ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

قمار براي آزادي!/ بخش چهارم

قمار براي آزادي!

خاطرات زندگي مخفي در ايران

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترك كرده بوديم. صبح يكشنبه در شمال كشور بوديم.

بخش چهارم:

«اگر مُراد نيابم، به قدر وُسع بكوشم.»

نسيم گرم سحرگاه سه شنبه 26 خرداد ماه، دود خاكستري سيگار را لحظه اي از من دور مي كرد، ولي بعد با فشار باد به داخل خانه ي اجاره اي باز مي گرداند. ويلايي كوچك و يك اتاقه در نوشهر. بدون اينكه بخواهم، خانه پر از دود شده بود! سيگارم به نيمه رسيده بود و "ندانم هاي بسيار" مرا محاصره كرده بودند.

هنوز تصميمي نگرفته بودم. "ندانم هاي" ذهنم آنقدر بودند كه تا كاسه سرم را باز مي كردم، هجوم مي آوردند و بدون نوبت بر سرم مي ريختند. براي صدمين مرتبه از خودم پرسيدم:"خب. چي داريم؟" و باز شمردم: ما حالا دو خط اعتباري موبايل ايرانسل داريم، (كه هنوز اينترنتش وصل است.) يك لب تاپ داريم، حدود صد هزارتومان پول و مقصدي كه معلوم نيست. بيماري قند دارم و داروهايي مثل انسولين كه بايد دائما" در يخچال نگهداري شوند و در سفر اين كار عملا" ممكن نيست. يك پسر كنكوري و يك دختر محصل داريم كه آينده شان دارد قرباني چيزي مي شود كه هنوز نمي دانم چقدر واقعي است؟ دارم براي چندمين مرتبه، خبر هجوم وحشيانه مأموران بسيج و پليس را به كوي دانشگاه با موبايل تايپ مي كنم و براي هر كسي كه مي توانم مي فرستم. از سر شب نشسته ام و با موبايل، خبر تايپ مي كنم و مي فرستم. در همين يكي دو روزه خبرهايي را كه پشت فيلترينگ و قطع ارتباطات تلفني و ايميلي مانده اند، بازنشر داده ام. سايتهاي خبري مختلفي فيلتر شده اند. اما سئوال بزرگ ذهنم هنوز اين است: در اين شرايط من واقعا" چه كاري مي توانم بكنم؟ و چه كاري بايد بكنم؟

آيا خودم را مخفي كنم تا آبها از آسياب بيفتند؟ اين چقدر ممكن است طول بكشد؟ يك هفته؟ دو هفته؟ يك ماه؟ آيا واقعا" توان خانه بدوشي و آوارگي آن هم با دو بچّه را دارم؟ آيا امكانش را دارم؟ آيا داشته هاي ما براي اين كار، حتي تا يك هفته هم دوام مي آورد؟

آيا برگردم و دستگير شوم و مثل دهها نفري كه خبر دستگيري شان را در همين دو سه روز شنيده ام، بروم زندان؟ آخر براي چه جرمي؟ و تا چه وقت؟ يك هفته؟ دو هفته؟ يك ماه؟... يك سال؟

با بچّه هايم چه بايد كنم؟ ميلاد تا چند روز ديگر كنكور دارد و حاصل سه چهارسال درس خواندنش، دارد هدر مي رود؟ آيا او به تصميمش كاملا" آگاهي دارد؟ آيا مي داند ممكن است بخاطر همراهي با من، تحصيل و آينده اش را قمار كند؟ چرا بايد آنها را هم در اين خطر بزرگ همراه كنم؟ بايد فكري براي آنها كنم. قبل از هر چيز، بايد خطر را به طور واقعي ارزيابي مي كردم. فعلا" به دو خبر نياز داشتم؛ اول اينكه مأموران چه مي خواهند؟ و تا حالا چه كرده اند؟ و خطر دستگيري چقدر واقعي است؟ و دوم اينكه آيا بچه هايم بدون من، در خطري مثل گروكشي از طرف مأموران هستند؟ اگر براي آنها خطري نيست، بايد بتوانم راضي شان كنم به خانه بستگان بروند. اما بدون دانستن اينها هيچ برنامه ريزي براي بعد نمي شد كرد.

از يك چيز مطمئن بودم. علاقه اي نداشتم به سادگي دستگير بشوم. در صورتي كه بخواهم به اندازه سهم خودم، با اين روند كودتايي و بازداشتهاي فلّه اي مقابله و مخالفت كنم، بايد كاري بكنم. غريزه ام مي گفت شايد بتوانم تا حد ممكن، دستگيري خودم را براي مأموران سخت كنم. براي اين كار بايد بتوانم ذهن مأموران تعقيب كننده خود را بخوانم و كار بعدي شان را حدس بزنم. بايد بتوانم يك پله از آنها جلوتر باشم. مي دانستم كه اين كار كوچكي نيست و من هيچ تجربه اي در اين مورد ندارم. يك قمار تمام عيار و ريسك بزرگي بود و حالا سئوال اصلي ذهنم اين بود:"كدام يك از اينها، از من ساخته است؟"

***

سيگاري روشن كردم و رفتم لب پنجره ي كوچك تا بازي دود و نسيم تكرار شود. قلبم درد مي كرد اما كلافگي نمي گذاشت بخوابم. انتخابات براي ما مردم به ستوه آمده، شبيه همين بازي "دود و پنجره و باد" شده بود. ما مي خواستيم با روشي قانونمند، دودهاي خفه كننده ي استبداد را از جامعه بيرون كنيم، اما حالا تمام فضاي كشور را آتش عصبيتي كور و فضايي كودتايي فرا گرفته بود؛ با دودهايي سياه و آزار دهنده! جالب اينكه گاهي اين استبداد سياه، مثل اين دود از درون سينه خود ما توليد مي شود و زبانه مي كشد و بر ما مسلط مي شود! يعني خود ما هم در اين وضعيتي كه گرفتارش شده ايم، كم بي تقصير نيستيم. چيزي كه خيلي از ما ايراني ها از آن اطلاع داريم و گاهي به خود انتقاد مي كنيم اين است كه خود ما يك نفر را براي نجاتمان انتخاب مي كنيم، بعد او را تا اندازه ي خداوند مقدّس مي كنيم، بعد نقد كردن او را حرام مي دانيم و بعد كه تبديل به يك ديكتاتور شد و بر خودمان مسلطش ساختيم، شعار "وا استبدادا" سر مي دهيم! در حالي كه همان استبدادي كه هنوز در درون ما وجود دارد، اكنون رشد كرده و خونريزي مي كند و حالا مثل همين دودها، موجب خفگي خود ما شده اند! به همين سادگي. دود هنوز از پنجره بر مي گشت داخل اتاق!

***

خورشيد سه شنبه داشت سپيده مي زد كه شروع كردم. اول شماره هاي دفتر تلفن گوشي موبايل را روي كامپيوتر تخليه و ذخيره كردم. شايد مجبور شوم اين گوشي را براي مدتي خاموش كنم و روشن كردن آن خطرناك باشد. براي برنامه اي كه در ذهن داشتم، به شماره دو سه نفر نياز داشتم تا بتوانم خبر بگيرم و از اوضاع منزل و حكم دستگيري ام، اطلاعات دقيق تري به دست بياورم. نشستم و يك برنامه كوچك ريختم. شماره تلفن "حاجي"(همسايه بسيجي مان كه كعب الاخبار محل بود) و شماره ي مدرسه ميلاد را برداشتم. كليه اطلاعات و عكسهاي خانوادگي روي گوشي را منتقل كردم روي لب تاپ و گوشي را ريست كردم و منتظر شدم بچه ها بيدار شوند. صبح سه شنبه بايد كار را شروع مي كردم.

تا ظهر قدم اول و دوم را با هم را برداشتم. با بچه ها رفتيم كنار گاراژ اتوبوسهاي مسافربري چالوس و كنار اتوبوسي ايستاديم كه تا يك ساعت ديگر به سمت تهران مي رفت. شايد اگر اوضاع امن باشد بچه ها را بتوانم راضي كنم به خانه بستگان بروند. شايد...

***

-"الو! سلام به حاجي عزيز؛ همسايه ي گرامي! با ما كه قهر نيستي انشاءالله؟ احوال شريف خوبه؟"

-" الحمدلله! شمايي آقاي داد؟ خودت هستي؟"

"حاجي" از طرفداران دوآتشه ي رهبر بود. مخزن اخبار مجتمع بود و واژه ي"آقا"(اشاره به آقاي خامنه اي) هرگز از زبانش نمي افتاد. روز جمعه 22 خرداد با افتخار گفت خانواده اش را به خط كرده و برده بود تا همگي به احمدي نژاد رأي بدهند تا دل "آقا" را شاد كنند. حاجي سرش درد مي كرد محض رضاي آقاي خامنه اي، حتي "خدا" را هم قرباني كند! در ميان حرفهايش به اطلاعاتي كه مي خواستم رسيدم و دانه اي را كه بايد، كاشتم تا شايد جواب سئوال بعدي را با آن پيدا كنم. دو مأمور لباس شخصي، ديروز دوشنبه و امروز هم به مجتمع مراجعه كرده و از چند همسايه درباره ما سئوالاتي كرده بودند. ظاهرا" ديروز بدون حكم ورود به منزل، مي خواستند در آپارتمان را بشكنند كه چندين خانواده از همسايه ها تجمع كرده و مانع از اين كار شده بودند.

حاجي گفت: " اخوي! فكر نكنم اين همسايه ها بتونن مانع مأمورها بشن. وقتي حكم تفتيش منزل رو بيارن ديگه كسي از اين همسايه ها جرأت نمي كنه بره جلو. حالا كجايي؟ چرا نمياي؟" كمي مكث كردم و گفتم:"حاج آقا! من الان چالوس هستم و دارم ميام تهران." خنده اي كرد و گفت:"كار خوبي ميكني آقاجون. بيا برادر!" حالا لازم بود تيري در تاريكي بيندازم، شايد كمكي كند. گفتم:"ميلاد تهرانه. امروز اومده مهرشهر تا مداركش رو براي كنكور از مدرسه اش تحويل بگيره. شايد تا يك ساعت ديگه كار ميلاد توي مدرسه تمام بشه، ولي من خودمو تا غروب مي رسونم حاجي."

گوشي را قطع كردم. رفتم و از متصدي فروش بليط پرسيدم:"اتوبوس تهران كي حركت ميكنه؟" گفت:"نيم ساعت ديگه!" گفتم:"اتوبوس مشهد چي؟" گفت:"يك ساعت ديگه! ولي شما اول تكليفتو روشن كن مسافر مشهدي يا مسافر تهران؟" گفتم:"دو تا مسافر داريم. براي مشهد و تهران. ولي قبلش بايد ببينم اتوبوسهاتون چطورن. بعدا" برمي گردم."

رفتم و داخل ماشين نشستم. بچه ها از گرما كلافه بودند. ميلاد آب خنك خريده بود و كنار داروها و انسولين گذاشته بود تا خراب نشود. كمي آب براي "نانسي" كف دستم ريختم و او ليس زد و نوشيد. دستم را كنار گاراژ شستم. توي فكر بودم چطور با بچه ها حرف بزنم؟ اگر خطري براي آنها نيست، چطور بايد آنها را قانع كنم به خانه برگردند؟ اما بالاخره بايد از يك جايي شروع مي كردم. نشستم داخل ماشين و ديدم هر دو چشم به دهان من دوخته اند.

- "ببينيد بچه ها! شماها توي زندگي سختي زياد كشيدين ولي سختي ها باعث شدن شما خيلي زود بزرگ بشين. نمي دونم اين خوبه يا بده؟ ولي مي دونم مي تونين اين وضعيتو خوب بفهمين. من الان يه تلفن زدم. اگر بعد از اين تلفن، مطمئن بشم براي شما خطري وجود نداره، ميخوام شما رو با اين اتوبوس بفرستم تهران. يا خونه ي خودمون يا پيش فاميل. پيش عموها يا عمه ها. الان فقط ميخوام مطمئن بشم اگه بريد خونه يا پيش فاميل بمونين، هيچ خطري شما رو تهديد نمي كنه و مجبور نميشم بخاطر شما برگردم. اگه اينطوري بود، دوست دارم روي حرف بابا حرفي نزنيد و سريع با اين اتوبوس بريد تهران. وقت زيادي نداريم. از طرفي اگر من هم تنها باشم، بهتر مي تونم دوام بيارم تا اوضاع كمي آرام بشه. انشالله به زودي همديگه رو مي بينيم..."

نيم ساعتي با بچه ها حرف زدم. اين سفر مي توانست خيلي طولاني و پر مخاطره باشد و بچه هايم گناهي نداشتند كه همسفرم در اين كوير وحشت باشند.بچه ها داشتند قبول مي كردند اگر مصلحت اين است، تابع آن باشند. اين قدم خوبي بود. دوست داشتم آن طور كه آن مأمور عصباني تهديد كرده بود كه از خانواده ام به عنوان گروگان استفاده مي كنند، دروغ باشد. يا تهديدهايي توخالي و از سر عصبانيت آن مأمور باشد. دوست داشتم من اشتباهي برداشت كرده باشم و آن مأمور در شب كودتا، از روي عصبانيت چيزي گفته باشد و اگر بچه ها به خانه ي خودمان و يا خانه اقوام بروند، خطري تهديدشان نمي كند. چقدر اين چند روزه دوست دارم خبر خوش بشنوم حتي اگر دروغ باشد. مثلا" بشنوم كودتا اشتباهي بوده و انتخابات باطل شده. زندانيان آزاد شده اند. براي هيچ روزنامه نگار منتقدي خطري نيست. دوست داشتم حاجي در تلفن مي گفت سفرتان را تمام كنيد، ديگر خطري نيست.

***

پنجاه دقيقه از مكالمه ام با حاجي گذشته بود. حالا بايد به مدرسه ي ميلاد تلفن مي كردم. مدرسه ي ميلاد ده دقيقه تا خانه مان فاصله داشت. بايد مي فهميدم آيا مأموران آنطور كه بارها شنيده بودم، از خانواده ي افراد براي به دام انداختن آنها به عنوان گروگان يا طعمه استفاده مي كنند؟ يا آنكه شنيده هاي قبلي شايعه بوده اند و خطري براي برگشتن بچه هايم نيست. شماره ي مدرسه ميلاد را گرفتم. يكي از كاركنان مدرسه تا صدايم را شنيد، مرا شناخت و با اعتراض گفت:

-"آقاي داد! ما به شما ارادت داريم ولي قبلا" هم عرض كرديم تحويل اوراق و پرونده دانش آموزان، فقط به پدر يا مادر بچه ها انجام ميشه. ما مدارك رو فقط به ولي بچه ها تحويل ميديم آقاي داد. ظاهرا" قراره الان آقاميلاد هم بياد! ولي اين كار قانوني نيست و حتي اگه پسرتون هم بيان، مدارك تحصيلي شون رو تحويل نمي ديم."

پرسيدم:" شما از كجا مي دونين ميلاد قراره بياد مدرسه؟ مگه كسي اومده دنبال مدارك ميلاد؟"

جواب داد:"والله نمي دونم دو تا آقا هستن. مثل اينكه مأموري چيزي هستن!"

پرسيدم:"اين آقايون هنوز هستن يا رفتن؟"

با بي حوصلگي جواب داد:"هنوزم توي حياط مدرسه منتظر آقا ميلاد هستن. ميگن با خود آقا ميلاد قرار دارن! چطور شما نمي دونين؟"

يخ كردم. يعني مأمورها تا مدرسه ي پسرم هم رفته اند؟ آيا "حاجي" بعد از تماس من، در كمتر از چند دقيقه مأمورهاي امنيتي را باخبر كرده و حتي نشاني مدرسه ي ميلاد را هم به آنها داده بود؟ آنها حالا منتظر ميلاد بودند. اما چرا بايد بچه ي مرا طعمه كنند؟

دقايقي گذشت. ميلاد ومهسا داخل ماشين، آهسته حرف مي زدند. ترس ضربان قلبم را بالا برده بود و خيس عرق بودم. زير لب دعاي "امن يجيب المضطر اذا دعاه" را مي خواندم و با خدايي نجوا مي كردم:

"خدايا! در اين وقت اضطرار و هول، لحظه اي نگاهم كن. فقط براي يك لحظه مرا ببين. من نمي دانم براي چه از خانه ام گريخته ام؟ نه جرمي مرتكب شده ام. نه خيانتي كرده ام. نه جنايتي. جز روشنگري، تحليل، خبررساني و نوشتن، كاري نكرده ام كه حالا مثل يك بزهكار متواري شده ام. خدايا! آنچه را براي ما به مصلحت ميداني، همان را گردن مي گذارم. قول مي دهم تا آخرش پاي اين قرار بمانم. اين عهدي است ميان من با تو."

موبايل زنگ خورد. با اين شماره جديد، من فقط با سه همسايه و از جمله "حاجي" تماس گرفته بودم. شماره تماس گيرنده ناآشنا بود و صداي بوقهاي مشكوكي كه شب فرار از خانه روي مكالمه با مأموران شنيده بودم، به گوش مي رسيد. مطمئن شدم رديابي مي شوم. مرد گفت:"آقاي داد؟... (سكوت كردم) من ميدونم كه اين خط تلفني شماست. ما تا همين الان توي مدرسه ي پسر شما ايستاديم تا ايشون بياد. متاسفانه نيومدن و مدرسه هم بخاطر تابستون زودتر تعطيل شده. البته ما به زودي آقا ميلاد رو مي بينيم و مي بريمش تا شما بالاخره آفتابي بشيد. به صلاحتون بود اين كارو شروع نمي كرديد و تسليم مأمورهاي ما مي شديد. حالا هم به صلاحته توي اين مدت، با راديوهاي بيگانه مصاحبه نكنيد تا مشكلات كمتري داشته باشيد. ما بزرگتر از شماها رو بالاخره به تله انداختيم. شما هم به زودي مهمان ما خواهي بود!"

با اضطراب گفتم:"من تا چند ساعت ديگه ميرسم تهران. دارم ميام. خانواده ام ديروز برگشتن تهران. شما كاري با ميلاد نداشته باشيد تو رو بخدا! من تا شب مي رسم."

با لحني عصبي گفت:"حالا بيا شما. درباره خانواده قول نميدم. هر كدام از اونا رو ببينيم، مهمون ما هستن تا بعد كه شما بياي." گفتم:"حكم بازداشت داريد؟" خنديد و قطع كرد. حالا اين خط هم لو رفته بود و حتما" رديابي شده بود. بايد از گاراژ اتوبوسها دور مي شديم. ولي لازم بود حقه اي را كه از نيمه شب به آن فكر كرده بودم، عملي كنم. گوشي موبايل لورفته ام را از هرگونه اطلاعاتي پاك كردم. آن را همانطور روشن گذاشتم ولي زنگش را قطع كردم كه اگر تلفن زدند، جلب توجه نكند. موبايل را جايي داخل اتوبوس چالوس- تهران، در جيب يك صندلي در رديف آخر اتوبوس گذاشتم. شاگرد اتوبوس آمد بالا و گفت:" مسافر تهرون هستين داداش؟" گفتم:" رديف آخر اين اتوبوس كه كولر نداره. هوا هم كه آتيشه. نه ما نيستيم. ممنونم داداش!" بدين ترتيب گوشي موبايل را راهي تهران كردم و از اتوبوس پايين آمدم.

اما هنوز مستأصل بودم. قضيه آنقدرها جدي بود كه همسايه بسيجي مان را هم به همكاري با مأموران مجبور يا تطميع كرده بود. اين خبر خوبي نبود. بخصوص براي برگشتن بچّه ها، كه حالا خيلي واضح تهديد شده بودند. اتوبوس حامل موبايل به سمت تهران حركت كرد. شايد اگر مأموران نايب امام زمان رّد آن را بگيرند، توانسته باشم يكبار ديگر مثل آن تركمان، نعل وارونه اي زده باشم و خطر دستگيري را كمي دور كرده باشم. شايد يك جايي در مسير، اين اتوبوس را متوقف كنند و به خيال دستگيري يك روزنامه نگار آن را بازرسي كنند. روزنامه نگاري كه حالا قصد داشت هزينه دستگيري خود را بالا ببرد. از آن روز، دوراني بر ما شروع شد كه هرگز تصورش را نمي كرديم. دوراني كه هر روز آن را مي شمرديم و هر لحظه اش را با صدايي به خود مي آمديم. روزهايي كه هر آن مي گفتم: امروز هم گير نيفتادم و كارم را كردم. امروز هم آنها و دستگاه امنيتي گروگان گيرشان را تحقير كرديم.

صداي آژير يك ماشين پليس مرا به خود آورد. بايد سريع از اين محل و اين شهر مي رفتيم و دور مي شديم.

"به راه باديه رفتن، به از نشستن باطل.

كه گر مُراد نيابم، به قدر وُسع بكوشم."

توضيح: چند روز بعد از آن سه شنبه، همكار روزنامه نگارم "عيسي سحر خيز" عزيز را در روستايي در حوالي شهرستان نور دستگير كردند و با شكستن دنده هايش او را به اوين بردند. سحرخيز در روزهاي بعد از انتخابات، از مكاني مخفي با رسانه هاي فارسي زبان مصاحبه مي كرد و با شجاعت به رسوا كردن ابعاد كودتاي انتخاباتي مي پرداخت. عاقبت او را در 12 تيرماه با گروگان گرفتن دختر 19 ساله اش در تهران، به دام انداختند. خبر دستگيري او را در همان روزها از دوستان شنيدم و متأسف شدم. مي توانيد شرح دستگيري او را در دفاعيه اش در دادگاه اخير بخوانيد.

عيسي سحرخيز و احمد زيدآبادي و عبدالرضا تاجيك و ديگران، در آن روزهاي سياه و سانسور و تهديدها، جانشان را در راه مبارزه براي آزادي بيان گذاشتند و هنوز هم دارند تاوان آن مبارزات را پس مي دهند. آيا قدر مبارزان آزادي را مي دانيم؟ جوابش سخت است...

فيس بوك

۱۴ نظر:

ناشناس گفت...

آقای داد درود بر شرفتان
به شما افتخار میکنم.

ناشناس گفت...

عمو بابک
فکر میکردم وقتی پارسال کنکورم قمار کردم...تنهام
الان که یکسال گذشته تو همون روزها میبینم داداشا و خواهرهای زیادی مثل میلاد شما داشتم. 

ناشناس گفت...

يك پسر كنكوري و يك دختر محصل داريم كه آينده شان دارد قرباني چيزي مي شود كه هنوز نمي دانم چقدر واقعي است؟

ناشناس گفت...

عمو بابک
فکر میکردم وقتی پارسال کنکورم قمار کردم...تنهام
الان که یکسال گذشته تو همون روزها میبینم داداشا و خواهرهای زیادی مثل میلاد شما داشتم. 

ناشناس گفت...

سلام آقای داد
من یک بار به شما ایمیل زده بودم ، اون موقع خبری نبود ، محتوای ایمیل هم در مورد سلامتی شما بود . . .
در هر حال به شما درود می فرستم و آرزوی سلامتی برای شما دارم ، یک خواهش هم داشتم :
اگر ممکنه زود به زود بنویسید ، حریصانه مطالب شما رو می خونم

خصم استبداد گفت...

درود برشما
خواهش و تمنا دارم اگر معذوراتي نداريدو امکان دارد فاصله خاطرات را کمترکنيد
با حرص وولع يادداشت هارا ميخوانم هفته اي چند بار سر ميزنم به اميد ديدن ادامه ولي متا سفانه خبري نسيت
تصور موقعيت شما را ندارم ولي دوستدار نوشته هايت وتوقع داريم زياد چشم انتظارمان نگذاريد.

ناشناس گفت...

dorood bar sharaf areyaeiat, omidvaram molayane kordele tarafdare dine al arabi be zode be zobaledane tarikh bepeivandand. movafagh va shad bashid....bedrood...

حسام از تهران گفت...

درود بر بابک داد ارجمند،

ﺗﻠﺎشﻫﺎ و نبرد شما در راه آزادی این مرز و بوم، مزد خداوندی را همراهش خواهد داشت. نمیﺩانم دیگر چه بگویم، بسیار اندوهناک است.

بر فرزندان شما نیز درود میﻓﺮستم و برای همه شما، آرزوی شادی و بهروزی دارم. فرزندان شما هر کدام، یک "بابک داد" هستند.

آقای داد، آزادی ایران را همه با هم و در این ﺳﻮی مرزها جشن خواهیم گرفت. به امید آن روز ...

ناشناس گفت...

درود بر شما
به امید آزادی ایران

ناشناس گفت...

درود بر شرف بابک عزیز و هوش و استعدادش در تحقیر دستگاه امنیتی نایب امام زمان!! لعنت بر خامنه ای و نوکران و آن حاجی نامرد همسایه که متاسفانه از این نامردان خداناپرست کم نداریم در این مملکت. به امید ازادی ایران و دیدار شما از نزدیک در ایران آزاد

ناشناس گفت...

اقای داد عزیز پارسال که در حال فرار و گریز بودید جندین بار شما را دعوت کردم چنانچه شیراز امدید در خدمت هستیم و امسال کانادا در خدمت شما می باشیم. ما هم چون شما نتوانستیم بمانیم و مجبور به هجرت شدیم. سالم و تندرست باشید. ز-ش

siamak گفت...

salam bar daash babak e gol

kheili doset daram ,vaghe,an ke too on chand maah ,hesaabi .. zadi be dastgaah e amniyati ye ali geda va yazid zamaaneh,, khaamaneh,eeh
dammet garam
siamak

ناشناس گفت...

نوشته‌های شما بسیار زیبا هستند و تأثیری عمیق بر خواننده می‌گذرد. روشن بخشی، اثر و انسانیتی که لابلای نوشتارتان موج میزند می‌بایست به انسانهای زیادی از هر مرز و بوم منتقل شود. لطفا بصورت کتاب، مستند خبری، داستان مصور، ..... انتشار دهید.

ناشناس گفت...

آقای داد شما گفتید:
خود ما يك نفر را براي نجاتمان انتخاب مي كنيم، بعد او را تا اندازه ي خداوند مقدّس مي كنيم، بعد نقد كردن او را حرام مي دانيم و بعد كه تبديل به يك ديكتاتور شد و بر خودمان مسلطش ساختيم، شعار "وا استبدادا" سر مي دهيم

آیا فکر نمی کنید این اتفاق برای میرحسین موسوی هم افتاده است؟ آیا بهتر نیست راجع به آنتخابات آزاد بعد از پیروزی جنبش سخن گفته شود؟ تا مبادا همین میرحسین موسوی بعد از پیروزی جنبش بخواهد دیکتاتوری جدید به راه بیندازد. میرحسین چون رای اعتماد گرفت توانست در انتخابات شرکت کند وگرنه بسیاری از مردم دل خوشی از او نداشتند.

با تشکر