۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه

به نام آزادي

فصل نشستن نيست! بنشينيم يخ مي زنيم!

روي سخن اين نوشته، با برخي از نخبگان جامعه است كه هنوز تصميم قاطعانه اي براي برخاستن نگرفته اند و عادت كرده اند اظهار تأسفي كنند و بگذرند. روي سخن اين نوشته با خود ماست، مايي كه بايد زودتر تصميم بگيريم و وارد ميدان عمل شويم و مردم را ياري رسانيم. مايي كه دچار "عادتِ اِاِاِ گفتن" شده ايم!

عده اي از ما اين روزها داريم عادت مي كنيم به شنيدن خبرهاي بد و فقط به اظهار تأسف كردن و به "اِاِاِ" گفتن! و اين عادت دارد تبديل مي شود به رژيم روزانه ما! مي شنويم فلاني و صد نفر ديگر را دستگير كرده اند؛ در جواب مي گوييم:"اِاِاِ!" بعد مي رويم و كارمان را ادامه مي دهيم! مي خوانيم فلاني را ترور كردند! نچ نچي مي كنيم و مي گوييم:"اِاِاِ"! بعد مي رويم خبر بعدي را مي خوانيم! تلفني زنگ مي زند:"شنيده اي به جوانان زنداني در عشرت آباد سپاه تجاوز ميشه؟" مي گوييم:"اِاِاِ؟" خيلي هم متأسف مي شويم اما باز به همان گفتن "اِاِاِ" بسنده مي كنيم و عملي درباره آنچه شنيده ايم انجام نمي دهيم. شايد نمي دانيم روزي شايد خبر مردن يا دستگيري يا ترور خودمان هم فقط يك "اِاِاِ" و نچ نچ را در اطرافيان باعث شود و باز به زندگي شان ادامه بدهند. ما غالبا" گمان مي كنيم اگر موضوع خبرها ما باشيم، احتمالا" بساط دنيا در هم پيچيده مي شود و جهان كن فيكون مي شود! اما اگر وضع به همين منوال پيش برود، ديگر براي كسي حساسيتي باقي نمي ماند تا براي ما چيزي بيشتر از يك اِاِاِ ساده نشان دهد. ما كم كم داريم به عادتي دچار مي شويم كه تلخ ترين خبرها را بشنويم و بدترين اخبار فقط يك "اِاِاِ" در ما ايجاد كند و تأثير آن اتفاقات به سرعت محو شود. و اين خيلي خطرناك است. براي هر ملتي اين خطرناك است، ما ايراني ها كه همينطوري هم در خطر زاده شده ايم و بايد بيشتر مراقب خودمان باشيم. خوشبختانه مردم هوشيار ما هرگز به "عادتِ اِاِاِ گفتن" مبتلا نشده اند و اين جاي شكر دارد.

گاهي سئوال مي كنم چه اتفاق ديگري بايد بيفتد تا ما را جدا" تكان بدهد، به خيابانها بكشاند و به خانه بازنگرداند؟ چه شوك ديگري مي تواند ما را از خلسه و از عادت "اِاِاِ گفتن" نجات دهد؟ رأيمان را دزديدند، جوانانمان را كشتند و زنداني كردند و در زندانها به آنها تجاوز كردند، شكنجه شان كردند و جسدشان را از خانواده ها مخفي ساختند. مادران عزادارمان را از سوگواري بر مزار عزيزانشان منع كردند و آنها را دسته دسته دستگير مي كنند. نخبگان سياسي ما را با تحقير به خانه نشيني مجبور كردند و ما هر روز به شنيدن خبرهاي تلخ دستگيري اين، يا سوء قصد به آن و ترور آن ديگري و كشتن آن ديگران عادت مي كنيم. بي اينكه بدانيم ما به عنوان كساني كه با افكار عمومي سر و كار داريم، مسئوليم كه خاموش ننشينيم. مسئوليم كه حساسيت هايمان را هر روز سوهان بكشيم، حسگرهايمان را هر روز تازه كنيم و اجازه ندهيم ديكتاتوري از ما ربات هايي بيروح بسازد كه ديگر هيچ خبري ما را تكان ندهد. اگر چنين نباشيم، مردمي كه با تمام وجودشان دارند سختي هاي اين روزها را درك مي كنند و با تمام حسگرهايشان دارند اين سختي ها را احساس مي كنند، از ما عبور خواهند كرد و روزي روزگاري در فرداي آزادي اين كشور، يقه روشنفكران خود را خواهند گرفت كه در روزهايي كه ما در آتش بوديم، چرا شما يخ زده بوديد؟ ما به آزادي، به مردم و به خود بدهكاريم و امروز فصل نشستن نيست. فصل همراهي با اين موج ميليوني آزاديخواهي است. بگذار حاكمان صداي ما را رساتر از هميشه بشنوند و باور كنند سكوت ما، علامت رضايت نيست.

در اين سرماي كشنده استبداد ديني، هر كدام از ما به عنوان نيروهاي مؤثر جامعه، نخبگان يا روشنفكران نبايد بنشينيم، نبايد بخوابيم، وگرنه يخ مي زنيم و مي ميريم. حتي اگر تا فرداهاي پيروزي زنده بمانيم، فرداها كه فرا برسند از نگاههاي سنگين و ملامت گر مردم، خواهيم مرد. و آن مردن، بد مردني است. پس "به نام آزادي" برخيزيم و مردم را تنها نگذاريم.

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

صداي پايش شنيده مي شود...


دنياي ما به بزرگي هدفمان است؛ آزادي!

از پشت پنجره اتاق بسيار كوچكمان در هتلي در حومه پاريس، ريزش برف را تماشا مي كنم. هوا بايد 4 درجه زير صفر باشد. سوز استخوان سوزي دارد. به تازگي از فاصله 12 ايستگاه اتوبوس به هتل رسيده ام. رفته بودم جايي تا ايميلها و وبلاگ و فيس بوك را چك كنم. هنوز يخ استخوانهايم باز نشده، هنوز سردم است.

عده اي از مخاطبان كه از شرايط من خبر ندارند، مي پرسند چرا كم كار شده اي؟ چرا كمتر مي نويسي؟ شايد آنها نمي دانند براي كارهاي اقامتي و بيمه و استقرار بايد چه مراحل پيچ در پيچي را گذراند! اما همين انتظاري كه خوانندگان خوبم دارند هم براي من شيرين است. تمام اين روزهاي سخت، ما را سرسخت تر مي كند. زيرا آموخته ام كه هر سختي، اگر ما را نكشد، قوي ترمان خواهد كرد.

هتل ما اينترنت ندارد! شايد تنها هتل در كل اروپا باشد كه مهمانانش از اينترنت محروم هستند. اتاقي است سه در چهار متر با يك حمام كوچك يك متري! اگر استاندارد راه نروي، دائم بايد سر و كله و دست و پايت بخورد اينطرف و آنطرف! تمام كف اتاق را سه تختخواب پوشانده و جز باريكه راهي كه از وسط تختها مي گذرد، مجبوري دائم روي تخت بنشيني و ولو باشي يا ايستاده بروي پشت پنجره تا از كمردرد در امان بماني. فنرهاي خوشخواب تختها براي درد كمرم خوب نيستند.

براي رفتن به پاريس بايد دو اتوبوس و يك خط متروي سي دقيقه اي سوار شوي و برگشتن هم مكافات است. فرانسه كشور گراني است و بخصوص بعد از تبديل واحد پولي "فرانك" به "يورو" قيمتها ناگهان دهها برابر شده اند. بليط اتوبوس نزديك دو هزارتومان است، مترو همينطور، يك ساندويچ كوچك نزديك شش هزار تومان و يك نوشابه نزديك دو هزار تومان! البته شهروندان فرانسوي به همان ميزان هم حقوق دريافت مي كنند و مثلا" ماهيانه بين دو تا چهار هزار يورو حقوق مي گيرند. يعني از سه ميليون تومان به بالا! اين گراني براي مايي به چشم مي آيد كه هنوز داريم با واحد "تومان" اين جهان را ارزيابي مي كنيم و "تومان" هم كه سالهاست با كلي صفر زيادي و سنگين، ارزشي ندارد.

بچه هايم بدرستي نگران درس و مشقشان هستند. هر دو بايد شش ماه زبان فرانسه بخوانند تا تازه بتوانند وارد دبيرستان و دانشگاه شوند. كارهاي اداري با پيگيري زيادي بايد انجام شوند. چند خانواده نازنين قدم به قدم كمك مي كنند تا جلو برويم. از ترجمه و همراهي در ادارات و كارهاي پزشكي ام تا ترجمه متون اداري و غيره. واقعا" كمك هايشان مؤثر و عالي است. اعتقادشان اين است كه حالا كه خودشان سياسي نيستند و فعاليت سياسي نمي كنند اما مي گويند بايد سنگهاي سر راه مرا بردارند تا من بتوانم كارهاي سياسي ام را بدون دغدغه انجام بدهم و براي همين تا به حال بسيار كمك كرده اند. خانواده هاي نازنيني كه در اين مدت كمكهاي شاياني كرده اند، همگي بي نظيرند. با همه اينها، ما زندگي را بايد از صفر مطلق شروع كنيم. از صفر مطلق. و اين صفر، مثل هواي اين روزهاي فرانسه، سرد و برفي است، اما اميد به بهبود اوضاع، سرنگوني ظلم و به نتيجه رسيدن همه اين سختي ها، هنوز در ماست. باوري سخت در من است كه در تلخ ترين اين روزها، از من دور نشده و همين متحيرم مي كند. باور به اينكه "بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر، بار دگر روزگار چون شكر آيد"

خوشحالي بزرگي در قلب من است. از داخل همين اتاق محقر، خار گلوي ديكتاتوري بودن، خوشحالي بزرگي است. از همينجا نوشتن و مصاحبه كردن. آماده شدن براي مشاركت در براندازي مخوف ترين استبداد ديني قرن حاضر. همين حس و حال بخصوص، اتاقمان را به اندازه هدفي كه برگزيده ايم بزرگ و گسترده كرده است. دنياي من، اين اتاق كوچك نيست. دنياي ما به كوچكي اين اتاق يا آن سلول انفرادي يا زندان و حتي به كوچكي شهري كه در اشغال كودتاچيان قرار دارد نيست؛ دنياي ما به بزرگي هدفي است كه داريم؛ "آزادي". و اين روزها، عجيب دست يافتني به نظر مي رسد... ما داريم نشان مي دهيم كه شايسته اش هستيم و او دارد بر ما نازل مي شود. صداي پايش را مي شود شنيد؛ آزادي مي آيد.

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

يك پايان تلخ، بهتر از يك تلخي بي پايان است...

يك پايان تلخ، بهتر از يك تلخي بي پايان است!

واقعيت غيرقابل انكار اين است كه انقلاب 57 با همه شعارهاي زيبا و آرمان گونه اش، مثل استقلال و آزادي و جمهوري، ديگر "تمام" شده است و آنچه با نام نظام جمهوري اسلامي اكنون تيغ بركشيده و به جان مردم بي پناه افتاده، يك نظام استبدادي و زورگو و خونريز است كه دشمن استقلال و آزادي و جمهوريت و حتي اسلاميت است. بحثي نمي كنم كه اين نظام از اول هم چنين بوده و يا حالا به اين درجه اعلاء از بي هويتي رسيده است، هر كسي در اين باره نظري دارد كه در جاي خود محترم است. اما به امروز اين انقلاب 31 ساله كه مي نگريم، همه بر اين نظر مشتركيم كه ديگر هيچ نشاني، هيچ نشاني از آن انقلاب حتي در كلام و پوست هم باقي نمانده است. بنابراين بايد اين دوره سياه را با همه تلخي پايان دهيم. اين كار خود ماست. بايد طرح نويي دراندازيم و از بند زدن نقش ايوان اين خانه كه از پاي بست ويران شده، چشم بپوشيم. ما به آستانه "پايان تلخ" آن انقلاب رسيده ايم و ناچاريم بپذيريم يك پايان تلخ، بهتر از يك تلخي بي پايان است! من هم موافقم كه "انقلاب" يك پايان تلخ خواهد بود اما بيشتر اعتقاد دارم كه تداوم حكومت كودتاچيان و نظام جمهوري اسلامي، مثل پذيرش يك تلخي بي پايان است و ما بايد به "پايان تلخ" انقلاب 57 گواهي دهيم و از اين "تلخي بي پايان" كه داريم تجربه مي كنيم بپرهيزيم. اين سم مهلك بايد از پيكر جامعه ما بيرون رود و با مقاومت ما و شما بالاخره بيرون مي رود.

دهه انقلاب (فجر سابق!) در سال 88 مي تواند و بايد اين پايان تلخ را رقم بزند و ما را به آستانه يك "شروع شيرين" راهنمايي كند. شروع تازه اي كه سياهي ها را بشويد و با خود ببرد و بهار را بشارت دهد. اكنون بهار در آستانه ورود بر قلب ماست، به او سلام كنيم و به سياهي "نه" بگوييم. هر طور كه مي توانيم. اين مهمترين وظيفه ماست.

سئوال: امروز هر كسي در فكر طرحي براي مبارزه با كودتاچيان است. شما چه طرحي داريد؟ طرحي كه همه در هر كجا كه هستند بتوانند آن را عملي كنند و همگي با هم در براندازي ستمكاران سهيم باشيم؟ طرح شما چيست؟

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

قرباني هاي بعدي نظام، منتقدان مهارشدني!


منتقدان مهار شدني!

نمي دانم چرا چهره آقاي لاريجاني يا رضايي يا قاليباف و امثال اينها، تا اين اندازه شبيه به "قربانيان بالقوه نظام" هستند؟ شايد چون درخت اين نظام خونريز، به خون خوردن تنومند شده و با خون آبياري مي شود! يا شايد بدليل اينكه لاريجاني ها بدون داشتن عقبه سياسي قدرتمندي، حالا در رأس دو قوه كشور نشسته اند و اين با ساير معادلات حكومت كودتايي تناقض آشكاري دارد. به هر حال، اين تصوري است كه خيلي ها دارند! نقش امثال آنها در يك داستان دراماتيك، غالبا" به اين دليل پررنگ مي شود كه در جايي از داستان، لازم است قرباني شوند! وگرنه شخصيت قابل توجه و با اهميتي ندارند!

در يكي دو سال اخير، هر از گاهي فردي مانند علي لاريجاني در نقش يك منتقد دولت احمدي نژاد وارد كارزار مي شود، انتقادي حساب شده و استرليزه مي كند و بعد محو مي شود! هر از گاهي او در نقش يك ميانجي منصف، شيخ شجاع اصلاحات كروبي را به مجلس دعوت مي كند تا شكايات او را بشنود اما مدتي نمي گذرد كه نقش نمايشي خود را از ياد مي برد و به عنوان يك طرفدار دوآتشه حاكميت، كروبي و موسوي را سرزنش يا تهديد مي كند! آيا انتقادهاي بهداشتي افرادي مثل علي لاريجاني و محسن رضايي و باقر قاليباف به احمدي نژاد، و يا انتقادهاي اصولگرايان به اصولگرايان، انتقادهايي واقعي هستند و اين سخنان گاه و بيگاه آنها براي دفاع از حقوق ملت است؟ آيا اين طيف هاي درون اصولگرايان كه گاهي به همديگر انتقادهاي شديدي هم مي كنند، حقيقتا" در پي كسب حقوق واقعي مردم هستند؟ آيا جنگ دروني آنها، جنگي بر سر قدرت و تقسيم غنايم است؟ و يا نمايشي است از يك دموكراسي كنترل شده و قابل مهار درون نظام؟ اگر امثال لاريجاني يا محسن رضايي حقيقتا" بدنبال حقوق ملت هستند، چرا در برابر كشتار و سركوب مردم بدست حكومت واكنش جدي نشان نمي دهند و چرا نهايتا" انتقادهاي "كنترل شده" اي به اوضاع مي كنند و بلافاصله محو و خاموش مي شوند؟

وقتي به نقش افرادي در كاليبر اصولگرايان منتقد(!) مثل آقاي لاريجاني و رضايي و حتي قاليباف نگاه مي كنيم، چند ويژگي را به خوبي مي توانيم ببينيم: امثال آقاي لاريجاني يا رضايي پرستيژ مخالفت با نظامي را ندارند كه آنها را تبديل به شخصيتهاي محوري كرده است! اين افراد نهايتا" مي توانند "نقش" يك مخالف خوان كنترل شده و يك منتقد مهار شدني را درون حاكميت ايفا نمايند. آن هم با يك بازي ناپخته و ساختگي! مدتهاست حكومت تلاش دارد يك "اپوزيسيون كنترل شده و دروني" براي خود بسازد تا گهگاه نقش سوپاپ اطمينان را ايفا كند و قابل مهار هم باشد و در ضمن جايگزيني باشد براي اصلاح طلبان و تغييرخواهان حذف شده و زنداني. اصولگرايان درون حاكميت، البته آنقدر بازيگران بدي هستند كه نتوانسته اند اين نقش را به خوبي ايفاء كنند و وجود يك اپوزيسيون تاز را براي مردم باورپذير كنند. حكومت بعد از حذف اصلاح طلبان پيشرو و تغييرخواهاني مانند كروبي و موسوي، تلاش دارد يك بازي نمايشي با دو تيم از اصولگرايان برگزار كند و تمام جوانب بازي را نيز در كنترل خود داشته باشد. يكسوي اين ميدان، افرادي مثل احمدي نژاد و سوي ديگر افرادي مثل لاريجاني و رضايي را مي گمارد تا به زگمان خود، يك بازي پرهيجان را سامان بدهند اما در نهايت، داور مسابقه به سود گروهي داوري خواهد كرد كه دوام اين حكومت را تضمين كند و گروه مقابل را قرباني خواهد كرد تا ضامن مشروعيت(!) حكومت باشند. مناظره هاي اخير تلويزيوني، مصداق همين بازيهاي كنترل شده است كه بدليل سوء مديريت حاكميت، همين بازي نيز به رسوايي تازه براي حاكميت تبديل شده است. برخي انتقادهاي اصولگراياني مثل لاريجاني و قاليباف و رضايي، براي تسكين مردمي بيان مي شود كه ديگر با اين انتقادهاي ملايم و بي اثر، آرام نخواهند شد.

از طرفي بدليل اينكه تمام سرنخهاي كنترل اين منتقدان نمايشي در دستان مقتدر حاكميت است، كنترل و حتي حذف آنها براي حكومت كار سختي نيست و در وقت مناسب مي توان براي "حفظ نظام" برخي از آنها را قرباني نمود و بعد از قرباني كردن، از آنها به عنوان شهيد براي بقاي نظام استفاده كرد! حاكميت از زنده و از جنازه اين فدائيان رهبري براي بقاء استفاده مي كند!

آقايان علي و صادق لاريجاني كه در ظاهر دو قوه اصلي از قواي سه گانه كشور را در اختيار دارند، همه خصوصيات "قرباني ها" را دارند. آنها اتفاقا" به همين دليل در رأس دو قوه قضائيه و مقننه قرار گرفته اند تا مردم به اشتباه آنها را جزو بدنه اصلي حاكميت محاسبه كنند و گاهي به تناوب "سيبل اعتراضها" باشند و گاهي متقابلا" نقش "سوپاپ اطمينان" را اجرا نمايند و در وقت ضرورت هم "قرباني" شوند. اگر آنها توانستند در وقت مقتضي حكومت را از چالش هاي پيش روي نجات بدهند و به صفت شخصي توانستند كاري براي بقاي نظام بكنند، شايد مثل آيت الله جنتي روزي از مقام يك مهمان افتخاري به مقام يك صاحبخانه دائمي در سفره گسترده نظام تبديل شوند! اما ضمنا" هميشه اين امكان براي حاكمان اصلي وجود دارد كه براي حفظ نظام، آنها را قرباني كنند. طبيعي است دستور قرباني شدن آنها از همان جايي صادر خواهد شد كه دستور حذف ياران صديق رهبري مانند "لاجوردي"، "صيادشيرازي"، "احمدكاظمي"، "سعيد اسلامي" و به زودي "سعيد مرتضوي" را داده است.

مردم اكنون ام الفساد همه جنايات اخير را در بنيان اين نظام ولايتي يافته اند و هيچ چيز جز بركناري و مجازات اين حاكمان فاسد آنان را التيام نخواهد داد. بازيهاي نمايشي تيمهاي خودي نيز، اگر چه ممكن است هيجانات گذرا و كاذبي به جامعه منتقل كند، اما ديگر عطش دانستن جامعه را سيراب نمي كند. جامعه بيشتر از آنچه براي برخاستن نياز باشد، دانسته و فهميده است و اكنون در كمين فرصتي است براي عمل به آنچه مي خواهد. عاقلانه است كه حاكميت، "انتظار فعال" اين جامعه را به "انفعال" تعبير نكند، كه بد اشتباهي است.

اشتباه بزرگتر را بازيگران نابلدي مثل آقايان لاريجاني و رضايي مي كنند كه به زودي و بعد از تمام خيانتهايي كه به اعتماد مردم كرده اند، خود نيز قرباني خيانت ديگران خواهند شد و روزي شمشير "بروتوس" را در پشت خود احساس خواهند كرد. معلوم نيست آنها شانس داشته باشند كه برگردند و "بروتوس خائن" را ببينند و به او جمله مشهور را بگويند:"بروتوس! تو هم؟" واقعيت آن است كه نقش آنها به عنوان يك منتقد مهار شدني، پاياني به همين اندازه رقت انگيز و سوزناك خواهد داشت. امروز دعواي حقيقت با خيانت برپاست و هركسي بخواهد ميانه روي اتخاذ كند و زيگزاگ برود، در اين ميانه ديري نخواهد پائيد.

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

آخرين تقلاهاي ديكتاتور!

آخرين تقلاهاي ديكتاتور!

ديكتاتور در آخرين تقلاهايش، از "مردم" نااميد شده و دست به دامن تهديد "خواص" و "مؤثرين" مي شود تا شفاف و صريح در كنار او باقي بمانند وگرنه بر عليه او خواهند بود. اين نشانه را در آخرين روزهاي فروپاشي همه ديكتاتوري هاي معاصر و تاريخي ديده ايم. ديكتاتورها بعد از گرد و غباري كه خود با انواع مظالم و فسادها برپا مي كنند، چنان در اوهام و ابهام غرق مي شوند كه تمييزي ميان دوستان و دشمنان خود نمي بينند و لاجرم به اينگونه سخنان رو مي آورند:"يا با من هستيد و يا بر من!" آنها اين سخنان تهديدآميز را زماني بر زبان مي آورند كه مانند آيت الله خامنه اي از "مردم" به كلي نااميد شده اند و به اشتباه گمان مي كنند "خواص" مي توانند و بايد نظام سلطاني او را نجات دهند. و اگر نجاتش ندهند، خائن هستند و مستحق بدترين مجازاتها. پس با اينكه مي داند تهديدهايش كارگر نيستند، از اين تنها سلاح باقيمانده استفاده مي كند و چيزي را از خواص مي طلبد كه اگر چنان كنند، ديگر "خواص" نيستند و خاصيتي ندارند و مي شوند عده اي مجيزگوي قدرت فروپاشيده رهبري، كه ديگر هيچكس حاضر نيست زير سقف آن بخوابد و كابوس آوار ببيند.

آقاي خامنه اي يك نكته را در نيافته و همان يك نكته عاقبت او را هم به سرنوشت ديكتاتورهاي ديگر دچار خواهد كرد. آن نكته اين است: مردم ايران در نهان و آشكار از حكومت يك فرد بر يك ملت عصباني هستند. خاصه اگر آن فرد خود را تنها رابط با خداوند بخواند و بنامد. مردم ايران حكومت شاهان را به اين دليل به مراجع ديني سپردند كه شايد فسادهاي كمتري رخ دهد و كشور روي رفاه و بهبودي ببيند. اما اكنون با عملكردهاي دهه هاي اخير دريافته اند بدترين استبداد، استبداد ديني است و ولايت فقيه، فسادپذيرترين مدل حكومتي است. آنها دريافته اند كه يك ولي فقيه مي تواند مانند آقاي خامنه اي مجوز انواع كشتار، شكنجه، تجاوز جنسي و سركوب را صادر نمايد و باز هم خود را نماينده خدا بداند، همه خواص و مؤثرين واقعي را زنداني كند و از باقي شخصيتها بخواهد به زور با وي بيعت نمايند! نكته اي كه آقاي خامنه اي بايد زودتر از اينها در مي يافت، اين واقعيت است كه مردم ايران بدليل وجود ايشان، ديگر هيچگونه حكومت ديني نمي خواهند و از هر كسي كه بخواهد زمينه تشكيل يك حكومت ديني ديگر را ايجاد كند، با هر نيتي كه داشته باشد، دوري مي كنند. پس دليل اصرار آقاي خامنه اي براي بيعت اجباري خواص با ايشان در چيست؟ دليل روشن است؛ آقاي خامنه اي نيت واقعي خود را هر روز آشكارتر مي كند؛ او درد دين ندارد و براي باقي ماندن خود و نزديكانش در قدرت، حاضر به هر جنايتي هست و در اين آخرين روزهاي سقوط، خواص را تهديد مي كند تا شايد آنها وي را از قهقرا نجات دهند. اما آيا نجات كسي كه مردم از او نفرت دارند، كاري شدني است؟ باور ندارم.