۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

فرد يا نظام؟ مسئله اين است!

فرد يا نظام؟ مسئله اين است!

از هر سو صدايي بلند است؛ عده اي خواهان عزل جنتي هستند. كساني خواهان بركناري يا مرگ خامنه اي، عده اي بركناري احمدي نژاد را فرياد مي زنند و ... سئوال اين است: آيا مسئله ايران با رفتن اين اشخاص حل خواهد شد؟ جواب را حتما" مي دانيد. اين نوشته به بررسي چرايي اين جواب واضح مي پردازد.

***

گويا دوباره داريم به خطا مي رويم. دوباره داريم به جاي عيب يابي و رفع اشكال در يك "سيستم" بيمار و فاسد كه بر جان و جهان ما حكمراني مي كند، بدنبال "اشخاص" مجرم و فاسدي مي گرديم كه در اين سيستم فاسد كار مي كنند و دست به خيانت و جنايت مي زنند. دوباره از "كليّت معيوب" غافل شده ايم و به جزئيات و افراد فاسد مي پردازيم. افرادي كه با تغيير يا بركناري و حذف آنان، تغييري در "كليت" اين نظام ناكارآمد ايجاد نخواهد شد.

سالهاست ما را به ميدان يك جنگ رواني ظريف و فرسايشي كشانده اند. ظريف است، چون ما هنوز ابعاد آن را نمي شناسيم و خواسته هاي يك "ملت" را در همسنگ عزل و نصب"اشخاص" مي داند. و فرسايشي است زيرا ما را به فرعيات قابل تكرار مشغول ساخته و از اصل اشكال غافل كرده است.

بخش زيادي از عمر ما تباه شده تا ببينيم آيا شخص هاشمي بالاخره حامي رهبري خامنه اي بوده و يا منتقد زخم خورده اش است؟ آيا خاتمي مي تواند ناطق نوري را ضربه فني كند؟ آيا موسوي مي تواند احمدي نژاد را از عرصه بيرون كند؟ آيا كروبي مي تواند جنتي را رسوا سازد؟ آيا مصباح يزدي بالاخره مي تواند خامنه اي را بركنار كند؟ آيا علي مطهري مي تواند حريف باهنر شود؟ آيا لاريجاني مي تواند حريف كلهر يا كوچك زداه شود؟ آيا فيروزآبادي مي تواند حريف مشائي شود؟ يا محمدنوري زاد مي تواند حريف سردار جعفري شود؟ سالهاست نشسته ايم و تعدادي سريال تكراري مي بينيم كه موضوعشان جنگ شخص با شخص است. جنگهايي كه گاهي نبردهايي واقعي هستند و بسياري اوقات هم جنگهايي نمايشي و زرگري. اما مي بينيم به رغم تمام اين نبردها، نظام ناكارآمد ولايت فقيه (حكومت يك شخص بر يك ملت) پابرجاست و ما غفلت كرده ايم از اينكه سيستم اين حكومت، از اساس بيمار و آلوده است. مي دانيم اين سيستم بر اساس طبيعت، محكوم به فناست. اما كمكي كه بايد به عملكرد طبيعت بكنيم تا فرآيند اين تغيير و زوال را سرعت ببخشد، يا نمي كنيم و يا كم كاري و غفلت مي كنيم كه حقيقتا" قابل بخشش نيست.

چند مثال ساده بزنيم: سال قبل بعد از تغيير آيت الله شاهرودي از رياست قوه قضائيه و بركناري "سعيدمرتضوي" از دادستاني تهران، عده اي هلهله شادي سر دادند. آنها گمان كردند تغيير اشخاص، به تغييراتي در نظام فاسد قضائي مي انجامد؟ اما آيا شادي شان ديري پائيد؟ امروز از خود بپرسيم بعد از رفتن يك گروه جنايتكار و فاسد، آيا "عدالت" به سيستم قوه قضائيه يا دادستاني تهران و امور زندانها بازگشت؟ وقتي زنداني، اسير يك سيستم ستمكار است، چه فرقي دارد دادستان لاجوردي باشد يا مرتضوي يا دولت آبادي؟ چه فرقي مي كند رئيس قوه قضائيه اردبيلي باشد يا شاهرودي يا آملي لاريجاني؟ مهم اين است كه زنداني در نظام قضائي جمهوري اسلامي، حقوق اوليه اي مثل حق انتخاب وكيل، تفهيم اتهام، دوره بازداشت قانوني و حقوق بديهي ديگر را ندارد و مي توان او را در پشت درهاي بسته زندانها تعزير و شكنجه كرد يا مورد تعرض جسمي و روحي و حتي آزار جنسي قرار داد و آب هم از آب تكان نخورد.

بعد از بركناري سعيد مرتضوي، آيا جانشنين او بي عدالتي ها و جنايتهاي بيشتري انجام نداد؟ آيا "رويه" كارهاي غيرقانوني مرتضوي بعد از بركناري شخص او متوقف شد و ادامه نيافت؟ آيا دهها دستگيري غيرقانوني و گروگان گيري ديگر در زمان آقاي دولت آبادي (جانشين مرتضوي) انجام نشد؟ آيا در حضور همين دادستان جديد، دهها مورد شكنجه و تجاوز و آزار زندانيان و خانواده هايشان صورت نگرفت؟ آيا يك روزنامه نگار (عبدالرضا تاجيك) در حضور معاون همين دادستان هتك حرمت نشد؟ آيا يك وكيل دعاوي (محمد مصطفايي) از دست بي قانوني و گروگانگيري دادگستري مجبور به فرار از كشور نشد؟ آيا همسر وي به گروگان گرفته نشد؟ در اين سي سال آيا با تغيير اشخاص قبلي، "سيستم قضائي جمهوري اسلامي" اصلاح شده است؟ آيا علاوه بر فساد و خوي غيرانساني شخصيتهايي مثل خلخالي يا لاجوردي و مرتضوي، اين نتيجه ي يك سيستم فاسد قضائي نيست كه اجازه پرورش چنين افراد پليدي را تا مقامات بالاي دادگستري داده است؟ آيا شكنجه ها و قتل زندانياني (مثل زهرا كاظمي) توسط سعيد مرتضوي، ادامه ي منطقي اعمال "لاجوردي" در سالهاي قبل نيست؟ آيا كساني كه امروز براي يك معلم بيگناه (كمانگر) حكم اعدام و قطع دست و سنگسار صادر مي كنند، ادامه ي منطقي "خلخالي"ها نيستند؟ چرا باز هم نگاه ما به "اشخاص" است و از ايرادهاي كلي "سيستم" غفلت مي كنيم؟

از خود بپرسيم: آيا با تغيير اشخاص، يك نظام بيمار "اصلاح" خواهد شد؟ آيا با تغيير اشخاص، نظام و سيستمي كه بر مبناي "تمركز قدرت در يك باند" پايه ريزي شده، گريزي از فساد و جنايت و ستم خواهد داشت؟

تصور كنيم با تغيير و يا فوت شخص آيت الله خامنه اي، آيا سيستم فسادآلود و فسادخيز ولايت فقيه هم برچيده خواهد شد؟ كدام انساني را سراغ داريد كه بر جاي آقاي خامنه اي بنشيند و چنين قدرت متمركز و غيرپاسخگويي را هم در اختيار بگيرد و كارش به فساد و استبداد و جنايت نيانجامد؟ ترديد نكنيم اگر يك امام معصوم هم بر چنين جايگاه رفيعي مي نشست، از فسادي كه در جايگاه ولايت فقيه وجود دارد، مصونيتي نداشت و بلايي كه بر آن روضه خوان ساده مشهدي در طول اين بيست و يك ساله آمده، بر سر امام معصوم و سايرين هم مي آمد. تمركز قدرت در يك شخص، نتيجه اي جز استبداد و عدم پاسخگويي و فسادهاي بعدي ندارد و "سيستم ولايت فقيه" سيستمي است كه مبتني بر تمركز قدرت در شخص بنا شده كه ظاهرا" بايد صالح و باتقوا باشد، ولي "افسون قدرت غيرپاسخگو"هزاران راه براي به فساد كشيدن صالحان و حتي معصومان در اختيار دارد. افزون بر اينكه زمينه هاي شخصيتي افرادي مثل آقاي خامنه اي هم به اوج گيري فساد در او كمك كرده است.

ما هنوز نگاهمان به اشخاص است. براي همين عده اي بر عليه افراد شعار مي دهند، در حالي كه بايد اساس سيستمي را نشانه برويم كه به "ديكتاتوري" و تمركز قدرت غيرپاسخگو و افسارگسيخته ختم مي شود.

بياييد باز تصور كنيم آيت الله جنتي بركنار و خانه نشين شد و يا فوت كرد! هرچند مرگ موجود چندهزارساله و ديرپايي مثل آقاي جنتي يك فرض محال است! اما فرض محال، حتي در مورد مرگ آقاي جنتي هم محال نيست! با رفتن جنتي از شوراي نگهبان، آيا روند غيرقانوني در اين شورا اصلاح خواهد شد؟ وقتي يك شورا و دبير آن مي تواند و قدرت دارد كه صلاحيت اعضاي پارلمان و اعضاي شوراهاي شهر و روستا و صلاحيت رئيس جمهور را بررسي و تعيين كند و وقتي همين شورا مي تواند در جلسات غيرعلني و دربسته اش، نتيجه انتخابات و آراء مردم را تعيين و دستكاري و قلب كند، آيا تغيير شخص آقاي جنتي ما را از گرفتاريهايي كه سالهاست درگير آنيم رهايي مي بخشد؟ بعد از بركناري يا فوت آقاي جنتي، كدام فردي مي تواند تضمين بدهد در چنين شورايي با اين همه قدرت غيرپاسخگو وارد شود و دچار چنين فسادها و خيانتهايي كه جنتي شد، نشود؟ آيا با تغيير شخص جنتي، انحصارگرايي قدرت از شوراي نگهبان رخت برخواهد بست؟

آيا با بركناري شخص آقاي "عزيزجعفري" از فرماندهي سپاه پاسداران، سپاه از تصاحب ثروت ملي و تجارت نفت و مصادره معادن و تملك شريان هاي اقتصادي كشورمان دست خواهد كشيد؟ آيا سرداران سپاه از عرصه سياست كه جاده صاف كن ثروت اندوزي است، كناره مي گيرند و به پادگانها باز مي گردند؟ آيا زندانهاي سياسي اين نهاد نظامي، برچيده خواهند شد؟

همچنان تأكيد مي كنم اين سخنان به معني تطهير جنايات اشخاص نامبرده نيست و آنها به لحاظ شخصيت حقيقي شان، قطعا" زمينه هاي فساد و جنايت را بيش از سايرين داشته اند و بايد در وقتش محاكمه و مجازات شوند. اما سخن بر سر اين است كه تا چنين سيستم فسادپروري حاكم است، كدام شخصي را مي توان يافت كه بتواند از فساد گريزي داشته باشد؟

چند مثال ديگري بزنيم؛ با تغيير شخص "احمدي نژاد"، آيا اين نظام افسارگسيخته سربه راه مي شود و از تهديد مصالح ملت ايران دست مي كشد و مسيري كه عده اي براي حفظ قدرت نزد "سرنشينان قايق نظام" انتخاب كرده اند، تغييري خواهد كرد؟ آيا با تغيير "عزت الله ضرغامي"، صدا و سيما از تبليغات يكسويه عليه خواست مردم دست مي كشد و ديگر به انعكاس حقايق و وقايع خواهد پرداخت؟ آيا ديگر "فرمايشات مقام معظم رهبري" تيتر اول همه اخبار صدا و سيما نخواهد بود؟ آيا تبليغات خرافات مذهبي در صدا و سيما تعطيل مي شود؟

اين فهرست مثال را مي توان تا رده هاي انتهايي اين سيستم معيوب ادامه داد. مثلا" مي توان پرسيد با تغيير رئيس بانك مركزي يا وزير اقتصاد، آيا تورم و گراني كنترل شده يا خواهد شد؟ آيا درآمدها و بودجه ها و مالياتها عادلانه اصلاح مي شوند؟ مي توانيم به مرتبه هاي پايين تر اجرايي هم برويم و مثلا" بپرسيم: با تغيير وزير راه، آيا تصادفات جاده اي و بيست و پنج هزار كشته سالانه كاهش يافت؟ آيا شاخص "خط فقر" تغييري مي كند اگر حسن وزير اقتصاد باشد يا حسين؟ شاخص فحشاء و اعتياد چه تغييري مي كند وقتي مجموعه ي نظام مديريتي كشور، ناكارآمد و بيمار و فسادخيز است؟ وقتي يك "نظام" بر پايه اي غير اصولي بنا شده، چه كسي مي تواند تضمين بدهد كه با تغيير "اشخاص" در چنين سيستم معيوب و فاسدي، همه چيز به خير و صلاح ختم خواهد شد؟

***

در جوامع بشري پيشرفته، مردم ديگر نگران "سيستم" هستند نه "اشخاص". آنها مي دانند اگر سيستم عيب داشته باشد، اشخاص فاسد به آن راه مي يابند. بنابراين علاوه بر آنكه نگران اشخاص فاسد معدودي هستند كه همواره به سيستمها راه مي يابند و بلافاصله طرد و مجازات مي شوند، اما هرگز چشم از عملكرد سيستم و كليت نظام زيستي خود بر نمي دارند. آنها هميشه به وسيله نمايندگان منتخب خود و مطبوعات و رسانه ها مراقبت مي كنند تا نظام و سيستم مديريتي كشورشان بر همان مداري باقي بماند كه بدان رأي داده اند و با تغيير افراد و اشخاص همچنان بتواند به خدماتش ادامه بدهد. زيرا از آغاز و با تمرين بسيار و عيب يابي ممتد، سيستم اداره جامعه خود را با شيوه اي طراحي كرده اند كه "خروجي" آن به خير و صلاح يك ملت (و نه اشخاص) باشد و در عين حال خود سيستم بتواند با مصاديق اشتباه و جرم و خيانت افراد خاطي هم برخورد كند و در نهايت كليت نظام مديريتي كشورشان، خادم و پناه عموم شهروندان و مردمان باشد.

در مقابل، ما در ايران هنوز دلخوش به تغيير اشخاص هستيم و به اصلاح نظام مديريتي كشور از طريق "تغيير اشخاص" دل بسته ايم. نظامي كه چيدمانش بر اساس بقاي قدرت در يك فرد و طبقه خاص است و مطلقا" قابل اصلاح نيست.

اينجاست كه باز جاي يك "اي كاش بزرگ" باز مي شود. اي كاش "يكبار براي هميشه" مي شد نشست و طرحي نو و كلان در انداخت. تا ما هم مثل ميلياردها آدمي كه در جهان معاصر زندگي مي كنند، نگراني از كليت "سيستم" نداشته باشيم و بدانيم يك سيستم صحيح اداره جامعه، مبتني است بر خواست اكثريت شهروندان. سيستمي بنا كنيم كه ابزارهاي لازم براي عيب يابي و رفع ايراد را در خود تعبيه كرده است. يك سيستم صحيح مديريتي كه شايسته سالار باشد و قانون مدار.

وقتي ما به جاي انديشيدن به يك سيستم مديريتي سالم، خواستار بركناري و مرگ و محاكمه "اشخاصي" هستيم كه جرم و جنايت و خيانت مي كنند، در حقيقت و به طور غير مستقيم داريم بر همين سيستم معيوب مديريتي يعني "نظام ولايت فقيه" صحه مي گذاريم و آن را عملا" تأييد مي كنيم. گويا داريم به طور غير مستقيم اعلام مي كنيم كليت اين نظام كارآمد و صالح و سالم است و ما فقط خواهان عزل خامنه اي، يا مرگ جنتي يا بركناري احمدي نژاد و... هستيم. در حالي كه دريافته ايم كه اين چرخه از اساس فاسد و ناكارآمد و بيمار است.

باري! ما سالهاست گرفتار "بند نقش ايوانيم"، در حالي كه اين "خانه از پاي بست ويران است". يكبار براي هميشه بايد بنشينيم و خانه اي از نو و استوار بنا كنيم. اين كار هم بسيار سخت است، هم كلي هزينه و عوارض دارد. اما براي باقي عمر، ما و نسلهاي بعدي مان را از كابوس استبدادزدگي رهايي مي بخشد و از اين دايره فروبسته اي كه مدام دور باطلش را از سر مي گيريم، رهايي خواهد داد.

فيس بوك بابك داد

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

فرشتگاني در همين حوالي! / بخش هفتم خاطرات زندگي مخفي در ايران

فرشتگاني در همين حوالي!

بخش هفتم خاطرات چهارماه زندگي مخفي در ايران

آنچه گذشت: فرداي انتخابات 22 خرداد 88، مأموران امنيتي سپاه با حكمي جمعي، بسياري از روزنامه نگاران و فعالان سياسي را به صورت جمعي و فله اي بازداشت كردند. وقتي آنها با رديابي موبايل، خانه مرا يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگيرم كنند چون دقايقي قبل از آن، با خانواده ام خانه را ترك كرده بوديم. تهديدهاي تلفني آنها را ناديده گرفتم و از صبح يكشنبه 24 خرداد در شمال كشور بوديم. از داخل ايران، با مصاحبه و افشاگري و نوشتن، به تحقير و انكار حكومتي پرداختم كه اراده و خواست يك ملت را انكار و تحقير كرده بود. اين نوشته، برگهايي از خاطرات چهارماه زندگي مخفي من و دو فرزندم در ايران و فعاليتهايم در آن اوضاع است...

***

نيمه شبي در اوايل تيرماه زير چادر مسافرتي مان خوابيده بوديم كه باران تندي درگرفت. در چشم به هم زدني، همه مسافران چادرنشين ديگر، چادرهايشان را بستند و غيب شدند. ماندن ما زير آن باران سيل آسا، ديگر نه ممكن بود و نه منطقي. باران سيل آسا مي باريد و به زودي سقف چادر را سوراخ مي كرد. به سرعت شروع كرديم به جمع كردن و بستن بارها. تا آمديم حركت كنيم، نگهبان پارك دويد جلو و گفت:"مي تونيد بريد مسجد فلان. به خاطر بارون اون مسجدو باز كردن براي مسافراي تابستوني! همين خيابون سمت راستي..."

بچه ها خيس شده بودند. "نانسي" در بغل مهسا مي لرزيد و پي در پي عطسه مي كرد. پتو و بالشي كه خريده بوديم و لباسهاي تن بچه ها همه خيس شده بودند. راه افتاديم به سمتي، پمپ بنزيني، جايي كه سقفي داشته باشد. ساعت 3 نيمه شب بود. سر چهارراه يك ماشين پليس ايستاده بود و براي خوردوهاي ديگر فلاشر راهنما مي زد. با تابلويي از داخل ماشين به ماشينهاي مسافران علامت مي داد بپيچند داخل خيابان سمت راست. احتمالا" مسجد آنجا بود. در نزديكي مسجد از ماشين پياده شدم و كمي جلوتر رفتم. جلوي مسجد مردم ازدحام كرده بودند. يك بسيجي قوي جثه با پيراهني سياه و عربده كشان، داشت از "خواهران و برادران بزرگوار!" مي خواست صف را رعايت كنند تا زودتر ثبت نام(!) شوند و به نوبت وارد مسجد شوند. خودش هم با تمام هيكل معظم اش جلوي در مسجد را سد كرده بود. كارت شناسايي مردم را مي ديد و اسمها را روي كاغذي ثبت مي كرد و بعد مردم را به داخل مسجد (خانه ي سابق خدا!) راه مي داد. كمي مردد شدم. باران هنوز شديد مي باريد و مردم از رفتار آن بسيجي قوي جثه شاكي بودند. ترديد كردم جلوتر بروم. برگشتم و ديدم دو بچه ام مثل موش آب كشيده از داخل ماشين نگاهم مي كنند. با چشماني خواب آلود. انگار هزار سال كم خوابي دارند. داشتند. داشتم.

در كنار جمعيت، كنار ديوار مسجد، ناگهان "مادرم" را ديدم! زير يك طاقي كنار ديوار مسجد ايستاده بود و همان چادر هميشگي سفيدش با همان گلهاي ريز صورتي روي سرش بود. باران شديدتر شد. عينكم و يا شايد همه چشمانم خيس خيس شده بود. جلوتر رفتم. درست بود. خودِ خودش بود. همان تصويري كه از آخرين ديدارش در پنج سال قبل و پيچيده در آن كفن پاك و سفيد در ذهنم مانده بود؛ يا همان آرامش. همان قدر مطمئن. همان قدر زيبا. ديدم زير لب دعا مي خواند و نگران نگاهم مي كند. عينكم را برداشتم. فقط دعا مي خواند. دلم قرص شد. گاهي يك نرگس نگران، دل خشكيده ي يك درخت تكيده را بهاري و مستحكم مي كند. باور كردم اين ماجرا هنوز ادامه خواهد يافت و امشب، پايان اين مسير نخواهد بود. يقين يافتم. اما هنوز جلوي مسجد، اتفاقي در انتظارم بود...

***

از هفته دوم يك "چادرمسافرتي" خريديم تا هزينه ها را به حداقل برسانيم و خرج و برج اين سفر بي انتها را تا اندازه اي كنترل كنيم. زندگي در "چادر" چند حُسن داشت و چند عيب. بزرگترين خوبي اش اين بود كه اختيار اطراق كردن و يا رفتن در هر لحظه كه احساس خطر كنيم، با خودمان بود و از طرفي سفرمان هم ارزان مي شد و ديگر از شر كلنجار رفتن با صاحبخانه ها و سئوالات رنگ وارنگ آنها هم راحت مي شديم. عيبش اين بود كه باران شمال گاهي يكباره مي باريد و هر وقتي و در هر جايي هم نمي شد "چادر" زد و زيرش استراحت كرد.

از هفته دوم به بعد، چند نفر از دوستان پيشنهاد دادند از كشور شوم. اين پيشنهاد برايم زودهنگام و حتي غيرممكن بود. من تصميمي براي خروج از كشور نداشتم و مصّمم بودم بمانم و در خفا كار كنم. شايد بخشي از اين تصميم، به اين دليل بود كه ماندنم در كشور، مي توانست واكنشي باشد به "انكار" رأي و اراده مردم توسط حكومت. واكنشي باشد به تحقير مردم، تحقير خواست من، تو، ما. به خصوص بعد از ديدن تأثيرات اينگونه ماندن و اينگونه سخن گفتن از داخل كشور، در اين تصميم راسخ تر شدم. كار كوچك من، براي برخي انگيزه و براي عده اي روحيه بخش بود. كار كوچكم اما براي حكومت، آرام آرام داشت تبديل به يك رسوايي بزرگ مي شد. در داخل اين سرزمين كسي هست كه هر هفته مصاحبه مي كند، نامه سرگشاده به رهبر و مقاله و گزارش مي نويسد، افشاگري مي كند، و حكومتي كه مدعي است برترين دستگاه امنيتي جهان را در اختيار دارد، از يافتن و سركوب اين صداي يك تنه "عاجز" و مطلقا" درمانده شده است.

از هفته دوم سفر، ما در كمپ مسافران تابستاني و يا در حاشيه پاركهاي عمومي چادر مي زديم تا كمتر جلب توجه كنيم. چندين بار هم درست در كنار باجه پليس يا كنار نگهباني پاركها چادر زديم. اين را پسركي برايم گفت كه "چادر" را از او خريديم. البته هشدارش از زاويه نگاه خودش بود. پسرك هشدار داد:"اگه مي خواي توي اين دو روز مسافرت بهتون بد نگذره و بتوني زير چادرت بشيني و عرقي، مشروبي چيزي بخوري، داداش من، اشتباه نكني چادرت را ببري يه جاي پرت و خلوت نصب كنيا! اين پليساي (...) ميان سراغتون و يه بهانه مي گيرن كه مثلا" مداركتون رو بدين ببينيم؟ يا مثلا" مي پرسن چه نسبتي دارين؟ و اينا، اما فقط دنبال گرفتن رشوه و پول هستن! ميان سرغتون تا شيتيل و رشوه بگيرن! بغل گوش خودشون توي اين كمپهاي تابستوني بهترين جاست واسه هرجور كاري! اينجاهام جرأت نمي كنن گير بدن!" دست آخر هم گفت:"در ضمن من يه آشناي مطمئن دارم كه بهترين ويسكي و آبكي ها رو داره، البته اگه بخواين!" گفتم:"قربانت من فعلا" توي ترك هستم! ولي اگه خواستم ميام سراغ خودت!"

سرش را پايين انداخت و گفت:"شرمنده! آخه ديدم سگ دارين گفتم شايد اهل عرق و مشروبم باشين!" و به "نانسي" اشاره كرد كه داخل ماشين توي بغل مهسا خوابيده بود.

پسرك راست مي گفت. هيچ جايي براي پنهان شدن، بهتر از مركز شلوغي ها و يا كنار باجه پليس نيست! آنهايي كه بدنبال يافتن كسي هستند، كمتر فكر مي كنند بيايد بغل گوش پليس چادر بزند و تا صبح داخل چادر بنشيند و با موبايل SMS و ايميل بنويسد و مطلب بفرستد! كمپ چادرهاي مسافران معمولا" در مركز شهرها و پاركها قرار دارند. جاهايي كه هم موبايل آنتن داشت و هم امكانات جانبي و بهداشتي و مغازه و امنيت نسبي برقرار بود. به عقل "جّن" هم نمي رسيد يكي از اين چادرنشين ها، يك خبرنگار باشد كه مأموران در تعقيب او هستند و همين حالا يا در حال مصاحبه تلفني است و يا دارد با موبايل مقاله و خبر مي نويسد و مي فرستد!

از طرفي زندگي در چادر، ما را چالاك تر مي كرد. اين يك تاكتيك خيلي قديمي است كه من فقط آن را در جاي مناسبش به كار بستم: "اگر دشمن تو بزرگ است و تو كوچك هستي، همين كوچكي را تبديل كن به نقطه قوت خودت!" او با آن هيمنه و تن لشي كه دارد، تا بخواهد بجنبد، تو مي تواني ده بار جا عوض كني و جاخالي بدهي. فقط كافي است هوشيار باشي و خوش بيني و آسايش را براي مدتي ترك كني. و البته در همه حال، كسي هواي تو را داشته باشد. اما چرا وقتي داريم از اين زندگي مخفي حرف مي زنيم، نبايد از او، از آن "پرده پوش بزرگ" سخني بگوييم؟ كسي كه ايمان به او، نجات بخش است. كسي كه اثرش در قلب توست و بامعرفت و خودماني است.يادش آرام بخش دلهاي بيقرار است. كسي كه گاهي تو را "محو" و نامرئي مي كند، تا "ديده" نشوي. تا شنيده نشوي. تا يافته نشوي. تا فقط همو بتواند تو را ببيند، بشنود و بيابد.

"بدين دو ديده ي حيران من، هزار افسوس!

كه با صد آينه، رويش عيان نمي بينم!"

***

نيمه شب زير باران مانده بودم چه كنيم؟ مردم از سين جيم اعضاي بسيج زير آن باران سيل آسا شكايت داشتند و مي خواستند فوري داخل مسجد شوند. اما آن بسيجي با قلدري اصرار داشت اسمهاي همه را قبل از ورود به خانه خدا ثبت كند!

يكباره جلوي مسجد بلوا شد. بسيجي قوي جثه فريادي كشيد و انگار يك "مجرم" گرفته باشد، دوستانش را صدا زد. يك بسيجي ديگر و دو پليس جمعيت را شكافتند و يك مرد بيچاره را از بين جمعيت كشيدند بيرون. عضو بسيج، يقه مرد بيچاره را گرفته بود كه:"مگه ميشه؟ شما بايد كارتي چيزي همرات باشه بعد بياي مسافرت. يعني چي كيفمو دزد زده؟ بايد بريم قرارگاه بسيج تا معلوم بشه!"

يكي از پليسها گفت:"بابا بهش مهلت بده شايد كارتش توي ماشينش باشه. اين كه درست نيست چون كارت نداره، ببريدش قرارگاه بسيج؟ اين شهر كلانتري داره، پليس داره!" مرد بيچاره واقعا" ترسيده بود و باران نمي گذاشت چهره اش را از آن فاصله ببينم. آن بسيجي چيزي توي گوش پليس گفت و ظاهرا" او را مجاب كرد كه ديگر دخالت نكند و بلافاصله به همراه يك بسيجي ديگر، آن مرد بيچاره را سوار يك پژوي سفيد كردند و با خود بردند. چندنفري از مردم به اين برخوردها اعتراض كردند كه "اين چه وضعيه؟" و بسيجي قوي جثه چيزهايي از "مأموريت بسيج!" گفت و به ثبت نامها ادامه داد. مردم خيلي زود دوباره در صف ورود به مسجد ايستادند و براي داشتن سقفي براي خوابيدن در "خانه خدا" به خط شدند و پشت هم قرار گرفتند. چند خانواده هم غرغركنان سوار ماشين هايشان شدند و رفتند. من ماندم كه با اين وضعيت چه بايد بكنم؟ محال بود بتوانيم بدون دادن كارت شناسايي وارد مسجد شويم. با دادن كارت هم احتمال داشت (حتي يك درصد احتمال هم زياد بود) كه گير بدهند و يا در قرارگاهي جايي شناخته شوم. در يك لحظه حقيقتا" مستأصل شدم. آمدم سوار ماشين بشوم كه يكباره دستي به شانه ام خورد.

برگشتم. همان مأمور پليس بود كه آن بسيجي در گوشش چيزي گفته بود. با تعجب گفت:"شما چرا نميري توي مسجد؟" به بچه ها نگاه كردم. مأمور پليس برگشت و بچه ها را داخل ماشين ديد. گفتم:"نمي تونيم بيايم توي مسجد!" با تعجب و كمي شك پرسيد:"چرا؟ بچه هات خيس شدن مرد حسابي. الانم كه كسي بهت ويلا و اتاق اجاره نميده. چرا نمي تونيد بياييد توي خانه خدا؟" در آن لحظه هيچ جوابي براي اين سئوال نداشتم. دوباره برگشت و با ترديد گفت:"مداركتون رو بدين ببينم؟" گفتم:" مدارك توي ماشينه!" گفت:"ميخوام بدونم چرا شما ميگي نمي تونيم بيايم توي خونه خدا؟ اين خيلي عجيبه!" باز برگشت و با دقت بيشتري داخل ماشين و بچّه ها را وارسي كرد.

ناگهان "نانسي" از بغل مهسا پريد بيرون و پشت شيشه عقب شروع كرد به واق واق كردن. مأمور جا خورد و عقب كشيد و زيرلب چيزي گفت. مهسا "نانسي" را آرام كرد و در بغلش فشرد. او از سال قبل، "نانسي" را از پليسها مخفي مي كرد. بارها ديده و شنيده بوديم مأموران پليس و بسيج و... سگهاي خانگي مردم را مي گيرند و با خود مي برند. از وقتي "نانسي" را گرفته بوديم، كابوس دخترم اين بود كه روزي پليسها "نانسي" را از او جدا كنند و با خودشان ببرند. براي همين يك "قانون سكوت" بين ما و "نانسي" وجود داشت كه خودش بهتر از همه آن را فهميده بود و هميشه بيرون از خانه رعايتش مي كرد. اما اين بار "نانسي" به طرز عجيبي قانون سكوتش را شكست و "خودي" نشان داد. مأمور پليس با ديدن نانسي خنده اي كرد و برگشت و گفت:"آها پس براي اين سگه نميتوني بياي تو مسجد؟ اي داد بيداد! از دست اين بچه ها! ميدونم چي ميكشي از دستشون؟"

قبل از اينكه برود، لحظه اي مكث كرد. خواست برگردد كه باز سروصدايي از جلوي مسجد بلند شد. يك پيرزن داشت با همان بسيجي قوي جثه جّر و بحث مي كرد و مأمور پليس براي رسيدگي به آن مشاجره از من جدا شد و خوشبختانه قبل از تطبيق مداركم رفت. به كلي فراموش كرد مداركم را بگيرد. سوار ماشين شدم. قبل از حركت، سر برگرداندم. مي خواستم بار ديگر مادرم را زير طاقي ديوار مسجد ببينم. نبود. ماشين كه راه افتاد، چشم دواندم ميان جمعيت تا ببينمش. اما آنجا هم نبود. مثل گم كرده اي سرتاسر خيابان را نگاه كردم. مادرم ديگر نبود. اما صداي زمزمه دعايش هنوز در گوشم بود.

مادرم سالهاي سال براي بچه هايش دعاي "وجعلنا" مي خواند. هميشه مي گفت اين دعا را مي خوانم تا از شر بدخواهان ايمن بمانيد. (فراروى آنها سدى گذارديم و پشت‏سرشان سدى نهاديم و پرده‏اى بر چشمان آنان فرو گسترديم كه در نتيجه نمى‏توانند ببينند! / سوره ياسين.آيه 9) بعد از مرگش، سالها بود صداي زمزمه دعا و پچ پچه نيايش مادرم را تا به اين اندازه واضح و شفاف نشنيده بودم. زير باران مي راندم. بچه ها نيمه خواب بودند. باز هم شب بود و جاده اي خلوت و باراني كه بي محابا مي باريد.

اشكهايم آرام مي لغزيد و از گوشه لبم، داغي و شوري آنها را مي چشيدم. از مسجد كه زماني "خانه خدا" بود و اينك تبديل به سرگردنه ي مأموران نايب امام زمان شده بود، دور شديم. با دعاهايي كه مي دانستم كساني مثل مادرم، برايم مي خوانند و وسيله ي نجاتند. دعاهاي خالصانه اي كه از شدت پاكي، گريزي از اجابت شان نبود.

"دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي؛

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد!"

شايد همين مخلوق نازنين و بي آزار خدا، "نانسي"، درست در جايي كه بايد، تبديل به دستان نجات بخش فرشته اي شده بود كه دعاي خيري را مستجاب مي ساخت. ما با قوانين زميني مان درباره خودمان و خدا و خانه خدا و انسان و حيوان و... قضاوت مي كنيم. اما چه كسي مي داند؟ شايد اوضاع جهان، بر مدار ديگري غير از اين فهم ناقص ما تنظيم شده باشد. مي شود لااقل كمي به اين فكر كرد. اينگونه شايد بتوانيم در اين دنيا كه گاهي يكپارچه "سراي وحشت" مي شود، فرشتگان بسياري را به جا بياوريم و كمي زير بال فرشتگان آرام بگيريم. فرشتگاني كه در همين حوالي زندگي مي كنند. كافي است به قول سهراب "جور ديگر" ببينيم.

ادامه دارد...

فيس بوك بابك داد

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

مراجع! حق مردم پيشكش! به فكر آبروي روحانيت باشيد!

بعد از ادعاي عجيب آيت الله احمدجنتي دبير شوراي نگهبان درباره اينكه "سران جنبش سبز يك ميليارد دلار پول براي سرنگون كردن نظام از قدرتهاي خارجي گرفته بودند!" بحثهاي زيادي در جامعه درگرفت. آيا آقاي جنتي از روي اعتقاد ديني چنين اتهامات ناروايي را مطرح مي كند؟ اگر چنين است چرا سند اين اتهام بزرگ را افشا نمي كند؟ و اگر چنين اتهامي مستند نيست، چرا او به عنوان يك روحاني و دبير شوراي نگهبان به خود اجازه مي دهد چنين راحت دروغ بگويد و چنين ساده تهمت بزند؟
آقايان موسوي و كروبي نامه اي به مراجع تقليد نوشته اند و از آنها خواسته اند از آبروي روحانيت شيعه در مقابل اين دروغ پراكني يك آيت الله روحاني! واكنش نشان بدهند. به گمان من مرجعيت فعلي كه زماني در سالهاي دور، ملجاء و مرجع "تظلم خواهي" مردم از حاكمان زمانه بود، اكنون در دوران حكومت بيست و يكساله آقاي خامنه اي به مراتب دچار افول و انحطاط و خفقان شده است و ديگر نه تنها نمي تواند حقوق ملت مورد ستم را از حاكمان مطالبه كند، بلكه همين قدر كه بتواند به توصيه آقايان موسوي و كروبي آبروي روحانيت را از دست كساني مثل آقايان خامنه اي، جنتي و ... حفظ كند، كار بزرگي كرده است!
گفتگويم با راديو فرانسه دربار اين نامه آقايان موسوي و كروبي به مراجع تقليد است و نگاه از اين زاويه كه چرا روحانيت در حال سقوط است؟ و چرا مرجعيت شيعي در ايران، پس از رهبري آقاي خامنه اي به چنين سرنوشتي دچار شده كه حالا حتي توان دفاع از آبروي خود و روحانيت را هم ندارد؟ اين گفتگو را مي توانيد در فايل زير بشنويد و متن خبر را هم مي توانيد در سايت راديو فرانسه بخوانيد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

احضار به دادگاه براي اعتراض به اعدامها!

احضار به دادگاه براي اعتراض به اعدامها!

ديشب (دوشنبه) احضاريه اي از پليس فرانسه دريافت كردم. سفارت جمهوري اسلامي در پاريس، بابت تظاهرات 19 ارديبهشت مقابل اين سفارت، از من شكايت كرده است. دليل احضار، شكايت سفارت براي تجمع اعتراضي روز 19 ارديبهشت بود كه در اعتراض به اعدام فرزاد كمانگر، شيرين علم هولي و سه هموطن ديگر برگزار شد. من و تعداد زيادي از هموطنان در آن روز بدليل تجمع غيرقانوني دستگير شديم و ديروز دو مأمور با برگ احضاريه براي پنجشنبه (پس فردا) به محل اقامتم مراجعه كردند.

روز پنجشنبه مي روم اداره پليس. متاسفانه بخاطر وضع جسمي، فردا چهارشنبه نمي تونم در اعتصاب غذاي بچه هاي سبز در جلوي سفارت ايران شركت كنم. ولي شايد به رغم اين شكايت، هر طور شده بروم. توضيح را براي روشنگري دوستان عزيز دادم.

مقامات كودتاچي ايران! انشالله از اين فرصت هم براي هدف مقدسي كه داريم استفاده خواهيم كرد. اين ماجرا، تبديل به دادگاهي خواهد شد براي محاكمه جنايات جمهوري اسلامي. ترديد ندارم.

"گر ما ز سر بريده مي ترسيديم،

در محفل عاشقان نمي رقصيديم!"

تكميلي: امروز هم خبردار شدم براي دو تن ديگر از دوستان "آرش بهمني"(روزنامه نگار و "ياشار محتشم" فعال سياسي سبز احضاريه صادر شده است.