خبرهاي امروز و امشب در وبلاگ شاهدان سبز
اعتراضات هنوز ادامه دارند
16 آذر با خوكها كشتي نگيريم!
برناد شاو گفته است :"آموخته ام كه نبايد با خوک كشتي گرفت، چون اولا" خيلي كثيف ميشوي و در ثانی اين خوک است كه از اين كار لذت ميبرد!" من يك دليل اضافه هم براي اين كار دارم؛ از خوكها بيزارم! به خصوص اگر كودتاچي باشند!
به بهانه اين جمله برنارد شاو، مي خواهم كوتاه بنويسم كه چرا مي گوئيم نبايد فريب بازي خشونت ورزي حاكمان كودتاچي را در شانزده آذر بخوريم؟ و چرا بايد بيش از هميشه، از درافتادن در وادي خشونت پرهيز كنيم؟
اول اينكه اگر باور داريم كه "ما بي شماريم" كه حقيقتا" هم بي شماريم و كافي است خلوتي ميدان نقش جهان اصفهان را در استقبال از احمدي نژاد ببينيد تا باور كنيد كودتاچيان چقدر كم شمارند و ما بي شمار، پس دريايي هستيم كه كودتاچيان در ما غرق خواهند شد. حتي بي اينكه بخواهيم طوفاني بشويم. بايد باور كنيم كه مي توانيم فقط با حضور پرهيمنه خود، كودتاچيان و حاكمان را در خود "هضم" كنيم و تمام!
دوم اينكه سال 57 انقلاب با خشونت به پيروزي رسيد و ناچارا" با خشونت هم به كار خود ادامه داد و اعدامهاي بعدي حاصل همان خشونتهاي انقلابي بود. جنبش سبز بناي تكرار آن اشتباه را ندارد، زيرا باز هم مردم، اسير عده اي مستبد خواهند شد كه اگر امروز با خشونت به قدرت برسند، فرداي پيروزي براي حذف مخالفان خود، يك ديكتاتوري ديگر را بنا مي گذارند و چرخه كشتار ادامه مي يابد. جنبش سبز، با روشهاي مدني پيروز خواهد شد، ترديد نكنيد. و با روشهاي مدني هم به تشكيل و ثبات يك دولت مردمي بر اساس رفراندوم قانوني كمك خواهد كرد.
سوم اينكه عراق و افغانستان با كمك حمله نيروهاي خارجي از استبداد نجات يافتند اما بايد با ادامه كمك همان نيروها و صرف هزينه هاي انساني و مالي فراوان، به دموكراسي دست يابند. اگر جنبش سبز با خشونت ورزي به قدرت برسد، ناگزير است با خشونت ورزي هم براي ثبات خود ادامه دهد و اين سنگ بناي يك استبداد تازه خواهد شد.
چهارم اينكه... هنوز دليل مي خواهيد؟!!
برنارد شاو گفته: با خوكها كشتي نگيريد به آن دو دليل! من اضافه مي كنم كه خوكها، وقتي در كشتي كم بياورند، ما را دندان مي گيرند و مريضمان مي كنند. ممكن است آنفولانزاي خوكي هم بگيريم! بايد به خوكها بي توجهي كرد، از كنارشان عبور كرد و البته هوشيار بود و با آنها كشتي نگرفت، چون آنها از اين كار بيشتر لذت مي برند و ما داغ لذت بردن را به دلشان مي گذاريم! آنها كم شمارند، فقط با حضور پر ابهت ما از جهاز هاضمه اين "ملت بي شمار" عبور مي كنند و به سرعت دفع خواهند شد! اين قانون دستگاه هاضمه طبيعت است. پس روز شانزده آذر دريايي ملي تشكيل مي دهيم و با خوكها كشتي نمي گيريم!
توضيح: از خوكها بابت اين مطلب و مقايسه كودتاچيان متجاوز و سركوبگر با آنها عذر مي خواهم! زيرا نشنيده ام خوكها چنين كنند كه كودتاچيان كرده اند و مي كنند. آخرين عمل شرم آور كودتاچيان، دستگيري بيش از ده مادر عزادار در پارك لاله تهران بود كه ساعاتي قبل در عصر شنبه اتفاق افتاده است. با مادراني كه هنوز داغ فرزند بر دل دارند و سوگوارند، براستي كدام انساني چنين مي كند؟
توضيح دوم: مي گويند نعره هاي خوكها قبل از مردن و ذبح شدن، خيلي وحشيانه و سرسام آور است. به نعره هاي كودتاچيان توجهي نكنيم، زيرا اين نشانه زوال و نابودي آنهاست. باز هم معذرت از خوكها! چه كنيم؟ شباهتها كه يكي دوتا نيست! خدا از سر برنارد شاو بگذرد كه جمله كوتاهش، بهانه نوشتن اين مطلب شد!
پي نوشت: امشب كه فرا برسد (يكشنبه شب ساعت 22) بر فراز بامها فرياد الله اكبر و مرگ بر ديكتاتوري سر مي دهيم، يادم نرود بگويم خوكها ضمنا" خيلي هم ترسو هستند! ببخشيد.
يك خاطره جنگي براي 16 آذر!
شانزده ساله بودم كه به جبهه جنگ جنوب، زادگاهم در خوزستان رفتم. آنقدر كوچك و استخواني بودم كه ترسيدند اسلحه بدستم بدهند. حساب كنيد يك نوجوان لاغر عينكي كه فقط در كلاسهاي فرهنگ و هنر"آموزش عكاسي" ديده بود! براي همين از همان اول مرا فرستادند به واحد تبليغات و سمعي و بصري! آنجا هم چون دوربين كم بود، براي مدتي شدم "مسئول صوت"! كار پر طمطراق واسم و رسم داري نبود، ولي خيلي هيجان انگيزي بود و هر لحظه با شخص ملك الموت جنگ و گريز داشتيم! مسئول صوت قبلي، دو هفته پيش زخمي شده و به شهرش اعزام شده بود. او بچه مشهد بود. نفر قبل تر هم شهيد شده بود، بچه رامهرمز بود. ابزار كار يك مسئول صوت چند تا بوق بلندگو بود و مقداري سيم و دستگاه پخش صوت! و چند تا نوار كاست كه صداي كار كردن لودرها و بولدوزرهاي جهاد سازندگي روي آن ضبط شده بود! شبها بولدوزرهاي جهاد، سنگر مي ساختند و بلافاصله مورد هدف توپهاي عراقيها قرار مي گرفتند و سنگرسازان هم زخمي و شهيد مي شدند. عراقيها در شب، فقط صداي بولدوزرها را مي شنيدند و بر اساس صدا، محل بولدوزرها را تخمين مي زدند و همانجا را الله بختكي آن ناحيه را گلوله باران مي كردند. براي همين به كساني كه در جبهه ها سنگر مي ساختند، مي گفتند "سنگرسازان بي سنگر"! يعني كساني كه در معرض گلوله و توپ و خمپاره، بي دفاع و بي سنگر بودند و بدون هيچ پوششي، براي ديگران سنگر مي ساختند.به ما هم مي گفتند "بي سنگرتر از سنگرسازان بي سنگر!" يعني يك "شهيد بالقوه، آماده، دست به نقد!"
ما براي منحرف كردن عراقيها، تعدادي بوق در مناطق ديگري كار مي گذاشتيم تا با پخش صداي ساختگي بولدوزرها، عراقيها به اشتباه بيفتند و بولدوزرها هم بتوانند با فراغ بال كارشان را در محل ديگري انجام بدهند. طبيعتا" عراقيها به كجا شليك مي كردند؟ به محل نصب همين بوقهاي زبان بسته! و ما كه مسئول كار گذاشتن همين بوقها بوديم، بايد بلافاصله بعد از كارگذاري بوقها و روشن كردن پخش صوت و بلند كردن ولوم صدا، دو پاي ديگر قرض مي كرديم و الفرار! فرار بموقع تنها رمز زنده بودن بود. براي كارگذاري بوقها، حدود ساعت 7 شب مي رفتم به يك ناحيه پرت و بوقها را خيلي دورتر از بولدوزرهاي واقعي كار مي گذاشتم و صداي بولدوزر را پخش مي كردم و ولوم را بالا مي بردم. بار اول يك سرباز همراهم آمد تا مسير خاكي را نشانم بدهد و موتورسواري را هم يادم داد و از شبهاي بعد تنها ميرفتم. رفتنم دست خودم بود و برگشتنم دست خدا و خلاقيت خودم! موقع رفتن هوا تاريك بود ولي موقع برگشتن از شدت گلوله باران عراقيها همه جا روشن مي شد و سريع موتور را سوار مي شدم و گاز ميدادم و به اردوگاه بر مي گشتم. وقتي بر مي گشتم شام تمام شده بود!
حالا مي خواهيم در شب قبل از شانزدهم آذرماه از روي پشت بام منزلمان"الله اكبر" بگوييم. مي خواهيم شانزده آذر برويم دانشگاههاي سراسر كشور و نشام بدهيم كه ما هنوز هستيم. حالا دشمن خانگي است! اين اوست كه از بوق و كلك استفاده مي كند و ما بي شماريم و صدايمان بدون بوق بلند است. اما ممكن است دشمن خانگي در همين نزديكي باشد، نمي خواهيم كسي صداي ما را تشخيص بدهد و يا تصويرمان را شناسايي كنند! ديوارنويسي شبانه داريم، راهپيمايي روزانه داريم، تعقيب و گريز داريم! چه بايد بكنيم؟ خب اگر اهل عمل هستيد بسم الله! دشمن را بايد با هوشمندي فريب دادبر روي اعصاب دشمن بايد كار كرد، اين دشمن رفتني است حالا مي خواهد هزارتا بوق داشته باشد. ما بي شماريم و هوشيار.
پي نوشت: دو سال در جبهه هاي جنوب، افتخار داشتم داوطلبانه به خاك شهرم خرمشهر و كشورم ايران خدمت كنم. در لباس نيروي سابقا" مردمي كه در اين سالها، ديگر هيچ نشاني از آن ايام ندارد و ابزار ترساندن و سركوب ملت شده است. دو تن از پاكترين بچه هاي اين خاك، دوستان عزيزم در نزديكي ام به شهادت رسيدند. يكي از آنها ساعتي قبل از شهادت، با واكمن من داشت "چاووش شجريان" را گوش مي داد و آرام به ياد نامزدش اشك مي ريخت و با انگشتانش با خاك كف سنگر، بازي مي كرد. خون زلالش روي واكم باقي ماند و مدتها به يادش اشك مي ريختم. او و من، جزو زير بيست ساله هاي كوچكي بوديم كه كارهاي كوچكي مي كرديم كه در سرنوشت كلي جنگ تأثير داشتند. ا بچه هاي بي ريش، ريشه در اين خاك داشتيم و با اينكه يك "مسئول صوت" ساده بوديم، عاشق ايران بوديم. و من هنوز به نيابت از آن دو عزيز، عاشق ايرانم. به ياد آنها كه براي دفاع در برابر دشمن خارجي ماندند و كشته شدند، امروز در برابر دشمن خانگي ايستاده ايم. امروز از همگي دعوت مي كنم در شب پانزدهم آذر با فرياد "الله اكبر" عشقمان به ايران و نفرتمان از استبداد ديني حكومت را فرياد بزنيم. و روز شانزدهم آذر دانشگاههاي سراسر كشور را انباشته سازيم از سرود اي ايران!
يك بسيجي كه با تلنگري به راه آمد!
آقا رضا "بسيجي" بود، اما "آدمكش" نبود.اصلا" اين كاره نبود و اگر آن "تلنگر" را در روز قدس نمي خورد، شايد حالا داشت براي شانزده آذر از "حاجي" باتوم و گاز فلفل تحويل مي گرفت و امضاء مي داد. يا شايد داشت سطل رنگ بدست، ديوارنوشته سبزها را پاك مي كرد. اما حالا نامه نوشته كه:"من ديگه يك سبزم آقا داد!"
يكي دو روز بعد از "روز قدس" بود كه تلفني با رضا حرف زدم! قيد يك خط موبايل اعتباري را زدم و با فردي بسيجي تماس گرفتم كه ظرف دو روز چهار بار برايم ايميل فرستاده بود و اصرار داشت چند لحظه با من حرف بزند تا از روي صدايم مطمئن شود خود خودم هستم و بعد ماجرايي را برايم بنويسد!برايش به شوخي نوشته بودم: مي خواهي برايت بزنم زير آواز و چهچهه؟ نوشتت: صداتونو مي شناسم.
29 شهريور بالاخره از جايي دورتر از محل اقامتم با او تماس گرفتم تا سيم كارت را بلافاصله بعد از تماس (و احتمالا" رديابي) بسوزانم و از محل دور شوم. تا گفتم "سلام" صدايم را شناخت و به تته پته افتاد. گفت:" من رضام! بغض جلوي گلومو گرفته! صداي شما درسته. همونه كه توي صداي آمريكا شنيدمش آقا داد! من نوكرتونم. نوكر مرام و..." ده بيست دقيقه اي حرف زديم. تقريبا" مطمئن شدم اين "آقا رضا" راست مي گويد و خطري در كار نيست. يك حس اطمينان در من به وجود آمد و مكالمه را ادامه دادم تا حرف بزند. به دقيقه دوم نرسيده بوديم كه به گريه افتاد. از خانمي بنام "راضيه خانوم" حرف مي زد. زني كه در روز قدس اين آقا رضا را به قول خودش كن فيكون كرده بود. جواني كه ديگر نمي خواست بسيجي باشد.
از او خواستم حرف بزند. گفت:"تلفني خطريه، ايميل مي نويسم براتون. ميترسم خطتون لو بره، شنود بشه! اينا خيلي حرومـ... هستنا!" گفتم من مشكلي ندارم. نمي خواي حرف بزني؟
شروع كرد به گفتن:" روز قدس به ما بچه هاي نارمك گاز فلفل دادن و باتوم! من الان سه ساله بسيجيم آقا واسه كار. دو سالش از كنكور عقب افتادم و قبول نشدم. بخدا ما اهل كتك زدن مردم نيستيم. توي شلوغياي روز قدس، يكي از بچه ها گازو پاشيد به ملت و خودش عقب رفت. گاز فلفلش مستقيم پاشيده شد توي چشاي من! فقط سعي كردم فرار كنم و بدوم. دويدم و با سختي ديدم توي يه كوچه ايستادم. راستش ترسيدم. گفتم اگه اين ملت منو اينجا گير بيارن تيكه تيكه ام ميكنن. تا خواستم بزنم بيرون، يه خانوم رسيد و گفت: بيا. بيا آب بزن بهش. از صداش فهميدم همسن مادرمه. بازوم رو گرفت و برد وسطهاي كوچه. چشام ديگه هيچ جا رو نمي ديدن. گفت چشاتو ببند. بعد يه پارچه رو خيس كرد و گذاشت رو چشام. خنك شدم ولي هنوز چشامو بسته بودم. بعد صداي يه موتورو شنيدم و داد و بيداد يه مرد كه مي زد و مي رفت. پشتم سوخت و افتادم زمين. بعدا" فهميدم پليس بوده و باتوم چكي (همينجوري) ميزده و ميرفته. وقتي باتومش خورد توي كمرم، تازه فهميدم چه گناهي مي كنيم. البته بخدا من حتي يك باتومم به كسي نزدم. همش خودمو مي زدم به سرماخوردگي و مريضي و نمي رفتم..."
او با كمك راضيه خانوم و برادرزاده راضيه خانوم به خانه آنها در همان كوچه هدايت مي شود. چند ساعتي آنجا مي ماند و تيمارش مي كنند و سوزش چشم و درد باتومش بهتر مي شود. اما آقا رضا اينجايش را محاسبه نكرده بود!
" يهو شنيدم دو تا جوون اومدن داخل خونه و با راضيه خانوم پچ پچ كردن. يهو سروصداشون در اومد و حمله كردن به اتاقي كه من توش دراز كشيده بودم. راضيه خانوم فرياد زد:«به روحش قسم نمي بخشمتون اگه دست به اين پسر بزنين. به خودش قسم خوردم كه باور كنين!» اونام يهو ساكت شدن و رفتن بيرون. مدتي بعد اومد و گفت:«بهتري پسرم؟» باز آبميوه آورده بود. پرسيدم:راضيه خانوم! اسمتون همينه ديگه؟ ... بچه هاتون بودن؟ مي خواستن يه بسيجي بدبختو بزنن؟ بخدا من كسي رو نزدم امروز. اصلا" هيچوقت. ما رو براي ترسوندن ملت ميارن. بعضيام جوگير ميشن و ميزنن. ولي من كسيو نزدم به خدا. گفت: ميدونم پسر جون. من خودم ديدمت كه هاج و واج وايساده بودي و كسي رو هم نمي زدي. تقصير اون دوستت بود كه روي مردم گاز پاشيد و تو رو به اين روز انداخت! حالا بهتري؟ باز پرسيدم: اونا رفتن؟ گفت: «آره نترس. اونا كاري با تو ندارن. اون كه اومد و عصباني شد دوست صميمي سعيد بود. داغه، جوونه. يهو قاطي كرد.» پرسيدم:سعيد كيه؟ گفت: «تو الان روي تختش دراز كشيدي تا بهتر شدي. اون سي خرداد كشته شد، با گلوله يه بسيجي!»
آقا رضا نتوانست اين ماجرا را تعريف كند. به گريه افتاد. ادامه تماس به مصلحت نبود. خداحافظي كرديم و سيم كارت تلفن را سوزاندم. نمي دانم چرا در اين مدت خبري از او نبود. تا همين هفته قبل كه باز آقا رضا برايم ايميل زد. ظاهرا" كمي دردسر داشته تا به يك بهانه اي از بسيج فاصله بگيرد. گويا توبيخ هم شده بود. گفتگوي ما با چند ايميل، به صورت كتبي ادامه يافت.
آقارضا نوشت:
"مادر يك شهيد، من بسيجي رو برده خونه شون، تيمارم كرده، مثل پسر خودش كمكم كرده، روي تخت پسر شهيدش گذاشته استراحت كنم! اينها منو خيلي داغون كردن. بعد خواهر سعيدآقا اومد و منو ديد. بعد باباش اومد. نشستن خيلي صميمي گفتن و با شوق و ذوق از تظاهرات مردم حرف ميزدن.. خواهر سعيد با شوق و خنده بهم گفت: نيگا كن ببين ساعد دستمو بسيجيا سياه كردن! و آستينشو تا بازو زد بالا و نشون داد. ديدم كبود شده گفتم:«اي نامردا! از دخترا چي ميخوان ديگه؟» هاج و واج موند. با خنده و تعجب گفت:« اه بابا! اين عجب بسيجي باحاليه! چشماشو بر نگردوند! آااي برادر، ساعد خواهرت كه نامحرمه! نبايد مي ديدي!» و همگي خنديدند. منم به خنده افتادم. خيلي ماه بودند. وقتي مي خواستم برم خونه، يهو ديدم يك جوون از بيرون خونه رسيد.راضيه خانم گفت:«حامد جون اين داداشتو برسون شبه!» با گرمي اومد جلو و گفت:«بريم. اسمت چيه؟ حالا پاي ما سبك بود داري ميري؟» گفتم: «هفت حوض! گلبرگ» گفت «بيا بالا». سوار پرايدش شدم و با راضيه خانوم و خواهر و باباي سعيد خداحافظي كردم. خواهر سعيد با شيطنت گفت:« رضا ديگه نري بسيجا! وگرنه داداشم نيستي ديگه!» نمي دونم چرا بهش گفتم:«چشم آبجي. قسم مي خورم!» سوار ماشين كه شدم هنوز دست تكون ميداد. چشمام هنوز مي سوخت، منتها نه از گازي كه اشتباهي بهم زده بودن، از اشك. حامد( همون جوون) فهميد دارم گريه مي كنم. گفت:« اين راضيه خانوم و خانوادش هنوز داغدارن. سعيدو سه ماه قبل توي شهر... كشتن. دانشجو بود. ولي همين خانواده تا حالا به چند تا بسيجي مثل تو كمك كرده باشن خوبه كه كسي از مردم باهاشون گلاويز نشن؟ راضيه خانوم مردمو قسم ميده كاري به كار اين جوونا نداشته باشين. هنوز هر هفته ميره زيارت قبر سعيد. سعيد بهترين دوست من بود كه دوستاي تو كشتنش.» من سكوت كردم. گفت: «شوخي كردم بابا. تو حالا دوست خودموني. راضيه خانوم سفارشتو كرده!» گفتم:«اونا دوستاي من نيستن بخدا! ديگه نيستن.» گفت: « ببخشيد. بايد ميگفتم دوستاي سابق تو! راضيه خانوم بهم گفت تو بين اونا "بر" خوردي. گفت مثل خود مايي.»
"قبل از اينكه توي خيابون گلبرگ پياده بشم، حامد يك چيزي گذاشت كف دستم. بعد مشتم رو بست و گفت:«خداحافظ پسر! به زودي مي بينمت!» من پياده شدم. بغض اجازه نمي داد حتي حرف بزنم و ازش تشكر بكنم. رفتم جلوي خونه مون. اومدم كليد خونه رو در بيارم كه ديدم كف مشتم يه تيكه پارچه كوچيك سبز گذاشته. اونجا ديگه بغضم شكست. همونجا دوباره قسم خوردم ديگه نرم بسيج. اما توي كف حرف حامد موندم كه از كجا مي دونست كه ما به زودي همديگه رو مي بينيم؟ نمي دونم شايدم مي دونست، محبت بزرگترين سلاح اونا بوده!»
در ايميل بعد از رضا پرسيدم:«حالا مگه ميخواي دوباره بري؟» نوشت:«من كه سيزده آبانم رفتم، منتها با سبزها. 16 آذرم ميخوام برم، آقا داد بخدا منم ديگه يه سبزم. ميدونم 16 آذر حتما" حامد و راضيه خانومو و آبجي و خانوادشونو مي بينم. ميخوام نشون بدم ما شيرپاك خورده ايم. چندتا پوستر هم براي 13 آبان و 16 آذر پخش كردم توي خونه ها. شبونه. يواشكي. ميخوام به سعيد كه چندساعت روي تختش استراحت كردم، دينم رو ادا كنم. آقا داد راضيه خانوم منو آدمم كرد، حامد منو آدمم كرد. نه با كتك، با لبخند. بخدا هيچ قدرتي مثل محبتي كه بمن كردن، منو آدمم نكرد. من آدم شدم. شما اين سلاحي كه دارين، پيروزتون مي كنه!» برايش نوشتم:«مواظب خودت باش پسر! اين ديگه سلاح تو هم هست. تو هم سبزي.» نوشت: «راست ميگين عمو بابك، ما بي شماريم!» و يه علامت اسمايلي(لبخند) هم گذاشت پشت جمله اش.
باري؛ رضا "بسيجي" بود، اما "آدمكش" نبود. تلنگري بايد مي خورد، تا او را به قول خودش كن فيكون مي كرد. ما مي توانيم روزي صدها از اين تلنگرهاي كوچك اما مؤثر بر ديگران بزنيم و خيلي ها را سبز كنيم. كاري كنيم تا احساس تازه و بهتري به زندگي پيدا كنند. تا "سبز" شوند. روز قدس، محبتهاي ساده خانواده بزرگوار يك شهيد سبز، از رضاآقا هم يك "سبز" ساخت. يك سبز واقعي. گاهي از خودم مي پرسم. بد نيست شما هم بپرسيد: آيا ما مي توانيم از ديگران يك "سبز" بسازيم؟ شبيه كاري كه مادر سعيد كرد و "سرخي" داغ دلش را فرو گذاشت و هنوز دارد با محبتي بي پايان، شمار "بي شماران سبزها" را بي شمارتر مي كند؟ بايد از خود بپرسيم براي افزئدن بر اين بي شمارها، ما چه كرده ايم؟ گاهي يك "تلنگر" كافي است و طرف را كن فيكون مي كند! اين آقا رضا هم "كن فيكون" را انداخت روي زبان ما و رفت قاطي سبزها!
پي نوشت: "تلنگر" را وقتي و جوري بايد بزنيم كه از رعايت ساير نكات امنيتي غفلت نكرده باشيم. همه بسيجيان هم مثل آقا رضا قابل اطمينان نيستند، اما مي شود به همه آنها نشان داد ما سبزها، با گل بر گلوله غلبه خواهيم كرد و سياهي دلهايشان را با سبزي خود خواهيم شست. با نهايت هوشياري و با لبخند و طراوت و بهاري كه براي ايران مي خواهيم.ما پيروزيم. چون به قول آقا رضا بزرگترين سلاح را داريم. شك نكنيد.
توضيح: اسامي را تغيير داده ام و مستعارند.
اين نوشته تقديمي بود به مادران داغدار شهيدان سبز، مادران عصرهاي شنبه پارك لاله. مبادا تنهايشان بگذاريم.
کشور را مانند مزرعه ای به آتش می کشند
سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۸
بابک داد، روزنامه نگار، در مصاحبه با روز به ویژگی های تصمیم دولت احمدی نژاد مبنی بر تاسیس ده مرکز غنی سازی و سیاست مبارزه طلبانه دولت در مواجهه با غرب پرداخته است. وی با اشاره به ناکامی مقامات جمهوری اسلامی درکسب حمایت کشورهایی مانند روسیه وچین وحتی برزیل درشورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی، واکنش دولت در مذاکرات هسته ای را "کودکانه" می داند. این مصاحبه در پی می آید.
· ایران در پاسخ به قطعنامه شورای حکام واکنش تندی نشان داده و از تاسیس ۱۰ مرکز غنی سازی جدید و کاهش همکاری ها با آژانس سخن گفته است. این رویکرد وارد شدن به یک مرحله پرتنش دیگر در رابطه ایران با غرب نخواهد بود؟
در حقيقت واكنش جمهوری اسلامی، بخش ديگري از پرده رفتارهاي نابهنجار دولت در عرصه سياست خارجي است. امروز ايران با اين واقعيت تلخ مواجه شده كه در عرصه هاي جهاني، نمي تواند روي ديپلماسي يارگيري هاي كودكانه خيلي حساب كند. روسيه و چين با همه امتيازاتي كه تابحال از جمهوري اسلامي گرفته اند، وقتي با اين واقعيت روبرو شدند كه اجماع جهاني قانوني بر عليه برنامه اتمي ايران،نسبت به احتمال حمله يكجانبه اسرائيل به تأسيسات هسته اي و بروز يك جنگ فراگير در منطقه، گزينه بهتري است طبيعتابه گزينه مطمئن تر، يعني تحت فشار قرار دادن جمهوري اسلامي رأي مثبت دادند و شايد بخشي از عصبانيت دولت و واكنش شتابزده اش هم بابت همين بود كه از روسيه و چين توقع نداشت تنهايش بگذارند. از طرفي آنهمه خرج ودادن امتياز به برزيل كه عضو شوراي حكام است نتوانست رأي مناسبي براي جمهوري اسلامي بدنبال داشته باشد و ديديم كه برزيل هم "ممتنع" رأي داد. يعني اسير ديپلماسي خاله بازي جمهوري اسلامي نشد و آبروي جهاني خود را هزينه برنامه هاي مشكوك اتمي ايران نكرد. اينها باعث بروز آن واكنش كودكانه از سوي نظام شده كه قطعا شرايط را براي ايران بدتر از قبل خواهد كرد.
· به نظر شما از منظر سود ـ فایده، چه دیدگاهی از چنین رویکردستیزجویانه ای می تواند بهره ببرد؟ آیا این واکنش تنها یک برخورد احساسی و ناپخته وغیرحرفه ای در سطح روابط بین الملل است؟
دولت مي خواهد با همان لحن پرخاشگرانه اي كه با ملت دربند خود سخن مي گويد، با جامعه جهاني هم حرف بزند. اين واقع بينانه نيست و زبان گفتگو با دنيا شاخ و شانه كشيدن نيست و جهان چنين ادبياتي را نمي پذيرد. اقدام عجولانه اعلام ساخت ده مركز غني سازي ديگر، علاوه بر اينكه خام دستانه بود، موجب شد دنيا به حرفي كه مدتهاست از سوي ناظران گفته مي شود، برسد. ما می دانیم که اين واكنش تند، ناشی از دلسوزي نظام جمهوری اسلامی براي تأمين انرژي و برق ملت نيست،اما حالا افكار عمومي جهانيان هم به اين سئوال بزرگ برخورد كرده كه اين عصبانيت و واكنش خشم براي تأمين برق و انرژي براي مردم است؟ اگر بله، چرا بديهي ترين حقوق اين مردم را تأمين نمي كنند و به مجرد كمترين اعتراضي، چاقوكش هايشان را به ميان ملت مي فرستند و از كشته، پشته مي سازند؟ در حقيقت اين رويكرد پرخاشگرانه نه تنها منفعتي براي دولت ايران ندارد، بلكه در تأييد سخنان كساني است كه نظام جمهوري اسلامي را در ادعاي دستيابي به انرژي هسته اي "صلح آميز" صادق نمي دانستند و همچنين باعث اجماع بيشتر كشورهاي دنيا بر عليه حاكميت اسلامی مي شود. هرچند اقدام آژانس از جهاتي به سود "مردم" ماست، زيرا بر اساس اخبار موثق، دولت اسرائيل قصد انجام يك حمله سركوبگرانه بر عليه تأسيسات اتمي ايران را داشت كه اين قطعنامه موجب شد اسرائيل براي حمله بهانه اي نداشته باشد و خطر يك اقدام عجولانه از سوي اسرائيل فعلا به تعويق بيفتد. طبيعتا تعويق هر جنگي به سود "ملت" ماست و از اين بابت، اجماع نهاد قانوني آژانس بر عليه برنامه اتمي ايران، عملا از بروز يك جنگ ناگهاني و دامنگير،البته فعلا، جلوگيري مي كند.
· با این وضعیتی که دولت احمدی نژاد ایجاد کرده آيا از همین اکنون می توان گفت مذاکرات ایران با غرب با شکست مواجه شده است؟
سخنان رئيس مجلس و رئيس دولت كودتايي عملا نشانه اي از قهر كودكانه مقامات جمهوری اسلامی است. كساني كه اين حكومت و بازيها و عشوه هايش را مي شناسند مي دانند اين هم ممكن است در جهت سياست "خريد زمان" باشد. آنچه مسلم است اينكه ايران بلوف زده و قادر نيست در زمان كوتاه، ده مركز تازه براي غني سازي اورانيوم بسازد. اگر واقعا جمهوري اسلامي تا دو ماه ديگر آن 5 مركز غني سازي را كه احمدي نژاد تهديد كرده می تواند به سرعت بسازد و راه اندازي كند، بايد به اين نتيجه رسيد كه ايران قبل از اين قطعنامه، مخفيانه در حال ساختن مراكز تازه غني سازي بوده و با بهانه تازه اي كه روز جمعه بدست آورده، در واقع خبر آن را با نوعي تهديد و شاخ و شانه كشي اعلام كرده است. طبعا ايران دوباره به "عشوه گري" در روند مذاكرات ادامه خواهد داد و واكنش شتابزده و غير عقلاني روز شنبه دولت و مجلس همگي روي قضاوت غربي ها و داوري مردم جهان درباره صداقت مقامات جمهوری اسلامی اثرات مخربي مي گذارد و ممكن است كلاف مذاكرات را از اين هم كه هست پيچيده تر سازد.
· آيا این تعبیردرست است که جمهوری اسلامی برای فرار از مسائل داخلی به سمت یک مشکل بسیارجدی خارجی پیش می رود؟ یعنی همان اتفاقی که زمان جنگ رخ داد که عملا با ادامه جنگ ودرحقیقت ادامه یک تنش بزرگ، حکومت به برخورد با مخالفان و تحکیم قدرت خود درداخل سامان داد. آیا می توان گفت که به بن بست کشاندن مذاکرات درهمین مسیر است؟
اين ساده ترين ارزيابي از اين واكنش ايران است،اما بايد ديد نظامي كه در حال استيصال است و در ضعيف ترين حالت خود قرار گرفته،مي تواند چنان وضعيت خطيري را مديريت كند؟ حاكميتي كه نه به قواي مردمي متكي است، نه مشروعيت ملي دارد، نه مراجع حاضر به پشتيباني از آن هستند و نه بخصوص در جامعه جهاني مي تواند مانند سي سال قبل به عنوان كشور مورد تجاوز واقع شده، چهره مظلومي داشته باشد، بعيد است بتواند از چنین گرداب هولناكي بيرون بيايد. حاكمان جمهوری اسلامی بسيار ترسو تر و ضعيف تر از آنچه اظهار مي كنند هستند. آنها حتي بر سر جزاير سه گانه حاضر نشدند كمترين تنشي با كشور امارات داشته باشند. از طرفي شرايط منطقه خليج فارس امروز بسيار با شرايط همين منطقه در سي سال قبل فرق كرده، حضور آمريكا در دو سوي ايران و بخصوص اين اجماعي كه دارد بر عليه ايران به سرعت شكل مي گيرد، حكومت ايران را با تمام خامي به اين فكر مي اندازد كه شروع هرگونه تنشي در منطقه، قبل از هر چيز يك قرباني بنام ايران خواهد داشت. آنها آنقدر شجاعت ندارند كه با جان خود بازي كنند. يادمان نرود فرياد خشم آلود مقامات تهران، بيشتر براي پوشاندن ترس آنهاست تا نشاني از قدرتشان باشد.
· ادامه چنین روندی چه سناریوهایی را پیش روی مسوولان جمهوری اسلامی برای برون رفت از شرایط موجود می گذارد؟
حاكمان ايران ممكن است به بهانه جنگي كه خود دارند شعله هايش را مي افروزند، با مخالفان داخلي برخورد كنند اما دامنه اين سركوبها خيلي زود فروكش خواهد كرد و آنها را به نتيجه مطلوبشان نمي رساند. آنها البته اين سايه ترس را بر سر مردم مي گسترند تا بلكه مردم را به بهانه احتمال بروز جنگ از ادامه حق طلبي شان منصرف كنند و يا تقصير را بر معترضان بيندازند. اما اينها در عالم واقعيت دستآوردي است كه حاكمان بدنبالش هستند، ولی "بقا"ي آنها را تضمين نمي كند. حاكمان جمهوری اسلامی به دبنال خريد زمان هستند تا به مرحله اي برسند كه در مذاكره قدرت چانه زني بالاتري از مثلا تبديل اورانيوم 5 به بيست درصدي بيابند و بتوانند به زعم خودشان قدرتهاي جهاني را از پيگيري مسائلي مثل حقوق بشر در ايران پرهيز دهند و در عوض، بقاي حكومتشان را از آن قدرتها مطالبه كنند. بر این اساس
اول اينكه آنها مدتي بر سرعت مخفي كاريهاي هسته اي خود مي افزايند. ممكن است به قاچاق بيشتر مواد لازم دست بزنند و نمايش اقتدار بدهندکه اين البته خيلي كاربردي نيست. توان ايران براي غني سازي محدود است و فقط مي تواند در كارزار تبليغاتي ادعاي سريع تر شدن روند غني سازي را به نمايش بگذارد. دوم اينكه آنها به سرعت به روسيه و چين پيغام خواهند داد و ممكن است بخش ديگري ازمنافع ملي ايرانيان را قرباني لابي هاي پشت پرده خود با شرق كنند. اين هم تا زماني براي جمهوري اسلامي كاربرد دارد كه واقعيت ها از امتيازها و معامله ها پيشی نگيرند. واقعيتي بنام احتمال جنگ خيلي از معامله هاي پشت پرده را بر هم مي زند. چنانكه جمعه اين اتفاق افتاد و روسيه و چين ناگزير شدند به تعهد بين المللي خود متعهدتر باشند تا به مقامات معامله گر تهران. اماسوم اينكه وضعيت فعلي خيلي هم از نظر مقامات جمهوری اسلامی نامطلوب نيست كه بدنبال راه برون رفت از آن باشند. از نظر حاكمان ايران هنوز تا رسيدن قطعنامه آژانس انرژي اتمي به شوراي امنيت راه زيادي باقي است و تازه اگر نتوانند اعضای شوراي امنيت را با معامله هاي پشت پرده به انفعال بکشانند، يك قطعنامه ديگر صادر مي شود كه دست بالا،احمدي نژاد آن را كاغذ پاره اي مي نامد و امكان اجرايي آن را باور نمی کند. از ديد مقامات جمهوری اسلامی فعلا بهترين كار سركوب اصلاح طلبان و معترضان به بهانه اين اتفاق است. ترقي عضو هيأت مؤتلفه ديروز گفته بود شعارهاي مرگ بر روسيه و مرگ بر چين اصلاح طلبان باعث شد روسيه و چين به قطعنامه آژانس رأي مثبت بدهند! اين يعني شرايط فعلي و قطعنامه آژانس، همين قدر كه ابزار سركوب معترضان را به حكومت داده، خدا را شكر مي كنند و خيلي به بعدش كاري ندارند. اين حكومت نشان داده خيلي اهل آينده نگري نيست، كه اگر بود دچار اين سردرگمي و گرفتاري ها نمي شد.
· درچنین وضعیتی دست دوستی دراز کردن به سوی کشورهای امریکای لاتین و انجام سرمایه گذاری هایی که به گفته بسیاری از کارشناسان توجیه اقتصادی ندارد،براساس چه تحلیلی است؟
به عقيده من، حاكماني در شرايط حاكمان امروز ايران، همواره در خلوت خود به چيزي به اسم فرجام خود مي انديشند. به چيزي به اسم احتمال سقوط فكر مي كنند. به هارت و پورتي كه مي كنند نبايد توجهي كرد. در اندرونشان غوغايي است. يكي از گزينه هاي محتوم حاكمان مستأصل و درمانده ايران، فكر كردن به اين سئوال بزرگ است كه بعد از سقوط كجا برويم؟ شايد از اين منظر بتوان حركات عجيب دولت كودتايي در مناسبات ميلياردي با كشورهاي آمريكاي لاتين مثل برزيل و بوليوي و بخصوص ونزوئلا را هضم كرد، وگرنه هيچ منطق اقتصادي براي اين حجم از مبادلات و سرمايه گذاري ايران با آن كشورهاي دور دست توجيه عاقلانه اي سراغ ندارد. فكر مي كنم بهترين جا براي فرار كودتاچيان، جايي امن و دوردست در همان منطقه است. آنها بانكي مطمئن تر از "هوگو چاوز" سراغ ندارند كه بتوانند اموال خود را نزدش بسپارند. در دنيا منطقه اي هم به امني ونزوئلا و بوليوي يافت نمي شود كه اگر كودتاچيان به آنجا بگريزند، دست كشورهايي مثل آمريكا از آنان دور باشد. ايران عملا نمي تواند با كشورهايي كه هفده ساعت مسير هوايي با كشور فاصله دارند، مناسبات اقتصادي سودبخشي داشته باشد و حتي اگر بنزين را هم بخواهد از ونزوئلا بخرد، آنقدر بايد پول بابت حمل و نقلش بپردازد كه سه برابر قيمت اوليه مي شود. بنابراين وقتي به هفت بار سفر چاوز به تهران و 4 بار سفر احمدي نژاد به كاراكاس مي نگريم، و با توجه به پيشينه هر دوي اينها كه ظاهرا ضد امپرياليسم هستند و هر دو در داخل دچار بحران مشروعيت و مشكلات فراوان، اين نتيجه خيلي بعيدي نيست كه حاكمان ايران براي روزهاي سخت خود، ياوري بهتر از آقاي چاوز نيافته اند. هرچند با اتفاقاتي كه به سرعت دارد مي افتد، معلوم نيست كودتاچيان بتوانند اين نقشه را عملي كنند و به راحتي زمانهاي پيشين بتوانند پول و اموال يك ملت را بردارند و به آمريكاي لاتين بگريزند. اما آنها متأسفانه مثل خيلي از مسائل ديگر، در اين مورد هم دچار خامي ها و افكار نسنجيده خود هستند و معقول نمي انديشند. آنچه نبايد فراموش كنيم اين است كه اگر حضور مردم در اعتراضات كمرنگ شود و يا بدلايلي خانه نشين شوند، كودتاچيان در اندك زماني كشور را به مخروبه اي تبديل و سپس آن را ترك مي كنند. بايد حضوري مسئولانه داشته باشيم و نگذاريم كشورمان را مانند مزرعه اي به آتش بكشند وبروند. وگرنه در اصل قضيه ديگر ترديدي باقي نيست، اينها رفتني اند.