۱۳۹۰ خرداد ۱۶, دوشنبه

قسم به سختي اين زمستان، كه ما دوباره «بهاري» و «سبز» مي شويم!

گيرم فقط يك نفر از آن طوفان سهمگين و از آن فاجعه هولناك جان سالم به در برده و زنده مانده باشد. اما يقين دارم كه همان يك تن هم، باز توانست از آنها «ملتي» بزرگ و آزاد و شاد بسازد. جوانه اي كه مي تواند بهار را رقم بزند. من به عشق همان يك تن، همان يك جوانه زنده ام. به عشق همان يك تن است كه هرگز از نوميدي و سختي، «سرد» نشده ام. تا مي توان چنان سخت و صبور و اميدوار باقي ماند، چرا بايد اميد را به نوميدي و يأس واگذاريم؟ داستان آن يك تن را كه برايتان بگويم، مي دانم عاشق چنان بودني و چنان زيستني خواهيد شد. عاشق ماندن براي زندگي، عاشق ماندن براي خواستن، عاشق ماندن براي گرفتن حق مي شويد. چنان كه پايمردان، در مصاف سخت مرگ و زندگي، عاشق چنان زيستني شده اند. زيستني زاينده، و زايشي هميشگي!
پس ‫ اي تمامي داغداران و مصيبت ديدگان و اي تمامي سوگواران و زخم ديدگان! همراهم شويد در اين فصل زايش اميد:
«اين فصل را با من بخوان، باقي فسانه است!
اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه است!»
***
من و كاك «عبدالله مهتدي» در شرايطي دوست و برادر شديم كه من بعد از يك زندگي مخفي و تعقيب و گريز چهارماهه در ايران به كردستان عراق رفته بودم و مهمانش شدم و با مهمان نوازيهايش، بچه هايم را در امنيتي نسبي قرار دادم. اما كاك عبدالله مهتدي و برادر بزرگش «كاك صلاح الدين مهتدي» و دوستان ديگري از حزب كومله كردستان كه دوستي شان باعث افتخارم است، چيزي بيشتر از «مهمان نوازي» بر گردن ما حق دارند. برادرم «عبدالله مهتدي» به خصوص، مرا با چيزي به نام «اميد» آشناتر كرد. چيزي كه ممكن است در پيچ و خم روزهاي تلخ اختفاء و نگراني و گريز از نيروهاي امنيتي حكومت، گاهي خيلي ناياب مي شد و گاهي برعكس، از رگ گردن به ما نزديكتر بود. او هم «اميد» را از پيشينيانش آموخته بود و از تجربه هاي روزگاران سختي كه سپري كرده است. ما اين روزها، به مرور آن تجربه ها نياز داريم تا «اميد» را باز بيابيم و من مي خواهم يكي از آنها را برايتان بازخواني كنم. براي مردمي داغديده، و از قول مردمي داغديده! مردمي كه من به لطف كاك عبدالله و دوستانم بيشتر شناختمشان؛ كردها را مي گويم. مردمي كه در كوهساران سنگي، با يك جوانه نازك كه از لاي سنگها روئيده است، آمدن «بهار اميد» را مي فهمند و قدرش را مي شناسند. مردمي كه زير سخت ترين طوفانها، حماسه «ماندن» را ساخته اند. و اكنون يكي از دموكراتيك ترين حكومتهاي مستقل منطقه را در كردستان عراق ايجاد كرده اند. حكومتي كه هرچه بيشتر از آن بگويم، بيشتر شيفته دموكراسي بومي كردها در آن اقليم خواهيد شد. اما گفتن اين، بماند براي فرصتي ديگر.
با  كاك عبدالله در آبان 88 و در دل شبهاي كردستان، ساعتهاي طولاني «حافظ خواني» مي كرديم. بحثهاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي مي كرديم. گاهي سپيده صبح سر مي زد و ما هنوز قبراق بوديم. بسيار چيزها از او آموختم. در شرايطي كه هنوز چند ماهي از فوت برادر عزيزم سيف الله نمي گذشت، اكنون عبدالله مهتدي «برادر» من شده بود. علاوه بر اين برادري، من با او مخرج مشتركي داشتم به اسم «اميد» و «فرداي روشن». هر دو معتقد بوديم ايران به آستانه زايش يك دوران تازه رسيده است. عبدالله مهتدي مرد خبير و زيرك و بزرگي است. علاوه بر خصلتهاي انساني اش، او دبيركل حزب كومله كردستان ايران است. نه آن كومله اي كه صداوسيما به دروغ ترويج و تبليغش مي كند. حزب شريف كومله اي را مي گويم كه خواهان دموكراسي و برابري است، و سالها سابقه مقاومت ضد خشونت آميز دارد و تمامي مردم نجيب كردستان، هنوز هم به اسمش و به رسمش اعتقاد دارند و بزرگترين اعتصاب عمومي بعد از جنبش سبز را به احترام همين حزب ديرپاي كومله برگزار كردند. حزب شريف كومله اي را مي گويم كه هرگز مشي مسلحانه و تروريستي نداشته و همواره مظلومانه قرباني داده، اما با هر نوع تجزيه طلبي ايران مخالف كرده است. حزب شريفي را مي گويم كه بيش از پنجاه سال قدمت دارد و در زمان انقلاب 57، وقتي بهائيان در هيچ جاي كشور امنيت نداشتند، آغوش شهرهاي خطه بزرگ كردستان را براي پناه دادن به شهروندان بهايي ما باز كرد و آنها را با مهرباني در خود پذيرفت و به آنها جاي و شغل و مكان زندگي داد. تا وقتي كه حكومت همه اهالي آن خطه را از كشور راند و يا كشت و تاراند!
شايد هر كسي در جايگاه خاندان مهتدي ها مي بود، بايد هم چنين بزرگ و پراميد مي بود. با كاك عبدالله، تاريخچه ملت كردستان را مرور كردم. كردها را در حرفهايش يافتم و خواندم. گامهاي مردم كردستان عراق را براي آزادي از زير ديكتاتوري صدام از او آموختم و اين نكته تاريخي را كه «يك دست صدا نداشت!» و تشكيل كنگره ملي، چه كمكها به كردها كرد! كاك عبدالله مهتدي دستي به قلم كه نه، بايد بگويم تسلطي عميق به قلم دارد. او يكي از زيباترين شعرهاي شاعر معروف كرد «شيركو بيكس» را از سالهاي دربدري كردهاي عراق ترجمه كرد و به من داد تا منتشرش كنم. همان زمستان 88 در وبلاگ شاهدان سبز منتشر شد و همزمان  در گويا نيوز. اين بار شما را به خواندن صحنه اي بي نظير مهمان مي كنم كه در آخرين لحظات نااميدي، مي تواند باعث رويش يك اميد تازه و يك جوانه نو باشد. آنچنان كه شيركو بيكس شاعر كُرد به تصوير مي كشد. توضيح زير را كاك عبدالله مهتدي عزيز (مترجم اين شعر) نوشته است:
{در شعر کوتاه «تنها یکی از ما» شیرکو بیکس، فرار دسته­ جمعی شبانه مردم یک روستا را که شتابان از برابر بمباران می گریزند، تصویر می­ کند. در آن اشک هست، دود هست، فرار از برابر دشمن مسلح غدار هست، کوفتن باران و سختی راه و فرسایش طاقتها هست، همه اینها هم بدون کوچکترین شعار و تکلف و در قالب تصویرهای شعری گویایی تجسم مي شود که در آن انسان و رویدادهای پیرامونش به­ سادگی درهم آمیخته­ اند. اما در ژرفنای این مصیبت بی­ پناهانه و بی­ فریادرس، امید و آینده نیز با ظرافت تمام و با رنگی از شیطنت در هیأت نوزاد متولد نشده­ای که نمادی از تداوم موجودیت و آینده این ملت است سرک می­کشد، چنانکه در عمق احساس تلخی که از تصویر این همه محنت و رنج به شما دست داده است، بي اختیار آهی از سر آسودگی خاطر می کشید و لبخندی بر لبانتان نقش می­ بندد.
تنها «یکی» از ما...
ترجمه شعری از شیرکو بیکس شاعر بلندآوازه کرد
غروب وقتی بود
خود به ­سختی جان به ­در برده بودیم.
مثل بارانی که می­بارید
ما هم باید بی­ وقفه عمل می­کردیم.
رشته­ای از اشک بودیم
و به دنبال هم روان بودیم.
ستون دودی درهم و برهم
برخاسته از دهکده­ ای بودیم
و از کوه بالا می­ خزیدیم.
همه تا مغز استخوان خیس،
آب از هفت بندمان جاری.
بینی هایمان ناودان سرمان،
ساق هایمان جویبار بدن هایمان بود.
بچه­ هامان؛ به پرستو،
زنهامان؛ به درختهای پائیزی
و پیرهایمان؛
به اسبهای خسته می­ مانستند.
همه تا مغز استخوان خیس،
آب از هفت بندمان جاری!
در این میان تنها یکی از ما؛
زیر چتر خود
حتی قطره­ای باران به خود ندید!
و از همه نیز آرامتر بود!
او «کودک من» بود؛
که در زیر چتری از پوست شکم مادرش به­ سر می­ بُرد.
***
شیرکو بیکس (Sherko Bekas)، شاعر نامدار معاصر کرد، اهل سلیمانیه در کردستان عراق و خود فرزند فائق بیکس شاعر معروف نیمه قرن بیستم است. شیرکو در این شعر کوتاه که در سال 1988 سروده است، فرار دسته­ جمعی اهالی یک روستای کرد را از دست بمباران بعثی ها به نحوه زنده­ای به تصویر می­ کشد.
تراژدی در تاریخ کردها، کم نیست و جنایات رژیم عراق در قبال این ملت نیز بسیار فراوان و سخت دردناک است. اما سال 1988 در کردستان عراق سال دردناکترین تراژدیها است، سال «انفال» است، سال بمبارانهای شیمیائی، سال ژنو ساید بی سروصدای کردها در درون جامعه عراق است. سالی است که صدام، همچون هیتلر که برای نابودی نهائی یهودیان «راه حل نهائی» را تهیه دید، و برای پایان دادن به موجودیت کردها و همچنین پایان بخشیدن به هرگونه امید آنها به حیات و به آینده، امواجی از حملات شیمیائی به روستاها و مردم بی دفاع را به راه انداخت و این حملات را با عاریت گرفتن ازکلام قرآن و جنگهای صدر اسلام با کفار «انفال» نامید. وجه دیگر انفال و مکمل حملات شیمیائی به مردم غیرنظامی، سیاست «امحای کرد» بود که در مناطق وسیعی از کردستان عراق به آن دست یازیدند. در این پروژه شکار انسانی، اهالی مدنی شهرها و روستاها را، مردان و زنان و بویژه جوانان را، بدون اینکه به دنبال هیچ نام مشخصی باشند بلکه به صرف کرد بودن، دستگیر کرده به زور در کامیونهای ارتشی چپاندند و در لب گودالهائی که در نقاط مختلف عراق حفر شده بود به رگبار بسته و با بولدوزر خاک بر رویشان ریختند و دفن کردند و به این ترتیب صدها گور دسته­ جمعی در این کشور آفریدند. پس از سقوط صدام دهها گور دسته­ جمعی از این نوع در نقاط گوناگون عراق توسط متخصصان کشف وخاکبرداری شد که هویت کردی قربانیان از لباسها و کارتهای شناسائی آنها احراز می­شد. به گفته آگاهان در این حملات بیش از صدوهشتاد هزار نفر جان خود را از دست دادند. زخم این تراژدی هنوز هم عمیق ترین لایه ­های روح کردها را آزار می­دهد و دهها هزار بیوه انفال و یتیمان انفال امروزه بازماندگان این بربریت مدرن هستند. باری، قصد فقط آشنا کردن مختصر خواننده با زمان و مکانی بود که شعر در آن سروده شده است. / ترجمه و توضيح از عبدالله مهتدي.}
قسم به اين روزهاي تلخ و زمستاني، كه ما دوباره بهاري مي شويم و سبز!
 فيس بوك: اين بحث را  در فيس بوك عمومي ام هم دنبال مي كنيم. اگر مي خواهيد در بحثها مشاركت كنيد و نظر بدهيد، به اين صفحه بياييد و روي كلمه «پسنديدم يا LIKE » در بلاي صفحه فيس بوك كليك كنيد تا عضو شويد.

۸ نظر:

بابک داد گفت...

لينك در بالاترين:
http://balatarin.com/permlink/2011/6/6/2552974

paria mobarez گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
ناشناس گفت...

شعري بسيار قشنك و مناسب حال امروز ما در ايران. به اميد بهار

نیروانا گفت...

سلام آقای داد عزیز شما چندی قبل در مورد کنگره ملی ایرانیان مطلبی نوشته بودید که بنظر من و خیلی های دیگه خیلی مهم بود ونباید به این زودی فراموش میشد.چیزی که الان فقدانش واقعا احساس میشه یک شورای رهبری متشکل از طیفهای مختلف فکریه که تصمیماتش مورد قبول اکثر افراد باشه و بتونه به عنوان مخاطب مستقیم با جامعه بین المللی از طرف مردم ایران روبرو بشه.شورایی که بادرایت بتونه تصمیم بگیره و مردم رو هدایت کنه تاوقتی این امر انجام نشه نمیشه پیشرفت زیادی رو انتظارداشت و اقدامات بصورت پراکنده وفرسایشی درمیاد.چرا شماوکسانی مثل شما که افراد قابل اعتمادی هستید در این مورد پیشقدم نمی شید و برای جلب افراد موجه از گروههای مخالف حکومت دعوت نمی کنید که بشه سر اهداف مشترک به تفاهم رسید و قدمهای ابتدایی رو برداشت ؟چیزی که مهمه اینه که بعد از برچیده شدن بساط این حکومت همین شورا میتونه اوضاع رو کنترل کنه تا مردم بتونن با رای آزاد دولت مورد نظرشون رو انتخاب کنن.واقعیت اینه که ماهیت مهمه نه عناوین.اگر این افراد با طیفهای فکری مختلف واقعا معتقد به دمکراسی باشن باهراسمی چه سکولار چه مذهبی چه سلطنت طلب یا کمونیست چه ملی مذهبی یا حتی مجاهد باشرکت در این شورا و معرفی نماینده میتونن این پایبندی به دموکراسی رو ثابت کنن ودر رهبری حرکت آزادیخواهی سهیم باشن در غیر اینصورت ماهیت غیر دموکراتیک خودشون رو نشون میدن و حسابشون از مردم جدامیشه.از شماوتمام کسانی که میدونم دلشون برای آزادی ایران میطپه ودر این راه ازدادن هیچ هزینه ای روگردان نبوده اید خواهش میکنم در این راه پیشقدم بشید و یک فراخوان گسترده بدید.میشه از رسانه های در دسترس استفاده کرد و میشه نظرسنجی گذاشت.میشه این بحث رو بصورت دامنه دار در همه جا مطرح کردتا بالاخره پابگیره و عملی بشه.ناگفته نمونه که این تلاشها هم برای مردم روحیه بخشه وهم برای حکومت وحشت برانگیز و اضطراب آور.بااینکار میشه اتحادباارزشی رو در خارج و داخل کشور بوجودآورد وروحی تازه به حرکت مبارزه داد.فقط مهمه باتمام قوا این فراخوان داده و پیگیری بشه.میشه از بچه های وبلاگ نویس و شبکه های اجتماعی مجازی مثل بالاترین کمک خواست.تا رهبری درست شکل نگیره ایجاد شبکه های اجتماعی حقیقی در سطح جامعه و حرکتهای فراگیر مثل اعتصاب که راه حل نهایی هستن دور از ذهن خواهد بود.میدونم که این کار بزرگیه و انتظار اینکه یکنفر بتنهایی این کارو انجام بده غیرمعقول.اما من فکر میکنم افرادی مثل شما که صداقت و تدبیرو احساس مسئولیت دارن بهترین گزینه ها هستن.میشه کمپینی برای این کار تشکیل داد و از افرادخواست باتقسیم وظایف هرکس بخشی از اقدامات رو بدوش بگیزه.مطمئنا خیلیها داوطلب خواهند شد مثل کمپین تماس سبز که خوب انجام شد.امیدوارم که این پیشنهاد از نظر شما هم مناسب باشه و بشه کاری کرد.

ناشناس گفت...

پریا جان ،واقعا متاسفم که این خبر رو میشنوم ،امیدوارم
که گشایشی در کارت ایجاد بشه و کار به اونجاها نکشه.
برات دعا میکنم ،نازنین

ناشناس گفت...

سلام جناب داد.. دست مریزاد که بسیار عالی و حقیقت محور نگاشته اید.. بدون شک جنبش کردستان و جنبش دمکراسیخواهی به عقب باز نخواهد گشت و تنفرپراکنیهای قومی جمهوری اسلامی نخواهد توانست همگرایی بوجود آمده مابین اقوام و ملیتهای ایران را از بین ببرد..

یک کرد ایرانی گفت...

سلام بر شما جناب دادسالهاست که کودکان کردستان با دو گناه بزرگ کرد بودن و سنبی بودن به دنیامی آیند و حکومت تا آنجا که میتواند بر ما ظلم میکند شاید از کردها مظلومتر را فقط در سیستان و ترکمن صحرا پیدا کنید محدودیت ها تاآنجاست که حتی رییس یک بیمارستان نمیتواند از میان مردم کردستان انتخاب شود نمونه ی آن هم بیمارستانی فوق تخصصی که در شهر سنندج آماده ی بهره برداری است اما به علت آنکه رییس آن اهل تسنن است جواز کار به این بیمارستان داده نمیشود شایان ذکر است که این بیمارستان خصوصی بوده و به اهتمام دوازده تن از پزشکان کردستان و با هزینه ی این بزرگواران تکمیل شده و باز میتوانم بگویم که تا کنون در ایران استاندار کرد و سنی نداشته ایم و سرپستی بانکها نیز به همچنین و این خود ادعای اتحاد میان مذاهب این نظام را نقض میکند نظامی که انسانهارا بر اساس دینشان دسته بندی میکند آقای داد در آمریکاکه کشور شیطان بزرگ است و دشمن اسلام البته به ادعای آغا زاده ها مساجد تسنن و تشیع وجود دارند حال آنکه اذان اهل تسنن در تهران که پایتخت یک کشور اسلامی است از هیچ مناره ای حق پخش شدن ندارد آقای داد کردها با وجود تاکید قانون اساسی حق ندارند زبان مادری خود را رآموزش ببینند آقای داد مسئولینی که برای خدمت!به کردستان می ایند پروژه های سه ماهه و چهار ماهه را چند ده ساله به پایان میبرند و دزدی های میلیاردی خود را انجام میدهند درکجای دنیا ساخت یک پل روگذر 100 منتری 4 باندهده سال به طول میانجامد اینها که رفت تنها گوشه ای از ظلم رژیم آخوندی ایران است با همه ی اینها بازهم کردها را خو.نخوار و قاتل جلوه میدهند

کاک هیــــوا گفت...

آفرین بر شما که خوبی را فراموش نکرده و آنرا قدر میشناسی! امیدوارم بقیه هم یاد بگیرند و از کمک دیگران در روزهای سختشان، هر چند کوچک بوده باشد، به نیکی یاد کنند و آنرا به باد فراموشی نسپارند!؟!
باز هم درود بر شما!
لینک در آزادگی

https://azadegi.com/link/2011/06/20/70141

کاک هیــــوا