۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

به استقبال طلوع...

صبح است ساقيا، قدحي پر شراب كن!

دور فلك درنگ ندارد، شتاب كن!

زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب؛

ما را ز جام باده گلگون خراب كن!

خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع كرد،

گر برگ عيش مي طلبي، ترك خواب كن!

بامداد سيزده آبان است. هوايي خنك و روحبخش ... و بوي لطيف آزادي مي آيد. حس غريبي در من است كه سالهاست همگي نشئه ي آنيم و عطش عاشقي با آن غزال گريزپا، آزادي، كه عمري است به صيدمان در نيامده و حسرتش را به دل داريم. امروز شايد روز صيد اين غزال سركش و شوخ باشد. شايد اين غزال را خانگي و اهلي كنيم تا در اين سرا بماند.

تا سپيده صبح چيزي باقي نمانده و سحرگاه در حال دميدن است. خورشيد بي تاب طلوع است و ما منتظران رؤيت نوريم. سياهي شب رنگ باخته و خورشيد پيش قراولان خود را راهي سينه آسمان كرده كه خبر دهند، صبح عنقريب فرا مي رسد. صبح آزادي است كه پيش قراولانش چنين شاداب و روشن اند.كه چنين سر زنده اند.

شايد امروز همان وعده موعود ما و "آزادي" باشد. شايد امروز همان روز بزرگي باشد كه چشم به راهش بوده ايم و هستيم. امروز شايد روزش باشد؛ روز بزرگ آزادي.

حيف است به استقبال طلوع امروز نرويم، با نيايشي و خواهشي خالصانه با خود، با خدا، و با عزمي جزم براي پس گرفتن زندگي.

زندگي صدايمان مي كند! صبح است ساقيا...

۸ نظر:

ناشناس گفت...

سلام بر قهرمان من
سيزده آبان روز آزادي ايرانيان مبارك باشه بر همه سبزپوشان .
ديشب فقط فقط توي فكر تو بودم. هم به خاطر هواي وحشتناك ديشب ، تمام مدت به اين فكر مي كردم منكه سقفي بر سرم دارم اينگونه از طوفان مي هراسم تو بابك عزيزمان ديشب كجا بودي و چه مي كردي زير طوفان سهمگين؟
از طرف ديگر فقط به ورزش پرخروش باد و قدرت درهم شكستنش فكر مي كردم و با خود ميگفتم طبيعت هم امشب به همه ما نشان داد كه متحد بودن و در كنار هم بودن تا چه ميزان مي تواند تاثيرگذار و از بين برنده سياهي ها باشه. امروز رو نگاه كن! چه آسمان آبي را طبيعت تقديم همه ما كرده است حركت ما هم اينگونه مي باشد در كنارهم چون طوفان مي خروشيم و چون ابرهاي بهم پيوسته مي باريم تا شاهد پاك شدن آسمان از وجود تمامي ابرهاي سياه باشيم و آبيِ خالص آزادي را به ميهنمان هديه مي كني.
وعده ما ساعت 10:30.
مواظب خودت باش.
يا علي!

نیلوفر گفت...

صبح زیبایی است..اماده میشوم که یکی از روزهای معنا دار زندگیم را تجربه کنم..بعد از تولد موج سبز ..هر روزی که در میانشان بودم تبدیل شد به یکی از زیباترین روزهای زندگیم..با مهر ودوستی به استقبال 13 ابان میرویم..یا حق.

ناشناس گفت...

piroozeem

ناشناس گفت...

درود بر تو بابک عزیز.دیر نیست زمانی که طلوع صبح را با هم وهمصدا در فضای آزادی به استقبال بروی.
اندکی صبر سحر نزدیک است.

Abri گفت...

سلام جناب داد ، ظهرتون بخير
همين الان از هفت تير اومدم ، كروبي در بين جمعيت بود و مردم شعار مرگ بر ديكتاتور ميدادن. اصلا اجازه رفتن به سمت كريمخان و ندادن و پير و جوون و زدن ، حركت كرديم مدرس و به سمت عباس آباد. تمام سعي شون اين بود كه نذارن مردم به هم به پيوندن ولي ما هم هر جاي خالي كه ميديديم همون جا جمع ميشديم. با باتوم هاشون كه جديدا تك و توك توش سبز رنگ هم هست !(فكر كنم سبز علوي همينا بودن!!!) و گاز اشك آور افتادن به جونمون. از پله هاي مدرس هل مون دادن پايين، ما هم اومديم و سه تا كوچه پايين تر سر يه كوچه كه به خيابان جم مي خورد. سر كوچه يه آپارتمان درش و باز گذاشته بود و پناهمون داد. يكي ديگه از همسايه ها كه دكتر بود با ماشبنش رفته بود و 2 تا پسر جوون و آورده بود كه زخمي بودن . يكي شون آرنجش خوني بود و اون يكي سرش و با باتوم خونين و مالين كرده بودن. ساعت حدوداي 11 بود. با يه دختر ديگه كه طبقه اول همون ساختمون بودن كمك كرديم به دكتر. بندگان خدا مثل بيد داشتن ميلرزيدن، بهشون آب قند داديم و دكتر هم زخم و باند پيچي كرد، فقط باندش كم بود كه از همسايه ها گرفتيم. يكي ديگه بنده خدا موقع دويدن يه لنگه كفشش جا مونده بود، براش يه جفت دمپايي جور كرديم. من با مادرم بودم ،طفلي خيلي هول كرده بود. ولي وقتي ميديد چطوري همه به هم كمك ميكنن انگار دلش آروم ميگرفت. تا سر كوچه جمع شديم و شعار داديم ،ريختن سر كوچه ، فرار كرديم دوباره تو پاركينگ كه گارد حمله كرد در و بشكنه به زور مشت و لگد ميخواستن در پاركينگ و بشكنن. نا اميد شدن و رفتن. ولي ما عملا توي ساختمون حبس بوديم تا يه خانمي گفت شوهرم اومده دنبالم ، هركي مياد بريم. دلم طاقت نياورد اونجا محبوس بمونم، رفتيم به سمت خيابون جم و عباس آباد، تازه وقتي از بيرون ديدم ، فهميدم چه جايي گير كرده بوديم! از در و ديوار گارد و لباس شخصي مي ريخت. تو تمام خيابونا آتيش روشن بود و سنگ دست مردم. من فكر كنم اون جا خيلي جمعيت بود ولي نميزاشتن بهم برسن. هيچي نداشتيم جز دستامون و صدامون... و سنگ و سيگار. چند تا ماسك و سركه زده آماده كرده بود و برده بودم ، پخشش كرديم. كلي كاغذ كپي كرده بودن كه چند نفر هم اونا رو پخش ميكردن. همين الان تازه رسيدم ، هنوز مانتو تنم ولي دلم تاب نياورد گفتم اول خبرا رو بدم. ديگه خبر از پايين هفت تير ندارم كه چي شد ، ولي عباس آباد و تخت طاووس و مدرس و وليعصر غلغله بود. با اينكه خيلي چيزا ديدم كه خيلي عذابم داد ، با اينكه كلي گاز اشك آور خوردم كه هنوز داره چشم و گلوم و ميسوزونه و با اينكه چندين و چند نفر و ديدم كه گرفتن و ما هر كاري كرديم نتونستيم كمكشون كنيم ... ولي حالم الان خيلي خوبه. انگار يه انرژي دوباره گرفتم مثل 27 شهريور.ديدم چه طوري همگي پشت به پشت هم جلوشون ايستاديم و عصبي شون كرديم. اول فكر كردم فقط خودم اين طوريم ولي بعد ديدم همه با هم توي اين حس قشنگ شريكيم ، همگي نسيم آزادي رو روي پوستمون حس كرديم، همگي روزي رو كه با شكلات و شيريني به استقبال طلوع آفتاب بريم و ديديم ، و چه نزديك ديديم. فكر ميكنم كه امروز نسبت به 27 شهريور شديد تر برخورد كردن يا محلي كه ما بوديم اينقدر كلافه شون كرديم كه برخورد كردند، نميدونم ، تا چند ساعت ديگه مشخص ميشه... . به فكر يه كادوي سبزم براي بچه هاي اون ساختمون ... . خيلي كمكمون كردن.
ببخشيد پرچونگي كردم ، نميخواستم لحظه ايي رو از قلم بندازم... .
به اميد جشن پيروزي ... :)
در پناه يزدان سربلند و پيروز و آرام و سلامت باشيد.

تباهی درد گفت...

تازه از راهپیمایی رسیدم.
در شهر گرگان،اجازه ی راهپیمایی ندادند.
همه ی مدرسه ها جداگانه می امدند به مصلای شهر،که مکانی سربسته است.پر از نیروهای امنیتی،(به قول خودشان سبز پوش)
تا عصرامروز،انچه که دیده ام را میگذارم توی وبلاگم.
فقط یک چیز:
انها!!به اشکارتری سبک گفتند که شکست خوردندو




"ما پیروزیم"

بابک داد گفت...

تشكر ويژه از "ابري" عزيز كه خدا رو شكر سالمه. و "تباهي درد" عزيز. وقتي يك حكومت ديكتاتوري به اين نقطه ها مي رسه، غزل رفتنش رو اينطور وحشيانه و با هول و وحشت مي خونه. اطمينان داشته باشين.

Venus گفت...

گریه ام گرفت از خواندن متن خانم ابری عزیز. فقط می توانم بگویم که بهت افتخار می کنم. ولی واقعا حاضر نیستم که یک تار مو از کسی کم بشه. جوانان ایرانی واقعا شجاع هستند.ا
ضمنا بابک عزیز از تشبیه زیبای آزادی به غزال گریزپا خیلی خوشم آمد. واقعا که این غزال گریزپا است! من در آمریکا زندگی می کنم و باید بگویم که طعم شیرین آزادی رو برای اولین بار در عمرم در اینجا چشیدم. چقدر شیرین است که کسی بهت نمی گوید چه لباسی بپوش، چه دینی داشته باش، چه افکاری داشته باش، کسی با روابط خصوصی تو کار ندارد. کسی از تو انتظار ندارد که مجیز دولتمردان رو بگویی و... آرزوی بزرگم این است که روزی نه چندان دور ایران عزیز هم برخوردار از این آزادی بشود.