۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

"هاي جك" كاريزماي خميني!

"هاي جك" كاريزماي خميني،

خودزني كودتاچيان براي نجات رهبري!

به مجرد خشونت عريان كودتاچيان در 13 آبان، براي نخستين بار عكسهاي آيت الله خامنه اي به زير كشيده شدند و شعارهاي مرگ بر ديكتاتور بلندتر از قبل فرياد زده شد. اين كار نتيجه تجاوزها، شكنجه ها و سركوب مردم معترض بود اما به زودي كودتاچيان را در انديشه فرو برد. نتيجه انديشه(!) اتاق فكر كودتاچيان و كيهان و صداوسيما اين بود؛ "كاريزماي خميني را هاي جك مي كنيم! و با سركوب توهين كنندگان خيالي به خميني، خامنه اي دوباره در هاله تقدس خواهد رفت!"

به عقيده من "براي نجات يك موجود حقير از سقوط، مي توانيد براي مدتي او را به بزرگترها سنجاق كنيد، اما اين روش براي هميشه ثمربخش نيست!" اكنون در مور آقاي خامنه اي چنين شده است. حالا اگر او را به خود "امام زمان" هم پيوند بزنند و با شخص پيامبر هم همداستانش كنند، از خشم مردمي ستمديده و به ستوه آمده گريزي نخواهد داشت. خامنه اي و حكومت غاصب و ظالمش سرنوشتي جز رفتن ندارند.

بعداز ظهر عاشوراي 12 سال قبل، در ستاد انتخاباتي سيدمحمد خاتمي مشغول تنظيم خبر سخنراني انتخاباتي او بودم كه خبر عجيبي دريافت كرديم؛ خبر اين بود: "در شهرك غرب عده اي جوان با لباسهاي خاص و حركاتي عجيب، هورا كشان و هلهله كنان(!)، در شب شام غريبان حسيني ظاهرا" به نفع آقاي خاتمي تبليغات كرده و كارناوال شادي راه انداخته اند!"

نكته عجيب ماجرا حضور سريع دوربين هاي صداوسيما بود كه اين كارناوال را پوشش كامل خبري دادند! و در كمتر از يك شب مؤسسه رسانه هاي تصويري وزارت ارشاد هزاران سي دي از اين ماجرا كپي كرد و در سطح كشور توزيع نمود. واكنش ستاد خاتمي و هوشياري مردم توانست اين اقدام ضدتبليغي رقيب خاتمي (ستاد ناطق نوري) را خنثي نمايد ولي باز هم مثل امروز، بعد از نماز جمعه تظاهرات اعتراضي امت هميشه در صحنه برگزار شد و از "اهانت به امام حسين! توسط هواداران خاتمي" (!) ابراز انزجار شد، حوزه هاي علميه نيمه تعطيل شدند و به بهانه دفاع از امام حسين، كفن پوشان به خيابانها ريختند تا خاتمي رأي نياورد! بهانه شان هم اين بود كه اگر خاتمي رئيس جمهور بشود، اسلام در خطر مي افتد! آن حيله گري به نتيجه مطلوب آنها نرسيد و خاتمي رئيس جمهور شد. و كفن پوشان هشت سال فعاليت كردند تا يكي مثل خودشان را بر مسند بنشانند؛ يك نوحه خوان دكتر!

بعد از آن بارها از اين حربه نخ نما استفاده شد؛ يك كارتون در اين روزنامه و يك سخنراني در آن شهرستان باعث شد بارها كفن پوشان هميشه در صحنه به خيابانها بريزند و فرياد "وا اسلاما" سر دهند! بعد از بارها سوء استفاده هاي اين چنيني، حالا كودتاچيان بار ديگر به همان بازي رسوا روي آورده اند كه قبلا" هم بي نتيجه بودن آن را آزموده اند و باز هم دچار همان اشتباهي مي شوند كه به قول آقاي موسوي، "اشتباه گرفتن صحنه درگيري" و به قول آقاي كروبي "تبر زدن بر ريشه درخت" است. آنها ابتدا فيلمي را از عكس پاره شده از بنيانگذار جمهوري اسلامي در صدا و سيما نمايش دادند و آن را به دانشجويان نسبت دادند. اين فيلم توسط صدا و سيما بارها پخش مي شود و ديروز جمعه نمازگزاران افراطي جمعه، بر عليه "اهانت به امام" تظاهرات مي كنند و قرار بود شنبه نيز حوزه هاي علميه در اعتراض به "هتك حرمت امام" تعطيل شوند!

دو نامزد معترض به چنين اقدامات رسوايي اشاره كرده اند. آقاي كروبي در نامه به ضرغامي رئيس صداوسيماي كودتايي، نوشته است:"آيا مي دانيد تبر بر چه درختي مي زنيد؟" مهندس موسوی در بیانیه شانزدهم خود گفته است:" اقتدار آنان در حال ریزش است و با این رزم آرایی ها بعید است که بتوانند مدت زمان مدیدی باقی بمانند. برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید، شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟"

و حالا بايد ديد اين بازي هاي رسوا براي چيست؟

"خودزني" يكي از شيوه قمه كشان و اوباشي است كه در مكتب مداحان مي آموزند كه با خودزني، مي توان موجي از احساسات ايجاد كرد و بعد بر آن سوار شد و سواري گرفت. خودزني آخرين ترفند اوباشي است كه قمار را باخته باشند. اينك خودزني در شرايطي انجام مي شود كه اصل مشروعيت نظام زير سئوال رفته و كسي حاضر نيست اين نظام را برگرفته از شعارهاي آرماني قبل از اين فرض كند. رهبر فعلي به شدت تحقير شده و بايد او را با الصاق كردن به يك شخصيت محبوب تر نجات داد!

در اين روش جنگ رواني، اول يك عكس امام خميني را به آتش مي كشند يا پاره مي كنند، بعد به بهانه دفاع از امام خميني، به صحنه مي آيند و "وا اماما!" سر مي دهند، سپس مخالفان سياسي خود را كه اتفاقا" از نرديكان امام خميني هستند و مطابق نظر او خواهان حاكميت "رأي ملت" هستند، سركوب مي كنند و بعد از آن به مستحكم كردن پايه هاي حكومت ولي فقيه فعلي مي پردازند كه از قضا هيچ سنخيتي با انديشه هاي امام خميني ندارد!

از طرفي كاريزما و محبوبيت امام خميني نزد قشرهاي مردم هموراه مورد حسد و حسرت آقاي خامنه اي بوده و اين حسادت را بارها با حصر و حبس ياران نزدكي آيت الله خميني به اثبات رسانده است. آقاي خامنه اي از بيست سال قبل تلاش خزنده اي داشت تا محبوبيت امام خميني را "هاي جك" كند، بربايد و مصادره نمايد. تلاشهاي آقاي خامنه اي بعد از كودتا بر عليه ياران و نزديكان امام خميني، ابعاد عملي و جلوه تازه اي يافته است.

براي سركوب معترضاني كه به شهادت تاريخ مكتوب انقلاب، از "ياران نزديك، نخست وزير، اميرالحاج و فرزند معنوي امام خميني" بوده اند، آقاي خامنه اي تصميم دارد از بازي رسوايي بهره بگيرد كه ديگر نخ نماست؛ محبوبيت آيت الله خميني را بربايد و زير لواي كاريزماي خميني، خود را از حملات مردم مصون بدارد. آقاي خامنه اي مي داند حتي دوستداران امام خميني نيز از او متنفر شده اند لذا در يك خودزني رسوا تلاش دارد ابتدا محبوبيت امام خميني را دوباره زنده كند، و بعد زير لاك دفاعي "ولايت فقيه" كه از نظريه هاي امام خميني بود، پناه بگيرد و كاريزماي خميني را به سود خود مصادره نمايد. اين بازي ابزاري اما ديگر اثربخش نيست. همه ديده اند تنفر خامنه اي از خميني چنان است كه ظرف بيست سال او به پروژه "خميني زدايي" مبادرت نمود و تلاشهايش چنان بود كه نخست وزير معتمد امام براي احياي انديشه هاي خميني به صحنه انتخابات آمد و "خطر سيد" كه دو دهه كابوس روز و شب خامنه اي بود، بالاخره تعبير شد و حالا جنبش سبز باطل السحر ولي فقيه نامشروع و خونريز و غير قابل اعتمادي است كه هيچكس دوستش ندارد اما اصرار دارد بر همه حكومت كند.

نكته مهم اين است كه "موضوع" و دغدغه جنبش سبز در حال حاضر قابل كنترل كردن رهبري است، نه پاره كردن عكس بنيانگذار جمهوري اسلامي. رهبري بايد تابع ملت و قابل نظارت شود وگرنه چاره اي جز سقوط ندارد. با پنهان شدن پشت كاريزماي خميني، آقاي خامنه اي نمي تواند از تنفر ملت مصون بماند. پس بهتر است به جاي اين بازي هاي رسوا و نخ نما، دست از لجاجت بردارند و حاكميت را به ملت واگذار كنند. همان كاري كه چه بخواهند و چه نخواهند مجبور به انجامش خواهند شد.

پي نوشت: در برنامه جمعه شب تفسير خبر صداي آمريكا، فرصتي داشتم تا درباره موضوع بالا و تاثيرات حماسه دانشجويان و مردم در شانزده آذر صحبت كنم. همچنين درباره موضوع برنامه كه آيا تعادل کارآمدي ميان تعامل و انزوا مي تواند به بهبود وضعيت حقوق بشر در ايران کمک کند؟ براي ديدن اين برنامه به اين لينك و براي دانلود آن روي اين لينك كليك و يا به وبسايت صداي آمريكا مراجعه كنيد.

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

آيا جنبش سبز دورنمايي براي سياست خارجي دارد؟

نگاهي به سیاست خارجی جنبش سبز

گفتگوي بابك داد با سايت اينترنتي گذار

گفتگو از مجتبي سميع نژاد: آن‌چه که در طول ٥ ماه گذشته و بعد از انتخابات ٢٢ خرداد که به کودتای حکومتی انجامید،از سوی مردم اتفاق افتاد و به «جنبش سبز» موسوم گشت، رخ نمودن بسیاری از خواسته‌‌های ایرانیان بود که در طول سال‌ها حاکمیت سرکوب و خفقان دیده و شنیده نمی‌شد. مردم ایران تحت لوای جنبش سبز با شعارها و موضع‌گیری‌های‌شان خواسته‌های گوناگون خود را مطرح کرده و به انتظار وصول این مطالبات هستند.

آن‌چه که نگاه دنیا را در پنج ماه گذشته به روی ایران مردد و معطل نگاه داشته است، دیدن دو چهره‌ی متفاوت و شنیدن دو صدای متفاوت از داخل ایران است؛ صدای اول که به گونه‌ای «رسمی» است، صدای دولت و حکومتی است که نماینده‌ مردم نیست، اما بر طبق رسوم و آداب بین‌المللی جامعه‌ جهانی مجبور به تعامل و مذاکره با آن است. صدای دوم صدای مردمی است که دنیا در 5 ماه اخیر به تماشای خود نگاه داشته و صدای خود را از هر طریقی به آنان می‌رساند.

با گذشت ٥ ماه اینک دنیا فهمیده است که مردم ایران با رویکرد تازه‌ای که به مسائل دنیا دارند، با دولت حاکم در ایران یک صدا نیستند و با مسائلی متفاوت با آن‌چه که در این سی سال شنیده شده، روبه‌رو هستند.

· آیا جنبس سبز می‌تواند توانایی آن را داشته باشد که برای خود «یک سیاست خارجی» و روی‌کردی بین‌المللی متصور باشد؟ جنبشی که تازه در مرحله‌ شکل‌گیری و هویت‌طلبی است و هنوز نظم سازمانی و تشکیلاتی ندارد، می‌تواند برای خود چنین جایگاهی متصور باشد؟

بابک داد روزنامه‌نگار و وبلاگ‌نویس در این زمینه می‌گوید:

«سیاست خارجی را بخشی از مطالبات مستتر در جنبش سبز می‌توان محسوب کرد که ما به هر حال برای گفتمان با دنیای غرب که خبری از تحولات داخلی ندارد، نیازمند به آن هستیم. حالا اینکه چه عنوانی به آن بدهیم؛ گفت‌وگو با مردم دنیا، سیاست خارجی و یا گفت‌وگو با دولت‌ها خیلی مساله‌ مورد مناقشه نیست، مساله اصلی این است که ما نه با غرب و نه با دولت‌ها، بلکه با افکار عمومی مردم دنیا بتوانیم یک گفتمان زنده داشته باشیم. به همین شکلی که اخبار جنبش را از طریق مردم به آن‌ها منتقل می‌کنیم، همزمان بتوانیم افکار و خواسته‌ها را نیز منتقل کنیم، تا افکار عمومی دنیا بتواند طبق نظام دموکراتیکی که دارند، بر دولت‌ها و بر مجامع بین‌المللی اثری بگذارند، در این راستا که از ظلم بیش‌تر به مردم ایران جلوگیری بشود. برای مثال در مورد اعدام‌ها، که مخالفت با آن در جنبش سبز به عنوان یک گفتمان واحد مطرح شده این اتفاق افتاده ، در رابطه با سرکوب‌ها و خشونت‌ها نیز چنین اتفاقی افتاده است.»

· اما آیا دنیا به این مساله به ویژه در سطح دولت‌ها توجهی دارند و جنبش سبز توانایی تاثیرگذاری بر روی آنان را دارد و مشخصا چه راهکاری را برای این موضوع مد نظر قرار داده است.

بابک داد در این مورد می‌گوید:

«بستگی دارد به این‌که ما چه پیامی را از چه طریقی به چه دولتی منتقل کنیم، در این مدت به شکل‌های مختلفی از جانب جنبش سبز یا با تابلوی جنبش سبز برخی اتفاقات افتاده و بعضی گفت‌وگوها انجام گرفته است. آن‌چه که مهم است این است که ما با مردم دنیا در واقع یک نوع گفت‌وگو یا تعامل داشته باشیم و آن‌ها از درون کشور ما خبردار باشند. ما به دلیل اینکه می دانیم سازوکار اداره‌ بسیاری از مجامع جهانی و یا دولت‌ها بر خلاف کشور ما بر اساس فشار از پایین است و مردم و مطبوعات و ان.ج.او ها اثر گذار هستند، بهترین شکل شیوه‌ ارتباطی‌مان با دنیا، از همین طریقی است که در حال حاضر انجام می‌شود؛ شهروند رسانه‌هایی که در خیابان‌ها کتک می‌خورند و از همان صحنه‌ها عکس و فیلم می‌گیرند. در واقع مردم از این طریق که این‌ها را به روی اینترنت می‌فرستند با مردم دنیا صحبت می‌کنند. بعد از این اگر بنا بر فشار افکار عمومی باشد، از همین طریق صورت می‌گیرد، اگر قرار باشد در مجامع بین‌المللی تصمیم مناسبی گرفته شود برای کمک به مردم، از طریق مردم آن کشورها و در واقع از پایین اتفاق می‌افتد.»

· اما در عمل آن‌چه که در پنج ماه اخیر اتفاق افتاد صرف نظر از همدلی مردم دنیا که از سر انسان دوستی‌شان بوده، نشان می‌دهد که این خواسته‌ها تحقق نیافته است. در روزهای اول بعد از انتخابات بحث اعتراضات مردمی در ایران نگاه روز دنیا بود، اما رفته رفته باز هم پرونده‌ هسته‌ای ایران به عنوان یک موضوع کلیشه‌ای در دستور کار کشورهای دنیا قرار گرفت و نگاه اول آنان به ایران به این مساله معطوف شد، اما وضعیت حقوق‌بشر ایران بدتر از گذشته شد. جنبش سبز برای تعامل با دنیا موفق بوده است؟

بابک داد در پاسخ به این سوال می‌گوید:

«به جنبش سبز اگر در حد سن و سال و در حد بضاعتش نگاه بکنیم، به آن محدوده‌ زمانی که شکل گرفته و مشکلات و سنگ‌های بزرگی که سد راهش بوده نظر داشته باشیم، تا این‌جا توانسته گفتمان غالبی را در مورد چنین مسائلی داشته باشد. این‌که دنیا اکنون به ایران که به سرعت به دنبال سلاح هسته‌ای است نگاه کند ، امری طبیعی است. برای مهار ایران که به زودی به یک قدرت مهارنشدنی تبدیل می‌شود، بدیهی است که دنیا باید یک فکر اساسی بکند.

مساله حقوق‌بشر نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از کشورهای خاورمیانه مساله مهمی است. ما تلاش می‌کنیم، هر کس به طریقی و به هر زبانی، که این مساله مهم ایران برای دنیا هم تبدیل به امری مهم شود. این دیگر هنر ما است که دنیا را مجاب کنیم که در ایران مساله حقوق‌بشر دست کمی از مساله‌ی هسته‌ای ندارد. هنر ما است و هنر مردم ما است که در حال انجام این‌کار هستند، با باتومی که می‌خورند، با مبارزه‌ بدون خشونتی که انجام می‌دهند و آن را پیش‌ می‌برند. مردم با زبان بی‌زبانی بیان می‌کنند که ما در کشوری زندگی می‌کنیم که توسط کسانی اداره می‌شود که به کم‌ترین حقوق ما هیچ توجهی نمی‌کند و حقوق آن‌ها را مورد تعرض قرار می‌دهد. مردم با زبان بی‌زبانی به دنیا می‌فهمانند که این حکومت اگر دستش به بمب اتم برسد به شما هم رحم نخواهد کرد. وقتی این گفتمان را می‌بینیم، به این معنی است که مردم در جنبش سبز توانستند در این مدت کوتاه خیلی از پیام‌ها را به دنیا مخابره کنند و در واقع پرده از واقعیت‌هایی که در ایران می‌گذرد بردارند و این یک دست‌آورد خوب و ارزنده است.»

· واقعیت‌های ایران، تا قبل از انتخابات آن بود که با زبان دولت‌مردان و حکومت ایران به دنیا مخابره می‌شد؛ آن‌چه که آن را مصلحت یا سیاست‌های پشت پرده‌ی نظام می‌دانیم. اما با شروع حرکت‌های اعتراضی ایران حجاب از روی بسیاری از مسائل داخل ایران برداشته شد و مردم توانستند مسائلی را با دنیا در میان بگذارند.

از بابک داد در این زمینه سوال می‌کنم و پاسخ می‌گوید:

«اگر چه در این جنبش مثل هر حرکت دیگری تندروی‌ها و کندروی‌هایی دیده می‌شود، اما نفس قضیه این است که جنبش سبز بر سیاسی خارجی تاثیر داشته است. فتوای آیت‌الله منتظری در مورد اینکه داشتن سلاح هسته‌ای را نفی می‌کند، یکی از صداهای موثر جنبش سبز محسوب شد و نشان داد که این جنبش به دنبال قبضه‌ قدرت نیست و نشان داد بعد از اینکه قدرت را در دست بگیرد به دنبال همان ماجراجویی‌هایی قدیمی نیست. این‌ها روشن کننده است برای دنیایی که فرق بین موسوی و احمدی‌نژاد را نمی‌دانند و متاسفانه برخی از ایرانی‌های خارج از کشور هم به این مساله دامن زده‌اند که میان این‌ها فرقی نیست. به خاطر همین هم ممکن است یک ناظر خارجی هم فکر کند که موسوی و احمدی‌نژاد در اجرا با هم فرقی ندارند. همان‌طوری که برخی گناه پرونده‌ی هسته‌ای را به پای دولت اصلاحات می‌نویسند و فکر می‌کنند دولت اصلاحات دخیل بوده است در پیش‌برد برنامه‌ غیرقانونی هسته‌ای ایران. جنبشی که اتفاق افتاد خیلی‌ها را در داخل و خارج متوجه کرد که سپاه پاسداران اساسا یک جزیره‌ خودمختار است زیر نظر رهبری و پیش‌برد برنامه‌ هسته‌ای هم در اختیار این نهاد بوده. بعد از این کودتا مشخص شد که سپاه از کی دورخیز کرده بود برای قبضه‌ قدرت . دستیابی به انرژی اتمی هم به نوعی ضمانت ماندگاری سپاه در قدرت هست. جنبش سبز در واقع توانست در برابر چشم دنیا این پرده را از روی واقعیت پنهان مانده کنار بزند.»

· برخی به خصوص خود اصلاح‌طلبان می‌گویند که جنبش سبز تدوام اصلاحات است، نظریه‌ای که بسیاری آن را رد می‌کنند چرا که حتا جنبش سبز در خواسته‌های حداقلی خود با اصلاح‌طلبان متفاوت است، با این وجود می‌توان بر فرض قبول سیاست خارجی جنبش سبز را هم در ادامه‌ سیاست اصلاحات یا شبیه آن فرض کرد؟

بابک داد در پاسخ می‌گوید:

«هیچ تناسبی بین اصلاحات و اصلاح‌طلبی در آن دوره‌ای که ما گذراندیم و جنبش سبز وجود ندارد، نه در ماهیت و نه در شعارها و خواسته‌ها. جنبش سبز که در حال حاضر در حال تبدیل شدن به قیام سبز است و نشانه‌های خیلی واضحی دارد، عبور از اصلاح‌طلبی است؛ چرا که نظام نشان داد که هیچ‌گونه فضایی برای اصلاح و تغییرات جزئی به منتقدین خود نمی‌دهد. جامعه امروز متاسفانه و یا خوشبختانه صبوری ۱۵ سال قبل را ندارد، به خاطر این که می‌بیند کشورهای مثل چین، مالزی، سنگاپور، کشورهایی که شبیه آن‌ها که در رده‌ی کشورهای نیازمند بودند، در حال رسیدن به توسعه یافته‌گی هستند. و در همین همسایه گی ایران، در کردستان عراق مردم در آرامش زندگی می‌کنند. در افغانستان بسیاری از آن مشکلاتی که در زمان طالبان بود، رفع شده و این کشور در حال رشد است. بنابراین مردم دیگر نمی‌توانند منتظر باشند که با زبانی آرام و نرم با این حکومت به نتیجه برسند. اگر چه مردم باز با همه‌ بزرگواری در این انتخابات شرکت کردند و به دنبال همان گفتمان اصلاح‌طلبی با حکومت بودند. مردم آقای موسوی و کروبی را به عنوان نماد تغییرخواهی و تحول‌خواهی معرفی کردند، اما حکومت با کودتا نشان داد که این روش را هم بر نمی‌تابد و قائل به هیچ‌گونه عقب‌نشینی نیست. خاصیت حرکت‌های اجتماعی است که درون خود را نوسازی و بازسازی می‌کنند و جنبش سبز در حال انجام این کار است.»

· «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» این شعاری بود که اولین بار در روز قدس از طرف مردم سر داده شد، شعاری که گویای اولویت با منافع ملی ایرانیان در سیاست خارجی بود. جنبش سبز سیاست خارجی خود را بنابر منافع ملی استوار کرده است، امری که جمهوری اسلامی در طول سی سال انجام نداده.

بابک داد می‌گوید:

«صد در صد همین‌طور است و به طور قطع اولویت با منافع ملی است. در واقع ما الان به رفتارهای نادرست حکومت در این سی سال به مدل‌های جدیدی از رفتارهای مدنی و متمدنانه اشاره می‌کنیم که با هویت ایرانی بودن ما بسیار هماهنگ است. در این سی سال خیلی نه شرقی و نه غربی گفته شده است، اما عملا ما در بسیاری از اوقات در دامان شرق بوده‌ایم، در دوره‌ی احمدی‌نژاد و به طور مشخص‌تر در دوره‌ بعد از کودتا ایران به شدت به روسیه و چین وابسته شد، به کشورهایی مثل ونزوئلا و کوبا باج می‌دهیم و عملا سعی می‌کنیم خود را در بلوکی قرار دهیم که قبلا بلوک شرق معنا داشت، گر چه دیگر به آن معنا و در آن جایگاه نیستند، اما این کشورها هر جا منفعت‌شان ایجاب کند از ایران عبور می‌کنند، کما این‌که دیدیم روسیه این کار را کرد، چین در همین روزهای اخیر این کار را انجام داد. آن‌ها در واقع تا آن‌جایی جمهوری اسلامی را می‌پذیرند که ایران محلی برای منفعت‌طلبی و زیاده‌خواهی آن‌ها باشد. به همین خاطر بود که مردم دولت نهم و حاکمیت را زیر انتقاد گرفتند که اگر نه شرقی و نه غربی شعار محوری انقلاب اسلامی بود چرا شما با سلاح شرق بر سر ما می‌کوبید، چرا با باتوم‌ها و اسپری فلفل‌های ساخت روسیه مردم را می‌زنید و شکنجه می‌کنید، چرا با شیوه‌های استالینی شکنجه می‌کنید و اعتراف می‌گیرد؟ این مسائل باعث واکنش مردم شد. روز قدس روزی بود همیشه در آن صحبت فلسطین و لبنان و مردم آن مطرح بود، مردم از این روز استفاده کردند برای بیان خطر فکری مسالمت‌آمیزی که با دنیا دارند و ا‌ینکه ایران برای ما مهم‌تر از مساله‌ غزه و لبنان است، نه به دلیل اینکه مساله‌ آن‌ها مساله‌ مهمی نیست، بلکه به دلیل وخامت وضعیتی که ما در داخل داریم. ما در داخل ایران با یک مساله مشکل‌ساز به نام اسرائیل روبه‌رو هستیم، حالا ممکن است اسمش ولایت فقیه باشد، فرقی نمی‌کند وقتی پا روی حقوق انسانی ما می‌گذارند همان می‌شوند. بنابراین این شعارها ساخته شد و حتا سعی شد که زهر آن با گفتن هم غزه، هم لبنان، جانم فدای ایران گرفته شود، اما خیر این‌گونه نیست؛ چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است. این جزو فرهنگ ما است. وقتی ما در خانه امنیت نداریم، نمی‌توانیم برویم و در محله امنیت را برقرار کنیم.

۱۳آبان هم روزی بود که به عنوان مبارزه با استکبار جهانی نامیده می‌شد.ولی امسال جنبش سبز آن را به روز مبارزه با استکبار داخلی تغییر داد و مشخصا هم هدف آقای خامنه‌ای بود به دلیل حمایت‌هایی که از دولت کودتایی کرده بود. در این روزها عملا شعارها به این سمت رفت که مرگ بر آمریکایی که از تریبون‌ها سر داده می‌شد مردم با شعار مرگ بر روسیه پاسخ دادند، یا این‌که «سفارت روسیه لانه جاسوسیه» این در واقع تعرض بود به ادعاهایی که حکومت می‌کند مبنی بر مبارزه با استکبار جهانی در حالی که بزرگ‌ترین استکبار درون کشور لانه کرده است.»

· و همین شعار «مرگ بر روسیه» یا «مرگ بر چین». آیا نباید بترسیم از اینکه از این دو کشور آمریکا و انگلیس یا اسرائیل دیگر بسازیم؟ آیا موج نفرتی که از این کشورها در ایران در طول سه چهار دهه‌ی اخیر وجود داشته به این دو کشور تعمیم پیدا نمی‌کند؟ آن هم در زمانی که مردم باور دارند که دولت کودتا با کمک و پشتیبانی این دو کشور پدید آمده است؟

«آمریکا ستیزی سی ساله‌ ما یا اسرائیل و انگلیس‌ستیزی یک بحث پنجاه و چند ساله است که خیلی ریشه‌دارتر از این حرف‌ها است. مساله مرگ بر روسیه و چین یک واکنشی است که از نظر من به سرعت هم فروکش می‌کند، نه این دو کشور مثل آمریکا و اسرائیل در همه‌ مسائل ایران تاثیر داشته‌اند و نه اصلا جنبش سبز خمیره و ذات و جوهرش به این شکل است. ضمن اینکه خود آن دو کشور هم کشورهای ضعیفی هستند، چون به محض اینکه این شعارها شنیده شد، آن‌ها از مقامات ایران توضیح خواستند که چرا پای ما وسط آمده و مقامات جمهوری اسلامی در واکنش مجبور به دادن امتیازهایی مثل چشم‌پوشی از کشتار مسلمانان چین شدند. آن‌ها هم نگران هستند که مبادا چنین روسیه‌ستیزی و چین‌ستیزی در ایران راه بیافتد، برای همین آن‌ها خیلی زودتر از آن چیزی که فکر بکنیم، دست ایران را در پرونده‌ هسته‌یی در پوست گردو گذاشته‌اند یا در همین نیروگاه بوشهر بدقولی کردند و یا بحث موشک‌های اف ـ ٣٠٠ که به ایران تحویل ندادند تا حدی که صدای سرلشکر فیروزآبادی درآمد. وقتی این‌ها را نگاه می‌کنیم می‌بینیم که بله حسابی که جمهوری اسلامی به شرق می‌کرد نگاه واقع‌بینانه‌ای نبوده است و آن‌ها تا جایی که منافعی داشته باشند، حاضر به همراهی هستند.

من فکر می‌کنم اگر به خمیر مایه‌ حرکت مردم نگاه کنیم می‌بینیم که تا الان هم از این دشمن‌ستیزی‌ها و آن دشمن دشمن کردن‌ها نداشته است. واقعا مردم ما خسته شده‌اند از این دشمن دشمن کردن هاي نظام و ديگر خودشان در این دام نخواهند افتاد.»

‌

۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

16 آذر با خوكها كشتي نگيريم!

16 آذر با خوكها كشتي نگيريم!

برناد شاو گفته است :"آموخته ام كه نبايد با خوک كشتي گرفت، چون اولا" خيلي كثيف مي‌‌شوي و در ثانی اين خوک است كه از اين كار لذت مي‌برد!" من يك دليل اضافه هم براي اين كار دارم؛ از خوكها بيزارم! به خصوص اگر كودتاچي باشند!

به بهانه اين جمله برنارد شاو، مي خواهم كوتاه بنويسم كه چرا مي گوئيم نبايد فريب بازي خشونت ورزي حاكمان كودتاچي را در شانزده آذر بخوريم؟ و چرا بايد بيش از هميشه، از درافتادن در وادي خشونت پرهيز كنيم؟

اول اينكه اگر باور داريم كه "ما بي شماريم" كه حقيقتا" هم بي شماريم و كافي است خلوتي ميدان نقش جهان اصفهان را در استقبال از احمدي نژاد ببينيد تا باور كنيد كودتاچيان چقدر كم شمارند و ما بي شمار، پس دريايي هستيم كه كودتاچيان در ما غرق خواهند شد. حتي بي اينكه بخواهيم طوفاني بشويم. بايد باور كنيم كه مي توانيم فقط با حضور پرهيمنه خود، كودتاچيان و حاكمان را در خود "هضم" كنيم و تمام!

دوم اينكه سال 57 انقلاب با خشونت به پيروزي رسيد و ناچارا" با خشونت هم به كار خود ادامه داد و اعدامهاي بعدي حاصل همان خشونتهاي انقلابي بود. جنبش سبز بناي تكرار آن اشتباه را ندارد، زيرا باز هم مردم، اسير عده اي مستبد خواهند شد كه اگر امروز با خشونت به قدرت برسند، فرداي پيروزي براي حذف مخالفان خود، يك ديكتاتوري ديگر را بنا مي گذارند و چرخه كشتار ادامه مي يابد. جنبش سبز، با روشهاي مدني پيروز خواهد شد، ترديد نكنيد. و با روشهاي مدني هم به تشكيل و ثبات يك دولت مردمي بر اساس رفراندوم قانوني كمك خواهد كرد.

سوم اينكه عراق و افغانستان با كمك حمله نيروهاي خارجي از استبداد نجات يافتند اما بايد با ادامه كمك همان نيروها و صرف هزينه هاي انساني و مالي فراوان، به دموكراسي دست يابند. اگر جنبش سبز با خشونت ورزي به قدرت برسد، ناگزير است با خشونت ورزي هم براي ثبات خود ادامه دهد و اين سنگ بناي يك استبداد تازه خواهد شد.

چهارم اينكه... هنوز دليل مي خواهيد؟!!

برنارد شاو گفته: با خوكها كشتي نگيريد به آن دو دليل! من اضافه مي كنم كه خوكها، وقتي در كشتي كم بياورند، ما را دندان مي گيرند و مريضمان مي كنند. ممكن است آنفولانزاي خوكي هم بگيريم! بايد به خوكها بي توجهي كرد، از كنارشان عبور كرد و البته هوشيار بود و با آنها كشتي نگرفت، چون آنها از اين كار بيشتر لذت مي برند و ما داغ لذت بردن را به دلشان مي گذاريم! آنها كم شمارند، فقط با حضور پر ابهت ما از جهاز هاضمه اين "ملت بي شمار" عبور مي كنند و به سرعت دفع خواهند شد! اين قانون دستگاه هاضمه طبيعت است. پس روز شانزده آذر دريايي ملي تشكيل مي دهيم و با خوكها كشتي نمي گيريم!

توضيح: از خوكها بابت اين مطلب و مقايسه كودتاچيان متجاوز و سركوبگر با آنها عذر مي خواهم! زيرا نشنيده ام خوكها چنين كنند كه كودتاچيان كرده اند و مي كنند. آخرين عمل شرم آور كودتاچيان، دستگيري بيش از ده مادر عزادار در پارك لاله تهران بود كه ساعاتي قبل در عصر شنبه اتفاق افتاده است. با مادراني كه هنوز داغ فرزند بر دل دارند و سوگوارند، براستي كدام انساني چنين مي كند؟

توضيح دوم: مي گويند نعره هاي خوكها قبل از مردن و ذبح شدن، خيلي وحشيانه و سرسام آور است. به نعره هاي كودتاچيان توجهي نكنيم، زيرا اين نشانه زوال و نابودي آنهاست. باز هم معذرت از خوكها! چه كنيم؟ شباهتها كه يكي دوتا نيست! خدا از سر برنارد شاو بگذرد كه جمله كوتاهش، بهانه نوشتن اين مطلب شد!

پي نوشت: امشب كه فرا برسد (يكشنبه شب ساعت 22) بر فراز بامها فرياد الله اكبر و مرگ بر ديكتاتوري سر مي دهيم، يادم نرود بگويم خوكها ضمنا" خيلي هم ترسو هستند! ببخشيد.

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

ما بي شماريم! ما هوشياريم!

يك خاطره جنگي براي 16 آذر!

شانزده ساله بودم كه به جبهه جنگ جنوب، زادگاهم در خوزستان رفتم. آنقدر كوچك و استخواني بودم كه ترسيدند اسلحه بدستم بدهند. حساب كنيد يك نوجوان لاغر عينكي كه فقط در كلاسهاي فرهنگ و هنر"آموزش عكاسي" ديده بود! براي همين از همان اول مرا فرستادند به واحد تبليغات و سمعي و بصري! آنجا هم چون دوربين كم بود، براي مدتي شدم "مسئول صوت"! كار پر طمطراق واسم و رسم داري نبود، ولي خيلي هيجان انگيزي بود و هر لحظه با شخص ملك الموت جنگ و گريز داشتيم! مسئول صوت قبلي، دو هفته پيش زخمي شده و به شهرش اعزام شده بود. او بچه مشهد بود. نفر قبل تر هم شهيد شده بود، بچه رامهرمز بود. ابزار كار يك مسئول صوت چند تا بوق بلندگو بود و مقداري سيم و دستگاه پخش صوت! و چند تا نوار كاست كه صداي كار كردن لودرها و بولدوزرهاي جهاد سازندگي روي آن ضبط شده بود! شبها بولدوزرهاي جهاد، سنگر مي ساختند و بلافاصله مورد هدف توپهاي عراقيها قرار مي گرفتند و سنگرسازان هم زخمي و شهيد مي شدند. عراقيها در شب، فقط صداي بولدوزرها را مي شنيدند و بر اساس صدا، محل بولدوزرها را تخمين مي زدند و همانجا را الله بختكي آن ناحيه را گلوله باران مي كردند. براي همين به كساني كه در جبهه ها سنگر مي ساختند، مي گفتند "سنگرسازان بي سنگر"! يعني كساني كه در معرض گلوله و توپ و خمپاره، بي دفاع و بي سنگر بودند و بدون هيچ پوششي، براي ديگران سنگر مي ساختند.به ما هم مي گفتند "بي سنگرتر از سنگرسازان بي سنگر!" يعني يك "شهيد بالقوه، آماده، دست به نقد!"

ما براي منحرف كردن عراقيها، تعدادي بوق در مناطق ديگري كار مي گذاشتيم تا با پخش صداي ساختگي بولدوزرها، عراقيها به اشتباه بيفتند و بولدوزرها هم بتوانند با فراغ بال كارشان را در محل ديگري انجام بدهند. طبيعتا" عراقيها به كجا شليك مي كردند؟ به محل نصب همين بوقهاي زبان بسته! و ما كه مسئول كار گذاشتن همين بوقها بوديم، بايد بلافاصله بعد از كارگذاري بوقها و روشن كردن پخش صوت و بلند كردن ولوم صدا، دو پاي ديگر قرض مي كرديم و الفرار! فرار بموقع تنها رمز زنده بودن بود. براي كارگذاري بوقها، حدود ساعت 7 شب مي رفتم به يك ناحيه پرت و بوقها را خيلي دورتر از بولدوزرهاي واقعي كار مي گذاشتم و صداي بولدوزر را پخش مي كردم و ولوم را بالا مي بردم. بار اول يك سرباز همراهم آمد تا مسير خاكي را نشانم بدهد و موتورسواري را هم يادم داد و از شبهاي بعد تنها ميرفتم. رفتنم دست خودم بود و برگشتنم دست خدا و خلاقيت خودم! موقع رفتن هوا تاريك بود ولي موقع برگشتن از شدت گلوله باران عراقيها همه جا روشن مي شد و سريع موتور را سوار مي شدم و گاز ميدادم و به اردوگاه بر مي گشتم. وقتي بر مي گشتم شام تمام شده بود!

حالا مي خواهيم در شب قبل از شانزدهم آذرماه از روي پشت بام منزلمان"الله اكبر" بگوييم. مي خواهيم شانزده آذر برويم دانشگاههاي سراسر كشور و نشام بدهيم كه ما هنوز هستيم. حالا دشمن خانگي است! اين اوست كه از بوق و كلك استفاده مي كند و ما بي شماريم و صدايمان بدون بوق بلند است. اما ممكن است دشمن خانگي در همين نزديكي باشد، نمي خواهيم كسي صداي ما را تشخيص بدهد و يا تصويرمان را شناسايي كنند! ديوارنويسي شبانه داريم، راهپيمايي روزانه داريم، تعقيب و گريز داريم! چه بايد بكنيم؟ خب اگر اهل عمل هستيد بسم الله! دشمن را بايد با هوشمندي فريب دادبر روي اعصاب دشمن بايد كار كرد، اين دشمن رفتني است حالا مي خواهد هزارتا بوق داشته باشد. ما بي شماريم و هوشيار.

پي نوشت: دو سال در جبهه هاي جنوب، افتخار داشتم داوطلبانه به خاك شهرم خرمشهر و كشورم ايران خدمت كنم. در لباس نيروي سابقا" مردمي كه در اين سالها، ديگر هيچ نشاني از آن ايام ندارد و ابزار ترساندن و سركوب ملت شده است. دو تن از پاكترين بچه هاي اين خاك، دوستان عزيزم در نزديكي ام به شهادت رسيدند. يكي از آنها ساعتي قبل از شهادت، با واكمن من داشت "چاووش شجريان" را گوش مي داد و آرام به ياد نامزدش اشك مي ريخت و با انگشتانش با خاك كف سنگر، بازي مي كرد. خون زلالش روي واكم باقي ماند و مدتها به يادش اشك مي ريختم. او و من، جزو زير بيست ساله هاي كوچكي بوديم كه كارهاي كوچكي مي كرديم كه در سرنوشت كلي جنگ تأثير داشتند. ا بچه هاي بي ريش، ريشه در اين خاك داشتيم و با اينكه يك "مسئول صوت" ساده بوديم، عاشق ايران بوديم. و من هنوز به نيابت از آن دو عزيز، عاشق ايرانم. به ياد آنها كه براي دفاع در برابر دشمن خارجي ماندند و كشته شدند، امروز در برابر دشمن خانگي ايستاده ايم. امروز از همگي دعوت مي كنم در شب پانزدهم آذر با فرياد "الله اكبر" عشقمان به ايران و نفرتمان از استبداد ديني حكومت را فرياد بزنيم. و روز شانزدهم آذر دانشگاههاي سراسر كشور را انباشته سازيم از سرود اي ايران!