانه است كه يك مأمور، با ديدن رنگ پريده چهره ام، برايم دردسر درست كند. از آينه به نانسي نگاه كردم. آيا او مي تواند گاهي اينطوري اوضاع را عادي جلوه دهد؟ آيا تقدير براي او هم نقشي قائل شده است؟ دستهايم هنوز مي لرزيد. بايد يك بار براي هميشه بر اين ترس غلبه مي كردم. نبايد اين ترس مرا مستأصل و ضعيف كند. اما چگونه؟

آن شب در يك خانه ي نزديك به ساحل عباس آباد، وقتي بچه ها به خواب رفتند با خودم خلوت كردم تا اين قضيه را حل كنم. آرام به داخل حمام رفتم. ابعادش درست به اندازه سلول انفراديي بود كه در بازداشت قبلي چند روز در آن حبس شده بودم. يك و نيم در دو متر. در حمام را بستم و كف آن نشستم. تا چراغ حمام را خاموش كردم، ناخودآگاه به ياد آن زندانياني افتادم كه در يك چنين فضاي تنگ و تاريكي، اسيرند. نمي دانم چند ساعت گذشت. ذهنم به فضاي بسته انفرايم عادت كرد. خيالم را به كمك گرفتم تا بتوانم بر ترس هايم غلبه كنم. من هم از زندان، از شكنجه، از دوري از خانواده و دلبندانم و از مرگ مي ترسم. اما شايد بيشتر از اين مي ترسيدم كه روزي به خود بگويم چرا كاري شايسته ي اين روزهاي حساس نكردم؟ بالاخره آدم، آدم است و ترس؛ "رفيق بد" همه ي آدميان بوده و هست و خواهد بود. اما شايد گاهي بشود براي مدتي اين رفيق بد را از خودمان دور كنيم. امروز حقيقتا" لرزيده بودم و اين رفيق بد، زيادي به من نزديك شده بود و داشت كار دستم مي داد. بايد مدتي دورش كنم. دنيا را چه ديدي؟ شايد براي هميشه، ترس از من فراري شد و ديگر برنگشت.

تنگي نفسم شدت گرفت: "خدايا در اين شب تار، به ياري زندانيان در بند و اسيران بشتاب. براي همه آنها در آن سلولها و قفس هاي تنگ، قلب و نفس باش!... "

فكر كردم اگر آن پژوي سياه، دستور توقف و بازرسي به ما مي داد، من در آن لحظه بايد چه كار مي كردم؟ آيا بايد مي ايستادم؟ اين كه نتيجه خيلي تلخي داشت. احتمالا" تا مدتي از سرنوشت دو فرزندم بي خبر مي ماندم و شايد از تصور اينكه مأموران چه بلايي بر سر آنها مي آورند،اي بسا حتي ديوانه مي شدم. اگر سرنشينان پژوي سياه دستور "ايست" مي دادند و من مثلا" فرار مي كردم، تا كجا مي توانستيم فرار كنيم؟ اصلا" مگر با شرايطي كه ما داشتييم، فرار و گريز خياباني و جاده اي مثل فيلمهاي پليسي ممكن بود؟ اصلا" بابت چه جرمي بايد چنان كار ديوانه واري مي كردم و جان خودم و بچه هايم را با تعقيب و گريز خياباني تهديد مي كردم؟ فكر كردم اگر امروز توسط آنها دستگير شده بودم و همين امشب، همين حالا در سلول انفراديي مثل همين حمام تاريك گير افتاده بودم، به چه چيزهايي فكر مي كردم؟ آيا احساس يك "بازنده" را نداشتم كه قبل از اداي وظيفه هاي انساني و حرفه ايم، در اين سلول زنداني شده ام؟ حالا كه توانسته ام با لطف خدا از چنگ آن مأموران فرار كنم و اين چند روز را دوام بياورم، بهتر است چه كاري انجام بدهم؟ همينطور فراري و مخفي بمانم و خفقن بگيرم تا اوضاع كشور آرام شود؟ يا اينكه در حين همين زندگي مخفي، كارهايم را با شدت و توان بيشتري انجام بدهم و به سهم خودم براي رسوا سازي حكومت كودتاچي تلاش كنم؟ شايد براستي اين عرصه ي آزمايش من باشد. اما آيا بايد در چنين وضعيت سختي امتحان شوم تا معلوم شود چقدر به آن حقيقت گويي و آزادي بيان كه شعارش را مي دادم، باور و اعتقاد دارم؟ آيا اينگونه بايد به خودم اثبات مي كردم كه همه ي تلاشهايم در نوشتن و گفتن حقيقت هايي كه باور داشته ام، حرف مفت نبوده اند و در معرض يك امتحان عملي سنگين، بايد جانب آنچه را حقيقت و عدالت مي دانم بگيرم؟

تلفن را برداشتم و شماره ي سيامك دهقانپور (صداي آمريكا) را گرفتم و برايش پيغام كوتاهي گذاشتم تا به اين شماره جديد تلفن كند. دقايقي بعد سيامك با حيرت و هيجان تماس گرفت و گفت تو كجايي؟ گفتم:"در سفر ناخواسته!... تصميم دارم بيام به برنامه تفسير خبر و صحبت كنم."

وقتي مختصري از ماجراي آن چند روز و قضيه فرار ما از خانه را شنيد، شوكه شد. گفت:"با اين بگير و ببندها، مصاحبه كردنت خيلي خطرناكه! خيلي ها رو تهديد كردن مصاحبه نمي كنن. ولي تو وظيفه اي نداري كه جون خودت و بچه ها رو به خطر بندازي و در اين شرايط سخت با صداي آمريكا مصاحبه كني. هرچند اين انتخاب با خودته."

گفتم:"به هر حال من تصميمم را گرفته ام. اما در شرايط جديد، بايد با يك سيم كارت جديد مصاحبه كنم. من شماره جديدم رو پنجشنبه برات ايميل مي كنم. چون ممكنه اين خط تازه رو هم بسوزونم." از آن هفته اول بعد از كودتا تا چهار ماهي كه در ايران مخفيانه به طور منظم و هفتگي در برنامه هاي تفسيرخبر جمعه شبها حاضر مي شدم، بيشتر از سي خط اعتباري موبايل خريدم و بعد از مصاحبه از كار انداختم تا از طريق رديابي تلفني اسير نشوم. اگرچه سه بار رديابي شدم و يك بار فاصله ي دستگيري من، كمتر از بيست قدمي مأموران بود و آنها تا سر كوچه محل اقامت ما رسيده بودند.

روز بعد در تنكابن در يك كافي نت ايميلها و كامنتهاي ووبلاگ را چك كردم. فيلترينگ اجازه نمي داد هيچ سايتي باز شود. حتي "بلاگفا" كه وبلاگم در آن قرار داشت، عملا" مسدود بود و نمي شد چيزي در وبلاگ نوشت. چند نفر از مخاطبان وبلاگم كه هنوز نمي دانستند بعد از كودتا بر سر من چه آمده، با نگراني و مهرباني برايم كامنت گذاشته بودند كه آيا آزاد هستم؟ و يا دستگير شده ام؟

اينترنت موبايل براي خبرخواني بهتر بود. شبكه ايرانسل چون طرف قرارداد (mtn) آفريقاي جنوبي بود، عملا" قادر به فيلترينگ سايتها نبود و اين روزنه باعث مي شد بتوانيم به وسيله موبايل، خبرهاي سايتها را بخوانم و ايميلها را جواب بدهم. هرچند نوشتن مطالب به روش پيام كوتاه (S.M.S) با گوشي موبايل بسيار وقت گير و سخت بود، اما در روزهاي بعد به همين روش، مطالبم را براي وبلاگ مي نوشتم و توسط موبايل در وبلاگم منتشر مي كردم و سايتها آن را منعكس مي نمودند. اين كار در روزهاي بعد البته خطرناك شد. چون جايي خواندم به وسيله "بلاگفا" به IP كاربران مي توانند دسترسي پيدا كنند و احتمال موفقيت رديابي را بيشتر مي كند. پس ضريب احتياط را بالا بردم.

حوالي ظهر چهارشنبه، يك بسته جوجه كباب و چند تا سيخ و ذغال و الكل و... خريديم و براي ناهار رفتيم به جاده ي عباس آباد- كلاردشت. در يك فرعي جنگلي، زير انبوهي از درختان سبز نشستيم و اولين غذاي بين راهي را با دستهاي خودمان درست كرديم و با لذت تمام خورديم. مدت مقاومت ما شده بود چهار روز! اين خيلي عالي بود. آيا به يك هفته خواهيم رسيد؟ نمي دانم!

نانسي عاشق استخوان بال مرغ بود و آن روز دلي از عزا درآورد. بعد از خطري كه ديروز از بيخ گوشمان گذشت، او هم بخشي از "پوشش" ما شده بود. چه كسي به يك خانواده كه سگ پشمالوي كوچولويي دارند شك مي كند كه پدرشان مثلا" روزنامه نگاري، نويسنده اي، چيزي باشد؟ صبح ريشم را كامل زده بودم و مثل آدمهاي الكي خوشي شده بودم كه بارها فروشندگان، به من پيشنهاد آبجو و ويسكي هم مي دادند! بايد همه رفتارهايمان، شبيه آدمهاي بي خيال و توريست هاي شاد باشد. بايد خيلي طبيعي رفتار كنيم. بايد هركجا رسيديم خودمان را بي خيال نشان دهيم. مسافراني كه با سگ كوچولويشان براي تفريح و عشق و حال آمده اند به شمال! همين. زير اين پوشش مي توانستم بنويسم. با صداي آمريكا و رسانه هاي ديگر و دوستانم حرف بزنم و كارم را بكنم. براي همين نقش پوششي ويژه، وعده هاي بال مرغ "نانسي خانم" بالا رفت. بساط جوجه كباب پشت ماشين بود و هر جا مي رسيديم، بچه ها بال مرغ كه خيلي هم ارزان است سيخ مي زدند و به نانسي مي رسيدند و من هم با موبايل، تايپ مي كردم يا خبر مي خواندم. موبايل را طوري مي گرفتم مثل اينكه دارم از دلبندانم و سگشان، عكس يادگاري مي اندازم!

در جنگل عباس آباد با بچه ها حرف زدم. خبرهاي تهران را برايشان گفتم و چند سايت را از روي موبايل نشان شان دادم. از دستگيريها، راهپيمايي سكوت و كشته شدن دانشجويان كوي و قتل عام مردم در جلوي پايگاه بسيج برايشان گفتم. هر خبري كه داشتم به آنها هم منتقل كردم و بالاخره از تصميمي كه گرفته بودم آگاهشان كردم. گفتم چند روزي فكر كنيد و بعد نتيجه را به من بگوييد. تصميم خودم را به آنها هم گفتم. من مي خواهم قبل از دستگير شدنم، هر كاري مي توانم بكنم تا بعدها پشيمان نباشم كه چرا آن كارها را نكردم؟ هر كسي در اين روزهاي حساس نقشي دارد و نقش من هم شكستن اين سد خفقان و سانسور بود كه با دستگيري ها و فيلترينگ شدت بيشتري يافته بود. اينها را البته با زبان خودشان، برايشان گفتم.

كمي رفتند و لابلاي درختها قدم زدند و با هم حرف زدند و مشورت كردند. "نانسي" بالا و پايين مي پريد و بين درختها براي خودش خوشحال بود. ساعتي بعد بچه ها برگشتند و گفتند حالا صحبت كنيم. گفتم: "بازم فكر كنيد و بدون عجله جواب بدين. اين تصميمي كه الان مي گيرين ميتونه مهمترين تصميم زندگي همه ما باشه. ممكنه اين تصميم به زودي باعث پيشموني شما بشه و مثلا" بخاطرش بي بابا و يتيم بشين. ممكن هم هست برعكس اين باشه. يعني همه چيز به خوبي پيش بره و مردم پيروز بشن و همگي برگرديم خونه و مدتها بعد، از اين كاري كه اين روزها كرديم و همگي هم انتخابش كرديم، به عنوان يك اقدام خيلي درست حرف بزنيم و حتي بهش افتخار كنيم. دنيا رو چه ديديد؟ اما بهتره اينجا كمي به طرف بد قضايا بيشتر گاه كنيم. كار خطرناكيه بچه هاي من!"

بچه ها با اينكه خيلي نوجوان اند و شايد معناي دقيق خطرهايي كه مي گفتم را نمي فهميدند، با روشن بيني و وضوح حرفهايشان را زدند و راستش دلم را حسابي قرص كردند. در اين مسير، ارزش هيچ چيز به اندازه داشتن همسفراني چنين يكدل و با صفا نيست.

ميلاد در بين حرفهايش گفت:" بالاخره خون ما از خون اينهايي كه كشته شدن رنگين تر نيست. اينهام يا بچه ي كسي بودن، يا باباي كسي بودن. من از اون دانشجوايي كه پريشب كشتن، باهوش تر يا بهتر نيستم. من دوست ندارم توي اين وضعيت كنكور بدم و برم دانشگاه كه دانشجوي خوبي بشم، به شرطي كه مثل گوسفند باشم وگرنه تا اعتراض كردم از بالاي خوابگاه پرتم كنن پايين. ما تا آخر اين كار باهاتيم بابا. مگه نه مهسا؟"

مهسا هم گفت:" بعععله.... فقط كاش ميشد!" ميلاد گفت:"ديگه بي خيال اون!"

مهسا ديگر اين جمله "اي كاش" را تكرار نكرد و هرگز نگفت "كاش چي ميشد"؟ اما بزرگترين دلبستگي هاي يك دخترك چهارده ساله و برادر هجده ساله اش، در "خانه" جا مانده بودند. دلبستگي هايي كه به آن مي گوييم تاريخ يك كودكي. ماهها بعد "مهسا" در نيمه شبي، هوس ديدن آلبوم عكسهاي بچگي اش را كرد. سه تايي شبي چشم بر هم گذاشتيم و در خيال، تجسم كرديم آن عكسهاي غايب كودكي هايشان را. مهسا در خيال يك عكس را مي ديد و با ذهنش آن را توصيفش مي كرد:"كنار بالكن خونه شهرك غرب، تكيه داده بودم به نرده ها و تو يهو گفتي بگو سيب و عكسو گرفتي. گفتم بابايي آماده نبودم. ولي وقتي عكسا رو ديديم، چقدر خوب افتاده بودم!"

ميلاد عكس ديگري را مجسم مي كرد و آن را با جزئياتش شرح مي داد و من يكي ديگر را برايشان دوباره در ذهن تصوير مي كردم. همان روزهاي پر اضطراب دانستم آن "اي كاش" دخترم شايد اين بود كه:"اي كاش بچگي پاك بچه ها، قرباني بازي آدم بزرگهاي ناپاك نمي شد."

شب بعد ما ويلاي ديگري در حومه ي عباس آباد گرفتيم. يكي ديگر از آن هفتاد خانه اي كه در مدت چهارماه اجاره كرديم و شبي يا چند شبي در آن مانديم. از قضا در همسايگي ما، سه جوان بسيجي در ويلاي بغلي ساكن بودند كه تا نزديك صبح حرفهاي وحشتناكي مي زدند و با هم بگومگو مي كردند. ظاهرا" آنها در حادثه كوي دانشگاه تهران، جزو نيروهاي عملياتي بسيج بودند و حالا بعد از سركوب دانشجويان بيگناه، براي استراحت و عرق خوري مخفيانه به شمال آمده بودند. يكي از آنها حسابي پشيمان بود و دو نفر ديگر با او بحث مي كردند. اتفاقي در همان نيمه هاي شب افتاد كه آنها به من شك كردند. كم مانده بود بيخودي گير بيفتيم. آن هم قبل از اينكه "اثرگذاري در روزهاي خانه به دوشي" را حتي شروع كرده باشيم. به سرم زد همان نيمه شب بار سفر ببنديم و باز راهي شويم. اما "ترس" مرا به حال خودم رها كرده و وحشت از دلم رفته بود و اين كم چيزي نبود. ماندم و بعد دانستم در آن نيمه هاي شب، تقدير ديگري در راه بوده است. گاهي تقديرها، تدبيرهاي ما را كامل مي كنند و آن شب هم چنان شد...ادامه دارد.

برگي از نوشته هاي بعد از كودتا: از امروز پاي هر بخش از اين خاطرات، برگي از مطالبي را كه در ايام بعد از كودتا در وبلاگم و يا در سايتهاي خبري منتشر مي كردم، مي گذارم. نوشته زير؛ بخشي است از يك مطلب كه در هفته دوم كودتا نوشتم و منتشر كردم. مي توانيد متن كامل اين نوشته را (اينجا) بخوانيد. اما بخشي از آن:

{بر اساس ديدگاه شخصي ام، گمان مي كنم «نظام» در يك بازي «باخت – باخت» حضور يافته كه رخداد 22 خرداد88 را وارد حوزه «عبرتهاي بزرگ» تاريخ براي آيندگان خواهد كرد.و در پايان اين معركه، نه از تاك نشان مي ماند نه از تاك نشان!

در شرايط فعلي «چيزي شبيه به معجزه» مي تواند اين آب رفته را به جوي بازگرداند و اقدامي صورت بگيرد كه دل داغديده مردم ما را، آرام و شاد و باانگيزه نمايد. مردم با هوشياري «الله اكبر» شبانه و «راهپيمايي سكوت» روزانه خود را ادامه مي دهند. خوشبختانه ميرحسين موسوي بر «عهد حسيني» خود باقي مانده است. مردان بزرگ تاريخ مانند «حُــّر» و «امام حسين» و «گاندي»، درست در همين بزنگاههاي حساس، «بازشناخته» مي شوند و گاهي به طرز شگفتي آوري، حماسه خلق مي كنند. بايد ديد در ميان رجال سياسي كشور ما، آيا مرد شگفتي سازي مانند «حُــّر» هست يا نيست؟ كسي كه به دفاع از مردم بي پناه ايران به صف آنها بپيوندد و از ادامه ظلم بيشتر بر آنها جوانمردانه جلوگيري كند؟ و اگر هست «معجزه اميدبخش» او براي پايان دادن به «جراحتهاي عميق مردم» كدام راهكار خواهد بود؟هرچند هر يك از مردمي كه به دفاع از حق خود برخاسته اند، خود يك «سردار آزاده» مانند «حُــّر» هستند و ايران همواره سرشار بوده است از «سربداران».}

بخش اول خاطرات.

بخش دوم خاطرات.

بخش سوم خاطرات.

بخش چهارم خاطرات.

و

فيس بوك بابك داد

۸ نظر:

خصم استبداد گفت...

درود

ناشناس گفت...

بابک جان بعنوان یک سپاهی فراری از شما و شجاعتت تشکر میکنم و واقعا نظام در یک بازی باخت باخت قرار گرفته است که هر حرکتش باخت است و تمام راهها را هم بر روی خود بسته است

ناشناس گفت...

آقای داد از شما یک خواهش دارم اگر توانستید روی آن فکر کنید
این پیشنهاد را به بسیاری از وبلاگها و سایتها دادم ولی جوابی ندادند
لطفا قسمتی را برای استفتاء از مقام ولایت قراردهید تا او را به چالش بکشیم و با طرح سوالات شرعی او را مجبور به جواب کنیم . جوابهای او برای معرفی چهره مزور او بسیار مفید است زیرا با پاسخهایی که میدهد و مقایسه عملکرد میتوان خیلی از چیزها را برای او جامعه روشن ساخت

ناشناس گفت...

آقای داد با سلام
میشه خاطراتتون رو همه اش را یکجا
بنویسید چون مثل این داستانهای پلیسی و پاورقیهای جذاب خیلی جالب
شده و ما طاقت صبر کردن برای قسمت
آینده رو نداریم

موفق باشید

ناشناس گفت...

نوشته‌های شما بسیار زیبا هستند و تأثیری عمیق بر خواننده می‌گذرد. روشن بخشی، اثر و انسانیتی که لابلای نوشتارتان موج میزند می‌بایست به انسانهای زیادی از هر مرز و بوم منتقل شود. لطفا بصورت کتاب، مستند خبری، داستان مصور، ..... انتشار دهید.

ناشناس گفت...

عالی
درود بر شما و فرزندانتان

ناشناس گفت...

eenja 11:30 shab hast va man daram dastaneh makhfi shodan va farareh shoma ro bad az jaryaneh koodeta dar Iran mikhoonam. Agar hamash neveshteh shodeh bood, ta sobh cheshm az een computer bar nemidashtam va mikhoondam. Shoma kheili ensaneh bozorgvari hastid. Adam az khodesh sharmandeh misheh. Omidvaram zendegi dar France ro ta hadi behesh adat kardeh bashid har chand midoonam keh hatman be khodetoon va bachehhatoon kheili sakht migzareh. Baratoon hamisheh doa mikonam.

الهام گفت...

سلام و درود بر شما آقای داد
نمیدونید وقتی در ایران بودید چند چشم نگران منتظر خبری از سلامتی شما و بچه هاتون بود و وقتی برنامه زنده شما از فرانسه پخش شد چقدر دلها خوشحال شد و الان همه چشمهای نگران منتظر شنیدن سلامتی شماست و ادامه این جریان که واقعا خودخواهی بقیه باعث آن شده که شما بزرگ مردی اینچنین از کشور خارج شوید
هر روز براتون آرزوی سلامتی و موفقیت داریم
دوستتون داریم و چشم به راهتون هستیم