ه‍.ش. ۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

زن ستيز! آدم ستيز! (نوشته مهمان)

مشاهدات "شيدا" از ميدان هفت تير – 13 آبان!

اين قوم زن ستیز، آدم ستيز!

توضيح: "شيدا" اسم مستعار يكي از دوستان و خوانندگان خوب اين وبلاگ است كه به دعوت من براي نوشتن مشاهدات عيني از اتفاقات و سركوبها پاسخ داده و اين متن را نوشته و فرستاده است. با سپاس از او و در انتظار نوشته هاي ساير دوستان، مشاهدات "شيدا" را از سيزده آبان بخوانيد. بابك داد.

تو خیابان کریمخان زندم. نمی دونم چند دقیقه است دارم می دوم. تمام تنم می لرزه، برادر و مادرم رو تو شلوغی گم کردم. تصمیم گرفتم که از عرض خیابون یعنی درست از زیر پل که مرکز تجمع نیروهای یگان ضد شورشه رد بشم. خدایا می شه؟ نمی دونم. نگاهم می افته به روبرو. درست در نقطه روبروی من صدای مردم رو دارم می شنوم: "دیکتاتور دیکتاتور این آخرین پیام است، ملت سبز ایران آماده قیام است" و بازهم: "مرگ بر دیکتاتور و الله اکبر". تا حالا و توی همه این جریانات من این همه نیرو با هم و یکجا ندیده بودم.اما باید از زیر پل رد بشم. کوله ام رو باز می کنم. دوربین عکاسی رو می ذارم توی کوله، عینکم رو به چشم می زنم و از مسیر غرب به شرق خیابان کریمخان رد می شم. الان درست زیر پل هستم، وای گاردیها حمله کردند به مردم. همه دارند می دوند، نمی دونم چرا مثل احمق ها کنار می ایستم تا مردم رد بشن و بتونم به راهم ادامه بدم. شونه هام می لرزه، می ترسم. بیشتر از گاردیها از لباس شخصی ها می ترسم یه دفعه صدای فریادی باعث می شه که سرم رو بگردونم یکی از لباس شخصی ها حمله کرد به یه پیرمرد. بی اختیار در حالی که گریه می کنم می دوم به طرفش:

- تورو خدا نزنید، گناه داره، پیرمرده!! خواهش می کنم نزنید!

- گم شو کثافت شماها تا حالا تو ... خونه ها بودید، حالا ریختید بیرون که چه ... بخورید.

پیرمرد بیچاره از زیر دستشون در رفت و من با حوصله صبر کردم تا چند ضربه باتوم زد و رفت. ترسون و لرزون از زیر پل رد می شم. الان که فکرش رو می کنم از خودم می پرسم که چه فکری با خودم کردم که تصمیم گرفتم از محل تجمع یگان ویژه و لباس شخصی ها رد بشم؟ بدنم از ضربه های باتوم درد می کنه به نصفه پل رسیدم، دل رو به دریا می زنم و با سرعت رد می شم. خدایا رد شدم، نگام به جوانک لاغر مردنی می افته که داره از جمعیت فیلم می گیره. الان اول خیابون سنایی هستم. لباس شخصی ها دوباره حمله کردند به مردم. دارند قلع و قمع می کنند. دو تا خانم رو با حرفای رکیک دستگیر کردند. راستش این اولین باره که من می بینم اینجوری خانمها رو دستگیر کردند، حالا یگان ویژه. در حال دویدن هستم که ناگهان یه نفر که بی شباهت به دیوار نیست رو جلوی خودم می بینم. بی اختیار یه لحظه سرم رو بر می گردونم، جمعیتی که با من در حال دویدن بود به جهت دیگری رفته بود یعنی درست عکس من حرکت کرده بود، هیچ کس رو اطرافم نمی بینم مگر لباس شخصی ها و یگان ویژه. تو دلم می گم: "... به اوین خوش اومدی. خلاص!"

از پایین یواش یواش نگاش می کنم، یه جفت کفش مشکی، شلوار کتان کرمی، کاپیشن طوسی، دوتا دستبند پلاستیکی تو کمرش. نفسام به شماره افتاده:

- برا چی می دوی؟ کجا می ری؟

- (می دونم که نمی تونم از کنارش رد بشم پس باید جوابشو بدم) مادرم رو گم کردم. دنبال اون می گردم.

- خب چرا می دوی پس؟

- دوستات دارن همه رو می زنن، بمونم که منم کتک می خورم، چی کار کنم؟ (عجب حماقتی این چه جواب دادنیه)

- بیا اینجا ببینم، با مادرت اینجا قرار داشتی ؟ امروز؟ تو خیابون کریمخان؟

- (از حرف زدنش فهمیدم که یه جورایی لیدر گروهه پس باید عقلم رو به کار بندازم، من تنهام و دورم هیچ کسی از مردم نیست) آره قرار بود ببرمش دکتر، اما گمش کردم. میشه من اینجا وایسم تا مادرم رو پیدا کنم، می ترسم منو بزنن؟ (نمی دونم چرا همچین درخواستی کردم، نفس نفس می زد و گوشه های دهنش کف کرده بود، حالم ازش به هم خورد)

- (نگاهی آلوده به غضب و هیزی بهم میندازه) آره بیا اینجا کنار من وایسا تا مادرت رو پیدا کنی. آخه خانم این چه حرفیه که می زنید؟ ما کجا مردم رو می زنیم؟ رئیس جمهور 45 میلیون رای آورده، شماها که اینقدر ادعاتون می شه، اینترنت که می دونید چیه؟ علم پیشرفت کرده، آخه این اراذل و اوباش چی می خوان تو خیابون؟

فکر کنم بهتره ساکت بمونم. بازم دارم مثل همیشه فکر می کنم، اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که این آدم چقدر ابلهه، چقدر کودنه؟!! اینو از طرز حرف زدنش فهمیدم، من نمی دونم پیشرفت علم و اینترنت چه ربطی داره به رای دزدیده شده ملت؟ یه لحظه و تو همون شلوغی به این نتیجه رسیدم که این ها دستچین شده ها هستند، وگرنه چه کسی حاضر به کشتن و شکنجه هموطن و هم خونش است؟ صدای فریاد زنی همه افکارم رو کنار می زنه. لباس شخصی ها دوباره حمله کردند، دستای کثیف یکیشون محکم گردن دختر رو گرفته، دخترک داره ناله می کنه، همین لحظه جوانی که معلوم بود همراه اون دختره دوید تا مگر اونو از دستشون نجات بده، که ناگهان همین لیدری که چند لحظه پیش در حال صحبت با من بود با حرکتی برق آسا پرید و محکم دستش رو گذاشت تو گلوی جوان. خدایا دیگه نمی تونم تحمل کنم، با صدای بلند دارم گریه می کنم صدایی مثل شیون. نشستم روی زمین و تکیه ام رو دادم به دیوار، با همون دوتا دستبند پلاستیکی که توی کمربندش بود دست دختر و پسر جوان را بست، یه لحظه احساس کردم از زمین بلند شدم، دوتا دست داره منو با سرعت از مهلکه دور می کنه، برادرمه. اومدیم کنار ایستادیم، من هنوز دارم گریه می کنم بازهم با صدای بلند. احساس می کنم همون لیدر داره با نگاهش دنبال من می گرده. شاید یکی از اون دوتا دستبند رو برای من گذاشته بود. آخه مطمئنم که حرفام رو باور نکرد.

چند روزه که از 13 آبان می گذره، این ماجرا شده کابوس شبانه ی من. صدای جیغ اون دختر شبها منو با وحشت از خواب بیدار می کنه، شک ندارم که این صدا تا آخرین لحظه زندگیم در ذهن و روان من خواهد ماند، صدای او، صدای زنان کشور من است که دچار زن ستیزی قوم لوط شده اند، صدای کسانی که جواب هم صدایی شان پلیس ضد شورش و باتوم و گلوله است. برادرم میگه یه اتوبوس رو دیده که دستگیرشدگان فقط زن بودند. پس نقشه ای از پیش طراحی شده برای ربودن زنان وجود داشته است. به ذهنم می رسه که بعد از هر تجمع و گردهمایی مردم نام بازداشتگاه و شکنجه گاهی جدید را می شنوند و امروز خورین شکنجه گاه زنان آزادی خواه کشور من است، خدایا چه بر سرشان می رود، خدایا بر آنها - در هزار لایه های زندان های مخوفی که حتی تو هم نمی توانی ببینی - چه می گذرد؟ خانواده هاشان چه حالی دارند؟ لحظه ای مادرم را جای تک تک مادرانی می گذارم که دخترکانشان اسیر سیاهی و شب و سبعیت شده اند. حتی تصورش هم لرزه بر اندامم می اندازد. دلم می خواهد مادرهاشان را تنها نگذاریم، مثل همیشه که با هم هستیم این بارهم با هم باشیم.

۲۱ نظر:

ناشناس گفت...

ba ejaaze mikhaim in haaro tarjome konim be zaboon haaye mokhtalef vaase rooznaamehaaye donya.

شیلا گفت...

منم اون نقاشی سیاه سپید
اون که حتی خواب رنگی هم ندید!

رو تنش رسم بهارو کشیدن
اما رنگین کمونش رو دزدیدن!!

ناشناس گفت...

matno ke khoondam cheshmam oftad be neveshteie SHILA,natoonestam jeloie ashkamo begiram.bacheham koochikan jeloshoon gerie nemikonam vali inbar natoonestam....shila kheili ba ehsasi............aida

ناشناس گفت...

با سلام آقای داد عزیز.
برادر من در روز 13 آبان در یکی از خیابان های منتهی به میدان هفت تیر همگامبا مردم بود که به خاطر مشکل تنفسی که داشت از جمعیت به مدت کوتاهی فاصله گرفت تا بنشیند و نفسی برای شعار دادن چاق کند بعد از گذشت چند دقیقه مامورین لباس شخصی با سرعت میگیرنش و با باتوم به فکش میزنند و 7 الی 8 نفر با بی رحمی تمام شروع به زدنش می کنند در همین زدن ها با چاقو به کتفش می زنند با تسمه و چوب به کمرش برادرم دیگه کاملا" از حال رفته بود که مردم عزیز شروع به شعار دادن برای حمایت از برادرم میکنند مامورین نمیدونم از ترس یا به علتی برادرم آزاد میکنند یکی از صاحب مغازه های آنجا می آید و برادرمو به داخل مغازه می بره بعد از چند دقیقه دوباره مامورین به سمت مردم هجوم می آرند می آیند تو مغازه به برادرم میگن مردم دارن به خاطر تو شعار میدن کشون کشون دوباره میارنش بیرون شروع به زدنش می کنن میگن میخوایم ببینیم مردم چه غلتی میکنن تو همین حین یکی از زن های مسن با گریه میاد و خودشو جای مادرم جا میزنه و التماس مامورین میکنه و چند تا از مردم شریف و با غیرت مداخله میکنن برادرمو به بیمارستان میبرن تا 15 این در بیمارستان بستری بود و از چند جا شکستگی استخوان داشت و پارگی ماهیچه دست. ولی برادرم میگه اگه مردم عزیز نبودن من احتمالا" وضعم بد تر از اینا بود. مردم تا وقتی حامی و پشتیبان هم باشن هیچ کس جلودار مردم نیست. با سپاس از مردم شریف و دلسوز ایران زمین و به ویژه اون مادر که مانع از دستگیری برادرم شد. با سپاس فراوان.

بانوی ایران زمین گفت...

منم شبا خوابم نمی بره.هنوز صدای فریاد اون شیردختری که چند متر جلوتراز من کتک میخورد
می پیچه تو سرم و ...
نگاه مظلوم اون پسردانشجو که انداختنش توی اون ون لعنتی... و تلاش من و چند بانوی سالخورده که نتیجه ای برای ازاد کردنش نداشت...
اما...من 16 اذر با روحیه قوی تر بر می گردم. به خاطر ندا ها و سهراب ها... به خاطر خودم...به خاطروطنم ...ایرانم

بابک داد گفت...

هم متن و هم كامنت شيلا خانوم خيلي زيبا هستند. هم احساسات مادر جوان بچه هاي ميهن "آيدا" خانم عزيز. منتها من در گرياندن خوانندگان اين بار واقعا" و كاملا" بي تقصيرم. اين ديگه تقصير خود شماهاست! اميدوارم شاد باشيد و به زودي غصه هاي تلخ رو بديم به دست باد، و در روزي كه چندان دير نيست، آزادي ايران موهاي تنمون رو "برقي" كنه، دلهامونو "رعدي" كنه و رعد و برق خواسته ملي ملت ما، بساط ظلم رو در هم بپيچه و چشمامونو "باروني" كنه و وسط خيابون، غريبه اي بين ما خانواده بزرگ ايران نباشه... و بالاخره اشك شوق پيروزي بريزيم. اون روز من هم "باروني" خواهم شد. اون روز دير نيست. اميدوارم فرزند آيدا خانوم ما، اولين كلمه هايي كه ياد مي گيرن، آزادي باشه، شادي و آرامش و رفاه و قانون باشه و اولين جمله شون هم اين تحسين ايران ما باشه كه:"چه دنياي خوبي داريد مامان!" انشالله.

رستاخیز سوشیانت گفت...

در این خـــــاک زرخیـــز ایران زمیـن
نبودنـــــد جز مردمــی پـــــاک دیـن
همـــه دینشــــان مـــردی و داد بـود
وزآن کشــــــور آزاد و آبــاد بـــود
نــگفتند حرفــی کـه نــایـد به کــار
نــکشتند تخمـــــی که نـاید به بـار
چــو مهــر و وفــا بــود کیشــشــان
گنـــه بــود آزار کـــــس پیششـــان
همـه بنـدة پـــــــاک یــزدان پــاک
همــه دل پر از مهــر این آب و خــاک
پــدر در پــدر آریـــائـی نـــژاد
ز پشــــت فـــریدون نیـــکو نهـــاد
بزرگـی بــه مــردی و فـرهنــگ بـود
گــدائی در این بـوم و بر ننگ بــود
اگــر مـایه زنــدگی بنــدگی اســـت
دو صد بــار مـردن به از زندگی اسـت
بیــا تـــا بکوشیــم و جـنگ آوریــم
برون ســـر از این بــار ننـگ آوریـم
به یــزدان که هرگز جهـــان افـــرین
نـه بـا بنـده ای مهـر ورزد نــه کیـن
زنیک و بــــدت هر چــه آیــد به سـر
ز خــود بیــن و وز کــرده خـود شمـــر
از آن روز دشمــن به مــا چیره گشت
کــه مــا را روان و خــرد تیــره گشـت
از آن روز ایــن خــانه ویـــرانه شـــد
کــه نــان آورش مـــرد بیگانــه شـــد
چو نــاکس به ده کـــد خــدایی کنـــد
کشــــاورز بـــایــد گـدایی کنـــــد
چو دانـــش پژوهنــــده بینـد زیـــان
کــه بنـدد به دانـــش پژوهـی میـــان
به یـــزدان گــر مــا خــرد داشــتیم
کجـــااین ســرانجــام بـد داشـتیــم

ناشناس گفت...

اکنون بسیاری از هموطنان در کامنت خویش مینویسند حالا چه باید کرد. جواب بسیار روشن است: هر روز مبارزه

مبارزه اشکال گوناگون دارد و نیازی ندارد که یک حرکت سراسری باشد. به طور مثل جمعی از دانش آموزان پس از تعطیلی‌ مدرسه تظاهرات خودجوش راه میندازن و مردم را همراه خویش میسازند و قبل از رسیدن سپاه خونخوار حرکت خویش را به پایان میرسانند. انجام چنین حرکاتی روحیه مبارزه در میان آحاد مردم را بالا میبرد و روحیه مزدوران را ضعیف می‌کند. همین حرکات را می‌توان هنگام خروج از سینما و ورزشگاه و غیره انجام داد. باید با تجمعات خانواده زندنیان همیشه همراه بود و آنها را نباید تنها بگذاریم. چرا فقط ۱۵۰-۲۰۰ نفر در مقابل زندان یا دادگاه آنهم در تهران چند میلیونی؟

مردم با حرکت هماهنگ خویش در ادارات و کارخانجات قدمهأی در جهت تضعیف قدرت نظام و بر پأی اعتصاب و تظاهرات بر دارن. نکته مهم دیگر که بسیاری از مبارزان نیز اشاره کردن، نباید هنگام هجوم دشمن فرار بکنیم بلکه با توجّه به وضع موجد تصمیم بگیریم. اغلب اوقات تعداد ما بسیار بیشتر از ظالمان می‌باشد و اتحاد و مقاومت ما موجب تسلیم آنان میشود.

دوستان آزادی هزینه دارد و بر ماست که برای رسیدن به آن باید آنچه را که در توان خویش داریم تقدیم کنیم.

پیروز و همیشه سبز باشید

آریا

پویا.خ گفت...

کودک را بنگرید
در چنبره ی غرش خوکان
درمانده;با ساق های ناتوان!
گریستن از او بر می آید
تنها گریستن.
آیا زمانی می آموزد
ایستادن را و رفتن را؟
ًًٌَُُِِّّّّمهراسید!!!
برآنم
بزودی رقصیدن او را هم خواهیم دید!
در اغاز بر دو پای خویش خواهد ایستاد،
سپس بر سر خویش.

ناشناس گفت...

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهايتان زخم دار است

با ريشه چه مي کنيد؟

گيرم که بر سر اين باغ بنشسته در کمين پرنده ايد

پرواز را علامت ممنوع مي زنيد

با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي کنيد؟

گيرم که مي کشيد

گيرم که مي بريد

گيرم که مي زنيد

ناشناس گفت...

ما روز 13 آبان تو ساختمان فرهنگستان هنر توسط نيروهاي سپاهي محاصره شديم. اومدن جلو در فرهنگستان شروع كردن به شعار دادن. ساعت 11 براشون ساندويچ آوردن!!! مهندس مي خواست از فرهنگستان راه بيفته كه جلوشو گرفتن. تا ساعت 3 جلو در بودن و نذاشتن كسي خارج بشه

ناشناس گفت...

بعد از خواندن متن بقدری متأثر شدم که به کلام در نمی آید. بعد کامت ها را خواندم. چقدر امید! خدا را شکر در این روزهای سیاه و تاریک شما ها آفتاب را از میان تاریکیها می بینید. از همین دورها دستهاتان را می فشارم و برای همگیمان مخصوصاً برای آن دختران و پسران اسیر شده رهایی ازین ظلمت را آرزو می کنم

نیلوفر گفت...

13 ابان بعد از اینکه کامنتم را در اینجا نوشتم به دوستهام پیوستم که همه با هم با اتوبوس به 7تیر رفتیم..و از دیدن چهرهای خندان زنان دیگر که انگار به جشن میروند کیف میکردم انفدر اتوبوس پر بود که در ایستگاه هایی که می ایستاد هیچ کس نمی توانست سوار شود..همه هم از سبزها بودند..من اونروز تا 4 بعداز ظهر در خیابان بودم و تقریبا همه همراهانمو در یورش نیروهای انتظامی گم کردم و فقط یکی از دوستانم با من بود که اوهم بشدت زمین خورده بودو بعد از ساعت 4 دیگه نمیتونست راه بره.خیلی مسایل پیش امد از جمله اینکه دوستم که کنار یک کوچه نشانده بودمش تا بروم دیگران را پیدا کنم(چون او ضرب دیده بودو نمیتوانست بدود)بهر حال دوستم تعریف میکرد همین طور که انجا نشسته بود میبیند پسر جوانی باتوم یکی از اینها رو از دستش در اورده و می دود و بعد برای اینکه با باتوم نگیرنش باتوم را در باغچه ای جلوی دوستم می اندازد و میرود..دوستم لنگان لنگان میرود باتوم را میاورد و زیر مانتویش قایم میکند.خلاصه وقتی به او رسیدم گفت ببین غنیمت جنگی گرفتم.اما اتفاقی برای دختر جوان یکی از اقوامم افتاد که اینجا مینویسم برای اینکه در راهپیمایی بعدی بفیه بچه ها حواسشان باشد.. برایم تعریف کرد که ساعت 9 صبح با دوستانش به قایم مقام فراهانی میرود..و در ان ساعت در این خیابان بشدت مردم را میزدند که به هفت تیر نرسند و نزدیک مترو قایم مقام پاسازی است که از قرار مال خود اینها بوده در انجارا باز میکنند و به مردم میگویند بیایید داخل..و مردم هم برای اینکه کتک نخورند میروند تو حدود 60 یا 70 نفر که بیشترشان دختران جوان بودند..وقتی همه داخل میشوند در را می بندندو 20 تا از این وحشیها میایند تو اول 3 تا گاز فلفل یا خردل میزنند بطوریکه اینها در ان فضای محدود داشتند خفه میشدند و بعد هم میافتند به جانشان با با توم برقی و باتوم انقدر این بچه ها را میزنند که این دختر جوان میگفت من بعد از دقایقی شروع کردم اشهدمو خوندن چون فکر میکرده زنده بیرون نمیاد..این دختر جوان تعریف میکرد 4 یا 5 جوان شجاع در میان این مردم بود که خودشان را سپر دخترها کرده بودند که باتوم به انها بخورد....خلاصه میگفت مرد مسنی که کنارش داشته ضربه میخورده وقتی میبیند این دختر اشهدش را میگوید ..به او گفته دخترم نترس ما از اینجا بیرون میرویم.خلاصه بعد از 20 دقیقه ایی که این بچه ها رو میزنند در را باز میکنند و بیرونشان میکنند چون میدانستند انقدر اینها را زدند که دیگر نمیتوانند راه بروند.این دختر که دانشجوی حقوق است و حتی چادر سر میکند میگفت حتی کیف و ساعتش را از دستش گرفتند..نمیدانم تا کی میشود جواب این حیوان صفتها را با ارامش داد..فقط میدانم هر چه انها وحشی تر میشوند ما مصمم تر میشویم..باور کنید برای راهپیمایی بعدی روزشماری میکنم.

amir گفت...

به خدا قسم برایم مانند روز روشن هست که نوروز امسال را با پیروزی جنبش سبز جشن میگیریم.

ناشناس گفت...

واقعا حال شیلای عزیز رو درک میکنم. من هم از روز 4 شنبه حال خوبی ندارم. وقتی به کسانی که اون روز دیدم کتک میخوردند و فضای پر استرس اون روز که از شب قبلش خوابم نمیبرد فکر میکنم حالم بد میشه. نمیتونم هیچ کاری بکنم.اما نا امید نمیشم. دیروز رفته بودم با مامانم پارک لاله. 10 تا زن که جمع شدند دور هم، 4-5 تا سرباز، چند تا لباس شخصی و چند تا سرهنگ نیروی انتظامی اومدند دورمون و هی داد بیداد کردند که پاشید برید واقعا خنده ام گرفته بود که از تجمع چند تا زن که فقط اومده بودند به یاد شهدای جنبش سبز شمع روشن کنند،این قدر هول و هراس ورشون داشته. ولی زن ها با روحیه خیلی خوب با مامورها حرف میزدند بعد هم گفتند دوباره هفته دیگه میایم.یه خانمی با دخترش اومده بود. دستش شکسته بود. گفت 4 شنبه دستش رو زدند شکستن. واقعا روحیه خوبی داشت میگفت باور کنید اصلا ناراحت نیستم. میگفت بالاخره این حرکت ما هزینه داره. یه خانمی هم با ذوق و شوق اومده بود اون جا. با 2 تا بچه حدودا 12 و6 ساله میگفت چهارشنبه هم رفتم ولی بچه ها رو نبردم.یا دختری که میگفت 18 تیر یه بسیجی دنبالش افتاده بوده و با چوبش که از بس این ور اون ور زده بود ریش شده بوده، زدتش و ساق دستش 6 تا بخیه خورده بود، صرف نظر از این ها کلی هم کتک خورده بود ولی بازم میگفت من از تک و تا نمیافتم. به خداامیدم چند برابر میشه وقتی روحیه زن ها رو میبینم. راستی آقای داد دیروز تو پارک لاله خانم ها خیلی حرف شما رو میزدند. اون جوری که من دیدم حسابی طرفدارتون هستند و هر جمعه منتظر حرف های شما هستند و چون خیلی هاشون با اینترنت کار نمیکنند از خیلی خبر ها مثلا همون که شما گفتید بسیجی ها 400 تومن پول گرفتند، خبر نداشتند و از صحبت ها شما متوجه این قضیه شده بودند. واقعا ازتون متشکریم به خاطر اطلاع رسانی تان. راستی توی پست قبلیتون یه عکس گذاشتید. چهره ها که معلوم نیست ولی روی اون صندلی من و مامانم نشتیم. کلی این گاردی رو سر کار گذاشتییم و دستشون انداختیم. یه خانمی هم اون جاست بغل مامور باتوم به دست وایساده و چادر سرشه. فکر کنم 60 سال بیشتر داشت .واقعا زن ماهی بود. راه نمیتونست بره ولی اون روز اومده بود. بعضی وقت ها وقتی مردم رو این طوری میبینم دلم خیلی میگیره. همش میگم کاش مردم از این حکومت و آدم هاش راضی بودند. اون موقع حداقل میگقتم عیب نداره راضین به همین وضع چه کار میشه کرد. فکرشون در همین حده. ولی حالا که میبینم با تمام وجود از این اوضاع ناراضی اند و حاضرند همه جور هزینه ای رو هم بدهند و این قدر هوشیار و آگاهند، دلم میسوزه که چرا باید این طور وحشیانه باهاشون برخورد شه.
امیدوارم همیشه سلامت باشید. دعای بنده حقیر همیشه پشت سر شماست.
هانیه

سیاوش گفت...

واقعا تعجب می کنم از مزدورهای احمقی که مردم را به خاک و خون می کشند تا یک مشت اوباش را صاحب ثروت کشوری کنند که متعلق به خودشان است و بعد هم آن اوباش تکه ناچیزی از ثروت را برای این مزدوران پرتاب می کنند.
این مزدوران بدبخت ترین آدمهای روی زمین هستند.

تباهی درد گفت...

سلام.این خبر رو از روزنامه ی آفتاب یزد هفدهم ابان شنیدید.
روز 13ابان،6نفر به یک خانم در ماشین تجاوز کردند.این هم لینکش:
http://www.aftab-yazd.com/textdetalis.asp?dt=11/8/2009&aftab=8&TextID=110353



آقای داد شما در انتشار این کامنت مختارید.اگه منتشر نکنید ناراحت نمیشم.
اما هنوز داره تمام تنم میلرزه.
و من نمیدونم توی این زندانها چی میگذره.....
فقط بگو چکار کنیم؟

ایران زمین گفت...

دوستان دعا کنید برای عزیزانی که در بندند. خدا به خانوادهاشون صبر بده

ناشناس گفت...

پاینده باشی‌ بابک عزیز!

یک سوال برای من پیش اومده که چرا اصلاح طلبان ساده از ۱۳ آبان و جنایاتی که در آ‌ن‌ روز اتفاق افتاد گذشتند؟ جنایت رژیم عریانتر از هر زمانی‌ بود و البته مردم هم مستقیم سراغ بت بزرگ خامنه ای‌‌ رفتند. میتونه اینها دلایلی برای این برخورد اصلاح طلبان باشه؟

ناشناس گفت...

دوستان عزیز در داخل کشور!

نظراتتون را که میخونم احساس غرور می‌کنم! بهتون افتخار می‌کنم و با سربلندی، در این اروپأی که تا دیروز مردم ایران را طرفدار این رژیم میدونست، از زنان میهنم حرف میزنم. قلب ما با شماست. تردیدی در پیروزیتان ندارم. دستتان را به گرمی‌ میفشارم.

فر زندان ولا يت گفت...

کتاب مجموعه معجزات مقام معظم رهبری به زودی منتشر می شود
کتاب مجموعه معجزات رهبری در طی ۲۰ سال گذشته به زودی از سوی نشر عماد منتشر خواهد شد این کتاب داری ۳۰۰ صفحه می باشد که شرحی کوتاه بر معجزات حضرت اقا نوشته شده در این کتاب با اسناد ومدارک معتبر گوشه ای از دنیای معنویت اقا به تصویر کشیده شده. در کتاب مذکور به معجزات ذیل اشاره شده است

۱- شفا دادن دست یک جانیاز

۲- شفا دادن زن جوان نازا

۳- شفا دادن نا بینا

۴- شفا دادن مردی فلج

۵-شفا دادن بیمار قلبی

در این کتاب هم چنین به ارتباط حضرت اقا با حضرت ولی عصر حضرت جعفر طیار وحضر ت خضر اشاره شده است