۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

آقا سيد حسن، عكسهايت "دردآور" بود!


آقا سيد حسن، عكسهايت "دردآور" بود!
اي كاش فقط "تسبيح" مي چرخاندي!
با ديدن عكسهاي حضور آقاي سيد حسن خميني در جلسه ديشب (چهارشنبه 27 مرداد 89) مسئولان نظام با مقام رهبري، راستش "دردم" آمد. مي گويم دردم آمد، چون همان ديشب و همزمان با اين جلسه بزرگان نظام ولايي، يك "حّر" و آزاده مرد به نام محمد نوري زاد از خانواده اش خداحافظي كرد تا به جرم نصيحت همين مقام رهبري به رعايت تقوا و عدالت، دوباره راهي زندان شود و دم آخري مظلومانه گفت:"مرا به كجا خواهند برد؟"
دردم آمد چون گپ و گعده سيدحسن خميني با خامنه اي و احمدي نژاد، در اين ميانه كه خط حق و باطل از خورشيد روشن تر است، به راستي دردآور است. خوش و بش با كساني كه تن و لباس و دهانشان هنوز بوي "خون" مي دهند. هنوز داغهايي كه بر دل هزاران نفر گذاشته اند، سرد نشده است. اينها يك طرف، خوش و بش با كساني كه همين دو ماه قبل، مراسم سالگرد درگذشت پدر بزرگ او يعني آيت الله خميني را به صحنه توهين به خاندان ايشان تبديل كردند و بغض سيدحسن خميني در آن روز، خيلي ها را غمگين كرد. بر سر آن سيدحسن چه آمده كه حالا حتي وصيت هاي پدربزرگش را ناشنيده گذاشته است؟ نمي دانم چه كسي جز سيد حسن خميني بايد احترام "ساحت جّد" خود را رعايت كند؟ آيا احترام امامزاده، قبل از هر كس بر عهده متولي آن نيست؟ او چگونه مي تواند از سايرين بخواهد به وصاياي بنيانگذار حرمت بگذارند، وقتي كه خودش به ساده ترين نصايح اخلاقي آن پدربزرگ بي توجه است؟
اين سخنان آيت الله خميني را از كتاب "صحيفه نور" براي يادآوري آقا سيد حسن يافته ام:
« ارزش دارد كه انسان در مقابل ظالم بایستد و مشتش را گره كند و توی دهنش بزند و نگذارد كه این قدر ظلم زیاد بشود. ما تكلیف داریم آقا! این طور نیست كه حالا كه ما منتظر ظهور امام زمان سلام الله علیه هستیم، پس دیگر بنشینیم در خانه‏ها‏يمان، تسبیح را در دست بگیریم و بگوییم عجّل علی فرجه! عجّل! با كار شما باید تعجیل بشود، شما باید زمینه را فراهم كنید برای آمدن او.» - صحیفه نور، ج‏18، ص‏195
گويا اين چند كلام از سخنان بنيانگذار انقلاب اسلامي، خطاب به نوه شان آقاي سيدحسن خميني بيان شده اند. نوه اي كه حتي اگر با زور سرنيزه و اسلحه به اين جلسه رفته باشد (كه مطمئنا" چنين نبوده) و حتي اگر از سر اكراه در اين جمع نشسته و مجبور به "تسبيح چرخاني" شده باشد، ديگر اجباري نداشت تا با اين نمادهاي دروغ و ظلم و جنايت و استبداد، چنين "گعده" و احوالپرسي دوستانه اي بكند. راستش از ديدن اين عكسها دردم آمد آقا سيدحسن!
در حالي كه هنرپيشگان يا ورزشكاران را بابت ديدار با رهبر به "سيخ نقد" مي كشند، لااقل اين نقد دلسوزانه و نرم را بايد به آقاي سيد حسن خميني بكنيم كه ميدان حق و باطل روشن تر از آن است كه هيچ بهانه اي براي اين نشستن ها، گپ و گعده ها و مماشات با ظالمان و قاتلان جوانان ملت پذيرفتني باشد. ضمن اينكه قبل از سايرين، خود شما بايد پايبند نصايح و وصاياي پدر بزرگتان باشيد. بهتر مي دانيد احترام امامزاده با متولي است.
آقا سيدحسن! اي كاش شما در آن جلسه سران ستم و جور شركت نمي كرديد. كم نبودند بزرگاني كه به آن جلسه نرفتند و مدتهاست دعوت مي شوند ولي نمي روند. و اي كاش اگر به توصيه پدر بزرگتان عمل نكرديد و مشتي بر دهان ظالمان نزديد، لااقل فقط تسبيح مي چرخانديد و زير لب دعاي "عجل لوليك الفرج" را مي خوانديد. اين كارها را هم اگر نكرديد بماند، اما حقيقتا" از خوش و بش شما با آنها، دردم آمد.
نجواي محمد نوري زاد هنوز در گوشم است كه نوشت:"مرا به كجا خواهند برد؟" حالا من از شما مي پرسم: "شما را به كجا خواهند برد آقا سيد حسن؟" دقت كنيد.

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

پاسخ خداوند به محمد نوري زاد: بي خيال "سيدعلي" شو فرزندم!

پاسخ خداوند به نامه محمد نوري زاد!

بنده صاف و صادق ما "محمد نوري زاد"!

اولا" ما كه خدائيم، هنوز نمي دانيم تو با كدام عقلي براي اين "سيدعلي خامنه اي" نامه مي نويسي؟ سرت توي حساب و كتاب نيست، وگرنه از اين كارها نمي كردي! آن هم شش نامه! باباجان؛ اگر هدفت اصلاح و ارشاد او و "نصيحة للائمه المسلمين" بود، كه اين امري ناممكن و ناشدني است. ما كه دريا را براي موسي نصف كرديم و عصايش را هم تبديل به اژدها نموديم، از ارشاد و اصلاح اين "سيدعلي" درمانده شده ايم! و نم نمك به فكر حفظ جايگاه خدايي خودمان افتاده ايم كه عنقريب دارد همين جايگاه را هم تصاحب مي كند!

آخر عزيزكم! تو چي فكر كردي كه براي اين "سيدعلي" نامه نوشتي؟ ما كه خدائيم و تا حالا پيش خودمان فكر مي كرديم كه يك چيزهايي سرمان مي شود، پيش اين "سيدعلي" شما و دارودسته اش كم آورده ايم. اين بابا با دين و ولايت و قرآن و امامت و نبوت و توحيد يك كارهايي كرده كه ما حتي رويمان نمي شود بر زبان بياوريم. كارهايي با ايمان خلق الله كرده كه براي جبرانشان حتي اگر به جاي 124هزارتاي قبلي، 400 هزار پيغمبر تازه نفس و قبراق ديگر هم براي آدميان بفرستيم، فقط از عهده مؤمن كردن همين هفتاد ميليون جمعيت ايران شما هم بر نمي آيند! آخر با چه محاسبه اي براي اين آقا نامه مي نويسي فرزند مجنونم؟

شما جوانيد و سن تان قد نمي دهد ببينيد پيغمبران قبلي چه خون دلي خوردند از دست نمرودها و فرعونها و امثال اينها. اما مي توانيد برويد از همين آقاي جنتي خودتان بپرسيد. گمانم يكي دو روزي با ما كه "خدا" هستيم، اختلاف سني داشته باشد. او براي شما مي گويد كه همين فرعون مادرمرده، نهايتا" يك آدمي بود در حد همين صادق محصولي يا مكارم شيرازي. يا "نمرود"، يك بدبختي بود مثل اين عزيزجعفري يا محمدرضارحيمي. يا همين اهالي شهر "لوط" كه به خاطر همجنس بازي، زديم پودرشان كرديم، يك مشت آدم بدبختي بودند كه خيلي "هلو" دوست مي داشتند و آدمهايي بودند در حد همين احمدي نژاد و مشائي و آن وزير "هلوي شيرازي" كه وزير بهداشتي چيزي بود و حالا رفته تا لابد تبديل به يك هلوي رسيده بشود! اينها قابل هضم هستند. ولي در همه ادوار تاريخي، مثل اين "سيدعلي" شما تقريبا" سراغ نداريم كه بتوانيم برايت مثالش را بزنيم. اين بابا فيلد و كلاس سازمانيش بالاتر از اين حرفهاست. روزي چندبار سرش مستقيم مي خورد به سقف بارگاه الهي ما! آن وقت تو براي اين آدم كه روز چندبار ادعاي خدايي مي كند، نامه هدايت و اصلاح مي نويسي؟

نوريزاد جان! پسرم! بين خودمان بماند ولي اين سيدعلي ديگر حتي نماز هم نمي خواند! درست نيست ما كه خداييم، خودمان هم مجبور شويم قسم بخوريم! ولي به خدا قسم كه وقتي اين "سيدعلي" شما به نماز مي ايستد، ما دچار گزگزه مي شويم. نماز نمي خواند كه، ناز و عشوه مي كند و تازه از ما نماز طلب مي كند! اين "سيدعلي" شما جوري نماز مي خواند كه انگار ما كه خدائيم بايد تسبيح او را بگوييم و او را ستايش كنيم. يك قنوتي مي خواند كه ما ناخودآگاه بغض مي كنيم و كم مانده خطابش كنيم:"ربنا افرغ علينا صبرا" بعد هم هرچه را ديگران به عنوان دعا از ما مي خواهند، ايشان به ما "ابلاغ" مي كند. نه دعايي، نه تضرع و خواهشي! هيييچ!

وقت نمازش، ما و جميع ملائك و مقرّبان پشت مي كنيم به كره خاكي تا نور صورت "سيدعلي" چشممان را نزند. همين نورانيّت و كبرياي الهي و اقتدارش ما را كشته! خيلي هم به رمز و رموز خدائي كردن وارد شده است ناقلا.

نوريزاد عزيز! تو خودت اهل سينمايي و به فيلمسازي و حقه هاي سينمايي و تروكاژ وارد هستي! اين "سيدعلي" اصلا" جايي نمي رود كه يك پرده آبي رنگ با افكت الهي پشتش نصب نكرده باشند و جايي هم نمي نشيند كه نورافكنهاي متعدد، صحنه را روشن و منوّر نكرده باشند. وقتي يك شاعر مافنگي، يك دوبيتي بندتنباني در مدحش مي خواند، چنان لبخند خداگونه اي مي زند و چنان نيشش تا بناگوش باز مي شود كه خدائيش ما ياد لذت خدايي خودمان مي افتيم وقتي "يوسف" با آن همه بلايي كه براي امتحان سرش آورده بوديم، از ته چاه برايمان غزل عاشقانه مي خواند! ولي اين كجا و آن كجا؟ خودمانيم؛ حسادت براي ما برازنده نيست، ولي چاره چيست؟

محمد جان! فرزند عزيزم؛ من به شما علاقه دارم! اميدوارم اين واقعا" نامه ي آخريت براي اين "سيدعلي" باشد. با هر نامه ات عرش الهي ما را هم مي لرزاني. فرشته ها دسته دسته مي آيند و مويه و زنجموره مي كنند كه ببين اين محمد نوريزاد دوباره چي ها براي "سيدعلي" نوشته؟ ببين اين "چيزي" (يعني جيگري) دارد كه به اندازه يك كانتينر است! حالا ما هي به شما مي گوئيم پسرم! فريب جيگر اندازه كانتينرت را نخور، مال (جيگر) آقا سيدعلي اگرچه كوچولو و به اندازه يك "هسته" است، ولي بالاخره چيزي هست كه لابد انرژي هسته اي دارد، و البته انرژي هسته اي خيلي ويرانگرتر از يك كانتينر است ها! مراقب باش!

آره عزيزم. حالا هي بنشين براي اين خداي تازه نامه هاي هشدارباش بنويس كه "سيدعلي، از خدا بترس"! كدام خدا؟ راستش اين ملائك هم اخيرا" نسبت به مقام الهي ما مشكوك شده اند و هي غر مي زنند كه اگر خدا شمائي، پس اين سيدعلي آقا ديگه كيه؟ حرف از تشبيه خودش با علي ابن ابيطالب و محمد بن عبدالله گذشته، ما فعلا" درگير حفظ مقام خدايي خودمان هستيم و اين سيدعلي شما هم هر روز ادعاهاي تازه تري دارد. ما هم بفهمي نفهمي شرمنده فرشتگان مقرّب درگاهمان مي شويم كه متأسفانه هي دارند "ريزش" مي كنند و برخلاف طرفداران نظام مقدس اسلامي سيدعلي از "رويش" آنها هيچ خبري نيست! همين حضرت جبرائيل خودمان يك روز آمد نشست گفت اگر شما هم براي خودت يك "بيت رهبري" مثل بيت سيدعلي آقا درست مي كردي، كه كسي جرأت نكند از چند كيلومتريش رد شود و كلي خدم و حشم و انصار حزب الله و بسيجي و سپاهي و كهريزك براي خودت راه مي انداختي، وضع بارگاهت اينطوري نمي شد كه اينقدر "ريزش نيرو" داشته باشيم. ببينيد "رويش نيرو" در بيت آقا اينقدر بالاست كه لابد همين روزها يك ""مهدي صاحب زمان" هم از داخل بيت بيرون مي آورند و ظهورش مي دهند. حالا هي مسلمين بيايند توي حياط خانه ات در مكه دور بزنند و سر كار باشند! جبرائيل به ما طعنه زد كه بسيجي ها وقتي به بارگاه و بيت رهبري اين "سيدعلي" مي روند كلي صله و مواجب مي گيرند و بر مي گردند. اما در حياط خانه شما كه "خدا" باشي، مردم هي بايد بچرخند و عرق بريزند. اصلا" اگر شما خدايي، چرا سيدعلي بيست و چند سال است به خانه ات كعبه نيامده؟ مگر فريضه حج براي مسلمانان يك عبادت و واجب نيست؟ مي بينيد جسارتا" سيدعلي ديگر تره هم براي خدايي شما خرد نمي كند و به خانه ات هم نمي آيد و در بارگاه خودش از كعبه شما هم بيشتر صله و پاداش و مزد و مواجب مي دهد! پيغمبران شما هي رفتند و ملت را از عذاب جهنم ترساندند، اما مردم مي دانند با اين قلب رئوفي كه شما داريد، اهل آزار دادن بندگانت نيستي و همه را يك جورهايي مي بخشي! اما سيدعلي آقا زندان ساخته مثل "هلو"! زنداني مي رود داخلش، سر دو ماه عابد و زاهد و توبه كرده و البته با سي كيلو لاغري بر مي گردد بيرون. يكي از اين ملائك مي گفت:غلط نكنم، سيدعلي براي بهشت و جهنم اينجا هم يك برنامه هايي در سرش دارد!

نوريزاد عزيز! پسركم. تو ناداني. تو كم تجربه اي. تو نمي فهمي. والله ما در اينجا يك هر روز يك بساطي داريم كه بيا و ببين. يك روز نوح نبي مي آيد و غر ميزند كه چرا سن و سال اين احمد جنتي از من بيشتر شده و ركورد مرا زده است؟ به او چه بگويم؟ همين ديروز "شمر ذي الجوشن ملعون" آمده بود اينجا و با مظلوميت مي گفت اگر احمدخاتمي هم مثل من جهنمي شود، من عمليات انتحاري مي كنم و صاف مي پرم وسط قير مذاب! هرچه باداباد! شما مي گوئي من چه كنم؟ من كه يك بهشت و يك جهنم بيشتر ندارم پسر جان. از حالا ماتم گرفته ايم اگر سيدعلي و دار و دسته اش را بخواهم بفرستم بهشت، آنجا را هم به (...) بكشند و باز بساط بسيج و انرژي هسته اي و كشورگشايي راه بيندازند و يك ديوانه اي مثل احمدي نژاد را بفرستند كه بخواهد بين جهنم و بهشت "مديريت جهاني" كند و بخواهد جهنم را هم مثل بهشت تسخير و مديريت كند. بابا! اهل جهنم به همان قير مذاب و آتش ابدي دلخوش هستند، ولي به اين شرط كه اين "سيدعلي" و دارودسته اش را نبينند.

يك چشمه اش را برايت مي گويم حساب دستت بيايد. چندسال قبل اين سيدعلي شما يك بابايي به اسم "اسدالله لاجوردي" را با يك دوچرخه قراضه فرستاد اينجا، ما هم بخاطر اينكه اين بدبخت ترور شده بود، "اشتباهي" فرستاديمش برود بهشت يك حالي بكند. كاش بهش ترحم نمي كرديم و صاف مي فرستاديمش برود جهنم. هنوز پايش نرسيده بود به بهشت كه آنجا را كرد شعبه دوم زندان اوين! ظرف مدت سه روز شد "مديركل اندرزگاه" بهشت! اصلا" تخصص اش گويا همين اندرز(!) و مددكاري بوده. حالا رسما" از اهالي بهشت بازجويي مي كند و براي بهشتيان مادرمرده "حكم تعزير" مي نويسد و سهميه ميوه هاي بهشتي و حوري و شراب و آب روان بهشت را كم كرده و در عوض دستور داده سهميه قيرمذاب و سرب داغ جهنم را هم سه هزار برابر كنند تا وقتي آقايش "سيدعلي" آمد، حساب همه اينها را يكجا تسويه كند. ملائكه به خود ما گزارش داده اند اين آقا در اعتراف گيري و تعزيز "معجزه" مي كند! دوچرخه اش هم گوشه برزخ دارد خاك مي خورد. خدم و حشمي براي خودش راه انداخته كه بيا و ببين. فكر مي كني همين لاجوردي در اين بهشت خراب شده، چند تا آدم آورده كه اقرار كرده اند "چنگيزخان مغول" و "هيتلر" بوده اند؟ ما اينجا هفتصد نفر داريم كه فكر مي كرديم بنده مقرّب و عابد و زاهد ما بوده اند، ولي زير دست اين لاجوردي اقرار كرده اند "قابيل" هستند و قتل هابيل را به گردن گرفته اند! و تو چه داني كه هفتصد تا قابيل يعني چه؟ حالا حساب كن بقيه اين دارودسته بيايند اينجا، تكليف چيست؟ اگر به حساب اين لاجوردي باشد، ما بايد بهشت را يكجا كنترات بدهيم فقط به "سيدعلي" آقاي شما. از بس كه لامصب از خلق الله اعتراف گرفته و دسته دسته آدم را از بهشت انداخته بيرون.

راستش براي همين چيزهاست كه مي خواهيم مراسم "روز قيامت" را در دو سئانس جداگانه برگزار كنيم. يك سئانس را مي گذاريم براي آن 124 هزار پيغمبر و نوح و عيسي و موسي و محمد و علي و امامان و چند ميليارد مردم عادي و خود شماها كه سريع الحساب و فوتي فوري به تمام كارهايتان رسيدگي مي كنيم. بعد يك استراحتكي مي كنيم و سئانس بعدي را هم اختصاصا" مي گذاريم براي اين "سيدعلي" و اعوان و انصارش كه بيايند و اين بار "سيدعلي" بايد به كار و پرونده ما رسيدگي كند! بالاخره "يوم الحساب" است و سيدعلي خط و نشانها كشيده كه اگر پايش برسد اينطرف، ذره ذره و مثقال مثقال از خدايي ما در اين ميلياردها سال خدايي كه كرده ايم، حساب پس خواهد كشيد! اگر تا آن وقت "احمدجنتي" هم بالاخره ريق رحمت را سركشيده بود كه بعيد مي دانيم، با همين "سيدعلي" مي آيند در محشر و اين جنتي مي شود دادستان! تا ببينيم آيا مي تواند "حمله ددمنشانه اي" به ساحت الهي ما بكند، يا باز هم دندانهاي مصنوعي كار دستش مي دهد و باز هم "شين"اش مي زند و دوباره ضايع مي شود. وگرنه قرار است جايش احمدخاتمي را بگذارند در مقام دادستان! خدا به داد ما كه خدا باشيم برسد! "ابن زياد ملعون" هم وقتي خبر احمدخاتمي و جنتي را شنيد برايمان گريه كرد و دل سوزاند! يك احمدخاتمي مي گويم، يك چيزي مي شنوي! ولي اين "ابن زياد ملعون" آن ملعون را خيلي خوب مي شناسد! نبودي ببيني چه گريه اي به حال ما مي كرد بدبخت! حالا ما در كار رتق و فتق امور بهشت و جهنم و روز حسابيم. روز قيامت در سئانس اول تكليف خلايق را معلوم مي كنيم، تا ببينيم در سئانس دوم، سيدعلي چطور تكليف خود ما را روشن خواهد كرد؟

خلاصه آقاي نوريزاد عزيز. پسرم. دست بردار از نامه نگاري براي اين سيدعلي كه دندان تيز كرده بيايد جاي خود ما را بگيرد. اين آقاي شما يك دست چپش را در راه انقلاب اسلامي داده، حالا با آن يك دست باقيمانده اش دو دستي چسبيده تا بقيه انقلاب و اسلام و عرش الهي را يكجا تصاحب كند و بالا بكشد. از "ظهور مهدي" كه گذشت، مهدي از بيم جانش حاضر نيست از غرفه اش در بهشت هم پا بيرون بگذارد كه مبادا دست اين لاجوردي بيفتد، چه رسد به "ظهور كردن"! حتي عيسي مسيح هم اخيرا" يك نامه انصرافي نوشته تا ملائك بليط اعزامش به زمين براي ظهور دوباره را كنسل كنند و گفته تا اينها هستند، عمرا" به زمين بر نخواهد گشت!

در ضمن تا جايي كه به خدايي ما مربوط مي شود، نويسنده اين متن را هم عفو كرديم. اين بنده ي خدا درد دلهاي خدايش را نوشته است. خدايي كه در مقابل سيدعلي و ادعاهاي خدائي اش رسما" كم آورده است! اگر بعد از اين قائله ها، چيزي از "شوق خدايي" در ما باقي ماند، بار و بنديل الهي را مي بنديم و با فرشتگاني كه هنوز "ريزش" نكرده اند، مي رويم به آنسوي كهكشان، تا در يك جايي "عالمي ديگر بسازيم وز نو آدمي"! ولي شجره نامچه اين "سيدعلي" و قوم و قبيله اش را هم با خودمان مي بريم كه مبادا از "هسته" اين ورسيون آدمها، چيزي آنجا كاشته نشود و بشري خلق نشود كه همين يك سيدعلي براي هر دو جهان كفايت كرده است! آنجا هم اول كاوش و بررسي مي كنيم ببينيم موجودات ماقبل تاريخي مثل خزغلي و يزدي و جنتي از قبل كمين نكرده باشند كه باز مصيبت درست نشود!

شما هم نوريزاد جان! برو عزيزم. برو و به همان كارهاي خودت برس و فيلمت را بساز و بيخيال نامه نگاري براي سيدعلي بشو. ما كه روزگاري خداوندگاري بوديم، حالا حسابي از دست اين "سيدعلي" و قوم يأجوج و مأجوجش كم آورده ايم، شما بيخيال هدايتشان بشو فرزندم. از دست اينها آب و روغن "عالم هستي" هم قاطي شده است. از طرفي نمي دانيم ما خداييم يا اين "سيدعلي"؟ از طرف ديگر از دستمان دررفته كه سن و سال خلقت زمين و آسماني كه ما آفريديم بيشتر است، يا سن و سال اين "احمدجنتي"؟ اين سيد محموداحمدي نژاد هم كه بماند سر جاي خودش! اين مردك ديگر اعصاب برايمان باقي نگذاشته؛ براي همين است كه وسط هواي داغ آفتابي، يكهو مي زنيم زير باران سيل آسا! و يا در وسط تابستان گرم و وسوزان، برف و بوران نازل مي كنيم! الان هواي قطب جنوب شده مثل كوير سوزان و خرسهاي قطبي مادر مرده دارند به جاي برف، روي ماسه هاي داغ غلت مي زنند! فقط همين وضع قاراشميش آب و هوا را ببين و حساب بقيه اش را خودت بكن. خلاصه از ما گفتن بود.

26 مرداد 89

فيس بوك بابك داد

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

فرد يا نظام؟ مسئله اين است!

فرد يا نظام؟ مسئله اين است!

از هر سو صدايي بلند است؛ عده اي خواهان عزل جنتي هستند. كساني خواهان بركناري يا مرگ خامنه اي، عده اي بركناري احمدي نژاد را فرياد مي زنند و ... سئوال اين است: آيا مسئله ايران با رفتن اين اشخاص حل خواهد شد؟ جواب را حتما" مي دانيد. اين نوشته به بررسي چرايي اين جواب واضح مي پردازد.

***

گويا دوباره داريم به خطا مي رويم. دوباره داريم به جاي عيب يابي و رفع اشكال در يك "سيستم" بيمار و فاسد كه بر جان و جهان ما حكمراني مي كند، بدنبال "اشخاص" مجرم و فاسدي مي گرديم كه در اين سيستم فاسد كار مي كنند و دست به خيانت و جنايت مي زنند. دوباره از "كليّت معيوب" غافل شده ايم و به جزئيات و افراد فاسد مي پردازيم. افرادي كه با تغيير يا بركناري و حذف آنان، تغييري در "كليت" اين نظام ناكارآمد ايجاد نخواهد شد.

سالهاست ما را به ميدان يك جنگ رواني ظريف و فرسايشي كشانده اند. ظريف است، چون ما هنوز ابعاد آن را نمي شناسيم و خواسته هاي يك "ملت" را در همسنگ عزل و نصب"اشخاص" مي داند. و فرسايشي است زيرا ما را به فرعيات قابل تكرار مشغول ساخته و از اصل اشكال غافل كرده است.

بخش زيادي از عمر ما تباه شده تا ببينيم آيا شخص هاشمي بالاخره حامي رهبري خامنه اي بوده و يا منتقد زخم خورده اش است؟ آيا خاتمي مي تواند ناطق نوري را ضربه فني كند؟ آيا موسوي مي تواند احمدي نژاد را از عرصه بيرون كند؟ آيا كروبي مي تواند جنتي را رسوا سازد؟ آيا مصباح يزدي بالاخره مي تواند خامنه اي را بركنار كند؟ آيا علي مطهري مي تواند حريف باهنر شود؟ آيا لاريجاني مي تواند حريف كلهر يا كوچك زداه شود؟ آيا فيروزآبادي مي تواند حريف مشائي شود؟ يا محمدنوري زاد مي تواند حريف سردار جعفري شود؟ سالهاست نشسته ايم و تعدادي سريال تكراري مي بينيم كه موضوعشان جنگ شخص با شخص است. جنگهايي كه گاهي نبردهايي واقعي هستند و بسياري اوقات هم جنگهايي نمايشي و زرگري. اما مي بينيم به رغم تمام اين نبردها، نظام ناكارآمد ولايت فقيه (حكومت يك شخص بر يك ملت) پابرجاست و ما غفلت كرده ايم از اينكه سيستم اين حكومت، از اساس بيمار و آلوده است. مي دانيم اين سيستم بر اساس طبيعت، محكوم به فناست. اما كمكي كه بايد به عملكرد طبيعت بكنيم تا فرآيند اين تغيير و زوال را سرعت ببخشد، يا نمي كنيم و يا كم كاري و غفلت مي كنيم كه حقيقتا" قابل بخشش نيست.

چند مثال ساده بزنيم: سال قبل بعد از تغيير آيت الله شاهرودي از رياست قوه قضائيه و بركناري "سعيدمرتضوي" از دادستاني تهران، عده اي هلهله شادي سر دادند. آنها گمان كردند تغيير اشخاص، به تغييراتي در نظام فاسد قضائي مي انجامد؟ اما آيا شادي شان ديري پائيد؟ امروز از خود بپرسيم بعد از رفتن يك گروه جنايتكار و فاسد، آيا "عدالت" به سيستم قوه قضائيه يا دادستاني تهران و امور زندانها بازگشت؟ وقتي زنداني، اسير يك سيستم ستمكار است، چه فرقي دارد دادستان لاجوردي باشد يا مرتضوي يا دولت آبادي؟ چه فرقي مي كند رئيس قوه قضائيه اردبيلي باشد يا شاهرودي يا آملي لاريجاني؟ مهم اين است كه زنداني در نظام قضائي جمهوري اسلامي، حقوق اوليه اي مثل حق انتخاب وكيل، تفهيم اتهام، دوره بازداشت قانوني و حقوق بديهي ديگر را ندارد و مي توان او را در پشت درهاي بسته زندانها تعزير و شكنجه كرد يا مورد تعرض جسمي و روحي و حتي آزار جنسي قرار داد و آب هم از آب تكان نخورد.

بعد از بركناري سعيد مرتضوي، آيا جانشنين او بي عدالتي ها و جنايتهاي بيشتري انجام نداد؟ آيا "رويه" كارهاي غيرقانوني مرتضوي بعد از بركناري شخص او متوقف شد و ادامه نيافت؟ آيا دهها دستگيري غيرقانوني و گروگان گيري ديگر در زمان آقاي دولت آبادي (جانشين مرتضوي) انجام نشد؟ آيا در حضور همين دادستان جديد، دهها مورد شكنجه و تجاوز و آزار زندانيان و خانواده هايشان صورت نگرفت؟ آيا يك روزنامه نگار (عبدالرضا تاجيك) در حضور معاون همين دادستان هتك حرمت نشد؟ آيا يك وكيل دعاوي (محمد مصطفايي) از دست بي قانوني و گروگانگيري دادگستري مجبور به فرار از كشور نشد؟ آيا همسر وي به گروگان گرفته نشد؟ در اين سي سال آيا با تغيير اشخاص قبلي، "سيستم قضائي جمهوري اسلامي" اصلاح شده است؟ آيا علاوه بر فساد و خوي غيرانساني شخصيتهايي مثل خلخالي يا لاجوردي و مرتضوي، اين نتيجه ي يك سيستم فاسد قضائي نيست كه اجازه پرورش چنين افراد پليدي را تا مقامات بالاي دادگستري داده است؟ آيا شكنجه ها و قتل زندانياني (مثل زهرا كاظمي) توسط سعيد مرتضوي، ادامه ي منطقي اعمال "لاجوردي" در سالهاي قبل نيست؟ آيا كساني كه امروز براي يك معلم بيگناه (كمانگر) حكم اعدام و قطع دست و سنگسار صادر مي كنند، ادامه ي منطقي "خلخالي"ها نيستند؟ چرا باز هم نگاه ما به "اشخاص" است و از ايرادهاي كلي "سيستم" غفلت مي كنيم؟

از خود بپرسيم: آيا با تغيير اشخاص، يك نظام بيمار "اصلاح" خواهد شد؟ آيا با تغيير اشخاص، نظام و سيستمي كه بر مبناي "تمركز قدرت در يك باند" پايه ريزي شده، گريزي از فساد و جنايت و ستم خواهد داشت؟

تصور كنيم با تغيير و يا فوت شخص آيت الله خامنه اي، آيا سيستم فسادآلود و فسادخيز ولايت فقيه هم برچيده خواهد شد؟ كدام انساني را سراغ داريد كه بر جاي آقاي خامنه اي بنشيند و چنين قدرت متمركز و غيرپاسخگويي را هم در اختيار بگيرد و كارش به فساد و استبداد و جنايت نيانجامد؟ ترديد نكنيم اگر يك امام معصوم هم بر چنين جايگاه رفيعي مي نشست، از فسادي كه در جايگاه ولايت فقيه وجود دارد، مصونيتي نداشت و بلايي كه بر آن روضه خوان ساده مشهدي در طول اين بيست و يك ساله آمده، بر سر امام معصوم و سايرين هم مي آمد. تمركز قدرت در يك شخص، نتيجه اي جز استبداد و عدم پاسخگويي و فسادهاي بعدي ندارد و "سيستم ولايت فقيه" سيستمي است كه مبتني بر تمركز قدرت در شخص بنا شده كه ظاهرا" بايد صالح و باتقوا باشد، ولي "افسون قدرت غيرپاسخگو"هزاران راه براي به فساد كشيدن صالحان و حتي معصومان در اختيار دارد. افزون بر اينكه زمينه هاي شخصيتي افرادي مثل آقاي خامنه اي هم به اوج گيري فساد در او كمك كرده است.

ما هنوز نگاهمان به اشخاص است. براي همين عده اي بر عليه افراد شعار مي دهند، در حالي كه بايد اساس سيستمي را نشانه برويم كه به "ديكتاتوري" و تمركز قدرت غيرپاسخگو و افسارگسيخته ختم مي شود.

بياييد باز تصور كنيم آيت الله جنتي بركنار و خانه نشين شد و يا فوت كرد! هرچند مرگ موجود چندهزارساله و ديرپايي مثل آقاي جنتي يك فرض محال است! اما فرض محال، حتي در مورد مرگ آقاي جنتي هم محال نيست! با رفتن جنتي از شوراي نگهبان، آيا روند غيرقانوني در اين شورا اصلاح خواهد شد؟ وقتي يك شورا و دبير آن مي تواند و قدرت دارد كه صلاحيت اعضاي پارلمان و اعضاي شوراهاي شهر و روستا و صلاحيت رئيس جمهور را بررسي و تعيين كند و وقتي همين شورا مي تواند در جلسات غيرعلني و دربسته اش، نتيجه انتخابات و آراء مردم را تعيين و دستكاري و قلب كند، آيا تغيير شخص آقاي جنتي ما را از گرفتاريهايي كه سالهاست درگير آنيم رهايي مي بخشد؟ بعد از بركناري يا فوت آقاي جنتي، كدام فردي مي تواند تضمين بدهد در چنين شورايي با اين همه قدرت غيرپاسخگو وارد شود و دچار چنين فسادها و خيانتهايي كه جنتي شد، نشود؟ آيا با تغيير شخص جنتي، انحصارگرايي قدرت از شوراي نگهبان رخت برخواهد بست؟

آيا با بركناري شخص آقاي "عزيزجعفري" از فرماندهي سپاه پاسداران، سپاه از تصاحب ثروت ملي و تجارت نفت و مصادره معادن و تملك شريان هاي اقتصادي كشورمان دست خواهد كشيد؟ آيا سرداران سپاه از عرصه سياست كه جاده صاف كن ثروت اندوزي است، كناره مي گيرند و به پادگانها باز مي گردند؟ آيا زندانهاي سياسي اين نهاد نظامي، برچيده خواهند شد؟

همچنان تأكيد مي كنم اين سخنان به معني تطهير جنايات اشخاص نامبرده نيست و آنها به لحاظ شخصيت حقيقي شان، قطعا" زمينه هاي فساد و جنايت را بيش از سايرين داشته اند و بايد در وقتش محاكمه و مجازات شوند. اما سخن بر سر اين است كه تا چنين سيستم فسادپروري حاكم است، كدام شخصي را مي توان يافت كه بتواند از فساد گريزي داشته باشد؟

چند مثال ديگري بزنيم؛ با تغيير شخص "احمدي نژاد"، آيا اين نظام افسارگسيخته سربه راه مي شود و از تهديد مصالح ملت ايران دست مي كشد و مسيري كه عده اي براي حفظ قدرت نزد "سرنشينان قايق نظام" انتخاب كرده اند، تغييري خواهد كرد؟ آيا با تغيير "عزت الله ضرغامي"، صدا و سيما از تبليغات يكسويه عليه خواست مردم دست مي كشد و ديگر به انعكاس حقايق و وقايع خواهد پرداخت؟ آيا ديگر "فرمايشات مقام معظم رهبري" تيتر اول همه اخبار صدا و سيما نخواهد بود؟ آيا تبليغات خرافات مذهبي در صدا و سيما تعطيل مي شود؟

اين فهرست مثال را مي توان تا رده هاي انتهايي اين سيستم معيوب ادامه داد. مثلا" مي توان پرسيد با تغيير رئيس بانك مركزي يا وزير اقتصاد، آيا تورم و گراني كنترل شده يا خواهد شد؟ آيا درآمدها و بودجه ها و مالياتها عادلانه اصلاح مي شوند؟ مي توانيم به مرتبه هاي پايين تر اجرايي هم برويم و مثلا" بپرسيم: با تغيير وزير راه، آيا تصادفات جاده اي و بيست و پنج هزار كشته سالانه كاهش يافت؟ آيا شاخص "خط فقر" تغييري مي كند اگر حسن وزير اقتصاد باشد يا حسين؟ شاخص فحشاء و اعتياد چه تغييري مي كند وقتي مجموعه ي نظام مديريتي كشور، ناكارآمد و بيمار و فسادخيز است؟ وقتي يك "نظام" بر پايه اي غير اصولي بنا شده، چه كسي مي تواند تضمين بدهد كه با تغيير "اشخاص" در چنين سيستم معيوب و فاسدي، همه چيز به خير و صلاح ختم خواهد شد؟

***

در جوامع بشري پيشرفته، مردم ديگر نگران "سيستم" هستند نه "اشخاص". آنها مي دانند اگر سيستم عيب داشته باشد، اشخاص فاسد به آن راه مي يابند. بنابراين علاوه بر آنكه نگران اشخاص فاسد معدودي هستند كه همواره به سيستمها راه مي يابند و بلافاصله طرد و مجازات مي شوند، اما هرگز چشم از عملكرد سيستم و كليت نظام زيستي خود بر نمي دارند. آنها هميشه به وسيله نمايندگان منتخب خود و مطبوعات و رسانه ها مراقبت مي كنند تا نظام و سيستم مديريتي كشورشان بر همان مداري باقي بماند كه بدان رأي داده اند و با تغيير افراد و اشخاص همچنان بتواند به خدماتش ادامه بدهد. زيرا از آغاز و با تمرين بسيار و عيب يابي ممتد، سيستم اداره جامعه خود را با شيوه اي طراحي كرده اند كه "خروجي" آن به خير و صلاح يك ملت (و نه اشخاص) باشد و در عين حال خود سيستم بتواند با مصاديق اشتباه و جرم و خيانت افراد خاطي هم برخورد كند و در نهايت كليت نظام مديريتي كشورشان، خادم و پناه عموم شهروندان و مردمان باشد.

در مقابل، ما در ايران هنوز دلخوش به تغيير اشخاص هستيم و به اصلاح نظام مديريتي كشور از طريق "تغيير اشخاص" دل بسته ايم. نظامي كه چيدمانش بر اساس بقاي قدرت در يك فرد و طبقه خاص است و مطلقا" قابل اصلاح نيست.

اينجاست كه باز جاي يك "اي كاش بزرگ" باز مي شود. اي كاش "يكبار براي هميشه" مي شد نشست و طرحي نو و كلان در انداخت. تا ما هم مثل ميلياردها آدمي كه در جهان معاصر زندگي مي كنند، نگراني از كليت "سيستم" نداشته باشيم و بدانيم يك سيستم صحيح اداره جامعه، مبتني است بر خواست اكثريت شهروندان. سيستمي بنا كنيم كه ابزارهاي لازم براي عيب يابي و رفع ايراد را در خود تعبيه كرده است. يك سيستم صحيح مديريتي كه شايسته سالار باشد و قانون مدار.

وقتي ما به جاي انديشيدن به يك سيستم مديريتي سالم، خواستار بركناري و مرگ و محاكمه "اشخاصي" هستيم كه جرم و جنايت و خيانت مي كنند، در حقيقت و به طور غير مستقيم داريم بر همين سيستم معيوب مديريتي يعني "نظام ولايت فقيه" صحه مي گذاريم و آن را عملا" تأييد مي كنيم. گويا داريم به طور غير مستقيم اعلام مي كنيم كليت اين نظام كارآمد و صالح و سالم است و ما فقط خواهان عزل خامنه اي، يا مرگ جنتي يا بركناري احمدي نژاد و... هستيم. در حالي كه دريافته ايم كه اين چرخه از اساس فاسد و ناكارآمد و بيمار است.

باري! ما سالهاست گرفتار "بند نقش ايوانيم"، در حالي كه اين "خانه از پاي بست ويران است". يكبار براي هميشه بايد بنشينيم و خانه اي از نو و استوار بنا كنيم. اين كار هم بسيار سخت است، هم كلي هزينه و عوارض دارد. اما براي باقي عمر، ما و نسلهاي بعدي مان را از كابوس استبدادزدگي رهايي مي بخشد و از اين دايره فروبسته اي كه مدام دور باطلش را از سر مي گيريم، رهايي خواهد داد.

فيس بوك بابك داد

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

فرشتگاني در همين حوالي! / بخش هفتم خاطرات زندگي مخفي در ايران

فرشتگاني در همين حوالي!

بخش هفتم خاطرات چهارماه زندگي مخفي در ايران

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت جمعي و فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام خانه را ترك كرده بوديم. تهديدهاي تلفني آنها را ناديده گرفتم و از صبح يكشنبه 24 خرداد در شمال كشور بوديم. از داخل ايران، با مصاحبه و افشاگري و نوشتن، به تحقير و انكار حكومتي پرداختم كه اراده و خواست يك ملت را انكار و تحقير كرده بود. اين نوشته، برگهايي از خاطرات چهارماه زندگي مخفي من و دو فرزندم در ايران و فعاليتهايم در آن اوضاع است...

***

نيمه شبي در اوايل تيرماه زير چادر مسافرتي مان خوابيده بوديم كه باران تندي درگرفت. در چشم به هم زدني، همه مسافران چادرنشين ديگر، چادرهايشان را بستند و غيب شدند. ماندن ما زير آن باران سيل آسا، ديگر نه ممكن بود و نه منطقي. باران سيل آسا مي باريد و به زودي سقف چادر را سوراخ مي كرد. به سرعت شروع كرديم به جمع كردن و بستن بارها. تا آمديم حركت كنيم، نگهبان پارك دويد جلو و گفت:"مي تونيد بريد مسجد فلان. به خاطر بارون اون مسجدو باز كردن براي مسافراي تابستوني! همين خيابون سمت راستي..."

بچه ها خيس شده بودند. "نانسي" در بغل مهسا مي لرزيد و پي در پي عطسه مي كرد. پتو و بالشي كه خريده بوديم و لباسهاي تن بچه ها همه خيس شده بودند. راه افتاديم به سمتي، پمپ بنزيني، جايي كه سقفي داشته باشد. ساعت 3 نيمه شب بود. سر چهارراه يك ماشين پليس ايستاده بود و براي خوردوهاي ديگر فلاشر راهنما مي زد. با تابلويي از داخل ماشين به ماشينهاي مسافران علامت مي داد بپيچند داخل خيابان سمت راست. احتمالا" مسجد آنجا بود. در نزديكي مسجد از ماشين پياده شدم و كمي جلوتر رفتم. جلوي مسجد مردم ازدحام كرده بودند. يك بسيجي قوي جثه با پيراهني سياه و عربده كشان، داشت از "خواهران و برادران بزرگوار!" مي خواست صف را رعايت كنند تا زودتر ثبت نام(!) شوند و به نوبت وارد مسجد شوند. خودش هم با تمام هيكل معظم اش جلوي در مسجد را سد كرده بود. كارت شناسايي مردم را مي ديد و اسمها را روي كاغذي ثبت مي كرد و بعد مردم را به داخل مسجد (خانه ي سابق خدا!) راه مي داد. كمي مردد شدم. باران هنوز شديد مي باريد و مردم از رفتار آن بسيجي قوي جثه شاكي بودند. ترديد كردم جلوتر بروم. برگشتم و ديدم دو بچه ام مثل موش آب كشيده از داخل ماشين نگاهم مي كنند. با چشماني خواب آلود. انگار هزار سال كم خوابي دارند. داشتند. داشتم.

در كنار جمعيت، كنار ديوار مسجد، ناگهان "مادرم" را ديدم! زير يك طاقي كنار ديوار مسجد ايستاده بود و همان چادر هميشگي سفيدش با همان گلهاي ريز صورتي روي سرش بود. باران شديدتر شد. عينكم و يا شايد همه چشمانم خيس خيس شده بود. جلوتر رفتم. درست بود. خودِ خودش بود. همان تصويري كه از آخرين ديدارش در پنج سال قبل و پيچيده در آن كفن پاك و سفيد در ذهنم مانده بود؛ يا همان آرامش. همان قدر مطمئن. همان قدر زيبا. ديدم زير لب دعا مي خواند و نگران نگاهم مي كند. عينكم را برداشتم. فقط دعا مي خواند. دلم قرص شد. گاهي يك نرگس نگران، دل خشكيده ي يك درخت تكيده را بهاري و مستحكم مي كند. باور كردم اين ماجرا هنوز ادامه خواهد يافت و امشب، پايان اين مسير نخواهد بود. يقين يافتم. اما هنوز جلوي مسجد، اتفاقي در انتظارم بود...

***

از هفته دوم يك "چادرمسافرتي" خريديم تا هزينه ها را به حداقل برسانيم و خرج و برج اين سفر بي انتها را تا اندازه اي كنترل كنيم. زندگي در "چادر" چند حُسن داشت و چند عيب. بزرگترين خوبي اش اين بود كه اختيار اطراق كردن و يا رفتن در هر لحظه كه احساس خطر كنيم، با خودمان بود و از طرفي سفرمان هم ارزان مي شد و ديگر از شر كلنجار رفتن با صاحبخانه ها و سئوالات رنگ وارنگ آنها هم راحت مي شديم. عيبش اين بود كه باران شمال گاهي يكباره مي باريد و هر وقتي و در هر جايي هم نمي شد "چادر" زد و زيرش استراحت كرد.

از هفته دوم به بعد، چند نفر از دوستان پيشنهاد دادند از كشور شوم. اين پيشنهاد برايم زودهنگام و حتي غيرممكن بود. من تصميمي براي خروج از كشور نداشتم و مصّمم بودم بمانم و در خفا كار كنم. شايد بخشي از اين تصميم، به اين دليل بود كه ماندنم در كشور، مي توانست واكنشي باشد به "انكار" رأي و اراده مردم توسط حكومت. واكنشي باشد به تحقير مردم، تحقير خواست من، تو، ما. به خصوص بعد از ديدن تأثيرات اينگونه ماندن و اينگونه سخن گفتن از داخل كشور، در اين تصميم راسخ تر شدم. كار كوچك من، براي برخي انگيزه و براي عده اي روحيه بخش بود. كار كوچكم اما براي حكومت، آرام آرام داشت تبديل به يك رسوايي بزرگ مي شد. در داخل اين سرزمين كسي هست كه هر هفته مصاحبه مي كند، نامه سرگشاده به رهبر و مقاله و گزارش مي نويسد، افشاگري مي كند، و حكومتي كه مدعي است برترين دستگاه امنيتي جهان را در اختيار دارد، از يافتن و سركوب اين صداي يك تنه "عاجز" و مطلقا" درمانده شده است.

از هفته دوم سفر، ما در كمپ مسافران تابستاني و يا در حاشيه پاركهاي عمومي چادر مي زديم تا كمتر جلب توجه كنيم. چندين بار هم درست در كنار باجه پليس يا كنار نگهباني پاركها چادر زديم. اين را پسركي برايم گفت كه "چادر" را از او خريديم. البته هشدارش از زاويه نگاه خودش بود. پسرك هشدار داد:"اگه مي خواي توي اين دو روز مسافرت بهتون بد نگذره و بتوني زير چادرت بشيني و عرقي، مشروبي چيزي بخوري، داداش من، اشتباه نكني چادرت را ببري يه جاي پرت و خلوت نصب كنيا! اين پليساي (...) ميان سراغتون و يه بهانه مي گيرن كه مثلا" مداركتون رو بدين ببينيم؟ يا مثلا" مي پرسن چه نسبتي دارين؟ و اينا، اما فقط دنبال گرفتن رشوه و پول هستن! ميان سرغتون تا شيتيل و رشوه بگيرن! بغل گوش خودشون توي اين كمپهاي تابستوني بهترين جاست واسه هرجور كاري! اينجاهام جرأت نمي كنن گير بدن!" دست آخر هم گفت:"در ضمن من يه آشناي مطمئن دارم كه بهترين ويسكي و آبكي ها رو داره، البته اگه بخواين!" گفتم:"قربانت من فعلا" توي ترك هستم! ولي اگه خواستم ميام سراغ خودت!"

سرش را پايين انداخت و گفت:"شرمنده! آخه ديدم سگ دارين گفتم شايد اهل عرق و مشروبم باشين!" و به "نانسي" اشاره كرد كه داخل ماشين توي بغل مهسا خوابيده بود.

پسرك راست مي گفت. هيچ جايي براي پنهان شدن، بهتر از مركز شلوغي ها و يا كنار باجه پليس نيست! آنهايي كه بدنبال يافتن كسي هستند، كمتر فكر مي كنند بيايد بغل گوش پليس چادر بزند و تا صبح داخل چادر بنشيند و با موبايل SMS و ايميل بنويسد و مطلب بفرستد! كمپ چادرهاي مسافران معمولا" در مركز شهرها و پاركها قرار دارند. جاهايي كه هم موبايل آنتن داشت و هم امكانات جانبي و بهداشتي و مغازه و امنيت نسبي برقرار بود. به عقل "جّن" هم نمي رسيد يكي از اين چادرنشين ها، يك خبرنگار باشد كه مأموران در تعقيب او هستند و همين حالا يا در حال مصاحبه تلفني است و يا دارد با موبايل مقاله و خبر مي نويسد و مي فرستد!

از طرفي زندگي در چادر، ما را چالاك تر مي كرد. اين يك تاكتيك خيلي قديمي است كه من فقط آن را در جاي مناسبش به كار بستم: "اگر دشمن تو بزرگ است و تو كوچك هستي، همين كوچكي را تبديل كن به نقطه قوت خودت!" او با آن هيمنه و تن لشي كه دارد، تا بخواهد بجنبد، تو مي تواني ده بار جا عوض كني و جاخالي بدهي. فقط كافي است هوشيار باشي و خوش بيني و آسايش را براي مدتي ترك كني. و البته در همه حال، كسي هواي تو را داشته باشد. اما چرا وقتي داريم از اين زندگي مخفي حرف مي زنيم، نبايد از او، از آن "پرده پوش بزرگ" سخني بگوييم؟ كسي كه ايمان به او، نجات بخش است. كسي كه اثرش در قلب توست و بامعرفت و خودماني است.يادش آرام بخش دلهاي بيقرار است. كسي كه گاهي تو را "محو" و نامرئي مي كند، تا "ديده" نشوي. تا شنيده نشوي. تا يافته نشوي. تا فقط همو بتواند تو را ببيند، بشنود و بيابد.

"بدين دو ديده ي حيران من، هزار افسوس!

كه با صد آينه، رويش عيان نمي بينم!"

***

نيمه شب زير باران مانده بودم چه كنيم؟ مردم از سين جيم اعضاي بسيج زير آن باران سيل آسا شكايت داشتند و مي خواستند فوري داخل مسجد شوند. اما آن بسيجي با قلدري اصرار داشت اسمهاي همه را قبل از ورود به خانه خدا ثبت كند!

يكباره جلوي مسجد بلوا شد. بسيجي قوي جثه فريادي كشيد و انگار يك "مجرم" گرفته باشد، دوستانش را صدا زد. يك بسيجي ديگر و دو پليس جمعيت را شكافتند و يك مرد بيچاره را از بين جمعيت كشيدند بيرون. عضو بسيج، يقه مرد بيچاره را گرفته بود كه:"مگه ميشه؟ شما بايد كارتي چيزي همرات باشه بعد بياي مسافرت. يعني چي كيفمو دزد زده؟ بايد بريم قرارگاه بسيج تا معلوم بشه!"

يكي از پليسها گفت:"بابا بهش مهلت بده شايد كارتش توي ماشينش باشه. اين كه درست نيست چون كارت نداره، ببريدش قرارگاه بسيج؟ اين شهر كلانتري داره، پليس داره!" مرد بيچاره واقعا" ترسيده بود و باران نمي گذاشت چهره اش را از آن فاصله ببينم. آن بسيجي چيزي توي گوش پليس گفت و ظاهرا" او را مجاب كرد كه ديگر دخالت نكند و بلافاصله به همراه يك بسيجي ديگر، آن مرد بيچاره را سوار يك پژوي سفيد كردند و با خود بردند. چندنفري از مردم به اين برخوردها اعتراض كردند كه "اين چه وضعيه؟" و بسيجي قوي جثه چيزهايي از "مأموريت بسيج!" گفت و به ثبت نامها ادامه داد. مردم خيلي زود دوباره در صف ورود به مسجد ايستادند و براي داشتن سقفي براي خوابيدن در "خانه خدا" به خط شدند و پشت هم قرار گرفتند. چند خانواده هم غرغركنان سوار ماشين هايشان شدند و رفتند. من ماندم كه با اين وضعيت چه بايد بكنم؟ محال بود بتوانيم بدون دادن كارت شناسايي وارد مسجد شويم. با دادن كارت هم احتمال داشت (حتي يك درصد احتمال هم زياد بود) كه گير بدهند و يا در قرارگاهي جايي شناخته شوم. در يك لحظه حقيقتا" مستأصل شدم. آمدم سوار ماشين بشوم كه يكباره دستي به شانه ام خورد.

برگشتم. همان مأمور پليس بود كه آن بسيجي در گوشش چيزي گفته بود. با تعجب گفت:"شما چرا نميري توي مسجد؟" به بچه ها نگاه كردم. مأمور پليس برگشت و بچه ها را داخل ماشين ديد. گفتم:"نمي تونيم بيايم توي مسجد!" با تعجب و كمي شك پرسيد:"چرا؟ بچه هات خيس شدن مرد حسابي. الانم كه كسي بهت ويلا و اتاق اجاره نميده. چرا نمي تونيد بياييد توي خانه خدا؟" در آن لحظه هيچ جوابي براي اين سئوال نداشتم. دوباره برگشت و با ترديد گفت:"مداركتون رو بدين ببينم؟" گفتم:" مدارك توي ماشينه!" گفت:"ميخوام بدونم چرا شما ميگي نمي تونيم بيايم توي خونه خدا؟ اين خيلي عجيبه!" باز برگشت و با دقت بيشتري داخل ماشين و بچّه ها را وارسي كرد.

ناگهان "نانسي" از بغل مهسا پريد بيرون و پشت شيشه عقب شروع كرد به واق واق كردن. مأمور جا خورد و عقب كشيد و زيرلب چيزي گفت. مهسا "نانسي" را آرام كرد و در بغلش فشرد. او از سال قبل، "نانسي" را از پليسها مخفي مي كرد. بارها ديده و شنيده بوديم مأموران پليس و بسيج و... سگهاي خانگي مردم را مي گيرند و با خود مي برند. از وقتي "نانسي" را گرفته بوديم، كابوس دخترم اين بود كه روزي پليسها "نانسي" را از او جدا كنند و با خودشان ببرند. براي همين يك "قانون سكوت" بين ما و "نانسي" وجود داشت كه خودش بهتر از همه آن را فهميده بود و هميشه بيرون از خانه رعايتش مي كرد. اما اين بار "نانسي" به طرز عجيبي قانون سكوتش را شكست و "خودي" نشان داد. مأمور پليس با ديدن نانسي خنده اي كرد و برگشت و گفت:"آها پس براي اين سگه نميتوني بياي تو مسجد؟ اي داد بيداد! از دست اين بچه ها! ميدونم چي ميكشي از دستشون؟"

قبل از اينكه برود، لحظه اي مكث كرد. خواست برگردد كه باز سروصدايي از جلوي مسجد بلند شد. يك پيرزن داشت با همان بسيجي قوي جثه جّر و بحث مي كرد و مأمور پليس براي رسيدگي به آن مشاجره از من جدا شد و خوشبختانه قبل از تطبيق مداركم رفت. به كلي فراموش كرد مداركم را بگيرد. سوار ماشين شدم. قبل از حركت، سر برگرداندم. مي خواستم بار ديگر مادرم را زير طاقي ديوار مسجد ببينم. نبود. ماشين كه راه افتاد، چشم دواندم ميان جمعيت تا ببينمش. اما آنجا هم نبود. مثل گم كرده اي سرتاسر خيابان را نگاه كردم. مادرم ديگر نبود. اما صداي زمزمه دعايش هنوز در گوشم بود.

مادرم سالهاي سال براي بچه هايش دعاي "وجعلنا" مي خواند. هميشه مي گفت اين دعا را مي خوانم تا از شر بدخواهان ايمن بمانيد. (فراروى آنها سدى گذارديم و پشت‏سرشان سدى نهاديم و پرده‏اى بر چشمان آنان فرو گسترديم كه در نتيجه نمى‏توانند ببينند! / سوره ياسين.آيه 9) بعد از مرگش، سالها بود صداي زمزمه دعا و پچ پچه نيايش مادرم را تا به اين اندازه واضح و شفاف نشنيده بودم. زير باران مي راندم. بچه ها نيمه خواب بودند. باز هم شب بود و جاده اي خلوت و باراني كه بي محابا مي باريد.

اشكهايم آرام مي لغزيد و از گوشه لبم، داغي و شوري آنها را مي چشيدم. از مسجد كه زماني "خانه خدا" بود و اينك تبديل به سرگردنه ي مأموران نايب امام زمان شده بود، دور شديم. با دعاهايي كه مي دانستم كساني مثل مادرم، برايم مي خوانند و وسيله ي نجاتند. دعاهاي خالصانه اي كه از شدت پاكي، گريزي از اجابت شان نبود.

"دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي؛

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد!"

شايد همين مخلوق نازنين و بي آزار خدا، "نانسي"، درست در جايي كه بايد، تبديل به دستان نجات بخش فرشته اي شده بود كه دعاي خيري را مستجاب مي ساخت. ما با قوانين زميني مان درباره خودمان و خدا و خانه خدا و انسان و حيوان و... قضاوت مي كنيم. اما چه كسي مي داند؟ شايد اوضاع جهان، بر مدار ديگري غير از اين فهم ناقص ما تنظيم شده باشد. مي شود لااقل كمي به اين فكر كرد. اينگونه شايد بتوانيم در اين دنيا كه گاهي يكپارچه "سراي وحشت" مي شود، فرشتگان بسياري را به جا بياوريم و كمي زير بال فرشتگان آرام بگيريم. فرشتگاني كه در همين حوالي زندگي مي كنند. كافي است به قول سهراب "جور ديگر" ببينيم.

ادامه دارد...

فيس بوك بابك داد