۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

سكوت «يادگار مقوايي امام»!

براي تماشاي بهتر عكس و نوشته ها روي آن كليك كنيد


وقتي آقاي سيدحسن خميني در برابر «ستم به مردم» سكوت كرد، بايد انتظار «مقوايي كردن» پدر بزرگش را توسط حكومت مي كشيد. به اعتقاد من اين «يادگار امام!» هرگز شجاعت و روحيه حق طلبي لازم را نداشت تا سخني به «سود ملت» بر زبان آورد و يا بنويسد. او همواره خود را «مسئول حفظ آثار و حرمت امام خميني» پدر بزرگش مي دانست كه بايد فراتر از زمين، از او وجهه اي آسماني بسازد و حفظ كند! با همين بهانه، هرگز براي دفاع از «ملت» رو در روي خامنه اي نايستاد.
اكنون او به بن بستي رسيده كه انتظارش از 14 خرداد سال گذشته مي رفت. همان روزي كه حاميان خامنه اي او را بر سر مزار پدر بزرگش مورد فحاشي قرار دادند و خامنه اي هم با رضايتمندي نگاه كرد. اينك حكومت خامنه اي با «مقوايي كردن» آيت الله خميني، او را به سخره و كنايه گرفته است. خب چرا هنوز از سيد حسن خميني صدايي در نمي آيد؟ اين همه هزينه دادند تا سخن از حق ملت بگويند، آيا سيد حسن لااقل براي دفاع از پدر بزرگش هم بناي حرف زدن ندارد؟!! اين كه ديگر «حق ملت» نيست تا از آن بگذرد و با ديكتاتور خوش و بش كند! «عافيت طلبي بي ثمر» سيد حسن عاقبت بهتري از مرگ مشكوك پدرش «سيد احمد خميني» توسط مأموران آقاي خامنه اي براي او به دنبال نخواهد داشت. او هم عافيت طلبي كرد و مزدش را گرفت! اما سكوت و ذلت پذيري برخي افراد، رقت انگيز است.
زنده باد كساني كه سكوت شب را شكستند و براي دفاع از «حق ملت»، هزينه دادند و مي دهند.

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

آقاي مهاجراني «نقاط خاكستري مالي» بيت رهبري را بشمارد!


به رغم ادعاي عجيب آقاي مهاجراني كه «حتي يك نقطه خاكستري در مسائل مالي رهبر سراغ ندارد»، اكنون هزاران «نقطه خاكستري» و «سياه» در بيت رهبر جمهوري اسلامي آشكار شده است!
به گزارش ليبراسيون و جرس (وابسته به آقاي مهاجراني)، محمود احمدي نژاد در برابر اصرار دستگاه قضايي براي تعقيب و استعفاي اسفنديار رحيم مشائي در ماجراي اختلاس سه هزارميلياردي اخير، از اسناد و مداركي خبر داده كه از اختلاس نجومي سيد مجتبي خامنه اي در اختيار دارد. رئيس جمهور كودتايي رقم اين اختلاس را «يك ميليارد و ششصد ميليون يورو» ذكر كرده و خواهان «برخورد مساوي» با مجتبي خامنه اي و مشائي شده است. به همين دليل پرونده اختلاس سه هزار ميليارد توماني نيز به محاق رفته است!
آقاي عطاءالله مهاجراني چند ماه قبل در اين سخنراني انتقادبرانگيز و جنجالي مدعي شده بود: «حتي يك نقطه خاكستري در زندگي خاندان خامنه اي سراغ ندارد»! حال بايد بعد از تبديل رقم اين اختلاس نجومي از يورو به ريال، آقاي مهاجراني تعداد صفرها و نقطه هاي خاكستري و سياه بيت رهبري را بشمارند! و اگر لازم ديدند بابت «پاك جلوه دادن» سيد علي خامنه اي و بيت رهبري از فساد مالي، از مردم ايران عذرخواهي كنند.

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

اين «سه غايب بزرگ» بيايند، قحطي نمي آيد!

وقتي غايب بزرگ دلها «اميد» باشد و غايب بزرگ مغزها «انديشه» باشد و غايب بزرگ قلبها «انگيزه»... مي توان گفت ديگر اين دنيا يك جهنم واقعي است. اگر مي خواهي ديگران را از اين جهنم رها كني، اين سه را به آنان ببخش: «اميد. انديشه و انگيزه»! آنها خود مسير بهشت و راه نجات را خواهند يافت.
توضيح تصوير: آن زمان كه حكومت ادعا مي كرد اقتصاد كشور شكوفاست و گل و بلبل است، «قحطي» وارد خانه ما شهروندان درجه دو شده بود و هرچه هم مي گفتيم 25 ميليون نفر زير خط فقر خشن هستند، مقامات در حال اختلاس بودند! حالا ببين كشور به چه مكافاتي افتاده كه حاج اسدالله عسگراولادي هم اعتراف كرده: «تورم 40 درصد است و با اين وضع دلار، تا 6 ماه ديگر در ايران قحطي خواهد شد!» حالا اين رهبر فرزانه (!) مدام مي گويد: «ايران؛ شعب ابيطالب قحطي زده نيست!» و فعلا" دارد با لولاهاي «درب خيبر» ور مي رود!!
فيس بوك همگاني بابك داد

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

استحاله فرهنگي؛ ارمغان دردناك حكومت براي ايرانيان!

تماشاي اين بحث در اين آدرس:   http://vimeo.com/34530741

ترديدي نيست كه جمهوري اسلامي از آغاز تاكنون، در حال «هجوم فرهنگي» به مردم ايران بوده است. مراد من از تهاجم فرهنگی، به معنی حُقنه معانی و تحميل باورها بدون رضایت مردم ايران است. در اين تهاجم فرهنگی سه دهه اي، ارزش‌ها و باورهای ديرين مردم در حوزه فرهنگ عمومي و اخلاقيات، مورد هجوم و تخريب و «استحاله» قرار گرفت و به مرور زمان، حكومت توانست بخش زيادي از ارزشهاي فرهنگی ايرانيان را از بین ببرد و يا به آنها آسيب هاي جدي برساند. با اين همه، اين هجوم فرهنگي از سوي مردم با مقاومت هايي همراه بود كه باعث شد خود حكومت هم دچار تغيير و استحاله شود.
در اين يادداشت «استحاله» به معناي تغيير حالت و دگرگون سازي است. مانند تغيير آب (مايع) به بخار آب (گاز) و يا تبديل آب به يخ (جامد). «فرهنگ» تعريفي است درباره شيوه زندگي مردم؛ به معنی روشی که مردم زندگي مي كنند و کارهايشان را انجام می دهند. فرهنگ؛ مجموعه پيچيده ای است از دانش ها، باورها، هنرها، اخلاقيات و عادتها و خلاصه هرچه که فرد بعنوان عضوی از جامعه خویش فرا مي گيرد.
پس عبارت مركب «استحاله فرهنگي» در اين مبحث، به معناي جابجا شدن و دگرگون سازي باورها، افكار، اخلاق، هنرها و نوع زندگي شخصي و سلوك مردم ايران توسط حكومتي است كه با نام دين و به قصد برقراري عدالت و برابري و آزادي و استقلال به قدرت رسيد اما در هيچ زمينه اي صداقت نداشت.
استحاله فرهنگي عرصه بسيار گسترده اي است. و درباره ميزان موفقيت مهاجمان (تئوريسين هاي حكومت) بر تغيير باورهاي مردم ايران، «ترديدهاي جدي» وجود دارد. زيرا علاوه بر پشتوانه عظيم فرهنگي ايرانيان، نسل هاي جوان بعد از انقلاب 1357 هم توانستند سر از لاك بي خبري و از خود بيگانگي و انفعال بيرون آورند و به دنبال «اصل خويش» و هويت فرهنگي خويش برآيند. اينگونه شد كه نبردي مدام ميان نيروهاي مهاجم حكومت با مردمي كه مدافع اصالت و هويت ايراني هستند در گرفت و هنوز ادامه دارد. نبردي كه گاه با اعدام و قتلهاي زنجيره اي نخبگان و توقيف فيلم و كتاب و نشريات به سود حكومت ورق مي خورد و گاه با موفقيت مردم و تحميل خواسته هاي آنها بر حاكميت ادامه مي يافت.
انقلابي كه با شعارهاي مترقي استقلال، آزادي و جمهوريت به پيروزي رسيده بود، در زمان «تبيث» خود به عنوان يك نظام، از تمام اين شعارهاي اوليه فاصله گرفت و به قدرتي مهاجم و سلطه گر تبديل شد. ابتدا مخالفان سياسي و سپس نمادهاي فرهنگي ايرانيان را نشانه گرفت. آنگاه در شخصي ترين انتخابهاي مردم سرك كشيدند و سعي كردند يونيفورمي يك شكل از ملت ايران بسازند. آنها باورهاي ما را نشانه رفتند. اخلاق ما را تغيير دادند. مليت و هويت ما را تحقير كردند تا از ما يك «امت اسلامي!» بسازند. اكنون سئوال اينجاست كه آيا حكومت توانست به تمامي بر ما و فرهنگ ملي ما چيره شود؟ و اين ستيز فرهنگي چگونه آغاز شد و چگونه ادامه يافت؟
درباره ابعاد اين استحاله فرهنگي در سه دهه حاكميت ديني بر كشورمان، سه شنبه شب گفتگويي داشتم با خانم شهره عاصمي از تلويزيون ايران ما كه مشروح آن را مي توانيد  دراين لينك ببينيد و بشنويد.

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

منجي ملت؟ يا زندانبان خويش؟ (آسيب شناسي همكاري اپوزيسيون)


همه كساني كه يك بار گذارشان به بحث و جدل مخالفان جمهوري اسلامي رسيده، با شگفتي دو نكته را همزمان مشاهده كرده اند: «كثرت مخالفان» و «تمركز ناپذيري» آنان! مانند مجمع الجزايري كه ساكنان دها جزيره كوچك، با جزاير همسايه دشمني دارند و همه جزيره هاي كوچك، مشكلات زيربنايي آب و برق و مسكن و غذا دارند! شايد به جرأت بتوان گفت كمتر حكومتي مانند حكومت ايران، اين تعداد گروه و شخصيت مخالف داشته باشد و هنوز هم سرپا مانده باشد. خيلي ها مي پرسند اين همه مهاجر نخبه ايراني كه عمدتا" بدلايل فشارهاي داخلي از كشور مهاجرت كرده اند و اين همه شخصيت سياسي و نخبه كه به جرأت اعضاي سه كابينه دولت هاي قبلي را تشكيل داده و اكنون در تبعيد هستند، چرا نمي توانند گردهم آيند و با اتفاق و اتحاد، چاره اي براي ايران بيابند و تا انتها به آن پايبند بمانند؟ و چرا از پتانسيل حدود چهار ميليون مهاجر ايراني براي نجات كشور از پرتگاه نابودي نمي توان استفاده هاي مؤثري كرد؟ اين همه گروه كوچك ناكارآمد، چرا نمي توانند به يكديگر بپيوندند؟
در حقيقت اپوزيسيون هيچ كشوري مانند اپوزيسون ايران، به مردم سرگردان در كوير شباهت ندارد! مردمي كه از تشنگي زجر مي كشند اما حاضر نيستند همفكري كنند و آب بجويند! چرا؟ ماحصل دو سال مشاهدات و گفتگوهايم با نيروهاي مخالف جمهوري اسلامي، به من ثابت كرده كه مشكل را بايد در محدوده امن ذهني آنها جستجو كرد! محدوده اي كه ديگر به آنها امنيت نمي بخشد، بلكه به زنداني بزرگ براي آنها تبديل شده است!
محدوده امن!
هر فردي براي خود يك حصار امنيت رواني و يا «محدوده امن» دارد و غالبا" در اين محدوده امن خود احساس آرامش مي كند. عادتها، نزديكان و اعتقادات، به مرور در شخص يك محدوده امنيتي ذهني مي سازند كه به آن عادت مي كند. در آن احساس آرامش دارد و در محيط خارج از آن، ممكن است نگران شود. اما اين نگراني، بسته به استحكام شخصيتي افراد، داراي درجات كم و زياد است.
آنچه طبيعي است اينكه داشتن حصار رواني و يا محدوده امن يك امر انساني و معمولي است و همه ما بيش و كم يك چنين حصاري را دور خود داريم. غالبا" از يك محله و يك بازار خريد مي كنيم و به يك آرايشگاه مي رويم و با يك دسته از اطرافيان خود رفت و آمد نزديك تري داريم. اما برخي افراد به دلايل گوناگون، محدوده امن خود را حسابي بسته اند و اصطلاحا" گارد بسته دارند. حصار رواني آنها از ديگران محدودتر است و حاضر نيستند افراد جديد را به محدوده امن خود راه دهند. در نظر بگيريد خانواده اي را كه از جنوب شهر به شمال شهر اسباب كشي كرده و خانه اي خريده اند، اما هنوز براي خريد مايحتاج روزانه و ميوه و سبزيجات به محله قديمي خود مي روند و بر مي گردند. و يا جواني را در نظر بگيريد كه به خارج از كشور رفته تا تحصيل كند، اما فقط حاضر است به كشوري برود كه فاميلي در آن دارد و در آنجا هم فقط با فاميل خود معاشرت مي كند و از ديگران پرهيز دارد. او هنوز در محدوده امن خود باقي مانده و حاضر نيست از آن خارج شود و اينجا شروع مشكلات اوست. اين افراد به محدوده امن خود وابستگي بيمارگونه اي پيدا كرده اند و اين وابستگي، مراحل خطرناك تري هم دارد.
براي فهم بهتر محدوده امن يا حصار رواني، يك مثال معروف مي زنند. يك ماهي كه در يك تنگ شيشه اي كوچك، غالبا" به دور خود مي چرخد و به همين محدوده امن عادت و حتي رضايت دارد. وقتي اين ماهي را به محوطه بزرگتري مثل يك آكواريوم يا يك استخر مي اندازيد، تا مدتي او همچنان ناخودآگاه در همان محدوده كوچك (به اندازه همان تنگ شيشه اي) باقي مي ماند و در همان فضاي مجازي چرخ مي زند! آن ماهي با اينكه فضاي بزرگتري براي زندگي در آكواريوم دارد، مدتي طول مي كشد تا از محدوده امن خود پاي بيرون بگذارد. يا شايد اين كار را نكند. اكثر اشخاص با كمي دير و زود، بالاخره از چرخ زدن در محيط امن خود دست بر مي دارند و وارد محيط هاي تازه مي شوند. دوستان تازه، معاشران جديد و دنياهاي تازه را تجربه مي كنند. عده ديگري هم هستند كه همچنان در همان محدوده تنگ شيشه اي شنا مي كنند و گاهي تا آخر عمر در حصار رواني خود باقي مي مانند و در انزواي خود هم مي ميرند. بسياري از ايرانيان ساكن آمريكا، نمي توانند به جز در محله ايراني هاي لس آنجلس كه به «تهرانجلس» مشهور شده زندگي كنند. و بسياري از مهاجران، بعد از سالها زندگي در كشورهاي خارجي، هنوز زبان خارجي نمي دانند. زيرا آنها به نوعي در محدوده همان تنگ كوچك شنا مي كنند.
محدوده امن، محدوده حيات نيست!
داشتن محدوده امن براي هر انسان و هر جانداري يك «امر طبيعي» است. اما كار از آنجايي خطرناك مي شود كه محدوده امن، به نوعي به حصار و زندان و بدتر از آن به «محدوده حياتي» تبديل شود. يعني شما بيرون از محدوده امن تان، احساس كنيد كه نمي توانيد زنده بمانيد و خطر مرگ در كمين شماست! اين احساس شايد واقعيت نداشته باشد و فقط زائيده ذهن شما باشد، اما اين نگراني «حصار رواني» شما را تنگ تر و بسته تر مي كند و حتي مي تواند به يك بيماري مهلك و مرگ تبديل شود. همان ماهي قرمز را در نظر بياوريد كه اكنون در يك استخر بزرگ است، ولي آنقدر در محدوده امن ذهني خود (محيط كوچكي به اندازه فرضي تنگ شيشه اي) باقي مي ماند كه عاقبت از گرسنگي بميرد! در حالي كه كمي آنسوتر، روي سطح آب غذا وجود داشت! ماهي گمان مي كند اگر از اين دايره فرضي (همان تنگ شيشه اي فرضي) پاي بيرون بگذارد، زنده نخواهد ماند. و همين تصورش براي او زندان مجازي مي سازد و او را به كام مرگ مي فرستد.
به همين دليل ساده است كه وقتي ماهي قرمز عيد را در استخر آب شيرين رها مي كنيم، به جاي آن كه در محيط بزرگتر، بهتر رشد كند و بزرگتر شود، مي ميرد. ماهي كوچك، در واقع قرباني باقي ماندن در ترس و محدوده رواني ذهن خود شده و از گرسنگي يا انزوايي كه ذهنش بر او تحميل كرده، مي ميرد.
چنين است كه اگر محدوده امن ذهن، تبديل به «محدوده حياتي» شود و فرض ما بر آن قرار بگيرد كه با خروج از محدوده امن، حيات و زندگي ما هم تهديد خواهد شد، ممكن است هر كدام در پيله خود باقي بمانيم و در انزواي خود بميريم.
اپوزيسيون، مجمع الجزاير بي ارتباط با همديگر!
شخصيتهاي نخبه و گروههاي سياسي ايران، از ديرباز خود را در حصارهاي ذهني و عقيدتي خويش حبس كرده اند. اين عادت از احزابي با سوابق چندين دهه اي تا حزبهاي امروزي ادامه داشته و دارد. گروهها و نيروهاي سياسي به سختي از محدوده امن خود خارج مي شوند. به سختي دور ميز هم انديشي با ديگران مي نشينند. در بين اپوزيسيون به مراتب به حصارهاي تنگ و گاردهاي بسته اي برخورد مي كنيم كه امكان هرگونه اتحادي را از همان اول از بين مي برد.
به صورت اسمي، ما داراي دهها حزب سياسي مخالف با حكومت ايران هستيم اما در عمل، اين احزاب حتي قدرت برگزاري يك تجمع چشمگير ندارند! آنها هنوز قدرت تشكيل يك گردهمايي و هم انديشي با همديگر ندارند. و هرگز نتوانسته اند يك پارلمان و كنگره از مخالفان تشكيل بدهند و برنامه هاي «دولت در تبعيد» را به مردم ارائه كنند و برنامه هاي جايگزين خود را براي دوران بعد از جمهوري اسلامي تدوين تدوين نمايند.
گروههاي اپوزيسيون در مجموع به «مجمع الجزاير پر شماري» شباهت دارند كه با وضعيت فعلي، هيچكدام از جزيره هاي كوچك قابل سكونت نيستند! و نكته تأسف بار اينكه هيچكدام از اين جزاير كوچك، حاضر نيست محدوده امن خود را باز كند و به جزيره كناري بپيوندد و بعد از بهم پيوستگي اين جزاير كوچك، سرزمين بزرگتري شكل بدهند كه اختلاف سليقه همديگر را بپذيرند و در صدد حذف همديگر برنيايند و به يك «هدف واحد»، يعني تغيير حكومت فعلي ايران همت كنند. برخلاف اين، گويا مغناطيس در ميان اين جزيره ها برقرار شده كه آنها را به دوري از همديگر تشويق و ترغيب مي كند! در اين ميان، دستگاههاي تبليغاتي و امنيتي جمهوري اسلامي هم بيكار نيستند و به هرچه دورتر شدن اين جزاير كوچك، كمك مي كنند. تخم بدبيني و شك مي كارند و «تفرقه» درو مي كنند!
هنگامي كه ما زنداني جزيره خويش باشيم، به قاتل خويش مبدل خواهيم شد. بازيهاي رواني حكومت، ساكنان جزاير كوچك را بيشتر خرد و منزوي خواهد كرد. و ما به جاي آنكه منجي يك كشور غصب شده باشيم، قاتل خويشتنيم! در واقع قبل از آنكه حكومت، اپوزيسيون را ناكارآمد كرده باشد، اين خود اپوزيسيون است كه زندانبان و قاتل اپوزيسيون شده است! و اين وضعيت رقت باري است. زيرا محدوده امن ذهني ما، عملا" به «محدوده مرگ» ما تبديل شده است. و ما در جزاير دورافتاده از همديگر، در خاموشي جان مي دهيم!
فصل تازه همدلي، انتخابات پيش رو!
انتخابات آينده موقعيت مناسبي پيش روي مخالفان ديكتاتوري در ايران نهاده است. فرصتي خوب تا در جبهه واحدي برعليه ديكتاتوري در ايران گرد هم آييم. اكنون زمان مداهنه و بازي كلامي نيست. تحريم همه جانبه انتخابات و تلاش مخالفان ديكتاتوري براي نزديك شدن به همديگر، قدم بزرگي در اين مقطع خواهد بود.