۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

آيا "ندا" هنوز زنده است؟ اين سئوال بي خوابم مي كند!

استبداد از "روح ندا" هم آزار مي بيند!

مادر داغدار و صبور "ندا آقا سلطان" در گفتگويي گفته است "ندا" به خواب خواهرش آمده و گفته:"من هنوز زنده ام!" و از او خواسته به وسايل اتاقش دست نزنند! مادر "ندا" بدون نتيجه گيري خاصي فقط اين خواب را بيان كرده اما آيا براستي ندا هنوز زنده است؟ و آيا هنوز به زندگي اش ادامه مي دهد؟ داستان چيست؟

روز سي خرداد گلوله يك "فدايي رهبر"، سينه نداي ايران را شكافت و ظاهرا" او را كشت. اما از آنجا كه گرداننده امور، مأموريتي براي آن دختر مظلوم نوشته بود كه هنوز بايد ادامه يابد، ندا درست از لحظه بعد از مرگش، بار ديگر زنده شد و به بُعد ديگري از زندگي ادامه داد.

آن روز، "جسم ندا" مُرد و مثل همه آدمهاي ديگر جسد بي جان او زير خروارها خاك دفن شد. اما "ندا" در بُعد تازه اي از هستي، در ابديتي كه تاريخ از او ساخت "زندگي ابدي" و "حق طلبي مؤثر" خود را آغاز كرد و بدون پاسپورت، بدون هزينه و بدون زحمت به سفري جهاني رفت، به تمامي جهان سفر كرد و حقانيت او جهاني شد. او آنچنان مظلومانه كشته شد كه از روز مرگش، موجب حيات و تحرك و جوشش و جنبش مردم ايران و حتي دنيا شده، آن اندازه كه خيلي سخت است او را يك مُرده بدانيم.

در تازه ترين رخداد، "ندا" موجب تقويت "علوم انساني" هم شده، رشته اي كه ولي فقيه و احمدي نژاد و جنتي و مصباح يزدي از آن نفرت دارند! اين دانشجوي فقيد فوق ليسانس فلسفه، عملا" باني و باعث پايه گذاري يك "بورسيه تحصيلي" براي دانشجويان ايراني در دانشگاه آكسفورد در انگليس شده تا در رشته فلسفه كه شاخه مهمي از "علوم انساني" است تحصيل كنند و براي ساختن دنيايي انساني و قابل درك مهيا شوند. "ندا" زنده است چون حالا باني تحصيل تعدادي دانشجو در همان علوم انسانيي شده كه مدتهاست رهبر جهموري اسلامي و روحانيون نزديك به او از آن به بدي ياد مي كنند و مدتي است خواستار حذف رشته هاي علوم انساني از دانشگاههاي كشور شده اند. پس "ندا" براستي هنوز زنده است؛ چون هنوز هم خشم كودتاچيان و استبدادگران مذهبي را بر مي انگيزد و كاري كرده كه سربازان خشمگين ديكتاتور، شبانه به قبر او هجوم ببرند و حتي سنگ مزار او را بشكنند. پس ندا زنده است زيرا هنوز آدمهايي را براي خفه كردن اثرش، شبانه به خانه ابديش اعزام مي كنند. همانطور كه افرادي را براي خفه كردن صداي ساير آزاديخواهان به خانه فعالان زنده سياسي و دانشجويان حق طلب و مردم معترض مي فرستند. پس ندا هنوز زنده است.

اما به محضي كه مي پذيريم "ندا" هنوز زنده است، يك سئوال بزرگتر مقابل ما قرار مي گيرد. اينكه :"براستي آيا ما هم زنده هستيم؟" داستان چيست؟ ما كدام سوي خط مرگ و زندگي، كدام سوي مرز ميان هستي و نيستي قرار گرفته ايم؟ چطور مي توان فهميد كه من و شما آيا هنوز زنده ايم يا نه؟ زندگي مي كنيم يا جزو آمار قبرستانها نرفته ايم و فعلا" نفسي مي كشيم و اسير روزمرگي هاي خود شده ايم؟ آيا ما زنده ايم و آيا موجب خروشي، جنبشي، خيزشي در اطراف خود و در "دنياي زندگان" هستيم يا خير، مدتهاست مُرده ايم و مثل اشباح در بين زندگان مي آييم و مي رويم؟ آيا مهر و عطوفتي در خوبان ايجاد مي كنيم؟ آيا خشمي از ديكتاتورها و بدكاران بر مي انگيزيم؟ آيا قدمي براي حق، عدالت و آزادي و ارزشهاي انساني بر مي داريم؟ اگر بر نمي داريم، آيا ما براستي زنده ايم؟ داستان چيست؟

دعايي براي همه ما: خدايا! معجزه اي كن! اشارتي، نگاهي، تا اين سئوال "بيدارم" كند نه "بي خواب". كاري كن اين سئوال باعث شود لااقل باقي عمرم را "بفهمم" براي چه زندگي خواهم كرد؟ و بدانم براي چه مي ميرم؟ بي تابم از اين سئوال كه اگر زندگي اين است كه ندا، بعد از خاكسپاري اش دارد و هنوز پراميد ادامه اش مي دهد، پس اين چيست كه ما داريم؟ پس اين زندگان بي ثمر كه مانند مردگان مي گذرند و بر سياهي زندگي شان سكوت كرده اند، ... آيا زنده اند؟ يا مرده اند؟ خدايا من از دنياي اين مردگان متحرك مي ترسم و ترجيح مي دهم شبها در قبرستان در ميان آن زندگان ابدي بمانم، تا روزها با اين مردگان حقيقي، اداي زندگي را درآورم. خدايا روح زندگي را از جان من مگير، جسمم به قربان زندگي! قربان زندگان.

امشب از اين سئوال خوابم نمي برد كه مرز زندگي تا كجاست؟ و مي دانم كه باز بي خوابي است و بي تابي. و من در عطش دانستن، تشنه تر خواهم ماند.. و باز: "گرداب مي ربايد و آبم نمي برد!"

توضيح: بورسیه ندا که توسط عده‌ای از خیرین به دانشگاه آکسفورد ارائه شده است به یاد ندا آقاسلطان نام‌گذاری شده است و توسط کالج کوئین این دانشگاه به دانشجویان رشته فلسفه در مقاطع لیسانس، فوق لیسانس و دکترای این رشته اهدا می‌شود. گفتنی است به نقل از وب‌سایت این کالج، دانشجویان ایرانی برای گرفتن این بورسیه که شامل تامین مخارج کالج دانشجویان می‌شود در الویت هستند.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

زن ستيز! آدم ستيز! (نوشته مهمان)

مشاهدات "شيدا" از ميدان هفت تير – 13 آبان!

اين قوم زن ستیز، آدم ستيز!

توضيح: "شيدا" اسم مستعار يكي از دوستان و خوانندگان خوب اين وبلاگ است كه به دعوت من براي نوشتن مشاهدات عيني از اتفاقات و سركوبها پاسخ داده و اين متن را نوشته و فرستاده است. با سپاس از او و در انتظار نوشته هاي ساير دوستان، مشاهدات "شيدا" را از سيزده آبان بخوانيد. بابك داد.

تو خیابان کریمخان زندم. نمی دونم چند دقیقه است دارم می دوم. تمام تنم می لرزه، برادر و مادرم رو تو شلوغی گم کردم. تصمیم گرفتم که از عرض خیابون یعنی درست از زیر پل که مرکز تجمع نیروهای یگان ضد شورشه رد بشم. خدایا می شه؟ نمی دونم. نگاهم می افته به روبرو. درست در نقطه روبروی من صدای مردم رو دارم می شنوم: "دیکتاتور دیکتاتور این آخرین پیام است، ملت سبز ایران آماده قیام است" و بازهم: "مرگ بر دیکتاتور و الله اکبر". تا حالا و توی همه این جریانات من این همه نیرو با هم و یکجا ندیده بودم.اما باید از زیر پل رد بشم. کوله ام رو باز می کنم. دوربین عکاسی رو می ذارم توی کوله، عینکم رو به چشم می زنم و از مسیر غرب به شرق خیابان کریمخان رد می شم. الان درست زیر پل هستم، وای گاردیها حمله کردند به مردم. همه دارند می دوند، نمی دونم چرا مثل احمق ها کنار می ایستم تا مردم رد بشن و بتونم به راهم ادامه بدم. شونه هام می لرزه، می ترسم. بیشتر از گاردیها از لباس شخصی ها می ترسم یه دفعه صدای فریادی باعث می شه که سرم رو بگردونم یکی از لباس شخصی ها حمله کرد به یه پیرمرد. بی اختیار در حالی که گریه می کنم می دوم به طرفش:

- تورو خدا نزنید، گناه داره، پیرمرده!! خواهش می کنم نزنید!

- گم شو کثافت شماها تا حالا تو ... خونه ها بودید، حالا ریختید بیرون که چه ... بخورید.

پیرمرد بیچاره از زیر دستشون در رفت و من با حوصله صبر کردم تا چند ضربه باتوم زد و رفت. ترسون و لرزون از زیر پل رد می شم. الان که فکرش رو می کنم از خودم می پرسم که چه فکری با خودم کردم که تصمیم گرفتم از محل تجمع یگان ویژه و لباس شخصی ها رد بشم؟ بدنم از ضربه های باتوم درد می کنه به نصفه پل رسیدم، دل رو به دریا می زنم و با سرعت رد می شم. خدایا رد شدم، نگام به جوانک لاغر مردنی می افته که داره از جمعیت فیلم می گیره. الان اول خیابون سنایی هستم. لباس شخصی ها دوباره حمله کردند به مردم. دارند قلع و قمع می کنند. دو تا خانم رو با حرفای رکیک دستگیر کردند. راستش این اولین باره که من می بینم اینجوری خانمها رو دستگیر کردند، حالا یگان ویژه. در حال دویدن هستم که ناگهان یه نفر که بی شباهت به دیوار نیست رو جلوی خودم می بینم. بی اختیار یه لحظه سرم رو بر می گردونم، جمعیتی که با من در حال دویدن بود به جهت دیگری رفته بود یعنی درست عکس من حرکت کرده بود، هیچ کس رو اطرافم نمی بینم مگر لباس شخصی ها و یگان ویژه. تو دلم می گم: "... به اوین خوش اومدی. خلاص!"

از پایین یواش یواش نگاش می کنم، یه جفت کفش مشکی، شلوار کتان کرمی، کاپیشن طوسی، دوتا دستبند پلاستیکی تو کمرش. نفسام به شماره افتاده:

- برا چی می دوی؟ کجا می ری؟

- (می دونم که نمی تونم از کنارش رد بشم پس باید جوابشو بدم) مادرم رو گم کردم. دنبال اون می گردم.

- خب چرا می دوی پس؟

- دوستات دارن همه رو می زنن، بمونم که منم کتک می خورم، چی کار کنم؟ (عجب حماقتی این چه جواب دادنیه)

- بیا اینجا ببینم، با مادرت اینجا قرار داشتی ؟ امروز؟ تو خیابون کریمخان؟

- (از حرف زدنش فهمیدم که یه جورایی لیدر گروهه پس باید عقلم رو به کار بندازم، من تنهام و دورم هیچ کسی از مردم نیست) آره قرار بود ببرمش دکتر، اما گمش کردم. میشه من اینجا وایسم تا مادرم رو پیدا کنم، می ترسم منو بزنن؟ (نمی دونم چرا همچین درخواستی کردم، نفس نفس می زد و گوشه های دهنش کف کرده بود، حالم ازش به هم خورد)

- (نگاهی آلوده به غضب و هیزی بهم میندازه) آره بیا اینجا کنار من وایسا تا مادرت رو پیدا کنی. آخه خانم این چه حرفیه که می زنید؟ ما کجا مردم رو می زنیم؟ رئیس جمهور 45 میلیون رای آورده، شماها که اینقدر ادعاتون می شه، اینترنت که می دونید چیه؟ علم پیشرفت کرده، آخه این اراذل و اوباش چی می خوان تو خیابون؟

فکر کنم بهتره ساکت بمونم. بازم دارم مثل همیشه فکر می کنم، اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که این آدم چقدر ابلهه، چقدر کودنه؟!! اینو از طرز حرف زدنش فهمیدم، من نمی دونم پیشرفت علم و اینترنت چه ربطی داره به رای دزدیده شده ملت؟ یه لحظه و تو همون شلوغی به این نتیجه رسیدم که این ها دستچین شده ها هستند، وگرنه چه کسی حاضر به کشتن و شکنجه هموطن و هم خونش است؟ صدای فریاد زنی همه افکارم رو کنار می زنه. لباس شخصی ها دوباره حمله کردند، دستای کثیف یکیشون محکم گردن دختر رو گرفته، دخترک داره ناله می کنه، همین لحظه جوانی که معلوم بود همراه اون دختره دوید تا مگر اونو از دستشون نجات بده، که ناگهان همین لیدری که چند لحظه پیش در حال صحبت با من بود با حرکتی برق آسا پرید و محکم دستش رو گذاشت تو گلوی جوان. خدایا دیگه نمی تونم تحمل کنم، با صدای بلند دارم گریه می کنم صدایی مثل شیون. نشستم روی زمین و تکیه ام رو دادم به دیوار، با همون دوتا دستبند پلاستیکی که توی کمربندش بود دست دختر و پسر جوان را بست، یه لحظه احساس کردم از زمین بلند شدم، دوتا دست داره منو با سرعت از مهلکه دور می کنه، برادرمه. اومدیم کنار ایستادیم، من هنوز دارم گریه می کنم بازهم با صدای بلند. احساس می کنم همون لیدر داره با نگاهش دنبال من می گرده. شاید یکی از اون دوتا دستبند رو برای من گذاشته بود. آخه مطمئنم که حرفام رو باور نکرد.

چند روزه که از 13 آبان می گذره، این ماجرا شده کابوس شبانه ی من. صدای جیغ اون دختر شبها منو با وحشت از خواب بیدار می کنه، شک ندارم که این صدا تا آخرین لحظه زندگیم در ذهن و روان من خواهد ماند، صدای او، صدای زنان کشور من است که دچار زن ستیزی قوم لوط شده اند، صدای کسانی که جواب هم صدایی شان پلیس ضد شورش و باتوم و گلوله است. برادرم میگه یه اتوبوس رو دیده که دستگیرشدگان فقط زن بودند. پس نقشه ای از پیش طراحی شده برای ربودن زنان وجود داشته است. به ذهنم می رسه که بعد از هر تجمع و گردهمایی مردم نام بازداشتگاه و شکنجه گاهی جدید را می شنوند و امروز خورین شکنجه گاه زنان آزادی خواه کشور من است، خدایا چه بر سرشان می رود، خدایا بر آنها - در هزار لایه های زندان های مخوفی که حتی تو هم نمی توانی ببینی - چه می گذرد؟ خانواده هاشان چه حالی دارند؟ لحظه ای مادرم را جای تک تک مادرانی می گذارم که دخترکانشان اسیر سیاهی و شب و سبعیت شده اند. حتی تصورش هم لرزه بر اندامم می اندازد. دلم می خواهد مادرهاشان را تنها نگذاریم، مثل همیشه که با هم هستیم این بارهم با هم باشیم.

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

"شكار انساني هدفمند" دختران معترض در سيزده آبان!

"شكار انساني هدفمند" دختران معترض در سيزده آبان!

براي دستگيري هر شهروند معترض، تا 300 هزار تومان به سركوبگران "دستمزد" داده اند!

اگرچه تخمين آمار بازداشتي هاي راهپيمايي سيزده آبان آسان نيست، اما بنا بر شنيده ها از شهرهاي مختلف و تهران، در اين روز در سراسر كشور جمعيتي نزديك به 1000 نفر دستگير شده اند كه در تهران اين رقم بيش از 800 نفر برآورد مي شود. هرچند گفته مي شود برخي از آنها در همان ساعات نخستين آزاد شده اند، اما گزارشهاي مختلف مي گويند هنوز بيش از نيمي از دستگير شدگان در زندانها هستند و خانواده هاي زيادي مقابل دادستاني، ستاد نهي از منكر خيابان وزرا، زندانها و ادارات اطلاعات شهرهاي شيراز، تبريز، مشهد، اراك، همدان و اصفهان سرگردان و نگران سرنوشت عزيزان خود هستند. در روز سيزده آبان فقط 5 خبرنگار خارجي، بيش از 12 فعال دانشجويي و صدها شهروند معترض دستگير شدند و اين با آمار 67 نفره كليه بازداشت شدگان از سوي مسئولان حكومتي هيچگونه مطابقتي ندارد و اين تعداد آمار منتشره فقط محدود به ميدان هفت تير تهران است! در صورتي كه بازداشتهاي فله اي معترضان در خيابانهاي ديگر تهران مثل وليعصر، كريمخان زند، طالقاني، يوسف آباد و تجريش و رسالت تا عصر به بيش از 700 نفر مي رسيد. اين تعداد بر اساس شمارش اتوبوسهاي حامل دستگيرشدگان در چندمحل مذكور برآورد شده كه از جمله بيش از سي و پنج دستگاه اتوبوس،از شب قبل در ورزشگاههاي شيرودي و كبكانيان در ميدان هفت تير تسط شهروندان و هسمايگان ديده شده اند.

گزارشهاي شهروندان از سراسر كشور و تهران حاكي است دختران و زنان بدليل حضور در صف اول، مورد هجوم وحشيانه تري قرار گرفته و تعداد بيشتري از آنان دستگير شده اند و در سراسر كشور به طور سازماندهي شده اي، هجوم پليس وبسيجيان و پاسداران به دختران و زنان، گسترده تر از قبل بوده است.

در شيراز موتور سواران بسيجي دختران را از روسري و موهايشان مي گرفتند و به زور سوار بر ترك موتورها كرده و از دسترس ساير تظاهركنندگان يا خانواده دور مي كردند. در تهران و برخي شهرهاي ديگر مثل شيراز و اصفهان و مشهد، نيروهاي سركوب براي دريافت بيشترين "دستمزد"ي كه گفته مي شود براي دستگيري هر "اغتشاشگر" به بسيجيان و مأموران سركوبگر داده مي شود، بيشترين "شكار انساني" خود را روي دختران و زنان متمركز كرده و بدليل كثرت شمار آنها، تعداد بسياري از زنان و دختران به زندانهاي خارج از تهران منتقل شده اند. بر اساس اخبار براي حضور نيروهاي بسيج در "صحنه انقلاب!" در 13 آبان از 200 تا 600 هزار تومان دستمزد داده شده و براي دستگيري هر يك از اغتشاشگران، تا سيصد هزار تومان پاداش به آنها داده شده است. همين امر "شكار انساني" دختران جوان را براي بسيجيان "سودآور" كرده بود و باعث دستگيري هاي گسترده دختران و زنان و حتي نگهداري شماري از آنها در پاركينگ منازل بسيجيان و پاسداران شده است.

نكته قابل توجه اينكه پليس كودتاچيان بدون اينكه بداند چند نفر را گرفته اند، توانسته آمار كل جمعيت معترضان را كشف كند! سردار رجب‌زاده فرمانده انتظامی تهران بزرگ با بيان اينکه بايد جمع‌بندی از تعداد دستگير شدگان در بخش‌های مختلف داشته باشيم گفت: جمع‌بندی نهايی تعداد دستگيرشدگان تجمع‌های غيرقانونی ۱۳آبان شنبه اعلام می‌شود. وي كه هنوز آمار دستگير شدگان را "جمع بندي" نكرده، توانسته "آمار كليه معترضان" را جمع بندي كند و گفته:" حدود ۳ هزار و ۵۰۰ نفر به صورت پراکنده در محدوده‌های فوق حاضر شدند و قصد ايجاد تجمع‌های غيرقانونی را داشتند كه در همان مراحل اوليه با هسته‌های آنها برخورد شده است". اين در حالي است كه مسئولان قضايي از "رسيدگي قضايي" به پرونده دستگيرشدگان سيزده آبان تأكيد كرده اند.

در حال حاضر نزديك به هزار نفر از جوانان و مردم در اختيار شكنجه گراني هستند كه در اين چندماه بارها "رسيدگي قضايي" آنها، نتيجه اي جز تحويل اجساد زندانيان با بدنهايي شكنجه شده و آزار ديده در پي نداشته است!

اطلاع رساني براي نجات جان همه اسيران و زندانيان، دختران و پسران ايران، قبل از آنكه فرصت جنايات و تجاوزهاي تازه اي به كودتاچيان داده شود، يك وظيفه انساني است و تحت فشار گذاشتن حكومت براي آزادي فرزندان ايران، وظيفه ملي همه ماست. يا حق!

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

از تكرار فجايع كهريزك به موقع جلوگيري كنيم.

تجمع عمومي مقابل اوين؛

جان بازداشتي هاي 13 آبان در خطر است! آمار دختران بالاست!

دختران و پسران زيادي در اعتراضات ديروز دستگير شده اند كه معلوم نيست چه بر سر آنها بياورند؟ تعطيلي اعتراضات تا يك ماه ديگر يعني 16 آذر، فقط باعث "تجديد قواي" مآموران و فرصت نقشه هاي جديدي براي سركوبهاي سنگين تر را براي آنها فراهم مي كند. اين نظر، پيشنهادي است كه از "برآيند نظرهاي دوستان فعال" بدست مي آيد. نظر دوستان اين است كه تجمع ثابت و تحصن مثلا" در مقابل دادگاه انقلاب و يا مقابل زندان اوين، ممكن است بتواند مانع از تكرار فاجعه هايي مثل كهريزك شود. ضمن آنكه فرصت تجديدقواي سركوبگران را از آنها مي گيرد و التيامي بر است نگراني خانواده هايي كه هم اينك مقابل دادستاني و زندان اوين، بدنبال عزيزان بازداشتي خود مي گردند و ممكن است سرنوشت تلخي مثل مادر "سهراب اعرابي" عزيز پيدا كنند كه بعد از روزها دوندگي و چشم انتظاري، جنازه نوگل پرپر شده اش را به او تحويل دادند. آمار تخميني دختران بازداشتي ديروز بالا برآورد شده و بايد فكري براي همه اسيران سبز 13 آباني كنيم.

ديروز هم مثل روزهاي قبل، مأموران امنيتي در كنار سركوبگران به فيلمبرداري از چهره مردم و جوانان معترض مي پرداختند و ممكن است پروژه شناسايي و دستگيري ساير بچه هاي فعال را از امروز شروع كنند و باز هم فاجعه هاي بعد از هجده تير (احضارها و شكنجه ها و قتل ها) را رقم بزنند. نبايد بگذاريم "كهريزك" ديگري راه بيفتد.

لطفا" روي اين موضوع حياتي، تمركز خاص داشته باشيد و به طور وسيع اطلاع رساني كنيد تا از مجموع نظرات دوستان راهي بيابيم و با عقلانيت كامل و بدون عجله و اشتباه، روي راهي براي آزادي سريع عزيزان بازداشتي و تهيه فهرست دقيق از همه آنها و انتشار از طريق اينترنت و امور مرتبط متمركز شويم. يا حق.

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

"شجاعت" در مقابل ملت زانو زد!

مي مانيم تا پيروز شويم!

چيز تازه اي نيست وقتي كلمات "كم" مي آورند! وقتي براي بيان چيزي، كلمات "ناچيز" مي شوند! امروز من با همين كلمات ناچيز، مي خواهم از چيز بزرگي به نام "شجاعت" مردم وطنم سخن بگويم و بخت خود را آزمايش كنم. مي خواهم ببينم آيا مي توانم با همين ابزار، با همين كلمات ساده، از بزرگي و قدرتي كه در روح بزرگ شما مردم است و بتخانه استبداد را لرزانده، آنطور كه شايسته شجاعتتان باشد، چيزي بنويسم و ابريشمي از كلمات ببافم و براي سپاس، نثارتان كنم؟ نمي دانم مي توانم يا نه؟ آخر چگونه زباني و قلمي مي تواند توصيف كند اين خروش سبز مردم سرزمينم را؟ مردمي كه "بي دفاع" و آرام آمدند و صف كشيدند در برابر نيروهاي تا "بن دندان مسلح" و وحشي! مردمي كه با دستان خالي، آرزوهاي خود را سرودند و شعارهاي خود را سر دادند و حقانيت خود را فرياد زدند. مردمي كه ايستادند و باتوم خوردند و زخمي و دستگير شدند. مردمي كه گاز فلفل و اشك آور را فروبلعيدند، ولي باز هم در خيابان ماندند و ترس را تحقير كردند. مردمي كه نترسيدند. مردمي كه ماندند و اقتدار حكومتي مستبد و ديكتاتوري خونريز را تحقير كردند، در كمال خونسردي! با لبخند، با نگاه!

اين ملت "شجاعت" را معنا كرده اند."شجاعت" را آن مأموران كلاه پوش و مسلح و خونريز ندارند كه خود را زير لايه هاي محافظ و جليقه ها و كلاهها مخفي مي كنند و تمام غيرتشان كتك زدن مردم و پسران و دختران بي دفاع است، "شجاعت" را آن دختر و پسري داشت كه "مردانگي" نيروهاي سپاه را به "سخره" گرفت و با دست خالي، ايستاد و به چشمان آن مأموران عبوس خيره شد و شعار داد و تحقيرشان كرد و با زيركي از زير "باتوم ها" گريخت تا در خيابان بعدي، دوباره بگويد از استبداد خسته است اما از مبارزه نه. شجاعت حقيقي، ايستادن مقابل مأموران حاكميتي است كه نشان داده توسط نيروهايي از اراذل و اوباش و چماقداران و تيغ زنان و متجاوزان حمايت مي شود كه هيچكدام ماندني نيستند و وحشت زده اند. تعدادي آدم حقير كه پشت نقابها و يونيفورم ها پنهان مي شوند و از تمام صفات آدمي، حيواني ترين را در خود انباشته اند و براي ناني كه بر سفره خانواده مي گذارند، حاضرند آدم بكشند، بر سر دختري بي پناه باتوم بزنند و به چشمان پسري بيگناه گاز فلفل بپاشند.

چگونه مي توان از "شجاعت" اين مردم گفت و تشكر كرد، وقتي واژه ها "لكنت" پيدا مي كنند و واژه "شجاعت" در مقابل اين ملت مقتدر و نترس، دچار احساس حقارت مي شود؟ "شجاعت" را آن خانواده هايي دارند كه بچه هايشان را از رفتن منع نكردند. خانواده هايي كه شنيدم قرآن بالاي سر پسر يا دخترشان گرفتند تا به راهپيمايي برود و اعتراض كند. خانواده هايي كه در حوالي خيابانهاي شلوغ، درب منازل خود را باز گذاشتند و بدون ترس از بعد، به مردم پناه دادند تا اندكي بر زخمهاي خود مرهم بگذارند و آبي بنوشند و دوباره به خيابان بازگردند و مقاومت كنند. "شجاعت" را آن محافظان غيرتمندي دارند كه نگذاشتند شليك مستقيم گلوله اشك آور توسط سپاهيان، قهرمان ملي ما "مهدي كروبي" را زخمي كند و مظلومانه به ميان پريدند و زخمي شدند، ولي "امانتداري" كردند. شجاعت را خود شيخ دارد كه "مفهوم شجاعت" را به زانو در آورده است! كروبي با وجود "تهديد حكومتي" مبني بر احتمال انجام عمليات انتحاري(!) بر عليه او، مصّمم و مردانه به ميان ملت آمد و تا مورد سوء قصد قرار نگرفت و بر زمين نيفتاد، ماند و با پاهاي خود از ميدان به در نرفت و باز هم بين مسير ايستاد و باز هم به ميان مردم آمد. "شجاعت" را اين دختري دارد كه روبان سبز بلندي را ميان انگشتان دو دستش تابيده و خط سبزي ساخته و به چشمان مأمور پليس خيره شده و او را پس مي زند و از وي عبور مي كند! آيا "شجاعت" در مقابل بزرگي عمل اين عزيزان، حرفي براي گفتن دارد؟ وقتي شجاعت حرفي براي گفتن ندارد، چه جاي تهديد و ارعاب از سوي ترسوترين فرماندهان نظامي و حاكمان و كودتاچيان؟ وقتي شجاعت به احترام اين ملت "سكوت" مي كند، چه جاي رجزخواني براي حاكمان حقير باقي مي ماند، كه چنين ملت شجاعي را بترسانند و تهديد كنند؟ و اصلا" آيا مي توان ملتي چنين شجاع و نترس و به تنگ آمده را با ارعاب در خانه ها زنداني كرد؟ و آيا مي توان نداي حق خواهي آنها را سركوب كرد؟ آيا مي شود چنين ملتي را از حقوق بديهي و انساني خود، محروم ساخت؟ تا كي؟ و چطور؟ با سركوب و خشونتي كه توسط اين مردم "به زانو" درآمده؟

اين ملت "كيمياي هستي" را شناخته و "كليد" آن را يافته است. كيمياي هستي، "آزادي" از يوغ استبداد و ديكتاتوري است و "كليد" آن؛ دست شستن از ترس ها و نگراني هاست. ملتي دست از جان شسته را از چه مي ترسانند؟ آنها آزادي مي خواهند و ترديد نكنيد به آن هم مي رسند. كليدش را يافته اند. كليد آزادي؛ دل كندن از اين زندگي نيم بندِ نيم نفس است كه به مرگي تدريجي شباهت دارد تا زندگي. كليد آزادي؛ به خيابان آمدن و اعتراض كردن است و "دل بستن" به يك زندگي تمام و كمال و محترمانه، آنگونه كه شايسته انسان است. اين مردم را هرگز نمي توان با رعب و فشار و باتوم و شكنجه و مرگ، به آن زندگي نكبت بار كه حكومت برايشان ساخته بازگرداند. زندگي ذلت باري كه تمام اجزاي آن را حكومتي بدسليقه و جّبار تعيين كرده و حتي "زنده ماندن" هم نيست چه رسد به "زندگي كردن"! اين مردم از آن "زندگي نيم بند نيم نفس" دل كنده اند، وگرنه به استقبال گلوله و گاز و باتوم و شكنجه نمي آمدند. اگر حكومت اين واقعيت را مي فهميد كه با ملتي كه از زندگي اش دست مي شويد، نبايد با زبان زور سخن بگويد، شايد به اين سرعت به "فروپاشي" نمي رسيد. و البته خدا را هزاران سپاس كه ديكتاتورها هرگز اين چيزها را نمي فهمند و با دست خود، سرعت زوال خود را سرعت مي بخشند! مردمي كه به "استقبال" گاز و باتوم و زندان مي آيند، شجاعت را "تسخير" كرده اند و غلبه بر چنين ملتي شجاع و نترس، كاري نيست كه نظام ديكتاتوري وحشت زده با نيروهاي حقيرش بتواند از عهده اش برآيد. آنها تنها سرعت فروپاشي خود را بيشتر مي كنند و اين موهبتي است براي آزادي خواهان، براي ستمديدگان، براي مردم.

امروزه مرز ميان حق و باطل به طرز كاملي تفكيك شده و ديگر نمي توان در "ميانه" حركت كرد. اين نظام چاره اي جز تمكين به خواسته هاي ملت ندارد. در يك سو "باطل" با تمام زشتي ها ايستاده، كشور را غصب كرده، ملتي را به گروگان گرفته و ثروت ملي را در چنگ گرفته و مي خواهد بيشتر از اين كه اكنون كرده، زندگي يك ملت را سياه و تير بخت كند. حكومتي كه مي خواهد با هدفمند كردن يارانه ها، "خاصه خرجي" كند و قشري محدود از بسيجيان و پاسداران را سير و ثروتمند كند تا در وقتش بتوانند بر ميليونها نفر مردم محروم و گرسنه و فقير حكم برانند و باتوم بزنند و تجاوز كنند. در سوي ديگر، ملتي "برحق" ايستاده و مي خواهد "زندگي اش" را پس بگيرد. فهم هوشمندانه مردم از همين واقعيتها بود كه موجب شد ديروز علاوه بر نسل جوان و آزادي خواه، مردم به ستوه آمده از فقر و بيكاري و فساد و گراني هم به جنبش سبز بپيوندند و قشرهاي تازه اي، از زنان خانه دار و مردان ميانسال، به اكسير شفابخش "دل كندن" دست يابند و از آن "مرگ تدريجي ذليلانه" دل بكنند و به خيابانها بيايند. مردمي كه ديروز در خيابانها بودند، در رشت و تبريز و شيراز و اصفهان و مشهد و اراك و ... طيفي از مردم به ستوه آمده از ظلم و بيداد و فقر و فساد بودند كه به اكسير "دل كندن" ايمان آورده اند. دل كندن از اين زندگي ذلت بار، و دل بستن و ساختن يك زندگي بهتر. يك دنياي عادلانه تر، شادتر و زيباتر.

براي همين است كه با يقين گفتم و باز با يقيني بيشتر مي گويم از ديروز سيزده آبان 1388 "انقلاب سبز كليد خورده است!" و حالا كه كار به بافتهاي داخلي اجتماع ايرانيان رسيده، حالا كه حكومت به جاي مرهم، نمك بر زخم هاي ملت پاشيده، حالا كه از مرزهايي عبور كرده و دستانش به خون بيگناهان آغشته شده، اين انقلاب سبز سر باز ايستادن ندارد.