۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

فاز جديد اعتراضات!

مردم بدنبال "مطالبات معوّقه" خود هستند!

درباره فاجعه دلخراش «قتل» سهراب عزيز، فردا مطلبي منتشر خواهم كرد.

اعتراضات مردم ايران، از هجدهم تير رسما" وارد «فاز تازه ای» شد و مردم تهران، در سالگرد فاجعه هجده تير ۷۸، به رغم تعطيلی اجباری يک هفته ای و فضای امنيتی شهر، به خيابانها ريختند و فاز جديدی از مبارزه با حاکميت فريب و دولت کودتا را آغاز کردند.
روز هجدهم تير در تهران، «شجاعت» بر «ناجوانمردی» غلبه کرد و «اشک» بر گاز اشک آور پيروز شد! بدن نازنين هموطنان ما، بر «باتوم» و گلوله چيره شدند و مأموران مزدور و تا دندان مسلح، در برابر اراده مردم «کم آوردند!» و وحشت زده شدند! اين جنبش اعتراضی، زنده و فعال است و با دستهای خالی و «سکوت» به «خونخواهی» جنايات نظام برخاسته و از سالگرد ۱۸ تير شروع کرده، اما به اين بسنده نمی کند! حاکمان با رفتار زشت و سخنان درشت،صبوری و بزرگواری مردم را نديدند و مردم را از ادامه جنبش سکوت نااميد کرده اند. زمانی که حاکمان به جای خدمت، دلارهای نفتی ما را صرف خريد گاز فلفل و باتوم و آموزش گاردجاويدان و تجهيز اراذل واوباش فدايی رهبر می کردند تا بر ملت پيروز شوند، دچارهمان اشتباه بزرگی شدند که همه ديکتاتورهای سرنگون شده عالم مرتکب شده اند! قدرت واقعی را که در موج زاينده مردم است، نديدند و به ابزار سرکوب مردم دلخوش کردند. غافل از اينکه اين مردم، با خون خود بر گلوله بيروز می شوند و «ترس» را از دلهای بزرگشان فراری داده اند! با هر گلوله و باتوم و شهيد، ملت ما بيدار تر و مقاوم تر می شود. حاکميت ظلم «رفتنی» شده و شمارش معکوس «عزل حاکمان ظلم و جور و فريب» آغاز شده است! وحشت را در نگاهشان ببينيد.صدايشان لرزش دارد.خيانت به رأی ملت تاوان سهمگينی دارد.بارها گفتيم و نشنيدند!
سکوت علماء و شخصيتهايی که قاعدتا" بايد مورد اتکای مردم باشند، مردم را از پس گرفتن حقوق از دست رفته شان نااميد و دلسرد نکرد و مردم برای نخستين بار، بدون داشتن رهبران کاريزماتيک، به صورت کاملا" خودجوش، خيابانهای تهران را به صحنه پيروزی «بدن» بر «باتوم» و غلبه «اشک» بر «گاز فلفل و اشک آور» و چيرگی «حق» بر «باطل» تبديل کردند.
حاکمان هرگز از خلال سخنان مشفقانه اصلاح طلبان، حقيقت را درنيافتند و گمان کردند با سرکوب مردم، می توانند به حکومت نامشروع و کودتايی خود، تداوم بدهند. هجدهم تير مرحله تازه ای از دفاع ملت از حقوق خويش آغاز شد. مردم به خونخواهی فرزندانشان در فاجعه ۱۰ سال پيش برخاستند تا نشان دهند هرچه خون بيشتر و تازه تری بر زمين بريزند، موج خونخواهی ملت سهمگين تر و دامنه دارتر و تاوان حاکمان، سنگين تر از قبل خواهد شد.
حالا شايد «ابطال انتخابات» هم نتواند موج اعتراضات و خشم مردم را آرام کند. مردم در اين مدت، به عينه ديده اند که حکومتی که ظاهرا" برای برق اتمی(!) و «حق مسلم هسته ای!» به جنگ دنيا رفته بود، بدنبال ساختن بمب اتمی است و بنا ندارد تا ويرانی کامل ايران، دست از ماجراجويی های خود بردارد. حکومتی که به جای رفع مشکلات عديده ملت، به گروههای تروريست خارجی جيره می دهد تا به وقت نياز، از آنها نيروی تازه نفس قرض کند تا ايرانيان را سرکوب کند و بکشد، حالا حتی با ابطال انتخابات هم نمی تواند پاسخگوی موج فزاينده خواسته های ملت باشد. اين ملت با يک جمله «بکشيد ما را! ملت ما بيدارتر خواهد شد!» با دادن هر شهيد، بيدارتر و هشيارتر شد و نهايتا" ارتش شاهنشاهی را به زانو درآورد.اين ملت در طول تاريخ خود، به خوبی آموخته که چگونه خون را بر شمشير پيروز کند و با تقديم هزاران «سربدار»، مغولان خونريز را از خاک پاک ايران فراری بدهد.
ملت ايران با هر سبوعيت و وحشی گری تازه ای که از کودتاچيان ببيند، پايدارتر می شود و اراده اش استوارتر خواهد شد و «سقف مطالبات» خود را يک پله بالاتر خواهد برد. سه هفته قبل با «بازشماری واقعی آراء» ممکن بود رضايت مردم جلب شود و اعتراضات تا حدی فروکش کند، اما گرگهای وحشی را به جان فرزندان مردم در خوابگاهها و خيابانها انداختيد و جوانان را کشتيد و مردم هم يک پله بر مطالبات برحق خود افزودند و خواهان «ابطال انتخابات» شدند. بعد خطيب جمعه (احمد خاتمی) حرف مقام رهبری را «حرف خدا» دانست و خشم مردم را از رئيس جمهوری «منصوب» رهبری، متوجه خود ايشان کرد که حالا داعيه خدايی هم دارد! اين اقدامات، روز به روز خشم و مطالبات مردم را افزون کرد. ادامه حکومت نظاميان و امنيتی شدن فضای شهرها و دستگيری های فله ای معترضان و شخصيتهای سرشناس و مردم، باعث شد بازهم سقف مطالبات ملت بالاتر برود و ديگر حتی به ابطال انتخابات هم راضی نيستند. حالا شعار «مرگ بر ديگتاتور» و مرگ بر... ، سمت و سوی مخالفت مردم را از «رئيس جمهور منصوب رهبری» به سوی خود رهبری برده که در هفته های اخير، رسما" اثبات کرده عامل و آمر اصلی تمام اين کودتای فريبکارانه، شخص رهبری بوده و احمدی نژاد حداکثر «عامل اجرايی» کودتا بوده است. اينها بخشی از نتيجه و محصول سوء عملکرد مقام رهبری در طول هفته های اخير بوده است. اگر رهبری نظام، درايت و تدبيرهای شايسته رهبری را داشت، مردم را به فازهای جديد اعتراض و انقلاب نمی کشاند.
آيا گوش وجدان رهبری يا عقل مصلحت گرای آدمی در وجود شريف رهبری هنوز فعّال هست؟ و آيا می توان به ايشان هشدار داد تا دست از لجاجت بيشتر و قمار با هستی خود و نظام دست بردارند؟ واقعا" نمی دانم. اما برای ثبت در ذهن جامعه هم که شده، هشدارهای برآمده از شرايط واقعی را با ايشان بيان می کنيم! «خواه ملال گيرند خواه پند!»
هرچه وحشی گری و دژخيمی لباس شخصی ها و نيروهای بسيج و سپاه عليه ملت بيشتر شود، سقف مطالبات ملت بالاتر و بالاتر خواهد رفت. پس تسليم خواسته های برحق ملت شويد و دست از لجاجت برداريد.
با «ابطال انتخابات» و عزل احمدی نژاد، رسما" و عملا" از مردم بزرگوار ايران پوزش بخواهيد و هرچه سريعتر، تمامی زندانيان اعتراضات اخير، فعالان و نويسندگان و همگی محبوسين سياسی و اسيران عقيدتی و مذهبی(اقليتهای دينی و بهائيان) را بی قيد و شرط آزاد کنيد و بر اين آتش، آبی بپاشيد تا مرهمی بر زخمهای ملت باشد. وگرنه ترديد نکنيد اين مردم، ديگر «ترس» را از دلهای بزرگشان فراری داده اند و از «مشت آهنين» شما هم وحشتی ندارند. به حرف ملت گوش کنيد و قبل از آنکه کار از کار بگذرد، علاج واقعه را قبل از وقوع کامل آن بکنيد. وگرنه اين مردم، بعد از چندين سال سکوت و خويشتن داری، «جملگی مطالبات معوقه» خود را يکجا طلب خواهند کرد و به زودی خواهيد ديد اين ملت، به چيزی جز جدايی کامل دين از حکومت و دولت، حقوق کامل شهروندی بر مبنای مفاد اعلاميه جهانی حقوق بشر، اجرای کامل کنوانسيون رفع تبعيض از زنان، آزادی کامل تمامی مطبوعات توقيف شده، انتخابات آزاد با نظارت نهادهای بين المللی و آزادی تمامی زندانيان عقيدتی، سياسی و مذهبی و مجازات کامل آمران پشت پرده و عاملان کودتای اخير و کشتار مردم رضايت نخواهد داد.
حالا هر خونی به زمين بريزند، موج جنبش را شعله ورتر ميکند و خونخواهی را دامنه دارتر! همانطور که ديروز مردم به خونخواهی جنايات وحشيانه ده سال قبل به خيابانها آمدند. حاکميت بدترين گزينه را انتخاب کرد«سرکوب مردم» و اين تاوان سنگينی دارد که خشم ملت را به طور «تصاعدی» افزايش می دهد.

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

تخته پاره بر موج 2

«تخته پاره بر موج!»

يادداشت هاي «روزهاي دور از خانه! » بخش دوم

نگاهمان به «جلو» باشد و پيش برويم!

يك ناشناس برايم ايميل فرستاده و احتمالا" از روي خيرخواهي مدعي شده خبر موثق دارد كه يك تيم ويژه (!) براي يافتن و دستگيري من مأمور شده اند و تصويري از يك نامه اداري يا چيزي شبيه به «حكم مأموريت» هم زير ايميلش گذاشته كه خيلي واضح و خوانا نيست و درهم و فشرده است. او هشدارهايي داده كه مثلا" براي خريد بليط هواپيما يا اقامت در هتل و مسافرخانه ها «اسم» ندهيم و مثلا" روشن كردن خط قبلي تلفن همراه و تماس با فاميل (بدليل احتمال شنود) و به خصوص برگشت به منزل بسيار خطرناك است. توصيه هايي كرده كه به نظرم توصيه هاي مفيدي هستند و خلاصه خواسته مراقب باشيم. به هرحال چون ارسال ايميل به افراد ناآشنا را هم جزئي از همين مراقبتها ميدانم، براي ايشان هم ميل نفرستادم و همينجا از خيرخواهي او تشكر مي كنم. خوشحالم كه «هزينه» دستگيري من براي كودتاچيان، بالا و بالاتر برود. اين بهتر است تا اينكه دو نفر نصفه شب بيايند و از توي خانه، دستگيرت كنند و ببرند! به جبران دستگيري غفلتي و ناجوانمردانه ساير دوستان، بگذار براي خفه كردن اين صدا، مجبور شوند كلي زحمت بكشند و حسابي دوندگي كنند!

طبيعي است كه ما نهايت سعي مان را براي مراقبت مي كنيم، ولي از طرفي نيرو و انرژيمان هم در «سي امين» روز دوري از خانه، به تدريج كم و كمتر شده است. هر يكي دو روز، به يك شهر جديد و يك منزل اجاره اي تازه مي رويم. اين سفرها كلي انرژي مان را تلف كرده و هزينه هاي سنگين مالي بر ما تحميل مي كند. ديگر كفگير به ته ديگ خورده و آخرين پس اندازمان هم تمام شده! براي هر شب زندگي، تقريبا" پنجاه شصت هزار تومان هزينه اجاره مي دهيم و مجبوريم زود به زود خانه را عوض كنيم و گاهي كمتر يا بيشتر از اينها اجاره بپردازيم. ممكن است ديگر نشود اينطور ادامه داد.اما تا روزي كه بتوانم، «هزينه» دستگيري ام را بالا ميبرم. شده ايم مثل «باني و كلايد!» كه احتمالا" براي دستگيري ما، مجبور مي شوند همه جاده ها مأمور بگذارند! و ما سعي مي كنيم مثل باني و كلايد، در عين گريختن، به كاري كه بايد بكنيم، بپردازيم و خوش و خرّم و خندان هم باشيم!

اما بهرحال بعضي وقتها بيماري قند و فشارخون نامهرباني مي كنند. ديشب حالم رو به وخامت گذاشت و شب سختي را گذراندم. مراقبتهاي منظم لازم دارم كه در اين نوع زندگي خانه بدوشي، ممكن نيست. حفظ روحيه بچه هايم كه سي روز است دور از دوستان صميمي و محله و خانه و وسائل و اسبابشان هستند، گاهي سخت مي شود و دل گرفتگي يا نگراني بچه ها دربارهي سلامتي ام و اين سئوال كه «بالاخره چي ميشه بابايي؟!»، غصّه هايم را بيشتر مي كند و روحيه ام را به هم مي ريزد. با اين همه؛ به طف خداست كه زود بر اوضاع مسلط مي شويم. گاهي به يادشان مي آورم وضع من خيلي خطرناكتر از برخي از دوستان مثل سعيد حجاريان نيست كه «جان» آنها در زندانها، به مراتب بيشتر در معرض خطر است.

در اين روزها بايد به كساني فكر كنيم كه بيشتر از ما «سهم و هزينه» پرداخته اند. اخبار تلخ دستگيريها و شكنجه ها و شهادت هموطنان و اخبار شيرين تداوم اعتراضات مردم و اظهارات شجاعانه برخي شخصيتها مثل آيت الله منتظري و آقاي كروبي و موسوي، «مقاومت» بچه هاي كم تجربه مرا بالا ميبرد و مطمئنم در بين مردم هم باعث «تهييج و تداوم» حركتهاي مؤثر خواهد شد. در اين كارهاي جمعي، هيچوقت «طلبكار بودن!» كمكي نمي كند. بايد همواره خود را «بدهكار» بدانيم تا پيروز شويم.

اگر عزيزي در «زندان» داريم، بايد به كساني فكر كنيم كه اكنون «سوگوار» عزيزان خود هستند و در همين راه مقدّس كه ما «زنداني» داده ايم، آنها «شهيد» داده اند!

اگر بر «مزار» شهيدمان سوگواري مي كنيم، به فكر پدر و مادراني باشيم كه حتي جنازه فرزندشان را به آنها تحوي نداده اند و شبانه دفن شان كرده اند و مزارشان معلوم نيست!

اگر كتك و «باتوم» خورده ايم، بايد به آنهايي فكر كنيم كه در زندانهاي بي نام و نشان، در سلولهاي انفرادي، زير مشت و لگد و «شكنجه» دژخيمان اسيرند.

اگر آواره ايم، بايد به فكر كساني باشيم كه «مفقود» شده اند و هنوز براي خانواده شان معلوم نيست كه اساسا" «زنده» هستند يا نه؟! اينطور كه به قضايا نگاه كنيم، هم روحيه مان بالا مي رود و هم وظيفه خودمان را «تمام شده» فرض نمي كنيم و هم «احساس بدهكاري» بيشتري خواهيم داشت و حركتهاي بيشتر و مؤثرتري خواهيم كرد تا به «پيروزي» برسيم. در اينگونه حركتهاي جمعي، بايد به نفرات «جلوئي» نگاه كنيم، نه به كساني كه «پشت» سرمان ايستاده اند و يا هنوز بلاتكليف هستند يا مي ترسند! در اين صورت، ما به افراد جلوتر نگاه مي كنيم و از رشادتها و هزينه هايي كه آنها بيشتر از ما داده اند، انگيزه و نيرو مي گيريم و افراد پشت سر هم به ما كه جلوتريم، نگاه مي كنند و از كارهايي كه ما مي كنيم و هزينه هايي كه ما مي دهيم، انرژي و «انگيزه» مي گيرند و بلاتكليفي را كنار مي گذارند و به راه مي افتند. موج جمعيت اينگونه به حركت مي آيد. با همين روش، از خود سئوال كنيم اگر ما «معاصر» افراد بزرگي مانند امام حسين(ع) بوديم، يا «معاصر» شخصيتهاي سياسي بزرگي مثل «محمد مصدق» و «اميركبير» بوديم، جزو كدام دسته جاي مي گرفتيم؟ اينهمه براي مظلوميت حسين گريه كرده ايم و ياد مصدق و اميركبير را گرامي مي داريم، اما حالا در اين عرصه حق و باطل، كه به نوعي تكرار همان صحنه هاي تاريخي «نبرد حق و باطل» است، آيا ما در لشگر حسين و حق ايستاده ايم يا جزو سپاهيان شمر و يزيد هستيم؟ و يا «كوفي» هستيم و نظاره گر ظلم و بيدادگري هستيم؟ آيا كاري كه الان مي كنيم يا انفعالي كه داريم، «حسيني» است يا «يزيدي» يا «كوفي»؟ اگر معاصر مرحوم مصدق بوديم، آيا جزو كودتاچيان و دشمنان ملت بوديم؟ يا جزو ياران مصدق و اميركبير؟ گاهي بايد به خودمان و به يكديگر يادآوري كنيم كه چرا اين راه را انتخاب كرده ايم؟ و بايد بدانيم بدون طرفداري از حق، زندگي ما «تهي» از ارزش خواهد بود. بايد به ياد بياوريم كه دفاع از حق، هميشه اهالي خيانت و دروغ و زشتي ها را عصباني مي كند و آنها، با روشهاي ناجوانمردانه، ما و عزيزان ما را آزار خواهند داد. و به ياد بياوريم با پيروزي حق، زندگي همه ما، شيرين و فايده بخش خواهد بود. بايد فراموش نكنيم كه دفاع از حق، هزينه دارد. اما زندگي در ميان اهالي باطل هم، زندگي نيست، «بندگي» است. و ما فقط بنده خداييم كه حق مطلق است و نمي خواهيم بنده خدايان زميني باشيم. اين هدف بزرگي است كه ارزش «جان دادن» هم دارد.

نبسته ام به كس دل، نبسته كس به من دل!

چو «تخته پاره بر موج»، رها رها رها من!

زمن هر آنكه او دور؛ چو دل به سينه نزديك!

به من هر آنكه نزديك، از او جدا جدا من!

نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي

كه تر كنم گلويي، به ياد آشنا من!

«ستاره ها نهفتم» در آسمان ابري!

دلم گرفت اي دوست، هواي گريه با من!

و اما... اگر مشكلات ما را «ناگزير» كنند به خانه برگرديم، طوري بر مي گرديم كه «دستگيري» من ، هزينه سنگيني براي نظام كودتا داشته باشد. تا اينجاي كار، تخته پاره ما، سوار بر «موج تقدير» است و فعلا" به لطف خدا «رهاست»! و هنوز خداي ما، همان خداي رحيمي است كه «شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد»! و خوشحالم كه در اين روزها، با بضاعت اندكم، توانستم ذهن خوانندگان را نسبت به واقعيتهاي كودتاي اخير و مقاصد و منويات پشت پرده كودتاچيان، روشن سازم و در اين آسمان ابري، «ستاره هايي» در دل خوانندگان بيفروزم. ايمان دارم با هر روشنگري تازه، اين آسمان ابري، به زودي «ستاره باران» مي شود و «هواي گريه»، گريه از شوق و خوشحالي خواهد بود.انشاءالله.

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

عذرخواخی از چپ چینی نوشته ها

لطفا برای مطالعه این چند مطلب که چپ چین شده اند به وبلاگ اصلی به این آدرس بروید.
http://babakdad.blogfa.com/
با عذرخواهی از شما

بخشنامه آيت الله شاهرودي «ناقض قانون اساسي» است!

بخشنامه آيت الله شاهرودي «ناقض قانون اساسي» است!
بخشنامه رئيس قوه قضائيه كه مصاحبه يا همكاري با شبكه هاي تلويزيوني و راديويي «غير از صدا و سيما!» را به نوعي «محاربه» خوانده و دستور مجازات افرادي را داده كه با شبكه اي مثل صداي آمريكا و بي بي سي و راديوهاي برون مرزي مصاحبه كنند! اين بخشنامه در تعارض با «اصل آزادي بيان» قانون اساسي است و طبيعتا" از لحاظ حقوقي مردود و غيرقانوني است. اما مگر همه اصول قانون اساسي در كشور ما اجرا مي شود كه انتظار بخشنامه قانوني از آيت الله شاهرودي داشته باشيم؟ دستگيريهاي فله اي و ربودن روزنامه نگاران و شكنجه جوانان و تخريب خوابگاه دانشجويان، مگر اينها قانوني اند؟
جمعه شب من با برنامه تفسيرخبر صداي آمريكا مصاحبه داشتم و به طنز گفتم اين مصاحبه را با مبناي «محاربه/جنگ با خدا!» دارند محاسبه مي كنند و هر دقيقه اش :كنتور!» مي اندازد و پرونده مرا سنگين تر مي كند! و از دو ميهمان ديگر به شوخي خواستم نوبت مرا رعايت كنند تا حداقل اين محاربه ام را تمام و كمال بكنم!
آنهمه دولت و نظام ، قانون اساسي خودش را نقض مي كند، بگذاريد براي رساندن واقعيتهاي جامعه، يكبار هم ما كار غيرقانوني بكنيم و با رسانه هاي به قو آقاي شاهرودي «معاند نظام!» مصاحبه بكنيم. به نظر من ايرانيها (تلفن كنندگان به شبكه هاي برون مرزي) برخلاف اين بخشنامه، از امروز بيشتر به صداي آمريكا و بي بي سي تلفن مي كنند تا با اين اقدام معكوس، به اين بخشنامه غيرقانوني اعتراض كنند و اعلام كنند اگر قانون اساسي «قداست» دارد، مقامات بايد همه جايش را رعايت كنند، نه فقط آن بخشهايي را اجرا كنند كه مردم را محدود ميكند و قدرت بلامنازع حاكمان را بيشتر مي كند. چرا من نمي توانم از اصل آزادي بيان كه در همين قانون اساسي فعلي موجود است، استفاده كنم و با مصاحبه با شبكه هاي خارج محارب با خدا(!) به حساب مي آيم و با هر مصاحبه، پرونده محاربه خود را سنگين تر ميكنم؟ اما ولي فقيه مي تواند از همه اختيارات رهبري در قانون اساسي استفاده كند؟ آيا مگر در مقابل قانون، من و آقاي خامنه اي دو شهروند، نبايد برابر باشيم؟ رهبري طبق همين قانون اساسي دهها اختيار و قدرت بي حساب و بدون نظارت دارد و «من شهروند» هم حق داشتن چند چيز محدود مثل «آزادي بيان»، «كار، بيمه اجتماعي، امنيت حقوقي، حق بيان اعتراض» كداميك از اصول قانون اساسي به نفع ولي فقيه «بلااستفاده» مانده؟ ايشان كه در خيلي موارد حتي از اختيارات فراقانوني هم برخوردار است! و چرا چند اصل اين قانون اساسي كه به نفع ساير شهروندان است، تعطيل و متروكه هستند و به آنها عمل نمي كنند؟ همين قانون اساسي مي گويد حق اجتماعات مردم بدون حمل سلاح قانوني و آزاد است. چرا به مردم اجازه استفاده از اين حق قانوني را نمي دهيد؟ اول حقوق قانوني مردم مثل اجتماعات، تظاهرات و آزادي بيان را كه در همين قانون اساسي هست، بدهيد و محترم بشماريد، بعد از مردم بخواهيد به اصول ديگر قانون مثل اصل « 110 اختيارات ولايت فقيه» احترام بگذارند.
من گفته ام و نوشته ام كه قانون اساسي فعلي، متناقض و ظالمانه است و كفه حقوق حاكميت و مردم با همديگر برابر نيست. بيشترين قدرت به حاكمان داده شده و كمترين قدرت به مردم و اين قانون اساسي بايد تغييرات اساسي كند. اما فعلا" همين قانون اساسي موجود را هم به نفع گسترش قدرت حاكمان و سركوب مردم بي پناه «دستچين» نكنيد. به قول ميوه فروشهاي تهران «درهم» برداريد. اگر در قانون اساسي، اصل اجتماعات آزاد مردم يا اصل آزادي مطبوعات و بيان، اعتبار و احترامي نداشته باشد، ساير اصول اين قانون مثل اصل ولايت مطلقه فقيه هم بي اعتبار و نامحترم است. اگر قانون محترم است، همه اصولش محترم است، نه فقط آنهايي كه حاكمان مي خواهند.
بنابراين بخشنامه اخير آيت الله شاهرودي غيرقانوني است. ايشان حق ندارد حقوق قانوني من و توي شهروند را كه در همين قانون اساسي گنجانده شده، ناديده بگيرد و بخشنامه خلاف قانون اساسي صادر كند.
متأسفانه مقامات نظام تا آنجايي به «قانون» پايبند مي مانند كه منافعشان را حفظ كند. وگرنه وقتي در قانون، به بن بست مي خورند، مانند تقلبات غيرقانوني در انتخابات اخير، قانون موجود را هم نقض مي كنند، پا را از دايره قانون بيرون مي گذارند و از «خدا» مايه مي گذارند و مي گويند:« چون ولي فقيه، نايب امام زمان است(!) پس حرف رهبر معظم انقلاب، حرف خداست و ديگر كسي حق ندارد به نتيجه انتخابات اعتراض كند وگرنه با خود خدا محاربه و جنگ كرده است!
از طرفي، شما نمي توانيد گروههاي سياسي را به شركت در انتخابات دعوت كنيد، بعد در گزينش نامزدها «جرزني» كنيد، بعد در تبليغات «حق كشي» كنيد، بعد اجازه تخريب شخصيتهايي را بدهيد كه امكان دفاع از خود را هم از آنها سلب مي كنيد، بعد در رأي گيري تقلب كنيد و ناظران را بيرون كنيد، بعد يك رأي ساختگي را اعلام كنيد و تازه شبانه بريزيد خانه فعالان و سياسيون و آنها را برباييد و رسانه ها و روزنامه ها و سايتهاي نامزدهاي معترض را تعطيل كنيد، بعد مردم معترض و آرام را به خاك و خون بكشيد و فرزندان ملت را زنداني كنيد، بعد صداوسيماي دورغگويتان را در اختيار كودتاچيان و سركوبگران و قاتلان مردم قرار بدهيد، بعد نامزد منصوب رهبري، كه قباي رياست جمهوري به تنش «زار» ميزند، مردم معترض را «خس و خاشاك» معرفي كند،... بعد هم بگوييد كسي حق ندارد با رسانه هاي خارج مصاحبه كند و خبري از اين جنايتها و وحشي گريها بدهد! و تازه مردم دنيا را به «دخالت در امور داخلي» متهم كنيد و بگوييد اين كشت و كشتار وحشيانه، يك «بگومگوي خانوادگي» است! شما حق نداريد اينقدر گستاخ باشيد ولي هستيد!
بد نيست آيت الله شاهرودي به عنوان «قاضي القضات!» فقط كمي منصف باشند. «عدالت علوي» بماند براي بعد! آيا ايشان مي داند صدا و سيماي جمهوري اسلامي 95 كانال راديويي و 14 شبكه تلويزيوني برون مرزي دارد و به زبانهاي مختلف دنيا، براي مردم و ناراضيان در كشورهاي مختلف برنامه مي سازد و 24 ساعته برنامه پخش مي كند؟ صدا و سيما از زبان چيني و مالايي و تايلندي بگيريد تا پشتو و اردو و هزاره و عبري و بوركينافاسويي، براي كشورهاي مختلف برنامه پخش مي كند.
چرا صداوسيماي جمهوري اسلامي حق دارد براي تهييج شورشيان در عراق و افغانستان و ببرهاي تاميل و خمرهاي سرخ و شورشيان در شاخ آفريقا(!) امواج راديو و تلويزيوني تحريك كننده بفرستد و خبرهاي خاص و جهت دار را براي ملتهاي افغانستان و لبنان و فلسطين بسازد و پخش كند؟ اما بيان تحليلها و اخبار واقعي از شرايط ايران و رساندن صداي كشتن فرزندان يك «ملت زنداني» به رسانه هاي ديگر «عناد و محاربه» با اسلام است؟ شما درهاي صدا و سيما يا «رسانه ميلي!» را به روي منتقدان باز كنيد، اجازه ابراز نظر و آزادي بيان به شهروندان بدهيد، افراد را به صرف بيان عقيده زنداني يا آواره نكنيد، آن وقت در آن فضاي آزاد، ديگر كسي بدنبال تريبون به جاهاي دورتر نمي رود و حرفهايش را آزادانه از تريبون نزديكتري در داخل كشور بيان مي كند. مشكل اينجاست كه مقامات نظام بهتر از هر كسي مي دانند اقدامات اخير و اين كودتاي ننگين، چنان مفتضحانه بود و سركوب مردم چنان وحشيانه است، كه «درز كردن» خبرش، به صلاح نظام(!) نيست! براي همين تمام رسانه هاي داخل و خارج را بستند و صداها را خفه كردند و زندانها را از منتقدان و تحليلگران پر كردند تا چيزي از اين ظلم آشكار منتشر نشود. اما حساب يك جاهايي را نكرده بودند! اينكه اين وسط ممكن است كساني هم پيدا شوند كه زندگي شان را بر دوش بگيرند و آوارگي و خطر را به جان بخرند، اما از «بيان حقيقت» كه حكم اخلاقي و ديني است، شانه خالي نكنند! «كوتاهي نكردن از بيان حقيقت» كه نص صريح قرآن(سوره نساء آيه 135) است، «مُحاربه» با خدا نيست، افشاي ظلم و ستمي است كه «خداي زميني» يعني ولي فقيه بر مردم مي كند و اين حقيقت گويي، رسالت همه انسانها و متدينين است.
من اين نابرابری را قبول ندارم و تا هستم، همه حقوق قانوني ام در قانون اساسي موجود را مطالبه مي كنم و اگر حقوق مرا به رسميت نشناسند، حقوق حاكميتي آنها را به رسميت نخواهم شناخت. اسمش را بگذاريد محاربه!

امروز سالگرد 18 تير است؛

امروز سالگرد 18 تير است؛

«باز شوق يوسفم دامن گرفت»!

امروز سالگرد هجده تير است. روزي كه بچه هاي ما را معصومانه در خوابگاهشان كشتند. شايد اين جور و ستم امروز بر مردم و شخصيتها و ياران انقلاب و امام، «تاوان» سكوت و انفعالي است كه 10 سال پيش، در قبال خون مظلومانه دانشجويان كوي داشتند. ايمان دارم كه «تاوان سكوت» امروز آنها و ما در قبال خون «ندا» و شهيدان اين روزها، از آن هم سنگين تر خواهد بود.

سال 1366 كه «فرهاد» رفت تا «مَعبر» باز كند، 21 سال بيشتر نداشت و سه سالي از من بزرگتر بود. «فرهاد» زرتشتي و اهل استان كويري و پهناور يزد بود. صورت زيبا و قد رعنايي داشت. وقتي مي خواست به خط اعزام شود، جزو داوطلبان «بازگشايي معبر ميدان مين» نام نويسي كرده بود! زماني كه داشت به آغوش «مرگ» مي رفت، وسايل شخصي اش را از جيبش درآورد و گذاشت توي جيبم. چشمانمان خيس بود. داخل چادر چند تا عكس يادگاري ازش گرفتم. همديگر را بغل كرديم و روي شانه هاي همديگر گريه كرديم. فرماندهان گفته بودند در عمليات، در جاهايي به ميدان مين برخورد مي كنيم كه فرصت خنثي كردنشان نيست و شايد «وظيفه» اقتضاء كند كه براي عبور رزمندگان، «معبري» باز شود! براي گشودن معبر، بايد كساني روي مين ها مي افتادند و راه را براي بقيه باز مي كردند! آنجا حساب خيلي ادعاها معلوم مي شد. فرهاد و چندين نفر ديگر از قبل براي گشودن «معبر» داوطلب شده بودند تا به وقت لزوم، روي «ميدان مين» بروند تا «معبر» باز كنند و بچّه هاي ديگر بتوانند از ميانه ميدان مين عبور كنند. به عبارتي؛ آنها «انتخاب» كرده بودند براي عبور ديگران «بميرند»، به همين سادگي!

سحرگاه، در شروع عمليات والفجر، فرهاد رفت پلاكش را تحويل «واحد تعاون» بدهد. من ساعتي خوابم برد. با صداي بي سيمها و هياهوي حمله و عمليات بيدار شدم. دوربينم روي سينه ام مانده بود. هرچه دنبال فرهاد گشتم، خبري از او نبود. ما در خط دوم بوديم و از خط مقدم و فرهاد خبري نداشتم. روز بعد بچّه ها گفتند فرهاد معبر بزرگي باز كرده! گفتند او طوري خودش را روي مين ها انداخته و بدن مجروحش را چند متر هم روي زمين كشيده بود تا بتواند تعداد بيشتري مين را منفجر كند. فرهاد شش يا هفت مين را با بدن نازنينش منفجر و يك تنه معبر بزرگي را باز كرده بود.

چيزي از «سرو قامتش» باقي نماند، اما سهم مهّمي در بازكردن يك معبر بزرگ در انديشه من ايفا كرد و حضورش در يادم هميشگي شد و حالا خيلي وقتها، فرهاد عزيز «الهام دهنده من» است. گاهي دفاع از حقيقت يا پايداري بر حقوق مردم و اعتراض به بي عدالتي را ناخودآگاه با «الهام گرفتن» از فرهاد انجام داده و ميدهم. گاهي خود را روي «مين» مي اندازم تا حقيقتي را ناگفته نگذارم. گاهي خطر را به جان ميخرم تا لال نمانم! و تازه اينهمه در مقابل كار بزرگ امثال فرهاد چيزي نيست.

چندشب قبل به ياد آن دوران افتادم و براي بچه هايم خاطراتي از فرهاد گفتم. دهانشان باز مانده بود از آن همه شجاعت. شب كه خوابيدم، بعد از مدتها فرهاد به خوابم آمد. برايش از اين روزها گفتم. با ناراحتي از كودتاي انتخاباتي و صورت خونين ندا و كشته شدگان ديگر و آواره گي خانواده ام و چيزهاي ديگر حرف زدم و تكيه كلام اين روزهايم را برايش تكرار كردم:«فرهاد! رأي مردم را پيش پاي احمدي نژاد قرباني كردند!» فرهاد گفت:«چه كمكي از من برمياد؟ من فقط بلد بودم معبر باز كنم! اما نه براي اين نتيجه. نه براي اين هدف.»

دو سه روز اخير، درگير فرهادم. مطمئنم فرهاد و هزاران داوطلب ديگر، جانشان را ندادند تا روزي «رأي مردم» قرباني فرد حقيري مثل احمدي نژاد شود. آنها جانشان را براي فريبكاري و دروغ و چپاولهاي كساني مثل احمدي نژاد و بي عدالتي هاي رهبري قرباني نكردند. هدف آن رشادتهاي بزرگ و فداكاريهاي مردانه، رسيدن به اين «نتيجه غلط» و اين ستم و ظلم آشكار بر مردم نبود.

اين روزها بيشتر از قبل فكر مي كنم به «فرهاد» و فرهادها مديونيم. بايد هر طور مي توانيم و به سهم خود، در «ديوار كودتا» ترك بيندازيم. و اين سّد ظالمانه را با «تيشه هاي فرهادي» منهدم كنيم. بايد در اين ميدان مين، «معبري» باز كنيم تا خونهاي پاك جوانان ديروز و امروز پايمال نشود. در اين راه، هر كس «سهمي» دارد. امروز سالگرد هجده تير است...بخش اول اين نوشته را دوباره بخوانيد.

امروز سالگرد هجده تير است. روزي كه بچه هاي ما را معصومانه در خوابگاهشان كشتند. شايد اين جور و ستم امروز بر مردم و شخصيتها و ياران انقلاب و امام، «تاوان» سكوت و انفعالي است كه 10 سال پيش، در قبال خون مظلومانه دانشجويان كوي داشتند. ايمان دارم كه «تاوان سكوت» امروز آنها و ما در قبال خون «ندا» و شهيدان اين روزها، از آن هم سنگين تر خواهد بود.

اين مثنوي را به ياد فرهاد و همه بچه هاي ايران... و ندا كه «نازُك آراي تن» خود را قرباني آزادي كردند، مي آورم. با «حضور دل» بخوانيدش:

باز شوق يوسفم دامن گرفت!

پير ما را بوي پيراهن گرفت!

اي دريغا! نازك آراي تنش

بوي خون مي آيد از پيراهنش!

اي برادرها! خبر چون مي بريد؟

اين سفرآن گرگ، يوسف را دريد!

يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟

برچه خاكي ريخت خون روشنت؟

بر زمين سرد،خون گرم تو

ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو!

تا نپنداري ز يادت غافلم،

گريه مي جوشد شب و روز از دلم!

داغ ماتم هاست بر جانم بسي

در دلم پيوسته مي گريد كسي!

اي دريغا، پاره دل، جفت جان!

بي جوانان، مانده جاويدان جهان؟

در بهار عُمر اي سرو جوان

ريختي چون برگريز ارغوان!

ارغوانم، ارغوانم، لاله ام،

در غمت خون ميچكد از ناله ام!

آن شقايق، رُسته در دامان دشت

گوش كن تا با تو گويد سرگذشت!

نغمه ناخوانده را دادم به رود،

تا بخوانم با جوانان اين سرود!

چشمه اي در كوه مي جوشد، منم!

كز درون سنگ بيرون ميزنم!

از نگاه آب تابيدم به گل

وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل!

پر زدم از گل به خونآب شفق

ناله گشتم در گلوي مرغ حق!

پر شدم از خون بلبل لب به لب،

رفتم از جام شفق در كام شب!

آذرخش از سينه من روشن است،

تندر توفنده فرياد من است!

هركجا مُشتي گره شد، مُشت من!

زخمي هر تازيانه، پُشت من!

هركجا فرياد آزادي، منم!

من در اين فريادها، دم ميزنم!