ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

نبايد "بوي ترس" بگيري! بخش هشتم خاطرات زندگي مخفي در ايران


نبايد "بوي ترس" بگيري!

بخشي از خاطرات چهارماه زندگي مخفي در ايران

مقدمه: اين نوشته ها، برگهايي است از خاطرات چهارماه زندگي مخفي من و دو فرزندم در ايران. بعد از كودتاي انتخاباتي 22 خرداد 88 و در حالي كه از مأموران امنيتي كه حكم دستگيريم را در دست داشتند، مي گريختيم. خانه به خانه و شهر به شهر!

***

مهسا دوباره نق زد:"بابا اين پلاستيك، انگشت پامو ميزنه! انگشتم تاول زده!" من در حال رانندگي بودم، ميلاد جوابش را داد:"خب كفشتو دربيار تا پلاستيك رو دوباره جاسازي كنم!" مهسا كفشش را در آورد و به ميلاد داد. ميلاد "پلاستيك" را از كفش مهسا بيرون كشيد و كفي كفش را هم درآورد. بعد پلاستيك را زير كفي جاسازي كرد و كفي را دوباره داخل كفش كرد و به مهسا داد:"حالا كفشتو بپوش ببين راحتي؟" اين پلاستيك "ايده" مهسا بود كه با همفكري ميلاد تكميل و عملياتي شد. يك "ايده راهنما" براي روزهاي تلخي كه ممكن بود هرلحظه فرا برسند.

ظرف دو سه هفته، داشتن چند ايميل تهديدآميز، باعث شد حتي براي لحظه اي به خود اجازه خواب خرگوشي و غفلت ندهم. يكي از كساني كه پيغام گذاشته بود، به يك حكم دستگيري سيّار اشاره مي كرد كه طبق آن در صورت عدم تسليم به نيروهاي انتظامي يا قضايي، مسئوليت "هرگونه عواقب بعدي" را متوجه خود من مي دانست. سايه ي خطر حالا ديگر نزديك تر از هميشه بود. مصاحبه دوّم خود را با صداي آمريكا انجام داده و حالا ديگر راهم را اعلام كرده بودم:«خبررساني و تأثيرگذاري به قيمت خانه بدوشي و آوارگي!» براي همين آنهايي كه بدنبالم بودند، خيلي صريح تر تهديدم مي كردند. در اين بين يكي از مأموران ظاهرا" سعي داشت از لحني غيراداري و لابد روانشناسانه استفاده كند و نشان دهد خيرخواه من و خانواده ام است. او در يك كامنت در بلاگفا برايم نوشت:"آيا مي داني اينها بعد از دستگيري تو، چه بر سر زن و بچّه هايت مي آورند؟ بهتره خودت را تسليم كني!"

اين پيغام، يك اطلاع ضمني و مستتر هم در خود داشت كه خبر مهم و خوبي بود، مأموران هنوز نمي دانستند تركيب خانوادگي ما، چگونه است؟ و ما دقيقا" چند نفريم! از اين بي اطلاعي آنها تا آخرين روزي كه در ايران بودم، به عنوان يك اصل گمراه كننده استفاده كردم و همواره طوري درباره "خانواده ام" مي نوشتم كه معلوم نشود ما چند نفريم و تركيب اعضاي خانواده مان چطور است؟ با اين همه، سخت به فكر افتادم كه بالاخره بايد كارهايي براي "بعد از دستگيري" بكنم. يكي از آن كارها، نوشتن چند مطلب آماده بود كه بعد از دستگيريم، بتوانند به نوبت منتشر شوند و كار اصلي تر، اينكه تا حد ممكن بچّه ها را از سردرگمي در روزهاي بعد از دستگيريم بيرون بياورم. اينكه بدانند چه كارهايي مي توانند بكنند.

مهسا هنوز داشت با كفشش ور مي رفت. بايد سه ساعتي مي راندم تا به شهرستان بابل برسيم. لازم بود چند شهر از نوشهر دورتر بشويم تا امكان رديابي احتمالي را از بين ببريم. در نوشهر، مطلب تازه ام را در وبلاگ گذاشتم و وبلاگ تازه ام را هم در "بلاگر" ساختم. بايد از نوشهر دور مي شديم تا اگر از طريقIP اينترنتي و رديابي "بلاگفا"(سويس دهنده ايراني كه سابقه همكاري با دولت را دارد) تعقيب شديم، گير نيفتيم. اين را چند نفر در ايميل تذكر داده بودند كه با استفاده از سرويس بلاگفا؛ امكان رديابي آي پي توسط بلاگفا در سرتاسر كشور وجود دارد. بعدها برخي از وبلاگ نويسان از طريق آي پي لو رفته و دستگير شدند.

***

مهسا دوباره كفشش را پوشيد و با رضايت گفت:"آخيش، حالا بهتر شد!" ميلاد با شوخي گفت:"خب از اول به من مي گفتي اوسكل!" اعتراض كردم:"اوسكل ديگه چيه پسر؟" ميلاد گفت:" واااي بابا! باز بايد بگم؟ اوسكل يعني خنگ خدا!" تا دوباره شروع كرد مثل هميشه توضيح بدهد كه "اوسكل" پرنده حواس پرتي است كه گيج گيج مي زند و معمولا" انبار دانه هايش را گم مي كند و عاقبت هم بخاطر حواس پرتي از گرسنگي مي ميرد و... من و مهسا اعتراض كرديم كه:"اههه! اينو كه هزار بار گفتي!" مهسا كنايه زد:" البته اوسكل اسم مستعار ميلاده!" و خنديد. بعد پز داد:"حالا كه مي بيني اين فكر بكر، از ذهن همين مهسا خانوم تراوش كرده، آقاي دانشمند!" ميلاد حاضرجوابي كرد:"حالاااا! بعد از عمري يه فكر درست و حسابي از ذهنت جرقه زده، چقدر پز ميدي اوسكل؟"

با لحني جدي به ميلاد نصيحت كردم:" ميلاد جان! فرزند دلبندم! آدم به يه دختر خانم محترم همين جوري نميگه اوسكل! بايد بگي اوسكل خانم! يا بگي خواهر عزيز اوسكلم! يا بگي دوشيزه اوسكل!" هر دو خنديدند. مهسا چشم از دشت و كوه گرفت و به حرف آمد:" پسرها كه خيلي اوسكل ترن بابا! لابد به پسرها هم بايد بگيم جناب آقاي اوسكل؟ يا حاج آقا اوسكل!" گفتم:" به پسرها همينطوريم بگي اوسكل خالي كافيه! تازه از سرشون هم زياده!" ناگهان زيرلب به من گفت:"اي اوسكل!" پرسيدم:"با من بودي؟" خنديد.

با همان لحن جدي گفتم:" به بابات كه ديگه نبايد اينجوري بگي اوسكل خالي! من كه جزو پسرا نيستم! بايد بگي باباي اوسكل عزيزم!" ميلاد ادامه داد:"يا بگو بابا اوسكل دات كام!" مهسا طعنه زد:"ددي اوسكل چطوره!" و من گفتم:"فادر اوسكل بهتره! يا گادفادر اوسكل!" و همگي به خنده افتاديم. مي شد اين بازي را تا خود بابل هم ادامه داد.

گاهي لازم بود اينطور فشارهاي رواني ناشي از گريز را رد كنيم. فشارهايي كه بعد از هر مخفي كاري در كافي نت ها و يا تردد در جاده ها و عبور از ايست و بازرسي ها، گاهي كلافه مان مي كرد و ممكن بود عاقبت كار دستمان بدهد. از طرفي فكر جنايتهايي كه داشت در كف خيابانها و با تأييد شخص رهبر انجام مي شد، اعصابم را زير فشار بيشتري گرفته بود و از اينكه هيچ كاري جز اين از دستم بر نمي آيد، كلافه بودم. از طرفي چاره اي جز حفظ روحيه براي ادامه ي مسير و ماندن بيشتر نداشتيم. پس گاهي خودمان را مي زديم به بي خيالي.

***

ساعتي بعد باز سكوت در گرفت. وقتي من به فكر فرو مي رفتم، بچّه ها هم ناخودآگاه ساكت مي شدند و اين سكوت و غم زدگي، براي خانواده اي كه مي خواهد "وانمود" كند براي سفر تفريحي به شمال آمده، خيلي عادي نبود. از داخل آينه ماشين، دخترك معصومم را مي ديدم كه با خستگي و خواب آلودگي به دشت و كوه خيره شده بود. نمي دانستم اكنون به چه چيزي فكر مي كرد؟ آيا از اين گريز دائمي و مسيري كه مقصد بي انتهايش را نمي دانستيم، كلافه و خسته شده بود؟ آيا مي دانست چه رنجي مي برم از اينكه او و برادرش را در سالهاي شكوفا شدنشان، وارد چنين قمار بزرگي كرده ام؟ چشمهاي خسته اش، نگرانم مي كرد كه خستگي درونمان را فاش كند و در جايي كه نبايد، باعث دردسر و گرفتاري شود. اگر مويي از سر اين دو بچّه كم شود، آيا مي توانم تا آخر عمر خودم را ببخشم؟ طفلكي ها به جاي تفريح و شادماني هاي معمول نوجوانان، در حال گريز از دست مأموراني بودند كه كمترين مروّتي نداشتند. به جاي شادي و سبكبالي هاي بچه هاي همسن خود، مجبور بودند "فكرهاي بكر" براي زنده ماندن بكنند. نمي دانم كي و چطور ايده "كاغذ رمز" به فكر مهسا رسيد و گفت آن كاغذها را بنويسم و براي روز مبادا توي كفششان مخفي كنم. بيخود نيست كه ذهن زنها، احتياط بيشتري را برنامه ريزي مي كند. مي گويند جليقه ضدآتش و جليقه ضدگلوله و چند وسيله دفاعي ديگر را زنها اختراع كرده اند. شايد ساختار فكري زنها طوري است كه بيشتر از مردها جانب احتياط را رعايت مي كنند.

شب قبل مهسا گفت:"اين كاغذها را بنويس تا اگر خداي نكرده طوريت شد و يهو گرفتنت، بدونيم ما بايد برات چيكار كنيم؟" او هم فهميده بود خطر، در يك قدمي است و ممكن است مأموران چنان ضربتي فرا برسند كه جاي هيچ حرف و وصيتي باقي نگذارند. اما تا به توصيه اش عمل كردم، حس كردم دلش گرفت. غباري از غصّه روي صورتش نشست و حالا هم از آينه ماشين، مي شد آن غبار كدورت را در چهره اش ديد. شايد دختركم آن پيشنهاد را داد تا به روش خودش امتحانم كند و مثلا" بداند چقدر براي دستگير نشدن برنامه ريزي كرده ام و يا چقدر به موفقيت اميد دارم؟ شايد مرا تست كرده بود تا بداند چقدر آماده تسليم شدنم؟ به او توضيح دادم خيلي از آدمهاي سالم، در اوج سلامتي وصيت نامه مي نويسند، اما هر آدمي كه وصيتانه مي نويسد، لزوما" تسليم مرگ نمي شود و يا رو به قبله دراز نمي كشد، بلكه فقط مرگ را به عنوان يك واقعيت حتمي باور كرده است كه معمولا" سرزده از راه مي رسد. يك آدم دورانديش بايد براي بازماندگانش توصيه هايي بنويسد. اما همان آدم ممكن است تا لحظه ي آخر هم، با لذت و خوشي زندگي كند و سالها وصيت نامه اش روي طاقچه خاك بخورد. اما باز هم احساس كردم دلش گرفته. در آن لحظه كه به جنگلهاي جاده خيره بود، شايد به اين فكر مي كرد كه چه وقت مجبور خواهد شد آن "پلاستيك" را از زير كفي كفشش بيرون بياورد و كاغذ داخل آن را باز كند و به نوشته هاي داخل آن عمل كند؟ شايد به اين فكر مي كرد كه مرا كي و كجا دستگير مي كنند؟ و بعد از دستگيريم، بر سر آنها چه خواهد آمد؟

هفته دوم بعد از كودتا، به اين صرافت افتادم كه نبايد همه ي تخم مرغها را داخل يك سبد بگذاريم. به ميلاد و مهسا توصيه مي كردم هميشه چند قدم از من دورتر راه بيايند و اگر غفلتا" اتفاقي برايم افتاد بدون جلب توجه، از من دور شوند. به توصيه مهسا، مقداري پول و يك كاغذ را نوشتم و تا كردم و در كفشهاي آنها جاسازي كردم تا اگر غفلتا" دستگير شدم، آنها بتوانند خودشان را به جاي امني برسانند و طبق نوشته هاي آن كاغذ، اقدامات لازم را انجام دهند. شب قبل نشستم و كاغذها را نوشتم. اكانتهاي ورودي ايميل ها و رمز ورود وبلاگم و همچنين آدرس ايميل و شماره تلفن چند نفر از بهترين دوستانم را برايشان نوشتم كه در شرايط خطر بتوانند به بچّه ها كمك برسانند. به خصوص آدرس ايميل خبرگزاريها و سايتهايي كه بايد از دستگيري من مطلع مي شدند و خبر آن را منعكس مي كردند. اين كاغذ را در دو نسخه مشابه براي مهسا و ميلاد نوشتم و چون ممكن بود كاغذها خيس و يا پاره شوند، آنها را در پلاستيكي گذاشتم و كف كفش بچّه ها جاسازي كردم. وقتي داشتم كاغذها را در كفشها كار مي گذاشتم، به بچّه ها گفتم هرگز نبايد اين كاغذها را جلوي هيچكس دربياوريد و هيچكس نبايد از وجود آنها باخبر شود. هر وقت كه مشكلي براي من پيش آمد، فقط يك قول بدهيد؛ هر كاري كه غريزه شما گفت درست تر است، همان كار را انجام بدهيد. البته مأموران قاعدتا" با شما كاري ندارند، ولي اگر لازم شد بگوييد پدرمان ما را با اجبار و زور به اين سفر برده است. بگوييد ما از كارهاي پدرمان چيزي نمي دانيم و بعد كه به جاي امني و يا به خانه ي فاميلي رفتيد، طبق نوشته هاي روي كاغذها عمل كنيد و با احتياط خبررساني كنيد. شما بايد بتوانيد با اين روش، از چنگ آنها راحت شويد تا بعدا" كمك حال من باشيد. وقتي اينها را مي گفتم، اشك در چشم مهسا حلقه زده بود. ميلاد بغض داشت ولي با اصرار من با دقت به حرفهايم گوش مي كردند.

به آنها گفتم در طول اين شبها، متن هايي نوشته ام "براي مبادا" و در ميل باكس ايميل و وبلاگم ذخيره كرده ام. فقط كافي است از روي اين كاغذها، رمز عبور آنها را وارد كنيد و داخل اكانت ايميل و وبلاگ من بشويد و دكمه "ارسال" آنها را بزنيد. ترتيب منتشر كردن متن ها را هم برايتان نوشته ام. فقط مثل زماني كه امتحان درسي مي دهيد، بايد همه ي دقت خودتان را به كار بگيريد كه چيزي جا نيفتد. ميلاد به شوخي گفت:"اگر مثل امتحانات مدرسه باشه كه بايد بيخيال بشي!" مهسا گفت:"از حالا ميلاد رو رفوزه فرض كن!" بوسيدمشان و گفتم:"قربون بچه هاي خنگ خودم برم. ميدونم دارم ميخ به آهن مي گكوبم! ولي بالاخره آدم بايد تلاش خودشو بكنه!"

جداي از اين شوخي ها، و اگر چه اين حرفها يك سري توصيه هاي ايمني و براي حفاظت بيشتر بودند، ولي چون بوي نوعي "وصيت نامه" مي دادند، بچه ها را به ترس انداخته بود. براي همين از روز قبل، مهسا دچار همين اضطرابي شده بود كه حالا نشانه هايش در چشمهايش مي ديدم و نفسش "بوي ترس" گرفته بود. من از روي عمد، فتيله ي شوخي را بالا برده بودم تا كلك اين استرس و اضطراب را بكنيم.

در حالي كه از آينه به مهسا خيره شده بودم، بي مقدمه گفتم: "بچه ها! هيچ مي دونيد اين خيلي خطرناكه اگه "بوي ترس" بديم؟" مهسا اول نشنيد. بعد از كمي تأمل با تعجب پرسيد:"بوي ترس؟ مگه ترس هم بو داره؟" گفتم:"راستش تا حالا خيلي مطمئن نبودم ترس هم بو داره! ولي حالا فكر مي كنم ترس هم بايد يه بوهايي داشته باشه!" ميلاد باز مزه انداخت:"بايد بوي خيلي ناجوري هم داشته باشه!" گفتم:"پارازيت ممنوع اوسكل!"

***

مهسا دوباره پرسيد:"بابا نگفتي بوي ترس چيه؟" ميلاد صداي موسيقي را كم كرد و هر دو تايي، گوشهايشان را تيز كردند تا بشنوند قضيه ي اين بوي ترس چيست؟ "بوي ترس!" راستي چرا اين واژه به ذهنم رسيده بود؟ سالها كار مطبوعاتي زير سايه ي ترس، ترس از خطا نوشتن، خطا كردن و از گيرافتادن باعث شده بود با حالتي آشنا شوم كه اسمش را "بوي ترس" گذاشته بودم. به نظرم اولين اقدام را براي به دام افتادن، معمولا" همان آهويي انجام مي دهد كه رميده و ترسيده است و دارد از دست شكارچيان مي گريزد. آهوي رميده، بوي ترس مي دهد و بوي ترس او را به تله مي اندازد. اين بوي ترس بايد يك فرضيه روانشناسي باشد. من با پوست و استخوانم اين حس را به خصوص از فرداي كودتاي انتخاباتي تجربه كردم. از لحظه اي كه فرار و گريز و اختفاء آغاز مي شود، شايد بوي و حتي خوي آدم براي شكارچيان "نشانه دار" مي شود. شايد به ترشح آدرنالين خون يا اسيد خاصي از بدن و يا چيزي شبيه به اين مربوط باشد. شايد سگهاي شكاري از همين خصوصيت براي تعقيب شكارها استفاده مي كنند. آنها بوي ترس را در شكاري كه ترسيده و رميده تشخيص مي دهند. بوي تن و بوي نفسش را نشان مي كنند و بنابراين هركجا كه شكار مي رود، شكارچيان مي توانند نفس و بوي عرق بدن او را رديابي كنند و بالاخره به دامش بياندازند. به نظرم در هنگام فرار يا زندگي مخفي، گاهي اولين اشتباه، مي تواند آخرين اشتباه و حتي فاجعه بار باشد. چون بي آنكه بداني، در چهره ات حسي از ترس و احتياط هست كه شامّه مأموران نسبت به آن حساس است و من اسم آن را "بوي ترس" گذاشته ام.

آدمي كه مي گريزد، همواره يك يا چند سايه را بدنبال خود ببيند. تا برمي گردد، آن سايه ها محو مي شوند. اما باز كه به رفتن ادامه مي دهد، حس مي كند سايه ها درست پشت سرش هستند. باز بر مي گرد. باز سايه ها محو مي شوند. اين برگشتن ها و سرك كشيدنها، كم كم به عادت آدم تبديل مي شود و خودش يك علامت مي شود و گاهي همين يك علامت، براي مأموران و يا خبرچينها كافي است تا شكار را به دام بياندازند. در هفته اول، حس نگراني چهره ام چنان واضح بود كه به راحتي مي شد تشخيص داد كه از چيزي و يا از كسي گريزانم. به سادگي مي شد فهميد صيدي رميده ام. در هفته هاي بعد، با خودم فكر كردم بهترين كار، "هجوم به سمت ترس" است. بايد ترس را فراري داد وگرنه او ما را به دام مي اندازد. همراه بودن بچه هايم، باعث مي شد دقت خيلي بيشتري بكنم. حس مسئوليت چندبرابرم، مرا هشيارتر و مسئول تر كرده بود. شايد بدون وجود آن همه هشياري و احساس مسئوليت براي جان بچّه هايم، اگر فقط قمار بر سر جان و آزادي خودم بود، خيلي زودتر از اين به دردسر مي افتادم و همان ماهه اول دستگير مي شدم. براي حفظ روحيه بچه ها، مجبور بودم آرام و شاد باشم و همين رفتارها، "بوي ترس" را از ما دور مي كرد. جايي خوانده بودم "پشه‌كش‌ها" پشه ها را نابود نمی‌كنند، بلكه تو را مخفی می‌كنند! آن‌ها حس پشه‌ها را از كار می‌اندازند، بنابراين پشه‌ها نمی‌توانند بفهمند كه تو كجایی! پشه كشي كه ما با خود به همراه داشتيم، به رغم همه مشكلات و دردهاي جسمي و فشارهاي روحي ناشي از فرار و اختفاء، شادي و اميد بود. اين باور كه كاري كه مي كنيم، درست ترين كار در شرايط فعلي است، بوي ترس را از ما دور مي كرد و شامّه ي مأموران ولايت مدار را از كار مي انداخت.

باور داشتم اين خاك خوب، حتما" ارزش آن را دارد تا براي نجاتش از دست كساني كه حقيقتا" غاصب و ويرانگر آن هستند، تا سرحد مرگ و تا سرحد خطر پيش برويم. من نيّت كرده بودم تا انتهاي اين خط را بروم. تا آنجايي كه شايد روزي بچّه هايم مهسا و ميلاد، در نبودنم مجبور شوند كفشهايشان را باز كنند و از كاغذ و نوشته هاي داخل كفشها استفاده كنند. روزي كه من در هر وضعي كه باشم، مي توانم به خود ببالم كه به حق و به وظيفه خود در برابر اين خاك عمل كرده ام. اينگونه ما به ترس هجوم برديم و شكارچي ها بارها گمراه شدند.

در بخش بعد درباره "رعنا" مي نويسم؛ دختري كه فرصتي يافته بود براي خدمتي به اين خاك و به ريشه هايش. و براستي كه چه سرو هاي سهي و چه صنوبرهاي رعنايي پرورده است اين خاك عزيز؛ ايران ما. پس ماجراي "رعنا" باشد براي وقتي ديگر.

ادامه دارد

همراهي در فيس بوك

۱۲ نظر:

ناشناس گفت...

خيلي خوشحالم با هشياري و دعاي مردم و همينطور حفظ روحيه خانواده تونستين اين دوره پر استرس رو بگذرونيد و باعث رسوا شدن اين حكومت جهل و جور و دروغ و جنايت بشين.

ناشناس گفت...

بادرودبه شما جناب دادگرامی
ازاینکه مطلبی جدیدمنتشرکردیدبسیارخشنودشدم زیرانشان دهتده بازگشت تندرستی شماست هرچندنسبی اما باعث خوشحالی من شد
برایتان بهترینهاراآرزومندم
ارادتمند:دکتراشکان

دکتراشکان گفت...

بادرودبه شما جناب دادگرامی
ازاینکه مطلبی جدیدمنتشرکردیدبسیارخشنودشدم زیرانشان دهتده بازگشت تندرستی شماست هرچندنسبی اما باعث خوشحالی من شد
برایتان بهترینهاراآرزومندم

ناشناس گفت...

آزادی نعمت قشنگیه و وقتی نداریش بیشتر قدرشو می دونی. خوشحالم که با خونواده از در بدری راحت شدین

فرزاد گفت...

ايمان به هدفي كه انتخاب كرديد واقعا قابل تحسين

ناشناس گفت...

درود بر شما آقای داد
اول امیدوارم که حالتان خوب شده باشد و رگ هایتان هیچ مشکلی نداشته باشند
دوما، خاطرات شما خیلی عالی هست و من را یاد آن روزها می اندازد فقط امیدوارم که این حکومت کودتا زودتر متلاشی شده و همه شما عزیزان در ایران خاطرات خوب بازگشت به وطن را بنویسید
پاینده باشید

ناشناس گفت...

baraytan arezouye salamati va pirouzi daram.

ناشناس گفت...

Iran hargez nachakhad mord.ba adaye ehtram.

داود گفت...

با سلام خدمت جناب آقای داد
چند وقتی بود که به بلاگ شما سر نزده بودم ودیشب که سر زدم تمام خاطرات آن دوره را خواندم. در مدتی که شما در تعقیب و گریز بودید من و خانواده مرتب برای اینکه شما دستگیر نشوید دعا میکردیم. خدا را شکر که از دست اینها رهیدید.امیدوارم سلامتی کامل وآزادی ایران بزودی حاصل شود.

Shokoufeh گفت...

چه خوب میشد اگه همه ی این خاطراتتون که منتشر کردین رو به صورت پی دی اف منتشر کیند به صورت یک کتاب تا چاپ کنیم و بین بقیه پخش کنیم

رضا رادمنش گفت...

خاطرات آنروزها را که بازگو مي کنيد چمدان سفر به گذشته را براي ما مي بنديد و ما ميهمان خاطره ها و دلهره ها مي شويم.......

زنده و سرافراز باشيد جناب داد از اينکه دستشان به شما نرسيد خوشحالم

ناشناس گفت...

aghey dad mamnoonam baraye zahamate shoma va azin ke maro ham dar nazarat va khaterat zendegitoon sharik kardin o mikonin. bebinam baghiye khaterat bad az entekhabato, (masalan dastan Ranaa ro, key mikhain benevisin ya dar inja post konin, ma hesabi moshtagh khoondaneshoon hastim. ba tashakor va dorood faravan bar shoma