۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

22 بهمن برديم يا باختيم؟

خسته ايم، اما زنده باد اميد!

عده اي مي گويند: "چرا روز بيست و دو بهمن، آن اتفاق بزرگي كه همه منتظرش بوديم نيفتاد؟ همان اتفاقي كه بعضي ها وعده اش را داده بودند؟ يعني سرنگوني حكومت!" بعضي از ما دچار خستگي و نااميدي شده اند، و يا حتي ممكن است از ادامه مقاومت و مبارزه خسته شده باشند. اما عده اي هم هنوز اميدوارند ولي با اين حال سئوالاتي دارند. سئوالها زياد است: "چه كنيم؟ حالا بايد چه كنيم؟"

"خستگي"، بخشي از "واقعيت تلاش" است. آدمي كه راهي نرفته و تلاشي نكرده، هرگز خسته هم نمي شود. حتي نااميدي هم، بخشي از تلاش اميدوارانه است. گاهي حتي براي يك آدم اميدوار، لحظاتي پيش مي آيد كه ديگر اميدش را از دست مي دهد. بعضي از بچه هاي تلاشگر هم ممكن است يكهو بپرسند: "ما براي چه داريم مبارزه مي كنيم؟ چرا داريم خودمان را به كشتن مي دهيم؟ مي ميريم تا زندگي بهتري بكنيم؟! اين ديگر يعني چه؟ خب بگذار اينها حكومتشان را بكنند! بگذار هر غلطي مي خواهند بكنند! ما خسته شديم!"

اين اتفاق براي من و بچه هايم در طول چهارماه فرار و زندگي مخفي و پر اضطراب بارها روي مي داد. بارها خستگي و كلافگي ما را از پاي در مي آورد اما اميد باعث مي شد يكبار بنشينيم و از بالا تا پايين به كاري كه مي كنيم فكر كنيم. ما غالبا" از درون همين خستگي و بيم و اميد، دوباره به ياد كساني مي افتاديم كه بيش از اين هزينه داده و اكنون يا قرباني شده اند و يا در زندانها شكنجه مي شوند و آزار مي بينند. بعد انرژي ما بازسازي شده بود. راه مي افتاديم.

وقتي مبارزه زمانبر است و حريف مان از هيچ وحشي گري و سركوبي رويگردان نيست، ممكن است گاهي چنين شويم؛ خسته، و حتي نااميد. بهتر است اين وقتها بنشينيم و اول خستگي مان را از تن بيرون كنيم و بعد فكر كنيم. نبايد بگذاريم خستگي را با يأس و نااميدي اشتباه بگيريم. ما فقط خسته شده ايم و با كمي استراحت، دوباره همان مبارز قوي خواهيم بود. بايد ببينيم چطور مي شود بعد از اين خستگي، دوباره نيرو و انرژي گرفت؟ با اميد؟ با شعار؟ با تبليغات؟ من مي گويم با "آگاهي"! با آگاه شدن از آنچه واقعيت دارد مي توان اميدوار شد و يا نااميد!

كافي است چند ديده بان صادق بر بلندايي بروند و از آن بالا براي ما كه اين پايين نشسته ايم و خسته و احتمالا" نااميديم، شرح بدهند كه در صحنه واقعيت چه مي بينند؟ برايمان بگويند بيرون از اينجا، واقعيت آرايش نيروهاي ما و دشمن چطور است؟ و ما در صحنه واقعيت، در كجاي ميدان نبرد قرار داريم؟ همين. اين كار كيست؟ چه كساني مي توانند ديده بانان خوب و مورد وثوقي باشند و راستش را برايمان شرح بدهند؟ شايد تحليلگران. روزنامه نگاران. مفسران. و خود شما شهروندان آگاه.

دنيا تازه دارد تصاوير واقعي 22 بهمن را از فراز تبليغات ساختگي حكومت مي بيند. من در برنامه روز جمعه به بخشي از ديده هايم از اين حركت مردمي اشاراتي كردم. حالا مي خواهم آنها را فهرست وار بگويم. بگذاريد به عنوان يك تحليلگر از فراز يك بلندي كه مي توانم تقريبا" تمام صحنه نبرد را ببينم، برايتان شرح بدهم ما در چه وضعي قرار داريم و حكومت در چه وضعي است؟ بعد كه ديديم آرايش واقعي ما و آنها چگونه است، بنشينيم و ببينيم حالا چه بايد بكنيم؟ موافقيد؟

اول: روز 22 بهمن، كودتاچيان "تمام" نيروهاي خود را براي تصرف ميدان آزادي تهران آوردند. صف اتوبوسها و خاك سفري كه بر تن آن صدها هزار نفر نشسته است، گوياي همين واقعيت بود. اين جمعيت، "تمام دارائي حكومت" از مردم ايران بود. اين همه همان ميليونها نفري است كه آقاي خامنه اي مي گويد از نظام او حمايت مي كنند. آنها از تمام كشور توانستند همين مقدار را جمع آوري كنند تا ميدان آزادي را تصرف نمايند و البته در شهرستانها هم تظاهرات سنتي كم شماري برگزار شد. كودتاچيان قبلا" شهرستانها را با سركوب و ارعاب و بازداشت نيروهاي مؤثر، كنترل كرده بودند و حالا شهرستانها با جمعيتي خيلي به تظاهرات سنتي 22 بهمن مشغول بودند و نمايش ملت هميشه در صحنه در ميدان آزادي تهران برپا شد. حالا اگر تمام اين جمعيت را جمع بزنيم، آيا طرفداران حكومت اسلامي را مي توان با واحد "ميليونها" شمارش كرد؟ پس آنها پرشمار نيستند و در اقليت قرار دارند.

دوم: براي اولين بار بعد از سال 57، در راهپيمايي رسمي روز 22 بهمن، از ايران "دو صدا" بيرون آمد. يكي صداي رسمي حكومت بود كه باز براي جهان شاخ و شانه كشيد و دومي كه بسيار مهم بود صداي اعتراض و مخالفت مردم به اين حكومت بود. اين كار بزرگ را شما كرديد كه اكنون در رسانه هاي جهان از دو صداي ايرانيها سخن مي گويند.

سوم: حكومت مجبور شد لحن خود را حقيقي كند. لحن حكومتي ترسيده و وحشتزده كه با مردم داخل با زبان "باتوم" سخن گفت و با دنياي خارج با زبان تهديد و بمب و اورانيوم 20 درصدي حرف زد. اين لحن، لحن يك حكومت پيروز نيست.

چهارم: لحن پيام تشكر! خامنه اي از ملت هميشه در صحنه، سرشار بود از عصبيت و فحاشي با معترضان و تحقير آنان. آيا اين لحن يك رهبر پيروز است يا ادبيات يك رهبر زبون و شكست خورده و ترسيده؟ چه كسي آقاي خامنه اي را به اين حد از ترس و استيصال رسانده است؟ شما مردم. شما مردمي كه نبايد فراموش كنيد چقدر قدرت بالايي داريد.

پنجم: بعد از رد شدن وانت از روي مردم در عاشورا، تهديد معترضان به اينكه اگر 22 بهمن دستگير شويد، تا 20 فروردين علي الحساب در زندان مي مانيد، بعد از كشتن خواهر زاده موسوي و ضرب و شتم كروبي و حمله به سخنراني خاتمي در جماران، آنان و تمام معترضان بدون هراس به ميدان آمدند. باز كتك خوردند ولي آمدند. آيا اين نشانه شكست ماست؟

آيا همين چند نكته كوتاه، منشأ اميد است يا نااميدي؟ آيا داشتن چنين قدرتي در مردم، ما را اميدوارتر مي كند يا نااميد؟ من مي گويم تا چشمان فرزندان ما در زندانها به عمل و اقدام ماست، ما بهانه اي براي نااميدي نداريم. تا به هدف نهايي نرسيم، حق نداريم نااميد باشيم. مي توانيم خسته باشيم اما نااميد هرگز. يأس ما بهترين سلاح كودتاچيان است! پس اگرچه از نبرد با اين اختاپوس گهگاه خسته مي شويم، اما مبارزه را تا پيروزي ادامه مي دهيم! تمام دست و پاهاي اين اختاپوس را يك به يك قطع مي كنيم تا به رهايي برسيم و آزادي را در آغوش بگيريم. پس زنده باد اميد!

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

اتمام حجت با ديكتاتور!


آقاي خامنه اي! از واقعه اي تو را خبر خواهم كرد!

جناب آقاي خامنه اي!

از "پاريس" مهد دموكراسي دنيا با شما سخن مي گويم! از دياري كه نه خدا را در پستوي خانه نهان مي كنند، و نه مأموران خدا در پستوي خانه دل آدمها، بدنبال التزام مردم به "ولايت فقيه" خودساخته شما مي گردند! اينجا روح زندگي در همه جا جريان دارد و بنابراين، خدا را در همه جا مي توان ديد! بدون آنكه نيازي باشد بر نمايندگان متفرعن و ولي فقيه متكبر سجده كنيم! خداي اينجا، خدايي عاشق و آزاده و خودي است و نماينده ندارد. اينها را مي گويم تا برسم به آن واقعه! وعده داده بودم كه "از واقعه اي تو را خبر خواهم كرد"!

از اينجا به "تمام" نيازهاي مردم كشورم مي انديشم! ما چه مي خواهيم؟ پاسخم همين يك كلمه است:"زندگي"! ما خواهان پس گرفتن زندگي خود از شما هستيم. ما كشورمان را مي خواهيم. سرزميني كه متعلق به ماست و شما آن را به ناحق اشغال كرده ايد. با شما از شهري سخن مي گويم كه دهها سال قبل رعيت هاي فرانسوي بالاخره ياد گرفتند كه مشكلشان "نان" نيست؛ "عدالت" و "آزادي" است و با پاهاي برهنه و خون آلوده به سوي مخوف ترين زندان آن زمان پاريس، يعني "زندان باستيل" هجوم بردند و زندانيان را از بند رها و آن بناي هولناك را خراب كردند و به جايش يك ميدان و كلي عمارت زيبا ساختند، تا مردمي كه به پاريس مي آيند از محله باستيل خاطره هاي دوست داشتني همراه ببرند. امروز خاطره انگيزترين ديدارهاي عاشقانه جوانان و جهان بينان و جهانگردان، در ميدان معروف باستيل ثبت مي شود. جايي كه زندگي بدون هراس از آن دژخيمان زندانبان، جريان دارد. وقتي به ميدان باستيل مي رسيم، باور دارم كه روزي مردم كشور ما هم با ايماني راسخ به پيروزي، به سوي زندانهاي مخوف شما مثل "اوين" و "قزل حصار" و "گوهردشت" مي آيند تا آزادي را در عمل فرياد كنند. اميدوارم جسم عليل تان (كه همواره آن را مطرح مي كنيد!) و درك قليل شما، آن قدر دوام بياورد تا شاهد اين صحنه باشيد. زنده بمانيد و بهار سبز ما را ببينيد.

آقاي خامنه اي!

ماجراي امروز شما و ما، ماجراي مبارزه "مرگ و زندگي" است. داستان معروف "بودن و نبودن، مسئله اين است!" شما مي خواهيد نسل ما را كه خواهان زندگي است، از ريشه برداريد، اما ما مي خواهيم به حكومت نامشروع شما پايان بدهيم هرچند به شما اجازه زندگي خواهيم داد. شما مي خواهيد براي زندگي تان ما را بكشيد، اما ما براي زندگي عزت مند خود حاضريم بميريم ولي پيرو ولايت فقيه متفرعن شما نباشيم. اين است معناي آزادگي! نمي دانم آيا شما اين معنا را مي فهميد؟ شما مي خواهيد آزادي ما را به بند بكشيد، اما ما مي خواهيم با قبول حبس و شلاق و شكنجه، آزادي خود را از شما پس بگيريم و مي گيريم. مي بينيد با چه ملتي طرفيد؟ ملتي كه شيفته رهايي است و آزادي را حتي به قيمت زندان و حبس مي خواهد و عاقبت بدستش مي آورد. "آزادي" براي ما همان اكسيري است كه برايش زندان و تبعيد و شكنجه را به جان مي خريم! براي آزادي، به استقبال شلاق و حبس و شكنجه مي رويم. و براي پس گرفتن زندگي خود، حتي به پيشواز مرگ مي رويم.

جناب آقاي خامنه اي!

تلخ است اما بپذيريد كه دوران حكومت شما با نام خداوند تمام شده و شما براستي نماد همان شيطان بزرگي شده ايد كه اكنون درون خانه ما ايرانيان نشسته و خون جوانان بيگناه ما را مي ريزيد. شما مي خواهيد حق زندگي ما را انكار كنيد، اما ما قبول داريم كه شما هم با همه عقب ماندگي تان حق حيات داريد، اما فقط به اندازه اي كه واقعا" شايسته اش هستيد نه به اندازه اي كه حرص و طمعش را داريد. اندازه شما حكومت بر ملتي بزرگ و با ريشه مانند ملت ايران نيست آقاي خامنه اي!

نمي دانم شما اكنون چگونه مي انديشيد؟ و آيا اصلا" وقتي براي انديشيدن داريد؟ يا مگسان مجيزگوي قدرت، مانع از تأمل و تفكر شما مي شوند؟ نمي دانم شبها كه كابوس پيروزي ملت خواب را از چشمتان مي ربايد، بر شانه هاي چه كساني تكيه مي كنيد؟ به چه ريسماني چنگ مي زنيد وقتي كه ملت شما را نمي خواهند؟ من به شانه هاي همه عزيزانم مي انديشم كه براي گريه پيروزي مردم به آنها نياز دارم. دوست دارم شانه هايي را كه وقت سقوط استبداد ديني شما، در آغوش شان مي گيرم و بر روي آنها مي گريم. نمي دانم در اين شبهاي پر كابوس، آيا شانه امني براي پناه بردن داريد؟ چه كسي به ديكتاتورها پناه داده كه شما بتوانيد به آن پناه ببريد؟ بر شما افسوس مي خورم كه شانه هايي نداريد براي گريستن. بياييد در اين دم آخري به ملت بپيونديد. هنوز دير نشده است. شانه هاي مردم شما را بي هيچ منتي مي پذيرند تا بيست سال ستم تان را بر آنها گريه كنيد و طلب عفو نماييد. مردم شما را مي بخشند و عادلانه محاكمه تان خواهند كرد. اين ملت بغض و كينه هاي سياهي را كه در دل شما و پيروانتان هست، در دل پاكشان ندارند. باور كنيد.

جناب آقاي خامنه اي!

شما تاريخ خوانده ايد اما عبرت لازم را از آن نبرده ايد. اگر درس مي گرفتيد، با خواسته هاي يك ملت كه از شما و سيستم حكومت ديني تان نفرت دارند، چنين گلاويز نمي شديد. پس توصيه مي كنم در اين آخرين قدمي كه تا سقوطتان باقي مانده، دست از لجاجت با تاريخ و سرنوشت خود برداريد، تسليم خواست ملت شويد و به پايان استبداد سياه ديني تان گواهي دهيد. كسي چه مي داند؟ شايد اين اقدام شما جلوي خونريزي هاي بسياري را بگيرد و اي بسا بابت همين يك قدم مثبتي كه بر مي داريد، بتوان با ديده خطاپوشي بر گناهان بسيار شما نظر افكند.

روز 22 بهمن امسال مردم ما قصد دارند در سالروز انقلابي كه براي پايان استبداد برپا كردند، به خيابانها بيايند و به استبداد سياه شما "نه" بگويند. اگر مأموران و فدائيان شما بخواهند به مردم تعرضي بكنند و با شيوه هميشگي چاقوكشان و آدمكشان بر روي مردم تيغ بكشند، ترديد نكنيد ما و جمعي از همكاران و روزنامه نگاران ايراني در تبعيد به همراه گروهي از خبرنگاران رسانه هاي جهاني و گروههاي حقوق بشري، بدون طي تشريفات قانوني و بدون اخذ ويزا به ايران سفر خواهيم كرد و دنيا را از تمام آنچه در ايران مي گذرد آگاه خواهيم نمود. آيا در آن صورت مي توانيد براي ملتهاي ناآگاه عرب، بازي در نقش خليفه حكومت اسلامي و آرماني را ادامه دهيد؟ بعيد مي دانم. ما خبرنگاران ايراني حق خود مي دانيم در اين روزهاي سخت به ميدان اصلي نبرد حق و باطل بياييم و از واقعيتهايي كه بر ملت دربندمان مي رود، گزارش و خبر تهيه كنيم. در اين راه، خبرنگاران آزاده و طراز اول جهاني را هم همراه خود خواهيم كرد تا همراهمان باشند. همچنين گروههاي حقوق بشري و ناظران بين المللي را به ايران دعوت خواهيم كرد و با خود همراه مي كنيم تا به كشور تحت اشغال مان بيايند و از ستمي كه شما با نام خدا و دين بر يك ملت بزرگ روا مي داريد، گزارش و خبر و اسناد و مدارك جمع آوري نمايند. شك نكنيد اين واقعه چنان سازماندهي خواهد شد كه آن سفر سبز به ايران، باقيمانده هيمنه و عظمت ساختگي حكومت شما را فرو خواهد ريخت و تمام واقعيتهاي زندانهاي مخوف شما را به معرض نگاه ملتهاي جهان خواهيم گذاشت. شايد اين براي شما كه آبرويي براي باختن نداريد، خبر بزرگي نباشد اما اين "واقعه اي" است كه بر سلسله نامبارك استبداد ديني شما لرزه اي اساسي خواهد انداخت. اميدواريم مخابره كنندگان خبر پيروزي ملت ايران به جهانيان، همين گروه خبرنگاران خارجي باشند كه دولت نامشروع منصوب شما به ايران دعوت كرده تا از نمايش ساختگي 22 بهمن تان خبر تهيه نمايند. اميدواريم آنها كه قطعا" با وجدان حرفه اي به ايران مي آيند، خبر پيروزي ملت ايران را بر سياهترين استباد ديني تاريخ به جهانيان مخابره كنند و ما خبرنگاران ايراني در تبعيد در نوبت بعدي و بعد از پيروزي مردم به ايران بياييم. در آن صورت هم صحنه محاكمه عادلانه شما و كساني كه دستشان به خون مردم آغشته است، بسيار ديدني است اما اطمينان داشته باشيد آنجا هم ملت نجيب ايران، خواهان "عدالت و انصاف" در مورد شما خواهند بود. عدالت و انصاف! چيزي كه شما از آن تهي هستيد.

جناب آقاي خامنه اي!

اين آخرين فرصت بازگشت به صف ملت را ناديده نگيريد. دست از سر فرزندان ما برداريد. بگذاريد آنها زندگي خود را خود انتخاب كنند. آنها به دموكراسي و حكومت مردم بر مردم و بدون دخالت دين و خدا مي انديشند و اين حق آنها و حق همه ماست. و البته بازگشتن و توبه هم حق شماست! اگر امروز بازگرديد، ملت ما شما را مي بخشد اما "فراموش نمي كند". شايد اگر تأخير كنيد و به جنايتهايتان ادامه دهيد، مردم ديگر نه فراموش كنند و نه ببخشند. در آن صورت منتظر فرارسيدن خبرنگاراني باشيد كه براي كشته شدن به ايران سفر خواهند كرد، تا "زندگي" يك ملت را گزارش كنند و مرگ استبداد ديني شما را.

اين اتمام حجت را دو بار بخوانيد. بار دوم، بدون عصبانيت!

بابك داد / پاريس / آستانه 22 بهمن، روز فروپاشي استبداد ديني

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

كاميون انقلاب 57، قطار جنبش سبز

كاميون انقلاب 57!

هنوز بعد از سالها، بوي قير و نفت كف خيابانهاي خرمشهر و شرجي هوايش و داغي تابستانش، با من است. و خاطره آن كاميون!

"جمال" جوان خوش تيپ و بوكسور خيابان نقدي خرمشهر بود كه موهای سرش را با تيغ مي زد و خيلي مقتدر بود. همينطوري ذاتا" جذبه داشت. از آن دست جواناني بود که رفتارشان، خود به خود احترام قلبی ديگران را بر می انگیزد! روز 20 بهمن 57 او جان مرا نجات داد تا موقع سقوطم از "کامیون انقلاب"، له نشوم! بعدها خود او زیر چرخهای آن کامیون کشته شد! "كاميون انقلاب" خيلي ها را كشت و هنوز هم خيلي ها را مي كشد! جمال، مرا از زير چرخهاي آن ماشين آدمكشي بيرون كشيد و بعدها خودش زير همان چرخها مرد!

يك آدم خوش ذوق، روي در و ديوار يك كاميون ماسه بر بزرگ نوشته بود: "كاميون انقلاب"! يك كاميون بنز ساده بود با کلی پرچم رنگی و بالايش هم پر بود از انقلابيوني که در شهر می آمدند و مي رفتند و شعار مي دادند. 20 بهمن بود؛ انقلاب در لحظه پيروزي بود. "شاه رفت" و "امام آمد" را ديده بوديم و حالا اين كاميون راه افتاده بود و بوق زنان و هلهله كنان، نقل و نبات پخش مي كرد و عده اي هم مي خواستند سوارش بشوند! برای ما بچه ها اما، سوار شدن چیزی نبود جز یک بازیگوشی بچه گانه. انقلابيون از بالاي كاميون روي سر ما شكلات و آب نبات مي ريختند. شكلاتها را مي خورديم و دنبال كاميون مي دويديم. سواري مفتي براي همه بچه هاي جنوبي، يك تفريح هميشگي است! شادي لحظه اي سواري مفتي مي خواستيم، وگرنه انقلابي نبوديم!

جايي نزديک چهارراه نقدي، كاميون براي لحظه اي توقف كرد. من از كنار كاميون به اتاقك پشت آن آويزان شدم تا خودم را بالا بكشم يا دست كم چند قدمي سواري مفتي بگيرم. اما كاميون بلافاصله راه افتاد. درست ميان دو چرخ بزرگ كاميون انقلاب از اتاقك كاميون آویزن بودم و سعي داشتم خودم را بالا بكشم و بروم بالاي اتاقك و به بچه ها ملحق شوم و شادي كنم. مي خواستم از آن بالاها مردم را ببينم و برایشان شكلات بيندازم. اما جايي كه آويزان شده بودم، با يك ترمز كاميون، مرا مي انداخت بين دو چرخ عقبي و از من "رب گوجه فرنگي" درست مي كرد!

"جمال" نزديك چهارراه نقدی مرا در آن وضعيت هولناک ديد. راستش خودم هم ترسيده بودم، اما كاميون داشت مي رفت و دیگر نمي شد از آن پايين آمد! كاميون پيچيد به سمت خیابان "لوان تور" و موقع چرخش آن، توانستم چرخهاي گنده اش را بهتر ببینم؛ همان جا بود که فهميدم تا "شهادت" من چيزي باقي نمانده! یک ترمز ناگهانی، یک تکان، یک اشتباه کافی بود! سایه کسی را از پشت دیدم. يكي داشت از دور مي دويد به دنبال كاميون و مرا صدا مي كرد. برگشتم؛ "جمال" بود. درست مثل "استيو واستین" قهرمان فوق بشري سريال معروف آن ايام "مرد 6 ميليون دلاري" مي دويد. قبراق و سریع!

يكي از آن بالايي ها داد زد:"اين پسره الان ميره زير چرخ!"

عبدو جوابش را داد:"اين بابكه! نیفتی ولک!"

و آن يكي با لهجه عربي غلیط خرمشهري گفت:"زير چرخ كاميون نره عبدو! ولک اگه كاميون ترمز بزنه كه اين پسره ميشه كمپوت!"

دستهايم ديگر توان نداشتند هيكل لاغرم را بين زمين و آسمان نگهدارند. حتي اگر كاميون ترمز هم نمي كرد، تا چند ثانيه ديگر طاقت از دست مي دادم و ول مي شدم و مي افتادم زير چرخها و "كمپوت" مي شدم!

"جمال" هنوز می دوید! همانطور كه مي دويد فرياد مي زد: " نترس! خودتو محكم نگهدار بابك.محكم بگير كه نيفتي! دارم مي رسم!"

درست مقابل شركت مسافربري "لوان تور" جمال به من و كاميون رسيد. روي آسفالت مقابل گاراژ، کلی شيشه خرده ريخته بود و كف خيابان فرشي از خرده شيشه پهن شده بود! نور خورشيد در انعكاس آن فرش الماسي چشمم را زد. نمي دانم آيا راننده كاميون مرا در آينه ديد و يا اينكه به خاطر شيشه ها بود كه لاستيكهايش را پنچر نكند، به هرحال راننده يكهو زد روي ترمز! اين همان اتفاقي بود كه نبايد مي افتاد و جمال با تصور آن، احساس خطر كرده و دویده بود دنبال کامیون. به محض ترمز، تعادلم را ازدست دادم و افتادم بين دو چرخ بزرگ كاميون. كاميون هنوز كاملا" توقف نكرده بود و وقتي داشتم هل مي خوردم بين چرخهايش، آن دو چرخ بزرگش هنوز حركت داشتند. آن قدر به مرگ نزديك شدم كه دماغم هم "بوي مرگ" را مزه کرد و نوك آن به لاستيك عقبي ماليده شد و حتي بوي خاك لاستيكها را هم حس كردم. تا مدتها بعد از آن ماجرا، نوك دماغم بوي لاستيك مي داد.

در آخرين لحظه، نااميدانه برگشتم و آخرين چيزي كه ديدم "جمال" بود كه ناگهان شيرجه زد! از فاصله دوسه متري به سمت من شيرجه زد و مرا از لاي چرخها بيرون كشيد و بغل كرد و در آغوش گرفت و هر دویمان را انداخت روي آسفالت كناری خيابان. دو سه متري دورتر از چرخهاي كاميون، روي زمين ولو شديم. اين صحنه را بعدا" يكي دوتا از دوستانم كه سوار "كاميون انقلاب" بودند و بعدها با همان كاميون در "انقلاب" ماندند، با همين جزئيات سينمايي اينجا و آنجا تعريف مي كردند. كار "جمال" يك اكشن سينمايي تمام عيار بود. جالب اين بود كه وقتي روي زمين افتاديم، مرا جوري در هوا نگه داشت كه بدنم با شيشه هاي كف خيابان و آسفالت داغ، كمترين برخوردي پيدا نكرد و اينطور بود كه مرا از يك مرگ حتمي نجات داد. با لهجه عربي اش پرسيد:"تو خوبي بابك؟ زخمي نشدي؟" من بهت زده و ترسيده، فقط گفتم:"ها!"

وقتي از كف خيابان بلند شديم، پشت جمال را كه ديدم وحشت كردم. خرده شيشه ها، لباسهاي سفيدش را سوراخ سوراخ كرده بود. مثل آنكه تيربارانش كرده باشندو شايد اين پيش آگهي از اتفاق تلخي بود كه بعدها براي او افتاد و در تسويه حسابهاي سياسي بعد از انقلاب، واقعا" تيرباران شد! خون از هر منفدي از لباسش بيرون مي زد. اما خم به ابرو نياورد و راه افتاديم به سمت كوچه خودمان. كاميون انقلاب هم راهش را ادامه داد و رفت!

كاميون انقلاب مردمي 57، خيلي زود غير مردمي و "اختصاصي" شد و مردم را پیاده کرد. خيلي از سوارانش را از آن بالا پرت كردند پايين و بعضي آدمهاي ناجور تصاحبش كردند و خودشان را كشيدند و رفتند بالا! ديگر از بالاي آن كاميون، كسي براي مردم شكلات نمي انداخت، آنچه بود و هست گلوله و باتوم و دشنام و تهمت است كه از فراز آن به روي مردم بي پناه مي ريزند! حالا "كاميون نظام" در هر ایستگاه، خيلي ها را پیاده می کند و بسیاری از مردم را زير چرخهاي خود له كرده و مي كشد. يكي از بهترين كساني را كه سواران آن كاميون به ناحق كشتند، همين "جمال" بود كه يكي دو سال بعد به يك بهانه سياسي "تيرباران" شد. اين را سالها بعد شنيدم.

ديگر از آن كاميون، يك "ظاهر" باقي مانده بود كه آن هم بعد از اتفاقات سياه امسال ديگر به كلي "اسقاط" شد. نظام فعلي ايران، ديگر نه انقلابي است، نه اسلامي است و نه مردمي است. سواران مركب قدرت، براي بقاي خود همه ارزشهاي آن انقلاب را يك به يك قرباني كرده اند تا امروزه كه آن كاميون از پرتگاه نابودي و نيستي، فرمان بريده و بي محابا به پائين سقوط مي كند و عنقريب در قعر درّه منهدم مي شود.امروز بايد به تاريخ اين سي و يك ساله نگاه كنيم و از خود بپرسيم كداميك از اهداف آن انقلاب تحقق يافتند؟ آيا استبداد و ديكتاتوري را توانستيم دفن كنيم؟ يا اينكه باز در چنبره يك ديكتاتوري سياه گرفتار شديم؟ و بپرسيم بر سر آزادي، استقلال و عدالت چه آمد؟ و چرا ميانگين سني قربانيان اين انقلاب، جوانان سي و يك ساله است؟

امروز در آستانه دوران جديدي هستيم و بايد به فردا فكر كنيم. جنبش سبز ملت ايران بهتر است يك «قطار» باشد با گنجايش همه ايرانيان تا يك كاميون قراضه كه از چرخهايش خون مي چكيد. هفتاد ميليون شهروند ايراني با هر دين و مسلك و مرام و گرايشي بايد بتوانند از اول سوار آن قطار بشوند و اين جنبش را از آن خود بدانند. بايد مراقب آنچه به دست مي آوريم باشيم. و مراقب آنچه بدنبال آن هستيم، باشيم. در اين دوران سي و يك ساله آن قدر چيزها از دست داده ايم كه ديگر زماني براي اشتباه نداريم. بايد هوشيارتر باشيم.

باري! آن كاميون فرسوده به زودي در درّه سقوط خواهد كرد. در حالي كه هنوز از چرخهايش خون مي چكد! سالهاست كه از آن خون مي چكد. اما ريل قطاري كه مردم اميدوار را سوار مي كند، سبز است و مسيرش سبز. نمي گذاريم سرخش كنند!

دلم براي "جمال" تنگ شد، و براي خرمشهر... نمي دانم چرا؟

۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

به نام آزادي

فصل نشستن نيست! بنشينيم يخ مي زنيم!

روي سخن اين نوشته، با برخي از نخبگان جامعه است كه هنوز تصميم قاطعانه اي براي برخاستن نگرفته اند و عادت كرده اند اظهار تأسفي كنند و بگذرند. روي سخن اين نوشته با خود ماست، مايي كه بايد زودتر تصميم بگيريم و وارد ميدان عمل شويم و مردم را ياري رسانيم. مايي كه دچار "عادتِ اِاِاِ گفتن" شده ايم!

عده اي از ما اين روزها داريم عادت مي كنيم به شنيدن خبرهاي بد و فقط به اظهار تأسف كردن و به "اِاِاِ" گفتن! و اين عادت دارد تبديل مي شود به رژيم روزانه ما! مي شنويم فلاني و صد نفر ديگر را دستگير كرده اند؛ در جواب مي گوييم:"اِاِاِ!" بعد مي رويم و كارمان را ادامه مي دهيم! مي خوانيم فلاني را ترور كردند! نچ نچي مي كنيم و مي گوييم:"اِاِاِ"! بعد مي رويم خبر بعدي را مي خوانيم! تلفني زنگ مي زند:"شنيده اي به جوانان زنداني در عشرت آباد سپاه تجاوز ميشه؟" مي گوييم:"اِاِاِ؟" خيلي هم متأسف مي شويم اما باز به همان گفتن "اِاِاِ" بسنده مي كنيم و عملي درباره آنچه شنيده ايم انجام نمي دهيم. شايد نمي دانيم روزي شايد خبر مردن يا دستگيري يا ترور خودمان هم فقط يك "اِاِاِ" و نچ نچ را در اطرافيان باعث شود و باز به زندگي شان ادامه بدهند. ما غالبا" گمان مي كنيم اگر موضوع خبرها ما باشيم، احتمالا" بساط دنيا در هم پيچيده مي شود و جهان كن فيكون مي شود! اما اگر وضع به همين منوال پيش برود، ديگر براي كسي حساسيتي باقي نمي ماند تا براي ما چيزي بيشتر از يك اِاِاِ ساده نشان دهد. ما كم كم داريم به عادتي دچار مي شويم كه تلخ ترين خبرها را بشنويم و بدترين اخبار فقط يك "اِاِاِ" در ما ايجاد كند و تأثير آن اتفاقات به سرعت محو شود. و اين خيلي خطرناك است. براي هر ملتي اين خطرناك است، ما ايراني ها كه همينطوري هم در خطر زاده شده ايم و بايد بيشتر مراقب خودمان باشيم. خوشبختانه مردم هوشيار ما هرگز به "عادتِ اِاِاِ گفتن" مبتلا نشده اند و اين جاي شكر دارد.

گاهي سئوال مي كنم چه اتفاق ديگري بايد بيفتد تا ما را جدا" تكان بدهد، به خيابانها بكشاند و به خانه بازنگرداند؟ چه شوك ديگري مي تواند ما را از خلسه و از عادت "اِاِاِ گفتن" نجات دهد؟ رأيمان را دزديدند، جوانانمان را كشتند و زنداني كردند و در زندانها به آنها تجاوز كردند، شكنجه شان كردند و جسدشان را از خانواده ها مخفي ساختند. مادران عزادارمان را از سوگواري بر مزار عزيزانشان منع كردند و آنها را دسته دسته دستگير مي كنند. نخبگان سياسي ما را با تحقير به خانه نشيني مجبور كردند و ما هر روز به شنيدن خبرهاي تلخ دستگيري اين، يا سوء قصد به آن و ترور آن ديگري و كشتن آن ديگران عادت مي كنيم. بي اينكه بدانيم ما به عنوان كساني كه با افكار عمومي سر و كار داريم، مسئوليم كه خاموش ننشينيم. مسئوليم كه حساسيت هايمان را هر روز سوهان بكشيم، حسگرهايمان را هر روز تازه كنيم و اجازه ندهيم ديكتاتوري از ما ربات هايي بيروح بسازد كه ديگر هيچ خبري ما را تكان ندهد. اگر چنين نباشيم، مردمي كه با تمام وجودشان دارند سختي هاي اين روزها را درك مي كنند و با تمام حسگرهايشان دارند اين سختي ها را احساس مي كنند، از ما عبور خواهند كرد و روزي روزگاري در فرداي آزادي اين كشور، يقه روشنفكران خود را خواهند گرفت كه در روزهايي كه ما در آتش بوديم، چرا شما يخ زده بوديد؟ ما به آزادي، به مردم و به خود بدهكاريم و امروز فصل نشستن نيست. فصل همراهي با اين موج ميليوني آزاديخواهي است. بگذار حاكمان صداي ما را رساتر از هميشه بشنوند و باور كنند سكوت ما، علامت رضايت نيست.

در اين سرماي كشنده استبداد ديني، هر كدام از ما به عنوان نيروهاي مؤثر جامعه، نخبگان يا روشنفكران نبايد بنشينيم، نبايد بخوابيم، وگرنه يخ مي زنيم و مي ميريم. حتي اگر تا فرداهاي پيروزي زنده بمانيم، فرداها كه فرا برسند از نگاههاي سنگين و ملامت گر مردم، خواهيم مرد. و آن مردن، بد مردني است. پس "به نام آزادي" برخيزيم و مردم را تنها نگذاريم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

صداي پايش شنيده مي شود...


دنياي ما به بزرگي هدفمان است؛ آزادي!

از پشت پنجره اتاق بسيار كوچكمان در هتلي در حومه پاريس، ريزش برف را تماشا مي كنم. هوا بايد 4 درجه زير صفر باشد. سوز استخوان سوزي دارد. به تازگي از فاصله 12 ايستگاه اتوبوس به هتل رسيده ام. رفته بودم جايي تا ايميلها و وبلاگ و فيس بوك را چك كنم. هنوز يخ استخوانهايم باز نشده، هنوز سردم است.

عده اي از مخاطبان كه از شرايط من خبر ندارند، مي پرسند چرا كم كار شده اي؟ چرا كمتر مي نويسي؟ شايد آنها نمي دانند براي كارهاي اقامتي و بيمه و استقرار بايد چه مراحل پيچ در پيچي را گذراند! اما همين انتظاري كه خوانندگان خوبم دارند هم براي من شيرين است. تمام اين روزهاي سخت، ما را سرسخت تر مي كند. زيرا آموخته ام كه هر سختي، اگر ما را نكشد، قوي ترمان خواهد كرد.

هتل ما اينترنت ندارد! شايد تنها هتل در كل اروپا باشد كه مهمانانش از اينترنت محروم هستند. اتاقي است سه در چهار متر با يك حمام كوچك يك متري! اگر استاندارد راه نروي، دائم بايد سر و كله و دست و پايت بخورد اينطرف و آنطرف! تمام كف اتاق را سه تختخواب پوشانده و جز باريكه راهي كه از وسط تختها مي گذرد، مجبوري دائم روي تخت بنشيني و ولو باشي يا ايستاده بروي پشت پنجره تا از كمردرد در امان بماني. فنرهاي خوشخواب تختها براي درد كمرم خوب نيستند.

براي رفتن به پاريس بايد دو اتوبوس و يك خط متروي سي دقيقه اي سوار شوي و برگشتن هم مكافات است. فرانسه كشور گراني است و بخصوص بعد از تبديل واحد پولي "فرانك" به "يورو" قيمتها ناگهان دهها برابر شده اند. بليط اتوبوس نزديك دو هزارتومان است، مترو همينطور، يك ساندويچ كوچك نزديك شش هزار تومان و يك نوشابه نزديك دو هزار تومان! البته شهروندان فرانسوي به همان ميزان هم حقوق دريافت مي كنند و مثلا" ماهيانه بين دو تا چهار هزار يورو حقوق مي گيرند. يعني از سه ميليون تومان به بالا! اين گراني براي مايي به چشم مي آيد كه هنوز داريم با واحد "تومان" اين جهان را ارزيابي مي كنيم و "تومان" هم كه سالهاست با كلي صفر زيادي و سنگين، ارزشي ندارد.

بچه هايم بدرستي نگران درس و مشقشان هستند. هر دو بايد شش ماه زبان فرانسه بخوانند تا تازه بتوانند وارد دبيرستان و دانشگاه شوند. كارهاي اداري با پيگيري زيادي بايد انجام شوند. چند خانواده نازنين قدم به قدم كمك مي كنند تا جلو برويم. از ترجمه و همراهي در ادارات و كارهاي پزشكي ام تا ترجمه متون اداري و غيره. واقعا" كمك هايشان مؤثر و عالي است. اعتقادشان اين است كه حالا كه خودشان سياسي نيستند و فعاليت سياسي نمي كنند اما مي گويند بايد سنگهاي سر راه مرا بردارند تا من بتوانم كارهاي سياسي ام را بدون دغدغه انجام بدهم و براي همين تا به حال بسيار كمك كرده اند. خانواده هاي نازنيني كه در اين مدت كمكهاي شاياني كرده اند، همگي بي نظيرند. با همه اينها، ما زندگي را بايد از صفر مطلق شروع كنيم. از صفر مطلق. و اين صفر، مثل هواي اين روزهاي فرانسه، سرد و برفي است، اما اميد به بهبود اوضاع، سرنگوني ظلم و به نتيجه رسيدن همه اين سختي ها، هنوز در ماست. باوري سخت در من است كه در تلخ ترين اين روزها، از من دور نشده و همين متحيرم مي كند. باور به اينكه "بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر، بار دگر روزگار چون شكر آيد"

خوشحالي بزرگي در قلب من است. از داخل همين اتاق محقر، خار گلوي ديكتاتوري بودن، خوشحالي بزرگي است. از همينجا نوشتن و مصاحبه كردن. آماده شدن براي مشاركت در براندازي مخوف ترين استبداد ديني قرن حاضر. همين حس و حال بخصوص، اتاقمان را به اندازه هدفي كه برگزيده ايم بزرگ و گسترده كرده است. دنياي من، اين اتاق كوچك نيست. دنياي ما به كوچكي اين اتاق يا آن سلول انفرادي يا زندان و حتي به كوچكي شهري كه در اشغال كودتاچيان قرار دارد نيست؛ دنياي ما به بزرگي هدفي است كه داريم؛ "آزادي". و اين روزها، عجيب دست يافتني به نظر مي رسد... ما داريم نشان مي دهيم كه شايسته اش هستيم و او دارد بر ما نازل مي شود. صداي پايش را مي شود شنيد؛ آزادي مي آيد.