۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

«قمــــار براي آزادي!»/ بخش پنجم خاطرات زندگي مخفي در ايران/ سايه ترس!

بخش پنجم خاطرات زندگي مخفي در ايران

سايه ترس!

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت جمعي و فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترك كرده بوديم. تهديدهاي تلفني آنها را ناديده گرفتم و به سمت جاده اي نامعلوم سفر كرديم. ما از صبح يكشنبه 24 خرداد در شمال كشور بوديم. روز سه شنبه خبردار شدم كه مأموران براي گروگان گرفتن فرزندم كمين كرده اند و در يك گفتگوي تلفني، خانواده ام را تهديد كردند كه مورد آزار قرار خواهند داد.

***

روز چهارشنبه در تهران مأموران امنيتي سپاه، "احمد زيدآبادي" را با همان حيله ي "آوردن يك بسته پستي" در مقابل منزلش شناسايي و هنگام آمدنش به منزل او را دستگير كردند. تعداد دستگيري ها در اين چهار روز بعد از كودتا، در كل سالهاي گذشته بي سابقه بود. آنها كه هنوز دستگير نشده بودند، خبر از يك فهرست 200 تا 500 نفره مي دادند كه به صورت فله اي به سراغشان رفته و دستگيرشان كرده اند. بيشتر بازداشتها در نيمه شبها و حوالي سحر رخ داده بود. بسياري از روزنامه نگاران و اعضاي ستادهاي انتخاباتي در نيمه هاي شب و با شبيخون نيروهاي امنيتي غافلگير و دستگير شده بودند. شخصا" احتمال كمي مي دادم با اين شلوغي بگيرو ببندها، كساني را براي دستگيري ما به جايي مثل شمال بفرستند. اما از طرفي سماجت آن دو مأمور كه حتي تا مدرسه ي پسرم هم رفته بودند و خيانت آن همسايه كه شماره تلفن تازه ام را به مأموران داده بود، برايم عجيب بود. شكل اين هجوم، بي سابقه بود.

وقتي موبايل را با اتوبوس به سمت تهران ارسال كردم، خيال مي كردم اگر مأموران آن را رديابي و پيدا كنند، لااقل براي مدت كوتاهي (حتي چند ساعت) دستگيري مرا به عقب خواهد انداخت. بلافاصله چالوس را به سمت رشت ترك كرديم. يعني دوباره به جهتي برگشتيم كه از آن سمت آمده بوديم. در ميدان مخابرات چالوس خيلي بيشتر از سالهاي قبل، مي شد نيروهاي مخفي اطلاعاتي را تشخيص داد. كساني كه به نيروهاي "شكار آزاد" يا چيزي شبيه اين شهرت دارند و غالبا" خبرچيني مي كنند و به تازه واردهاي مشكوك "گير" مي دهند تا شايد قلابشان يك ماهي صيد كند. گاهي قلاب آنها ماهي مورد نظر نهاهاي امنيتي را صيد مي كند و گاهي با كشف مشروبات الكلي و يا تذكر براي بدحجابي، قضيه را ختم مي كنند! اين نوع خبرچيني و ديده باني را در ورودي و ميادين اصلي بسياري از شهرها ديده بودم و بخصوص با نحوه عمل شكارچي هاي ميدان مخابرات چالوس از قديم مختصري آشنايي داشتم.

ماشين هاي گشت و بسيجيان و لباس شخصي هايي كه بي سيم بدست داشتند، در سطح شهر چالوس و در طول مسير جاده هاي شمال، به وضوح مانور قدرت مي دادند و جلوي هر ماشيني را كه مي خواستند مي گرفتند و سرنشينان را بازجويي مي كردند. از چالوس كه بيرون آمديم، يك پژوي سياه رنگ سپر به سپر پشت سر ما مي آمد. از آينه نگاهش كردم. چهار سرنشيين داشت. بعد از دقايقي، ناگهان راننده پژوي سياه برايم چراغ زد و آژير داخلش را روشن و خاموش كرد و سرعتش را افزايش داد. به دخترم "مهسا" گفتم "نانسي" (سگش) را روي دست بغل كند، طوري كه نانسي از بيرون ديده شود. بطري آب معدني را بدست گرفتم و با تظاهر به بي خيالي، به آب خوردن مشغول شدم و راه دادم تا پژوي سياه رد شود. پژوي سياه از كنار ما با آهستگي سبقت گرفت، طوري كه يك ساعت به نظرم آمد. خيس عرق بودم و زيرچشمي سرنشينان اخموي آن را مي پاييدم. آنها با دقت داخل ماشين ما را نگاه كردند. "نانسي" روي دستهاي مهسا ورجه وورجه مي كرد و باد مي خورد. برگشتم و نانسي را نوازش كردم. مطمئن شدم اين دستها، آخرين چيزي را كه قبل از دستبند خوردن و زنداني شدن نوازش مي كنند، همين نانسي پشمالوست. ميلاد ضبط ماشين را بلند كرد و يك نوار جينگولي گذاشت. شايد همين چيزها باعث شد شك سرنشينان پژوي سياه كم شود و آنها با سرعت از كنار ما عبور كنند و تخته گار بروند. ميلاد گفت:" ديدي؟ بي سيم داشتن!" مهسا گفت:"نانسي ديگه برو بشين!" بطري آب را به ميلاد پس دادم. پژوي سياه با سرعت دور شد. متوجه لرزش دستهايم شدم. حقيقتا" نمي دانستم اين لرزش دستها به خاطر افت قند خونم بود و يا بابت ترس و وحشت چنين مي لرزيدم؟ يك شكلات خوردم و كمي آرام تر شدم. بايد با اين ترس كنار مي آمدم. بايد يك بار بنشينم و اين را براي خودم حل كنم. خيلي ابلهانه است كه يك مأمور، با ديدن رنگ پريده چهره ام، برايم دردسر درست كند. از آينه به نانسي نگاه كردم. آيا او مي تواند گاهي اينطوري اوضاع را عادي جلوه دهد؟ آيا تقدير براي او هم نقشي قائل شده است؟ دستهايم هنوز مي لرزيد. بايد يك بار براي هميشه بر اين ترس غلبه مي كردم. نبايد اين ترس مرا مستأصل و ضعيف كند. اما چگونه؟

آن شب در يك خانه ي نزديك به ساحل عباس آباد، وقتي بچه ها به خواب رفتند با خودم خلوت كردم تا اين قضيه را حل كنم. آرام به داخل حمام رفتم. ابعادش درست به اندازه سلول انفراديي بود كه در بازداشت قبلي چند روز در آن حبس شده بودم. يك و نيم در دو متر. در حمام را بستم و كف آن نشستم. تا چراغ حمام را خاموش كردم، ناخودآگاه به ياد آن زندانياني افتادم كه در يك چنين فضاي تنگ و تاريكي، اسيرند. نمي دانم چند ساعت گذشت. ذهنم به فضاي بسته انفرايم عادت كرد. خيالم را به كمك گرفتم تا بتوانم بر ترس هايم غلبه كنم. من هم از زندان، از شكنجه، از دوري از خانواده و دلبندانم و از مرگ مي ترسم. اما شايد بيشتر از اين مي ترسيدم كه روزي به خود بگويم چرا كاري شايسته ي اين روزهاي حساس نكردم؟ بالاخره آدم، آدم است و ترس؛ "رفيق بد" همه ي آدميان بوده و هست و خواهد بود. اما شايد گاهي بشود براي مدتي اين رفيق بد را از خودمان دور كنيم. امروز حقيقتا" لرزيده بودم و اين رفيق بد، زيادي به من نزديك شده بود و داشت كار دستم مي داد. بايد مدتي دورش كنم. دنيا را چه ديدي؟ شايد براي هميشه، ترس از من فراري شد و ديگر برنگشت.

تنگي نفسم شدت گرفت: "خدايا در اين شب تار، به ياري زندانيان در بند و اسيران بشتاب. براي همه آنها در آن سلولها و قفس هاي تنگ، قلب و نفس باش!... "

فكر كردم اگر آن پژوي سياه، دستور توقف و بازرسي به ما مي داد، من در آن لحظه بايد چه كار مي كردم؟ آيا بايد مي ايستادم؟ اين كه نتيجه خيلي تلخي داشت. احتمالا" تا مدتي از سرنوشت دو فرزندم بي خبر مي ماندم و شايد از تصور اينكه مأموران چه بلايي بر سر آنها مي آورند،اي بسا حتي ديوانه مي شدم. اگر سرنشينان پژوي سياه دستور "ايست" مي دادند و من مثلا" فرار مي كردم، تا كجا مي توانستيم فرار كنيم؟ اصلا" مگر با شرايطي كه ما داشتييم، فرار و گريز خياباني و جاده اي مثل فيلمهاي پليسي ممكن بود؟ اصلا" بابت چه جرمي بايد چنان كار ديوانه واري مي كردم و جان خودم و بچه هايم را با تعقيب و گريز خياباني تهديد مي كردم؟ فكر كردم اگر امروز توسط آنها دستگير شده بودم و همين امشب، همين حالا در سلول انفراديي مثل همين حمام تاريك گير افتاده بودم، به چه چيزهايي فكر مي كردم؟ آيا احساس يك "بازنده" را نداشتم كه قبل از اداي وظيفه هاي انساني و حرفه ايم، در اين سلول زنداني شده ام؟ حالا كه توانسته ام با لطف خدا از چنگ آن مأموران فرار كنم و اين چند روز را دوام بياورم، بهتر است چه كاري انجام بدهم؟ همينطور فراري و مخفي بمانم و خفقن بگيرم تا اوضاع كشور آرام شود؟ يا اينكه در حين همين زندگي مخفي، كارهايم را با شدت و توان بيشتري انجام بدهم و به سهم خودم براي رسوا سازي حكومت كودتاچي تلاش كنم؟ شايد براستي اين عرصه ي آزمايش من باشد. اما آيا بايد در چنين وضعيت سختي امتحان شوم تا معلوم شود چقدر به آن حقيقت گويي و آزادي بيان كه شعارش را مي دادم، باور و اعتقاد دارم؟ آيا اينگونه بايد به خودم اثبات مي كردم كه همه ي تلاشهايم در نوشتن و گفتن حقيقت هايي كه باور داشته ام، حرف مفت نبوده اند و در معرض يك امتحان عملي سنگين، بايد جانب آنچه را حقيقت و عدالت مي دانم بگيرم؟

تلفن را برداشتم و شماره ي سيامك دهقانپور (صداي آمريكا) را گرفتم و برايش پيغام كوتاهي گذاشتم تا به اين شماره جديد تلفن كند. دقايقي بعد سيامك با حيرت و هيجان تماس گرفت و گفت تو كجايي؟ گفتم:"در سفر ناخواسته!... تصميم دارم بيام به برنامه تفسير خبر و صحبت كنم."

وقتي مختصري از ماجراي آن چند روز و قضيه فرار ما از خانه را شنيد، شوكه شد. گفت:"با اين بگير و ببندها، مصاحبه كردنت خيلي خطرناكه! خيلي ها رو تهديد كردن مصاحبه نمي كنن. ولي تو وظيفه اي نداري كه جون خودت و بچه ها رو به خطر بندازي و در اين شرايط سخت با صداي آمريكا مصاحبه كني. هرچند اين انتخاب با خودته."

گفتم:"به هر حال من تصميمم را گرفته ام. اما در شرايط جديد، بايد با يك سيم كارت جديد مصاحبه كنم. من شماره جديدم رو پنجشنبه برات ايميل مي كنم. چون ممكنه اين خط تازه رو هم بسوزونم." از آن هفته اول بعد از كودتا تا چهار ماهي كه در ايران مخفيانه به طور منظم و هفتگي در برنامه هاي تفسيرخبر جمعه شبها حاضر مي شدم، بيشتر از سي خط اعتباري موبايل خريدم و بعد از مصاحبه از كار انداختم تا از طريق رديابي تلفني اسير نشوم. اگرچه سه بار رديابي شدم و يك بار فاصله ي دستگيري من، كمتر از بيست قدمي مأموران بود و آنها تا سر كوچه محل اقامت ما رسيده بودند.

روز بعد در تنكابن در يك كافي نت ايميلها و كامنتهاي ووبلاگ را چك كردم. فيلترينگ اجازه نمي داد هيچ سايتي باز شود. حتي "بلاگفا" كه وبلاگم در آن قرار داشت، عملا" مسدود بود و نمي شد چيزي در وبلاگ نوشت. چند نفر از مخاطبان وبلاگم كه هنوز نمي دانستند بعد از كودتا بر سر من چه آمده، با نگراني و مهرباني برايم كامنت گذاشته بودند كه آيا آزاد هستم؟ و يا دستگير شده ام؟

اينترنت موبايل براي خبرخواني بهتر بود. شبكه ايرانسل چون طرف قرارداد (mtn) آفريقاي جنوبي بود، عملا" قادر به فيلترينگ سايتها نبود و اين روزنه باعث مي شد بتوانيم به وسيله موبايل، خبرهاي سايتها را بخوانم و ايميلها را جواب بدهم. هرچند نوشتن مطالب به روش پيام كوتاه (S.M.S) با گوشي موبايل بسيار وقت گير و سخت بود، اما در روزهاي بعد به همين روش، مطالبم را براي وبلاگ مي نوشتم و توسط موبايل در وبلاگم منتشر مي كردم و سايتها آن را منعكس مي نمودند. اين كار در روزهاي بعد البته خطرناك شد. چون جايي خواندم به وسيله "بلاگفا" به IP كاربران مي توانند دسترسي پيدا كنند و احتمال موفقيت رديابي را بيشتر مي كند. پس ضريب احتياط را بالا بردم.

حوالي ظهر چهارشنبه، يك بسته جوجه كباب و چند تا سيخ و ذغال و الكل و... خريديم و براي ناهار رفتيم به جاده ي عباس آباد- كلاردشت. در يك فرعي جنگلي، زير انبوهي از درختان سبز نشستيم و اولين غذاي بين راهي را با دستهاي خودمان درست كرديم و با لذت تمام خورديم. مدت مقاومت ما شده بود چهار روز! اين خيلي عالي بود. آيا به يك هفته خواهيم رسيد؟ نمي دانم!

نانسي عاشق استخوان بال مرغ بود و آن روز دلي از عزا درآورد. بعد از خطري كه ديروز از بيخ گوشمان گذشت، او هم بخشي از "پوشش" ما شده بود. چه كسي به يك خانواده كه سگ پشمالوي كوچولويي دارند شك مي كند كه پدرشان مثلا" روزنامه نگاري، نويسنده اي، چيزي باشد؟ صبح ريشم را كامل زده بودم و مثل آدمهاي الكي خوشي شده بودم كه بارها فروشندگان، به من پيشنهاد آبجو و ويسكي هم مي دادند! بايد همه رفتارهايمان، شبيه آدمهاي بي خيال و توريست هاي شاد باشد. بايد خيلي طبيعي رفتار كنيم. بايد هركجا رسيديم خودمان را بي خيال نشان دهيم. مسافراني كه با سگ كوچولويشان براي تفريح و عشق و حال آمده اند به شمال! همين. زير اين پوشش مي توانستم بنويسم. با صداي آمريكا و رسانه هاي ديگر و دوستانم حرف بزنم و كارم را بكنم. براي همين نقش پوششي ويژه، وعده هاي بال مرغ "نانسي خانم" بالا رفت. بساط جوجه كباب پشت ماشين بود و هر جا مي رسيديم، بچه ها بال مرغ كه خيلي هم ارزان است سيخ مي زدند و به نانسي مي رسيدند و من هم با موبايل، تايپ مي كردم يا خبر مي خواندم. موبايل را طوري مي گرفتم مثل اينكه دارم از دلبندانم و سگشان، عكس يادگاري مي اندازم!

در جنگل عباس آباد با بچه ها حرف زدم. خبرهاي تهران را برايشان گفتم و چند سايت را از روي موبايل نشان شان دادم. از دستگيريها، راهپيمايي سكوت و كشته شدن دانشجويان كوي و قتل عام مردم در جلوي پايگاه بسيج برايشان گفتم. هر خبري كه داشتم به آنها هم منتقل كردم و بالاخره از تصميمي كه گرفته بودم آگاهشان كردم. گفتم چند روزي فكر كنيد و بعد نتيجه را به من بگوييد. تصميم خودم را به آنها هم گفتم. من مي خواهم قبل از دستگير شدنم، هر كاري مي توانم بكنم تا بعدها پشيمان نباشم كه چرا آن كارها را نكردم؟ هر كسي در اين روزهاي حساس نقشي دارد و نقش من هم شكستن اين سد خفقان و سانسور بود كه با دستگيري ها و فيلترينگ شدت بيشتري يافته بود. اينها را البته با زبان خودشان، برايشان گفتم.

كمي رفتند و لابلاي درختها قدم زدند و با هم حرف زدند و مشورت كردند. "نانسي" بالا و پايين مي پريد و بين درختها براي خودش خوشحال بود. ساعتي بعد بچه ها برگشتند و گفتند حالا صحبت كنيم. گفتم: "بازم فكر كنيد و بدون عجله جواب بدين. اين تصميمي كه الان مي گيرين ميتونه مهمترين تصميم زندگي همه ما باشه. ممكنه اين تصميم به زودي باعث پيشموني شما بشه و مثلا" بخاطرش بي بابا و يتيم بشين. ممكن هم هست برعكس اين باشه. يعني همه چيز به خوبي پيش بره و مردم پيروز بشن و همگي برگرديم خونه و مدتها بعد، از اين كاري كه اين روزها كرديم و همگي هم انتخابش كرديم، به عنوان يك اقدام خيلي درست حرف بزنيم و حتي بهش افتخار كنيم. دنيا رو چه ديديد؟ اما بهتره اينجا كمي به طرف بد قضايا بيشتر گاه كنيم. كار خطرناكيه بچه هاي من!"

بچه ها با اينكه خيلي نوجوان اند و شايد معناي دقيق خطرهايي كه مي گفتم را نمي فهميدند، با روشن بيني و وضوح حرفهايشان را زدند و راستش دلم را حسابي قرص كردند. در اين مسير، ارزش هيچ چيز به اندازه داشتن همسفراني چنين يكدل و با صفا نيست.

ميلاد در بين حرفهايش گفت:" بالاخره خون ما از خون اينهايي كه كشته شدن رنگين تر نيست. اينهام يا بچه ي كسي بودن، يا باباي كسي بودن. من از اون دانشجوايي كه پريشب كشتن، باهوش تر يا بهتر نيستم. من دوست ندارم توي اين وضعيت كنكور بدم و برم دانشگاه كه دانشجوي خوبي بشم، به شرطي كه مثل گوسفند باشم وگرنه تا اعتراض كردم از بالاي خوابگاه پرتم كنن پايين. ما تا آخر اين كار باهاتيم بابا. مگه نه مهسا؟"

مهسا هم گفت:" بعععله.... فقط كاش ميشد!" ميلاد گفت:"ديگه بي خيال اون!"

مهسا ديگر اين جمله "اي كاش" را تكرار نكرد و هرگز نگفت "كاش چي ميشد"؟ اما بزرگترين دلبستگي هاي يك دخترك چهارده ساله و برادر هجده ساله اش، در "خانه" جا مانده بودند. دلبستگي هايي كه به آن مي گوييم تاريخ يك كودكي. ماهها بعد "مهسا" در نيمه شبي، هوس ديدن آلبوم عكسهاي بچگي اش را كرد. سه تايي شبي چشم بر هم گذاشتيم و در خيال، تجسم كرديم آن عكسهاي غايب كودكي هايشان را. مهسا در خيال يك عكس را مي ديد و با ذهنش آن را توصيفش مي كرد:"كنار بالكن خونه شهرك غرب، تكيه داده بودم به نرده ها و تو يهو گفتي بگو سيب و عكسو گرفتي. گفتم بابايي آماده نبودم. ولي وقتي عكسا رو ديديم، چقدر خوب افتاده بودم!"

ميلاد عكس ديگري را مجسم مي كرد و آن را با جزئياتش شرح مي داد و من يكي ديگر را برايشان دوباره در ذهن تصوير مي كردم. همان روزهاي پر اضطراب دانستم آن "اي كاش" دخترم شايد اين بود كه:"اي كاش بچگي پاك بچه ها، قرباني بازي آدم بزرگهاي ناپاك نمي شد."

شب بعد ما ويلاي ديگري در حومه ي عباس آباد گرفتيم. يكي ديگر از آن هفتاد خانه اي كه در مدت چهارماه اجاره كرديم و شبي يا چند شبي در آن مانديم. از قضا در همسايگي ما، سه جوان بسيجي در ويلاي بغلي ساكن بودند كه تا نزديك صبح حرفهاي وحشتناكي مي زدند و با هم بگومگو مي كردند. ظاهرا" آنها در حادثه كوي دانشگاه تهران، جزو نيروهاي عملياتي بسيج بودند و حالا بعد از سركوب دانشجويان بيگناه، براي استراحت و عرق خوري مخفيانه به شمال آمده بودند. يكي از آنها حسابي پشيمان بود و دو نفر ديگر با او بحث مي كردند. اتفاقي در همان نيمه هاي شب افتاد كه آنها به من شك كردند. كم مانده بود بيخودي گير بيفتيم. آن هم قبل از اينكه "اثرگذاري در روزهاي خانه به دوشي" را حتي شروع كرده باشيم. به سرم زد همان نيمه شب بار سفر ببنديم و باز راهي شويم. اما "ترس" مرا به حال خودم رها كرده و وحشت از دلم رفته بود و اين كم چيزي نبود. ماندم و بعد دانستم در آن نيمه هاي شب، تقدير ديگري در راه بوده است. گاهي تقديرها، تدبيرهاي ما را كامل مي كنند و آن شب هم چنان شد...ادامه دارد.

برگي از نوشته هاي بعد از كودتا: از امروز پاي هر بخش از اين خاطرات، برگي از مطالبي را كه در ايام بعد از كودتا در وبلاگم و يا در سايتهاي خبري منتشر مي كردم، مي گذارم. نوشته زير؛ بخشي است از يك مطلب كه در هفته دوم كودتا نوشتم و منتشر كردم. مي توانيد متن كامل اين نوشته را (اينجا) بخوانيد. اما بخشي از آن:

{بر اساس ديدگاه شخصي ام، گمان مي كنم «نظام» در يك بازي «باخت – باخت» حضور يافته كه رخداد 22 خرداد88 را وارد حوزه «عبرتهاي بزرگ» تاريخ براي آيندگان خواهد كرد.و در پايان اين معركه، نه از تاك نشان مي ماند نه از تاك نشان!

در شرايط فعلي «چيزي شبيه به معجزه» مي تواند اين آب رفته را به جوي بازگرداند و اقدامي صورت بگيرد كه دل داغديده مردم ما را، آرام و شاد و باانگيزه نمايد. مردم با هوشياري «الله اكبر» شبانه و «راهپيمايي سكوت» روزانه خود را ادامه مي دهند. خوشبختانه ميرحسين موسوي بر «عهد حسيني» خود باقي مانده است. مردان بزرگ تاريخ مانند «حُــّر» و «امام حسين» و «گاندي»، درست در همين بزنگاههاي حساس، «بازشناخته» مي شوند و گاهي به طرز شگفتي آوري، حماسه خلق مي كنند. بايد ديد در ميان رجال سياسي كشور ما، آيا مرد شگفتي سازي مانند «حُــّر» هست يا نيست؟ كسي كه به دفاع از مردم بي پناه ايران به صف آنها بپيوندد و از ادامه ظلم بيشتر بر آنها جوانمردانه جلوگيري كند؟ و اگر هست «معجزه اميدبخش» او براي پايان دادن به «جراحتهاي عميق مردم» كدام راهكار خواهد بود؟هرچند هر يك از مردمي كه به دفاع از حق خود برخاسته اند، خود يك «سردار آزاده» مانند «حُــّر» هستند و ايران همواره سرشار بوده است از «سربداران».}

بخش اول خاطرات.

بخش دوم خاطرات.

بخش سوم خاطرات.

بخش چهارم خاطرات.

و

فيس بوك بابك داد

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

به ياد سيف الله داد

"همه ي مردگان آن سال، عاشق ترين زندگان بودند..."

يادي از برادرم زنده ياد "سيف الله داد" سينماگر سبزانديش و مصلحي كه خيلي زود گل وجودش به خزان رسيد، به مناسبت اولين سالگرد درگذشتش. هزار دريغ كه وداعي شايسته با او ميسر نشد و من در حسرت ديدارش هنوز مي سوزم. يادش گرامي باد.

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

قمار براي آزادي!/ بخش چهارم

قمار براي آزادي!

خاطرات زندگي مخفي در ايران

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترك كرده بوديم. صبح يكشنبه در شمال كشور بوديم.

بخش چهارم:

«اگر مُراد نيابم، به قدر وُسع بكوشم.»

نسيم گرم سحرگاه سه شنبه 26 خرداد ماه، دود خاكستري سيگار را لحظه اي از من دور مي كرد، ولي بعد با فشار باد به داخل خانه ي اجاره اي باز مي گرداند. ويلايي كوچك و يك اتاقه در نوشهر. بدون اينكه بخواهم، خانه پر از دود شده بود! سيگارم به نيمه رسيده بود و "ندانم هاي بسيار" مرا محاصره كرده بودند.

هنوز تصميمي نگرفته بودم. "ندانم هاي" ذهنم آنقدر بودند كه تا كاسه سرم را باز مي كردم، هجوم مي آوردند و بدون نوبت بر سرم مي ريختند. براي صدمين مرتبه از خودم پرسيدم:"خب. چي داريم؟" و باز شمردم: ما حالا دو خط اعتباري موبايل ايرانسل داريم، (كه هنوز اينترنتش وصل است.) يك لب تاپ داريم، حدود صد هزارتومان پول و مقصدي كه معلوم نيست. بيماري قند دارم و داروهايي مثل انسولين كه بايد دائما" در يخچال نگهداري شوند و در سفر اين كار عملا" ممكن نيست. يك پسر كنكوري و يك دختر محصل داريم كه آينده شان دارد قرباني چيزي مي شود كه هنوز نمي دانم چقدر واقعي است؟ دارم براي چندمين مرتبه، خبر هجوم وحشيانه مأموران بسيج و پليس را به كوي دانشگاه با موبايل تايپ مي كنم و براي هر كسي كه مي توانم مي فرستم. از سر شب نشسته ام و با موبايل، خبر تايپ مي كنم و مي فرستم. در همين يكي دو روزه خبرهايي را كه پشت فيلترينگ و قطع ارتباطات تلفني و ايميلي مانده اند، بازنشر داده ام. سايتهاي خبري مختلفي فيلتر شده اند. اما سئوال بزرگ ذهنم هنوز اين است: در اين شرايط من واقعا" چه كاري مي توانم بكنم؟ و چه كاري بايد بكنم؟

آيا خودم را مخفي كنم تا آبها از آسياب بيفتند؟ اين چقدر ممكن است طول بكشد؟ يك هفته؟ دو هفته؟ يك ماه؟ آيا واقعا" توان خانه بدوشي و آوارگي آن هم با دو بچّه را دارم؟ آيا امكانش را دارم؟ آيا داشته هاي ما براي اين كار، حتي تا يك هفته هم دوام مي آورد؟

آيا برگردم و دستگير شوم و مثل دهها نفري كه خبر دستگيري شان را در همين دو سه روز شنيده ام، بروم زندان؟ آخر براي چه جرمي؟ و تا چه وقت؟ يك هفته؟ دو هفته؟ يك ماه؟... يك سال؟

با بچّه هايم چه بايد كنم؟ ميلاد تا چند روز ديگر كنكور دارد و حاصل سه چهارسال درس خواندنش، دارد هدر مي رود؟ آيا او به تصميمش كاملا" آگاهي دارد؟ آيا مي داند ممكن است بخاطر همراهي با من، تحصيل و آينده اش را قمار كند؟ چرا بايد آنها را هم در اين خطر بزرگ همراه كنم؟ بايد فكري براي آنها كنم. قبل از هر چيز، بايد خطر را به طور واقعي ارزيابي مي كردم. فعلا" به دو خبر نياز داشتم؛ اول اينكه مأموران چه مي خواهند؟ و تا حالا چه كرده اند؟ و خطر دستگيري چقدر واقعي است؟ و دوم اينكه آيا بچه هايم بدون من، در خطري مثل گروكشي از طرف مأموران هستند؟ اگر براي آنها خطري نيست، بايد بتوانم راضي شان كنم به خانه بستگان بروند. اما بدون دانستن اينها هيچ برنامه ريزي براي بعد نمي شد كرد.

از يك چيز مطمئن بودم. علاقه اي نداشتم به سادگي دستگير بشوم. در صورتي كه بخواهم به اندازه سهم خودم، با اين روند كودتايي و بازداشتهاي فلّه اي مقابله و مخالفت كنم، بايد كاري بكنم. غريزه ام مي گفت شايد بتوانم تا حد ممكن، دستگيري خودم را براي مأموران سخت كنم. براي اين كار بايد بتوانم ذهن مأموران تعقيب كننده خود را بخوانم و كار بعدي شان را حدس بزنم. بايد بتوانم يك پله از آنها جلوتر باشم. مي دانستم كه اين كار كوچكي نيست و من هيچ تجربه اي در اين مورد ندارم. يك قمار تمام عيار و ريسك بزرگي بود و حالا سئوال اصلي ذهنم اين بود:"كدام يك از اينها، از من ساخته است؟"

***

سيگاري روشن كردم و رفتم لب پنجره ي كوچك تا بازي دود و نسيم تكرار شود. قلبم درد مي كرد اما كلافگي نمي گذاشت بخوابم. انتخابات براي ما مردم به ستوه آمده، شبيه همين بازي "دود و پنجره و باد" شده بود. ما مي خواستيم با روشي قانونمند، دودهاي خفه كننده ي استبداد را از جامعه بيرون كنيم، اما حالا تمام فضاي كشور را آتش عصبيتي كور و فضايي كودتايي فرا گرفته بود؛ با دودهايي سياه و آزار دهنده! جالب اينكه گاهي اين استبداد سياه، مثل اين دود از درون سينه خود ما توليد مي شود و زبانه مي كشد و بر ما مسلط مي شود! يعني خود ما هم در اين وضعيتي كه گرفتارش شده ايم، كم بي تقصير نيستيم. چيزي كه خيلي از ما ايراني ها از آن اطلاع داريم و گاهي به خود انتقاد مي كنيم اين است كه خود ما يك نفر را براي نجاتمان انتخاب مي كنيم، بعد او را تا اندازه ي خداوند مقدّس مي كنيم، بعد نقد كردن او را حرام مي دانيم و بعد كه تبديل به يك ديكتاتور شد و بر خودمان مسلطش ساختيم، شعار "وا استبدادا" سر مي دهيم! در حالي كه همان استبدادي كه هنوز در درون ما وجود دارد، اكنون رشد كرده و خونريزي مي كند و حالا مثل همين دودها، موجب خفگي خود ما شده اند! به همين سادگي. دود هنوز از پنجره بر مي گشت داخل اتاق!

***

خورشيد سه شنبه داشت سپيده مي زد كه شروع كردم. اول شماره هاي دفتر تلفن گوشي موبايل را روي كامپيوتر تخليه و ذخيره كردم. شايد مجبور شوم اين گوشي را براي مدتي خاموش كنم و روشن كردن آن خطرناك باشد. براي برنامه اي كه در ذهن داشتم، به شماره دو سه نفر نياز داشتم تا بتوانم خبر بگيرم و از اوضاع منزل و حكم دستگيري ام، اطلاعات دقيق تري به دست بياورم. نشستم و يك برنامه كوچك ريختم. شماره تلفن "حاجي"(همسايه بسيجي مان كه كعب الاخبار محل بود) و شماره ي مدرسه ميلاد را برداشتم. كليه اطلاعات و عكسهاي خانوادگي روي گوشي را منتقل كردم روي لب تاپ و گوشي را ريست كردم و منتظر شدم بچه ها بيدار شوند. صبح سه شنبه بايد كار را شروع مي كردم.

تا ظهر قدم اول و دوم را با هم را برداشتم. با بچه ها رفتيم كنار گاراژ اتوبوسهاي مسافربري چالوس و كنار اتوبوسي ايستاديم كه تا يك ساعت ديگر به سمت تهران مي رفت. شايد اگر اوضاع امن باشد بچه ها را بتوانم راضي كنم به خانه بستگان بروند. شايد...

***

-"الو! سلام به حاجي عزيز؛ همسايه ي گرامي! با ما كه قهر نيستي انشاءالله؟ احوال شريف خوبه؟"

-" الحمدلله! شمايي آقاي داد؟ خودت هستي؟"

"حاجي" از طرفداران دوآتشه ي رهبر بود. مخزن اخبار مجتمع بود و واژه ي"آقا"(اشاره به آقاي خامنه اي) هرگز از زبانش نمي افتاد. روز جمعه 22 خرداد با افتخار گفت خانواده اش را به خط كرده و برده بود تا همگي به احمدي نژاد رأي بدهند تا دل "آقا" را شاد كنند. حاجي سرش درد مي كرد محض رضاي آقاي خامنه اي، حتي "خدا" را هم قرباني كند! در ميان حرفهايش به اطلاعاتي كه مي خواستم رسيدم و دانه اي را كه بايد، كاشتم تا شايد جواب سئوال بعدي را با آن پيدا كنم. دو مأمور لباس شخصي، ديروز دوشنبه و امروز هم به مجتمع مراجعه كرده و از چند همسايه درباره ما سئوالاتي كرده بودند. ظاهرا" ديروز بدون حكم ورود به منزل، مي خواستند در آپارتمان را بشكنند كه چندين خانواده از همسايه ها تجمع كرده و مانع از اين كار شده بودند.

حاجي گفت: " اخوي! فكر نكنم اين همسايه ها بتونن مانع مأمورها بشن. وقتي حكم تفتيش منزل رو بيارن ديگه كسي از اين همسايه ها جرأت نمي كنه بره جلو. حالا كجايي؟ چرا نمياي؟" كمي مكث كردم و گفتم:"حاج آقا! من الان چالوس هستم و دارم ميام تهران." خنده اي كرد و گفت:"كار خوبي ميكني آقاجون. بيا برادر!" حالا لازم بود تيري در تاريكي بيندازم، شايد كمكي كند. گفتم:"ميلاد تهرانه. امروز اومده مهرشهر تا مداركش رو براي كنكور از مدرسه اش تحويل بگيره. شايد تا يك ساعت ديگه كار ميلاد توي مدرسه تمام بشه، ولي من خودمو تا غروب مي رسونم حاجي."

گوشي را قطع كردم. رفتم و از متصدي فروش بليط پرسيدم:"اتوبوس تهران كي حركت ميكنه؟" گفت:"نيم ساعت ديگه!" گفتم:"اتوبوس مشهد چي؟" گفت:"يك ساعت ديگه! ولي شما اول تكليفتو روشن كن مسافر مشهدي يا مسافر تهران؟" گفتم:"دو تا مسافر داريم. براي مشهد و تهران. ولي قبلش بايد ببينم اتوبوسهاتون چطورن. بعدا" برمي گردم."

رفتم و داخل ماشين نشستم. بچه ها از گرما كلافه بودند. ميلاد آب خنك خريده بود و كنار داروها و انسولين گذاشته بود تا خراب نشود. كمي آب براي "نانسي" كف دستم ريختم و او ليس زد و نوشيد. دستم را كنار گاراژ شستم. توي فكر بودم چطور با بچه ها حرف بزنم؟ اگر خطري براي آنها نيست، چطور بايد آنها را قانع كنم به خانه برگردند؟ اما بالاخره بايد از يك جايي شروع مي كردم. نشستم داخل ماشين و ديدم هر دو چشم به دهان من دوخته اند.

- "ببينيد بچه ها! شماها توي زندگي سختي زياد كشيدين ولي سختي ها باعث شدن شما خيلي زود بزرگ بشين. نمي دونم اين خوبه يا بده؟ ولي مي دونم مي تونين اين وضعيتو خوب بفهمين. من الان يه تلفن زدم. اگر بعد از اين تلفن، مطمئن بشم براي شما خطري وجود نداره، ميخوام شما رو با اين اتوبوس بفرستم تهران. يا خونه ي خودمون يا پيش فاميل. پيش عموها يا عمه ها. الان فقط ميخوام مطمئن بشم اگه بريد خونه يا پيش فاميل بمونين، هيچ خطري شما رو تهديد نمي كنه و مجبور نميشم بخاطر شما برگردم. اگه اينطوري بود، دوست دارم روي حرف بابا حرفي نزنيد و سريع با اين اتوبوس بريد تهران. وقت زيادي نداريم. از طرفي اگر من هم تنها باشم، بهتر مي تونم دوام بيارم تا اوضاع كمي آرام بشه. انشالله به زودي همديگه رو مي بينيم..."

نيم ساعتي با بچه ها حرف زدم. اين سفر مي توانست خيلي طولاني و پر مخاطره باشد و بچه هايم گناهي نداشتند كه همسفرم در اين كوير وحشت باشند.بچه ها داشتند قبول مي كردند اگر مصلحت اين است، تابع آن باشند. اين قدم خوبي بود. دوست داشتم آن طور كه آن مأمور عصباني تهديد كرده بود كه از خانواده ام به عنوان گروگان استفاده مي كنند، دروغ باشد. يا تهديدهايي توخالي و از سر عصبانيت آن مأمور باشد. دوست داشتم من اشتباهي برداشت كرده باشم و آن مأمور در شب كودتا، از روي عصبانيت چيزي گفته باشد و اگر بچه ها به خانه ي خودمان و يا خانه اقوام بروند، خطري تهديدشان نمي كند. چقدر اين چند روزه دوست دارم خبر خوش بشنوم حتي اگر دروغ باشد. مثلا" بشنوم كودتا اشتباهي بوده و انتخابات باطل شده. زندانيان آزاد شده اند. براي هيچ روزنامه نگار منتقدي خطري نيست. دوست داشتم حاجي در تلفن مي گفت سفرتان را تمام كنيد، ديگر خطري نيست.

***

پنجاه دقيقه از مكالمه ام با حاجي گذشته بود. حالا بايد به مدرسه ي ميلاد تلفن مي كردم. مدرسه ي ميلاد ده دقيقه تا خانه مان فاصله داشت. بايد مي فهميدم آيا مأموران آنطور كه بارها شنيده بودم، از خانواده ي افراد براي به دام انداختن آنها به عنوان گروگان يا طعمه استفاده مي كنند؟ يا آنكه شنيده هاي قبلي شايعه بوده اند و خطري براي برگشتن بچه هايم نيست. شماره ي مدرسه ميلاد را گرفتم. يكي از كاركنان مدرسه تا صدايم را شنيد، مرا شناخت و با اعتراض گفت:

-"آقاي داد! ما به شما ارادت داريم ولي قبلا" هم عرض كرديم تحويل اوراق و پرونده دانش آموزان، فقط به پدر يا مادر بچه ها انجام ميشه. ما مدارك رو فقط به ولي بچه ها تحويل ميديم آقاي داد. ظاهرا" قراره الان آقاميلاد هم بياد! ولي اين كار قانوني نيست و حتي اگه پسرتون هم بيان، مدارك تحصيلي شون رو تحويل نمي ديم."

پرسيدم:" شما از كجا مي دونين ميلاد قراره بياد مدرسه؟ مگه كسي اومده دنبال مدارك ميلاد؟"

جواب داد:"والله نمي دونم دو تا آقا هستن. مثل اينكه مأموري چيزي هستن!"

پرسيدم:"اين آقايون هنوز هستن يا رفتن؟"

با بي حوصلگي جواب داد:"هنوزم توي حياط مدرسه منتظر آقا ميلاد هستن. ميگن با خود آقا ميلاد قرار دارن! چطور شما نمي دونين؟"

يخ كردم. يعني مأمورها تا مدرسه ي پسرم هم رفته اند؟ آيا "حاجي" بعد از تماس من، در كمتر از چند دقيقه مأمورهاي امنيتي را باخبر كرده و حتي نشاني مدرسه ي ميلاد را هم به آنها داده بود؟ آنها حالا منتظر ميلاد بودند. اما چرا بايد بچه ي مرا طعمه كنند؟

دقايقي گذشت. ميلاد ومهسا داخل ماشين، آهسته حرف مي زدند. ترس ضربان قلبم را بالا برده بود و خيس عرق بودم. زير لب دعاي "امن يجيب المضطر اذا دعاه" را مي خواندم و با خدايي نجوا مي كردم:

"خدايا! در اين وقت اضطرار و هول، لحظه اي نگاهم كن. فقط براي يك لحظه مرا ببين. من نمي دانم براي چه از خانه ام گريخته ام؟ نه جرمي مرتكب شده ام. نه خيانتي كرده ام. نه جنايتي. جز روشنگري، تحليل، خبررساني و نوشتن، كاري نكرده ام كه حالا مثل يك بزهكار متواري شده ام. خدايا! آنچه را براي ما به مصلحت ميداني، همان را گردن مي گذارم. قول مي دهم تا آخرش پاي اين قرار بمانم. اين عهدي است ميان من با تو."

موبايل زنگ خورد. با اين شماره جديد، من فقط با سه همسايه و از جمله "حاجي" تماس گرفته بودم. شماره تماس گيرنده ناآشنا بود و صداي بوقهاي مشكوكي كه شب فرار از خانه روي مكالمه با مأموران شنيده بودم، به گوش مي رسيد. مطمئن شدم رديابي مي شوم. مرد گفت:"آقاي داد؟... (سكوت كردم) من ميدونم كه اين خط تلفني شماست. ما تا همين الان توي مدرسه ي پسر شما ايستاديم تا ايشون بياد. متاسفانه نيومدن و مدرسه هم بخاطر تابستون زودتر تعطيل شده. البته ما به زودي آقا ميلاد رو مي بينيم و مي بريمش تا شما بالاخره آفتابي بشيد. به صلاحتون بود اين كارو شروع نمي كرديد و تسليم مأمورهاي ما مي شديد. حالا هم به صلاحته توي اين مدت، با راديوهاي بيگانه مصاحبه نكنيد تا مشكلات كمتري داشته باشيد. ما بزرگتر از شماها رو بالاخره به تله انداختيم. شما هم به زودي مهمان ما خواهي بود!"

با اضطراب گفتم:"من تا چند ساعت ديگه ميرسم تهران. دارم ميام. خانواده ام ديروز برگشتن تهران. شما كاري با ميلاد نداشته باشيد تو رو بخدا! من تا شب مي رسم."

با لحني عصبي گفت:"حالا بيا شما. درباره خانواده قول نميدم. هر كدام از اونا رو ببينيم، مهمون ما هستن تا بعد كه شما بياي." گفتم:"حكم بازداشت داريد؟" خنديد و قطع كرد. حالا اين خط هم لو رفته بود و حتما" رديابي شده بود. بايد از گاراژ اتوبوسها دور مي شديم. ولي لازم بود حقه اي را كه از نيمه شب به آن فكر كرده بودم، عملي كنم. گوشي موبايل لورفته ام را از هرگونه اطلاعاتي پاك كردم. آن را همانطور روشن گذاشتم ولي زنگش را قطع كردم كه اگر تلفن زدند، جلب توجه نكند. موبايل را جايي داخل اتوبوس چالوس- تهران، در جيب يك صندلي در رديف آخر اتوبوس گذاشتم. شاگرد اتوبوس آمد بالا و گفت:" مسافر تهرون هستين داداش؟" گفتم:" رديف آخر اين اتوبوس كه كولر نداره. هوا هم كه آتيشه. نه ما نيستيم. ممنونم داداش!" بدين ترتيب گوشي موبايل را راهي تهران كردم و از اتوبوس پايين آمدم.

اما هنوز مستأصل بودم. قضيه آنقدرها جدي بود كه همسايه بسيجي مان را هم به همكاري با مأموران مجبور يا تطميع كرده بود. اين خبر خوبي نبود. بخصوص براي برگشتن بچّه ها، كه حالا خيلي واضح تهديد شده بودند. اتوبوس حامل موبايل به سمت تهران حركت كرد. شايد اگر مأموران نايب امام زمان رّد آن را بگيرند، توانسته باشم يكبار ديگر مثل آن تركمان، نعل وارونه اي زده باشم و خطر دستگيري را كمي دور كرده باشم. شايد يك جايي در مسير، اين اتوبوس را متوقف كنند و به خيال دستگيري يك روزنامه نگار آن را بازرسي كنند. روزنامه نگاري كه حالا قصد داشت هزينه دستگيري خود را بالا ببرد. از آن روز، دوراني بر ما شروع شد كه هرگز تصورش را نمي كرديم. دوراني كه هر روز آن را مي شمرديم و هر لحظه اش را با صدايي به خود مي آمديم. روزهايي كه هر آن مي گفتم: امروز هم گير نيفتادم و كارم را كردم. امروز هم آنها و دستگاه امنيتي گروگان گيرشان را تحقير كرديم.

صداي آژير يك ماشين پليس مرا به خود آورد. بايد سريع از اين محل و اين شهر مي رفتيم و دور مي شديم.

"به راه باديه رفتن، به از نشستن باطل.

كه گر مُراد نيابم، به قدر وُسع بكوشم."

توضيح: چند روز بعد از آن سه شنبه، همكار روزنامه نگارم "عيسي سحر خيز" عزيز را در روستايي در حوالي شهرستان نور دستگير كردند و با شكستن دنده هايش او را به اوين بردند. سحرخيز در روزهاي بعد از انتخابات، از مكاني مخفي با رسانه هاي فارسي زبان مصاحبه مي كرد و با شجاعت به رسوا كردن ابعاد كودتاي انتخاباتي مي پرداخت. عاقبت او را در 12 تيرماه با گروگان گرفتن دختر 19 ساله اش در تهران، به دام انداختند. خبر دستگيري او را در همان روزها از دوستان شنيدم و متأسف شدم. مي توانيد شرح دستگيري او را در دفاعيه اش در دادگاه اخير بخوانيد.

عيسي سحرخيز و احمد زيدآبادي و عبدالرضا تاجيك و ديگران، در آن روزهاي سياه و سانسور و تهديدها، جانشان را در راه مبارزه براي آزادي بيان گذاشتند و هنوز هم دارند تاوان آن مبارزات را پس مي دهند. آيا قدر مبارزان آزادي را مي دانيم؟ جوابش سخت است...

فيس بوك

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

قمار تمام عيار! / بخش سوم

قمار تمام عيار!

خاطرات زندگي مخفي در ايران

«بخش سوم»

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترك كرده بوديم. مأموران با تهديد و فحاشي تلفني سعي كردند مسير ما را رديابي كنند. تظاهر كردم از مهرشهركرج به سمت تهران حركت مي كنم ولي بعد از خاموش كردن موبايل، مسيرمان را به سمت معكوس تغيير دادم و به سوي شمال كشور راندم. حقّه اي بود كه زدم و نمي دانستم مي گيرد يا خير؟ بامداد يكشنبه 24 خرداد ما در مسير رشت بوديم...

***

بخشي از تغييرها باش!

تا صبح يكشنبه رانندگي كردم. آهسته راندم تا روز به رشت برسيم. دانشجويان رشت دست به اعتراض زده بودند و خيابانهاي اطراف دانشگاه مسدود بود. خبرش را ساعتي بعد در يك كافي نت با عجله نوشتم و به همراه خبر اقدام به دستگيري فعالان سياسي و روزنامه نگاران تنظيم كردم و براي چند سايت فرستادم. اين تنها كاري بود كه مي توانستم بكنم، اما زياد طولي نكشيد كه فهميدم اين تنها كار، همچنين مهمترين كاري است كه در شرايط حاضر بايد انجام داد. از رشت بيرون آمديم و به سفر ادامه داديم. ويلايي در نوشهر مي شناختم كه با وضع مالي خراب ما در آن روز، مي شد يكي دو شبي در آن بمانيم. اما هنوز خيلي چيزها بود كه بايد تغيير مي كرد: وضع ظاهر، ظاهر چهره، و حتي بايد براي شماره پلاك ماشين هم فكري مي كردم كه البته چون ماشين به نامم نبود، خوشبختانه هرگز مشكلي ايجاد نكرد. ولي هر كدام از اينها مي توانست ما را به دام بيندازد. فعلا" بايد جايي مستقر مي شديم. بايد جايي مي نشستم و تمركز مي كردم تا ببينم در حال حاضر، ما چه چيزهايي داريم؟ و چه كارهايي مي توانيم بكنيم؟ بايد مي فهميدم چگونه مي توانم "بخشي از همان تغييري باشم كه مي خواهم"؟ اين را گاندي گفته است.بخشي از همان تغييري باش كه مي خواهي در جهان رخ دهد.

ظهر يكشنبه رسيده بوديم به مرز استان گيلان و مازندران؛ چابكسر. مأمور پليس راه چابكسر اشاره كرد :"بزن كنار!" آمدم پائين. گفت:"سرنشين جلو، كمربندشو نبسته! برو پيش جناب سروان!" رفتم به باجه پليس راه و سرم را از توي سوراخي كردم داخل و به مسئول باجه كه يك ستوان چاق بود گفتم:" سلام سركار ستوان! پسرم همين الان كمربندشو باز كرد. اين قانون هنوز اجرايي نشده كه سرنشين جلو حتما" كمربند ببنده. اينم ميخواست خريد كنه. لطف كنيد اين مرتبه رو ناديده بگيريد." ستوان داشت با بقيه همكارانش كل كل انتخاباتي مي كرد. بي توجه به حرفهاي من به همكارانش گفت:"كله ماهيخورا! شرط رو باختيد حالا ديگه چرت و پرت نگيد. توي اين پاسگاه فقط من گفتم اين آقاكوتول دوباره ميشه رئيس جمهور. همتون رفتين رأي دادين به ميرحسين. ولي ديدين كه حاج احمدي نژاد خودمون رأي آورد؟ حالا قدش مگه چه ايرادي داره؟ رد كنين بياد نفري ده هزار تومنتون رو!" گردنم درد گرفته بود. هوا گرم بود. گفتم:"جناب ستوان!.." داد زد:"چيه هي ميگي ستوان ستوان؟ مگه كوري همه اينجا به من ميگن جناب سروان..."

گفتم:"ببخشيد! مثه اينكه شب بود درجه هاي سرهنگي شما رو نديدم! حالا اگه شرط بنديتون تموم شده لطفا" به كار ما هم برسيد جناب سرهنگ!" دو مأمور ديگر متوجه كنايه ام به "جناب سرهنگ" شدند و زدند زير خنده و همين سركار ستوان را عصباني كرد. فرياد زد:"سرباز! ماشين اين حاج آقا رو ببر پاركينگ!" سرباز وارد شد و گفت:"پاركينگ؟ ولي قربان ايشون فقط كمربند سرنشين جلوش باز بود نه راننده! يعني براي اين ببرمش پاركينگ؟" ستوان گفت:" آره! گواهينامه و كارت ماشين رو بگير ازش بره دادگاه ماشينو پس بگيره كه ديگه به مأمور دولت بي احترامي نكنه!" گفتم:"برو بابا پول شرطت رو جمع كن كه همه انتخاباتش رو هم با تقلب برديد! به زودي هم قول ميدم سرهنگت مي كنن! ولي اين كار شما غيرقانونيه ستوان!" چشم غره اي رفت و باز فرياد زد:"سرباز! ببرش پاركينگ!"

كيفم را گشتم و ديدم كارت ماشين دارم، ولي گويا فراموش كرده ام گواهينامه ام را از خانه بردارم! و اين يعني ماشين، بي ماشين! در موقعيت بدي، با اين ستوان سرشاخ شده بودم و ممكن بود ماشين را همينطور الكي بخوابانند. براي بيرون آوردن ماشين از پاركينگ و دادگاه، مدارك ديگري لازم بود كه همه در خانه بودند و خانه احتمالا" زير ذره بين مأموران. اينجا يكي از همان لحظه هاي كوچكي بود كه به كمكي بزرگ نياز داشتم. هنوز حتي كاملا" كمك نخواسته بودم كه دستي از پشت بر شانه ام خورد. مرد تنومندي بود با يك لنگ عرق گير در دستش. به آرامي گفت:"رفيق. تو برو پيش ماشينت وايسا، من خودم درستش مي كنم. اين مرتيكه رو من مي شناسمش. با پنج تومن خفه ميشد كه اين كارو نكردي. حالا برو و فقط خونسرد باش." دست در جيبش كرد و يك اسكناس پنج هزار توماني در آورد و گذاشت لاي برگه هايش و داد به سركار ستوان. بعد با هم گپي زدند و كمي هم خنديدند و چيزهايي گفتند و راننده كاميون آمد جلو و گفت:"برو رفيق! خدا به همرات. درست شد!" گفتم:" چطور؟" گفت:"من هر روز از اينجا رد مي شم. هيچكس مثل تو به اين ستوان رشوه گير بي شرف گند نزده بود. خيلي خوشم اومد ازت. حالا برو كه بچه هات گرمشون شده." گفتم:"راستي پولت؟" گفت:"دوباره كه همديگه رو ديديم يه ناهار طلب من." گفتم:"اگه الان پولت رو نگيري، از دستت رفته ها! من شايد ديگه اين طرفا نيام. ضمنا" با رشوه اي كه بهش دادي موافق نيستم، بهت پسش نميدم!" گفت:" نگران نباش. توي اين جاده ها بازم همديگه رو مي بينيم. دنياي كوچيكيه رفيق. اينو از ما راننده ها بپرس." كاميونش را به ذهن سپردم. يك بنز تك بود كه مينياتوري از يك "مرغ حق" هم روي شيشه جلويش نقاشي كرده بودند. بوقي زد و رفت. دستي تكان داد و گفت:"يا حق".

ظهر در نوشهر بوديم. يك سيم كارت اعتباري ايرانسل خريدم و روي گوشي ام انداختم. به همسايه اي در مجتمع مسكوني تلفن كردم. گفتم:"چه خبرا؟" گفت:"من در جريان اون پرونده نيستم. سرم توي كار خودمه. من يه كارمند ساده هستم و چيزي هم از اضافه كاريها نمي دونم. من اينو به آقايون هم كه قبل از شما اومدن و سئوال مي كنن گفتم!" و با ملايمت خداحافظي كرد. پيام را رسانده بود."آقايون" هنوز آن حوالي بودند. به شماره يكي از همسايه هاي ديگر زنگ زدم. آدمي بود كه با شّم كارآگاهي او توانسته بوديم "دزد كفشهاي مجتمع" را پيدا كنيم. گفت:"مأموران از ديشب به مديريت و نگهباني مجتمع سپرده اند به محض آمدن شما، خبرشان كنند. اما امروز باز هم سه تا از مأموران اينجا آمده بودند. شايد هنوز هم همين جاها هستند." پرسيدم:" كسي هم حكم قضايي آنها را ديده؟ مديريت يا نگهباني؟" گفت:"فقط به نگهبان و آقاي خ نشان داده اند." گفتم شماره نگهباني رو دارم. پرسيد:"آقاي داد! چي شد اين انتخابات؟ شما كه خوش بين بودي با رأي بالا نمي تونن تقلب كنن؟ يعني چي ميشه؟" گفتم:"دزدي شده. مثل دزدي كفشهاي همسايه ها كه بايد همه مون مي گشتيم تا دزد رو پيدا كنيم. يادتون هست؟" گفت:"ولي ديدين كه همه همسايه ها نيومدن كمك كنن. فقط ما دو سه نفري بوديم. ميخواي بگي حالا هم اون طوري ميشه؟" گفتم:"اگه همه براي مال خودشون اعتراض نكنن، باز هم دزدها قسر در ميرن." گفت:" خدا پدرتو بيامرزه.خانه از پاي بست ويران است... يادتون هست كه همين آقادزده رو گرفتيم و داديم تحويل كلانتري، يه ساعت هم نگهش نداشتن و آزادش كردن. حالام همينه. قانون اينجا به سود دزدهاست عزيزم." گفتم:"تونستي يه خبري بگير ببين حكم قضايي اين مأمورا چيه؟ من بازم تلفن ميكنم. فقط اين شماره موبايل موقتيه. به كسي ندين."

عصر يكشنبه با موبايل خبرهاي اينترنت رو مطالعه مي كردم. بچه ها كنار دريا نشسته بودند و با نانسي بازي مي كردند. خبر دستگيري ها و مفقودي ها زياد بود. تجمعات جلوي وزارت كشور به درگيري كشيده شده بود. پيام تبريك رهبري به احمدي نژاد، خيلي از اميدها براي برطرف شدن اين وضعيت را به نااميدي تبديل كرده بود. بگير و ببندها ادامه داشت. رفتم و كنار بچه ها روي ماسه ها نشستم. گفتم:"بچه ها! شما رو مي فرستم پيش عمه ها. فكر كنم كار بيخ پيدا كنه. مي ترسم براي شما اتفاقي بيفته. اونجا بمونين تا برگردم." مهسا گفت:"حوله داريم براي شنا؟" ميلاد جواب داد:" ما داريم. برم ببينم براي بابا چيزي پيدا ميشه؟" پرسيدم:"بچه ها نشنيدين چي گفتم؟" ميلاد گفت:"چرا شنيديم. ولي شما داغ كردي بايد يه كمي بري توي آب شنا كني تا درست بشي." مهسا ادامه داد:"وقتي خنك بشي ديگه از اين حرفا نمي زني بابايي. بيا توي آب!" و مرا با لباس كشيد داخل آب. نانسي هم بالا و پايين پريد و خوشحال بود. موبايل را انداختم روي ماسه ها و تا سينه رفتم داخل آب. آب دريا خنك بود. آب دريا، نگراني ها را شست و برد. مهسا گوش ماهي هايش را پخش كرد داخل آب و خنديد. فكر كردم اگر نتوانيم گاهي دل به دريا بزنيم؛ پس چيست دريا؟ و دل كدام است؟

راست مي گفت آن راننده كاميون، فقط جاده ها مي دانند عجب دنياي كوچكي داريم. او را مدتها بعد در اواخر تيرماه در حوالي رامسر ديديم و يك چاي و قليان مهمانش كردم. اول به خاطر تغيير چهره ام مرا نشناخت، اما ماشين را كه ديد شناخت و گفت:"به به. رفيق خودمون! بابا چه خانواده اهل مسافرتي هستيد شماها! هنوز شمال هستيد؟" گفتم:"نه بابا. ميريم و مياييم. اما همين يك تابستان است و يك شمال و بچه ها كه عاشق دريا هستن!"

وقت رفتن بود. با لحني برادرانه گفت:"اين شماره موبايل منه. هر كاري توي شمال داشتيد، فقط به من تلفن كن. هر كاري و هر وقت. ياحق." از جيبش يك آيه الكرسي جيبي درآورد و به من هديه داد و گفت:"خدا مسافرها رو دوست داره و خودش مواظبشونه."

موقع خداحافظي گفت:"ياحق!" بعد از آن، بارها با همين كلام آرام مي شدم. سفر داشت به ما چيزهاي زيادي مي آموخت. مثل اينكه در طول نگراني هاي دوران مهاجرت و سفر، خيلي لحظه ها هستند كه فقط يك كلام تو را آرام مي كند. يك شعر. يك تصوير. يك رفيق. و ما داشتيم دوباره رفيق بزرگي را پيدا مي كرديم كه مدتها گمش كرده بوديم. رفيقي كه نيمه شبي در تيرماه، ترتيبي داد تا ما دوباره موفق به فرار شويم؛ آن هم در چندقدمي يك دستگيري حتمي...

ادامه دارد...