۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

یادداشتی درباره ولایت و سرپرستی بر یک ملت!!

آقای خامنه ای حتی بر "بهنود صغیر" هم "ولایت" نداشت!

توضیح: در این نوشته "صغیر" بار حقوقی (به معنای مجرم زیر سن قانونی) دارد که باید تحت ولایت یک قیم یا ولی قانونی قرار داشته باشد و اینجا، سرزمینی است کهظاهرا" تحت ولایت یک فقیه(!) اداره می شود اما...

ظاهرا" قرار این بود که قدرت مطلقه در شخص مجتهد اعلم جامع الشرایطی "مجتمع" شود، تا او بتواند با تکیه بر انفاس قدسی و کراماتش، بر مردم یا رعیت ولایت و "سرپرستی" کند! بر مردمان ضغیر(!) حق را مرعی سازد و مولای اشاعه حق و قانون و شرع باشد. این "نسخه اولیه" تشکیل نهادی بنام "ولایت فقیه" بود که به تدریج سرپرستی اش بر مردم، "سلطنت" شد و امروزه به چنان فسادی مبتلاست که حتی مبتکر اولیه آن، حضرت آیت الله منتظری با شجاعتی ستودنی و بدرستی، از نظریه ولایت فقیه دوری می جویند.

باری! ظرف بیست سال تمام قدرت در شخص آقای خامنه ای جمع شد ولی ایشان حتی به "ولایت مطلقه فقیه" هم قناعت نکرد و عزم خدایی کرد. خطیب منصوب او احمد خاتمی در منبر نماز جمعه تهران، مخالفت با سخنان خامنه ای را مخالفت با "خدا" دانست و "ولی امر مسلمین" به تشویق این چاپلوسی تهوع آور، نوبت خطبه خوانی هاشمی رفسنجانی را هم به او بخشید. این خدای حقیر اما از سرپرستی و ولایت یک نوجوان بی مادر، که پژواک صدای کمک خواهیش در تمام دنیا پیچید، ناتوان بود و "بهنود شجاعی" در سرزمین این والی مستکبر، بی حمایت "ولی" و بی پشتیبانی یک قیم شرعی به دار آویخته شد.

ما ساکنان نفرین زده سرزمینی هستیم که "ولایت خداگونه" آقای خامنه ای، قرار بود حافظ جان و مال و ناموس شهروندان و رعایا باشد. اما این ولایت چنان مستهلک و بدردنخور و فاسد است که حتی نوجوان صغیری مثل بهنود شجاعی را هم نمی تواند از مرگ و اعدام برهاند. ولایت مطلقه فقیه، نسبتی با زندگی و جوانی و نیکی ندارد و تشنه اعدام و خونریزی است. ولایت مطلقه، ابزاری است مطلقا" در اختیار زراندوزی و زورگویی و تزویر حاکمان تا مردم از زور بیکسی و بی پناهی، غریبانه مقابل زندان اوین جمع شوند و از مادر و پدر احسان(مقتول) خواهش کنند "بهنود" نوجوان را ببخشند و از اعدامش منصرف شوند. آیا این والی و سرپریت و سلطان صالح(!)، حتی یکی از نمایندگان خود را در میان آن مردم فرستاد تا خانواده مقتول را از صرافت اعدام "بهنود" بیاندازند؟

و تو ببین! سرزمینی که روزگاری سرزمین نیکوکاران و بخشندگان بود و "خاک مهربانان بود این دیار"، امروز چه سرزمین مصیب زده ای است که در سایه "ولایت خون ریز" آیت الله خامنه ای، رحم و نیکی و بخشایش در آن مرده است و "احسان" دیگر معنای نیکی و بخشش و گذشت نمی دهد و "مادر احسان"(مقتول) تشنه انتقام است نه عفو!

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد؛ شهریاران را چه شد؟

ببین ولایت کینه توز آقای خامنه ای، چه نفرتی در این جامعه گسترده است که "مادر احسان" با احسان غریبه شده و اهل بخشندگی و گذشت نیست و با بغض و کینه، چارپایه را از زیر پای "بهنود" پسری همسن فرزند مقتولش می کشد، تا پرپر زدنش را روی چوبه دار ببیند و جلوه دیگری از روزهای سیاه این سرزمین نفرین زده را در تاریخ ماندگار سازد.

حقیقت این است و بد حقیقتی است که ولایت مطلقه آقای خامنه ای، تنها توان ساختن شکنجه گاهها و اداره کهریزکها را دارد. ولایت آقای خامنه ای، حتی شایستگی و توان نداشت سرپرستی و ولایت "بهنود صغیر" را بر عهده بگیرد و جان او را از مرگ نجات دهد.

این ولایت مطلقه، ولایت بر شکنجه و مرگ آدمیت است و نسبتی با سبزی و طراوت زندگی ندارد! امما بشارت باد که عمر این ولایت جور، بخدا که سر رسیده است.

پی نوشت: این نوشته را از هر راهی توانستید منتشر کنید تا رعایای این ولی بدانند به وقتش هیچ ولایتی از سوی او نخواهند دید!

نکته: هر وقت به فیس بوک من سر بزنید، اگر زنده باشم، می بینمتان!

آمریکا با "ملت ایران" مذاکره خواهد کرد!

گریزی نیست؛

آمریکا با "ملت ایران" مذاکره خواهد کرد!

بابک داد

اشاره: برای کسانی که نگران شروع مذاکره آمریکا با رژیم نامشروع ایران هستند، این بشارت که این مذاکرات پا نمی گیرند و دولت آمریکا به زودی ناگزیر می شود گفتمان سنتی دیپلماسی با دولتها را دچار "تغییر" کند و با ملت ایران مذاکرات دیپلماتیک را آغاز کند! این تغییر از جنس همان "سیاست تغییر" آقای اوباما خواهد بود که دیروز برای بسترسازی داخلی و جهانی به سمت تغییرات بهتر، جایزه صلح نوبل را به وی اعطا کردند.

توضیح:این یادداشت قبلا" به سایت جنبش راه سبز(جرس) برای انتشار سپرده شده است.

نوبل اوباما؛ جایزه ای برای کارهای آینده!

به گمان من، اعطای جایزه صلح نوبل به آقای اوباما، اعطای یک جایزه پیشاپیش برای اقداماتی است که او به سمت آن حرکت بزرگی را آغاز کرده و تاکنون توانسته بسترها و گیش نیازهای اجرای آن را در مدت کوتاه ریاست جمهوریش فراهم کند؛ "تغییر"!

تا همین حالا مهمترین اقدام باراک اوباما، فراهم نمودن زمینه های "تغییر" در مناسبات جهانی و رفتن به سوی صلح جهانی و استارت گفتگو با حکومتهای پرخاشگر جهان مثل جمهوری اسلامی ایران بوده است. بنابراین آقای اوباما مستحق جایزه صلح نوبل هست، زیرا تا همین جا اقدام دولت او به طور غیرمستقیم چهره واقعی حکومتهای منزوی مثل ایران را نمایان کرده و از این حقیقت پرده برداشته که رپیم های نامشروع، یا اهل مذاکره نیستند و یا برای غلبه بر بحران مشروعیت خود، به امتیازدهی و حقارت تن می دهند. اما آقای اوباما برای نشان دادن شایستگی دریافت جایزه نوبل صلح، تازه باید دست به کار شود و آن کارهای بزرگی را شروع کند که برندگان صلح نوبل، بعد از انجامشان این جایزه جهانی را کسب می کنند! آقای اوباما تازه باید به طور عملی شروع کند و اینجاست که کار او سخت می شود. در واقع او پیشاپیش جایزه انجام کاری را گرفته که بسیار دشوار است، ولی جای امیدواری زیادی هم وجود دارد که از عهده آن کار بزرگ برآید.

مذاکره رژیم ایران با دولت آمریکا "پا" نمی گیرد!

برخی از تحول خواهان و مردم، "نگران!" مذاکره دولت آقای اوباما با حکومت استبدادی ایران و احتمال قربانی شدن منافع ملی ایرانیان در این روند هستند. عده ای بدرستی گمان می کنند مقامات ایران، برای بقای خود از حراج کردن امتیازاتی که جزو سرمایه های ملی ایران است، دریغ نخواهند کرد و همانطور که دریای خزر را با موضعی خفت بار به روسها واگذار کردند تا حمایت روسیه را مطالبه کنند، ممکن است این بار هم بخش دیگری از منافع ملی ما را در مصالحه حقارت بارشان با دولتهای اروپایی یا آمریکا از دست بدهند. برخی نیز گمان می کنند ممکن است بعد از این مصالحه، "حقوق بشر" مردم ایران مورد معامله حکومت استبدادی ایران با آمریکا قرار بگیرد و مثلا" دولت آمریکا تعهد بدهد درباره نقض حقوق بشر در ایران اعتراضی نکند و در عوض برنامه هسته ای ایران را تعطیل کند. آنها لیبی یا عربستان را مثال می زنند که در گذشته های دورتری چنین امتیازهایی را گرفته اند.

راستش همه اینها فقط "احتمالاتی" هستند که امکان وقوعشان بستگی به این دارد که اصلا" مذاکره میان دولت آمریکا با حکومت استبدادی ایران "پا" بگیرد! می خواهم این نکته را با اطمینان قلبی بیان کنم که هیچ مذاکره ای میان ایران و آمریکا پا نخواهد گرفت، مگر آنکه طرف ایرانی "تغییر" کند! همنطور که طرف آمریکایی بعد از روی کار آمدن دولت جانشین آقای بوش، عملا" تغییر کرده است. حکومت ایران باید "تغییر" کند، یعنی دست از حمایت از تروریسم، دخالت در امور کشورها و دامن زدن به جو دشمنی و کینه توزی ها بردارد، آقای خامنه ای باید ترجیع بند "دشمن دشمن" را فراموش کند و بخصوص آرزوی تولید سوخت اتمی و هسته ای شدن را از یاد ببرد. چه کسی حاضر است ادعا کند رژیم تهران، که بنای آن بر دشمنی موهوم با دشمنانی موهوم است، دست از این چیزها بردارد و براستی تغییر کند؟ و اگر تا به آن اندازه تغییر کند، چه پاسخی برای اقشار سنتی طرفدار مبارزه با استکبار(!) خواهد داشت؟ یادتان باشد داریم از مذاکره و تغییر حکومتی سخن می گوییم که حتی قادر به گفتگو با اعضای درون خانواده اش هم نیست و به گفته آقای خامنه ای ، در یک "بگومگوی خانوادگی!" صدها نفر را می کشد و زندانی و شکنجه می کند! آیا پا گرفتن مذاکره با چنین حکومتی شدنی است؟

بنابراین رژیم تهران تنها یک راه دارد و آن کوتاه آمدن کامل از تمام خواسته ها و شعارهای قبلی خود است! اگر فرض کنیم چنان درایت و شعوری در مسئولان سیاسی نظام پیدا شود تازه در گام بعد، دولت آمریکا و کشورهای جهان محال است از مبحث حقوق بشر در ایران چشم پوشی کنند. آقای اوباما به محض اعلام خبر اعطای جایزه صلح بنیاد نوبل به او، این جایزه را به "ندا" و رهبر محبوس مردم برمه تقدیم کرد و نشان داد برای او دموکراسی و حقوق بشر، چیز کم اهمیتی نیست و او کسی نیست که نقض حقوق بشر در ایران را نادیده بگیرد.

حالا بیایید فرض کنیم حاکمان ایران تا اینجای مذاکرات هم طاقت بیاورند و پیش بیایند و تن به همه این تقاضاهای معقول جهانیان بدهند، در آن صورت (که البته محال است) واقعا" چه کسی بیشتر از ملت ایران از نتیجه این مذاکرات سود خواهد برد؟ اگر آمریکا بتواند حاکمان ایران را به تمکین خواسته های مردم مجبور کند، همان آرزویی که سالهاست بدنبال آن هستیم، خودبخود تحقق یافته و این اصلا" نگران کننده نیست. بلکه بر عکس ما باید با تشویق هرگونه مذاکرات، نهایتا" حاکمیت مستبد ایران را وادار کنیم پای میزهای مذاکره بنشیند تا خوی مذاکره ناپذیر و خردگریز خود را عریان کند و جهانیان بفهمند ما با چه موجوداتی سر و کار داشته ایم و داریم؟ "مذاکره" و گفتگوی منطقی، ابزاری نیست که این حاکمان بتوانند با آن به ادامه حکومت نامشروع خود امید ببندند. برای همین هم از زیر مذاکرات شانه خالی می کنند، وقت کشی می کنند و حوصله دنیا را سر برده اند. ما به اصلی بنام "مذاکره" بها می دهیم، در عین حال پیش بینی منطقی هم می کنیم که چنین حکومتی، اهل مذاکره نیست و نهایت شعاری که درباره مذاکره می دهد، تلاش مذبوحانه ای برای خرید زمان و وقت کشی است. ناگفته پیداست اگر رژیم تهران اهل گفتگو بود و به روشها و استانداردهای مذاکره و تعامل و گفتگو پایبندی داشت، ساده ترین سئوال شهروندان خود "رأی من کجاست؟" را با گلوله و شکنجه و تجاوزهای جنسی پاسخ نمی داد. بنابراین مذاکره دولت آمریکا با مقامات ایران را تشویق می کنیم اما پیشاپیش به بی حاصلی و شکست این مذاکرات معتقدیم. براستی چه چیزی بهتر از شکست حتمی این مذاکرات یا خفت پذیری و باج دهی مقامات رژیم تهران می تواند حقانیت و مظلومیت شهروندان به گروگان گرفته شده توسط این نظام ضدمردمی را در جهان اثبات نماید؟

راه تازه؛ دیپلماسی با "ملت"؛ بی توجهی به دولت نامشروع!

دولت آقای اوباما به زودی به ابعاد تازه ای از این واقعیت خواهد رسید که مردم ایران، شخصیت و پرنسیپ سیاسی متفاوتی از حاکمان ایران دارند. باراک اوباما به زودی چهره واقعی تری از مقامات تهران را دور میز مذاکره تجربه خواهد کرد و شاید زودتر از آنچه تصورش را بکنیم از دروغگویی، بی تعهدی و سیاست فرسایش زمان توسط حاکمان ایران خسته خواهد شد. از سوی دیگر اوباما هنوز هم چنانچه بارها گفته اوضاع داخلی ایران را "رصد" می کند و رفتارهای مردم ما را برای احقاق حقوق خود دنبال می کند.

دیری نخواهد پایید که آقای اوباما به این نتیجه خواهد رسید که صدای ملت ایران را بی واسطه دولت نامشروع اسلامی باید بشنود. تا همین جا هم جهانیان، میان صدای ملت ایران با حاکمان غاصب این سرزمی، چنان دوگانگی و شکاف عمیقی دیده اند که جای تأمل جدی دارد. به اعتقاد من درست همان جاست که جلوه دیگری از "تغییر" در نظام سیاسی جهان رخ خواهد نمود و ضروری خواهد شد؛ "مذاکره مستقیم دیپلماسی با یک ملت!"

مذاکره با ملتی که تحت سیطره یک دولت دیکتاتوری قرار دارد و به رغم حاکمان غاصب کشورش، نه بمب اتمی و سلاحهای کشتار جمعی می خواهد، نه طرفدار دخالت و ماجراجویی در کشورهای دیگر است، نه حامی گروههای تروریستی است و نه گفتمان "محو اسرائیل" و گفتمان "مرگ بر این و آن" را نمایندگی می کند. ملتی که توسط گروهی دیکتاتور به گروگان گرفته شده و با اینکه فرزندانش را می کشند، بدون توسل به خشونت و مقابله به مثل، حاکمان را دچار جنون و افسردگی کرده است.

برداشت شخصی من این است که آقای اوباما ناگزیر به سمت "تغییر در شیوه گفتمان دیپلماسی جهانی" خواهد رفت و برای نخستین بار، با یک "ملت" مذاکرات دیپلماتیک را برقرار خواهد کرد. این کریدور تازه، راهی نوین خواهد گشود تا مردم به ستوه آمده ایران و سایر کشورهای دیگر نظیر برمه "طرف گفتگوی دیپلماتیک" و مذاکرات جهانی باشند و بدین ترتیب، دولتهای دیکتاتور و نامشروع از نقشه دیپلماسی جهانی حذف شوند و از سوی جهانیان منزوی تر شوند.

وقتی طرف دیپلماسی ملت ایران ( و نه دولت کودتایی) باشند، کشورهای دنیا تصویر دقیق تری از مردم ایران به عنوان ملتی صلح دوست(نه تروریست) و اهل گفتگو (نه اهل جنگ) خواهند دید که اگر به حق انتخاب خود دست یابند، هر کسی که منتخب واقعی و برآمده حقیقی این ملت بزرگ باشد، جرأت نمی کند مثل احمدی نژاد به دنیا چنگ و دندان نشان بدهد و یا مانند آقای خامنه ای، از کشورهای دنیا "دشمنان موهومی" بسازد که همواره آماده دشمنی و توطئه اند! منتخب چنین ملتی اجازه نمی یابد به ماجراجویی در ونزوئلا و لبنان و فلسطین برود یا تأسیسات مخفی اتمی در کشور بنا کند.

اگر دولت آمریکا به نمایندگان مردم بزرگ ایران گوش کند، صدای مترقی و متمدن این ملت را خواهد شنید که برای ساختن دنیایی بهتر تلاش می کند. و اگر پای میز مذاکره با حاکمان نامشروع این سرزمین بنشیند، خیلی زود از گفتگو با جماعتی خونریز، دروغگو و شارلاتان خسته می شود و البته جهانیان فکر جدی تری برای مقابله با این حاکمان جنگ طلب و آرزوهای اتمی شان خواهند کرد. نتیجه اما هرچه که باشد، به زیان ملت ایران نخواهد بود. تردید نکنید.

امشب، شب تاریخی نفرت از مجازات اعدام!

اگر امشب خوابت ببرد، صبح که بیدار شوی احتمالا" کسی یا کسانی مرده اند! امشب شبی نیست که بخوابیم. امشب شب نمادین "نفرت از اعدام" است. بهنود شجاعی، یک پسر جوان را به دلیل جرم ناخواسته ای در دوران نوجوانی، ساعت دو به سوی چوبه دار اسارتگاه اوین می برند و تا تو چرتی بزنی، او بالای دار جان داده است! به همین سادگی!
امشب خواب را بر دیده گانت حرام کن و این شب را به شب تاریخی "نفرت از اعدام" تبدیل کن. بیا تو، من، و او که همصدای ماست امشب را بیدار باشیم. اعدام؛ شنیع ترین مجازات بشر علیه بشر است. بشری که خود گنهکار است، حق ندارد حکم مجازات مرگ برای بشر دیگری را صادر کند. این را امشب باید فریاد بزنیم. اگر اهل خطر نیستی، اشکالی ندارد. اگر نمی توانی مثل دو شیرزن روزگار ما، مادران داغدار و بزرگوار ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی، راهی اسارتگاه اوین بشوی تا از خانواده مقتول تقاضای بخشش برای بهنود کنی و اگر نمی توانی مدتی پشت دیوارهای بلند اوین مدتی به اعتراض و سکوت بایستی، لااقل بوق ماشینت را به صدا در بیاور. آزادی، ایستادگی و شهامت می خواهد. از دست دادن یک چیزهایی را طلب می کند. بگذار برای تو؛ از دست دادن یک شب خفتن باشد و مدتی بوق زدن و خیابانهای اطراف اوین را دور زدن! همین هم تأثیر گذار است. دست کمش نگیر.
ملتهای آزاد دنیا، آزادی را ریز به ریز به دست آورده اند. بگذار قدم کوچک من و تو، همین بوق اعتراض مان باشد به اعدام. اعدام را نفی کنیم. در سالروز دهم اکتبر روز جهانی مخالفت با مجازات اعدام، با بوقی ممتد در خیابانهای تهران و اطراف اوین، به این مجازات ضدبشری که ابزار حاکمان زورگی نظام کودتایی است اعتراض کنیم.همین.
پی نوشت: در صفحه فیس بوک بیشتر اطلاع رسانی خواهم کرد. بهنود شجاعی قهرمان نیست! قهرمان کسی است که او را از اعدام نجات دهد. خانواده مقتول، من یا تو...! یا حق!

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

به مناسبت دهم اکتبر؛ روزجهانی مخالفت با مجازات اعدام

جنبش حق طلبانه ملت ایران از «اعدام» بیزار است!


اعدام، شدیدترین مجازات بشر علیه بشر است. اعدام، محصول قضاوت بشردرباره بشر است و قضاوت فرزندان آدم درباره یکدیگر، در بسیاری اوقات قضاوتی خطا بوده و گاهی خود قضاوت بشری، عدالت را از دسترس دور کرده است.

ما انسانیم؛ جایزالخطاییم. کم پیش می آید قضاوتمان درباره همدیگر، قضاوتی فارغ از حب و بغض باشد. بنابراین نتیجه قضاوتهایی که درباره همدیگر می کنیم، غالبا" خطاست. بخصوص وقتی قدرت طلبی سیاستمداران، حریم امن عدالتخانه ها را مورد تعرض قرار می دهد، قضاوت قضادت برای تأمین قدرت حاکمان از عدالت فرسنگها فاصله می گیرد و جان و مال شهروندان در ظلمی آشکار قربانی قدرت طلبی زورمندان می شود.


اگر قضاوت قاضی سهوا" اشتباه باشد، شاید بتوان این خطا را با یک پوزش و عذرخواهی جبران کرد. گاهی می شود قضاوت اشتباه درباره یک متهم را حتی بعد از گذشت سالها از حبس ناعادلانه او در زندان، با جبران مادی یا معنوی به هرحال پس گرفت. اما وقتی پای اعدام و معدوم کردن و نابودی یک زندگی در میان می آید، قضیه به این سادگی نیست. قاضی با قضاوتی ناصحیح، یا عجولانه و احساسی، جان یک انسان را می گیرد و راه هرگونه تجدیدنظر یا تغییر تقدیر را پیشاپیش بر او می بندد. در این صورت، "اعدام" به مثابه مسیری بی بازگشت و اشتباهی غیرقابل جبران می شود که اگرچه بظاهر برای اجرای عدالت انجام شده، اما خود یک بی عدالتی آشکار خواهد بود.


دهم اکتبر، روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام است. شاید یکی از دلایل اصرار بر حذف مجازات اعدام، رسیدن به این واقعیت بدیهی باشد که "انسان" به هر حال در قضاوت درباره یک انسان دیگر، امکانات زیادی برای اشتباه و سوء برداشت و قضاوتهای ناصحیح دارد. هرچه سیستم قضایی کشورها بسته تر و قضاوتها شخصی تر باشند، باز درصد خطای قاضیان و محاکم بالاتر می رود. حالا اگر یک سیستم قضایی معیوب مانند نظام قضایی جمهوری اسلامی ایران مورد نظر باشد، درصد خظاهای سهوی و عمدی قضاوتها بسیار بالاتر هم خواهد رفت.


در ایران دادستان و دادرس و بازپرس و قاضی و اجرا کننده حکم، همه وابسته به دستگاه حکومتی هستند و از یک مرکز منصوب و هدایت می شوند. در بسیاری موارد، مثل محاکمه معترضان کودتای اخیر، بدیهی ترین ضوابط قانونی مثل تفهیم اتهام و حق برخورداری از وکیل و دفاع قانونی هم از متهمان سلب شده است. بسیاری از بازجویان، از ابزارهای شکنجه سیاه و سفید برای فشار بر متهمان استفاده می کنند تا به جرایمی که نظام می خواهد اقرار کنند. دادگاهها در فضایی چیده می شوند تا تأثیر روانی خاصی روی متهم بگذارند و از حضور مردم عادی و خانواده و وکلای متهمان جلوگیری می شود. و تازه این سیستم قضایی بیمار و معیوب، تمام و کمال در خدمت حاکمان است و برای بقای عده ای فاسد در رأس قدرت، از ابزاری بنام قضاوت نهایت سوء استفاده را می کند! حال آیا نتیجه و احکام صادره توسط چنین سیستم قضائی، احکامی انسانی و قانونی خواهند بود؟ و آیا می توان به احکام اعدام در چنین سیستم قضائی مخالفت نکرد؟


باری! صدور حکم اعدام باید متناسب با شرایط قرن حاضر و بر اساس مقتضیات زمانه تغییر یابد و متوقف شود. بخصوص در ایران امروز، تا برقراری یک سیستم قضایی عادلانه و داشتن دادگاهی با هیأت منصفه مردمی و قوانینی معین، نه تنها احکام اعدام بلکه سایر احکام صادره از درجه اعتبار ساقط هستند! تا وقتی قضات ما فاسد، رشوه خوار، تسلیم دستگاه جور و ستم هستند، و تا هنگامی که قضاوت در خدمت سیاست قرار دارد، نظام قضایی ایران هم باید پاسخگوی احکام فراوان اعدام باشد و هم پاسخگوی سایر احکام ناعادلانه ای که صادر می کند.


وظیفه شهروندی ما مخالفت با صدور احکام ناعادلانه و بخصوص صدور حکم اعدام در ایران است. جنبش حق طلبانه ملت ایران، بدلیل هزاران مورد اعدام ناعادلانه، سبعانه و دسته جمعی کسانی که حتی از لحاظ آموزه های دینی، مستوجب قصاص نفس نبودند، از نفس مجازات اعدام حتی برای قصاص قاتلان بیزار است و بارها تلاش کرده با جلب رضایت اولیای دم مقتولان، از اعدامها جلوگیری کند. با این همه، صاحبان قدرت با سوء استفاده از آموزه های دینی، بر مجازات اعدام به عنوان نص صریح قرآن پا می فشارند تا این ابزار حذف مزاحمان قدرت طلبی شان را از دست ندهند. اگر براستی قصاص و اعدام نشأت گرفته از آموزه های دینی فرض شود، باید حاکمان ابتدا به دهها و صدها دستور دینی دیگر عمل کنند. دسوترات مشخص دینی مانند اجرای عدالت، عدم اجبار به دین داری، آزادی بیان، حق مساوی برخورداری از ثروتها برای همه مردم و حق انتخاب انسانها و صدها آموزه دینی دیگر ، آنگاه بر سر این یک مورد (قصاص) به بحث و احتجاج بپردازند و به استدلال حقوقدانها و مخالفان اعدام گوش فرادهند.


حاکمان برای ادامه قدرت نامشروع خود به ابزاری بنام اعدام نیازمندند وگرنه باید مخالفان را مانند پروژه قتلهای زنجیره ای، در خانه ها قصابی کنند و آن جنایتها چندان قابل ادامه نیست. برای نگه داشت این ابزار حذف فیزیکی مخالفان، آنها به آموزه دینی قصاص آویخته اند وگرنه چنانچه حقیقتا" درد دین داشتند، اصول بدیهی تر دینی را رعایت می کردند و به حکومت نامشروع خود پایان می دادند. بنابراین نباید اجازه دهیم با رنگ و بوی مذهبی و دینی دادن به این مقوله (اعدام) بازهم فضا را برای تسویه قومی مردم حق طلب ایران مهیا کنند. خواسته مشخص همه حق طلبانی که از ظلم تئوریزه شده حکومت استبداد دینی ایران به ستوه آمده اند، تکیه بر این شعار است: "اعدام نه!" همین.

امشب در تفسیر خبر؛ اعدام نه!

امشب ساعت 9 و نیم شب به وقت خودمان در برنامه تفسیرخبر صدی آمریکا مهمان خواهم بود. بنا دارم علاوه بر موضوع برنامه، به مناسبت روز دهم اکتبر"روز جهانی مخالفت با اعدام" صحبتی داشته باشم. سه نوجوان از جمله بهنود شجاعی برای بار چندم زیر تیغ اعدام هستند. بهنود را به سلول انفرادی برده اند تا سحرگاه 19 مهر دارش بزنند!
همچنین برای یک معترض انتخابات که عضو انجمن پادشاهی ایران معرفی شده، حکم اعدام صادر کرده اند! اعدام در نظامی که قضاوت با سیاست آمیخته شده و بدیهی ترین حقوق متهمان رعایت نمی شود، ابزاری است برای بر قدرت ماندن فاسدان و سرکوبی مردم. با این حال، در هر صورت باید با اعدام مخالفت کرد. در این باره یادداشتی نوشته ام که تا ساعاتی دیگر روی وبلاگ می گذارم. یادداشتی درباره "اعدام نه!".
پی نوشت: برای دوستانی که می پرسند، نشانی فیس بوک خود را می گذارم که تا پیش از این توسط یک دوست اداره می شده. با تشکر از ایشان.روی نوشته زیر کلیک کنید. شاد باشید دوستان.
فیس بوک بابک داد
نکته: این پیام را لحظاتی قبل از دوست عزیزو سبزاندیش محسن مخملباف دیدم. درباره روز مخالفت با اعدام.
با فریاد خود جلوی اعدام انسان ها را بگیریم.
روح مردم ایران و روح جنبش سبز با هر نوع اعدامی مخالف است.من تصور می کنم وقتی جنبش سبز به قدرت برسد اولین قانونی را که لغو خواهد کرد قانون مجازات اعدام است.در قرن 21 مجازات اعدام جزو بقایای قوانین متوحش قرون وسطایی به حساب می اید که کشورهای متمدن می کوشند با لغو آن خود را از این نشانه غیر انسانی برهانند.اگر همه ما با شنیدن حکم اعدام هرکس در ایران فریاد اعتراض خود را بلند کنیم ، هزینه رژیم برای هر اعدامی چنان بالا خواهد رفت که مجبور می شود دست از این نوع جنایت بردارد.اعدام مردم ایران با هر عقیده ای چه سبز چه پادشاهی چه کمونیستی چه مجاهد ،ظلم به ایرانی ،ظلم به اندیشه و ظلم به بشر است.ما حتی با اعدام منفورترین ایرانی موجود ،یعنی( خامنه ای) بعد از پیروزی جنبش سبز مخالفیم،ما امیدواریم روح گاندی و ماندلا که از خصایل جنبش سبز است بر همه ایران،حتی ایران استبدادی سایه بیندازد.
محسن مخملباف9/10/2009