۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

کنفرانس خبری محسن مخملباف، نوشابه اميری و بابک داد در پاريس:

اعتصابات عمومی در ايران، جلوی سرکوب‌ها را خواهد گرفت!

عصر دوشنبه در يک کنفرانس مطبوعاتی و راديو تلويزيونی در پاريس، محسن مخملباف، نوشابه اميری و بابک داد درباره مهمترين مسائل روز ايران به سئوالات خبرنگاران پاسخ گفتند. اين مصاحبه در زمانی برگزار می شد که از تهران اخباری می رسيد حاکی از اينکه موج دستگيری نزديکان ميرحسين موسوی بالا گرفته، احتمال ترور يا دستگيری وی و سران ديگر جنبش سبز می رود و حجت الاسلام مهدی کروبی نيز در غروب دوشنبه توسط نيروهای لباس شخصی مورد حمله قرار گرفته است.همچنين خبرها حاکی از اين بود که التهابات يکشنبه عاشورايی هنوز در تهران و چند شهر ايران ادامه دارد و مردم معترض مقاومت بيشتری در مقابل سرکوبگران از خود نشان می دهند.

"نوشابه اميری" روزنامه نگار به دستگيری های گسترده جمعی از مشاوران و نزديکان مهندس ميرحسين موسوی اشاره کرد و از بازداشت ابراهيم يزدی رهبر نهضت آزادی ايران به عنوان علائم تشديد سرکوب منتقدان خبر داد. وی در پاسخ به پرسش خبرنگار تلويزيون فرانسوی RTL از شروع اعتصابات سراسری در شهرهای بزرگ خبر داد و ريشه اين اعتصابات را بدليل نارضايتی عمومی دانست که شش ماه بعد از کودتای انتخاباتی ۲۲ خردادماه سراسر جامعه ايرانی را فرا گرفته است. نوشابه اميری در توصيف جنبش سبز به خبرنگاران گفت جنبش سبزحرکتی با شيب آرام را دنبال می کند اما حکومت دينی ايران گوياه اهل شيب ملايم نيست و به تندی عادت کرده است. وی بر اين نکته تأکيد کرد که به رغم روشهای خشن رژيم حاکم بر ايران، مردم روش مبارزه بدون خشونت را برگزيده اند و تا به حال از آن عقب نشينی نکرده اند.

بابک داد روزنامه نگار ايرانی که به تازگی و بعد از چندماه فعاليت رسانه ای مخفيانه در خاک ايران به پاريس مهاجرت کرده، در ادامه اين نشست مطبوعاتی حاکمان ايران را مسئول مستقيم حفظ جان شهروندان و سران جنبش سبز دانست و تأکيد کرد ترور برنامه ريزی شده خواهرزاده مهندس موسوی که روز عاشورا در مقابل درب منزلش کشته شد و حتی جنازه او نيز توسط مأموران امنيتی ربوده شده، "تمرين ترور مهندس موسوی" است. وی تأکيد کرد ما نگران جان سران جنبش سبز هستيم زيرا حکومت ايران سابقه کشتن مخالفان سرشناسی را در کارنامه خود دارد و غالبا" آن را به اقدام گروههای خودسر نسبت می دهد.
خبری که در حين برگزاری اين کنفرانس خبری به خبرنگاران اروپايی اعلام شد، آغاز نسبی اعتصابات عمومی در کشور بود. نوشابه اميری در اين باره گفت بر اساس اخبار رسيده، قرار است از صبح فردا اعتصابات گسترده تر شود. بابک داد نيز گفت اعتصابات در ايران به صورت فرکانس دامنه دار و رو به افزايش شروع شده و گسترش خواهد يافت.

محسن مخملباف فيلمساز مهاجر ايرانی نيز درباره نامه شديداللحن خود به آيت الله خامنه ای رهبر مذهبی ايران به خبرنگاران فرانسوی و اروپايی گفت من به خامنه ای وعده داده ام همانطور که انقلاب ايران با گراميداشت چهلم شهيدان انقلابی به پيروزی رسيد، شما هم که در عاشورا دست به قتل مردم زديد از نتيجه اعمال خود در چهلم اين شهيدان بيگناه در امان نخواهيد ماند. مخملباف ضمن ابراز نگرانی از راديکال شدن فضای عمومی جامعه اعلام کرد جنبش سبز بدنبال بمب اتمی يا ماجراجويی های شبيه به حاکمان فعلی نيست و بنا دارد با روشهای مسالمت آميز خود، ايران را به سوی دموکراسی و آزادی پيش ببرد. مخملباف جوانان را به عنوان بهترين نيروهای مؤثر جنبش سبز معرفی کرد که اينک علاوه بر فعاليت حق طلبانه خود، نقش رسانه و خبرنگار را هم به خوبی ايفا می کنند و صدای اين جنبش مردمی را به دنيا می رسانند.

پي نوشت: عكسهاي ديگر اين برنامه خبري در اين نشاني.

۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

امروز عاشورای پیروزی است

یزیدیان راه فرار ندارید! حق پیروز است!

امروز در روز عاشورا، بار ديگر حق به مسلخ برده شده تا تاريخ مظلوميت يك ملت، تكرار شود و فريب و زشتي و دروغ با تكيه بر سلاح و شمشير خون مظلومان را بريزد تا مگر چندصباحي بر حكومت نامشروع خود باقي بماند. اما اين بار حق سوار بر اسب قدرتمند اراده و ايمان و عزم يك ملت، بناي عقب نشيني ندارد. هواپيماي فرار سران جمهوري اسلامي در حال سوخت گيري و آماده پرواز است. رهبر كودتاچي مخفي شده و فرمان آخرين وحشيگري ها را صادر كرده اما بسياري از نيروهاي انتظامي از شليك مستقيم به مردم سر باز زده اند. نظام در حال فروپاشي كامل است و چشم بگردانيد مي توانيد ريزش اين كوه يخي نااستوار و سست را ببينيد. بايد چشم گشود و فروپاشي آخرين استبداد ايران را ديد.

امروز در روز عاشورا بار ديگر ملتي به ستوه آمده، به جان آمده و خسته از ستم، براي پس گرفتن زندگي به غارت رفته خود به خيابانها آمد و عهد بست تا به زير كشيدن يزيديان زمانه، به خانه نرود. عاشورا به ميانه نرسيده، يزيديان رذالت خود را عريان ساختند اما حق طلبان تاريخ را تغيير داده اند و ايستاده اند تا آخرين پسماندهاي ستم را از كشور بيرون بريزند. سياه ترين لحظه شب، در اين ظهر عاشورا رقم خورده و سپيده آزادي به زودي از دل آسمان شعله خواهد كشيد. هرگز تا به اين اندازه، پيروزي بر شب، نزديك و عيني نبوده است.

امروز ايران عاشوراست. سپاه سياهي قصد جان مردم مظلوم را كرده و با نهايت سبعيت و وحشي گري، شمشير آخته را بيرون كشيده و خون مي ريزد. ملت اما ديگر از حاكمان نمي هراسد و بنا ندارد به يزيديان اجازه دهد بر مسند قدرت باقي بمانند. نيروهاي آزاده و "حّر" به صف حق طلبان پيوسته اند و سپاه كودتاچي در حال راهي براي فراري دادن يزيديان از كشور است.

امروز ايران عاشوراست. حق در يك سو و باطل در سوي ديگر است. امروز ديگر هيچكس نمي تواند از اين ميانه كناره بگيرد و وجدان خود را قانع كند كه در نبرد همه جانبه باطل بر عليه حق، نتوانسته حقيقت را تشخيص دهد و يا باطل را نبيند. باطل در حال فروافتادن، پرده از رخ بركشيده و ذات خونريز خود را به تمامي و با هراس از قدرت ملت به نمايش گذاشته است.

امروز ايران عاشوراست و خامنه اي و حكومت يزيدي او با نهايت ناجوانمردي بر عليه مردم تيغ كشيده و جوانان ما را سلاخي مي كنند. اما ديگر حجت بر همه آزاديخواهان تمام شده و سكوت و انفعال از سوي هيچكس پذيرفته نيست. امروز براي هيچكس ترديدي باقي نماند كه اين حكومت نامشروع و خونريز، در صف باطل و ضد مردم ايستاده و جز با گلوله و تيغ سخن نمي گويد.

امروز ايران عاشوراست. آنها كه در ميانه ميدان نبرد ايستاده اند، يا حسيني اند و تا پس گرفتن زندگي خود و حقوق يك ملت از پاي نمي نشينند و يا در لشگر حاكمان هستند و از قافله "حر يزيد رياحي" كه لشگر ظلم را رها كرد و به صف حق طلبان پيوست. باقي اما يزيدي اند. يزيدياني كه يا ستم مي كنند و خون مي ريزند و يا بر اين ستم سكوت مي كنند و خانه نشيني را برمي گزينند. اما ما ملتي نيستيم كه بگذاريم اين خونخواران بر ما حكومت كنند و امروز، يزيديان را به زير خواهيم كشيد. ما سقوط بزرگترين استبداد ديني تاريخ را رقم مي زنيم و بر فرار يزيديان شهادت خواهيم داد.

روز به ميانه رسيده و شام غريبان در راه است. اين شام تاريخي را به شب پيروزي بر سياهي تبديل مي كنيم و كابوس سران استبداد ديني را به واقعيت تبديل خواهيم كرد. خورشيد آزادي بيشتر از هميشه به لحظه طلوع نزديك شده و پگاه رهايي از نفس هم به ما نزديك تر است. اين را سياهي عمل ظالمان در اين واپسين لحظات روز بزرگ عاشورا گواهي مي دهد و عزمي كه در حق طلبي در دل و جان همه ماست. عزمي كه تا در آغوش كشيدن الهه آزادي و حق، بناي باز ايستادن ندارد.

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

گاهي به خورشيد نگاه كن!

گاهي به خورشيد نگاه كن!

چند بار به داد تنهايي هايم رسيد؛ اساسي! يك بارش در ساحل چمخاله بود.

يك هفته مانده به روز قدس، در اواخر شهريور از كمردرد به خود مي پيچيدم. در يك خانه در ساحل چمخاله اقامت داشتيم كه بسيار خلوت و آرام بود. سه ماه دربدري و مصاحبه مخفي و آبروريزي از رژيمي كه رأي ما را دزديد و خون بچه هايمان را ريخت، براي مايي كه بي هيچ آمادگي به اين سفر دراز دل سپرده بوديم، آسان نبود. اما آموخته بودم كه "هر سختي كه مرا نكشد، قوي ترم مي كند!" و ما نمرده بوديم، داشتيم قوي تر مي شديم. داشتيم آبديده مي شديم. به بچه ها نمي گفتم، اما گاهي فكر مي كردم داريم از مرز پخته شدن مي گذريم و مي سوزيم. مي سوختم.

بچه ها را فرستادم لب دريا كه در صورت لزوم بتوانم از شدت درد گريه كنم، تا روحيه شان را بيش از اين خراب نكرده باشم. بهانه اي آوردم و به آنها گفتم دراز مي كشم تا قرصهاي مسكن اثر كند، و گفتم كمي قدم بزنند و برگردند. دراز كشيدم. دو روز رانندگي و دربدري و نيافتن خانه اي امن و آرام، درد كمرم را به مرحله مرگ آوري رسانده بود. انگشت پايم زخمي شده بود و بعد از دو روز، خونش بدليل ديابت بند نيامده بود و خون، داخل كفشم را خيس كرده بود. از بچه ها مخفي اش كرده بودم.

بچه ها كه رفتند، ديوان كوچك حافظ همراهم را باز كردم. اين غزل آمد:

ديدم به خواب خوش، كه بدستم پياله بود

تعبير رفت و كار به دولت حواله بود.

"چل سال" رنج و غصه كشيديم و عاقبت

تدبير كار به دست "شراب دوساله" بود.

نيمه هاي غزل كه رسيدم، درد امانم را بريد. زدم زير گريه. مثل كودكي هايم به هق هق افتادم. راستي چرا بايد اينجا، در اين گوشه دوردست و غريب، از درد به خود بپيچم؟ و چرا در وضعيتي هستم كه حتي از مراجعه به بيمارستان و پزشك پرهيز مي كنم؟ آيا اين انتخاب من بود؟ يا انتخاب شده بودم؟ در آستانه "چل سالگي" بودم و اميدي به هيچ "شراب دوساله اي" نداشتم. خوب مي دانستم و مي دانم روزي كه اين جنبش پيروز شود، نهايت چيزي كه بدنبالش هستم، يك حق انتخاب بشري و بديهي است. كه بروم بدنبال زندگيي كه دوستش دارم، شغلي و آرامشي. نه بدنبال جاه و مقامم و نه از آن نوع زندگي لذتي مي برم. بدنبال زندگي در جامعه اي هستم كه صبحها بتوان به همديگر لبخند زد و از خوشحالي همديگر شاد شد، روزها بتوان از خوشبختي همديگر لذت برد و شبها بتوان آسوده و عاشقانه و بي درد خوابيد. همين. چرا بايد براي اين حقوق بديهي، چنين تا پاي جان جنگيد؟ و چرا بايد زندگي را با مبارزه اي چنين همه جانبه و تا سرحد مرگ بدست آورد؟ و چرا سهم ما مردم، چنين تلخي و غربت و هجراني است؟

پهن شدم روي فرش مندرس. پرده هاي اشكي كه چشمانم را پوشيده بود، كنار زده شد و از گوشه گونه ام ريخت. از پشت پرده اشك، ديدم چيزي از زير تخت برق مي زند. مانند خورشيدكي بود در آن سياهي و تاريكي. گمان كردم انعكاس نور قاشقي، چنگالي چيزي باشد. قطره اشكم از برق نور آن چيز ناآشنا، منشوري ساخته بود جادويي و سحرانگيز. خورشيدي بود انگار. دست بردم زير تخت تا آن خورشيد كوچك را بگيرم. مانده بودم كه نور چه چيزي است كه از آن زير منعكس مي شود كه چنين منشور سحرانگيزي مي سازد؟ گويا خورشيد از آن زير طلوع كرده بود. دردم را فراموش كردم. دستم را بيشتر جلو بردم و بالاخره گرفتمش. وقتي آوردم بيرون و ديدمش، خيس عرق شدم. خورشيد بود.

من نه آدم مذهبي دوآتشه اي هستم و نه اهل خرافاتم. فقط به "نشانه ها" اعتقاد دارم. شايد اين هم نوعي خرافه گرايي باشد؛ نمي دانم. هرچه هست با اين اعتقادم راحتم. بيرونش آوردم و كف دستم را باز كردم. يك دستبند فلزي ساده بود كه دعاي "نادعلي" را با قلم رويش حك كرده بودند. "دعاي حفظ و امان"! شايد كسي آنجا جايش گذاشته بود. شايد كسي آن را فراموش كرده بود. شايد كسي مرا با آن به ياد آورده بود! هرچه بود؛ اين نشانه چيزي بود. ريز شدم كه اين دستبند ساده، نشانه چه چيزي بود؟ گرد روي آن را پاك كردم و دعايش را خواندم:"ناد عليا" مظهر العجائب. تجده عونا" لك في النوائب، لي اليك حاجتي و..."

گرم شدم. بي اينكه بدانم دارم روي همان كمري صاف مي شوم و مي نشينم كه تا لحظاتي قبل از درد بر آن پيچيده و تا شده بودم، نشستم؛ صاف و آرام و سلامت. "نادعلي" دعاي دوست داشتني خواهرم بود. خواهري كه بعد از مرگ مادر و برادم، برايم مادر بود و هست. بارها گفته بود بعد از نمازش، برايم "نادعلي" مي خواند و خواسته بود اين دعا را به همراه داشته باشم. چندباري خواندمش. حسي در من ايجاد كرد كه شبيه يك آهنگ بود. ضرب و نواي اميدبخشي داشت. لحظاتي نگذشت كه دريافتم حالم را به كل عوض كرده است اين خورشيدكي كه زير تخت يافته ام.

بچه هايم از لب دريا آمدند. داشتند در حياط ماسه پاهايشان را مي شستند. وقتي بالا آمدند، مرا ديدند كه صاف نشسته ام. قوي و شاد. مهسا گفت:" انگار قرص ها اثر كردن!" گفتم:"چه جورم!" و دستبند را نشانشان دادم. مي دانستند اين خورشيدك بر من ظهور كرده و دردم از اثر اين "قرص" است كه آرام شده است.

از دست برده بود خمار غمم، سحر

دولت مساعد آمد و مي در پياله بود.

خداي من، خدايي است بينا. خداي من است. مرا ساخته تا بنوازدم. اهل خشم و انتقام نيست. اهل عشق و درمان و التيام و تيمار است. او مرا مي بيند. مي بيند چه مي كنم. مرا حتي در گوشه دورافتاده اي در ساحل چمخاله هم دنبال مي كند. دردم را مي بيند و درست در لحظه اي كه كم مي آورم، منشوري حيرت انگيز از يك تلألؤ نوراني را از زير يك تخت مستعمل به چشمان بي فروغم مي ريزد و مرا از همان زير تخت، از جايي كه هرگز انتظارش را نداشته ام، به دنيايي از نور و اميد ميبرد. خداي من، از كوچكترين چيزها، برايم بزرگترين اميدها را مي سازد و مرا دلگرم مي كند.

آن دستبند را به عنوان نشانه اي از لطفش به دست بستم و عصر با سلامت بر شن هاي نرم ساحلي و زير نم نم باران آخر تابستان قدم زديم. در حاليكه بچه ها تا زانو در آب رفته بودند و من راه مي رفتم و با موبايل، وبلاگ نويسي مي كردم. چيزي مي نوشتم درباره "روز ايران". درباره ابراهيم كه تبر برداشت و بت شكني كرد؛ آن هم در زماني كه هيچ اميدي به جز رحمت خدايش نداشت. خدايي كه آتش را بر او گلستان كرد.

و باز حافظ در ذهن من مي سرود:

بر آستان ميكده خون مي خورم مدام

روزي ما ز خوان قدر، اين نواله بود.

ديديم شعر دلكش حافظ به مدح شاه

يك بيت از اين قصيده، به از صد رساله بود.

پي نوشت: وبلاگ فرصت نوشتن، هفته قبل "دوساله" شد. و من در آستانه "چل سالگي"ام. و هنوز از نوشتن بيت اول "رساله آزادي" دست برنداشته ام. ما بدنبال چيزي بيش از اين "خوان قدر" هستيم. چيزي كه صد سال است فريادش مي زنيم و شايسته ي آنيم؛ آزادي!

آزادي سهم ماست. حق ماست. عشق ماست. و تا زنده ايم، چشم از آن بر نمي داريم. وقتي هم بدستش بياوريم، مثل جان شيرين، حفظش خواهيم كرد. و عشق مي ورزيم به خورشيد آزادي...

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

نظام از "پادو"هاي آزادي مي ترسد!

ما "پادو" آزادي هستيم!

و تا صبح آزادي مي مانيم!

اول اين خبر كيهان روز يكشنبه 29 آذر را بخوانيد:

ديدي در رفته بودي آقاي پادو!؟ (خبر ويژه)
خبر 3 ماه پيش كيهان درباره فرار يكي از پادوهاي اطلاعاتي بيگانه، با آفتابي شدن وي در تلويزيون صداي آمريكا تأييد شد. بابك داد خبرنگار نشريات زنجيره اي(از جمله سلام) و كاتب ويژه خاتمي در دوران رياست جمهوري وي، در حالي در تلويزيون صداي آمريكا ظاهر شد كه پيش از اين ادعا مي كرد در حال فرار و مبارزه پارتيزاني با جمهوري اسلامي در داخل كشور است!!
«داد» در مصاحبه اخير خود با صداي آمريكا اعلام كرد كه در پاريس اقامت گزيده است. اقامت در پاريس و برلين يكي از پوشش هاي مهره هاي اطلاعاتي و پادوهاي رسانه اي آمريكا و انگليس محسوب مي شود.
سر درآوردن اين عنصر فراري از پاريس و از صداي آمريكا در حالي است كه كيهان 10 شهريورماه با اشاره به نوشته هاي تحريك آميز نامبرده تأكيد كرده بود نامبرده از كشور گريخته و فقط پز خانه به دوشي و مبارزه مي دهد.
در خبر 3 ماه پيش كيهان تحت عنوان «پادوي فراري در نقش پارتيزان» آمده بود:
«كاتب ويژه خاتمي با لحني احساسي و تحريك آميز سران احزاب مدعي اصلاحات را به خاطر عدم تداوم آشوبگري مورد سرزنش قرار داد و از آنها خواست به كمپين كوچ سبز بپيوندند. بابك داد با بيان اين كه بعد از دو ماه چرا خبري از سران دستگير نشده احزاب اصلاح طلب نيست تا محكم عليه اين نظام نامشروع حرف بزنند، مي نويسد: «چرا آنها نقش خود را با جديت بيشتر و در اختفاء ايفا نكنند؟ چرا هزينه هاي كوچ براي فاش گويي را نپذيرند؟ چرا از خانه دل نمي كنند و كوچ سبز را تجربه نمي كنند؟ آنها با كوچ و اختفاء در همين سرزمين، افشاگري كنند. كروبي و موسوي از جان گذشته اند، اما به تعداد بيشتري از رهبران دست از جان شسته نياز است. خوشبختانه ما الان موسوي را داريم كه يك بار غسل شهادت كرده». نامبرده درحالي كه از كشور خارج شده، با همكاري سرويس هاي امنيتي بيگانه و رسانه هاي در اختيار آنها نظير گويا نيوز چنين القاء مي كند كه در داخل كشور متواري است و شجاعانه(!) در حال مبارزه است تا با اين ترفند، برخي عناصر ساده لوح، خام و جوگير شوند. علت رويكرد به پروژه جديد هم اين است كه عناصر ضد انقلاب به مراتب گردن كلفت تر از آقاي داد- كه وي حتي پادوي آنها هم محسوب نمي شود- به محض علني شدن اقامت در خارج، تمام خاصيت و ارزش خود را براي سرويس هاي جاسوسي از دست داده و تبديل به مهره سوخته و تاريخ مصرف گذشته شده اند!»

خب! برگه ورود ما به عراق و خروجمان از عراق و ورودمان به پاريس موجود است. اسناد و فيلمهاي حضورمان در ايران در طول چندين ماه بعد از كودتا هم هست. و تاريخ برگه ورودمان به پاريس هم بر خلاف ادعاي دروغ كيهان، در روز 14 دسامبر (هفته قبل) كاملا" مشخص است. اينكه كيهان به چه دليل از حضور چهار ماهه ما در ايران و فعاليت مخفي مان زير بيني نيروهاي امنيتي نظام كودتايي چنين به خشم آمده هم مشخص است. اما آنچه معلوم نيست دليل خشم كيهان از اين "پادو رسانه اي آمريكا و اسرائيل" است! فعاليت يك "پادو"ي ساده كه نبايد بزرگترين بنگاه خبرپراكني بيت مقام معظم رهبري را چنين به خشم بياورد كه در طول سه ماه، دو خبر ويژه درباره اين "پادو" منتشر كند! مگر اينكه كيهان ناخودآگاه بر اثرگذاري و اهميت كار اين "عنصر مطبوعاتي رسانه هاي زنجيره اي"(!) صحه گذاشته و به تأثيرات آن اعتراف كرده باشد، كه در اين دو بار چنين اعترافي هم كرده است. جاي سئوال اينكه؛ آيا با متهم كردن مخالفاني كه از شما ايراني ترند، مي توانيد بر ايران حكومت كنيد؟ و آيا عمر حكومت شما دوامي هم خواهد داشت؟ بعيد مي دانم. عجالتا" كه يك "پادو" يا "پارتيزان!" شما را به جنون و آشفته نويسي رسانده و اين را نمي توانيد پنهان كنيد.

"من يك پادو هستم" و براي رسيدن به آزادي كارگري مي كنم. شما پادوي چه چيزي هستيد جز خدمت به حكومت نامشروع و خونريزي كه از درون پوسيده و نه دنياي آسوده اي برايتان باقي گذاشته و نه آخرت آبادي؟ ما ايرانيان همگي پادوي آزادي و حق انتخاب و برابري هستيم و به آن افتخار مي كنيم. قول مي دهم زودتر از آنچه فكرش را بكنيد، نظام غيرمردمي و نامشروع شما را ميليونها پادوي ايراني از پاي در خواهند آورد آقاي كيهان! همين مهم است.

عضو پادوها شويد: براي خشمگين تر كردن نظامي كه از پادوهاي آزادي واهمه دارد، صفحه اي در فيس بوك راه انداختيم به نام "من هم يك پادوي آزادي هستم". در نيم ساعت سي نفر به اين صفحه پيوستند. اگر بنا داريد خشم كيهانيان را از پادوهاي آزادي، كوشندگان بي نام و نشان رهايي بيشتر كنيد، عضو اين صفحه شويد. در اين آدرس.

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

آيت الله منتظري جاودانه شد

وز شمار"شرف"، هزاران بيش!

شب گذشته آيت الله منتظري عزيز درگذشت. گويا بايد "يتيم" و "بر پاهاي خودمان" به صبح آزادي برسيم. بدون همراهي او كه پدري معنوي همه ما بود. مردي كه چتر حمايت هايش، دلجويي هايش، بزرگي هايش آنقدر بزرگ بود كه"همه" را زير خود جاي داده بود. شايد اگر در جايي غير از ايران بود، مي شد باور داشت كه بيماري و كهولت سن موجب مرگ ايشان شده است. اما منتظري در حصري خانگي درگذشت و مسئول مرگ او، رژيمي است كه 20 سال زنداني اش كرد.رژيمي كه دستش به خون آلوده است.

زنداني بيست ساله كه هرگز اجازه نيافت از حصارهايش عبور كند، به مراقبتهاي بهتر پزشكي دسترسي يابد و تن شريف خود را براي داوا در اختيار پزشكان حاذق قرار دهد. او اما چنان بزرگ بود كه حصارها را تحقير كرد و به مدد رسانه جهاني اينترنت، وارد خانه قلب تك تك مردم و جهانيان شد و به دقيق ترين كلمه "عاقبتي به خير" يافت.

درگذشت اين عالم نستوه، خستگي ناپذير و بزرگوار را به بازماندگان ميليوني ايشان تسليت مي گويم. او رفت اما يادگاري گرانبهايي بنام آزادي خواهي و پشت پا زدن به قدرت را براي ما بر جاي نهاد. براستي سواگواري براي او، تقدير از فضيلتي بنام آزادي خواهي است.

پس اي پرچمهاي سياه افراشته باشيد براي اين سوگ.

و اي پرچمهاي سبز، برافراشته شويد براي اميد.

غمي كه با اميد همراه باشد، سوگ سازنده و غم رهايي بخشي خواهد بود. آن پدر تا آستانه آزادي با ما بود، راهش را ادامه خواهيم داد...