۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

به ياد يوسف ها...

يوسف ها! يعقوب ها!

"يوسف" هنوز بر نگشته و همين ديوانه ام مي كند! دو شب قبل از عاشورا برايم ايميل فرستاد كه فلاني! "نه ديده امت، نه مي شناسمت! اما براي سبز ماندن در اين فصل سرد مي روم. مي روم و خواب ديده ام كه بر نمي گردم. روز عاشورا براي همان حق خواهي مي روم كه تو ..."

بارم را سنگين كرده "يوسف"! نمي دانم اسم واقعيش بود يا اكانت ايميلش را به اسم "يوسف" ساخته بود؟ اما درست مثل "يوسف" اسطوره اي، امروز "عزيز مصر" قلب من است. درست در روز عاشورا رفت و هنوز برنگشته است اين يوسف گم گشته. دو ماهي هست كه دل نگران "يوسف"ي هستم كه نه مي شناسمش و نه او را ديده ام. اما مي دانم در اين روزهاي عيد و بهار، "يعقوب"ي هست كه برايش گريه مي كند و اشك مي ريزد تا چشمانش كم سو شوند. من براي غم آن "يعقوب"ها، آن پدران و آن مادران كه دردانه شان در زندان است، غمگينم، افسرده حالم و عيد را در سختي و درد گذراندم.

به ياد اسيران گمنام، اسيران سرشناس و همه ي دربندان باشيم. مسئوليت همه ما سنگين است. سنگين تر از قبل. همين.

پي نوشت: اين يادداشت از وبلاگ قبلي ام.

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

تلاش مضاعف براي بقا در قدرت!

تلاش مضاعف،

اسم رمز "ماندن در قدرت به هر قيمت" است!

متن زير، متن پياده شده گفتگويم با برنامه "خبرها و نظرها"ي صداي آمريكاست در جمعه شب 6 فروردين 89. موضوع صحبت نامگذاري سال جديد بود و ... بماند. سئوالات سيامك دهقانپور و پاسخهايم و سپس براي آنها كه مي توانند با سرعت مناسب اينترنت؛ ويدئوي اين برنامه را ببينند، فيلم اين مصاحبه را در زير مي آورم./ بابك داد

سيامك دهقانپور: نگرانی هايي که در صحبت های آقای صدیقی، به نظر می رسد که ناشی از انتخابات در عراق باشد که بر خلاف انتظار ایران پیش می رود، و اشاره ی ایشان به هم صدا شدن با اقلیت است که ایشان از آن به عنوان "هم صدا شدن با اقلیت مخالف" یاد می کند را شما چطور تحلیل می کنید؟

بابك داد: سلام بر شما و سال صبر و استقامت بر شما و مردم عزیز ایران مبارک باشد. مقامات جمهوری اسلامی همواره عبارات کلی دارند و سعی می کنند وانمود کنند که یک نسخه ی جادویی برای اداره کردن جهان در جیب شان دارند، اما در جیب آنها فقط کلمات کلی هست: مثل عدالت، مهرورزی، صلح… اما در داخل آن چه که به این کلمات عمل می کنند، کهریزک است و شکنجه هاست و آزارهاست و خشونت ها و ترورها و حبس ها. آیا جمهوری اسلامی می خواهد با این شیوه ها آمریکا و غرب را به زعم خودش نجات دهد؟ اگر واقعا" نسخه ای در جیب دارند، چرا فکری به حال فرار مغزها نمی کنند؟ چرا به حال بیمه، مسکن، اشتغال، مسائل کارگران، فشارهای گسترده ی اداری، مسائل معلمان، پرستاران، چرا به فکر این ها نیستند؟

امسال از سوی رهبر جمهوری اسلامی "سال تلاش و همت مضاعف" نام گرفت، که به نظر من اسم رمز ماندن در قدرت به هر قیمت است. آقای خامنه ای امسال را سال تلاش و همت مضاعف نام گذاری کرد تا به همه ی طرفدارانش پیام بدهد که

برای ماندن باید تلاش کرد مضاعف!

مخالفان را بايد سرکوب کرد مضاعف!

سانسور بايد کرد مضاعف!

تبعید و زندانی بايد کرد مضاعف!

و مضاعف بايد کشت، تا زنده ماند براي مدتی!

اما این نام گذاری یک پیام ضمنی دارد که من کوتاه عرض می کنم کسی که در حال احتضار و مرگ است، آخرین تلاش اش را مضاعف می کند. بسته به صبر و استقامت ماست که این عنصر جان بدهد و انشاءالله که امسال می تواند سال پایان این مسائل باشد بر ایرانی که سال هاست دور است از آزادی و از عدالت و از استقلال.

سيامك دهقانپور: آقای داد، این نکته ای که امروز آقای صدیقی گفت و از تریبون تمام نماز جمعه ها در سراسر کشور شنیده می شد، این که شعار امسال، سال همت و کار مضاعف است که شما هم به آن اشاره کردید، فکر می کنید در داخل آیا کسی این حرف ها را می شنود و این بحث ها و تکرار این پیام نوروزی و نام نهادن سال جدید به عنوان "سال تلاش و همت مضاعف" آیا شنونده ای در ایران دارد؟

بابك داد: ببینید، این سال ها را آقای خامنه ای نام گذاری کردند. یک سال را به اسم "انسجام ملی و وحدت"، نام گذاری کردند. نتیجه اش چه شد؟ جز این که جمهوری اسلامی یاران قدیمی خودش را هم سلاخی کرد. آقای کروبی و آقای موسوی و آقای خاتمی را هم از دایره ی داخلي نظام بیرون انداخت.

این طور که از شواهد بر می آید، سال جدید، "سال تلاش و همت مضاعف" ، سال اصرار بر ماندن در قدرت است. مانده که ما چقدر همت داشته باشیم؟ چقدر صبر و استقامت بکنیم؟ چیزی که مدت هاست می گوییم این است که جا به جایی نرم در قدرت، در ایران مسدود است. ما از طریق انتخابات متاسفانه نتوانستیم که قدرت را در ایران جا به جا کنیم و به دست مردم یا نمایندگان مردم بسپاریم. از الان ما باید به شکل وسيعی نافرمانی مدنی داشته باشیم تا بتوانیم به این تلاش مضاعف و همت مضاعف کسانی که تشنه ی قدرت هستند جواب بدهیم، با صبر و استقامت و به نتیجه ای که دلخواه مان است برسیم، یعنی آزادی ایران از قید استبداد دینی که مثل خوره و سرطان به جان مردم ما افتاده است.

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

ما و "كوگي ها"!

ما و "كوگي ها"!

پانزده سال قبل، "اريك ژوليان" كارمند سفارت فرانسه در كلمبيا به همراه دوستانش به كوهنوردي رفت. در بين مسير، "اريك" دچار سرفه هاي شديد و ناراحتي تنفسي شد و از ادامه كوهنوردي بازماند. دوستانش او را در چادري مستقر كردند تا استراحت كند و باقي مسير را بدون او طي كردند. حال جسمي "اريك" بدتر شد و سرفه هايش شديدتر شدند و لخته هاي خوني ريه هايش او را به سرحد مرگ برد. ناگهان تعدادي سرخپوست بدوي با شكل و شمايلي قديمي، به كمك او شتافتند و او را به محل چادرهاي خود بردند و با روشهاي ساده اي، ريه او را از لخته هاي خوني كشنده تخليه كردند. حال "اريك" در مدت چند روز اقامت در ميان آنها خوب خوب شد و او دانست ميهمان قومي بدوي است به نام كوگي ها (kogis). بعضي ها معتقدند "جيمز كامرون" كارگردان شهير آمريكايي، فيلم "آواتار" را با نگاهي به زندگي بدوي و سرشار از عشق اين قوم سرخپوست ساخته است. "اريك" به دليل نجات زندگيش، تصميم گرفت براي كوگي ها كاري بكند و الان پانزده سال است كه دارد تلاشش را مي كند تا آنها را به دريا وصل كند. او هر سال در يك مراسم شبانه (سواقه) با جلب كمكهاي مردم ساير كشورها، پولي جمع مي كند و هر بار مقداري زمين براي كوگي ها مي خرد تا آنها را از بن بست كوهستاني كه به سوي آن رانده شده اند، نجات دهد و كوگي ها را به سوي دريا ببرد و زمينهاي آنها را بازپس بگيرد.

چند شب قبل به اين مراسم "سواقه"( شبانه) در يك سالن نمايش پاريس دعوت شدم. آن مراسم در واقع يك "مولتي تئاتر" بود براي آشنايي با اين قوم سرخپوست در سرزمين كلمبيا كه بعد از هزاران سال زندگي، اكنون زمين هايشان توسط ديگران خريداري و تسخير شده و از حاشيه درياها، به كوهها رانده شده اند. مردمي مظلوم كه به آب و خاك مادري خود عشق مي ورزند و صدايشان به هيچ كجاي جهان نمي رسد. اما حالا در قلب شهر پاريس، يك گروه بزرگ فرانسوي يك سواقه براي جلب كمك مالي براي اين قوم سرخپوست برگزار كرده بودند! تا با پولهاي جمع آوري شده، زمينهاي از دست رفته را دوباره بخرند و سرزمين مادري خود را پس بگيرند. بي جنگ و بي خونريزي.

اما سئوال بزرگي در ذهنم شكل گرفت: چگونه است كه يك قوم گمنام سرخپوست، توانسته چنين ارتباطي با جامعه بين المللي برقرار كند؟ و چگونه توانسته صداي مظلوميتش را به اينجا، به قلب اروپا برسانند و نظرات مردم اروپا و جهان را به سوي خود جلب نمايند؟ و چرا ما، كوشندگان آزادي در يك كشور بزرگ به نام ايران، هنوز صداي پرقدرت خود را با چنين لكنتي و با اين همه ضعف و چندصدايي به مردم دنيا مخابره مي كنيم؟

در مراسم، قلوه سنگهايي از كف رودخانه اي در كلمبيا را به تماشاگران دادند تا آنها را لمس كنند و عشق خود را به صاحبان آن سرزمين، يعني سرخپوستهاي كوگي ابراز كنند و آن سنگها، در مسافرت بعدي "اريك"، در حقيقت سفير دوستي و همبستگي مردم پاريس با آن مردم مظلوم باشند.

در تاريكي سالن قلوه سنگ را در دست گرفتم، حس عجيبي بود. احساس كردم چه شباهتي ميان من و صاحبان اين سنگ در آن سوي آمريكاي لاتين وجود دارد. سنگ را لمس كردم و سلامي به همه صاحبانش فرستادم. سلامي به تمام اهالي خاك، به ميهمانان هميشگي خاك و زمين، به قربانيان آزادي، به رفتگان،...حس كردم آن سنگ، مي تواند علاوه بر كوگي ها، سلام و عشق مرا به سوي همه كساني كه دوستشان دارم برساند. به سوي همه كساني كه عاشقشان هستم. و به سوي ايران. و اشكم چكيد وقتي ذهنم رفت به مظلوميت تاريخي ايران، ايراني كه صد سال است فرياد آزادي مي زند و هنوز قرباني مي دهد براي آزادي. و ذهنم رفت به سوي آزادي. اشك گاهي چه بي حياست!