۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

سیزدهم خدا با ماست، به استقبال آزادی!


یک سئوال و جواب ساده درباره؛

" خدایی که در این نزدیکی است!"

اشاره: بعضی از ما آدمها، وقتی جنایتها و ظلمهای بشری را می بینیم، در ذهنمان این سئوال جرقه می زند که پس این خدا کجاست؟ (مثل اینکه خدا آژان محل است!) برآشفته می شویم و می گوییم پس چرا خدا نیست؟ (گویا بودنش را باید با صاعقه یا زلزله درجا به ما ثابت کند) و می پرسیم پس اگر هست چرا کاری نمی کند؟ یا می پرسیم پس چرا خانه ظلم را نابود نمی کند و بهشت را برای ما در همین زمین نمی سازد؟...و خدایی که در این نزدیکی است، با صبوری به ما لبخند می زند!

بعد از نوشتن ماجرای "کمین پلیس در دو کیلومتری" و اشاره ای که به لطفهای الهی داشتم، دوست عزیزی برایم کامنتی نوشت که همین سئوالها در آن بود و مناسب دیدم جوابش را برای سایر دوستان هم بگذارم. حالا اگر شما هم چنان سئوالی دارید؛ این سئوال ایشان (با نام مخفف ش) و زیرش هم نوشته من. امیدوارم این سئوال و جواب فقط باعث درک بهتر ما از همدیگر باشد.همین!

بابک عزیز!

ایمان داشتن خیلی‌ چیز خوبیه. به نوعی سلامت روح رو به ارمغان میاره. ایمان واقعی‌، حتی به یک سنگ !!! و ایمان داشتن خوب تا حدی که آزادی دیگران رو ازشون نگیره. این همون چیزیه که ما همگی‌ بهش اعتقاد داریم. و اما خدا، آیا تا به حال این سئوالو از خودتون کردید که اگر قاضی‌ فقط خدا بود، و گریز شما از چنگال خونخوارارن فقط به لطف حقه، پس چطور باید ظلمشو در هنگام ریخته شدن خون ندا توجیه کرد؟ یا سکوت و بیکاریشو ، وقتی‌ به بچهامون تجاوز میشد ؟ یا اینکه چرا آسمون او‌ رو سر جلادا خراب نمی‌کنه تا اینهمه ظلم تموم شه؟ اصلا اگه همه چیز دست اونه، چرا اینقدر آوارگی و جون کندن و کشته دادن و‌...؟؟
انسان، شعور و‌ آگاهی‌ انسان، قدرت انتخاب انسان، قوت تشخیص انسان نشانه‌ای از خلقت بی نظیر اوست. و همین انسان ، شیطان رو آفرید تا به روی عمل زشت او‌ خودخواهانهٔ خودش پوشش بذاره !!!
خدایی آفرید، اما باقیش اون مخلوق، خواستن اونه. اگه حرکت نکنیم ، خدایی نیست نجاتمون بده. اگه بجنبیم، نیروی خداییمون صد چندان می‌شه. شما رو شور و‌ آگاهی شماست که یاوره. دوستتون داریم. ش.

***

دوست عزیزم!

با بعضی حرفات موافقم. اما من نمی توانم به سئوالات دینی و مذهبی جواب بدهم چون "مبلغ مذهبی" نیستم و بلد نیستم و اصلا" دوست ندارم درباره خدای خودم تبلیغ کنم و از این کارهام بدم میاد.

من یک خدایی دارم که اصلا" نیازی به تبلیغ نداره! اونقدر باحال، خودمونی، صمیمی و اهل حال و البته خیلی هم نکته سنج و تیزبینه! این خدا گاهی گوشمو می گیره تا آدم بشم. گاهی دستمو می گیره تا راه بیفتم. گاهی نازمو می کشه تا دلسرد نشم. گاهی سرم داد میزنه تا برگردم توی جاده. گاهی پنچرم میکنه تا بایستم. گاهی وسیله سازه تا نایستم و ادامه راهمو برم. خیلی هم خوب میشه ازش سئوال کرد و همه چیزم میشه ازش پرسید و جواب گرفت. مثلا" تو می پرسی چرا گذاشتی ندا رو بکشن؟ اون گذاشت؟ میپرسی چرا خونه ظلم رو خراب نمی کنی؟ اون باید بکنه؟ میپرسی چرا اینا اینقدر ظلم میکننن و تو ساکتی؟ ساکته؟ من که فکر نمیکنم خدا باید کلنگ دستش بگیره و خونه ظلم رو نابود کنه! بعدش ما بیایم و حالشو ببریم! خدای من که اصلا" حرفشو نزن، اهل این پارتی بازیها نیست. تنبل خونه شاه عباس که نیست! این خونه ظلم حاصل اشتباهات خود ماها یا پدرها و مادرهامونه. خودمونم باید کلنگ دست بگیریم و علی علی بزنیم داغونش کنیم! البته خدای من میگه خودتون دست به کار بشین و خونه ظلمو خراب کنین، منم کمکتون میکنم. ولی قرار نیست اون کارهای ما رو انجام بده! اون فقط به مایی که راه می افتیم کمک میکنه، همین. اما اینکه بگیم خونه ظلمشونو خراب کن، بگه چشم! اینطوریا نیست! راستش من روم نمیشه ازش سئوالای اینطوری بپرسم. چون تکرارین و اون قبلا" جوابمو داده و این سئوالا فقط منو ضایع میکنه! میگه دندتون نرم، حقتون رو نگیرین آش همین آشه و کاسه همین کاسه! بلند شین و اوضاعتونو خودتون درست کنین.همین. مگه خدا به آمریکاییها دموکراسی عطا کرد؟ یا مگه بولیوی و زیمباوه رو خدا استبدادی کرده؟ مردم هر دیاری شایسته وضعی هستن که دارن! اگه شایستگیه ما اینه که یه مشت آدم دروغگو و دزد و شارلاتان با دکترای جعلی روی سرمون حکومت کنن، خدا چیکاره س؟ میگه دوست ندارین، یالا بلند بشین و خودتون وضعو عوض کنین، منم هستم! و هست. دروغ نداره بگه!

ازش بپرسم چرا گذاشتی ندا رو بکشن؟ اون گذاشت؟ و تازه چرا نباید می گذاشت؟ چرا باید مانع چنان مرگی می شد؟ آخه چه مرگی زیباتر از اونی که نصیب ندا شد سراغ داری؟ کجای این بد بود که طوری ندا رو پیش خودش برد که زیباترین تصویر یک مرگ آرمانی رو خلق کرد و حالا اون تصویر زیبا، نیروبخش حرکت میلیونها نفر دیگه شده؟ من که روم نمیشه جز تشکر چیزی بهش بگم. خدای عاشق پیشه ما، یه هدیه بزرگ به ما داد به اسم ندا و خود ندا رو از مادرش هدیه گرفت چون دوستش داشت! یه مرگ زیبا که شاید سالهای سال باعث جنبشهای آزادیخواهی توی همه دنیا باشه.

یا ببین چطور اخبار شکنجه ها و تجاوزها رو از اون زندانهای مخفی به بیرون درز داد تا ما مردم یه فکر جدی بکنیم. البته خدا خیلی هم بیکار نبوده، ولی قرار نیست بیاد خدمت من و تو و گزارش کار بهمون بده! کم آبروی نظام مقدس ولایی رو ریخت؟ کم نقابهای ریا و تزویر اینا رو کنار زد؟ کم ستونهای بظاهر مستحکم این نظام رو لرزوند؟

فرض که آقای موسوی رئیس جمهور میشد، چند سال باید خون دل میخورد تا نشون بده آقای خامنه ای با اون رفتارهای مزورانه، یک دیکتاتوره؟ که سپاه پاسداران، به بهانه خصوصی سازی داره کشور رو میخره و سرمایه های ملت رو می دزده؟ که این جماعت به اسم مسلمونی، در حال قورت دادن کشورن؟ خدا کم خریت و حماقت به این حاکمان داد که خودشون دارن خودشون رو نابود میکنن؟

این خدای من با ماها بحثهای فقهی و طلبگی و آخوندی نمی کنه. چون اصلا" هنرمنده. با نهایت ظرافت، می شینه کارشو انجام میده، بعد عقب وامیسته و تو می بینی چه اثر فوق العاده ای ساخته. کارشم خیلی خوب بلده. فکر میکنی از کجای اون روز، به ندا گفت راه بیفت؟ و فکر میکنی چی بیشتر از این می تونست نصیب کسی مثل ندا بشه که به تقلب اعتراض داشت، ولی با دلی که سپرد، جوری فریاد اعتراضش توی اطراف و اکناف عالم پیچیده که هزاران رسانه نمی تونستن شخصی رو اینطور عروف کنن و اعتراضش رو به همه جا برسونند؟خدای من میگه تو راه بیفت و برو. برو حق خودت رو بگیر منم همینجا پشتت مثل کوه وایسادم! نمیگه زنده نگهت میدارم که اینجا زندگی کنی، میگه جاودانه ات میکنم! ندا مرد؟ واقعا" مرد؟ یا اگه درست نگاه کنی می بینی از من و تو هم زنده تره؟ ندا امروز همه جا هست. این زندگی و جاودانگی رو کی بهش داد؟ رسانه ها؟ ما؟ یا اونی که انتخابش کرد و وقتی ندا تیر خورد و افتاد روی زمین، دست نامرئی اش اونو از پشت گرفت و آروم خوابوندش روی زمین و یه چیزی نشونش داد که دخترک آروم شد و عاشقانه پر کشید! این خدا پشتت می ایسته و تا حالاشم پشت یکی مثل من ناقابل وایساده و خیلی با معرفته که پشت من بی معرفت رو خالی نکرده و هنوزم همینجاست و هستش! به تو و دیگران هم همینو خواهد گفت. میدونم روزی که بخواد و قرار باشه، ما دل سپرده هاشو یه جوری میبره که رفتن، زیباترین کار باشه! الان برای یه نیاز دیگه ای، اینجا هستیم. بودن و نبودن ما دست اونه و نوع رفتمنون به دلیه که بهش می سپاریم، نه به دلیل.

از طرفی اصلا" رابطه پرایوسی و خصوصی و پسرخالگی هم با کسی نداره. هیچکسی دُردونه اون نیست. فقط کافیه باورش کنی، اونم تو رو باورت میکنه. اصلا" باورت داشته و خودت نمی دونستی! مشکل خود ماییم. برای خود من تجربه باور کردنش اینجوری بود که یه روز تنگ غروب، ایستادم و نگاش کردم. دیدم چقدر بیکرانه این چیزی که از دریا، از اقیانوس، از آسمون وسیع تره. جنس این آبی بی نهایت رو نفهمیدم چیه، اما حس کردم دوست دارم دل بزنم بهش. اگه دریاست، دل بزنم به دریاش. پاهامو که توی آب گذاشتم، خیس شدم. سردم شد اما باز جلو رفتم. شنا بلد نبودم ولی روی آب خودمو ول کردم و دیدم وسط دریاش هستم. زنده، سالم، در حال غوطه خوردن و عشق کردن. وقتی به مهاجرت برای بیان حقیقت دل سپرد، هیچی نداشتم. حالا هم چیزی ندارم اما اون بود که منو کفایت و حمایت کرد و بس. با همه بی بضاعتی هام، تا دل بهش سپردم همه چی بهم سپرد و بهم داد. امنیتی که خیلیا توی خونه هاشون ندارن، به ماهایی داد که خونه مون رو ول کرده بودیم و زیر چادر یا توی خونه های اجاره ای یکشبه بودیم. لذتی و آرامشی که برای کسب اون نیومده بودیم، در اوج همون بی گناهیا و آوارگیها نصیبمون شد. خرجمونو داد. بیماریهامون رو خودش شفا میداد و وقتی بارون می اومد، زیر چادر بهمون آرامش و خنده و نترسی می بخشید تا دلمون قرص باشه. توی خیابونهای پر از مأمور، حجابی روی ما می کشید که حتی اگر داد میزدیم، اونها ما رو نمی دیدن. کور و کر می شدن. باورت میشه؟ اگه دل نمی سپردیم بهش، شیشه وجود ما رو اینجور کنار اینهمه سنگ خارا نگه میداشت؟ نمی دونم. اون اینقدر بزرگ و خوبه که شاید بازم نگهمون می داشت. اما این حس دوست داشته شدن توسط اون رو شاید نداشتیم. این حس، انتهای هستی و زندگیه. باور کن. اینو مطمئنم ندا باور کرده بود که اون طوری آروم شد و لبخند زد و رفت.

امن به شکل تجربی به این خدا رسیدم و فقط اینو فهمیدم که اگه دل نمی دادم بهش الان وسط برهوت یک کویر نشسته بودم نه توی دریای به این وسعت! از همین وسط دریا دارم می بینم که این دعوت رو از همه شماها داره میکنه. میگه بیاین جلو برای گرفتن حقتون. حقتون آزادیه. برابری حق شماس. کافیه بخواین تا بگیرینش. اما اگه نیای و لوس بشی یا قهر کنی و بشینی غرغر کنی، میگه برو بینیم بابا! البته شاید اینم نگه، شاید بازم منتظرت بمونه! خوبیش همینه که محبتش تموم شدنی نیست. هرچی بخوای میتونه دوستت داشته باشه. حتی اگه خودت باور داشته باشی آدمی هستی که ارزش دوست داشتن نداری. اون سیرابت میکنه. کافیه دلت با عشق و محبت قهر نکرده باشه تا زودتر بشنویش. تازه همون وقتشم تو رو به راه میاره و عاشقت میکنه. من با این خدای باحال خودم، خیلی خوشم. از وقتی عاشقش شدم و توی دریاش پریدم، چند نفر عاشقم شده باشن خوبه؟ عاشق من نشدن ها! اشتباه نکنی! اونام نمی دونن که در واقع عاشق من نشدن! عاشق یه چیزی شدن که شاید انعکاس نورش رو یه لحظه توی دوستداراش می بینن. همون طوری که همه ما عاشق نگاه خیره نداآقاسلطان شدیم. یه کمی فکر کن؛ واقعا" توی نگاه این دختر چی هست که میلیونها نفر اون نگاه رو دوستش دارن؟ چی هست جز انعکاس یه چیز بی نظیر، تلألؤ یه زیبایی مطلق. یا عکس تولد سهراب اعرابی رو ببین، نشسته و به کیک تولد نوزده سالگیش خیره شده، همین. اما چرا معصومیت نگاهش حتی قبل از لحظه مرگش ما رو شیفته میکنه؟ دیوانه میکنه؟ به حرکت وادار میکنه؟ به نظرم از اون موقع سهراب دل خدای ما رو برده بود با اون نگاهش! یا ندا از خیلی وقت پیش، دلبری کرده بود از خدای اهل دل ما!

میخوای یه چرخی توی این دریای آبیش بزنی تا خودت ببینی کجاها حواسش به تو هست و خودت خبر نداری و هاج و واج می مونی؟ کافیه تن به آب بدی و بری جلو. بیا ما کار خودمونو بکنیم و بذاریم خدا هم کارای خودشو بکنه. هرجایی که لازم باشه، خودش بلده خداییشو بکنه. غرزدن ما تأثیری نداره.من مطمئنم ندا توی اون آخرین لحظه یه چیز فوق العاده زیبا دید که اون طوری خیره موند و راحت شد. که نگاهش پر عشق شد. اون چیز زیبا رو البته فقط موقع مرگ به ما نمیده ها. اون چیز زیبا رو میشه توی همین زندگی هم دید و تشخیص داد و به سمتش رفت و برای همه مردم آشکارش کرد و باهاش زندگی کرد. زمانش رو ما خودمو تعیین می کنیم؛ با انتخابهامون. حالا یه وقت اینجا بدستش میاریم، یه وقت دم مردن و یه وقت اصلا" گذر بعضی از آدما هم بهش نمیفته! مثلا" اگه مصباح یزدی یا جنتی یا احمدی نژاد دویست سالم عمر کنن، عمرا" نمی فهمن این زیبایی یعنی چی؟

ما بدنبال همون چیزای زیبایی هستیم که این خدای باحال، جزو حقوق اساسی ما قرار داده اما قرار نیست که بهشتو اینجا برامون بسازه تا ما حالشو ببریم! اون از اینکه ما خودمون تنبلی میکنیم و نمیریم حقمون رو بگیریم متحیره! تعجب میکنه! اون منتظره ما یه قدم پیش بذاریم تا بهشون برسیم! اما ما بعضیامون یا خیلیامون هنوز مردد هستیم. دو دل هستیم. از دریا می ترسیم و غر میزنیم و بهانه می گیریم. در حالیکه این بهشت بزرگ رو توی همین دنیا، فقط به "بهاء" میدن نه به بهانه! و بهای به دست آوردن آزادی و عدالت و حقانیت، حرکته. این روزها (مثل همین سیزده آبانم) وقت حرکت کردنه. پس یا حق! راه بیفتیم.

دل نوشت: دیشب بعد از نوشتن این نامه، حال خوبی داشتم. قلمم رو برای محبوبم چرخونده بودم و مثل بچه ای بودم که به باباش یه حالی داده و همینجوری خوشحاله. همین. بعد تفألی زدم به حافظ. تنها یار این روزهای تنهایی، مهاجرت، بی پناهی و عاشقی بی توصیفی که با خدای خودم دارم. دیوان را باز کردم و از بیت اولش هاج و واج ماندم. مخاطب حافظ، خود اوست یا یک نویسنده که کلک (قلم) او می تواند با یک قطره سیاه، صد چشمه آب حیات بخش را برابری کند، خدا کند من و شما شایسته سخنش باشیم.

این غزل زیبای حافظ را به شما و بخصوص به (ع) دوست عزیزی تقدیم می کنم که حافظ دوستی اش، ما را رفیق تر کرده. بخوانید و عشقبازی بندگان کوچک با یک دوست بزرگ را ببینید و لذت ببرید:

اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي!
در فكرت تو پنهان صد حكمت الهي!
كلك تو بارك الله بر ملك و دين گشاده
صد چشمه آب حيوان از قطره سياهي!
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
مُلك آن توست و خاتم، فرماي هر چه خواهي!
در حكمت سليمان، هر كس كه شك نمايد
بر عقل و دانش او، خندند مرغ و ماهي.
باز ار چه گاه گاهي، بر سر نهد كلاهي
مرغان قاف دانند آيين پادشاهي!
تيغي كه آسمانش از فيض خود دهد آب
تنها جهان بگيرد بي منت سپاهي!
كلك تو خوش نويسد در شأن يار و اغيار
تعويذ جان فزايي، افسون عمر كاهي!
اي عنصر تو مخلوق از كيمياي عزت
وي دولت تو ايمن از وصمت تباهي!
ساقي بيار آبي از چشمه خرابات
تا خرقه‌ها بشوييم از عُجب خانقاهي!
عمريست پادشاها كز مي تهي است جامم؛
اينك ز بنده دعوي وز محتسب گواهي!
گر پرتوي ز تيغت بركان و معدن افتد؛
ياقوت سرخ رو را بخشند رنگ كاهي!
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشينان
گر حال بنده پرسي از باد صبحگاهي.
جايي كه برق عصيان، بر آدم صفي زد
ما را چگونه زيبد دعوي بي گناهي!
حافظ چو پادشاهت گه گاه مي‌برد نام

رنجش ز بخت منما، باز آ به عذرخواهي!

۲۴ نظر:

داریوش گفت...

با سلام آقای داد

من انسان مذهبی نیستم و حتی به خدا هم عقیده ندارم.

ترجیح میدم در این زمینه عقاید شخصیمو بیان نکنم تا باعث آزار کسی نشم

13 آبان ایران را سراسر سبز میکنیم.

سبز باشید و پایدار. پاینده ایران

ناشناس گفت...

سلام بابک جان

بله این ما هستیم که مسئول جان و آزادی خویش هستیم. اکنون با یاری یکدیگر باید حق خویش را بدست آوریم. زمانی‌ که خمینی و سپاه خونخوار شروع به قلع و قم آزادی و آزادی خواهان کرد هزاران جوان به پا خواستن و جان خویش را در راه آزادی فدا کردن. اما متاسفانه مواضع غلط بعضی‌ از پیشتازان و رهبران آنروز موجب سر در گمی مردم شد و مردم که همان پدران و مادران و خواهران و برادران بزرگتر ما باشند نتوانستن درست تصمیم بگیرند. در واقع آزادی هزینه دارد و باید با یاری همدیگر این درخت سبز را به پا داریم و اجازه ندهیم با تیر و تبر این جلادان بر زمین بی‌ افتد.

اکنون بار دیگر هزاران ندا و سهراب و ... آماده فداکاری برای رسیدن به آزادی این حق مصلم هر انسان شایسته، هستن و از همینجا به آنان که مدعی رهبری جنبش سبز هستن یادآوری می‌کنم که امروز نداها و سهراب‌ها هشیار هستن و تا زمانیکه این افراد در مسیر جنبش سبز که همان سرنگونی نظام منفور جمهوری اسلامی و ولایت فقیه میباشد را قبول دارند.

درود بر رزمندگان و آزادی خواهان ایرانزمین

درود بر بابک و همسر و یاران مبارز او‌

با درود آریا

مرسده گفت...

سلام جناب داد عزیز. یکی از بهترین راز و نیازهایی بود که درباره خدا خوندم و اشکمو دراورده. خیلی براتن دعا میکنیم.

ناشناس گفت...

با داريوش موافقم.

هم آوا گفت...

به نظر من خدا حس دروني آدماس هر كسي ميتونه خيلي راحت حسش كنه و از احساسي كه بهش دست ميده لذت ببره فقط كافيه باور كنيم كه خيلي نزديكه و براي بدست آوردنش مثلا لازم نيست هر سال بريم مكه
كعبه يك سنگ نشان است ...
هر وقت حس آرامش بهمون دست داد يعني ازمون راضيه يعني وجدانت راضيه به تعبير ديگه به نظر من خدا همون وجدان آدماس ...
براي اينكه حقمون از اين جنايتكارا بگيريم بايد متحد باشين خيلي متحد ... بايد خداي من و خداي تو رو به خداياي ما تبديل كنيم اون ميتونه از پس ظالمان بربياد

Abri گفت...

سلام و شب تون بخير
با مرسده عزيز موافقم ، بعد از مدتها مطلبي به دور از آلايش ، ساده و خودموني و در عين حال كامل درباره ذات هستي خووندم. حس خوبي بهم داد ، قطره اشكي نه از سر غصه كه از ذوق بهم هديه داديد. ممنونم ... .
تصورم اينه كه همه ما رو عادت داده بودن به سخت زندگي كردن ، به عذاب كشيدن ، به ظلم ديدن و دم نزدن و ... چه و چه تا نفهميم حقمون چيه؟ تا جون و ذهني براي فهميدن نداشته باشيم. ايران تلنگري ميخواست كه سيلي خورد و چه جانانه. از خواب پريديم و ديگه هم بخواب نميريم تا ايران رو يكپارچه شور آزادي كنيم ... .
ما حقمون رو خواهيم گرفت.
در پناه يزدان پاك ، سلامت باشيد.

شیلا گفت...

با سلام
و با تشکر از بحث شیرینتان،
اعتقاد دارم هر کس به شیوه خود خدایش را می پرستد.
خدای من، خدایی است که سیب دانایی و طغیان را در مسیر اشرف مخلوقات خود قرار داد تا استقلال و اراده ای را که به او هدیه کرده، بیازماید!

و انسان در این آزمایش بر خود غلبه کرد و پیروز شد، و حد جدیدی در خلقت را بنیان گذاشت؛ همان اراده ای که من و شما را در عشقی به نام ندا پیوند می دهد!

خوشحالم که بهانه ای شدم تا با خدایتان کمی بیشتر حال کنید..

تنها نکته ای که ما را در رابطه با خدایمان جدا می کند، نگاهمان به اوست!

خدای من خدایی نیست که با هر اتفاق خوب به حسابش امتیازی واریز شود و با هر اتفاق بد، امتیازی کم..

و یا حتی هر اتفاق بدی با واژه ی "مشیت الهی" توجیه شود!!

خدای من و شما، خدای عشق و معرفت، خدای ندا و سهراب، خدایی است که من و شما را آزاد آفرید تا آزاد بیاندیشیم، آزاد بگوییم، آزاد بمانیم و آزاد بمیریم؛
انسان خود سرنوشتش را رقم می زند و استخاره ای در کار نیست!!.

شاید از نگارش کامنت قبلی من اینطور استنباط کردید که خدا را در مورد مرگ ندا و تجاوزهایی که با بیرحمی اعمال شد بازخواست می کنم..!!
به هیچ وجه.
ندا بسان مخلوق اول، با خوردن سیب آگاهی ، به مسؤولیتش قیام کرد تا زیباترین وجه خدا ـ عشق ـ را به من و شما هدیه کند.

درود بر شما و همه آنان که عشق را در عمل و قلم طغیان می کنند..

xerexes گفت...

"beautiful"

ناشناس گفت...

Really impressive! it brought tears to my eyes. in these dogy days of my life I really needed to read such amazing explanation about GOD
Thanks and warm regards
BH

ناشناس گفت...

سلام بابک عزیز
زندگی یعنی رقص سایه های بی مفهومی که از فکر من و تو معنا میپذیرند.
خدای ما یعنی خدای عشق و آزادی یعنی خدای نگاه زیبای ندا در دم مرگ.سکوت...سکوت و دیگر هیچ .اما خروشی سنگین و بنیانکن برای دیکتاتور فاسد که جز این خروش را درک نمیکند و سراشیبی سقوط را در نگاه سنگین نداها میبیند.
عزیزم پایداری شما وتمتم خلق سبزمان بلندترین و استوارترین قدم ملت ما برای تحقق مردمسالاری واقعی است.
دوستت داریم
اندرون توست آن طوطی نهان
عکس آن را دیده ای بر این و آن

ناشناس گفت...

بعضی نوشتهات مخصوصا این یکی من یاد روزهای کوتاهی میندازه که جبهه بودم و بچه هایی رو میدیم که جراغشون روشن شده بود به ظاهر کنارت راه میرفتن روی زمین ولی به باطن روی ابرها راه میرفتن و در اسمون.

وقتی توی جشمهاشون نگاه میکردی روحی بیکرانه میدیدی و آرامش دریا - در سخترین شرایط بودن ولی راضی ترین - در پرخطرترین مکان ولی امنترین - در خشن ترین محیط ولی لطیف ترین.

خدا در سوره ابراهیم در جواب اونها که میخوان ببیننش تا باورش کنن میگه دیدن من ارامش شماست و بیننده من به امن شایسته ترین است.

دیگه اینبار نتونستم ننویسم

Roozbeh گفت...

ما همه شیریم ولی شیر عَلَم
حمله مان از باد باشد دَم به دَم
حمله مان از باد و نا پیداست باد
جان فدای هر چه نا پیداست باد

بابک جان سلام
اولین بار است که برایتان می نویسم
همیشه آ رزوی سلامتیتان را از ایزد منان خواهانم.
از متن زیبای شما لذت بردم، واقعا عاشقانه بود. خواستم چند نکته را خدمت دوستان عرض کنم:
اول اینکه هیچ اتفاقی ، اتفاق نیست یعنی هر موردی که برای ما پیش می آید یا عکس العمل کارهای ما است و یا مصلحتی در آن است که مرور زمان آن را برای ما روشن می کند. ما از زندگی یکدیگر خبر نداریم و از پیشینه یکدیگر، افکار دیگران و تصمیمات آنها بی اطلاعیم.البته توضیح هر کدام از اینها نیاز به زمان و فرصت دارد که اینجا امکانش نیست.
دوم اینکه ما در این دنیا مسافری بیش نیستیم و تقریبا همه ما به زندگی جاویدان اعتقاد داریم. حال زمان ترک این زندگی شاید چندان اهمیتی نداشته باشد اما نحوه ترک این زندگی بسیار مهمتر است که امثال ندا و سهراب با افتخار این زندگی را بدرود گفتند.
سوم اینکه اگر به مولای مان حضرت علی اعتقاد داشته باشیم فرموده اند که هر ملتی لایق حکومتی هستند که دارند. جمله ای است بس عمیق . شما به خودتان نگاه نکنید که دلتان پاک است و ریایی ندارید بلکه همانطور که می دانید و بارها با آن بر خورد کرده اید در جامعه ای زندگی می کنیم که انواع خلاف های اخلاقی در آن رواج دارد. از دروغگویی و رشوه و انتقام گرفته تا انواع قتلها، تجاوزات و جنایتهای دیگر. این بد اخلاقیها نتنها در دولتمردان ما نیست بلکه در جامعه هم بسیار رواج دارد و در روزنامه هیمان درصد کمی از آنها را می بینیم.
پس چه باید کرد: به نظر این حقیر ما باید از خودمان شروع کنیم همانطور که در جنبش سبز شعارهای زیبایی می دهیم و مبانی اخلاقی را صحبت می کنیم پس بهتر است که آنها را در خودمان حل کرده و عملا انجام دهیم.اگر ما خودمان را درست کنیم جامعه ما اصلاح می شود و دیگر جایی برای جانیان و جنایتکاران باقی نخواهد ماند.
قصه دراز است و شاید حوصله کم باشد. اگر لازم شد این حقیر باز هم در خدمت خواهد بود
با آرزوی موفقیت و پیروزی
در پناه یار همیشگیتان پیروز باشید.
روزبه

ناشناس گفت...

چکيده همه اديان الهي که منطبق بر فطرت
انساني نيز مي با شد .عبارت است از :
پندار نيک .گفتار نيک .کردار نيک
که همواره بر حق بوده است و البته
عامل به ان نيز هميشه پيروز و سر افراز

Fereid گفت...

جناب داد،

مقاومت شما در مقابل بی داد و مبارزه با بی دادگری نوشته های شما را خواندنی کرده است. ای جانم فدای آن خدائی که شما را این میدان یاری می کند. مبارزه ی شما با بی دادگری ربطی به خدا ندارد همان گونه که بی دادگری حاکمین در ایران به خاطر خدا نیست. اگر به پذیریم که جنایات جمهوری اسلامی برای خشنودی خدا نیست به این نتیجه خواهیم رسید که مقاومت و مبارزه ی شما نیز نه در راه خدا بلکه در راه آزادی و حق آزاد زیستی است. شما آزادی را نه تنها برای خود بلکه برای همه می خواهید. این یعنی که شما فراتر از خودتان قرار گرفته و مسئولیتی اجتماعی به خود داده اید که دفاع از ایده ی آزادی برای همه نامیده می شود. یکبار دیگر جانم فدای خدائی که آزادی را حق بشر می داند.
پیروز باشید.
فردا

ناشناس گفت...

بدون ایمان هیچ چیزی ممکن نیست و با داشتن ایمان هیچ چیزی غیر ممکن نیست

نیلوفر گفت...

دلم میخواد خاطره ایی را با شما شریک بشم که نقطه عطف زندگیمه یا بقول خارجیها turning pointکه این کلمه انگلیسی منظور منو بهتر میرسونه..از سن نوجوانی شروع کردم تو کتابهای مذهبی دنبال خدا گشتن..با اینکه خانواده من زمینه مذهبی هم نداشت....هر چه کتابهای مذاهب مختلف را واز جمله کتابهای اسلامی را میخواندم لامذهب تر میشدم..نه خدا انجا نبود.زمان گذشت و من دوسالی بود که مادر شده بودم..یکروز پسرم رابه محوطه سبز مجتمعی که در ان زندگی میکردیم بردم .همینطور که پسرم بازی میکرد..من دوباره یاد دغدغه سالیانم افتادم..از ته دل با هاش گپ زدم..ببین من دیگه دارم پیر میشم ها.نمیخوای یه چیزی به من نشون بدی که بدونم واقعا هستی..یه معجزه ای یک اتفاقی..صدای جیغ پسرم منو به دنیای زمینی برگردوند..پسر کوچکم از ارتفاعی پرت شده بود که قاعدا باید میمرد یا همه بدنش خورد میشد..نمیدونم چه جوری خودمو بهش رسوندم و از زمین بلندش کردم وهمزمان با فریاد پسرم اقای ناشناسی هم به کمک من امدوهمینطور که به بدن پسرم که اروم گریه میکرد دست میکشیدم و با خودم میگفتم مگه میشه حتما یه جاییش شکسته..اون اقا گفت خانم به معجزه اعتقاد اری؟خوب معجزه شده..و من که تا لحظاتی پیش از خدا معجزه میخواستم و در ان چند دقیقه گپ و گفت وگومو با خدا یادم رفته بود..با تلنگری که اون اقا زد دوباره همه چیز برام تازه شد..اقای داد تو اون لحظه احساس کردم کسی .چیزی زد رو شونه من و بمن با خنده گفت حالا برو روتو کم کن..من بچه به بغل تا مدتها در جام میخکوب شده بودم..حالا میدونم حس کردن خالق از ته و عمق وجود یک انسانه و هر کس باید خودش تجربه اش کنه ..اصلا نسخه خاصی نداره و توی هیچ کتاب مذهبی هم نیست..از اون روز تا امروز بارها و بارها در شرایط مختلف بسبک خودش با من گفتمان داشته..بخصوص زمانهایی که کم میاوردم و قر میزدم جوابهایی بهم داده که فقط برام یاداور اون مات و متحیر ماندن روز اولیست که حسش کردم..حرف اخر اینکه خدا در همسایگی همه ماست..تازه دوران سبزمان تازه تر باد.

ناشناس گفت...

سلام بر قهرمان من!
نمي دونم چي بگم. فقط فقط اشكهامه كه داره مي ريزه و اصلا نمي توونم جلوشو بگيرم. اين بغض چند روزه داشت منو خفه مي كرد و الان با خووندن نوشته تو بالاخره شكست. خيلي خيلي خيلي زيبا نوشته بودي. واقعا كه هزاران بار آفرين بر تو و اين قلم زيبايت.
بابك عزيزم خداوند به همون با مرامي،مهربوني و باعظمتيه كه نوشته بودي و بهش معتقدي و معتقديم. برعكس همه چرت و پرت هايي كه اين آقايون ملاها مي گن به نظر من خداوند فقط و فقط لطف و بخشش و مهربونيه و خشم و انتقام به وجود مقدسش راه نداره چون اين دو از صفات آدميزاده و به ذات خداوند راهي نداره.شايد باورت نشه كه من هم خيلي وقته كه توي همون عظمت آبي و همون دريا شنا مي كنم. به خدا قسم كه من خدارو بعد از انتخابات شناختم به خدا قسم كه بعد از شهادت نداي عزيزم بود كه عاشقش شدم و همه چيزم شد.
فكر مي كنم بهترين جواب رو نوشته بودي بهترين و تاثيرگذارترين جواب رو!
خيلي خيلي مواظب خودت باش.
يا علي!

ناشناس گفت...

همه انسانها در زندگیشون حداقل یک بار با او رو برو میشوند این خرافات نیست . فقط کافی ابزار لازم رو برای شنیدن صداش آماده کرده باشی ،‌اگر دستت رو بزاری روی گوشهات و چشمهات رو ببندی هیچ وقت این جور چیزها رو نمیبینی و انکار میکنی ، اون چیزی که بهش خدا میگن یا خالق یا وجود یا .... هست همیشه اونجاست هروقت بهش فکر کنی گرماش رو احساس میکنی و بعضی وقتها هم تلنگرهایی به آدم میزنه که از روز برای آدم روشن تر میشه

ناشناس گفت...

ع.ب باسلام همه باهم بااتكابه غيرتمان واميد به ياري خدا روز13آبان*********به ياري شماعزيزان منتظريم

p.s گفت...

جایی خواندم
خدا تجربه ای عظیم از نور زیبایی و جلال است او یک وازه نیست یک بعد است اقیانوس بیکرانی است که تو چون قطره ای ناچیز در زرفای ان محو می گردی...
ما خود مسوول شوربختی و سعادتمان هستیم.
این زیباترین نوشتتون بود...
ببخشید حروف تایپم ناقص است اشاره به( وازه و زرفا)

ناشناس گفت...

vaghean age khodaro too neveshtehaie shoma va too zendegitoon nabinim,moshkele khodemone!be nazare man mo'jeze harrooz etefagh miofte.ma nemikhaim bebinim ta betoonim rahat tanbalihamoono bendazim gardane khoda.khoda poshto panahetoon. aida

Venus گفت...

از نوشته تان خیلی خوشم آمد و کاملا با شما موافق هستم. خیلیها آرزو می کنند که مثل ندا آقاسلطان از دنیا بروند. ندا با مرگش دنیا رو تکون داد و چهره بد رژیم جمهوری اسلامی رو به دنیا نشون داد. چه مرگی بهتر از این. کسانی که برای او در خارج از کشور گریه کردند و متاسف شدند فقط شامل ایرانیهای خارج از کشور نبود بلکه اینها کسانی بودند که یا ایرانی نبودند یا فرزندان ایرانیهای خارج از کشور بودند که در ایران متولد و بزرگ نشده بودند و چندان هم با مسائل ایران آشنایی نداشتند. خبرنگاران خارجی تا احمدی نژاد رو گیر می آورند حتما در مورد مرگ ندا از او سوال می کنند. مرگ ندا بدجوری گریبانگر رژیم شده است، اتفاقی که رژیم نمی توانست آن رو پیش بینی بکند و هیچ توضیحی هم برای آن ندارد. آبرویش رفته است. پس مرگ ندا دستاورد بزرگی برای جنبش سبز و دموکراسی به ارمغان آورد که نمی دونم چه جور دیگری می شد آن رو برآورده کرد.ا

ناشناس گفت...

دوش اگهی ز یار سفر کرده داد باد

دل مجروح ما به پیشت سپر باد

جناب اقای داد سلام

ای دردهای اه گو/اه اه مگو الله گو

زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله و اکبرم

فی ستر الله

ناشناس گفت...

نوشته بالا مملو از اراجیف و توهمات است.اراجیفی با هسته ای کهنه و پوستی نو نما.