۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

نكته فراموش شده بيانيه تاريخي هفدهم!

نكته فراموش شده بيانيه تاريخي هفدهم!

من معتقدم بيانيه هفدهم مهندس ميرحسين موسوي، خطابي است براي تاريخ. تاريخي كه درباره عاقبت حكومتي قضاوت خواهد كرد كه شهوت قدرت چنان كورش كرده كه حتي مصالح و منافع خود را نيز نمي بيند و با هر عمل خود، سقوط خويش را سرعت مي بخشد. حكومتي كه از گرده هاي مردم بالا رفت اما مردم را زير چرخهاي وانت هايش له كرد و در روز عاشورا، با قتل مردمان بي دفاع، ننگي ابدي براي خود ثبت نمود.

عاشوراي 88 براي حكومتي كه سالهاست به مذهب و تشيع و دفاع از مظلومان افتخار مي كند، يك رسوايي تمام عيار بود. حكومت ايران مردمي را به خاك و خون كشيد كه بر اساس آموزه هاي ديني، براي دفاع از حقانيت انتخاب خود به خيابانها آمدند و از توپ و تشر كودتاچيان نترسيدند. حاكمان ستمكار شمشير خود را به روي ملتي مظلوم و بي دفاع كشيدند كه سخني جز مطالبه حقوق خود بر زبان نداشتند. عاشوراي امسال نشان داد فساد، چشم وجدان حاكمان را چنان كور كرده كه حتي نمي توانند بر شعارهاي ظاهري مذهبي خود هم پايبند بمانند و به آنها حتي در ظاهر هم احترامي نمي گذارند. عاشوراي امسال سنگ محك مردودي براي حكومت مذهبي ايران بود تا عدم پايبنديش را به دين به جهان نشان دهد و اين رژيم انصافا" سرافكنده و خجول از اين گذرگاه عبور كرد.

بيانيه هفدهم توسط مهندس موسوي به عنوان يك رهبر سياسي نگاشته شده كه ياران و مشاورانش در روزهاي اخير به زندان فرستاده شده اند، بارها به همسرش حمله شده و خواهرزاده اش را در مقابل منزلش به گلوله بسته و كشته اند. ميرحسين موسوي با اينكه بهانه هاي زيادي داشت تا مانند آقاي خامنه اي با دهاني كف كرده و لحني پرخاشگرانه و عصبي سخن بگويد، اما آرام و مسلط سخن گفت و با اقتداري شايسته تحسين، بيانيه هفدهم خود را سبزتر از ساير بيانيه هايش نوشت و به سينه تاريخ سپرد. او در اين بيانيه از موضع قدرت به نظام نامشروعي كه در مقابل اراده يك ملت به زانو درآمده پيشنهاد داد اگر خواهان حفظ خويش است، عقلانيت پيشه كند و بر خواسته هاي حداقلي ملت گردن بگذارد.

واضح است كه مهندس موسوي به "خواسته هاي حداقلي مردم" به عنوان راه چاره نظام كودتايي اشاره كرده اما اينها خواسته هاي حداقلي مردم ماست. كف مطالبات ملت است. مي گويد فرزند اين حاكميت يعني دولت كودتايي، فرزند نامشروعي است اما اگر مسئوليت كارها و جنايتهايش را بپذيرد، طبيعي است اين نظام از اين فرصت هم استفاده نمي كند و با همان سرعت پيشين به سوي قعر دره سقوط خواهد كرد. آنچه در پيشگاه تاريخ باقي مي ماند، روح فتوت و جوانمردي مردي است از جنس مردم، كه به رغم زخمهايي كه بر دل و جان داشت، جانب عقلانيت و مسئوليت را فرو نگذاشت و با نظامي افسارگسيخته و خونريز، باز هم با متانت سخن گفت و آنچه را كه شرط بلاغ بود با چنين حكومتي گفت. اما ظاهرا" اين حكومت انتخاب خود را كرده و قصد ندارد از آخرين فرصتهايش استفاده كند، اشتباهاتش را به گردند بگيرد، عاملان جنايات را محاكمه كند، حكومت را به رأي مردم بگذارد و از غصب سرنوشت يك ملت بزرگ دست بردارد.

شايد تنها انتقاد بر اين بيانيه، آنجاست كه ميرحسين موسوي به عنوان امين مردمي كه به او رأي داده اند، سخني از "رأي دزديده شده ملت" نمي گويد و بر پس گرفتن آن اصرار لازم نمي كند. واقعيت اين است كه ما فقط يك خواسته اصلي داريم كه تمام خواسته هاي بعدي ما را هم پوشش خواهد داد:"رأي من كجاست؟" اين را حكومت فاسد و سارق اعتمادها بايد پاسخ بگويد و تا روزي كه عملا" جوابي براي اين سئوال ارائه نكند و عاملان آن خيانت بزرگ به محاكمه اي علني و مجازاتي سنگين درنيايند، اين سئوال بزرگ پابرجا خواهد ماند.

حكومت هرگز نمي تواند به اين سئوال پاسخ دهد. هر قدمش براي گريز از اين دزدي ننگين رأي مردم، قدمي رو به سراشيبي سقوط است. براي همين است كه معتقدم اين حكومت چاره اي جز سقوط ندارد و بيانيه هفدهم ميرحسين موسوي، به رغم اين نكته مغفول مانده، بيانيه اي مستحكم و تاريخي است و پيش آگهي سقوطي سهمگين است براي اين نظام نامشروع، كه قصد دارد با جنايت، دزدي اش را از يادها ببرد. اما مگر مي تواند؟

پي نوشت: از فرصت استفاده مي كنم و تسليت خود را به رهبر سبز و مقاوم جنبش مهندس موسوي عزيز براي شهادت خواهر زاده شان و دهها دوستدار سبز ايران زمين در عاشوراي حسيني بيان مي كنم. ما پيروزيم، اين را مظلوميت كشتگان ما فرياد مي زند.

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

كبوترها پرواز خواهند كرد...

كبوترها پرواز خواهند كرد...

برداشت يك:

با همان صندلي چرخدارش توانست به همراه من از مترو بيرون بيايد. بي هيچ زحمتي. نيازي هم به كمك من نبود. در فرانسه در كنار تمام پله ها؛ براي معلولان و صندلي هاي چرخدار، سطح شيب دار ساخته اند و پله برقي و تسمه جلو برنده. در پياده رو ها و ايستگاه اتوبوس هم همين دقت و زيرسازي انجام شده و او بدون كمترين زحمتي وارد ايستگاه اتوبوس شد. اتوبوس براي او رايگان است. معلولان از برج ايفل و موزه ها و انواع كتابخانه ها و موزه ها و تفريحات به صورت نيم بهاء استفاده مي كنند و تقريبا" تمام امكانات شهر و رستورانها براي آنان نيم بهاء است. دولت فرانسه تمام اين تعهدات را متقبل شده است.

وقتي "فرزاد" خواست سوار اتوبوس بشود، دكمه اي بر روي بدنه اتوبوس بود. فشارش داد. يك بالابر از زير پلكان اتوبوس باز شد و درست زير صندلي چرخدارش قرار گرفت. صندليش را روي آن برد و دكمه را زد. بالابر حركت كرد و ويلچرش را بالا كشيد و او به سادگي سوار اتوبوس شد. در ميانه اتوبوس يك فضاي باز گذاشته اند با علامت "صندلي چرخدار". اين قسمت مخصوص فرزاد و افرادي شبيه به اوست. صندلي اش را به آن ناحيه برد و مثل ساير مسافران در اتوبوس استقرار يافت و اتوبوس به آرامي حركت كرد. از مترو تا اينجا هيچ نگفته بود. برگشت و نگاهم كرد و گفت:"اين يعني تأمين اجتماعي! من چهارسال در جبهه جنگ بودم و دو پايم را در جزيره فاو از دست دادم. در ايراني كه پول نفتش به جيب فلسظين و ونزوئلا و لبنان مي رود، من و خانواده ام تأمين اجتماعي به اين معنايي كه ديدي نداشتيم. پاهايم عفونت مي كردند اما من بخاطر سختي رفت و آمد به بيمارستان،حتي نمي توانستم از خانه ام خارج بشوم. اينهمه در ايران ساختمان و اتوبوس و مترو و خيابان ساختند. همه را هم ادعا مي كنند بعد از اين سالها و با مديريت امام زماني خود ساخته اند. اما در مملكت امام زماني آنها، يك معلول و يا يك جانباز جنگي عملا" از جامعه حذف شده و حق حيات طبيعي و تأمين اجتماعي ندارد. مردم عادي هم بيمه خدمات درماني ندارند. شغل هم نيست ولي شعارهاي حكومت گوش دنيا را پر كرده."

"فرزاد" را در پاريس يافتم. هفته قبل و در مترو ديدمش. از بيست سال قبل همديگر را مي شناختيم. دوازده سال است در فرانسه اقامت دارد و آنچه را اينجا به عنوان تأمين اجتماعي ديده و تجربه كرده، شايسته مردم ايران و نوع انسان مي داند. مي گويد:" حكومت ايران به فكر انسان و مردم نيست. فقط در فكر تصاحب قدرت است و براي حفظ قدرت خون مي ريزد و بس." او از من درباره اوضاع ايران سئوال مي كند. كشوري كه زماني براي خاك آن جنگيده و حالا هم دوستش دارد. اما ديگر شهروند راضي يك كشور غربي است و مي گويد گاهي اين احساس را دارم كه تمام چرخ اين مملكت دارد براي "رضايت من" بعنوان يك شهروند مي چرخد و اين احساس بسيار خوبي است. مي گويد گاهي باور مي كنم همه قواي دولتي و خدمات عمومي، براي خدمت به من در حال فعاليت هستند. من از اين زندگي راضي ام. و گاهي فراموش مي كنم يك معلول يا يك مهاجر هستم.غالبا" سرشارم از حس خوب زندگي.

برداشت دو:

چند روز قبل ايميلي از يك دوست از ايران گرفتم. يكي از بستگانش بعد از آ‍زدي از زندان رجايي شهر، بدليل شكنجه و زدن صدها كابل بر كف پاهايش، مدتهاي زيادي قادر به راه رفتن نبود و خون به كف پاهايش نمي رسيد. حالا بعد از سه ماه خبر رسيده يكي از پاهايش را بدليل عفونت شديد و گرفتگي رگها از مچ قطع خواهند كرد. جرم او صرفا" اعتراض به تقلب دولتي در انتخابات بود. همين.

برداشت سه:

دوشنبه است. در خيابانهاي پاريس بدنبال كارهاي مدرسه بچه هايم هستم و راه مي روم.اينجا هميشه كبوترهاي چاهي و پرندگان در كنار آدمها راه مي روند، دانه ور مي چينند و هيچ آزاري نمي بينند. خبرهايي با اس.ام.اس از ايران بدستم مي رسد:"ميدان هفت تير قيامت شده، بسيجيان بچه هاي دانشگاه مشهد را مي زنند و جنتي باز معترضان را تهديد به آراوه گي كرده است..."

دلم براي كبوترهاي سفيد آ‍زادي وطنم مي گيرد. براي مچ پايي كه براي اعتراض قطع مي شود، باتومهايي كه فرود مي آيند و خونهايي كه مي ريزند،... در كشور من مرداني با ميانگين سني بالاي هفتاد سال براي مردمي با ميانگين سني سي سال تصميم مي گيرند و زبان نسلهاي بعد از خود را نمي شناسند. زبان آنها زبان امر و قهر و شمشير است. با اينهمه مي دانم به زودي زمان پرواز آ‍زاد كبوتران سبز و سفيد وطن اشغال شده من هم فرا خواهد رسيد. به اين باور دارم.زيرا همه ما اين رهايي را خواسته ايم و خواستن، توانستن است.

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

کنفرانس خبری محسن مخملباف، نوشابه اميری و بابک داد در پاريس:

اعتصابات عمومی در ايران، جلوی سرکوب‌ها را خواهد گرفت!

عصر دوشنبه در يک کنفرانس مطبوعاتی و راديو تلويزيونی در پاريس، محسن مخملباف، نوشابه اميری و بابک داد درباره مهمترين مسائل روز ايران به سئوالات خبرنگاران پاسخ گفتند. اين مصاحبه در زمانی برگزار می شد که از تهران اخباری می رسيد حاکی از اينکه موج دستگيری نزديکان ميرحسين موسوی بالا گرفته، احتمال ترور يا دستگيری وی و سران ديگر جنبش سبز می رود و حجت الاسلام مهدی کروبی نيز در غروب دوشنبه توسط نيروهای لباس شخصی مورد حمله قرار گرفته است.همچنين خبرها حاکی از اين بود که التهابات يکشنبه عاشورايی هنوز در تهران و چند شهر ايران ادامه دارد و مردم معترض مقاومت بيشتری در مقابل سرکوبگران از خود نشان می دهند.

"نوشابه اميری" روزنامه نگار به دستگيری های گسترده جمعی از مشاوران و نزديکان مهندس ميرحسين موسوی اشاره کرد و از بازداشت ابراهيم يزدی رهبر نهضت آزادی ايران به عنوان علائم تشديد سرکوب منتقدان خبر داد. وی در پاسخ به پرسش خبرنگار تلويزيون فرانسوی RTL از شروع اعتصابات سراسری در شهرهای بزرگ خبر داد و ريشه اين اعتصابات را بدليل نارضايتی عمومی دانست که شش ماه بعد از کودتای انتخاباتی ۲۲ خردادماه سراسر جامعه ايرانی را فرا گرفته است. نوشابه اميری در توصيف جنبش سبز به خبرنگاران گفت جنبش سبزحرکتی با شيب آرام را دنبال می کند اما حکومت دينی ايران گوياه اهل شيب ملايم نيست و به تندی عادت کرده است. وی بر اين نکته تأکيد کرد که به رغم روشهای خشن رژيم حاکم بر ايران، مردم روش مبارزه بدون خشونت را برگزيده اند و تا به حال از آن عقب نشينی نکرده اند.

بابک داد روزنامه نگار ايرانی که به تازگی و بعد از چندماه فعاليت رسانه ای مخفيانه در خاک ايران به پاريس مهاجرت کرده، در ادامه اين نشست مطبوعاتی حاکمان ايران را مسئول مستقيم حفظ جان شهروندان و سران جنبش سبز دانست و تأکيد کرد ترور برنامه ريزی شده خواهرزاده مهندس موسوی که روز عاشورا در مقابل درب منزلش کشته شد و حتی جنازه او نيز توسط مأموران امنيتی ربوده شده، "تمرين ترور مهندس موسوی" است. وی تأکيد کرد ما نگران جان سران جنبش سبز هستيم زيرا حکومت ايران سابقه کشتن مخالفان سرشناسی را در کارنامه خود دارد و غالبا" آن را به اقدام گروههای خودسر نسبت می دهد.
خبری که در حين برگزاری اين کنفرانس خبری به خبرنگاران اروپايی اعلام شد، آغاز نسبی اعتصابات عمومی در کشور بود. نوشابه اميری در اين باره گفت بر اساس اخبار رسيده، قرار است از صبح فردا اعتصابات گسترده تر شود. بابک داد نيز گفت اعتصابات در ايران به صورت فرکانس دامنه دار و رو به افزايش شروع شده و گسترش خواهد يافت.

محسن مخملباف فيلمساز مهاجر ايرانی نيز درباره نامه شديداللحن خود به آيت الله خامنه ای رهبر مذهبی ايران به خبرنگاران فرانسوی و اروپايی گفت من به خامنه ای وعده داده ام همانطور که انقلاب ايران با گراميداشت چهلم شهيدان انقلابی به پيروزی رسيد، شما هم که در عاشورا دست به قتل مردم زديد از نتيجه اعمال خود در چهلم اين شهيدان بيگناه در امان نخواهيد ماند. مخملباف ضمن ابراز نگرانی از راديکال شدن فضای عمومی جامعه اعلام کرد جنبش سبز بدنبال بمب اتمی يا ماجراجويی های شبيه به حاکمان فعلی نيست و بنا دارد با روشهای مسالمت آميز خود، ايران را به سوی دموکراسی و آزادی پيش ببرد. مخملباف جوانان را به عنوان بهترين نيروهای مؤثر جنبش سبز معرفی کرد که اينک علاوه بر فعاليت حق طلبانه خود، نقش رسانه و خبرنگار را هم به خوبی ايفا می کنند و صدای اين جنبش مردمی را به دنيا می رسانند.

پي نوشت: عكسهاي ديگر اين برنامه خبري در اين نشاني.

۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

امروز عاشورای پیروزی است

یزیدیان راه فرار ندارید! حق پیروز است!

امروز در روز عاشورا، بار ديگر حق به مسلخ برده شده تا تاريخ مظلوميت يك ملت، تكرار شود و فريب و زشتي و دروغ با تكيه بر سلاح و شمشير خون مظلومان را بريزد تا مگر چندصباحي بر حكومت نامشروع خود باقي بماند. اما اين بار حق سوار بر اسب قدرتمند اراده و ايمان و عزم يك ملت، بناي عقب نشيني ندارد. هواپيماي فرار سران جمهوري اسلامي در حال سوخت گيري و آماده پرواز است. رهبر كودتاچي مخفي شده و فرمان آخرين وحشيگري ها را صادر كرده اما بسياري از نيروهاي انتظامي از شليك مستقيم به مردم سر باز زده اند. نظام در حال فروپاشي كامل است و چشم بگردانيد مي توانيد ريزش اين كوه يخي نااستوار و سست را ببينيد. بايد چشم گشود و فروپاشي آخرين استبداد ايران را ديد.

امروز در روز عاشورا بار ديگر ملتي به ستوه آمده، به جان آمده و خسته از ستم، براي پس گرفتن زندگي به غارت رفته خود به خيابانها آمد و عهد بست تا به زير كشيدن يزيديان زمانه، به خانه نرود. عاشورا به ميانه نرسيده، يزيديان رذالت خود را عريان ساختند اما حق طلبان تاريخ را تغيير داده اند و ايستاده اند تا آخرين پسماندهاي ستم را از كشور بيرون بريزند. سياه ترين لحظه شب، در اين ظهر عاشورا رقم خورده و سپيده آزادي به زودي از دل آسمان شعله خواهد كشيد. هرگز تا به اين اندازه، پيروزي بر شب، نزديك و عيني نبوده است.

امروز ايران عاشوراست. سپاه سياهي قصد جان مردم مظلوم را كرده و با نهايت سبعيت و وحشي گري، شمشير آخته را بيرون كشيده و خون مي ريزد. ملت اما ديگر از حاكمان نمي هراسد و بنا ندارد به يزيديان اجازه دهد بر مسند قدرت باقي بمانند. نيروهاي آزاده و "حّر" به صف حق طلبان پيوسته اند و سپاه كودتاچي در حال راهي براي فراري دادن يزيديان از كشور است.

امروز ايران عاشوراست. حق در يك سو و باطل در سوي ديگر است. امروز ديگر هيچكس نمي تواند از اين ميانه كناره بگيرد و وجدان خود را قانع كند كه در نبرد همه جانبه باطل بر عليه حق، نتوانسته حقيقت را تشخيص دهد و يا باطل را نبيند. باطل در حال فروافتادن، پرده از رخ بركشيده و ذات خونريز خود را به تمامي و با هراس از قدرت ملت به نمايش گذاشته است.

امروز ايران عاشوراست و خامنه اي و حكومت يزيدي او با نهايت ناجوانمردي بر عليه مردم تيغ كشيده و جوانان ما را سلاخي مي كنند. اما ديگر حجت بر همه آزاديخواهان تمام شده و سكوت و انفعال از سوي هيچكس پذيرفته نيست. امروز براي هيچكس ترديدي باقي نماند كه اين حكومت نامشروع و خونريز، در صف باطل و ضد مردم ايستاده و جز با گلوله و تيغ سخن نمي گويد.

امروز ايران عاشوراست. آنها كه در ميانه ميدان نبرد ايستاده اند، يا حسيني اند و تا پس گرفتن زندگي خود و حقوق يك ملت از پاي نمي نشينند و يا در لشگر حاكمان هستند و از قافله "حر يزيد رياحي" كه لشگر ظلم را رها كرد و به صف حق طلبان پيوست. باقي اما يزيدي اند. يزيدياني كه يا ستم مي كنند و خون مي ريزند و يا بر اين ستم سكوت مي كنند و خانه نشيني را برمي گزينند. اما ما ملتي نيستيم كه بگذاريم اين خونخواران بر ما حكومت كنند و امروز، يزيديان را به زير خواهيم كشيد. ما سقوط بزرگترين استبداد ديني تاريخ را رقم مي زنيم و بر فرار يزيديان شهادت خواهيم داد.

روز به ميانه رسيده و شام غريبان در راه است. اين شام تاريخي را به شب پيروزي بر سياهي تبديل مي كنيم و كابوس سران استبداد ديني را به واقعيت تبديل خواهيم كرد. خورشيد آزادي بيشتر از هميشه به لحظه طلوع نزديك شده و پگاه رهايي از نفس هم به ما نزديك تر است. اين را سياهي عمل ظالمان در اين واپسين لحظات روز بزرگ عاشورا گواهي مي دهد و عزمي كه در حق طلبي در دل و جان همه ماست. عزمي كه تا در آغوش كشيدن الهه آزادي و حق، بناي باز ايستادن ندارد.

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

گاهي به خورشيد نگاه كن!

گاهي به خورشيد نگاه كن!

چند بار به داد تنهايي هايم رسيد؛ اساسي! يك بارش در ساحل چمخاله بود.

يك هفته مانده به روز قدس، در اواخر شهريور از كمردرد به خود مي پيچيدم. در يك خانه در ساحل چمخاله اقامت داشتيم كه بسيار خلوت و آرام بود. سه ماه دربدري و مصاحبه مخفي و آبروريزي از رژيمي كه رأي ما را دزديد و خون بچه هايمان را ريخت، براي مايي كه بي هيچ آمادگي به اين سفر دراز دل سپرده بوديم، آسان نبود. اما آموخته بودم كه "هر سختي كه مرا نكشد، قوي ترم مي كند!" و ما نمرده بوديم، داشتيم قوي تر مي شديم. داشتيم آبديده مي شديم. به بچه ها نمي گفتم، اما گاهي فكر مي كردم داريم از مرز پخته شدن مي گذريم و مي سوزيم. مي سوختم.

بچه ها را فرستادم لب دريا كه در صورت لزوم بتوانم از شدت درد گريه كنم، تا روحيه شان را بيش از اين خراب نكرده باشم. بهانه اي آوردم و به آنها گفتم دراز مي كشم تا قرصهاي مسكن اثر كند، و گفتم كمي قدم بزنند و برگردند. دراز كشيدم. دو روز رانندگي و دربدري و نيافتن خانه اي امن و آرام، درد كمرم را به مرحله مرگ آوري رسانده بود. انگشت پايم زخمي شده بود و بعد از دو روز، خونش بدليل ديابت بند نيامده بود و خون، داخل كفشم را خيس كرده بود. از بچه ها مخفي اش كرده بودم.

بچه ها كه رفتند، ديوان كوچك حافظ همراهم را باز كردم. اين غزل آمد:

ديدم به خواب خوش، كه بدستم پياله بود

تعبير رفت و كار به دولت حواله بود.

"چل سال" رنج و غصه كشيديم و عاقبت

تدبير كار به دست "شراب دوساله" بود.

نيمه هاي غزل كه رسيدم، درد امانم را بريد. زدم زير گريه. مثل كودكي هايم به هق هق افتادم. راستي چرا بايد اينجا، در اين گوشه دوردست و غريب، از درد به خود بپيچم؟ و چرا در وضعيتي هستم كه حتي از مراجعه به بيمارستان و پزشك پرهيز مي كنم؟ آيا اين انتخاب من بود؟ يا انتخاب شده بودم؟ در آستانه "چل سالگي" بودم و اميدي به هيچ "شراب دوساله اي" نداشتم. خوب مي دانستم و مي دانم روزي كه اين جنبش پيروز شود، نهايت چيزي كه بدنبالش هستم، يك حق انتخاب بشري و بديهي است. كه بروم بدنبال زندگيي كه دوستش دارم، شغلي و آرامشي. نه بدنبال جاه و مقامم و نه از آن نوع زندگي لذتي مي برم. بدنبال زندگي در جامعه اي هستم كه صبحها بتوان به همديگر لبخند زد و از خوشحالي همديگر شاد شد، روزها بتوان از خوشبختي همديگر لذت برد و شبها بتوان آسوده و عاشقانه و بي درد خوابيد. همين. چرا بايد براي اين حقوق بديهي، چنين تا پاي جان جنگيد؟ و چرا بايد زندگي را با مبارزه اي چنين همه جانبه و تا سرحد مرگ بدست آورد؟ و چرا سهم ما مردم، چنين تلخي و غربت و هجراني است؟

پهن شدم روي فرش مندرس. پرده هاي اشكي كه چشمانم را پوشيده بود، كنار زده شد و از گوشه گونه ام ريخت. از پشت پرده اشك، ديدم چيزي از زير تخت برق مي زند. مانند خورشيدكي بود در آن سياهي و تاريكي. گمان كردم انعكاس نور قاشقي، چنگالي چيزي باشد. قطره اشكم از برق نور آن چيز ناآشنا، منشوري ساخته بود جادويي و سحرانگيز. خورشيدي بود انگار. دست بردم زير تخت تا آن خورشيد كوچك را بگيرم. مانده بودم كه نور چه چيزي است كه از آن زير منعكس مي شود كه چنين منشور سحرانگيزي مي سازد؟ گويا خورشيد از آن زير طلوع كرده بود. دردم را فراموش كردم. دستم را بيشتر جلو بردم و بالاخره گرفتمش. وقتي آوردم بيرون و ديدمش، خيس عرق شدم. خورشيد بود.

من نه آدم مذهبي دوآتشه اي هستم و نه اهل خرافاتم. فقط به "نشانه ها" اعتقاد دارم. شايد اين هم نوعي خرافه گرايي باشد؛ نمي دانم. هرچه هست با اين اعتقادم راحتم. بيرونش آوردم و كف دستم را باز كردم. يك دستبند فلزي ساده بود كه دعاي "نادعلي" را با قلم رويش حك كرده بودند. "دعاي حفظ و امان"! شايد كسي آنجا جايش گذاشته بود. شايد كسي آن را فراموش كرده بود. شايد كسي مرا با آن به ياد آورده بود! هرچه بود؛ اين نشانه چيزي بود. ريز شدم كه اين دستبند ساده، نشانه چه چيزي بود؟ گرد روي آن را پاك كردم و دعايش را خواندم:"ناد عليا" مظهر العجائب. تجده عونا" لك في النوائب، لي اليك حاجتي و..."

گرم شدم. بي اينكه بدانم دارم روي همان كمري صاف مي شوم و مي نشينم كه تا لحظاتي قبل از درد بر آن پيچيده و تا شده بودم، نشستم؛ صاف و آرام و سلامت. "نادعلي" دعاي دوست داشتني خواهرم بود. خواهري كه بعد از مرگ مادر و برادم، برايم مادر بود و هست. بارها گفته بود بعد از نمازش، برايم "نادعلي" مي خواند و خواسته بود اين دعا را به همراه داشته باشم. چندباري خواندمش. حسي در من ايجاد كرد كه شبيه يك آهنگ بود. ضرب و نواي اميدبخشي داشت. لحظاتي نگذشت كه دريافتم حالم را به كل عوض كرده است اين خورشيدكي كه زير تخت يافته ام.

بچه هايم از لب دريا آمدند. داشتند در حياط ماسه پاهايشان را مي شستند. وقتي بالا آمدند، مرا ديدند كه صاف نشسته ام. قوي و شاد. مهسا گفت:" انگار قرص ها اثر كردن!" گفتم:"چه جورم!" و دستبند را نشانشان دادم. مي دانستند اين خورشيدك بر من ظهور كرده و دردم از اثر اين "قرص" است كه آرام شده است.

از دست برده بود خمار غمم، سحر

دولت مساعد آمد و مي در پياله بود.

خداي من، خدايي است بينا. خداي من است. مرا ساخته تا بنوازدم. اهل خشم و انتقام نيست. اهل عشق و درمان و التيام و تيمار است. او مرا مي بيند. مي بيند چه مي كنم. مرا حتي در گوشه دورافتاده اي در ساحل چمخاله هم دنبال مي كند. دردم را مي بيند و درست در لحظه اي كه كم مي آورم، منشوري حيرت انگيز از يك تلألؤ نوراني را از زير يك تخت مستعمل به چشمان بي فروغم مي ريزد و مرا از همان زير تخت، از جايي كه هرگز انتظارش را نداشته ام، به دنيايي از نور و اميد ميبرد. خداي من، از كوچكترين چيزها، برايم بزرگترين اميدها را مي سازد و مرا دلگرم مي كند.

آن دستبند را به عنوان نشانه اي از لطفش به دست بستم و عصر با سلامت بر شن هاي نرم ساحلي و زير نم نم باران آخر تابستان قدم زديم. در حاليكه بچه ها تا زانو در آب رفته بودند و من راه مي رفتم و با موبايل، وبلاگ نويسي مي كردم. چيزي مي نوشتم درباره "روز ايران". درباره ابراهيم كه تبر برداشت و بت شكني كرد؛ آن هم در زماني كه هيچ اميدي به جز رحمت خدايش نداشت. خدايي كه آتش را بر او گلستان كرد.

و باز حافظ در ذهن من مي سرود:

بر آستان ميكده خون مي خورم مدام

روزي ما ز خوان قدر، اين نواله بود.

ديديم شعر دلكش حافظ به مدح شاه

يك بيت از اين قصيده، به از صد رساله بود.

پي نوشت: وبلاگ فرصت نوشتن، هفته قبل "دوساله" شد. و من در آستانه "چل سالگي"ام. و هنوز از نوشتن بيت اول "رساله آزادي" دست برنداشته ام. ما بدنبال چيزي بيش از اين "خوان قدر" هستيم. چيزي كه صد سال است فريادش مي زنيم و شايسته ي آنيم؛ آزادي!

آزادي سهم ماست. حق ماست. عشق ماست. و تا زنده ايم، چشم از آن بر نمي داريم. وقتي هم بدستش بياوريم، مثل جان شيرين، حفظش خواهيم كرد. و عشق مي ورزيم به خورشيد آزادي...