ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

«تصميم نهايي!»/ بخش ششم از خاطرات زندگي مخفي در ايران / بابك داد

تصميم نهايي!

بخش ششم از خاطرات زندگي مخفي در ايران

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت جمعي و فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترك كرده بوديم. تهديدهاي تلفني آنها را ناديده گرفتم و از صبح يكشنبه 24 خرداد در شمال كشور بوديم. به زودي خبردار شدم كه مأموران براي گروگان گرفتن فرزندم كمين كرده اند و... چهارشنبه در همسايگي ما سه جوان بسيجي ساكن شده و تمام نيمه شب را در حال بحث و جدل سياسي با همديگر بودند.

***

كلمه هايي كه از ميان حرفهاي سه بسيجي در اتاق كناري مي شنيدم، كنجكاوم كرد. از سر شب "نوحه" و بشكن بشكن "جواد يساري" و سوز و گداز "دعاي فرج" و ترانه هاي شاد "عباس قادري" را با همديگر قاطي گوش كرده بودند و فكر كنم حالا رودل كرده بودند. تكليف آنها حتي با "تفريح كردن" هم مشخص نبود، چه رسد به "مسئوليت"! اما از نيمه شب بحث و جدلشان درباره "مسئوليت" بالا گرفت؛ مسئوليت شرعي! مسئوليت انقلابي! و مسئوليت در مقابل "آقا"!

بالاخره مجبور شدم از اتاق بروم بيرون و گوش بخوابانم ببيننم آن سه بسيجي در اتاق بغلي ويلا، از چه چيزي حرف مي زنند؟ قضيه بازداشتيها و "زندانهاي سيار" چيست؟ آماده باش "همه رده هاي بسيجي" براي سركوب كدام شورشي است؟ آنها از چه چيزي خبر داشتند؟

يكي از آنها مي گفت: "بُريده ام" به دوستانش گفت كه از كتك زدن مردم و حتي از ديدن خون آدم مي ترسد. آن دو نفر ريخته بودند سرش براي "توجيه" و چيزهايي از وظيفه شرعي و "اشاره هاي آقا"و اتمام حجت مقام معظم و از اين قبيل در گوشش مي گفتند. پسرك باز هم از ترسهايش مي گفت و اينكه با اصرار آنها يكشنبه به تهران رفته و همه مدتي كه آنها در كوي دانشگاه مشغول زدن بچه هاي مردم بوده اند، او داشته از ترس خدا و روز قيامت، قالب تهي مي كرده!

مي گفت:"خون اونايي كه زدين دامن ما رو مي گيره! اونا برادراي ما بودن! بدبختا كاري نداشتن!" يكي از آن دو نفر داشت توجيه مي كرد:" بي شعور! همه فتنه ها از دانشگاه بلند شده. بايد كاري كنيم مردماي ديگه، جرأت نكنن زر زيادي بزنن!" او قول داد اين پسر را در مأموريت بعدي، بگذارد جزو نيروهاي مراقب كه از مردم و دانشجويان و معترضان براي شناسايي عكس و فيلم بگيرد. ناگهان آن سومي گفت:" اصلا" اگه بازداشتگاههاي سيّار برسن، از حاجي ميخوام تو رو بذاريم مأمور بازداشتيا باشي!" دومّي گفت:"حالا كو تا زنداناي سيّار برسن."

يكي از آنها، گمانم مافوقي چيزي بود به دوتاي ديگر گفت: "همين روزا چند تا زندان سيّار كانتينري قراره برسه رشت. ما هم ميريم اونجا. اصلا" ديگه شما رو براي مأموريت تهران نمي برم. از بس كه خرين!"

بين صحبتهايشان خبر از اين بود كه "رده هاي كارخانجات بسيج" هم فراخوانده شده اند... حرفهاي آن سه بسيجي ادامه داشت كه ديدم مرد صاحب ويلا از بالكن خانه اش صدا مي زند:"اونجا كيه؟ شما اونجا چيكار ميكني؟" او مرا در تاريكي كنار اتاق بسيجي ها ديده بود. تا آمدم خودم را جمع كنم، سه جوان بسيجي از اتاق ريختند بيرون:"آقا شما اينجا چيكار داريد؟" راستش براي لحظاتي زبانم بند آمد.

***

با اين سروصدا ميلاد از خانه بيرون آمد و شوكه شده بود. حالا چه بايد بگويم؟ با ترشرويي گفتم:"آقا ماشالله شما اينقدر سروصدا مي كنين كه صداي در زدن منو نمي شنوين؟ من فكر كردم خودم بي خيال و كر هستم! حالا مي بينم شمام بدك نيستين! آقا جان ما اومديم شمال دو شب استراحت كنيم و برگرديم، اونوقت شما شدين همسايه ي ما و يه ريز بلند بلند حرف ميزنين. خودم و بچه هام بيخواب شديم. خب رعايت كنين ديگه!"

پسر جوان تر گفت:"چشم حاجي! شما ببخشين. بدخواب شدين. عذر مي خوايم!" برگشتم به طرف اتاق، كه صاحب خانه به زبان آمد:"البته كار شمام درست نبود كه گوش بايستين آقا!" خودم را زدم به نشنيدن و رفتم داخل اتاقم. يكهو بسيجي بزرگتر خيز برداشت كه:"مگه گوش وايساده بود! اصلا" اين آقا كي هست؟"

رفتم داخل و در را بستم. شنيدم كه صاحبخانه با خنده گفت: "نه بابا شوخي كردم! بريد بخوابيد فقط راست ميگه خيلي سروصدا نكنين. اين بنده خدا اصلا" گوشش سنگينه. نمي تونه گوش بايسته! عصري هرچي بهش گفتم اين ويلا شبي 25 تومنه، نشنيد كه نشنيد. آخرشم بيست تومن داد." خنديد و رفت داخل خانه اش.

سه بسيجي هم وارد اتاق خود شدند و ساكت ماندند. ولي من از اضطرابي كه دليلش را نمي دانستم، تا خود صبح نخوابيدم. كله سحر رفتم بچّه ها را بيدار كردم و گفتم:"بچه ها پاشين! همين حالا بايد بريم!" اثاث را جمع و جور كرديم و رفتم تا از صاحبخانه، كارت ماشينم را پس بگيرم.

به او گفتم:"از تهران تلفن كردن كه بابام رو بردن بيمارستان. بايد همين الان راه بيفتيم بريم تهران." كارت را داد و اسم روي كارت ماشين را خواند و با همان اسم صدايم كرد:"باشه آقاي كمالي! راجع به ديشب؛ منم از اين بچه بسيجيا خوشم نمي آد. بهتره زود برين كه يهويي بابت ديشب بهتون گير ندن. مشكوك شدن كه شما گوش ايستاده بودي. سرشون درد ميكنه واسه شّر و آدم فروشي. من خوب مي شناسمشون! بهتره زود بريد. شرمنده به خدا."

بازي كم شنوايي ديشب را ادامه دادم و تظاهر كردم واقعا" چيزي نمي شنوم. گفتم:"چي گفتين؟ نمي شنوم؟" گفت:"برو بابا خدا خيرت بده با اين گوشهات! منو بگو فكر كردم فيلمته پول كمتر بدي!" گفتم:"جان؟ شما چيزي گفتين؟" داد زد:"نه بابا گفتم سفرتون به خير!"

حدود يك هفته بعد، تقدير برتر از ندبير عمل كرد. با چيزهايي كه درباره "سلولهاي سيّار" از آن سه بسيجي جوان شنيده بودم، به طور اتفاقي يك كاروان از آن زندانها را در جاده بابل - نور و با چشم خود ديدم. كارواني از چهار كانتينر بسيار بزرگ كه با اسكورت چندين ماشين پليس در جاده منتقل مي شدند. كانتينرها از هر دو طرف، پنج سلول انفرادي با درها و اسكلت سنگين فولادي داشتند و ماشينهاي اسكورت، با "كور شو! دور شو!" اجازه نمي دادند ماشينهاي عبوري جاده، حتي براي لحظه اي داخل كانتينرها را ببينند. آنها قفس هايي فلزي بودند كه فقط براي دربند كردن "شيران شجاع" ساخته اند. زندانهايي تماما" فلزي و با مارك روسي. در آن تابستان سوزان، چه كساني قرار بود در اين سلولها شكنجه شوند؟ بوي بهبود از اوضاع نمي آمد.

تا به نقل ماجراي كانتينرها (زندانهاي سيّار) برسيم، فعلا" همين جا و با قاطعيت مي گويم كه شكنجه گاه مخوف كهريزك، فقط يكي از اردوگاههاي مرگ حكومت بود؛ همه اش نبود.

***

روز جمعه 29 خرداد "خطبه خون" آقاي خامنه اي در نماز جمعه تهران را از طريق راديوي ماشين شنيدم. حالا در حوالي "تنكابن" مستقر شده بوديم و جيبم هم تقريبا" خالي شده بود. سهميه بنزين ماشين داشت تمام مي شد و بنزين هم براي خودش دغدغه اي شده بود. دنبال ويلاهاي كوچكي در حومه و دور از ساحل مي گشتيم كه قيمت شان از 20 يا 25 هزار تومان بالا نزند، اما گاهي هم مثل آخر هفته ها، قيمتها بالا مي زد.

شانس بزرگ ما، داشتن كارت ماشين به نام ديگري غير از "بابك داد" بود (اينجا با نام مستعار "كمالي" ذكر مي كنم) و چون هنوز ماشين را به نام خودم منتقل نكرده بودم، كارت خودرو به نام فرد ديگري بود و مي توانستيم با دادن كارت ماشين به صاحبان ويلا، يك اتاق يا ويلاي نقلي اجاره كنيم.

روز پنجشنبه با تلفن بين شهري از يكي از دوستان صميمي (و بعدها از ساير دوستانم) خواهش كردم مقداري پول برايم حواله كند تا از حساب بانكي ام (عابربانك) بردارم. يك دوست نازنين با انتقال كارت به كارت، برايم مقداري پول واريز كرد. در طول مدت چهارماه، چند نفري از دوستان كمكم كردند و به تدريج مقداري پول برايم فرستادند.

براي برداشت پول از عابربانك، همان احتياط هاي مكالمه با موبايل را انجام مي دادم؛ يعني برداشت پول از يك بانك در يك محله دورتر و برگشتن به محل اقامت. اينطور از طريق بانك، امكان شناسايي و يا تعقيبم كمتر مي شد. اين را در فيلمهاي مستند پليسي بسيار ديده ايم كه ساده ترين راه براي تعقيب و يا شناسايي يك شخص توسط پليس، همين برداشت پول از عابربانك و استفاده از تصاوير دوربين دزدگير عابربانكهاست. با اينكه خيلي زود بود كه مأموران حتي اسم بانك مرا هم يافته باشند. اما در وقتش، هيچكس به اندازه ي "خود خطر" نمي تواند به تو بگويد كه احتياط چقدر حياتي است و يك اشتباه كوچك، چقدر كشنده است؟ در ماه دوم كه رسما" توسط روزنامه كيهان به عنوان "روزنامه نگار فراري" مفتخر شده بودم، براي برداشت پول احتياط هاي بيشتري مي كردم و مثلا" به شهرستاني در اطراف مي رفتيم، يك بانك خلوت پيدا مي كردم و به سرعت پول برداشت مي كردم و از آن شهر خارج مي شديم. مهم نبود امكانات رديابي مأموران چقدر از اين طريق حرفه اي باشد؟ مهم اين است كه من اشتباه نكنم.اگر دشمن را دست كم بگيري، ممكن است خيلي زود دستي روي شانه ات بخورد و وقتي بر مي گردي، كسي تو را به اسم صدا بزند! و تا برگردي، مشت اول را بكوبد. هرگز دوست نداشتم مشت اول را من بخورم و غافلگير شوم.

***

خستگي و استيصال از اين گريز و اضطراب بي وقفه، داشت نرم نرمك ما را محاصره مي كرد. هنوز حتي يك هفته هم از اين سفر بي بازگشت نگذشته بود. اما روحيه ام از اخباري كه مي شنيدم خراب تر مي شد و بازسازي روحيه خرابم، در خرابي آن روزهاي خراب، دشوارتر بود. خلوتي نداشتم تا حتي "گريه" را فرابخوانم و قسمش بدهم بغض گلويم را بشويد و با خودش ببرد. از گرما بود، يا از خستگي و يا از دست اين بغض سمج، كه گلويم درد مي كرد. گاهي حتي داشتن يك خلوت براي گريه كردن، يك نعمت بزرگ است. نمي خواستم جلوي بچه ها بشكنم. آنها شكننده تر بودند. دواي دردم را در يك مسجد بين راهي و يا يك امامزاده در دور دست مي يافتم. غير از اين؛ بُغض دير يا زود خفه ام مي كرد.

بچّه ها تازه داشتند معناي عيني تصميمي كه گرفته بوديم يعني "خانه به دوشي" را لمس مي كردند. اينكه بدنبال جايي باشي فقط براي امن بودن. فقط براي امنيت داشتن. و حالا خانه مان كه هيچ، حتي اين شمال زيبا هم ناامن شده بود.

***

من "تصميم نهايي" را براي استفاده اي متفاوت از اين خانه به دوشي، بعد از سخنراني آقاي خامنه اي در نماز جمعه بعد از انتخابات گرفتم. خطبه اي كه خون از آن مي چكيد. ترديد ندارم روزي فراخواهد رسيد كه سران فعلي نظام، بعد از سقوط اين آخرين حكومت ديني در ايران، در خاطرات خود خواهند نوشت:"بزرگترين اشتباه از دوران رهبري پراشتباه آقاي خامنه اي، در همين هفته ي اول بعد از انتخابات سال 1388 رخ داد!" هفته اي كه او بر يك انتخابات سراسر جعلي صحّه گذاشت و حتي قبل از اعلام شوراي نگهبان(به عنوان داوران انتصابي و متقلب اين انتخابات) پيروزي را به احمدي نژاد تبريك گفت و در نمازجمعه 29 خرداد حكم قتل مردم معترض را صادر كرد. اين خبط تاريخي را دوستان فعلي آقاي خامنه اي بر او نخواهند بخشيد. چون با آن خطبه هاي خون چان، "آغاز يك پايان قطعي" را براي تماميت جمهوري اسلامي رقم زد. در اين شك ندارم.

قبل از او، در روز يكشنبه 24 خرداد احمدي نژاد با لحني زننده، مردم معترض را "خس و خاشاكي" خواند كه در اين گوشه و كنارها سر و صدايي مي كنند! اما خطبه هاي آقاي خامنه اي هم نشان از وحشت او داشت، هم از تصميم فاجعه باري كه تمام نظام استبدادي او را تا ورطه ي سقوط بدرقه خواهد كرد. اگر قرار بود "حجّت" بر كسي تمام شود، همان روز آقاي خامنه اي حقيقتا" اين كار را كرد و به وضوح از تقلب انتخاباتي و آدمكشي هاي بعدي دفاع كرد و مدعي شد تقلب با فاصله ي يازده ميليون رأي ناممكن است! او نتيجه گيري كرد پس احمدي نژاد پيروز انتخابات است و گفت: "هر خوني ريخته شود، مسئوليت آن بر عهده ي نامزدهاي معترض است."

اين سخنان، صدور حكم تير به سوي مردمي بود كه هنوز داغدار آن اعتماد بزرگ و آراء خود بودند و گستاخي احمدي نژاد در "جشن پيروزي اش" عصباني ترشان كرده بود. سخنان آقاي خامنه اي، هم براي طرفداران او و هم براي مخالفانش به عنوان يك رهبر (كه بايد بيطرف و عادل مي بود) حجّت را تمام كرد و من به شخصه از او سپاسگزارم كه چيزي را در پرده و ناگفته باقي نگذاشت. حالا زمان تصميم گيري هاي سخت براي همه بود. به نظرم بعد از "خطبه خون" خيلي از موافقان و مخالفان خامنه اي، همزمان از خود يك سئوال بزرگ كردند: "مي خواهي كدام سوي اين ميدان بايستي؟ طرف حق مردم؟ يا طرف حاكميت سپاه و رهبري؟ اينجا ديگر خامنه اي يك خط واضح ميان حق و باطل كشيده و خودش را با همه ي دروغها و جنايات، در جانب حق نشانده و ديگر نمي شود خود را به نفهمي زد و خطبه هايش را ناشنيده گرفت! يا بايد موافق نتيجه ي اين انتخابات جعلي و دروغين مي بوديد و يا در صف معترضان و دشمنان قرار مي گرفتيد. حد وسطي وجود نداشت و ندارد. حامنه اي روز جمعه 29 خرداد، خطي ميان راستي و دروغ كشيد و خود در سمت دروغ ايستاد و همگان را به آزمون "حق و باطل" كشاند.

بايد چه مي كردي؟ اگر اهل حق باشي و نخواهي زير بار دروغ بروي، چه كسي جز وجدان و فهم خودت، به تو تكليف مي كند كدام كار را بايد بكني؟ آيا بايد فريب گريه هاي خامنه اي و تضرع دورغين او به خداوند را بخوريم؟ آيا همه خونريزان تاريخ از فرعون و شمر و هيتلر و صدام و ديگران، روزي همچون همين مرد با ظاهري آراسته سخن نگفته اند و حق و باطل را در هم مخلوط نكرده بودند؟ مردان جاه طلبي كه خود را برگزيده خداوند و حق مطلق مي دانند، ولي در روز روشن از دروغ و تقلب و خونريزي مردم بيگناه دفاع مي كنند؟

به نظرم آن هفته اول، خيلي ها از خود پرسيديم: "جاي من در كجاي اين صحنه ي حق و باطل است"؟ خيلي ها مثل "كيانوش"، "سهراب"، "ندا"، "مصطفي" و دهها شهيد سبزانديش ديگر، همان روز و بعد از پايان "خطبه خون" تصميم نهايي خود را گرفتند. ولي بعضي ها هنوز در بلاتكليفي همان هفته اول باقي مانده اند و از "بي تصميمي" آن هفته، هرگز و حتي هنوز هم بيرون نيامده اند. حتي برخي از اعضاي ستادهاي نامزدهاي معترض (موسوي، كروبي، محسن رضايي) بعد از اين خط و نشان رهبر، ماست اعتراضها را كيسه كردند و هرگز صدايي از آنها در نيامد. به زودي خود محسن رضائي هم دست از اعتراض نمايشي اش برداشت و با تلخي "جام شوكران دروغ" را نوشيد و در حالي كه چهر اش از سمّ قبول اين دروغ بزرگ زرد شده بود، بر سلامت انتخابات مهر تأييد زد و به نظرم از لحاظ سياسي به بايگاني تاريخ رفت. حيف شد! شايد او هم امروز مي توانست وضعيت بهتري پيش وجدان خود داشته باشد! ولي درود بر غيرت و شرافت كروبي و موسوي و بي شماراني كه هنوز جانانه ايستاده اند.

با پايان هفته اول كودتا، تقريبا" دستگيرشدگان و دستگير نشدگان معلوم شده بودند و يك علامت سئوال بزرگ در مقابل برخي اسمها كه هنوز دستگير نشده بودند، وجود داشت:"آنها چه مي كنند؟" شنيده بودم و طبيعي هم بود كه بشنويم برخي از آنها قبل از انتخابات "پست" و مقام خود را در دولت آينده رزرو كرده بودند و تقريبا" اجازه نمي دادند كسي به نامزدها نزديك شود و احتمالا" مقام آينده آنها را به خطر بياندازد. خيلي از همان شخصيتهاي سياسي، بعد از كودتا يا به مقامات امنيتي قول دادند سكوت كنند و سكوت كردند. و يا مخفي شدند و در خفاي خود، خفقان سكوت گرفتند و چشم و زبان بر كشتگان معصوم اعتراضها بستند. براي آنها، سياست وقتي شيرين است كه "كيك قدرت" را تقسيم مي كنند، نه "زندان و غربت" را. در روزهاي سخت، عافيت طلبان به سرعت محو مي شوند.

***

از روز شنبه اعتراضها بالاتر گرفت. اولين تَرَك جدي در مقام فرعوني خامنه اي بعد از همان "خطبه هاي خون" ايجاد شد. خامنه اي جانب بيطرفي كه از شرايط رهبري است (را حتي در ظاهر) رعايت نكرد و در يك سوي ميدان در كنار احمدي نژاد و سپاه ايستاد. اعتراضها حالا علاوه بر تقلب، به بي عدالتي و دخالت شخص رهبري بود. روز شنبه طوفاني از "خس و خاشاك" برپا شد و عصر همان روز، گل زيبايي از اين جمعيت به ستوه آمده، دختري بنام "ندا آقاسلطان" پرپر شد و در مقابل چشم همه دنيا، با تيري مستقيم از جانب مأموران كشته شد. فيلم كشتن او، زندگي مرا تغيير داد. مطمئنم زندگي خيلي هاي ديگر را هم تغيير داد.

در ميانه اين طوفان حق و باطل، از ميان اين ميليونها خس و خاشاكي كه بدنبال حق خود هستند، من سعي مي كنم "خاري" باشم كه با تمام كوچكي اش، شايد در گلوي حاكمان اشغالگر گير كند و كاري شايسته را به ثمر برساند. "آگاهي" و دانستن مردم، پاد زهر اين كودتاست. من به سهم خودم قدمهاي ممكن را بر مي دارم. شايد همين كار، در اندازه خودش مؤثر بيفتد. مهم نيست چقدر كوچك هستي، مهم اين است كه هدف بزرگي در سرت داشته باشي. يك خار، با همه ريزي و كوچكي، شايد بتواند سوزنده و حتي كشنده باشد. حالا كه همه ما ملت را خس و خاشاك خوانده اند، خس و خاري مي شويم در چشم و در گلويشان.

از آن روز به بعد، باور كردم هر قطره، مي تواند يك دريا شود، اگر در درياي مردمان حق طلب، غوطه ور و غرقه باشد:

"قطره درياست، اگر با درياست!

ورنه او قطره و دريا درياست."

ادامه دارد...

------------------------------------------

بخش پنجم خاطرات و بخشهاي قبلي.

فيس بوك بابك داد

۱۱ نظر:

ناشناس گفت...

kheili jaleb bood. Tahlilhayeh shoma kheili jaleb hastand. Adam koli be fekr foroo mireh. Fekr mikoneh khodesh chekar mitooneh bokoneh keh khari basheh tooyeh galooyeh een hokoomati keh hameyeh ma Iraniha az dastesh zarb khordeh ya avareyiim. Ghesmathayii ham keh rajeh be tars neveshteh boodid va kenar amadan bahash dar ghesmatayeh ghabli kheili baram jaleb boodand. Tars az hokoomati keh ta dandoon mosalaheh, chetor bayad bar een tars ghalabeh kard va khari shod tooyeh cheshmeh een hokoomat.Nemidoonam.

ناشناس گفت...

سلام
بابک جان زیبا مینویسی. هر روز برای دیدن قسمت بعدی نوشته ات به وبلاگت میایم و همانند سریالهای جذاب عطش خواندن قسمت بعد داستان سریالی ات را دارم

ناشناس گفت...

سلام بابک عزیز سال گذشته فردای بعد از جنایت انتخاباتی ولی فقیه از شهر خودم به یکی از نقاط دور افتاده جنوب کشورمتواری شدم و حدود 1 ماه بعد برگشتم اما پیگیر وضعیتت بودم و هرجمعه نگران ومضطرب گوش به افشاگریهای دلاورانه ات بودم .الان هم خاطرات ترا مرور میکنم و بخصوص آخری که منقلبم کرد.
درود به شرفت...

شیلا گفت...

سکوت زندگان مرگ است..
مرگ زندگان اما فریاد!!
و اینگونه است که "تو"زنده ی زنده ای،
و زندگان را فریاد..

قلمت جاودان

ناشناس گفت...

سلام
مرسی

کاش اون نامه ای که به رهبر بعد از نماز جمعه نوشتی رو هم لینک میدادی، من با اون شما رو شناختم

شیلا گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
ناشناس گفت...

چیادش بخیر اون روزها
هر چند ساعت یه بار میومدم به وبلاگت سرمیزدم
دلم خیلی نگران ومظطرب بود
درود بر شرفت
الان که سالروز شهادت یعقوب مهرنهاد،دبیرکل انجمن صدای عدالت بلوچستان هست مطلبی بنویسیدممنون میشیم
منتظریم

ashkan گفت...

بابک جان،
سلام، ما را بيش از اين در انتظار قسمتهاي بعدي خاطرات قرار مده. الان بيش از دو هفته است که از نوشتن قسمت آخر خاطرات ميگذرد.
متشکرم.

ناشناس گفت...

ba salam ba ghalamat donyaye tarike mara roshantar mikoni salabat va piruziat ra az khodaye bozorg khahanam

ناشناس گفت...

الهی قربونتون برم
چرا اخه یا آقایی مثل شما به خاطر این مشکلات که ناشی از خودخواهی دیگرانه بایستی خود با خانواده این چنین سرگردان یشه
خدا نگذره از آنهایی که سبب این شدند
براتون آرزوی موفقیت داریم
سلامت باشید
همه چشم امید ما به وبلاگ شماست که میدونیم سالم هستید
دوستتون داریم همیشه

ناشناس گفت...

با سلام همشهری، یادش بخیر سیفو در مدرسه بایندر مدیدیمش. و مادر زحمتکش ات و بقیه . امیدوارم موفق باشی.