۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

به بهانه ولادت زرتشت؛ «پري ده سالگي»! / بابك داد


به بهانه ولادت زرتشت؛
«پري ده سالگي»!
دو شب پيش خوابش را ديدم. اول نشناختمش. كنار پيرمردي موقر و متين نشسته بود و مرا نگاه مي كرد. بيدار شدم. معمولا" خوابها و رؤياهايم را نمي توانم بلافاصله به خاطر بياورم. دقايقي از بيداري مي گذرند تا يادم بيايد شب قبل چه خوابي ديده ام. ولي اين يكي فرق داشت. تا بيدار شدم، يادم آمد آن دختر چه كسي بود؟ او «پري جان» بود؛ نيكوترين پندار  ده سالگي ام. در رؤيايم، پري جان هنوز هم بيست و سه ساله بود و هنوز هم زيبا و مهربان. آن رؤيا، در اين ششمين روز فروردين 1390، مرا به «ده سالگي ام» بازگرداند. به نوروز 1358؛ زماني كه اولين بار فهميدم « مقاوم ترين بذر اين جهان را چگونه بايد كاشت؟ و در كجا به بار مي نشيند؟»
***
سال 1358 آخرين سالي بود كه به گردن بچه ها كراوات مي بستند! كت و شلوار عيدم كرمي رنگ بود؛ با خطهاي خاكستري. اما كراوات نداشتم. «پري جان» دختر بزرگ همسايه مان، كت و شلوار را برايم اندازه كرد و كوك زد و دوخت. بعد يك كراوات هم برايم درست كرد و براي هر كدام از اين كارها چندبار گونه ام را بوسيد و مدام زير لب زمزمه كرد:«الهي من بميرم تو بموني! سر قبرم ديرام رام رام بخوني!» اين شعر را از خواهر بزرگم ياد گرفته بود.  
هميشه حوالي ظهر اولين روز سال، گاري «عمو عبدي» مي آمد. عموعبدي با گاري اش توي بازار «صيف» باربري مي كرد. اسمش عبدو بود يا عبدالله يادم نيست، ولي همه به او مي گفتند «عموعبدي». گاري چوبي بزرگش را خوب به خاطر دارم كه به اندازه ي يك اتوبوس پت و پهن بود و خيلي كوتاه تر از گاريهاي ديگر بود. روزهاي عيد، گاري بزرگ او مال بچه ها بود. خود عموعبدي شش هفت تايي بچه داشت و تفريح عيد بچه هايش همين گاري سواري بود و آنها هم لذت شان را با بقيه تقسيم مي كردند. عموعبدي همه بچه ها را سوار گاري مي كرد و در كوچه ها و خيابانهاي اطراف مي چرخاند. همه ما با لباسهاي نو عيد، دخترها با دامن هاي چين دار و پسرها با كراواتهاي كج و كوله، سوار گاري عموعبدي مي شديم و شادمانه در محلات مي چرخيديم. همسايه ها و همشهري ها بين ما شكولات پخش مي كردند و ما صد جور هله هوله مي خورديم. عيد بود ديگر!
خرمشهر از روزهاي اسفند رو به گرما مي رفت و در گرماي فروردين، كت پوشيدن براي ما بچه ها عذاب اليم بود. با اين حال، پوشيدن لباس نوي عيد، شوقي داشت كه به گرمايش مي ارزيد. كت و شلوار ده سالگي ام را برادرم «سيف الله» قبل از عيد از شيراز برايم خريده بود. با اينكه هنوز نه ساله بودم و هيكلم به هفت ساله ها مي زد! براي همين اندازه اش خيلي بزرگتر بود، ولي «پري جان» آن را برايم راست وريس كرد. كراواتش را هم خودش دوخت كه مثل جورابي شده بود كه دور گردنم بسته باشند! «پري جان» به مادرم گفت:«اين كراوات رو از روي كراواتهاي پدرم دوختم، بعد ديدم خيلي براي بابكي بزرگه و تا زانوهاش مي رسه، بنابراين دوباره نصفش را بريدم و بقيه اش رو هم با كش بستم تا دور گردنش صاف بايسته!» بعد با ذوق به مادرم گفت:« ببين چه آقايي شده بابكي؟ الهي قربونش برم!» مادرم مي گفت:«خدا نكنه پري جان! ببخش زحمتت شد. ولي تو واقعا" فكر كردي بچه ي من چند مترشه كه كراوات مردونه براش دوختي دخترجان؟» پري خنديد و رو به من گفت:«الهي قربونت برم! آخه چرا تو پونزده سال زودتر به دنيا نيومدي؟ الان ميشدي سرور خودم! آقاي خودم! مرد خودم!» و من خجالت كشيدم. بعد فكري كرد و خيلي جدي گفت: «آخه آقاها بايد از خانومشون بزرگتر باشن! وگرنه من فقط 23 سال دارم آقا!» مادرم ريسه رفته بود از خنده. پري چشمكي به من زد و پرسيد:«آآآآي آقاي جنتلمن! راستي اگه من زن شما بشم، منو با چي ميزنين؟» مادرم لب گزيد و گفت:«پري جون. زشته اين حرفا مادر! بچه باورش ميشه!» پري گفت:«اين آقاپسر شما، بچّه نيست!» و باز قربون صدقه ام رفت. من سرخ شدم و سرم را زير انداختم. پري خم شد و بغلم كرد و بوسيد. روز عيد سال 1358 داغي بوسه اش روي گونه ام، از داغي هواي خرمشهر داغتر بود و گرمايش تا عصر روي صورتم باقي ماند.
وقتي سرم پايين بود و پري جان و مادرم حرف مي زدند، من داشتم «نه سال» سن خودم را با آن «پونزده سال» جمع مي بستم تا بفهمم اين پري زيبا كه هفته اي دو،سه تا خواستگار برايش مي آمد و همه را رد مي كرد، چند سالش هست؟ نه و پونزده مي شد 24! ولي «پري جان» بيست و سه سالش بود. انگار ذهنم را خوانده باشد خم شد و نزديك صورتم گفت:«ديدي شد 24 سال! آخه تو چرا اينقدر كوچولويي آقا؟» بعد انگشتانم را با مهرباني مُشت كرد و نگذاشت به شمارش ادامه بدهم!
***
رفتم لب پياده رو تا گاري «عموعبدي» برسد. از هياهوي بچه ها ميشد فهميد گاري به نزديكي خيابان ما رسيده. وقتي گاري رسيد، اول دخترها سوار شدند بعد پسرها. من مي خواستم لب گاري بنشينم. برگشتم و براي مادرم و پري و بقيه دست تكان دادم. خواستم سوار شوم كه دستهاي پري مرا از زير بغل گرفت و بالا برد و نشاندم روي «عرشه» ي گاري! بعد كت و كراواتم را صاف كرد. تحسين و مهرباني از چشمهايش مي باريد. آرام در گوشم گفت:«جلوي مردم نمي بوسمت آقا! ولي مواظب باش كسي آقاي منو ندزده ها!» منم با خجالت گفتم:«چشم پري جان!» گاري كه راه افتاد، پري هم پشت گاري راه افتاد و تا سر كوچه همراه گاري قدم زد و با مهرباني براي من و همه ي آن بچه هاي شاد دست تكان داد.
***
چند روزي بعد از نوروز، خنكاي عصر بود كه «پري» با يك بشقاب شيريني به خانه ما آمد و با شوخي به مادرم گفت:«ديگه من اومدم خواستگاري پسرتون!» مادرم هم خنديد، هم لب گزيد. من هم سرخ شدم، هم باور كردم. ولي يكباره بغضم گرفت. شيريني را جلويم گرفت و بعد جلوي آقام و مامانم و خواهرهام. آقام گفت:«مباركه پري جان! بالاخره اون مرد خوشبخت كيه كه قبول كردي عروسش بشي؟ شيريني عروسيته ديگه؟ مباركه!» پري به پدرم گفت:«جشن تولد داشتيم آقا ناصر. خبري از خواستگار مورد نظر من نيست!» بعد برگشت و به من چشمكي زد و با شيطنت گفت:«گفتم كه هنوز خيلي كوچولوئه!» بعد همه خنديدند. آن وسط فقط من بودم كه شيريني به دهان، هنوز بغض كرده بودم. شيريني از گلويم پايين نمي رفت. پري آن روز هزار بار خوشگل تر از هميشه شده بود. چقدر توي دلم به آن «پونزده سال» فاصله ي لعنتي بد و بيراه گفته باشم خوب است؟ پري جان مثل هميشه اجازه ي من و خواهرم را از مامان گرفت و ما را برد خانه شان. توي راه پرسيدم: «پري جان! جشن تولد كي بود خونه تون؟» گفت:«جشن تولد يه آدم خوب!» خواهرم پرسيد:«جشن تولد خودت بوده پس؟» پري جان گفت:«نه! تولد يه آدم خيلي بزرگي بود!» خواهرم باز پرسيد:«اِه! تولد باباتون بوده؟» پري جان گفت:«نه. يه آدم خيلي بزرگتر! خيلي بزرگتر از من و بابام!»
از پله هاي خانه شان بالا رفتيم. هفت سين نوروزشان هنوز روي طاقچه پهن بود، اما امروز تابلوي آن «مرد بالدار» را هم كنار هفت سين گذاشته بود. تابلويي كه هميشه روي ديوار پذيرايي خانه شان آويزان بود و من نمي دانستم اين مرد بالدار چيست؟ يا كيست؟ سه طرف «مرد بالدار»، با خطاطي قديمي سه جمله نوشته بودند كه براي من خواندنش سخت بود. نشستيم و مشغول خوردن شديم. پري كنار تابلو نشست. گل سرش را باز كرد و موهايش را مثل آبشاري از مهرباني ريخت روي شانه هايش. بعد لبخند زد و ما را نگاه كرد كه آجيل مي خورديم. خواهرم پرسيد:«پري جون تولد كيه بالاخره؟» پري چشمش برق زد. زيباترين برق دنيا بود كه در چشمهايش مي ديدم. بعد به تابلو اشاره كرد و گفت:«تولد زرتشت!»
تصوير مهربانانه او در كنار آن تابلو، آخرين تصويري است كه براي هميشه از «پري جان» در ذهنم باقي مانده است. با آنكه اين آخرين باري نبود كه پري را ديديم. اما هنوز هم برق نگاهش را به روشني در خاطر دارم، زماني كه داشت آن خطاطي سه طرف مرد بالدار را برايمان مي خواند:«بچه ها اينجا نوشته پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك!» برگشت و لبخند زد و گفت:«امروز تولد اين آدم بزرگه بود. من عاشقشم. بذارين بگم يعني چي؟...» و شروع كرد به گفتن. به كاشتن! كاشتن انديشه اي نيك در ذهن ده سالگي من. بعدها به تجربه دريافتم «انديشه» مقاوم ترين بذري است كه هيچ چيزي نمي تواند نابودش كند.
***
چندماه بعد در تابستان سال 58 ما به شيراز كوچ كرديم. آقام صبح با كاميون اثاثيه رفته بود و ما بليط اتوبوس «لوان تور» داشتيم. من عاشق مسافرت با اتوبوسهاي لوان تور بودم و به خصوص عاشق نشستن كنار پنجره اش بودم تا بتوانم از آن بالا بيابان و شعله هاي گازي و فروزان خورستان را در طول شب ببينم. روز آخر كه به ايستگاه لوان تور مي رفتيم، پري و مادرش تا گاراژ آمدند. پري بين راه باز هم شيطنت كرد و به مادرم گفت:«پسرت رو كه به من ندادي! باشه. ما هم خدايي داريم سيده خانوم!» مادرها و دخترها همه خنديدند. مادرم به شوخي به مادر پري گفت:«والله يه چيزي هم روش ميديم ورش دارين براي خودتون!» با شوق رفتم بالا و كنار پنجره جا گرفتم تا خواهرهايم آنجا ننشينند. از آن بالا ديدم بساط گريه و دعا و سفارش و خداحافظي بين زنها و دخترها به راه افتاده. مادرم براي پري دعا كرد و او را بوسيد و گفت:«الهي خوشبخت بشوي پري جان». مادر پري براي خواهرهايم دعا كرد و چشم همگي شان خيس بود. مادرم پري را نصيحت كرد تا به يكي از اين خواستگارها جواب مثبت بدهد و سر و سامان بگيرد. پري گفت:«من بالاخره با مردي ازدواج مي كنم كه يكي از اون سه تا رو كه براتون گفتم داشته باشه؛ انديشه نيك، كردار نيك، گفتار نيك!» و بعد با شيطنت گفت:«البته قيافه ي نيك هم داشته باشه كه نورعلي نور ميشه!» ولي با سماجت گفت:«البته پندار نيكش از همه مهمتره!»


خواهرها با چشم خيس سوار اتوبوس شدند. تازه يادم آمد من از شوق نشستن كنار پنجره، هنوز خداحافظي نكرده ام. كنار پنجره اتوبوس را بخشيدم به خواهرم و از پله هاي اتوبوس آمدم پايين. بغض لامصب، باز هم راه گلويم را بست. فقط پري جان را نگاه مي كردم. پري جان آمد و جلويم زانو زد و مرا بوسيد. گفت:«فكر كردم نميخواي از من خداحافظي كني آقا!» آمدم چيزي بگويم كه بغضم تركيد. حس مي كردم دارم از مادرم جدا مي شوم. به هق هق افتادم. پري جان سرم را روي شانه اش فشرد و آرام گفت:«عزيزممم!» و صدايش لرزيد.
كمي بعد راه افتاديم. هرگز نفهميدم چيزي را كه آن روز مي خواستم به پري جان بگويم، چه بود؟ لااقل آن روز نمي دانستم چه بايد بگويم؟ بعدها دانستم شايد يك تشكر، شايد يك تعهد، يك قول. بزرگتر كه شدم دريافتم هيچ بذري مقاوم تر از بذر «انديشه» نيست. وقتي بذر يك انديشه در ذهنت به خوبي كاشته مي شود، ديگر از بين نمي رود. رشد مي كند. چه بداني و چه نداني، آن انديشه بارور مي شود و روزي در يك جايي گل مي دهد و شكوفا مي شود. شايد آن روز مي خواستم به پري جان بگويم بذر فكري را در ذهنم كاشته اي كه هرگز از ذهنم بيرون نرفته و نمي رود. ولي مطمئنا" در ده سالگي نه عقلم مي رسيد چنان حرفي بزنم و نه آن روز مي دانستم من از پري «آبستن» يك «پندار نيك» شده ام. انديشه اي كه حالا در چهل و يك سالگي ام هنوز با من است و به يك درخت تناور تبديل شده؛ اينكه از ميان آن سه تا، حتي يكي را داشته باشم:«پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك» هرچند به قول پري جان:«البته پندار نيك از همه اش مهمتره!»
***
بعد از آنكه جنگ عراق و ايران شروع شد، بقيه همشهريها هم آواره ي شهرهاي ديگر شدند. مادرم شنيده بود خانواده «پري» هم به تهران رفته اند. ديگر هيچ خبري از پري نشد.
نزديك سي و دو سال از آن روزها مي گذرد. هر از گاهي كه به كودكي ام سفر مي كنم، «پري جان» را كنار طاقچه هفت سين نوروزي شان تجسم مي كنم كه موهايش را باز مي كند و آبشارش را روي شانه ها مي ريزد و چشمانش هنوز برق مي زنند و هنوز درباره زرتشت حرف مي زند. من پاكترين انسان چهار هزار سال قبل سرزمينم را، و انديشه هاي آسماني اش را به خاطر محبتهاي عميق «پري جان» شناختم. مطمئنم پري جان و ميليونها ايراني ديگر، امروز ششم فروردين زادروز زرتشت بزرگ، بيشتر از هميشه اعتقاد دارند كه اين جهان، جهان خوبي نخواهد بود اگر آدميانش به هر كدام از اين سه دستور نيك توجهي نكنند:«پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك»! همچنان كه در آن خنكاي عصر فروردين 58 در خرمشهر اين حرفها را زد و شايد خودش هم ندانست كه از ده سالگي، مرا آبستن چه باور بزرگي كرد.
حالا در يكي از شبهاي آغاز سال نود، در رؤيايم «پري جان» را در كنار پيرمرد موقري مي بينم كه راه رستگاري و سعادت مردم سرزمينش را از چهار هزار سال قبل در معجزه هايش «گاتا؛ سروده هايش» بيان كرده است. زرتشت مي گويد: «سخن‌ها را بشنوید و با اندیشه ي روشن در آن‌ها بنگرید و راهی را که باید در پیش گیرید برای خود برگزینید، از آن دو مینوی همزادی که در آغاز آفرینش در اندیشه و انگار پدیدار شدند، یکی نیکی را می‌نمایاند و دیگری بدی را! و میان این دو، دانا راستی را برمی‌گزیند و نادان دروغ را. کشور جاودانی (بهشت) از آن کسی است خواهد بود که در زندگانی خویش با دروغ بجنگد و آن را در بند نموده، كار جهانش را به راستی بسپرد.»
و راستي كه سرزمين ما، امروز بيشتر از هميشه به زدودن آفت دروغ و برگزيدن راستي و نيكي محتاج است! 
زادروز زرتشت بزرگ، پيامبر راستي را به هموطنان خوب زرتشتي و تمامي ايرانيان و به «پري جان» دوران كودكي ام تبريك مي گويم.

۲۲ نظر:

کامبیز / تهران گفت...

لعنت بر خمینی که با آمدنش , بساط جمهوری مندآوردی غیر اسلامی اش را به راه انداخت و نه تنها ده ها سال ایران زمین را از نظر علمی و فرهنگ عقب برد بلکه جان صدها انسان را گرفت . چه به عمد با اعدام هایش برای انقلاب مسخره اش و چه با کوته فکری هایش که جنگ را باعث شد و با سماجت احمقانه اش آن را 8 سال کش داد. بابک من متولد اوایل دهه 60 هستم خوب آن اضطراب ها-صدای آژیر حمله هوایی-قحطی-خشونت زمان جنگ را به خاطر می آورم.همه آنها در من تاثیر مخربی گذاشت. تمام دوران کودکی ام با این کابوس ها گذشت. من خود را نسل سوخته میدانم. زیرا در انقلاب کثیف ایدئولوژیک به دنیا آمدم در جنگ دوران کودکی ام سپری شد نوجوانی ام با بگیر و ببندهای کمیته ها و ممنوعیت ویدئو .... گذشت اول جوانیم با سد کنکور و سهمیه های مفت و نا حق نورچشمی های دولتی تلخ گشت و حالا هم که نه شغل دلخواهم را دارم نه می توانم از عهده مخارج سنگین زندگی بر آیم. ازدواج را هم که فراموش کرده ام بابک جان.در این ضد حال آخر هم که مزه چماغ را با تمام وجود نوش جان کردم !در تمام کشور های عرب کپر نشین قطار دموکراسی ایستاد ولی در کشور من دیکتاتوری بعد از 30 سال تازه حال آمده! و نشخوار می کند.من حقیفتا نسل سوخته ام..... به نظرم نسل من تاوان اشتباهات بزرگترهایمان را پس میدهد. نسلی که اکثرشان کم سواد بودند و در عوض تا خرخره ادعای دینداری داشتند و همیشه به دنبال آخوند به راه می افتادند بی آنکه کمی فکر کنند و با عقل خویش دنیا را تفسیر کنند. البته قبول دارم که نسل من به اندک بزرگ اندیشان نسل گذشته مدیون است.

ناشناس گفت...

چه جالب آقای داد. خاطره شیرینی بود.حیف که کمی تلخ شد. قبول دارم که ایران ما در یوغ اهریمن دست و پا می زند. باید بساط اهریمنی دیو را بر چید.

azar گفت...

پس بابک عزیز ما از خطه جنوب ایرانه . آخه من تازه وبلاگ شما را مطالعه میکنم و خبر از محل تولدتان نداشتم.دقیقا متولد خرمشهر هستید ؟

ژاله گفت...

واقعا خبری از سرنوشت همسایه خودتان در جنگ لعنتی ندارید یا اینکه صلاح ندیدید هویتشان رابیش از این فاش کنید . اگر واقعا خبری از سرنوشتشان ندارید قبول دارم که خیلی دردآور است و اگر هم نخواستی زیاد هویتشان فاش شود تا در خطر نباشند باز هم کار درست را انجام دادی بابک جان.البته من عقیده دارم که شماراستگو هستیدواز سرنوشتشان بی اطلاعید.

هموطن اقلیت / یزد گفت...

جالب است. در این روزها دیگر هیچ اثری از زرتشت و سرشت نیکشان نمانده. همه نماد ها و آثار باستانی در حال تخریب است.من خود یک زرتشتی ام واقعا در تنگنا هستیم و آزادی نداریم. دارو دسته احمدی نژاد هم که هرازگاهی با سوءاستفاده از آیین ما باعث پریشان حالیمان میشوند.مثل انداختن چفیه سیاه چرک آلود بر تندیس کوروش تا اخیرا بساط جشن نوروز و دعوت از سران دیکتاتور گردن شکسته کشورهای همجوار به میزبانی احمدی نژاد خونخوار و مشایی مجنون!! این جشن مسخره نوروزیشان برای عوام فریبی است و حقیقتا کاریکاتور جشن های 2500 شاه فقید است. صد رحمت به شاه! لااقل او حرمت آیین زرتشت را نگه میداشت و سعی میکرد جشنها آبرومندانه باشد. او تحصیل کرده بود و زبان خارجی را بهتر از فارسی احمدی نژاد نابلد !! صحبت میکرد. چقدر تصور تندیس های پاک کوروش و زرتشت در کنار مردان زشت سیما و آلوده ای مثل احمدی نژاد و مشایی سخت است!!! با آن صورت های نشسته و ریش کثیفشان عربده زرتشت دوستی سر میدهند.

ناشناس گفت...

خیلی‌ دوست میدارم مردم سرزمینم دوباره به اصل خویش بازگردند و آیین نیکی‌ را برگزینند.. زادروز زرتشت خجسته باد..

ناشناس گفت...

چگونه جنبش سبز را فرا گير سازيم ؟
بدون هيچ حاشيه و مقدمه به اطلاع مي رسانم اشتباه بزرگ جنبش سبز و ليدر هاي آن در اين است که بيش از حد بر قشر روشن فکر جامعه حساب مي کند .
قشر روشن فکر جامعه و تحصيل کردگان ،‌نخبگان و افرادي از اين دست غالباً با اين جنبش بطور مستقيم يا غير مستقيم همراهند .
بهتر است جنبش در جهت جذب توده هاي مردم ،‌کارگران و کارمندانن عادي و قشر متوسط جامعه برنامه داشته باشد.
اما چگونه ؟
راه کار مرا که ببينيد ممکن است ته دلتان بخنديد و يا مرا احمق فرض کنيد ولي قسم مي خورم اگر اين کار را عملي کنيد . در عرض 6 ماه کل کشور را همراه خود خواهيد ساهت.

از خريد کالا ها و خدمات غير ضروري حتي المقدور خودداري کنيد .
براي امسال از خريد کالا و خدمات غيرضروري و تجملي جداً خودداري کنيد.
آن گاه که افرادي که مستقيم و غير مستقيم در زنجيره اين کالا و خدمات به قشر ناراضي جامعه پيوستند حرف مرا درک مي کنيد .
به مثالي که مي زنم توجه کنيد چند ماه قبل گوجه فرنگي به قيمت 2000 تومان رسيده بود. من ابتدا قصد خريد داشتم ولي بعد گفتم حالا مثلا من چند روز گوجه نخورم چه اتفاقي مي افتد . با خود فکر کردم اگر مردم اين گوجه 2000 توماني را نخرند آيا اين کالا باز هم مي تواند شاهد اين قيمت باشد. چون که ديگر تقاضايي وجود نخواهد داشت.

خودتان بررسي کنيد از اين کالا ها دور برتان زيادند نيازي به نام بردن من نيست.
از کالا هاي لوکس و تزئيني تا لباس و پوشاک و( چه خارجي و چه ايراني )…. و پرايد و پژو …. ا
بااين کار بسياري از افراد و بخصوص کسبه و بازاريان کارخانه ها و… به صف معترضين مي پيوندند .
اين کار نوعي مقاومت مدني فلج ساختن اقتصاد ويران رژيم است.
فراموش نکنيد بسياري از اين کالا و خدمات همه محصول بنياد ها و کارگاه هاي وابسته به رژيم فاسد نيز مي باشند .


خواهش مي کنم در مورد اين موضوع مطلب داغ درست کنيد و اطلاع رساني فراخوان عمومي دهيد.

نظر من اينه که در عموم مردم نارضايتي ايجاد کنيد وقتي توليدکنندگان و ارائه دهندگان کالاها و خدمات دچار رکورد شدند نارضايتي ايجاد ميشه و اين مساله باعث مي شه گروه بيشتري از کارگران کارفرماها و بازاري ها به صف ناراضيان بپيوندند

نظر من اينه که در عموم مردم نارضايتي ايجاد کنيد وقتي ارائه دهندگان کالاها و خدمات دچار رکورد شدند نارضايتي ايجاد ميشه و اين مساله باعث مي شه گروه بيشتري از کارگران کارفرماها و بازاري ها به صف ناراضيان بپيوندند


واقعا از خرید مواد و کالا ها و خدمات غیر ضروری خودداری کنید .

واقعا این فرمول جواب میده
از خرید بنجول های چینی بخصوص که توسط عمال همین رژی موارد میشوند خودداری شود


از استفاده از تلفن همراه و خدمات مخابراتی که پولش تو جیب سپاه میره را به حداقل میزان لازم برسونید-

خرید اتومبیل های سایپا و ایرن خودرو در امسال را تحریم کنید

از خرید میوه های وارداتی در سال جاری جدا خودداری کنید باور کنید بیشتر وارد کننده های میوه از مسئولین درجه 1 و فاسد همين نظام هستند
باور کنید میزان مصرف گرایی ما بیش از حد می باشد و خارج از عرف و استاندارد

حتی القدور کالاهای غیر ضروری و لوکس و تجملاتی را تحریم کنید این که دیگه آسونه

با ابتکارات بالا اقشار زیادی را ناراضی کرده و حجم بیکاری و رکود اقتصادی را افزایش خواهیم داد. برای آزادی باید هزینه داد – این هم نوعی هزینه است آنوقت جنبش در کنار خود اقشار و صنف های بیشتری را همراه خواهد دید به همبن ساگی

مگر یادتون رفت با همین کار تبلیغات صداو سیما را نصف کردید . نوکیا را وادار به عقب نشینی کردید
پس این تجربه را بار دیگر امتحان کنید

از تعویض وسایل و لوازم منزل امسال اجتناب کنید. بخصوص وسایلی که نیازی به تعویض و خرید نیست

خواهشا تو بالاترین لینک کند

مزدک گفت...

برخیز و برافروز هلا قبلهٔ زرتشت
بنشین و برافکن شکم قاقم برپُشت

بس کس که ز زرتشت بگردیده دگربار
ناچار کند سوی روی قبلهٔ زرتشت

من سرد نیایم که مرا زآتش هجران
آتشکده گشته‌است دل و دیده چو چرخُشت

گردست نهم بر دل از سوختن دل
انگِشت شود بی‌شک در دست من انگُشت

ناشناس گفت...

ما برای راستگاریمان تنها و تنها یک راه داریم و آن هم بازگشت به راه پیامبر خودمان زرتشت بزرگ است، منظورم بد بودن اسلام نیست، منظور این است که سلام دین ما نیست، به گروه خونی ما نمیخورد، اصلا به ما نمیچسبد، جور در نمی آید، تنها راه ما بازگشت به آموزه های زرتشت خودمان است، و دیگر هیچ.

آرمن گفت...

مطلب بسیار زیباییه لذت بردم
تولد زرتشت خجسته باد

ناشناس گفت...

چگونه جنبش سبز را فرا گير سازيم ؟
بدون هيچ حاشيه و مقدمه به اطلاع مي رسانم اشتباه بزرگ جنبش سبز و ليدر هاي آن در اين است که بيش از حد بر قشر روشن فکر جامعه حساب مي کند .
قشر روشن فکر جامعه و تحصيل کردگان ،‌نخبگان و افرادي از اين دست غالباً با اين جنبش بطور مستقيم يا غير مستقيم همراهند .
بهتر است جنبش در جهت جذب توده هاي مردم ،‌کارگران و کارمندانن عادي و قشر متوسط جامعه برنامه داشته باشد.
اما چگونه ؟
راه کار مرا که ببينيد ممکن است ته دلتان بخنديد و يا مرا احمق فرض کنيد ولي قسم مي خورم اگر اين کار را عملي کنيد . در عرض 6 ماه کل کشور را همراه خود خواهيد ساهت.

از خريد کالا ها و خدمات غير ضروري حتي المقدور خودداري کنيد .
براي امسال از خريد کالا و خدمات غيرضروري و تجملي جداً خودداري کنيد.
آن گاه که افرادي که مستقيم و غير مستقيم در زنجيره اين کالا و خدمات به قشر ناراضي جامعه پيوستند حرف مرا درک مي کنيد .
به مثالي که مي زنم توجه کنيد چند ماه قبل گوجه فرنگي به قيمت 2000 تومان رسيده بود. من ابتدا قصد خريد داشتم ولي بعد گفتم حالا مثلا من چند روز گوجه نخورم چه اتفاقي مي افتد . با خود فکر کردم اگر مردم اين گوجه 2000 توماني را نخرند آيا اين کالا باز هم مي تواند شاهد اين قيمت باشد. چون که ديگر تقاضايي وجود نخواهد داشت.

خودتان بررسي کنيد از اين کالا ها دور برتان زيادند نيازي به نام بردن من نيست.
از کالا هاي لوکس و تزئيني تا لباس و پوشاک و( چه خارجي و چه ايراني )…. و پرايد و پژو …. ا
بااين کار بسياري از افراد و بخصوص کسبه و بازاريان کارخانه ها و… به صف معترضين مي پيوندند .
اين کار نوعي مقاومت مدني فلج ساختن اقتصاد ويران رژيم است.
فراموش نکنيد بسياري از اين کالا و خدمات همه محصول بنياد ها و کارگاه هاي وابسته به رژيم فاسد نيز مي باشند .


خواهش مي کنم در مورد اين موضوع مطلب داغ درست کنيد و اطلاع رساني فراخوان عمومي دهيد.

نظر من اينه که در عموم مردم نارضايتي ايجاد کنيد وقتي توليدکنندگان و ارائه دهندگان کالاها و خدمات دچار رکورد شدند نارضايتي ايجاد ميشه و اين مساله باعث مي شه گروه بيشتري از کارگران کارفرماها و بازاري ها به صف ناراضيان بپيوندند

نظر من اينه که در عموم مردم نارضايتي ايجاد کنيد وقتي ارائه دهندگان کالاها و خدمات دچار رکورد شدند نارضايتي ايجاد ميشه و اين مساله باعث مي شه گروه بيشتري از کارگران کارفرماها و بازاري ها به صف ناراضيان بپيوندند


واقعا از خرید مواد و کالا ها و خدمات غیر ضروری خودداری کنید .

واقعا این فرمول جواب میده
از خرید بنجول های چینی بخصوص که توسط عمال همین رژی موارد میشوند خودداری شود


از استفاده از تلفن همراه و خدمات مخابراتی که پولش تو جیب سپاه میره را به حداقل میزان لازم برسونید-

خرید اتومبیل های سایپا و ایرن خودرو در امسال را تحریم کنید

از خرید میوه های وارداتی در سال جاری جدا خودداری کنید باور کنید بیشتر وارد کننده های میوه از مسئولین درجه 1 و فاسد همين نظام هستند
باور کنید میزان مصرف گرایی ما بیش از حد می باشد و خارج از عرف و استاندارد

حتی القدور کالاهای غیر ضروری و لوکس و تجملاتی را تحریم کنید این که دیگه آسونه

با ابتکارات بالا اقشار زیادی را ناراضی کرده و حجم بیکاری و رکود اقتصادی را افزایش خواهیم داد. برای آزادی باید هزینه داد – این هم نوعی هزینه است آنوقت جنبش در کنار خود اقشار و صنف های بیشتری را همراه خواهد دید به همبن ساگی

مگر یادتون رفت با همین کار تبلیغات صداو سیما را نصف کردید . نوکیا را وادار به عقب نشینی کردید
پس این تجربه را بار دیگر امتحان کنید

از تعویض وسایل و لوازم منزل امسال اجتناب کنید. بخصوص وسایلی که نیازی به تعویض و خرید نیست

جناب داد مي تونيد اين پيشنهاد را در وبلاگتان مطرح کنيد در شرايط خفقان فعلي اين مقاومت مدني موثرترين راهه

ممنون

علی سبز گفت...

کلمه می‌نویسد خانواده میرحسین موسوی بارها به مقابل خانه پدر و مادرشان واقع در خیابان پاستور مراجعه کرده اما ماموران امنیتی از نزدیک شدن آنها به این خانه جلوگیری کرده‌اند.
برپایه این گزارش، ماموران امنیتی هنگام مراجعه فرزندان میرحسین موسوی و زهرا رهنورد، با آنها «با بی‌ادبی و تندی» رفتار کرده‌اند.یک در آهنی دیگر نیز که از «خیابان قابل مشاهده نیست، در پشت در قبلی ساخته شده است» و میله‌های آهنی تازه‌ای نیز برای «جوش دادن به درها و دیوارها» در محل مشاهده شده است.

ناشناس گفت...

بشار اسد، رئیس جمهوری سوریه روز سه‌شنبه9/1/89 استعفای دولت این کشور را پذیرفت و دستور داد تا «ظرف ۲۴ ساعت» دولت جدیدی تشکیل شود.
بنا به گزارش «خبرگزاری عرب سوریه»، سانا، به دنبال نزدیک به دو هفته تظاهرات در سوریه، دولت محمد ناجی عُطری، نخست‌وزیر این کشور، روز سه‌شنبه استعفا کرد و بشار اسد خود وی را به عنوان نخست‌وزیر موقت منصوب کرده‌است تا دولت جدیدی را تشکیل دهد. لعنت بر ما ملت آریایی که نتوانستیم احمدی نژاد را به زیر کشیم. ایران فجیعترین دیکتاتوری دنیا را دارد بابک جان!

ژاله/ یزد گفت...

پدر میرحسین موسوی، روز چهارشنبه، در منزل خود در تهران و در حالی که بیش از ۴۵ روز از حصر و بازداشت خانگی آقای موسوی و زهرا رهنورد می‌گذرد، به دلیل کهولت سن از دنیا رفت.به نوشته وب‌سایت کلمه، نزدیک به میرحسین موسوی، دختران میرحسین موسوی در اطلاعیه‌ای به مناسبت درگذشت پدربزرگ‌شان، میر اسماعیل موسوی، نوشته‌اند که میرحسین موسوی پیش از بازداشت «هر هفته» به دیدار پدر خود می‌رفت و «هر روز» تلفنی جویای احوال او بوده است. به نوشته کلمه، به همین دلیل در یک ماه و نیم گذشته، پدر آقای موسوی مدام سراغ میرحسین موسوی را از همسر خود و دیگران می‌گرفته است.
کلمه می‌نویسد که در تمام مدت حصر آقای موسوی و خانم رهنورد، میرحسین موسوی تنها یک‌بار موفق شده است با حضور «انبوهی» از مأموران امنیتی در خانه میراسماعیل موسوی با پدر خود دیدار کند.

کلمه خاطرنشان می‌کند که میراسماعیل موسوی خامنه که متولد سال ۱۲۸۷ بود، پدر دو شهید بوده و نسبت دور خانوادگی با علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، داشته است.این وب‌سایت می‌افزاید که به دلیل همین نسبت خانوادگی و همچنین «جایگاه خاص» میراسماعیل موسوی در خامنه، در دوران انقلاب، آقای خامنه‌ای مدتی در خانه او پناه گرفته است !!!

ناشناس گفت...

اسلام اخوندی و ولایتی همین است.

دگر اندیش - تبریز گفت...

سی و دو سال است که به نام دین ، بهاران که نه- زرتشت که هیچ ، همه فصول را بر ملتی نجیب و صبور و آزاده ، سیاه کردند. نتیجه 32 سال حکومت به نام دین و انقلاب اسلامی اینهاست : ریاکاری ، دروغ پراکنی ، غارت اموال عمومی ، ترساندن بی مورد مردم از قدرت های بزرگ ، دستگیری و محاکمه و زندان و شکنجه و تبعید و اعدام آزادیخواهان ، اشاعه فقز و فحشاء ، رانت خواری ، انحصار طلبی ، تبعیض های ناروا ، نابودی منابع ملی ، نابودی کشاورزی ، آبرو ریزی بین المللی ، خانه نشین کردن بزرگان علم و فرهنگ و ادب و هنر ، بدبین کردن مردم به اساس دین و روحانیت ، تحمیل 8 سال جنگ بیهوده و بی ثمر با میلیون ها قربانی و معلول و اسیر و مفقود الاثر و یتیم و زنان بی سرپرست و بیش از هزار میلیارد دلار خسارت جنگی به کشور ، آواره شدن میلیون ها ایرانی در سراسر جهان ، ایجاد بحران هویت در ایرانیان مهاجر و آواره ، چپاول و تلف کردن هزاران میلیون دلار از حقوق مردم ایران به بهانه دفاع از فلسطین و سوریه و لبنان و کشمیر و افغانستان و کشورهای دیگر ، عقب نگه داشتن کشور از سایر کشورها در حوزه های فرهنگ و علم و پژوهش و هنر و ورزش و اقتصاد ، چند میلیون نفر معتاد و بیکار و بی سواد ، سالی سی هزار کشته و معلول و مصدوم در جاده های کشور ، انحصاری بودن صادرات و واردات ، پرونده های قطور مفاسد اقتصادی ، میلیون ها سایت اینترنتی فیلتر شده ، زندان های مملو از بی گناهان حق طلب ، شکستن قلم های شاعران و نویسندگان و پژوهشگران و بستن مجلات و روزنامه های روشنگر ، ایجاد افسردگی در همه اقشار ملت به جز وابستگان به رزیم ، ایجاد تفرقه بین مردم برای چند روز حکومت بیشتر ، پلیسی کردن جامعه با الگو گرفتن از دولت های کمونیستی ، ایجاد رعب و وحشت در جامعه با حاکم کردن به اصطلاح سربازان گمنام امام زمان و بسیج و سپاه و لباس شخصی ها و یگان های ویژه نیروی انتظامی ، سپردن پست های کلیدی به افراد نا اهل و بی صلاحیت و بی تجربه ، رواج خرافات ، غارت مردم از مسیر کمیته امداد و امثال آن ، رواج مداحی و چاپلوسی ، بت سازی ، منزوی کردن کشور از جامعه جهانی ، نابودی همه استعدادهای بالقوه و بالفعل کشور ، توهین به رأی دهندگان با برگزاری دهها انتخابات مشکوک و بی اصالت ، فراوانی کلاه بردار و شیاد و راهزن و قاچاق فروش و آدم ربا و دزد و دعا نویس و امام زمان دروغین ، بی اعتنائی به ضوابط بین المللی ، ترویج بد اخلاقی سیاسی در جامعه ، ترویج هتاکی و ایراد اتهام و افترا از طریق تریبون های نماز جمعه و بسیار فسادها و چالش ها و تنش های دیگر ....
باور کنید 32 بهار سیاه ، بر ملتی سبز ، گذشت -اینها همه از برکات ولایت فقیه است . کدام ولادت زرتشت بر ملت ایران ، مبارک باد ؟

کاضمی / شهر ری گفت...

به گزارش وب‌سایت کلمه، نزدیک به میرحسین موسوی، ماموران امنیتی جمهوری اسلامی صبح پنج‌شنبه از مراسم تشییع جنازه میراسماعیل موسوی،پدر میرحسین موسوی، جلوگیری کرده و دست‌کم هفت تن از حاضران در این مراسم را بازداشت کرده‌اند.به نوشته این وب‌سایت، تشييع جنازه ميراسماعيل موسوی که قرار بود از مقابل منزل او در محله درخونگاه تهران برگزار شود با دخالت و «حضور بسيار پررنگ» نيروهای امنيتی جمهوری اسلامی نيمه‌تمام ماند.ليلا موسوی، برادرزاده ميرحسين موسوی، در صفحه فيس‌بوک خود گفته است که چهارشنبه شب میرحسین موسوی مدتی کوتاه و در حضور ماموران امنیتی بر سر پيکر پدرش حاضر شده است. به گفته لیلا موسوی، آقای موسوی «یک‌دم می‌گفت صبر...صبر...صبر... فقط صبر.»کلمه می‌نویسد: «لباس‌شخصی‌ها با بی‌حرمتی نسبت به مراسم و جنازه، پيکر مرحوم را به آمبولانس منتقل کردند.» به گزارش این وب‌سایت، «مشايعت‌کننده‌ها که از رفتارهای زننده و دور از نزاکت ماموران امنيتی حکومت به شدت منزجر شده بودند به اين اتفاقات اعتراض کردند». کلمه می‌افزاید «حاضرين شاهد بودند» که ماموران امنيتی در اين مراسم دختر جوانی را کشان‌کشان با خود می‌بردند و اعتراض و تلاش مردم هم نتيجه‌ای در برنداشت. هنوز از تعداد دقيق بازداشتی‌ها و اين که آيا آنان هنوز در بازداشت هستند اطلاعی در دست نيست.

ناشناس گفت...

Az an Shahre Tabdar wa az khanewade asil, entezareman hamin ast,.Babak jan mandegarie Iran ra be Andishehaye an marde baldar wa eshghe pake Parihaye tarikheman madiunim.

korosh- mashhad گفت...

قدری صبور باش که این نیز بگذرد

این فصل زرد غم انگیز بگذرد

هرچند در فراق عزیزان نشسته ای

دل زنده دار که شام بلا خیز بگذرد

ناشناس گفت...

سلام
دورود فراوان به شما که همچون کوه ایستادی و قلم بر زمین ننهادی شیر مادرت حلالت که به امسال شماهاست که ایران رو سربلند کرده...
دوست گرامی تاریخ ایران به شما شجاع مردان افتخار خواهد کرد.
خدا حافظ شما

ناشناس گفت...

بابک جان سلام،
چند روزی هست که غایب هستید !! امیدوارم که احوال شما خوب باشد وآرزو میکنم هر چه زودتر با سلامتی کامل در کنار دوست داران خود باشی.
فریبرز آ.

ناشناس گفت...

اشکمون رو به طریق فلسفی و مذهبی و نوستالژیک و رمانتیک در اووردی پسر. همیشه سلامت باشی و به رفتار نیکت ادامه بدی انشاءالله.
پ