۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

به بهانه ولادت زرتشت؛ «پري ده سالگي»! / بابك داد


به بهانه ولادت زرتشت؛
«پري ده سالگي»!
دو شب پيش خوابش را ديدم. اول نشناختمش. كنار پيرمردي موقر و متين نشسته بود و مرا نگاه مي كرد. بيدار شدم. معمولا" خوابها و رؤياهايم را نمي توانم بلافاصله به خاطر بياورم. دقايقي از بيداري مي گذرند تا يادم بيايد شب قبل چه خوابي ديده ام. ولي اين يكي فرق داشت. تا بيدار شدم، يادم آمد آن دختر چه كسي بود؟ او «پري جان» بود؛ نيكوترين پندار  ده سالگي ام. در رؤيايم، پري جان هنوز هم بيست و سه ساله بود و هنوز هم زيبا و مهربان. آن رؤيا، در اين ششمين روز فروردين 1390، مرا به «ده سالگي ام» بازگرداند. به نوروز 1358؛ زماني كه اولين بار فهميدم « مقاوم ترين بذر اين جهان را چگونه بايد كاشت؟ و در كجا به بار مي نشيند؟»
***
سال 1358 آخرين سالي بود كه به گردن بچه ها كراوات مي بستند! كت و شلوار عيدم كرمي رنگ بود؛ با خطهاي خاكستري. اما كراوات نداشتم. «پري جان» دختر بزرگ همسايه مان، كت و شلوار را برايم اندازه كرد و كوك زد و دوخت. بعد يك كراوات هم برايم درست كرد و براي هر كدام از اين كارها چندبار گونه ام را بوسيد و مدام زير لب زمزمه كرد:«الهي من بميرم تو بموني! سر قبرم ديرام رام رام بخوني!» اين شعر را از خواهر بزرگم ياد گرفته بود.  
هميشه حوالي ظهر اولين روز سال، گاري «عمو عبدي» مي آمد. عموعبدي با گاري اش توي بازار «صيف» باربري مي كرد. اسمش عبدو بود يا عبدالله يادم نيست، ولي همه به او مي گفتند «عموعبدي». گاري چوبي بزرگش را خوب به خاطر دارم كه به اندازه ي يك اتوبوس پت و پهن بود و خيلي كوتاه تر از گاريهاي ديگر بود. روزهاي عيد، گاري بزرگ او مال بچه ها بود. خود عموعبدي شش هفت تايي بچه داشت و تفريح عيد بچه هايش همين گاري سواري بود و آنها هم لذت شان را با بقيه تقسيم مي كردند. عموعبدي همه بچه ها را سوار گاري مي كرد و در كوچه ها و خيابانهاي اطراف مي چرخاند. همه ما با لباسهاي نو عيد، دخترها با دامن هاي چين دار و پسرها با كراواتهاي كج و كوله، سوار گاري عموعبدي مي شديم و شادمانه در محلات مي چرخيديم. همسايه ها و همشهري ها بين ما شكولات پخش مي كردند و ما صد جور هله هوله مي خورديم. عيد بود ديگر!
خرمشهر از روزهاي اسفند رو به گرما مي رفت و در گرماي فروردين، كت پوشيدن براي ما بچه ها عذاب اليم بود. با اين حال، پوشيدن لباس نوي عيد، شوقي داشت كه به گرمايش مي ارزيد. كت و شلوار ده سالگي ام را برادرم «سيف الله» قبل از عيد از شيراز برايم خريده بود. با اينكه هنوز نه ساله بودم و هيكلم به هفت ساله ها مي زد! براي همين اندازه اش خيلي بزرگتر بود، ولي «پري جان» آن را برايم راست وريس كرد. كراواتش را هم خودش دوخت كه مثل جورابي شده بود كه دور گردنم بسته باشند! «پري جان» به مادرم گفت:«اين كراوات رو از روي كراواتهاي پدرم دوختم، بعد ديدم خيلي براي بابكي بزرگه و تا زانوهاش مي رسه، بنابراين دوباره نصفش را بريدم و بقيه اش رو هم با كش بستم تا دور گردنش صاف بايسته!» بعد با ذوق به مادرم گفت:« ببين چه آقايي شده بابكي؟ الهي قربونش برم!» مادرم مي گفت:«خدا نكنه پري جان! ببخش زحمتت شد. ولي تو واقعا" فكر كردي بچه ي من چند مترشه كه كراوات مردونه براش دوختي دخترجان؟» پري خنديد و رو به من گفت:«الهي قربونت برم! آخه چرا تو پونزده سال زودتر به دنيا نيومدي؟ الان ميشدي سرور خودم! آقاي خودم! مرد خودم!» و من خجالت كشيدم. بعد فكري كرد و خيلي جدي گفت: «آخه آقاها بايد از خانومشون بزرگتر باشن! وگرنه من فقط 23 سال دارم آقا!» مادرم ريسه رفته بود از خنده. پري چشمكي به من زد و پرسيد:«آآآآي آقاي جنتلمن! راستي اگه من زن شما بشم، منو با چي ميزنين؟» مادرم لب گزيد و گفت:«پري جون. زشته اين حرفا مادر! بچه باورش ميشه!» پري گفت:«اين آقاپسر شما، بچّه نيست!» و باز قربون صدقه ام رفت. من سرخ شدم و سرم را زير انداختم. پري خم شد و بغلم كرد و بوسيد. روز عيد سال 1358 داغي بوسه اش روي گونه ام، از داغي هواي خرمشهر داغتر بود و گرمايش تا عصر روي صورتم باقي ماند.
وقتي سرم پايين بود و پري جان و مادرم حرف مي زدند، من داشتم «نه سال» سن خودم را با آن «پونزده سال» جمع مي بستم تا بفهمم اين پري زيبا كه هفته اي دو،سه تا خواستگار برايش مي آمد و همه را رد مي كرد، چند سالش هست؟ نه و پونزده مي شد 24! ولي «پري جان» بيست و سه سالش بود. انگار ذهنم را خوانده باشد خم شد و نزديك صورتم گفت:«ديدي شد 24 سال! آخه تو چرا اينقدر كوچولويي آقا؟» بعد انگشتانم را با مهرباني مُشت كرد و نگذاشت به شمارش ادامه بدهم!
***
رفتم لب پياده رو تا گاري «عموعبدي» برسد. از هياهوي بچه ها ميشد فهميد گاري به نزديكي خيابان ما رسيده. وقتي گاري رسيد، اول دخترها سوار شدند بعد پسرها. من مي خواستم لب گاري بنشينم. برگشتم و براي مادرم و پري و بقيه دست تكان دادم. خواستم سوار شوم كه دستهاي پري مرا از زير بغل گرفت و بالا برد و نشاندم روي «عرشه» ي گاري! بعد كت و كراواتم را صاف كرد. تحسين و مهرباني از چشمهايش مي باريد. آرام در گوشم گفت:«جلوي مردم نمي بوسمت آقا! ولي مواظب باش كسي آقاي منو ندزده ها!» منم با خجالت گفتم:«چشم پري جان!» گاري كه راه افتاد، پري هم پشت گاري راه افتاد و تا سر كوچه همراه گاري قدم زد و با مهرباني براي من و همه ي آن بچه هاي شاد دست تكان داد.
***
چند روزي بعد از نوروز، خنكاي عصر بود كه «پري» با يك بشقاب شيريني به خانه ما آمد و با شوخي به مادرم گفت:«ديگه من اومدم خواستگاري پسرتون!» مادرم هم خنديد، هم لب گزيد. من هم سرخ شدم، هم باور كردم. ولي يكباره بغضم گرفت. شيريني را جلويم گرفت و بعد جلوي آقام و مامانم و خواهرهام. آقام گفت:«مباركه پري جان! بالاخره اون مرد خوشبخت كيه كه قبول كردي عروسش بشي؟ شيريني عروسيته ديگه؟ مباركه!» پري به پدرم گفت:«جشن تولد داشتيم آقا ناصر. خبري از خواستگار مورد نظر من نيست!» بعد برگشت و به من چشمكي زد و با شيطنت گفت:«گفتم كه هنوز خيلي كوچولوئه!» بعد همه خنديدند. آن وسط فقط من بودم كه شيريني به دهان، هنوز بغض كرده بودم. شيريني از گلويم پايين نمي رفت. پري آن روز هزار بار خوشگل تر از هميشه شده بود. چقدر توي دلم به آن «پونزده سال» فاصله ي لعنتي بد و بيراه گفته باشم خوب است؟ پري جان مثل هميشه اجازه ي من و خواهرم را از مامان گرفت و ما را برد خانه شان. توي راه پرسيدم: «پري جان! جشن تولد كي بود خونه تون؟» گفت:«جشن تولد يه آدم خوب!» خواهرم پرسيد:«جشن تولد خودت بوده پس؟» پري جان گفت:«نه! تولد يه آدم خيلي بزرگي بود!» خواهرم باز پرسيد:«اِه! تولد باباتون بوده؟» پري جان گفت:«نه. يه آدم خيلي بزرگتر! خيلي بزرگتر از من و بابام!»
از پله هاي خانه شان بالا رفتيم. هفت سين نوروزشان هنوز روي طاقچه پهن بود، اما امروز تابلوي آن «مرد بالدار» را هم كنار هفت سين گذاشته بود. تابلويي كه هميشه روي ديوار پذيرايي خانه شان آويزان بود و من نمي دانستم اين مرد بالدار چيست؟ يا كيست؟ سه طرف «مرد بالدار»، با خطاطي قديمي سه جمله نوشته بودند كه براي من خواندنش سخت بود. نشستيم و مشغول خوردن شديم. پري كنار تابلو نشست. گل سرش را باز كرد و موهايش را مثل آبشاري از مهرباني ريخت روي شانه هايش. بعد لبخند زد و ما را نگاه كرد كه آجيل مي خورديم. خواهرم پرسيد:«پري جون تولد كيه بالاخره؟» پري چشمش برق زد. زيباترين برق دنيا بود كه در چشمهايش مي ديدم. بعد به تابلو اشاره كرد و گفت:«تولد زرتشت!»
تصوير مهربانانه او در كنار آن تابلو، آخرين تصويري است كه براي هميشه از «پري جان» در ذهنم باقي مانده است. با آنكه اين آخرين باري نبود كه پري را ديديم. اما هنوز هم برق نگاهش را به روشني در خاطر دارم، زماني كه داشت آن خطاطي سه طرف مرد بالدار را برايمان مي خواند:«بچه ها اينجا نوشته پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك!» برگشت و لبخند زد و گفت:«امروز تولد اين آدم بزرگه بود. من عاشقشم. بذارين بگم يعني چي؟...» و شروع كرد به گفتن. به كاشتن! كاشتن انديشه اي نيك در ذهن ده سالگي من. بعدها به تجربه دريافتم «انديشه» مقاوم ترين بذري است كه هيچ چيزي نمي تواند نابودش كند.
***
چندماه بعد در تابستان سال 58 ما به شيراز كوچ كرديم. آقام صبح با كاميون اثاثيه رفته بود و ما بليط اتوبوس «لوان تور» داشتيم. من عاشق مسافرت با اتوبوسهاي لوان تور بودم و به خصوص عاشق نشستن كنار پنجره اش بودم تا بتوانم از آن بالا بيابان و شعله هاي گازي و فروزان خورستان را در طول شب ببينم. روز آخر كه به ايستگاه لوان تور مي رفتيم، پري و مادرش تا گاراژ آمدند. پري بين راه باز هم شيطنت كرد و به مادرم گفت:«پسرت رو كه به من ندادي! باشه. ما هم خدايي داريم سيده خانوم!» مادرها و دخترها همه خنديدند. مادرم به شوخي به مادر پري گفت:«والله يه چيزي هم روش ميديم ورش دارين براي خودتون!» با شوق رفتم بالا و كنار پنجره جا گرفتم تا خواهرهايم آنجا ننشينند. از آن بالا ديدم بساط گريه و دعا و سفارش و خداحافظي بين زنها و دخترها به راه افتاده. مادرم براي پري دعا كرد و او را بوسيد و گفت:«الهي خوشبخت بشوي پري جان». مادر پري براي خواهرهايم دعا كرد و چشم همگي شان خيس بود. مادرم پري را نصيحت كرد تا به يكي از اين خواستگارها جواب مثبت بدهد و سر و سامان بگيرد. پري گفت:«من بالاخره با مردي ازدواج مي كنم كه يكي از اون سه تا رو كه براتون گفتم داشته باشه؛ انديشه نيك، كردار نيك، گفتار نيك!» و بعد با شيطنت گفت:«البته قيافه ي نيك هم داشته باشه كه نورعلي نور ميشه!» ولي با سماجت گفت:«البته پندار نيكش از همه مهمتره!»


خواهرها با چشم خيس سوار اتوبوس شدند. تازه يادم آمد من از شوق نشستن كنار پنجره، هنوز خداحافظي نكرده ام. كنار پنجره اتوبوس را بخشيدم به خواهرم و از پله هاي اتوبوس آمدم پايين. بغض لامصب، باز هم راه گلويم را بست. فقط پري جان را نگاه مي كردم. پري جان آمد و جلويم زانو زد و مرا بوسيد. گفت:«فكر كردم نميخواي از من خداحافظي كني آقا!» آمدم چيزي بگويم كه بغضم تركيد. حس مي كردم دارم از مادرم جدا مي شوم. به هق هق افتادم. پري جان سرم را روي شانه اش فشرد و آرام گفت:«عزيزممم!» و صدايش لرزيد.
كمي بعد راه افتاديم. هرگز نفهميدم چيزي را كه آن روز مي خواستم به پري جان بگويم، چه بود؟ لااقل آن روز نمي دانستم چه بايد بگويم؟ بعدها دانستم شايد يك تشكر، شايد يك تعهد، يك قول. بزرگتر كه شدم دريافتم هيچ بذري مقاوم تر از بذر «انديشه» نيست. وقتي بذر يك انديشه در ذهنت به خوبي كاشته مي شود، ديگر از بين نمي رود. رشد مي كند. چه بداني و چه نداني، آن انديشه بارور مي شود و روزي در يك جايي گل مي دهد و شكوفا مي شود. شايد آن روز مي خواستم به پري جان بگويم بذر فكري را در ذهنم كاشته اي كه هرگز از ذهنم بيرون نرفته و نمي رود. ولي مطمئنا" در ده سالگي نه عقلم مي رسيد چنان حرفي بزنم و نه آن روز مي دانستم من از پري «آبستن» يك «پندار نيك» شده ام. انديشه اي كه حالا در چهل و يك سالگي ام هنوز با من است و به يك درخت تناور تبديل شده؛ اينكه از ميان آن سه تا، حتي يكي را داشته باشم:«پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك» هرچند به قول پري جان:«البته پندار نيك از همه اش مهمتره!»
***
بعد از آنكه جنگ عراق و ايران شروع شد، بقيه همشهريها هم آواره ي شهرهاي ديگر شدند. مادرم شنيده بود خانواده «پري» هم به تهران رفته اند. ديگر هيچ خبري از پري نشد.
نزديك سي و دو سال از آن روزها مي گذرد. هر از گاهي كه به كودكي ام سفر مي كنم، «پري جان» را كنار طاقچه هفت سين نوروزي شان تجسم مي كنم كه موهايش را باز مي كند و آبشارش را روي شانه ها مي ريزد و چشمانش هنوز برق مي زنند و هنوز درباره زرتشت حرف مي زند. من پاكترين انسان چهار هزار سال قبل سرزمينم را، و انديشه هاي آسماني اش را به خاطر محبتهاي عميق «پري جان» شناختم. مطمئنم پري جان و ميليونها ايراني ديگر، امروز ششم فروردين زادروز زرتشت بزرگ، بيشتر از هميشه اعتقاد دارند كه اين جهان، جهان خوبي نخواهد بود اگر آدميانش به هر كدام از اين سه دستور نيك توجهي نكنند:«پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك»! همچنان كه در آن خنكاي عصر فروردين 58 در خرمشهر اين حرفها را زد و شايد خودش هم ندانست كه از ده سالگي، مرا آبستن چه باور بزرگي كرد.
حالا در يكي از شبهاي آغاز سال نود، در رؤيايم «پري جان» را در كنار پيرمرد موقري مي بينم كه راه رستگاري و سعادت مردم سرزمينش را از چهار هزار سال قبل در معجزه هايش «گاتا؛ سروده هايش» بيان كرده است. زرتشت مي گويد: «سخن‌ها را بشنوید و با اندیشه ي روشن در آن‌ها بنگرید و راهی را که باید در پیش گیرید برای خود برگزینید، از آن دو مینوی همزادی که در آغاز آفرینش در اندیشه و انگار پدیدار شدند، یکی نیکی را می‌نمایاند و دیگری بدی را! و میان این دو، دانا راستی را برمی‌گزیند و نادان دروغ را. کشور جاودانی (بهشت) از آن کسی است خواهد بود که در زندگانی خویش با دروغ بجنگد و آن را در بند نموده، كار جهانش را به راستی بسپرد.»
و راستي كه سرزمين ما، امروز بيشتر از هميشه به زدودن آفت دروغ و برگزيدن راستي و نيكي محتاج است! 
زادروز زرتشت بزرگ، پيامبر راستي را به هموطنان خوب زرتشتي و تمامي ايرانيان و به «پري جان» دوران كودكي ام تبريك مي گويم.

۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

انقلاب سوريه مستثني شد! / رهبر، هم سكوت كرد و هم نيروي سركوب فرستاد! / بابك داد


ديباچه نوروزي: از پونه، پيام ِ آشنا می آيد / عطر ِ علف از عاطفه ها می آيد / خيزيد و ُ به روی عاشقان، گل ريزيد / ای منتظران ! بهار ِ ما می آيد.
فرارسيدن سال نود را به شما مخاطبان عزيز و دوستان هميشگي اين وبلاگ تبريك مي گويم و آرزوي آزادي، برابري  و آباداني و رفاه را براي ايران و تمامي ايرانيان مسئلت مي كنم. / بابك داد
  انقلاب سوريه مستثني شد!
رهبر هم سكوت كرد و هم نيروي سركوب فرستاد!
كشور سوريه مهمترين مسير ترانزيتي و «بارانداز» تسليحاتي و نيروهاي نظامي سپاه پاسداران و حزب الله لبنان و حماس است. اين روزها در ادامه دومينوي انقلابهاي مردمي، مردم معترض در سوريه هم به خيابانها ريخته اند و خواهان تغييرات اساسي در كشور خود هستند. مردم سوريه با شعار «نه حزب الله لبنان، نه حكومت ايران» با حاكميت استبدادي و موروثي آقاي «بشار اسد» مبارزه مي كنند و تاكنون چندين كشته و دهها زخمي در اين راه داده اند. اما حتي يك خط خبر از اين انقلاب و آزاديخواهي مردم سوريه در رسانه هاي حكومتي ايران و صداوسيماي جمهوري اسلامي ديده نمي شود. برعكس خبرها از پيوستن نيروهاي سپاه به سركوبگران دولت سوريه حكايت دارند!
آيت الله خامنه اي در سخنراني مشهد (اول فروردين) از انقلاب مردم مصر و تونس و يمن و بحرين حمايت كرد و «فرمولي كلي براي حمايت نظام از ملتها» ارائه كرد كه جمهوري اسلامي ظاهرا" بر طبق آن فرمول عمل مي كند. يعني هر كجا مردم آزادي و عدالت بخواهند و با استبداد مخالفت كنند، جمهوري اسلامي از آنها حمايت مي كند! او ادعا كرد نظام اسلامي مدافع انقلاب ملتهاي مصر و يمن و تونس و ليبي و بحرين است. ولي در مورد «انقلاب مردم سوريه» ناچار به سكوت شد و بي صدا از كنار آن گذشت. آقاي خامنه اي جنايتهاي حكومت «دوست و برادر سوريه!» را نسبت به مردمي كه به قول خود او مانند ساير كشورهاي اسلامي و عربي، خواهان «پايان حكومت استبداد» هستند، ناديده و ناشنيده گرفت زيرا به خوبي مي داند اگر به حكومت «بشار اسد» هم مانند بن علي و مبارك و قذافي و عبدالله صالح و امير بحرين بتازد، به روابط استراتژيك جمهوري اسلامي با سوريه و همدستي با حزب الله لبنان پشت پا خواهد زد. علي الخصوص كه بشار اسد مثل مبارك هنوز ساقط نشده و آقاي خامنه اي قمار نمي كند كه بر عليه رهبراني كه ممكن است بمانند، سخني بگويد! بنابراين رهبر فرزانه(!) انقلاب ترجيح داد به قيمت تبصره دار شدن آن «فرمول كلي»، در همان سخنراني پرده از رياكاري خود بردارد و بار ديگر مداهنه و رياكاري نظام را نسبت به مقوله اي به نام تقابل «رأي مردم» و «استبداد» به نمايش بگذارد. انقلاب مصريها و بحريني ها و يمني ها و... خوب است ولي انقلاب سوريها حتي محلي از توجه ندارد.
بدين ترتيب اولين رسوايي و رياكاري سال نود، در اولين روز امسال به نام ولي امر مسلمين جهان رقم خورد كه قبلا" هم به قيمت حمايت روسيه از جمهوري اسلامي، از حق مردم مسلمان چچن در آسياي ميانه چشم پوشي كرده بود و باز هم از حقوق مسلمانان چيني، به قيمت جلب حمايت مقامات چين گذشت كرده بود! اما چرا آقاي خامنه اي براي سركوب مردم سوريه به دمشق نيرو مي فرستد و در مقابل مأموران سفارت جمهوري اسلامي براي شيعيان بحرين سلاح مي فرستند و از انها حمايت مي كنند! سقوط دولت بحرين، ممكن است به تعطيل شدن پايگاه نظامي آمريكا در منامه منتهي شود. در صورتي كه سقوط دولت بشار اسد در سوريه، ترانزيت نيرو و مهمات به لبنان و فلسطين را براي ايران دشوار مي كند!
در حقيقت انقلاب مردم سوريه بر عليه حكومت آقاي اسد كه سوريه را تبديل به «ايستگاه مبادلات سياه تروريسم خاورميانه اي» كرده، براي جمهوري اسلامي ناخوشايند است و همين تلخي، مقامات حكومت ايران را دچار لكنت زبان و رياكاري بيشتر از گذشته كرده است!
در سخنراني مشهد، بلافاصله «دم خروس» رياكاري از زير عباي ادعاهاي آقاي خامنه اي بيرون زد و شعارهاي مردم فريب ايشان در حمايت از ملل آزاديخواه منطقه زير سئوال رفت. اين رياكاري و رسوايي و تناقض گويي آن هم در اولين روز سال، حقيقتا" از كرامات ويژه اي است كه تنها از مقام عظماي ولايت بر مي آيد و بس!
اين رياكاري البته دلايل خود را دارد. حكومت ايران براي بودن به آتش افروزي و امتياز گيري نياز دارد و بهترين زمين بازي براي جمهوري اسلامي، خاورميانه و لبنان و غزه است. بهترين بارانداز تسليحاتي و مسير حمل و نقل به لبنان و فلسطين، كشور سوريه است و آقاي بشار اسد در اين گذرگاه، واسطه گري پرمنفعتي مي كند. فقط يكي از امتيازهاي بزرگي كه حكومت «بشار اسد» از اين واسطه گري تنها از حكومت ايران گرفته، بالغ بر چهار ميليارد دلار نفت رايگان است كه در دولت احمدي نژاد به دولت دمشق پرداخت شده است. بنابراين، حكومت ايران به كشور سوريه، به عنوان تنها مسير امن براي ارسال سلاح و نيرو به لبنان و غزه در فلسطين نياز شديدي دارد و بي ثباتي در اين كشور را تحمل نمي كند. اكنون كه اين منطقه ترانزيتي سياه، در معرض تغييرات دموكراتيك قرار گرفته است، حكومت اسلامي بر خلاف «شعار حمايت از ملتهاي آزاديخواه منطقه» اين انقلاب را ناديده گرفته و بر اساس برخي گزارشات موثق، حتي شماري از نيروهاي سپاه پاسداران را براي سركوب مردم معترض سوريه راهي دمشق كرده است. حضور پاسداران و حتي اعضاي حزب الله لبنان براي سركوب مردم معترض سوريه در حالي صورت مي گيرد كه وزارت خارجه ايران از حضور يكهزار نفر از نيروهاي عضو شوراي همكاري خليج فارس براي كنترل اوضاع بحرين انتقاد كرده و دولت بحرين را بابت كمك گرفتن از عربستان مورد انتقاد قرار داده است. در حالي كه تحريكات جمهوري اسلامي در پرداختن به دعواي شيعه و سني در بحرين محدود نشده و حتي تا رساندن سلاح به شيعيان بحريني هم ادامه يافته است.
خبر ناگوار براي حكومت ايران اينكه، سوريه هم به زودي به مردمسالاري خواهد رسيد و شاهراه تروريسم ديگر از مسير سوريه هم امن نخواهد بود. همانطور كه اين روزها آسمان كشور «دوست و برادر سابق(!) تركيه» هم براي حمل و نقل هواپيماهاي حامل سلاح امن نيست و تاكنون دو هواپيماي ايراني مجبور به فرود و بازرسي در خاك تركيه شده اند و از آنها تسليحات كشف شده است.
و خبر خوب براي همه تلاشگران آزادي و مردمسالاري اينكه، گسترش دموكراسي در منطقه خاورميانه، نخواهد گذاشت عمر صدور تروريسم دولتي و رياكاريهاي جمهوري اسلامي چندان دوامي داشته باشد و اين رخدادها البته زمينه هاي تازه تري را براي تغييرات بنيادين در سيستم حكومتي ايران مهيا خواهد كرد.


۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

پنجشنبه آخر سال، در كنار خانواده گلهاي پرپر شده باشيم.

فردا «پنجشنبه آخر سال» را با خانواده گلهاي پرپرشده جنبش همدلي كنيم و در كنارشان باشيم. با بازماندگان آن گلهايي كه از ميان گلستان جوانان آگاه ايراني سر برآوردند و به آسمان رفتند تا بهار آزادي را به ارمغان آورند. «بهار طبيعت» را با ياد شهيدان «بهار آزاديخواهي» و در كنار مزار سبزشان و با همدلي با خانواده و بازماندگان محترم آنها گرامي بداريم؛ در اين پنجشنبه آخرسال.
***
باز آمد بهار، با چندين نگار، خرم شد چمن ها، اي ياران برآئيد!
گل شد ني سوار، بلبل بيقرار، در دشت و دمن ها، اي ياران كجائيد؟
اي حبيبان ما، نوبهاران خوش است
جوشش چشمه ها، ابر و باران خوش است
فصل گل، در چمن، پيش سرو و سمن
ياد ياران خوش است
«ياد ياران خوش است»!
شور آزادگي را گر بهاي جان بود
عشق و دلداگي را هم بهاي آن بود!
جوشش گل نگر، در چمن ريشه كن
بيستون شد جهان، ناخن از تيشه كن!
آري اي آدمي عاشقي پيشه كن!
شور بلبل ببين، در گل انديشه كن!
به داغ عاشقان، ببار اي آسمان
چو كاروان روان،
سرشك همرهان
چنين ديده گريان،
چه فارغي اي بهار؛
كه اندرين روزگار،
شوري داري، مشكين باري
به ماتم گلي
نشسته بلبلي غمين
به داغ او
تو اينچنين
چون سبكباران
فارغ از ياران
اي بهار از خزان، فارغند عاشقان
گو خزاني ميا، گو بهاري ممان!
***
عاشقان، عاشقان
نامتان جاودان
بازو بگشاييد به داد ياران
عالم خونين شد به داغ انسان
آري اي آدمي عاشقي پيشه كن
شور بلبل ببين، در گل انديشه كن!
----------------------------------
پي نوشت: عذرخواهي فراوان بابت غيبت چندروزه ام. از دوشنبه قبل به دليل مشكل قلبي و بيماري قند چند روز در بيمارستان بستري بودم و امكان نوشتن نداشتم. عذر تقصير.

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

در يادبود مردي كه قرباني «سكوت ملي» شد!


در يادبود مردي كه قرباني «سكوت ملي» شد!
اين «عكس نوشته» را به مناسبت يادبود چهاردهم اسفند ماه ساخته ام، در سالروز وفات زنده ياد دكتر محمد مصدق، بزرگمردي كه قرباني تباني و همدستي «دين فروشان» و «اراذل و اوباش» و «سكوت مردم» شد! و چقدر از تكرار تلخ اين تاريخ نخبه كش و از تكرار اين سكوت مرگبار مردم، بيمناكم. در اين روزها كه دو بزرگمرد شجاع، ربوده شده اند و كسي خبري از آنها ندارد.
دكتر محمد مصدق سياستمدار، دولتمرد، چند دوره نماينده مجلس شورای ملي و نخست‌وزير  سالهاي 1330 تا 32 بود.مصدق همچنين معمار ملي شدن صنعت نفت ايران است كه زير نفوذ بريتانيا به تاراج مي رفت. در روز 28 مرداد ماه 1332 دولتهای آمريكا و بريتانيا دست به كودتا بر عليه  دولت مصدق زدند. در اين روز سازمان سيا با خريدن فتوای برخي از روحانيون و همچنين با دادن پول به ارتشيان ولگردان و اراذل و اوباش تهران آنها را به خيابانها‌ها كشاند. كودتاچيان  به آساني توانستند خود را به خانه دكتر مصدق برسانند و خانه وی را پس از غارت كردن به آتش كشيدند. دكتر مصدق بعد از كودتا، در دادگاه نظامي محاكمه شد. او در دادگاه از  ديدگاه‌های خود دفاع كرد. دادگاه مصدق را به سه سال زندان محكوم كرد. پس از گذراندن سه سال زندان،  مصدق به ملك خود در احمد آباد تبعيد شد و تا پايان زندگي زير نظارت شديد بود. در چهارده اسفند ماه 1345 ساعت شش صبح، دكتر محمد مصدق بدليل بيماري سرطان، در سن 84 سالگي درگذشت. مصدق وصيت كرده بود او را كنار كشته‌شدگان خيزش سي تير در ابن بابويه دفن كنند ولي  با مخالفت شاه چنان نشد و او در يكي از اتاقهای خانه‌اش در احمدآباد به خاک سپرده شد. (منبع ويكي پديا)

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

جنبش نيازمند «تغيير روش» است! / «سه شنبه هاي خريد» يا «روزهاي ممتد اعتراض»؟


جنبش نيازمند «تغيير روش» است!
«سه شنبه هاي خريد» يا «روزهاي ممتد اعتراض»؟
بعد از دستگيري آقايان موسوي و كروبي و همسرانشان، حكومت وارد فاز جديدي از سركوب جنبش سبز شد؛«حذف سران»! بازداشت سران جنبش، شروع فاز جديد سركوب است. ترديد نكنيد آنها اكنون تحت بدرفتاري و شكنجه اند. حكومتي كه در صلاة ظهر به دختر هاشمي رفسنجاني در خيابان حمله مي كند و مي گويد:«جرت مي دهيم!» آيا برخورد بهتري با موسوي و كروبي و همسرانشان خواهد داشت؟ در اين شرايط سئوال اين است آيا جنبش بايد همچنان در فاز سابق خود باقي بماند؟ آيا روش قبل، براي اين رفتارهاي تازه حكومت كارآمد و مؤثر خواهد بود؟ بعد از تغيير رفتار حكومت، آيا لازم نيست جنبش هم تغيير رفتار و تغيير تاكتيك بدهد؟
جنبش اعتراضي ايرانيان، نمي تواند و نبايد نسبت به سرنوشت آقايان موسوي و كروبي بي تفاوت بماند. دو شخصيتي كه به رغم تهديدها، حذف اطرافيان، كشتن بستگان، شكنجه فرزندان و حتي خوردن باتوم و گاز اشك آور و حصر خانگي، در تمام اين بيست ماه در كنار ملت معترض ايستادند و لحظه اي فكر سازشگري و عقب نشيني را به سر راه ندادند. آنها امكانش را داشتند كه مانند رفسنجاني و علماي اعلام(!) و جيره خوار حكومتي، در خانه هايشان بنشينند و نان و ماست شان را بخورند و سكوت كنند. موسوي و كروبي مي توانستند مثل محسن رضايي جيره خواري و حقارت را انتخاب كنند و خفقان خود را به نام «دفاع از نظام» توجيه كنند. آنها مي توانستند مثل دهها نماينده اصلاح طلب و حقير مجلس، خفقان بگيرند و سكوت كنند. يا مي توانستند مثل برخي چهره هاي ظاهرا" ناراضي و منتقد و اصلاح طلب(!)، كه ماههاست از كهكشان جامعه خارج شده اند و حتي نامي از آنها نيست، زندگي و خانواده و رفت و آمدشان را داشته باشند و نهايتا" هر از گاهي «ژست منتقد» بگيرند. موسوي و كروبي و همسرانشان خانم رهنورد و كروبي، هرگز از خون جوانان بيگناه مردم، ابزاري براي «معامله و تباني با قدرت» نساختند.(كاري كه پدر محسن روح الاميني شهيد كهريزك، با خون فرزند خود كرد و ننگي ابدي بر پيشاني اش ماند.) اما موسوي و كروبي چنين نكردند و جانانه و با تمام خانواده خود پاي حق ايستادند. آنها پاي مردم ايستادند. به همراه مردم شهيد دادند. كتك خوردند. زنداني دادند. و اكنون به زندان رفته اند. جايي كه يقين كنيد اكنون زير شكنجه هاي سختي قرار دارند تا سخناني بگويند كه دل ديكتاتور حقير را خوش بيايد و بر سوزش بيست ماهه اش، مرهمي باشد. همين شرافت و پايداري است كه هر آدمي را، حتي اگر با عقايد موسوي و كروبي اختلاف فكري داشته باشد، به تعظيم و احترام ناگزير مي كند. در كشوري كه سكوت كليد خوشبختي آدمهاست، آنها «حق» را فرياد كردند و پاي عهد خود با ملت ايستادند.
اكنون وظيفه ما چيست؟ آيا نبايد متناسب با فاز جديد سركوبها، ما هم برنامه هاي تازه و مستحكمي براي مبارزه با ديكتاتوري داشته باشيم؟ آيا برگزاري راهپيمايي، آن هم هفته اي يكبار كافي است؟ آيا نبايد قالب زمانبندي و من در آوردي «سه شنبه هاي خريد» را به «روزهاي اعتراض» تبديل كنيم؟ تعيين روزهاي سه شنبه براي تجمعات اعتراضي، درست مثل اين است كه ما به حكومت مهلتي يك هفته اي مي دهيم تا نفسي تازه كند، تجديد قوا كند، سازماندهي شود و در هر سه شنبه، تعدادي از جوانان ما را بكشد يا دستگير و زنداني و شكنجه كند. اينگونه ما فقط هفته اي يك بار، فرصت سركوب داوطلبانه(!) مردم را به اوباش حكومتي مي دهيم و هر هفته از شمار مردمي كه داراي انگيزه مبارزاتي هستند، كم و كمتر مي شود و دامنه دستگيري هاي فله اي بيشتر و بيشتر مي شود. در اين فاصله البته، حكومت نه از شكنجه و اعتراف گيري از موسوي و كروبي و ساير زندانيان دست بر مي دارد. نه اعدامها را متوقف مي كند و نه زندانيان عقيدتي را آزاد مي كند. و نه قدمي به عقب مي گذارد!
آيا ما «نذر» كرده ايم سه شنبه به سه شنبه به خيابانها برويم، كتك بخوريم، قرباني و اسير تقديم حكومت كنيم؟ چرا متناسب با اقتضائات اين مبارزه، تاكتيك و روشهاي مناسب را انتخاب نمي كنيم؟ بر اساس «روانشناسي خشم» با صراحت مي گويم طرح «سه شنبه هاي اعتراض» فقط باعث تخليه خشم و خنثي سازي شور و انگيزه هاي مردم براي حق طلبي و تغيير مي شود. گويا ما خودمان بهترين روش را براي تخليه شور حق طلبانه مردم برگزيده ايم! اگر جنبش در وضعيت كنوني، موقعيت را بدرستي نشناسد و اگر متناسب با پتانسيلي كه در مردم وجود دارد، تغيير روش ندهد و اگر متناسب با رخدادهاي تلخي كه در حال وقوع اند، نتواند روزآمد شود، ترديدي نيست هم بايد نگران جان موسوي و كروبي باشيم و هم براي صدها زنداني سرشناس و ناشناس ديگر هم عميقا" دلواپس باشيم. در حال حاضر مسئوليت تجهيز و فراخوان مردم را شوراي هماهنگي راه سبز اميد و دو مشاور آقايان موسوي و كروبي بر عهده گرفته اند. و اين يعني، شوراي هماهنگي هم مسئوليت حركت جنبش را بر عهده گرفته و هم مسئوليت خطراتي كه متوجه مردم و آقايان كروبي و موسوي است، برعهده تصميمات اين شوراست.
به نظرم شوراي هماهنگي راه سبز اميد، بايد در روشها تجديدنظر كند. با سياسيون مشورت كند و دايره بسته اي را كه اكنون حول «خودي ها» تشكيل داده، باز كند و به روشهاي نوين براي مبارزه با اين هيولاي هفت سر(نظام ولايت فقيه) تن بدهد. نبايد به صرف سخنگويي آقايان موسوي و كروبي، يك شوراي دربسته تشكيل شود و اين شورا «غيرخودي ها» را حذف كند و ارتباط خود را با بدنه جنبش و ياران اين حركت حق طلبانه ملي مسدود كند و اشتباهات بيشتري مرتكب شود.
در اين وضعيت حساس و خطير، با طرح «سه شنبه هاي خريد» نمي توان با نظامي سركوبگر مقابله كرد و اين حكومت را به آزادي زندانيان و سران جنبش و رعايت موازين ديگر مجبور كرد. اين طرحهاي عجيب، كه به شوخي و بازي كودكانه شبيه ترند تا به «تاكتيك مبارزاتي»، فقط باعث تخليه تدريجي شور و فرسايش عزم ملت براي مبارزه مي شوند. بايد اين وضعيت دشوار را به دوستان شوراي هماهنگي راه سبز اميد متذكر شويم كه ديگر نمي توان با خودي و غيرخودي كردن مردم، از آنها خواست فقط تابع فرمانها و فراخوانها باشند. اين يك حركت جمعي است و يك «خرد جمعي» و بايد فارغ از تقسيم بنديهاي خودي و غيرخودي براي قدمهاي بعدي آن برنامه ريزي شود. فراخوان بعدي بايد «يك» فراخوان براي هميشه باشد و يكبار براي هميشه، بايد مردم را به خيزش، نافرماني مدني و ماندن در خيابان تا رسيدن به هدف و اعتصابات سراسري دعوت كرد. اين حكومت اصلاح پذير، اهل مماشات و چانه زني و تغيير داوطلبانه نيست. تعارفات اصلاح طلبانه را بايد به كنار گذاشت و به جاي «سه شنبه هاي خريد» بايد «روزهاي اعتراض» را تا رسيدن به پيروزي مردم آغاز كرد.  


۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

روز خيزش فرا رسيد؛ «سكوت» خيانت است!

سران جنبش سبز و همسران مقاومشان را در زندان حشمتيه تهران به اسارت  برده اند. فاطمه كروبي و زهرا رهنورد را مي گويم. ميرحسين موسوي و مهدي كروبي را مي گويم. آنها بدون اراده و بدون ابراز وفاداري اين ملت، هرگز «زنده» از زندان و شكنجه گاه حشمتيه كه زماني اردوگاه اسراي بعثي بود، بيرون نخواهند آمد. اين حكومت آدمكش را بايد مجبور كنيم و بايد به زانو درآوريم تا به آزادي همه اسرا و زندانيان عقيدتي و سياسي تن دهد، و تا آزادي همه كساني كه جان بر سر آزادي و حق انتخاب ملت گذاشته اند مبارزه را ادامه بايد بدهيم. 
خدايا تو مي داني، براي دفاع از كساني كه زندگي و خاندانشان را بر سر حق طلبي گذاشتند و قمار كردند، سكوت مردم چه خيانت نابخشودني و بدفرجامي است. همه ما شاهدان اين ميدان حق و باطل بوديم و هستيم. ميرحسين موسوي و مهدي كروبي و همسران بزرگوارشان زهرا رهنورد و فاطمه كروبي نشان دادند «پايداري بر حق» يعني چه؟ پايداري بر خواسته هاي برحق يك ملت  يعني چه؟و اينك نوبت ماست. هيچ اختلاف سليقه اي و هيچ تفاوت سياسي و اعتقادي، نبايد ما را از «هدف اصلي» منحرف كند. هدف اصلي ما بايد «براندازي» ديكتاتوري خودكامه ايران؛ يعني سلطنت فقيه و محاكمه شص خامنه اي و ياران خيانتكار او باشد. و سپس برقراري حكومتي با رأي و رفراندوم مستقيم ملت. گشودن درب زندانها، مي تواند قدم اول يا دوم ما باشد.
آي ملتي كه عمري كوفيان عراق را بابت تنها گذاشتن حسين بن علي (ع) ملامت و سرزنش كرده ايد، به خدا كه در اين شرايط، ايران عاشوراست و حشمتيه و تهران كربلاست. چه فرقي دارد؟ اينجا هم حقي را سر مي برند تا باطلي را بر تخت خلافت ناحقش باقي نگه دارند.
آي مردم! تا داغ ننگ سكوت بر پيشاني مان حك نشده، فرياد بزنيم كه امروز «سكوت» هر ايراني خيانت است. و خيانت به حق، تاوان سنگيني دارد. تاواني كه تصورش هم دردآور است. در اين شك نكنيد.