۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

كاميون انقلاب 57، قطار جنبش سبز

كاميون انقلاب 57!

هنوز بعد از سالها، بوي قير و نفت كف خيابانهاي خرمشهر و شرجي هوايش و داغي تابستانش، با من است. و خاطره آن كاميون!

"جمال" جوان خوش تيپ و بوكسور خيابان نقدي خرمشهر بود كه موهای سرش را با تيغ مي زد و خيلي مقتدر بود. همينطوري ذاتا" جذبه داشت. از آن دست جواناني بود که رفتارشان، خود به خود احترام قلبی ديگران را بر می انگیزد! روز 20 بهمن 57 او جان مرا نجات داد تا موقع سقوطم از "کامیون انقلاب"، له نشوم! بعدها خود او زیر چرخهای آن کامیون کشته شد! "كاميون انقلاب" خيلي ها را كشت و هنوز هم خيلي ها را مي كشد! جمال، مرا از زير چرخهاي آن ماشين آدمكشي بيرون كشيد و بعدها خودش زير همان چرخها مرد!

يك آدم خوش ذوق، روي در و ديوار يك كاميون ماسه بر بزرگ نوشته بود: "كاميون انقلاب"! يك كاميون بنز ساده بود با کلی پرچم رنگی و بالايش هم پر بود از انقلابيوني که در شهر می آمدند و مي رفتند و شعار مي دادند. 20 بهمن بود؛ انقلاب در لحظه پيروزي بود. "شاه رفت" و "امام آمد" را ديده بوديم و حالا اين كاميون راه افتاده بود و بوق زنان و هلهله كنان، نقل و نبات پخش مي كرد و عده اي هم مي خواستند سوارش بشوند! برای ما بچه ها اما، سوار شدن چیزی نبود جز یک بازیگوشی بچه گانه. انقلابيون از بالاي كاميون روي سر ما شكلات و آب نبات مي ريختند. شكلاتها را مي خورديم و دنبال كاميون مي دويديم. سواري مفتي براي همه بچه هاي جنوبي، يك تفريح هميشگي است! شادي لحظه اي سواري مفتي مي خواستيم، وگرنه انقلابي نبوديم!

جايي نزديک چهارراه نقدي، كاميون براي لحظه اي توقف كرد. من از كنار كاميون به اتاقك پشت آن آويزان شدم تا خودم را بالا بكشم يا دست كم چند قدمي سواري مفتي بگيرم. اما كاميون بلافاصله راه افتاد. درست ميان دو چرخ بزرگ كاميون انقلاب از اتاقك كاميون آویزن بودم و سعي داشتم خودم را بالا بكشم و بروم بالاي اتاقك و به بچه ها ملحق شوم و شادي كنم. مي خواستم از آن بالاها مردم را ببينم و برایشان شكلات بيندازم. اما جايي كه آويزان شده بودم، با يك ترمز كاميون، مرا مي انداخت بين دو چرخ عقبي و از من "رب گوجه فرنگي" درست مي كرد!

"جمال" نزديك چهارراه نقدی مرا در آن وضعيت هولناک ديد. راستش خودم هم ترسيده بودم، اما كاميون داشت مي رفت و دیگر نمي شد از آن پايين آمد! كاميون پيچيد به سمت خیابان "لوان تور" و موقع چرخش آن، توانستم چرخهاي گنده اش را بهتر ببینم؛ همان جا بود که فهميدم تا "شهادت" من چيزي باقي نمانده! یک ترمز ناگهانی، یک تکان، یک اشتباه کافی بود! سایه کسی را از پشت دیدم. يكي داشت از دور مي دويد به دنبال كاميون و مرا صدا مي كرد. برگشتم؛ "جمال" بود. درست مثل "استيو واستین" قهرمان فوق بشري سريال معروف آن ايام "مرد 6 ميليون دلاري" مي دويد. قبراق و سریع!

يكي از آن بالايي ها داد زد:"اين پسره الان ميره زير چرخ!"

عبدو جوابش را داد:"اين بابكه! نیفتی ولک!"

و آن يكي با لهجه عربي غلیط خرمشهري گفت:"زير چرخ كاميون نره عبدو! ولک اگه كاميون ترمز بزنه كه اين پسره ميشه كمپوت!"

دستهايم ديگر توان نداشتند هيكل لاغرم را بين زمين و آسمان نگهدارند. حتي اگر كاميون ترمز هم نمي كرد، تا چند ثانيه ديگر طاقت از دست مي دادم و ول مي شدم و مي افتادم زير چرخها و "كمپوت" مي شدم!

"جمال" هنوز می دوید! همانطور كه مي دويد فرياد مي زد: " نترس! خودتو محكم نگهدار بابك.محكم بگير كه نيفتي! دارم مي رسم!"

درست مقابل شركت مسافربري "لوان تور" جمال به من و كاميون رسيد. روي آسفالت مقابل گاراژ، کلی شيشه خرده ريخته بود و كف خيابان فرشي از خرده شيشه پهن شده بود! نور خورشيد در انعكاس آن فرش الماسي چشمم را زد. نمي دانم آيا راننده كاميون مرا در آينه ديد و يا اينكه به خاطر شيشه ها بود كه لاستيكهايش را پنچر نكند، به هرحال راننده يكهو زد روي ترمز! اين همان اتفاقي بود كه نبايد مي افتاد و جمال با تصور آن، احساس خطر كرده و دویده بود دنبال کامیون. به محض ترمز، تعادلم را ازدست دادم و افتادم بين دو چرخ بزرگ كاميون. كاميون هنوز كاملا" توقف نكرده بود و وقتي داشتم هل مي خوردم بين چرخهايش، آن دو چرخ بزرگش هنوز حركت داشتند. آن قدر به مرگ نزديك شدم كه دماغم هم "بوي مرگ" را مزه کرد و نوك آن به لاستيك عقبي ماليده شد و حتي بوي خاك لاستيكها را هم حس كردم. تا مدتها بعد از آن ماجرا، نوك دماغم بوي لاستيك مي داد.

در آخرين لحظه، نااميدانه برگشتم و آخرين چيزي كه ديدم "جمال" بود كه ناگهان شيرجه زد! از فاصله دوسه متري به سمت من شيرجه زد و مرا از لاي چرخها بيرون كشيد و بغل كرد و در آغوش گرفت و هر دویمان را انداخت روي آسفالت كناری خيابان. دو سه متري دورتر از چرخهاي كاميون، روي زمين ولو شديم. اين صحنه را بعدا" يكي دوتا از دوستانم كه سوار "كاميون انقلاب" بودند و بعدها با همان كاميون در "انقلاب" ماندند، با همين جزئيات سينمايي اينجا و آنجا تعريف مي كردند. كار "جمال" يك اكشن سينمايي تمام عيار بود. جالب اين بود كه وقتي روي زمين افتاديم، مرا جوري در هوا نگه داشت كه بدنم با شيشه هاي كف خيابان و آسفالت داغ، كمترين برخوردي پيدا نكرد و اينطور بود كه مرا از يك مرگ حتمي نجات داد. با لهجه عربي اش پرسيد:"تو خوبي بابك؟ زخمي نشدي؟" من بهت زده و ترسيده، فقط گفتم:"ها!"

وقتي از كف خيابان بلند شديم، پشت جمال را كه ديدم وحشت كردم. خرده شيشه ها، لباسهاي سفيدش را سوراخ سوراخ كرده بود. مثل آنكه تيربارانش كرده باشندو شايد اين پيش آگهي از اتفاق تلخي بود كه بعدها براي او افتاد و در تسويه حسابهاي سياسي بعد از انقلاب، واقعا" تيرباران شد! خون از هر منفدي از لباسش بيرون مي زد. اما خم به ابرو نياورد و راه افتاديم به سمت كوچه خودمان. كاميون انقلاب هم راهش را ادامه داد و رفت!

كاميون انقلاب مردمي 57، خيلي زود غير مردمي و "اختصاصي" شد و مردم را پیاده کرد. خيلي از سوارانش را از آن بالا پرت كردند پايين و بعضي آدمهاي ناجور تصاحبش كردند و خودشان را كشيدند و رفتند بالا! ديگر از بالاي آن كاميون، كسي براي مردم شكلات نمي انداخت، آنچه بود و هست گلوله و باتوم و دشنام و تهمت است كه از فراز آن به روي مردم بي پناه مي ريزند! حالا "كاميون نظام" در هر ایستگاه، خيلي ها را پیاده می کند و بسیاری از مردم را زير چرخهاي خود له كرده و مي كشد. يكي از بهترين كساني را كه سواران آن كاميون به ناحق كشتند، همين "جمال" بود كه يكي دو سال بعد به يك بهانه سياسي "تيرباران" شد. اين را سالها بعد شنيدم.

ديگر از آن كاميون، يك "ظاهر" باقي مانده بود كه آن هم بعد از اتفاقات سياه امسال ديگر به كلي "اسقاط" شد. نظام فعلي ايران، ديگر نه انقلابي است، نه اسلامي است و نه مردمي است. سواران مركب قدرت، براي بقاي خود همه ارزشهاي آن انقلاب را يك به يك قرباني كرده اند تا امروزه كه آن كاميون از پرتگاه نابودي و نيستي، فرمان بريده و بي محابا به پائين سقوط مي كند و عنقريب در قعر درّه منهدم مي شود.امروز بايد به تاريخ اين سي و يك ساله نگاه كنيم و از خود بپرسيم كداميك از اهداف آن انقلاب تحقق يافتند؟ آيا استبداد و ديكتاتوري را توانستيم دفن كنيم؟ يا اينكه باز در چنبره يك ديكتاتوري سياه گرفتار شديم؟ و بپرسيم بر سر آزادي، استقلال و عدالت چه آمد؟ و چرا ميانگين سني قربانيان اين انقلاب، جوانان سي و يك ساله است؟

امروز در آستانه دوران جديدي هستيم و بايد به فردا فكر كنيم. جنبش سبز ملت ايران بهتر است يك «قطار» باشد با گنجايش همه ايرانيان تا يك كاميون قراضه كه از چرخهايش خون مي چكيد. هفتاد ميليون شهروند ايراني با هر دين و مسلك و مرام و گرايشي بايد بتوانند از اول سوار آن قطار بشوند و اين جنبش را از آن خود بدانند. بايد مراقب آنچه به دست مي آوريم باشيم. و مراقب آنچه بدنبال آن هستيم، باشيم. در اين دوران سي و يك ساله آن قدر چيزها از دست داده ايم كه ديگر زماني براي اشتباه نداريم. بايد هوشيارتر باشيم.

باري! آن كاميون فرسوده به زودي در درّه سقوط خواهد كرد. در حالي كه هنوز از چرخهايش خون مي چكد! سالهاست كه از آن خون مي چكد. اما ريل قطاري كه مردم اميدوار را سوار مي كند، سبز است و مسيرش سبز. نمي گذاريم سرخش كنند!

دلم براي "جمال" تنگ شد، و براي خرمشهر... نمي دانم چرا؟

۸ نظر:

ناشناس گفت...

نگران نباشید جنبش سبزبه زودی پیروز خواهد شد و نظام هم برای چند صباحی محکم خواهد شد حرف راست را بزنید.

محمدرضااز ایران کرج

Rojhin گفت...

ضحاک ماردوش نمیخوایم / مزدور کفن پوش نمیخوایم
ضحاک ماردوش نمیخوایم / مزدور کفن پوش نمیخوایم
ضحاک ماردوش نمیخوایم / مزدور کفن پوش نمیخوایم
ضحاک ماردوش نمیخوایم / مزدور کفن پوش نمیخوایم
ضحاک ماردوش نمیخوایم / مزدور کفن پوش نمیخوایم

George گفت...

man ham khayli vaghtha delam braye Khooramshahr tang meeshavad George akaseeh fori Khyabane ferdoosi bazare syf

صبا گفت...

سلام آقاي داد
چه خوب و زيبا توصيف کردبد.
اي کاش اينگونه شود.اي کاش ما به رشدي رسيده باشيم که ايران را از آن همه ايرانيان بدانيم. يادم نمي رود در مباحث مجلس قانون اساسي چه بساطي بر پا شد تا تعلق کشور به گروه خاصي تثبيت شود. يادتان هست؟ بحث شيعه حقه را مي گويم.و من نوجوان هرچند مسلمان دانستم که همه وعده ها براي کشاندن ملت به ميدان بود و من اقليت بودن را حس کردم و چه سخت بود کنار امدن با اين حس

ناشناس گفت...

بابک جان این نوشته روی من بسیار زیاد اثر گذاشت بله این کامیون از روی خوزستان رد شد و همه چیز را از این مردم گرفت مثل خون گرمی - عشق - معرفت و جای آن فساد - فحشا -بیکاری - مواد مخدر وغیره امیدوارم قطار جنبش سبز بتواند آن خورستانی که بزرگانمون تعریف میکنند را دوباره شکوفا نمایید .به امید حق خدا نگهدار بابک جان از طرف یک همشهری

سیمین گفت...

سلام جناب آقای داد

به عنوان یک هموطن از مقالات زیبا و صریح شما تشکر می کنم . بدون اغراق باید عرض کنم مقالات شما از مقالاتی است که به محض اینکه نام شما را در ادامه تیتر مقاله میبینم بدون هیچ معطلی بلافاصله سراغ مقاله رفته آن را مطالعه کرده و البته بسیار لذت میبرم به3 دلیل ذیل :

1-بدون تعارف و پرده پوشی وصریح و مستقیم پرداختن به اصل قضیه
2-کوتاه و مجیز بودن مقاله و بیان حرف دل مردم
3-قابل فهم بودن برای تمام اقشار اجتماع

ولیکن در مقاله شما با عنوان اتمام حجت با ديکتاتور! آقای خامنه‌ای! از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کرد!در بخشی از آن اشاره به مشکل جسمانی آقای خامنه ای کرده و از لفظ جسم علیل صحبت کرده اید که به عنوان یک هموطن لازم دیدم خدمت شما عرض کنم که همه ما می دانیم که ریشه تمام جنایات و ظلم هایی که به مردم روا شده شخص آقای خامنه ای است و من شخصا هرگز به عنوان یک ایرانی جنایات وی را نخواهم بخشید ولیکن مشکل ما با شخصیت و رفتار وی است و نه با جسم ایشان . استفاده از الفاظ توهین آمیز خصوصا در مورد معلولیت افراد نه تنها از ارزش و اعتبار سخن اصلی گوینده می کاهد بلکه و مهمتراینکه توهینی است به تمام انسانهای معلول!

از شما خواهش می کنم به عنوان یک نویسنده که اتفاقا محبوبیت خاصی هم در بین ما ایرانیان دارید سعی در زدودن فرهنگ توهین به جسم دیگران و نه گسترش آن در جامعه داشته باشید

برای شما آرزوی موفقیت دارم

ناشناس گفت...

آقای داد! سلام ، شعری به آدرس هاتمیل شما فرستاده بودم ، شاید به پوشه اسپم شما رفته باشد ، فقط خواستم توجه شما را به آن جلب کنم، ببخشید از مزاحمت

ترانه موسوی گفت...

سلام
من یک معلم ایرانی هستم
داستان جمال و کامیون انقلاب منو به گریه انداخت
زیباتر از این وبلاگ در تمام عمرم ندیده بودم
متشکر
خدانگهدار