در سيزده بدر آزادي "اميد" هم مي آيد!
جايي نرفتيم ايام عيد امسال و سيزده بدر را، از بس كه حالم خراب بود. براي اولين بار در زندگيم، حال پدري داغدار و عزيز از دست داده را داشتم. پرنده رميده اي در قفس خانه بودم ، كه هواي گريه داشت و عيد امسال، تمام ايام عيد در ناحيه كرج هوا ابري و گرفته و باراني بود. بچه ها با دوستان و خانواده نزديكان مي رفتند اما من مانده بودم خانه. از دو روز مانده به عيد خبر مرگ مظلومانه "اميدرضا ميرصيافي" در زندان اوين، عيد خيلي ها از جمله مرا به ماتم تبديل كرد. هرچه مي خواستم جلوي بچه هايم خويشتن داري كنم، نمي شد. بُغض از من شكننده تر بود و و اشكها بي تاب تر. بچه ها بالاخره دور از چشمم، خبر را خوانده بودند و با ديدن عكسهاي اميدرضا ميلي به گشت و گذار نداشتند. مي پرسيدند: به چه گناهي؟ و من جوابي نداشتم! واقعا" به كدامين گناه؟
او به "سايه خدا" جسارت كرده بود! جواني بيست و هشت ساله فقط به جرم وبلاگ نويسي (چند طنز درباره نايب امام زمان!) به تحمل حبس محكوم شده بود، اما كمتر از چهل روز از شروع حبس، جسد خونين و شكنجه شده او را تحويل خانواده اش داده بودند. اميدرضا روز ١٩ بهمن ماه سال ۱۳۸۷، به شعبه ١٥ دادگاه انقلاب تهران احضار و زندانی شد و روز چهارشنبه ۲۸ اسفند ماه ۱۳۸۷ در زندان اوین جان باخت. چهارشنبه شبي بود كه گزارش پزشكي دكتر حسام فيروزي را از بهداري اوين در گويانيوز مي خواندم كه يقين پيدا كردم خون اين جوان "دامنگير" است! با خود گفتم به خداي يگانه اين خون دامنگير حاكمان خواهد شد. اما نمي دانستم كي؟ و چطور؟
برادر امید رضا گفته بود: "ما صبح فردایی که خبردار شدیم، رفتیم برای شناسایی جسد، من خودم جسد را دیدم، گوش سمت چپ خونریزی شدید داشت، بینی اش پر از لخته های خون بود، صورتش کبود بود، پشت کتف ها کبود بود و پشت کمر، و ظاهرا قسمت پشت گوش آن قسمت، جمجمه شکستگی هم داشته، طوری که آن ملافه ای که جسد را پیچیده بودند کاملا خونی شده بود قسمت زیر سر."
براي "عيدانه" وبلاگم در بلاگفا نوشتم:
"از شب عيد، خوره ي خبر هولناك مرگ يك جوان وبلاگنويس در زندان اوين،به جانم افتاده و ولم نمي كند.خبر جگرسوزي كه كام تلخم را تلختر از قبل كرده و سالي را كه از اول هم بنا نداشتم تحويلش بگيرم،با بدحالي تحويل كرده است! نميدانم جواني «اميدرضا ميرصيافي» جگرم را سوزاند، يا تجسم حالي كه ميدانم پدر و مادرش دارند؟ يا ناكامي اش؟ يا تقارن مرگش با ايام شاد عيد؟ نمي دانم. هرچه هست،اين خبر هم بهانه ديگري شده تا روزهايم ابري باشند.كاش خورشيدي بدمد و نوري از مرحمت او بر ما بپاشد.يكسان و بي دريغ...در اين چند روز تلخ آغاز سال نو،بيشتر از همه ي عمرم، با حضور قلب و با درد بيشتري اين دعا را تكرار كرده ام.«اللهم عجل لوليك الفرج»... عيدتان مبارك و دلتان سبز."
نمي دانم چرا اما عيد امسال خيلي هاي ديگر هم خانه نشين بودند! بي دل و دماغ بودند. گويا قحط سالي مروت و سياهي ستم، دلهاي همه همسايگان را دلمرده كرده بود. سيزده بدر را هم در خانه مانديم.
حالا آن خون مظلومانه كه براي رضايت "آقا" بر كف سيماني اوين ريختند، به خون مظلومانه دهها جوان ديگر پيوند خورده و دامان آقا را گرفته اند. به نيم سال نرسيديم حالا همه داغداراني كه از جور اين خداي مستكبر به ستوه آمده اند، مي خواهند "سيزده بدر آزادي" را به خيابان بيايند و از سيزده آبان يك حركت بزرگ سبز بسازند براي شستن سياهي ها. جسد اميد رضا ساعتها بعد از مرگ هنوز خون چكان بود. جسد امير جوادي فر شرحه شرحه بود. جسد محسن روح الاميني كبود و زخمي بود. نداآقاسلطان فوران خون سينه اش را باور نداشت و آرام در آغوش فرشتگان فرونشست و خوابيد...
هر كدام اينها براي برانداختن يك كاخ ستم كافي بودند، اما بخشي از كار هنوز برعهده ماست. اگر بنا باشد از "فرداي عدالت و آزادي" بهره اي ببريم، كار و زحمت اين تكه اش هميشه با خود ماست كه هنوز در اين ذلت سرا زنده ايم. آن بچه ها كه جانشان را در اين راه دادند و مي دانيم، باور داريم كه اينك نزد خداوند مهر و رحمت، سرخوش و شادند. آنچه روي زمين مانده، وظيفه ماست تا انجامش بدهيم.
با حضورمان در سيزده آبان، خيابانهاي شهرها را به صحنه مبارزه با اسكتبار فقيه تبديل كنيم. و بدانيم اگر بي تفاوت در خانه بنشينيم، روزي نوبت عزيزان ماست كه جرعه خونشان را به پيشگاه ديكتاتورها ببرند. ديكتاتورها با خون فرزندان ما سيراب مي شود. شرشان را بكنيم. ياحق!
پي نوشت: اين متن را مي توان در بين همشهريان فتوكپي و توزيع كرد. هر نفر با دويست تومان، چهار برگ كپي مي توانيم بگيريم و در بين چهار خانواده پخش كنيم تا سيزده آبان را در خانه نمانند.اين فقط يك پيشنهاد است.