۱۳۹۵ بهمن ۹, شنبه

پلاسکو؛ صفحه آخر!

تقدیم به همه شهروند_خبرنگاران
در این باره این یادداشت را هم بخوانید.
در تلگرام عکسهای بیشتر و فیلمها و سایر مطالب  روزانه‌ام را ببخوانید.
این ویدئوی تحلیلی را برای سایر دوستان خود به اشتراک بگذارید

۱۳۹۵ بهمن ۷, پنجشنبه

گزارش قتل تولید پوشاک داخلی: «انفجار پلاسکو»!


نماد تولید پوشاک داخلی کشور با انفجارهایی مشکوک فرو ریخت.  هنوز در هفتمین روز بعد از حادثه، از آوارهایش «دود سفید» بیرون می‌زند و هنوز هم آهن‌آلات اسکلت فلزی ساختمان پلاسکو را که از زیر آوارها بیرون می‌کشند، گداخته و سرخ هستند. کدام آتش‌سوزی و کدام «حریق عادی» می‌تواند چنین حرارت هولناکی داشته باشد که‌ بعد از ۷ روز، هنوز قطعات فلزی و آهنی از نقطه ذوب پایین نیامده باشد؟ 
بر اساس شواهد فراوان، ساختمان پلاسکو در حین آتش‌سوزی در طبقات فوقانی، در عملیاتی هدایت شده در طبقات میانی، احتمالاً با مواد منفجره‌ «ترمایت/ thermite» منفجر شده است. در جای خود درباره خواص انفجاری این ماده ویرانگر و چگونگی عملکرد سریع آن در رسیدن به حرارت فوق‌العاده بالا نتیجه تحقیقاتم را ارائه می‌کنم. ولی این کل داستان نیست. اکنون جامعه پر از پرسش است: اینکه چرا ساختمانی با استحکام ۲۰۰ ساله، در ۵۴ سالگی تاب تحمل یک آتش سوزی ۴ ساعته را نمی‌آورد و به شکلی معماوار از طبقات پایینی منفجر می‌شود و ناگهان فرو می‌ریزد؟ مسئولان هر دقیقه چیزی را به عنوان علت فاجعه مطرح می‌کنند که‌ حقیقی نیستند و بعدتر بناچار تکذیب می‌شوند. روز اول گفتند انفجارها بخاطر گاز بوده، اما بلافاصله شرکت گاز اعلام کرد پلاسکو اصولاً گازکشی شهری نداشته است. بعد گفتند گازوئیل منفجر شده که انفجار گازوئیل مضحک تر از آن بود که‌ تکرارش کنند! و حالا آن را به «برق» ربط داده‌اند که باز هم هیچ منطقی ندارد. اما درباره انفجارهای سلسله‌وار طبقات زیر ششم برج که منجر به سقوط پلاسکو شد، هنوز هیچ توضیح روشنی نداده‌اند.
برخی هم گفتند و نوشتند سازه فولادی پلاسکو در حریق ذوب شده و طبقات فرو ریخته‌اند. حال آنکه ساختمانهایی با عمر و سازه شبیه پلاسکو حتی پس از ۲۴ ساعت آتش‌سوزی کامل، به سرنوشت پلاسکو دچار نشده‌اند. در جستجویم به ساختمان مشابهی در اسپانیا برخوردم.

در فوریه ۲۰۰۵ ساختمان ۳۲ طبقه (۱۰۵ متری) ویندزور در مادرید اسپانیا دچار حریق در طبقات بالایی شد و ۲۴ ساعت هم در آتش سوخت و با آنکه شبیه ساختمان پلاسکو تهران دارای اسکلت فلزی بود، فرو نریخت. ویندزور کاملاً سوخت اما کُلپس (فروریزی) نکرد. آن ساختمان هم محصول دهه هفتاد میلادی بود و با آنکه ارتفاعش دو برابر و نیم پلاسکوی ۴۲ متری بود، بعد از حریق ریزش نکرد و پابرجا ماند. پلاسکو تنها یکی از موارد فراوان آتش‌سوزی برجهای اسکلت فولادی جهان است که فقط بعد از ۴ساعت آتش‌سوزی آن هم در طبقات بالا، ناگهان (از پایین دچار انفجار می‌شود و) در چند ثانیه فرو می‌ریزد. مضحک است اگر آن انفجارهای همزمان را به کپسول گاز، انفجار گازوئیل و یا خروج گرد و خاک ربط دهیم. 
راز این ریزش مشکوک در چیست؟ شوخی نیست. تا همین حالا جسد ۹ نفر آتش‌نشان کشف شده و به گفته کلانتری بهارستان تاکنون ۲۰۰ نفر مفقودی گزارش شده است. 
شاید دهها شهروند زیر این آوار آهن محبوس و به احتمال بسیار زیاد جان باخته‌ باشند. همچنین در بُعد اقتصادی، حداقل بیش از چهار هزار نفر بیکار شده‌اند و میلیاردها تومان خسارت برجای مانده و چنانچه اشاره کردم «نماد تولید داخلی» در عرصه پوشاک هم نابود شده است.


در بررسی فیلمهای لحظه ریزش پلاسکو از زاویه‌های مختلف به «شباهت عجیب» این ریزش با «تخریب کنترل‌شده» ساختمانهای قدیمی می‌توان پی برد. در یوتیوب فیلم‌هایی از دهها مورد تخریب ساختمانهای قدیمی (controlled demolition) در سراسر جهان هست که اگر با دقت ببینید متوجه شباهت ریزش برخی از آنها با ریزش (انفجار و تخریب) ساختمان پلاسکو می‌شوید. در چندین مورد (بخصوص آنها که مواد منفجره تی‌ان‌تی و یا «ترمایت» را فقط در یک طرف طبقات میانی کار گذاشته‌اند) ساختمانها شبیه ساختمان پلاسکو اصطلاحاً به شکل «کتابی» روی خود تا می‌شوند و فرو می‌ریزند. اما برعکس، آخرین چیزی که‌ در پلاسکو فرو افتاد، اسکلت فولادی و مستحکم آن بود. 
حال سئوال این است که‌ چرا همان اسکلت سالم، به زمین که رسید شروع به ذوب شدن کرد و این روند بعد از هفت روز ادامه دارد؟

 واقعیت این است که‌ آتشِ ماده انفجاری «ترمایت» بدون نیاز به اکسیژن تا روزها می‌تواند بقایای آوار را در روی زمین ذوب کند و نشانه آن هم گاز و دود سفیدی است که‌ در بقایای آوار پلاسکو هنوز ادامه دارد! 
این امر، فرضیه ریزش بخاطر «عدم مقاومت سازه» را به کلی رد می‌کند. سازه فولادی پلاسکو که دور تا دور آن «کلاف کشی فولادی» هم شده، از لحاظ فنی نمی‌باید بعد از یک حریق چند ساعته چنین ذوب شود. در موقع ریزش هم، اسکلت ساختمان دیرتر از همه سقوط می‌کند و در فیلمهای مختلف به جز انفجارهای قطاری در طبقات پایینی و شکست ناگهانی اسکلت و ریزش ساختمان، چیزی دیده نمی‌شود. ریزش پلاسکو بعد از «انفجارهای کنترل‌شده» که در طبقات پایینی ساختمان رخ داد که‌ آتشی در آنجا نبود. پس باید «جعبه سیاه فاجعه پلاسکو» را در همان طبقات میانی کاوش کرد.



برخی می‌گویند به دلیل آبگیری زیاد در طبقات فوقانی برای اطفاء آتش، «بار ساختمان» سنگین شده بود. این بیراه نیست، اما وزن آب روان آنقدر سنگین نیست که بتواند سازه فولادی را مغلوب خود کند. اتفاقاً همان حجم زیاد آب که حریق طبقات بالا را خاموش می‌کرد، همزمان باعث خنک شدن فضا و ساختمان و سازه فولادی آن می‌شد مه باز هم فرضیه ذوب شدگی سازه را رد می‌کند. لذا نظریه سقوط پلکانی به علت سنگینی طبقات مردود است. 
در حقیقت اتفاق اصلی در «خلوتی» طبقات پایین‌تر برج پلاسکو رخ داد. آنجا که انفجارها رخ دادند و فیلمهای شاهدان آنها را تأیید می‌کند. احتمالاً با استفاده از «ترمایت» که چند ویژگی دارد.

ترمایت برای سوختن به اکسیژن نیازی ندارد، چون در خود اکسیژن دارد. با کنترل از راه دور با صدای محدودی منفجر می‌شود و سپس شروع به سوختن سریع می‌کند. سرعت سوختنش آنقدر بالاست که در ۲ ثانیه، حرارتی نزدیک به ۲۵۰۰ درجه ایجاد می‌کند که‌ فولاد را ذوب می‌کند و بتن را دچار تٙرٙک و شکست می‌کند و می‌تواند ساختمان را از همان ناحیه به زانو در آورد. نکته مهم اینجاست که «ترمایت» ساعتها و حتی روزها بعد از انفجار، بدون نیاز به اکسیژن می‌سوزد و هرچه در جوار آن باشد را ذوب می‌کند. به همین دلیل، ساختمانهایی که با این ماده تخریب می‌شوند، گاه تا یک هفته به حال خود رها می‌شوند تا «ترمایت» همه اجزای فلزی و سیمانی و مصالح ساختمان را ذوب و تبخیر کند و عملیات گودبرداری راحت‌تر شود. با مقدار کمی از این ماده، ساختمان پلاسکو از زانو خم شده و روی خود «تا» شد. با تکه برداری از بقایای آوار در لابراتوار می‌توان ردپای نوع ماده منفجره را پیدا کرد، اما به بهانه‌های واهی دور تا دور محل آوار را گونی آبی کشیدند تا دسترسی به بقایای آوار ناممکن شود!
در نهایت، به نظرم آتش‌سوزی اولیه عمدی بوده و جانفشانی نیروهای آتش‌نشانی در حال به ثمر نشستن بود که‌ «فاز دوم عملیات تخریب» توسط همان هزاردستان، با انفجارهای طبقات پایینی اجرایی شد و آتش‌نشانان و کسبه‌ای که برای بردن اسناد مالی به برج رفته بودند، همگی را به کام مرگ کشید.

صبح روز واقعه، دقایقی پس از مصاحبه سخنگوی آتش‌نشانی در حوالی ساعت یازده که او داشت خبر «پایان عملیات اطفای حریق» را می‌داد و پلاسکو پشت سر او در آرامش ایستاده بود، انفجارها صورت گرفت تا «هدف اولیه» ایجاد حریق عمدی که محقق نشده بود، حالا با انهدام از طبقات پایینی تأمین شود. پلاسکو «محکوم به نابودی» بود و یافتن اینکه کدام مافیاهای اقتصادی و کدام گروهها و سازمانهایی قصد تخریب آن را داشتند، چندان دشوار نیست. 
تصمیم این بود که‌ این «نماد» تولید پوشاک داخلی با سوختن و یا با ریزشی مهیب نابود شود. طبعاً قرار بوده گاز با برق و یک عامل ساده، علت حریق طبیعی اعلام شود. بخصوص اگر چند نفر آتش‌نشان بیگناه در آن «قربانی» شوند و بتوان ذهن جامعه را با «موضوع عاطفی» این تخریب عمدی، مشغول و درگیر کنند چه چه بهتر! وگرنه کیست که‌ نداند اگر حریق طبیعی بود، بسیار زودتر از اینها خاموش می‌شد. و اگر واقعاً
جان افراد داخل ساختمان و پرسنل آتش‌نشانی اهمیت داشت، قُرُق هوایی بیت رهبری را به روی هلی‌کوپترهای امداد و نجات باز می‌کردند و به آسانی جان دهها بیگناه را نجات می‌دادند. نکته اینجاست که از نظر «طراحان»، تخریب پلاسکو «شهید» هم لازم داشت. و چه کسانی بهتر و مظلوم‌تر از پرسنل شریف و نجیب آتش‌نشانی؟! صدالبته که همه جانباختگان این سانحه دردناک، مقام والای شهادت را نزد مردم و خداوند دارند، اما منظور در اینجا همان «نوع شهیدی» است که آقایان می‌توانند با نامش به نان و نوای بیشتر برسند. و به بهانه قداست آنها می‌توانند هر موضوعی را «غیر قابل بحث» و «مقدس» کنند و از زیر بار هزاران سئوال و مطالبه و مسئولیت شانه خالی کنند.
حالا دیگر پلاسکو (با میلیاردها تومان سرمایه و پوشاک آماده پخش برای نوروز و هزاران میلیارد سرقفلی و دهها قربانی بیگناه) نابود شده و دیگر در قلمرو «خون شهیدانی» است که ملک طلق آقایان «از ما بهتران» است. کسانی که سالهاست نان در خون شهدا می‌زنند و جام تنعم از قداست آنان می‌نوشند. به نام‌شان هر چپاول و فسادی را توجیه می‌کنند و هرگونه سئوال و مطالبه‌ای را «در افتادن با مقدسات و خون شهیدان» لقب می‌دهند و سرکوب می‌کنند.
البته قرار است فقط «اسم» شهید بر آتش‌نشانان گذاشته شوند تا بهره‌برداری از آنها خرجی هم برای حکومت نتراشد! چون همان روز اول، معاون بنیاد شهید آب پاکی را روی دست مردم ریخت و گفت: آتش‌نشانانی در مأموریت کاری کشته شده‌ باشند، «شهید کاری» محسوب می‌شوند. ولی فعلأ در فضاسازی روانی، آن آتش‌نشانان بی‌پناه را «شهید» می‌نامند تا اوضاع ناآرام نشود. اگرچه براستی از دیدگاه همه مردم، آن قهرمانان مظلوم شهید هستند. و مگر نه اینکه در راه حفظ جان و مال مردم، پا به قربانگاه گذاشتند؟ اما آقایان چنان رِند هستند که‌ زیر بار هرج اضافه نروند.

امروز چهارشنبه ششم بهمن ماه همسر یکی از آتش‌نشانان خبر داده که مسئولان گفته‌اند فقط نصف حقوق قربانیان را به عنوان مستمری به بازماندگان پرداخت می‌کنند. و این یعنی همان که گفتم: آتش‌نشانان «شهید اسمی» هستند و کارکردشان این است که‌ به بهانه آنها، سئوال و انتقادی مطرح نشود! ظاهراً همین فضای احساسی و پاک مردم، برای پیشبرد کار آقایان و برادران کافی است! 
واقعیت این است که پلاسکو نماد تولیدات پوشاک داخلی در کشور بود و خار چشم مافیای قاچاق و «برادران قاچاقچی» بود. مافیایی که هر شب عید نگران است که هزاران کانتینر پوشاک بنجل قاچاق را چطور در رقابت با پارچه و پوشاک و نساجی‌ وطنی در بازار آب کنند؟
پلاسکو نماد تولید پوشاک داخلی بود که‌ عده‌ای به «زمین» آن نظر داشتند، و عده‌ای به «بازار پر رونق» آن! و کیست که‌ نداند این عده، برادران «آن» عده‌اند و همگی بر سر یک سفره نشسته‌اند و آنقدر مافیای «هزاردستانی» هستند که‌ بتوانند یک آتش جزیی به جان پلاسکو بیاندازند و آن را به زانو درآورند و نابود کنند.  
حالا بنیاد مستضعفان (بخوانید بیت رهبری) به زمین پلاسکو می‌رسد و به جای سرقفلی‌های چهار،پنج میلیارد تومانی یک بهای «کارشناسی شده» به کسبه پرداخت می‌کند که‌ شاید یک دهم ارزش واقعی سرقفلی‌ها نشود. «پوشاک قاچاق» برادران هم در شب عید با خیال آسوده روانه بازار می‌شوند. و حدود چند صد واحد پلاسکو هم که بیمه نبوده‌اند، با هزاران کارگر به خاک سیاه می‌نشینند. بماند آن واحدهایی که بیمه‌نامه دارند، معلوم نیست به چند درصد از سرمایه و مال سوخته خود برسند؟
تأسف‌بار اینکه در این غائله هم چندین خانواده سوگوار بر سوگواران دیگر این دیار مصیبت‌زده افزوده شدند، که‌ آنها هم به زودی در بوته فراموشی رسانه‌ها از یادها می‌روند! 
پلاسکو و بازار و زمین آن،  یک مسئله بود که‌ حالا «جمع» شد‌ه است. با حادثه‌ای که خیلی‌ها اصرار دارند بگویند یک حریق عادی بوده و ممکن است هر جایی پیش بیاید! این وسط کسانی هم هستند که‌ «ناآگاهانه» و یا با «سازماندهی» به میدان می‌آیند و اصرار دارند که به حرمت خون شهدا «سیاسی‌کاری» نکنید و شهرداری و فلان و بهنام را زیر سئوال نبرید! اینها حتی استدلال‌های علمی مبنی بر انفجار عمدی پلاسکو را هم زیر سئوال خواهند برد و زیر تابوت آتش‌نشانان سینه خواهند زد تا «میز» مسئولان گزندی نبیند. اما حقیقت از پشت ابرهای دروغ بیرون خواهد زد، همانطور که لحظه‌های کوتاه انفجار از میان فیلمهایی که‌ شهروندان از پلاسکو ثبت کردند، بالاخره نمایان شدند.
آیا این بار هم فریب بازیهای روانی برادران را خواهیم خورد؟ شاید. و البته شاید قربانی بعدی خود ما باشیم. مایی که بی‌کفایتی مدیریت شهرداری تهران را دیدیم که از عهده مدیریت این رویداد تلخ برنیامد.

شهردار خلبانی که با کلاه ایمنی «فرمانده میدان» شد و حتی نتوانست جان نیروهایش را نجات دهد. او باید بخاطر سهل‌انگاری در ایمن‌سازی ساختمان پلاسکو و همچنین بخاطر ناتوانی در فرماندهی میدان «شرافتمندانه» استعفاء دهد. آیا چنان خواهد کرد؟
این متن و تحقیقات پیرامونی آن را که با عشق به آتش‌نشانان مظلوم گرد آورده‌ام، به روح سرافراز آن قهرمانان مظلوم و به بازماندگان محترم‌شان تقدیم می‌کنم. روحشان شاد
بابک داد
ششم بهمن ۹۵ . پاریس
پی‌نوشت: این مطلب را درباره «آیا ریزش پلاسکو طبیعی بود؟» در فیسبوکم بخوانید. بررسی «رفتار سازه فولادی در برابر آتش» در آن تشریح شده است.
مطالب بیشتر و عکس‌نوشته‌ها در این زمینه را در کانال تلگرام و صفحه فیس‌بوکم دنبال کنید.


۱۳۹۵ بهمن ۳, یکشنبه

شروع «حذف هاشمی» شاید از اینجا بود!


مقدمه: اگر شما هم به فرضیه «قتل و حذف فیزیکی» آقای هاشمی رفسنجانی فکر می‌کنید، قطعاً می‌خواهید بدانید تازه‌ترین اتفاقی که باعث شد کسانی در تاریکخانه امنیتی نظام تصمیم به حذف او بگیرند، کدام اتفاق بوده است؟ پس شما را به نزدیک یک سال پیش می‌برم. ۱۲ بهمن ۱۳۹۴. روزی که هاشمی بخاطر رد صلاحیت سیدحسن خمینی چنان تند و خطرآفرین سخن گفت که در آن یادداشت نوشتم: «شاید این سخنان تند و آتشین، شروعی بر پایان هاشمی باشد!»
آیا آن لحن تند و حملهٔ هاشمی‌رفسنجانی به خودکامگی حاکمان در ردصلاحیت‌ها و سخنانی که اخیراً درباره «لزوم تغییر در قانون اساسی» گفت مقدمه آن نبود که «سرش را زیر آب کنند»؟!
برخی مطالب را «باز باید خواند» تا گره از معماهای امروز باز کنند. اگر هاشمی بخاطر ردصلاحیت سیدحسن خمینی آنچنان عصبانی و خطرناک شد؛ از دیدگاه آقایان برای نقشه‌ای که در خیال دارند و مدتهاست طراحی کرده‌اند، هاشمی حتماً یک «مانع جدی» و مزاحم بود که‌ باید حذف می‌شد!
وقایع آن روز (شروع پایان هاشمی) را که حالا حقیقتاً تاریخی شده، مرور کنیم.
•••

• امروز «تاریخی» خواهد شد! •دوشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

لحن تند و حملهٔ امروز هاشمی‌رفسنجانی فقط به اختیارات فراقانونی شورای نگهبان محدود نبود. سخنرانی امروز او، بسیار شبیه به خطابه‌های صریح و آتشین استاد حوزوی‌اش مرحوم آیت‌الله منتظری بود که بارها با صراحت از فراقانونی بودن اختیارات رهبر و نهادهایی مثل شورای نگهبان و سپاه و اطلاعات انتقاد کرد و عاقبت هم بهای سنگینی بابت آن انتقادها پرداخت.
گرچه آقای منتظری در رتبه‌ای چنان رفیع و آبرومند قرار دارد که نمی‌توان هیچکس را با او مقایسه کرد و حتی مخالفان نامدار جمهوری‌اسلامی هم منتظری را شخصیتی بی‌همتا در ایران معاصر می‌دانند. منتظری در صراحت و شجاعت و دفاع از حق (حقوق زندانیان سیاسی و عقیدتی) و در مبارزه با کانون‌های مافیایی قدرت و اختیارات مطلق رهبر نظیری ندارد‌. اما او هم با سخنانی شبیه به این به حصر رفت. آیت‌الله منتظری وقتی در ۲۳ آبان ۱۳۷۶ به اصل کانون قدرت (ولایت‌مطلقه فقیه و  مرجعیت حکومتی و اختیارات فراقانونی نهادهای حکومتی و امنیتی) حمله کرد، مورد هجوم سازماندهی‌شده شبه‌نظامیان قرار گرفت و به گواهی آیت‌الله موسوی اردبیلی مهاجمان قصد قتل وی را داشتند که در نهایت در حبس خانگی قرار گرفت و بعد از پایان حصر هم عملاً محدود و زیرنظر بود. منتظری در میان روحانیونی که نسل‌های ما دیده‌اند، بی‌همتا بود چون بعد از حصر هم دست از حق‌گویی برنداشت تا بالاخره بعد از آغاز جنبش اعتراضی سال ۸۸ مستحکم پشت سر مردم ایستاد و متأسفانه در آذرماه همان سال دیده از جهان فرو بست. او و آیت‌الله طالقانی و شریعتمداری از تیرهٔ کمیابی در روزگار ما بودند که تا پای جان بر حق مردم پای فشردند.
پس قصد و حق قیاس هاشمی با منتظری را ندارم. اما «جنس» سخنرانی امروز هاشمی‌رفسنجانی را از نوع سخنان صریح و «اتمام حجت»های تند آیت‌الله منتظری با رهبر می‌بینم. تردید ندارم که از امشب و فردا، حملات توپخانه‌ای رسانه‌های حکومتی به هاشمی‌رفسنجانی متفاوت‌تر و سنگین‌تر از همیشه استارت می‌خورد و اگر شورای نگهبان او را «ردصلاحیت» نکند، دست‌کم قوه قضائیه و سپاه و بسیجیان «خودجوش!» و همه ابزارهای فشار مافیای قدرت او را در تنگناهای بی‌سابقه و سختی قرار خواهند داد.
البته آقای هاشمی با مرحوم منتظری یک تفاوت ویژه دارد؛ هاشمی از آن شیخ دوست‌داشتنی نجف‌آباد، سیاستمدارتر و جنگنده‌تر است و بدون محاسبه وارد این میدان نشده است.
امروز که سپری شد، سرآغاز مجموعه اتفاقات سرنوشت‌ساز و حوادث تاریخی مهمی در جمهوری‌اسلامی خواهد بود. و هاشمی حتماً با آگاهی «روز ۱۲ بهمن» و مراسم فرودگاه مهرآباد در سالروز ورود آیت‌الله خمینی را برای استارت‌زدن «اعتراض» خود انتخاب کرده است.
به گواهی نوشته‌هایم، من همواره منتقد آقای هاشمی رفسنجانی بوده‌ام و معتقدم او یک «جبران بزرگ» به همه مردم‌ به ستوه آمده از «استبداد دینی» خامنه‌ای بدهکار است. و امیدوارم برای این جبران قدمی بردارد.
همانگونه که مرحوم منتظری نظر موافق خود را درباره ولایت فقیه پس گرفت و صراحتاً ولایت‌فقیه را یک «نظریه شرک‌آلود» اعلام کرد، من امیدوارم هاشمی هم در رام کردن این اسب سرکش مافیایی که کشور و ملت‌مان را به آستانه انحطاط و تباهی کشانده، موفق به «جبران» شود. و آنگونه که می‌گوید زمینه را برای «تغییرات بزرگی» که مردم ایران می‌خواهند، فراهم سازد. نه اینکه صرفاً بدنبال گرفتن تأیید صلاحیت برای چند نامزد انتخاباتی و از جمله تأیید‌ آقای حسن خمینی باشد‌. هدف او هرچه باشد، از امروز حملات حامیان خامنه‌ای به هاشمی‌رفسنجانی شکل و شتاب بیشتری خواهد گرفت و ای بسا اگر او عقب بنشیند و وا بدهد، امروز ممکن است «روز شروع پایان هاشمی‌رفسنجانی» باشد.
به هر روی؛ امروزی که گذشت (۱۲ بهمن ۹۴) حتماً «تاریخی» خواهد‌ شد.
 پی‌نوشت: روزنامه متعلق به «دلواپسان» صبح امروز سه‌شنبه ۱۳ بهمن خواهان «ردصلاحیت آقای هاشمی‌رفسنجانی» در خبرگان شده و روزنامه متعلق به سپاه هم او را با لفظ «طلبکار انقلاب!» مورد هجوم قرار داده است. اینها نشانه‌های اولیه از تأثیرگذاری حمله بی‌سابقه هاشمی به شورای نگهبان، سپاه و صدا‌سیماست که همگی اوامر رهبری را اجرا می‌کنند. و به همین خاطر می‌توان سخنان او را هجوم به کانون قدرت تلقی کرد. حمله‌ای که بدون پاسخ نمی‌ماند و چنانکه در متن یادداشت هم اشاره شد، ممکن است دو نتیجه داشته باشد: یا آغازی بر پایان هاشمی باشد. و یا  برعکس؛ او بتواند «حداقل» درباره این «ساز و کار انتخاباتی» پراشتباه و تحمیلی یک اصلاح ساختاری جدی انجام بدهد. چیزی که «کف انتظارات» منتقدان نظام است؛ یعنی «انتخابات آزاد»!
بابک‌داد-
۱۲ بهمن ۹۴
لینک یادداشت کامل و متن سخنرانی مهم هاشمی رفسنجانی:
http://babakdad.blogspot.fr/2016/02/blog-post.html
تلگرام بابک‌داد:
http://www.t.me/babakdad

۱۳۹۵ آذر ۱۳, شنبه

گاهی چک کن: زنده‌ای؟!


اگر زندگی یک معنا داشته باشد، شک ندارم که آن تلاش بشر برای رسیدن به حق و عدالت‌خواهی است. آدمی که در برابر ظلم سکوت نکند، زنده است. حتی اگر ضربان قلبش از کار افتاده باشد.
به زندگان حقیقی اطرافتان فکر کنید. آیا بسیاری از حق‌طلبان که ظاهراً در مزارها خفته‌اند، زنده‌تر از خیلی از ما نیستند؟ مگر معنای زنده بودن، چیزی غیر از گفتن حق و پرستش عدل است؟
گاهی لازم است بررسی کنیم و ببینیم که آیا ما هم زنده‌ایم؟ ببینیم که آیا هنوز در فهرست زنده‌گان هستیم؟ یا اینکه جسدی هستیم که نفسی می‌کشد و نمایشی مضحک از زندگی را ایفا می‌کند؟
آیت‌الله منتظری، هفت سال بعد از فوت، هرگز نمرده است؛ روح او جاری است. چون حق، همیشه جاری و فنا ناپذیر است. و او به ریسمان عدالت‌خواهی متصل بود و ماندگار شد. چنین افرادی تمام نمی‌شوند. نمی‌میرند.
«هزاران» مانند او هستند که در فضای زمانه ما و بعد از ما جاری و زنده‌اند. و ما گاهی حضور آنها را خیلی خیلی واقعی لمس می‌کنیم.
با خود می‌گویم، شما هم بشنوید: برای وصل شدن به چشمه‌ی بقا، تا می‌توانی زندگی کن! با این معنا که زندگی چیزی نیست جز حق‌طلبی و عدالت‌خواهی.
آدمی درون خودش می‌داند حق کدام است و باطل کدام است؟ ولی آنجا که عافیت‌طلب باشد، بهانه می‌آورد و عذر می‌تراشد تا گزندی نبیند. و خودش بهتر از همه می‌داند معاذیر و بهانه‌هایش چقدر مضحک و توخالی هستند. مرز بین زنده ماندن و متعفن شدن درست همین جاست. و البته انتخاب، حق بشر است.
اما بد نیست گاهی خودمان را با اتفاقات اطرافمان محک بزنیم و تست کنیم. تا ببینیم آیا براستی زنده‌ایم؟ یا آنکه جزو کسانی هستیم که باید  به قول شاعر «بر او نمرده، به فتوای من نماز کنید!»
اطراف، هزار هزار اتفاق می‌افتد که هر کدامشان، برای تست زنده بودنمان کافی است.
🔸تقدیم شد به روح جاری و زندهٔ آیت‌الله منتظری بزرگ و همه حق‌گویان مظلوم این روزگار: مهدی کروبی، میرحسین موسوی، بانو زهرا رهنورد و…
و تقدیم شد به احمد منتظری عزیز که بابت حق‌طلبی شجاعانه‌اش درباره کشتارهای ۶۷، حکمی سنگین و ظالمانه گرفته است.
اکنون نوبت ماست تا ببینیم آیا واقعاً زنده‌ایم؟ و در دفاع از حق احمد منتظری چه خواهیم کرد؟ همچنین در دفاع از حق خاتمی مظلوم و علی مطهری و محمود صادقی و بانو نرگس محمدی… (تا صدها مظلوم دربند دیگر) چه کار خواهیم کرد؟
امیدوارم جزو فهرست سرافکندگان و مُردگان دوران خود نباشیم. یا حق.
[بابک‌داد]
دوشنبه ۸ آذرماه ۹۵
🔸
توضیح:
۱- لغو سخنرانی علی مطهری، نماینده منتقد در خطه خراسان!
۲- صدور حکم سنگین ۲۱ سال زندان و خلع لباس روحانیت حجت‌الاسلام احمد منتظری بابت انتشار فایل صوتی سخنان زنده‌یاد آیت‌الله منتظری درباره کشتار زندانیان در سال ۱۳۶۷
۳- حمله شبانه مأموران دادستانی برای جلب محمود صادقی نماینده تهران به منزل وی که تاکنون با حضور مردم و دخالت برخی نمایندگان نافرجام مانده.
▪️ یادداشت بالا درباره این سه رخداد زنجیره‌ای قوه قضاییه است، که نشان از واکنش عصبی و سراسیمه مقامات این قوه درباره افشای اخبار مفاسد مالی رئیس قوه قضائیه دارد.
باز هم برخی از  مقامات نظام اسلامی برای پوشاندن مفاسد مالی و اداری خود، مردم ما را در برابر سئوال همیشگی "چه باید کرد؟" قرار داده‌اند. یادداشت علاوه بر این موضوعات خبری، اشاره دارد به این پرسش بزرگتر که چطور از «زنده بودن» روح خویش مطمئن شویم؟!
در تلگرام

۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

وثیقه‌خواری نجومی!

هفت سال قبل در چنین ایامی، سوم آذر‌ماه ۸۸ در یادداشتی نوشتم: [وقتی به ارقام سنگين وثيقه ها فكر مي كنم، 300 و 400 و 500 ميليون تا 700 ميليون تومان! می‌پرسم حساب اين ارقام نجومي در دست كدام نهاد است؟ و آيا نهادهاي قضائي كه ساده ترين حقوق زنداني را هم رعايت نمي كنند و گاهي امانتدار جان آنها هم نبوده اند، امانتداران مناسبي براي سپردن اين وثيقه ها هستند؟ بعيد مي دانم. معتقدم اگر چه بدبينانه است، اما تعيين چنين وثيقه هاي سنگيني از سوي حاكميت، چندان بي علت و بي حكمت نيست. بخصوص كه ما با حاكميتي طرفيم كه در "هاي جك كردن" منافع ملي و ربودن ثروت ملي ايرانيان، روشها و خدعه هاي مختلفي را به كار بسته و بلد است. حكومتي كه برخي مقاماتش در "جعل اسناد" تحصيلي و دكترا سابقه و يد طولايي دارند!] لینک یادداشت
آن روزها در اوایل آبان ۸۸ از یک دوست (یک مقام اقتصادی سابق) ایمیلی گرفته بودم درباره «میزان و عاقبت» وثیقه‌های سنگینی که از بازداشت شدگان عادی و متهمان سیاسی در قوه قضاییه می‌گیرند «با علم به اینکه آن وثیقه موقتی نخواهد بود و ضبط خواهد شد!» یعنی یا‌ متهم ناگزیر از ترک کشور می‌شود و وثیقه‌ او مصادره می‌شود و یا اینکه در مواردی حتی بعد از زندانی شدن متهم، وثیقه او را تا مدتها نگه می‌دارند و از سود بانکی آن استفاده می‌کنند.
او به چند نمونه هم اشاره کرده بود و این نکته مهم که سود بانکی این وثیقه‌های میلیونی، سر به آسمان می‌زند. مطلبی که سرسام‌آور بود اینکه برخی افراد در قوه قضاییه به عنوان کارچاق‌کن و آشنا، از خانواده متهمان می‌خواستند تا رقم کلانی را به عنوان «علی‌الحساب» به حساب بانکی قاضی و مقامات قضائی واریز کنند تا در صورت لزوم برای آزادی موقت زندانی ‌شان، از آن پول بعنوان وثیقه استفاده شود و در کارها تسریع شود.
همان وقتها ماجرای سرگشتگی مادر گرامی شهید سهراب اعرابی در افواه منتشر شده بود. مادر نگرانی که بدنبال تهیه وثیقه‌ برای آزادی پسرش بود، و نمی‌دانست روزهاست که پیکر بیجان فرزندش در سردخانه است و تلاش و تقلای او برای تهیه پول و سر زدن به این زندان و آن زندان بیهوده است. آن مادر مظلوم حتی به یک کارچاق‌کن چند میلیونی داده بود اما خبری نگرفته بود. فقط «وعده و وعده و قول آزادی و…» ولی عاقبت پیکر بیجان پسرش را تحویل گرفت.
در یادداشتم درباره «چپاول خانواده‌های متهمان سیاسی توسط قوه قضاییه» از طریق وثیقه‌های سنگینی که از آنان می‌گیرند، نوشتم که بخشی از آن را در ابتدای این یادداشت خواندید و آن مقاله را در وبلاگ و سایتها منتشر کردم. اما بیش از دادن این کدها کار بیشتری مقدور نبود. از طرفی هم نگران لو رفتن منبع خود (آن دوستم) بودم و از طرفی منتظر ماندم تا چند نمونه موثق از اسناد این «وثیقه‌خواری قوه قضاییه» به دستم برسد. حوادث آن سال سیاه، (که هنوز داغدار برادرم بودم و درگیر رهانیدن دو فرزندم از کردستان و قضایای دیگر) همه و همه باعث شد کار در حد همان مقاله بماند و نتوانم موضوع وثیقه‌خواری را رسانه‌ای‌تر کنم. [آن زمان هاشمی شاهرودی رئیس قوه قضائیه بود و مرتضوی دادستان تهران، که بعدها همان غارتها را در سازمان تأمین اجتماعی ادامه داد و هنوز در سایه امن رهبری از هر پیگرد حقیقی و جدی مصون مانده است.]
حالا و هفت سال پس از آن روزها، به رسم فروافتادن پرده‌های دروغ، بالاخره پرده از این چپاول ملی هم فرو افتاده و فعلاً مشخصات ۶۳ حساب بانکی که فقط متعلق به رئیس قوه قضائیه حاج صادق آملی لاریجانی است، فاش شده و البته چندین پرده‌ی دیگر از این فساد (حساب‌های بانکی که به حلقه هاشمی شاهرودی و افرادی مثل علی رازینی و محسنی اژه‌ای و… برمی‌گردد) در راه است. در این راه بسیاری اشخاص، جانانه تلاش کرده‌اند و هنوز برگ‌هایی برای رسوایی قوه قضاییه دارند که رو خواهند شد.
از آن زمان و سالها قبل‌تر؛ قوه فاسد قضایی «وثیقه» (بخوانید امانت) متهمان بیگناه را نه در خزانه عمومی بلکه در حساب شخصی رئیس و حداقل دو مقام عالی تملک و مصادره کرده‌اند. همچنین برخی اسناد ملکی و وثیقه‌ها نزد عده‌ای از قضات و حتی بازجویان «بلوکه» شده و خلاصه همگی سران قوه قضاییه دارند حداقل از «سود نجومی وثیقه‌خواری» میلیاردها تومان ارتزاق می‌کنند. آیا از نظر رهبری که بر پاکی نظام اسلامی اصرار دارند، این سیستم فاسد و زورگیر به خانه‌تکانی و حسابرسی جدی نیاز ندارد؟ سئوال بی‌پاسخی است، می‌دانم. چگونه می‌توان باور کرد که با وجود چنین فسادی در دستگاه قضایی، اختلاس‌ها و مفاسد اداری در سایر بخشهای حکومتی پایان بگیرد؟ وقتی حساب‌های بانکی آقای «قاضی‌القضات» به گفته خود او بالغ بر هزار میلیارد تومان است؛ چنین دستگاه قضائی آیا می‌تواند و یا اصلاً می‌خواهد اختلاس‌گران و چپاولگران را مجازات کند؟ وقتی خودش تا گردن در پول وثیقه‌های نجومی غرق شده است، توقع عدل و داد از چنین سیستمی آیا یک خیال خام و کودکانه نیست؟
تا اسناد دیگر بیرون آیند، از کسانی مثل «سردار سلیمانیِ عارف(!)» که اخیراً مقامات قضائی را افتخار نظام خوانده‌اند، یک سئوال بپرسید. شاید این افراد حداقل کمی به معنای حرفشان بیاندیشند. آیا دستگاه عدلیه‌ای چنین موریانه‌زده و فاسد، می‌تواند درباره پرونده افرادی مانند سعید مرتضوی و خاوری و سعید طوسی و… به دادخواهی و «اجرای عدالت» اقدام کند؟! جالب اینکه حکومتی که دستگاه عدلیه‌اش تا این اندازه فاسد و آلوده است، متوّهمانه به اقتدار و برقراری درازمدت خود امیدوار است. و این توّهم؛ مضحک و رقت‌آور است که فکر می‌کنند حکومتی با این حجم از فساد و ظلم و تباهی، «پایدار» خواهد ماند.
این مردی که بر عصای چوبین تکیه زده و ظاهراً ایستاده است، سالهاست مُرده و عصایش خوراک موریانه‌ها شده است. تا زمانی که بادی بوزد و این شمایل پوک فرو بریزد، سهم کمی است که ما مردم فقط «نظاره‌گر» فرو ریختن این مردار متعفن هستیم. سهم خیلی کمی است.
تا آن زمان که باد رسواگر بوزد و این پرده متوّهمانه از «اقتدار نظام» را هم فرو بریزد؛ زمان زیادی نمانده است. نشانه‌اش همین احساس «بی‌ثباتی» و بی‌اعتمادی آقایان به فردایشان است که اینگونه با بی‌احتیاطی، دارند دزدی و غارت و چپاول می‌کنند. و حتی «حفظ ظاهر» هم نمی‌کنند.
بزرگترین نشانه فروپاشی نظام، همین بی‌ثباتی و تزلزل پایه‌های حکومت است که آقایان از سال ۸۸ به درستی بوی آن را شنیده‌اند و برای همین از آن سال تا حال، دارند اینگونه بی‌پروا اموال ملی را «غارت» می‌کنند. موریانه‌ها کم‌کم به آخر آن عصا رسیده‌اند.
«فصل پایان» این نظام، از ریختن خون بیگناهان در سال ۸۸ «شروع» شده و در حال طی کردن این دورانیم. ما این اقبال را داریم تا با چشمان خود ببینیم «پرده‌های رسواگر استبداد دینی» چگونه یک به یک فرو می‌افتند.
بابک‌داد
پنجم آذرماه ۹۵. پاریس
⬛
راههای دیگر همراهی:
کانال تلگرام
فیس‌بوک
توئیتر