۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

دعاي شما، «كليد خزانه غيب» است.

دعاي شما، «كليد خزانه غيب» است.

شايد دكترهاي اينجا راست مي گويند؛ بيشتر از يك سال است كه «مطلقا"» به سلامتي بي توجهي كرده ام و حالا به قول مهسا «موتور سوزانده ام»! اينجا موتور آدمهاي همسن من، هنوز حتي روغنكاري و سرويس اوليه هم نياز ندارد! اما بايد در سربالايي هاي سخت "زندگي ايراني" ماشين بدنت را رانده باشي تا در پيچ چهل سالگي، موتورت نيم سوز شود و يا بسوزد و خلاصه از ده جايش بوق هشدارباش بلند شود!

سال قبل در چنين روزهايي، در حوالي ساحل چمخاله مخفي بوديم و من رسما" از درد به خود مي پيچيدم. بازوها و اطراف شكم بخاطر تزريق انسولين به شيوه غيربهداشتي و سرپايي و مسافرتي، آبسه و چرك كرده بود و هميشه دستي از درد بر بازوهايم مي گرفتم. آن روزها اميدوار بودم كه حتي اگر من نتوانم سعادت ديدن آزادي ميهنم را داشته باشم، بي ترديد آن روز زيبا و فرخنده فراخواهد رسيد. امروز به لطف خدا اميدواري ام به زنده ماندن، براي ديدن چنان روزي بيشتر از پارسال است. اميد چيزي نيست كه بي خودي در قلبت زنده بماند. كافي است شبي را تا بامداد به سينه ي سياه آسمان چشم دوخته باشي تا ببيني شب، بالاخره ناپايدار و رفتني است و نور با چه همت و اميدي، سينه سياهي هاي شب را مي شكافد و تكثير مي يابد و خورشيد در آن بالاها مي نشيند. باور كرده ام كه اميد، بزرگترين تجربه شب بيداري است.

امروز بعد از يك سال از آن روزهاي چمخاله، چند روزي است مهمان بيمارستاني در فرانسه هستم. از گرفتگي رگ قلب و عود كردن بيماري قند و افزايش فشارخون بگير تا كمر و كليه درد و قس عليهذا، گويي «كلكسيوني» از مريضي ها را با خود به همراه آورده ام. اينجا در خلوت اتاقم در بيمارستان، «حافظ» همراه من است. حافظي كه همدم هميشگي دلداگان است و در تالار وجود آدمي، چه خوش مي سرايد. پارسال اين بيتش را بسيار زمزمه مي كردم، وقتي كه درد امانم را مي بريد و چاره اي جز ادامه مسير و استقامت نداشتم و از مراجعه به پزشكان دوري مي كردم:

"دردم نهفته به ز طبيبان مدعي!

باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند!"

با اين وجود و با اينكه هرگز نمي توانم لحظه اي هم از لطف حضرت حق و مداراي خزانه غيبش با اين كلكسيون بيماريهايم غفلت كنم، ببين وضع اين جسم چقدر خراب بود كه تا پزشكان، از روي تجربه بر اين بدن بيمار و بر اين دل تنگ و نازك و ريش ريش دستي گذاشتند، به قول حافظ هزار خون از آستين شان چكيد:

"ز آستين طبيبان، هزار خون بچكد!

گرم به تجربه، دستي نهند بر دل ريش!"

في الحال يك رگ از رگهاي سه گانه قلبم گشوده شده، قلبي كه سالهاست رگهاي وجودش به سوي مردمان نيك و نيك انديشان مردم گشوده بوده و هست. به محض ترخيص (انشاءالله) ، بخش بعدي خاطرات «قمار تمام عيار» و يادداشتهاي ديگرم را به ترتيب در وبلاگ منتشر خواهم كرد. تا آن زمان، به دعاي خير شما در همه ي اوقات خوبي كه داريد نيازمندم. و ترديد ندارم هر نسيمي كه به درون روح خسته ام مي وزد، خنكاي احساس خوب و دعاهايي است كه كسي و يا كساني و از جمله شما نثارم مي كنند. بر اين نعمت هزاران سپاس.

اين روزها عده زيادي از خوانندگان، برايم ايميل و پيغام فرستاده اند كه منتظر هستند و گلايه كرده اند چرا كم كاري مي كنم. اين توضيحات را بالاجبار نوشتم تا بدانند بيش از دوستاني كه شوق خواندن دارند، خود من "شوق نوشتن" دارم؛ منتها منتظر "فرصت نوشتن"ام. هرچند نشانه هاي اين شوق را لابد در سوز سخنم ديده ايد و به بيان آن حاجت و نيازي نيست:

" بيان شوق چه حاجت؟ كه سوز آتش دل!

توان شناخت ز سوزي كه در سخن باشد!"

يادتان باشد دعاي شما كليد همان خزانه غيبي است كه حافظ سروده است و معجزه مي كند. كساني را كه دوست داريد، از آن محروم نكنيد. تا يكي دو روز ديگر، رخصت.

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

"شعار وحدت جناح ها" تاكتيك تبليغاتي حاكميت است!


"جذب حداکثری" : تاکتیک تبلیغی نظام!

متن خبر راديو بين المللي فرانسه؛ از شاهرخ بهزادي: پس از سخنان اخیر آیت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی مبنی بر اینکه باید تلاش نمود تا کسانی که از نظام کنار رفته اند با نصیحت و دلالت بر گردند، سید رضا اکرمی عضو جامعه روحانیت مبارز گفته است که برای تحقق این موضوع باید اشخاص ذی نفوذ به میدان بیایند و با طرفین گفت و گو نمایند. سید رضا اکرمی تصریح کرده که هم اکنون در کشور کدورت هایی وجود دارد و کسی نمی تواند منکر این مسئله بشود. وی همچنین گفته است که پس از حوادث انتخابات ریاست جمهوری در سال گذشته، پیشنهاد وی مبنی بر پادر میانی عده ای از بزرگان نظام مانند آقایان ناطق نوری، مهدوی کنی و علی لاریجانی برای حل موضوع، مورد قبول قرار نگرفته بود. وی تأکید کرده است که اگر هم اکنون گروهی پیدا شود تا ضمن مذاکره با شخصیت ها، اختلافات را جمع کند، بگو مگوهای سیاسی در جامعه حل میشود و خدمت بزرگی به کشور کرده است.

در همین حال حجت الاسلام کاظم صدیقی امام جمعه موقت تهران در بخشی از خطبه های نماز جمعه دیروز با اشاره به سخنان رهبر جمهوری اسلامی گفته بود که جذب حداکثری خیلی مهم است و ما باید کمک کنیم رمیده ها را برگردانیم. از سوی دیگر علی مطهری نماینده مجلس و عضو شورای نظارت بر صدا وسیما پیشنهاد داده که همه جریانات فکری در مناظره ها حضور داشته باشند. وی گفته است که سخنان رهبری در باره جذب حداکثری و دفع حداقلی فرصت دعوت از اصلاح طلبان را در صدا و سیما فراهم کرده است.

در باره این موضوع گفتگویی انجام داده ایم با بابک داد روزنامه نگار و تحلیلگر مسائل سیاسی ایران.

از وی می پرسیم که این سخنان رهبری و جو ایجاد شده بدنبال آن بیشتر جنبه تاکتیکی دارد یا اینکه حکایت از استراتژی نظام اسلامی در شرایط حساس کنونی می کند؟ بابک داد اعتقاد دارد که این سخنان آقای خامنه ای و پوشش های رسانه اي پس از آن، بیشتر جنبه تبلیغاتی دارد و داری پایه و اساس نمی باشد. وی اعتقاد دارد....

توضيح: براي ديدن اصل خبر به وبسايت راديو بين المللي فرانسه رجوع كنيد و در فايل زير اصل گفتگو را بشنويد.

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

آقا سيد حسن، عكسهايت "دردآور" بود!


آقا سيد حسن، عكسهايت "دردآور" بود!
اي كاش فقط "تسبيح" مي چرخاندي!
با ديدن عكسهاي حضور آقاي سيد حسن خميني در جلسه ديشب (چهارشنبه 27 مرداد 89) مسئولان نظام با مقام رهبري، راستش "دردم" آمد. مي گويم دردم آمد، چون همان ديشب و همزمان با اين جلسه بزرگان نظام ولايي، يك "حّر" و آزاده مرد به نام محمد نوري زاد از خانواده اش خداحافظي كرد تا به جرم نصيحت همين مقام رهبري به رعايت تقوا و عدالت، دوباره راهي زندان شود و دم آخري مظلومانه گفت:"مرا به كجا خواهند برد؟"
دردم آمد چون گپ و گعده سيدحسن خميني با خامنه اي و احمدي نژاد، در اين ميانه كه خط حق و باطل از خورشيد روشن تر است، به راستي دردآور است. خوش و بش با كساني كه تن و لباس و دهانشان هنوز بوي "خون" مي دهند. هنوز داغهايي كه بر دل هزاران نفر گذاشته اند، سرد نشده است. اينها يك طرف، خوش و بش با كساني كه همين دو ماه قبل، مراسم سالگرد درگذشت پدر بزرگ او يعني آيت الله خميني را به صحنه توهين به خاندان ايشان تبديل كردند و بغض سيدحسن خميني در آن روز، خيلي ها را غمگين كرد. بر سر آن سيدحسن چه آمده كه حالا حتي وصيت هاي پدربزرگش را ناشنيده گذاشته است؟ نمي دانم چه كسي جز سيد حسن خميني بايد احترام "ساحت جّد" خود را رعايت كند؟ آيا احترام امامزاده، قبل از هر كس بر عهده متولي آن نيست؟ او چگونه مي تواند از سايرين بخواهد به وصاياي بنيانگذار حرمت بگذارند، وقتي كه خودش به ساده ترين نصايح اخلاقي آن پدربزرگ بي توجه است؟
اين سخنان آيت الله خميني را از كتاب "صحيفه نور" براي يادآوري آقا سيد حسن يافته ام:
« ارزش دارد كه انسان در مقابل ظالم بایستد و مشتش را گره كند و توی دهنش بزند و نگذارد كه این قدر ظلم زیاد بشود. ما تكلیف داریم آقا! این طور نیست كه حالا كه ما منتظر ظهور امام زمان سلام الله علیه هستیم، پس دیگر بنشینیم در خانه‏ها‏يمان، تسبیح را در دست بگیریم و بگوییم عجّل علی فرجه! عجّل! با كار شما باید تعجیل بشود، شما باید زمینه را فراهم كنید برای آمدن او.» - صحیفه نور، ج‏18، ص‏195
گويا اين چند كلام از سخنان بنيانگذار انقلاب اسلامي، خطاب به نوه شان آقاي سيدحسن خميني بيان شده اند. نوه اي كه حتي اگر با زور سرنيزه و اسلحه به اين جلسه رفته باشد (كه مطمئنا" چنين نبوده) و حتي اگر از سر اكراه در اين جمع نشسته و مجبور به "تسبيح چرخاني" شده باشد، ديگر اجباري نداشت تا با اين نمادهاي دروغ و ظلم و جنايت و استبداد، چنين "گعده" و احوالپرسي دوستانه اي بكند. راستش از ديدن اين عكسها دردم آمد آقا سيدحسن!
در حالي كه هنرپيشگان يا ورزشكاران را بابت ديدار با رهبر به "سيخ نقد" مي كشند، لااقل اين نقد دلسوزانه و نرم را بايد به آقاي سيد حسن خميني بكنيم كه ميدان حق و باطل روشن تر از آن است كه هيچ بهانه اي براي اين نشستن ها، گپ و گعده ها و مماشات با ظالمان و قاتلان جوانان ملت پذيرفتني باشد. ضمن اينكه قبل از سايرين، خود شما بايد پايبند نصايح و وصاياي پدر بزرگتان باشيد. بهتر مي دانيد احترام امامزاده با متولي است.
آقا سيدحسن! اي كاش شما در آن جلسه سران ستم و جور شركت نمي كرديد. كم نبودند بزرگاني كه به آن جلسه نرفتند و مدتهاست دعوت مي شوند ولي نمي روند. و اي كاش اگر به توصيه پدر بزرگتان عمل نكرديد و مشتي بر دهان ظالمان نزديد، لااقل فقط تسبيح مي چرخانديد و زير لب دعاي "عجل لوليك الفرج" را مي خوانديد. اين كارها را هم اگر نكرديد بماند، اما حقيقتا" از خوش و بش شما با آنها، دردم آمد.
نجواي محمد نوري زاد هنوز در گوشم است كه نوشت:"مرا به كجا خواهند برد؟" حالا من از شما مي پرسم: "شما را به كجا خواهند برد آقا سيد حسن؟" دقت كنيد.

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

پاسخ خداوند به محمد نوري زاد: بي خيال "سيدعلي" شو فرزندم!

پاسخ خداوند به نامه محمد نوري زاد!

بنده صاف و صادق ما "محمد نوري زاد"!

اولا" ما كه خدائيم، هنوز نمي دانيم تو با كدام عقلي براي اين "سيدعلي خامنه اي" نامه مي نويسي؟ سرت توي حساب و كتاب نيست، وگرنه از اين كارها نمي كردي! آن هم شش نامه! باباجان؛ اگر هدفت اصلاح و ارشاد او و "نصيحة للائمه المسلمين" بود، كه اين امري ناممكن و ناشدني است. ما كه دريا را براي موسي نصف كرديم و عصايش را هم تبديل به اژدها نموديم، از ارشاد و اصلاح اين "سيدعلي" درمانده شده ايم! و نم نمك به فكر حفظ جايگاه خدايي خودمان افتاده ايم كه عنقريب دارد همين جايگاه را هم تصاحب مي كند!

آخر عزيزكم! تو چي فكر كردي كه براي اين "سيدعلي" نامه نوشتي؟ ما كه خدائيم و تا حالا پيش خودمان فكر مي كرديم كه يك چيزهايي سرمان مي شود، پيش اين "سيدعلي" شما و دارودسته اش كم آورده ايم. اين بابا با دين و ولايت و قرآن و امامت و نبوت و توحيد يك كارهايي كرده كه ما حتي رويمان نمي شود بر زبان بياوريم. كارهايي با ايمان خلق الله كرده كه براي جبرانشان حتي اگر به جاي 124هزارتاي قبلي، 400 هزار پيغمبر تازه نفس و قبراق ديگر هم براي آدميان بفرستيم، فقط از عهده مؤمن كردن همين هفتاد ميليون جمعيت ايران شما هم بر نمي آيند! آخر با چه محاسبه اي براي اين آقا نامه مي نويسي فرزند مجنونم؟

شما جوانيد و سن تان قد نمي دهد ببينيد پيغمبران قبلي چه خون دلي خوردند از دست نمرودها و فرعونها و امثال اينها. اما مي توانيد برويد از همين آقاي جنتي خودتان بپرسيد. گمانم يكي دو روزي با ما كه "خدا" هستيم، اختلاف سني داشته باشد. او براي شما مي گويد كه همين فرعون مادرمرده، نهايتا" يك آدمي بود در حد همين صادق محصولي يا مكارم شيرازي. يا "نمرود"، يك بدبختي بود مثل اين عزيزجعفري يا محمدرضارحيمي. يا همين اهالي شهر "لوط" كه به خاطر همجنس بازي، زديم پودرشان كرديم، يك مشت آدم بدبختي بودند كه خيلي "هلو" دوست مي داشتند و آدمهايي بودند در حد همين احمدي نژاد و مشائي و آن وزير "هلوي شيرازي" كه وزير بهداشتي چيزي بود و حالا رفته تا لابد تبديل به يك هلوي رسيده بشود! اينها قابل هضم هستند. ولي در همه ادوار تاريخي، مثل اين "سيدعلي" شما تقريبا" سراغ نداريم كه بتوانيم برايت مثالش را بزنيم. اين بابا فيلد و كلاس سازمانيش بالاتر از اين حرفهاست. روزي چندبار سرش مستقيم مي خورد به سقف بارگاه الهي ما! آن وقت تو براي اين آدم كه روز چندبار ادعاي خدايي مي كند، نامه هدايت و اصلاح مي نويسي؟

نوريزاد جان! پسرم! بين خودمان بماند ولي اين سيدعلي ديگر حتي نماز هم نمي خواند! درست نيست ما كه خداييم، خودمان هم مجبور شويم قسم بخوريم! ولي به خدا قسم كه وقتي اين "سيدعلي" شما به نماز مي ايستد، ما دچار گزگزه مي شويم. نماز نمي خواند كه، ناز و عشوه مي كند و تازه از ما نماز طلب مي كند! اين "سيدعلي" شما جوري نماز مي خواند كه انگار ما كه خدائيم بايد تسبيح او را بگوييم و او را ستايش كنيم. يك قنوتي مي خواند كه ما ناخودآگاه بغض مي كنيم و كم مانده خطابش كنيم:"ربنا افرغ علينا صبرا" بعد هم هرچه را ديگران به عنوان دعا از ما مي خواهند، ايشان به ما "ابلاغ" مي كند. نه دعايي، نه تضرع و خواهشي! هيييچ!

وقت نمازش، ما و جميع ملائك و مقرّبان پشت مي كنيم به كره خاكي تا نور صورت "سيدعلي" چشممان را نزند. همين نورانيّت و كبرياي الهي و اقتدارش ما را كشته! خيلي هم به رمز و رموز خدائي كردن وارد شده است ناقلا.

نوريزاد عزيز! تو خودت اهل سينمايي و به فيلمسازي و حقه هاي سينمايي و تروكاژ وارد هستي! اين "سيدعلي" اصلا" جايي نمي رود كه يك پرده آبي رنگ با افكت الهي پشتش نصب نكرده باشند و جايي هم نمي نشيند كه نورافكنهاي متعدد، صحنه را روشن و منوّر نكرده باشند. وقتي يك شاعر مافنگي، يك دوبيتي بندتنباني در مدحش مي خواند، چنان لبخند خداگونه اي مي زند و چنان نيشش تا بناگوش باز مي شود كه خدائيش ما ياد لذت خدايي خودمان مي افتيم وقتي "يوسف" با آن همه بلايي كه براي امتحان سرش آورده بوديم، از ته چاه برايمان غزل عاشقانه مي خواند! ولي اين كجا و آن كجا؟ خودمانيم؛ حسادت براي ما برازنده نيست، ولي چاره چيست؟

محمد جان! فرزند عزيزم؛ من به شما علاقه دارم! اميدوارم اين واقعا" نامه ي آخريت براي اين "سيدعلي" باشد. با هر نامه ات عرش الهي ما را هم مي لرزاني. فرشته ها دسته دسته مي آيند و مويه و زنجموره مي كنند كه ببين اين محمد نوريزاد دوباره چي ها براي "سيدعلي" نوشته؟ ببين اين "چيزي" (يعني جيگري) دارد كه به اندازه يك كانتينر است! حالا ما هي به شما مي گوئيم پسرم! فريب جيگر اندازه كانتينرت را نخور، مال (جيگر) آقا سيدعلي اگرچه كوچولو و به اندازه يك "هسته" است، ولي بالاخره چيزي هست كه لابد انرژي هسته اي دارد، و البته انرژي هسته اي خيلي ويرانگرتر از يك كانتينر است ها! مراقب باش!

آره عزيزم. حالا هي بنشين براي اين خداي تازه نامه هاي هشدارباش بنويس كه "سيدعلي، از خدا بترس"! كدام خدا؟ راستش اين ملائك هم اخيرا" نسبت به مقام الهي ما مشكوك شده اند و هي غر مي زنند كه اگر خدا شمائي، پس اين سيدعلي آقا ديگه كيه؟ حرف از تشبيه خودش با علي ابن ابيطالب و محمد بن عبدالله گذشته، ما فعلا" درگير حفظ مقام خدايي خودمان هستيم و اين سيدعلي شما هم هر روز ادعاهاي تازه تري دارد. ما هم بفهمي نفهمي شرمنده فرشتگان مقرّب درگاهمان مي شويم كه متأسفانه هي دارند "ريزش" مي كنند و برخلاف طرفداران نظام مقدس اسلامي سيدعلي از "رويش" آنها هيچ خبري نيست! همين حضرت جبرائيل خودمان يك روز آمد نشست گفت اگر شما هم براي خودت يك "بيت رهبري" مثل بيت سيدعلي آقا درست مي كردي، كه كسي جرأت نكند از چند كيلومتريش رد شود و كلي خدم و حشم و انصار حزب الله و بسيجي و سپاهي و كهريزك براي خودت راه مي انداختي، وضع بارگاهت اينطوري نمي شد كه اينقدر "ريزش نيرو" داشته باشيم. ببينيد "رويش نيرو" در بيت آقا اينقدر بالاست كه لابد همين روزها يك ""مهدي صاحب زمان" هم از داخل بيت بيرون مي آورند و ظهورش مي دهند. حالا هي مسلمين بيايند توي حياط خانه ات در مكه دور بزنند و سر كار باشند! جبرائيل به ما طعنه زد كه بسيجي ها وقتي به بارگاه و بيت رهبري اين "سيدعلي" مي روند كلي صله و مواجب مي گيرند و بر مي گردند. اما در حياط خانه شما كه "خدا" باشي، مردم هي بايد بچرخند و عرق بريزند. اصلا" اگر شما خدايي، چرا سيدعلي بيست و چند سال است به خانه ات كعبه نيامده؟ مگر فريضه حج براي مسلمانان يك عبادت و واجب نيست؟ مي بينيد جسارتا" سيدعلي ديگر تره هم براي خدايي شما خرد نمي كند و به خانه ات هم نمي آيد و در بارگاه خودش از كعبه شما هم بيشتر صله و پاداش و مزد و مواجب مي دهد! پيغمبران شما هي رفتند و ملت را از عذاب جهنم ترساندند، اما مردم مي دانند با اين قلب رئوفي كه شما داريد، اهل آزار دادن بندگانت نيستي و همه را يك جورهايي مي بخشي! اما سيدعلي آقا زندان ساخته مثل "هلو"! زنداني مي رود داخلش، سر دو ماه عابد و زاهد و توبه كرده و البته با سي كيلو لاغري بر مي گردد بيرون. يكي از اين ملائك مي گفت:غلط نكنم، سيدعلي براي بهشت و جهنم اينجا هم يك برنامه هايي در سرش دارد!

نوريزاد عزيز! پسركم. تو ناداني. تو كم تجربه اي. تو نمي فهمي. والله ما در اينجا يك هر روز يك بساطي داريم كه بيا و ببين. يك روز نوح نبي مي آيد و غر ميزند كه چرا سن و سال اين احمد جنتي از من بيشتر شده و ركورد مرا زده است؟ به او چه بگويم؟ همين ديروز "شمر ذي الجوشن ملعون" آمده بود اينجا و با مظلوميت مي گفت اگر احمدخاتمي هم مثل من جهنمي شود، من عمليات انتحاري مي كنم و صاف مي پرم وسط قير مذاب! هرچه باداباد! شما مي گوئي من چه كنم؟ من كه يك بهشت و يك جهنم بيشتر ندارم پسر جان. از حالا ماتم گرفته ايم اگر سيدعلي و دار و دسته اش را بخواهم بفرستم بهشت، آنجا را هم به (...) بكشند و باز بساط بسيج و انرژي هسته اي و كشورگشايي راه بيندازند و يك ديوانه اي مثل احمدي نژاد را بفرستند كه بخواهد بين جهنم و بهشت "مديريت جهاني" كند و بخواهد جهنم را هم مثل بهشت تسخير و مديريت كند. بابا! اهل جهنم به همان قير مذاب و آتش ابدي دلخوش هستند، ولي به اين شرط كه اين "سيدعلي" و دارودسته اش را نبينند.

يك چشمه اش را برايت مي گويم حساب دستت بيايد. چندسال قبل اين سيدعلي شما يك بابايي به اسم "اسدالله لاجوردي" را با يك دوچرخه قراضه فرستاد اينجا، ما هم بخاطر اينكه اين بدبخت ترور شده بود، "اشتباهي" فرستاديمش برود بهشت يك حالي بكند. كاش بهش ترحم نمي كرديم و صاف مي فرستاديمش برود جهنم. هنوز پايش نرسيده بود به بهشت كه آنجا را كرد شعبه دوم زندان اوين! ظرف مدت سه روز شد "مديركل اندرزگاه" بهشت! اصلا" تخصص اش گويا همين اندرز(!) و مددكاري بوده. حالا رسما" از اهالي بهشت بازجويي مي كند و براي بهشتيان مادرمرده "حكم تعزير" مي نويسد و سهميه ميوه هاي بهشتي و حوري و شراب و آب روان بهشت را كم كرده و در عوض دستور داده سهميه قيرمذاب و سرب داغ جهنم را هم سه هزار برابر كنند تا وقتي آقايش "سيدعلي" آمد، حساب همه اينها را يكجا تسويه كند. ملائكه به خود ما گزارش داده اند اين آقا در اعتراف گيري و تعزيز "معجزه" مي كند! دوچرخه اش هم گوشه برزخ دارد خاك مي خورد. خدم و حشمي براي خودش راه انداخته كه بيا و ببين. فكر مي كني همين لاجوردي در اين بهشت خراب شده، چند تا آدم آورده كه اقرار كرده اند "چنگيزخان مغول" و "هيتلر" بوده اند؟ ما اينجا هفتصد نفر داريم كه فكر مي كرديم بنده مقرّب و عابد و زاهد ما بوده اند، ولي زير دست اين لاجوردي اقرار كرده اند "قابيل" هستند و قتل هابيل را به گردن گرفته اند! و تو چه داني كه هفتصد تا قابيل يعني چه؟ حالا حساب كن بقيه اين دارودسته بيايند اينجا، تكليف چيست؟ اگر به حساب اين لاجوردي باشد، ما بايد بهشت را يكجا كنترات بدهيم فقط به "سيدعلي" آقاي شما. از بس كه لامصب از خلق الله اعتراف گرفته و دسته دسته آدم را از بهشت انداخته بيرون.

راستش براي همين چيزهاست كه مي خواهيم مراسم "روز قيامت" را در دو سئانس جداگانه برگزار كنيم. يك سئانس را مي گذاريم براي آن 124 هزار پيغمبر و نوح و عيسي و موسي و محمد و علي و امامان و چند ميليارد مردم عادي و خود شماها كه سريع الحساب و فوتي فوري به تمام كارهايتان رسيدگي مي كنيم. بعد يك استراحتكي مي كنيم و سئانس بعدي را هم اختصاصا" مي گذاريم براي اين "سيدعلي" و اعوان و انصارش كه بيايند و اين بار "سيدعلي" بايد به كار و پرونده ما رسيدگي كند! بالاخره "يوم الحساب" است و سيدعلي خط و نشانها كشيده كه اگر پايش برسد اينطرف، ذره ذره و مثقال مثقال از خدايي ما در اين ميلياردها سال خدايي كه كرده ايم، حساب پس خواهد كشيد! اگر تا آن وقت "احمدجنتي" هم بالاخره ريق رحمت را سركشيده بود كه بعيد مي دانيم، با همين "سيدعلي" مي آيند در محشر و اين جنتي مي شود دادستان! تا ببينيم آيا مي تواند "حمله ددمنشانه اي" به ساحت الهي ما بكند، يا باز هم دندانهاي مصنوعي كار دستش مي دهد و باز هم "شين"اش مي زند و دوباره ضايع مي شود. وگرنه قرار است جايش احمدخاتمي را بگذارند در مقام دادستان! خدا به داد ما كه خدا باشيم برسد! "ابن زياد ملعون" هم وقتي خبر احمدخاتمي و جنتي را شنيد برايمان گريه كرد و دل سوزاند! يك احمدخاتمي مي گويم، يك چيزي مي شنوي! ولي اين "ابن زياد ملعون" آن ملعون را خيلي خوب مي شناسد! نبودي ببيني چه گريه اي به حال ما مي كرد بدبخت! حالا ما در كار رتق و فتق امور بهشت و جهنم و روز حسابيم. روز قيامت در سئانس اول تكليف خلايق را معلوم مي كنيم، تا ببينيم در سئانس دوم، سيدعلي چطور تكليف خود ما را روشن خواهد كرد؟

خلاصه آقاي نوريزاد عزيز. پسرم. دست بردار از نامه نگاري براي اين سيدعلي كه دندان تيز كرده بيايد جاي خود ما را بگيرد. اين آقاي شما يك دست چپش را در راه انقلاب اسلامي داده، حالا با آن يك دست باقيمانده اش دو دستي چسبيده تا بقيه انقلاب و اسلام و عرش الهي را يكجا تصاحب كند و بالا بكشد. از "ظهور مهدي" كه گذشت، مهدي از بيم جانش حاضر نيست از غرفه اش در بهشت هم پا بيرون بگذارد كه مبادا دست اين لاجوردي بيفتد، چه رسد به "ظهور كردن"! حتي عيسي مسيح هم اخيرا" يك نامه انصرافي نوشته تا ملائك بليط اعزامش به زمين براي ظهور دوباره را كنسل كنند و گفته تا اينها هستند، عمرا" به زمين بر نخواهد گشت!

در ضمن تا جايي كه به خدايي ما مربوط مي شود، نويسنده اين متن را هم عفو كرديم. اين بنده ي خدا درد دلهاي خدايش را نوشته است. خدايي كه در مقابل سيدعلي و ادعاهاي خدائي اش رسما" كم آورده است! اگر بعد از اين قائله ها، چيزي از "شوق خدايي" در ما باقي ماند، بار و بنديل الهي را مي بنديم و با فرشتگاني كه هنوز "ريزش" نكرده اند، مي رويم به آنسوي كهكشان، تا در يك جايي "عالمي ديگر بسازيم وز نو آدمي"! ولي شجره نامچه اين "سيدعلي" و قوم و قبيله اش را هم با خودمان مي بريم كه مبادا از "هسته" اين ورسيون آدمها، چيزي آنجا كاشته نشود و بشري خلق نشود كه همين يك سيدعلي براي هر دو جهان كفايت كرده است! آنجا هم اول كاوش و بررسي مي كنيم ببينيم موجودات ماقبل تاريخي مثل خزغلي و يزدي و جنتي از قبل كمين نكرده باشند كه باز مصيبت درست نشود!

شما هم نوريزاد جان! برو عزيزم. برو و به همان كارهاي خودت برس و فيلمت را بساز و بيخيال نامه نگاري براي سيدعلي بشو. ما كه روزگاري خداوندگاري بوديم، حالا حسابي از دست اين "سيدعلي" و قوم يأجوج و مأجوجش كم آورده ايم، شما بيخيال هدايتشان بشو فرزندم. از دست اينها آب و روغن "عالم هستي" هم قاطي شده است. از طرفي نمي دانيم ما خداييم يا اين "سيدعلي"؟ از طرف ديگر از دستمان دررفته كه سن و سال خلقت زمين و آسماني كه ما آفريديم بيشتر است، يا سن و سال اين "احمدجنتي"؟ اين سيد محموداحمدي نژاد هم كه بماند سر جاي خودش! اين مردك ديگر اعصاب برايمان باقي نگذاشته؛ براي همين است كه وسط هواي داغ آفتابي، يكهو مي زنيم زير باران سيل آسا! و يا در وسط تابستان گرم و وسوزان، برف و بوران نازل مي كنيم! الان هواي قطب جنوب شده مثل كوير سوزان و خرسهاي قطبي مادر مرده دارند به جاي برف، روي ماسه هاي داغ غلت مي زنند! فقط همين وضع قاراشميش آب و هوا را ببين و حساب بقيه اش را خودت بكن. خلاصه از ما گفتن بود.

26 مرداد 89

فيس بوك بابك داد