۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

سحر بيقراري، صبح آزادي!

سحر بيقراري، صبح آزادي!
از يادداشتهاي تخته پاره بر موج

از وقتي بچه بودم، عادت داشتم شبهاي نگراني و كلافگي ام را با بيقراري سحرگاه گره بزنم. براي همين چيزهايي كه دوستشان داشتم و به من آرامشي مي دادند، مثل بالش آبي ام، يا راديوي ترانزيستوري كوچكم را كه پر از موسيقي و شعر بود بالاي سرم مي گذاشتم و دم سحر كورمال كورمال دست مي كشيدم و وقتي لمسشان مي كردم، آرام مي شدم.

در ميانه سفري بي بازگشت كه بعد از كودتاي 22 خرداد به آن تن داديم و بيش از پنج ماه از آن مي گذرد، شبي سخت را مي گذرانم به كابوس و بيم و تب! كله سحر بيدار مي شوم. به عادت بچگي كورمال كورمال، دست مي كشم بالاي سرم و يكهو واقعيت مي ريزد توي وجودم. اينجا چيزي نيست! بين خواب و بيداري به ياد چيزايي مي افتم كه توي خونه جا گذاشتيم و زديم بيرون. نزديك شش ماهي مي شود كه خانه را با همه چيزهايي كه داشتيم ترك كرديم و بيرون زديم. خانه! با همه چيزهايي كه توش بود و نبود! اين انتخاب ناگزير از آن روي بود كه نبايد به زندان مي رفتم، بخاطر بچه ها كه كسي را جز من ندارند.هيچكس را!

اين شبها گاهي توي خواب ياد يك موسيقي از بنان يا مرضيه و شجريان مي افتم كه صدسال! نگهش داشته ام، صد سال در كمد بود و حالا كه كورمال كورمال مي گردم نيست. ياد يك عكس قديمي مي افتم از بچگي ام، با شورتكي كوتاه و اميدي به فرداها و آلبومي پر از خاطرات كه در كمد بود و حالا كه كورمال كورمال مي گردم نيست. ياد يك دوست قديمي. ياد يك زندگي! بين خواب و بيداري بدون اينكه توي تاريكي به يادم بيايد فرسنگها دورتر از خانه ايم، كورمال كورمال دنبال در كمد مي گردم. همه چيز توي كمدهاي خانه بود. بعد براي صد هزارمين مرتبه به اين نتيجه مي رسم كه بايد اول چراغ را روشن كنم. دستم به طرف كليد چراغ ميرود و نور با بيرحمي مي ريزد توي نگاهم. واقعيت از آن بيرحم تراست؛ اينجا خانه ما نيست! واقعيت از نور بيرحم تر و سوزنده تر است. اينجا خانه هست، اما خانه ما نيست. توي كمدش عكسهاي مادر و پدر مرحومم نيست. داستانها و نوشته هاي قديمي ام نيست. خاطرات بچگي خودم و دو فرزندم نيست. نوارهاي كاست قديمي ام نيست. "كليپس ناف" نوزادي دخترم نيست. وقتي "مهسا" بدنيا آمد، خانم دكتر جفتش را جدا كرد و كليپس نافش را آورد و به من داد و گفت:" بگير پدر كوچك!" و پرسيد:" شنيدم بابك يعني پدر كوچك درسته جوون!" و ادامه داد:"اين كليپس ناف دختر قندعسلت برات خاطره انگيزترين چيز دنيا ميشه!" گفت:" اين نخ اتصال دخترته به دنيايي كه ازش مسافرت كرده و به اينجا اومده! نگهش دار تا هميشه يادت باشه كه اون به دعوت تو اومده! باهاش مهربون باش. ميدونم كه هستي! امروز روز دخترزا بود و همه مادراي اينجا دختردار شدن، ولي فقط تو بودي كه دسته گل به اون گندگي براي همسرت آوردي. چطور زورت رسيد بياريش بالا؟ ميدونم باباي خوبي ميشي براش پدر كوچك!" بغضم گرفت. مهساي من حالا خوابيده، سه ماه از مدرسه ها گذشته و او به انتخاب من، نه به انتخاب خودش، آزادي تبديل شده به يك مسافر دائمي! "ميلاد" هم. و ما همين سه نفريم. نفر چهارمي مدتها قبل "سفري بي بازگشت" كرد و...

حالا بچه ها خوابند. نه توانستند كارنامه آخر سالشون رو بگيرند و نه چيزي از اون خونه بردارند. نزديك به شش ماه تحمل كردند و پا به پاي من آمدند. مرا هم به عنوان پدر و هم به عنوان مادر، تنها تكيه گاهشون، تنها دوستشون انتخاب كردند و يك لحظه اظهار خستگي نكردند. آمدند چون تمام واقعيت زندگي حقارت بار در زير سايه نايب امام زمان را ديدند، تبعيض ها و فقرها و سياهي ها... كله سحر بيقراريهاست و بچه هايم در خواب ناز هستند و از هميشه معصوم ترند. مدتي هست كه درست كله سحر، اين "واقعيت" مثل يك پتك سنگين مي خورد توي ملاجم. اين واقعيت تلخ كه فقط به جرم نوشتن، انتقاد و انتخابم مجبور شديم خانه و كاشانه اي را ترك كنيم كه هر گوشه اش پر بود از اين تكه ها و نخ هايي كه ما را به دنياهاي خودمان وصل مي كردند. مثل كليپس ناف اين يكي كه حالا دختر رعنايي شده. يا اولين دندان شيري آن يكي كه وقتي دندانش افتاد برايش يك بستني بزرگ خريدم جايزه گريه اي كه نكرد و بغضي را كه فروخورد و دندان شيري اش را توي يك پلاستيك پرس نگه داشتم تا نترسي اش را به ياد داشته باشد. يا اولين پيرهن گل گلي دخترم كه قد يك كف دست بود و آستين هاش به اندازه يك انگشتان پدر و شورتك پسرم كه هنوز نقاشي خودكاري كه رويش كشيده بود، خاطره ها برمي انگيخت!

يكبار در همين ايام كوچ سبز، حرف از بستگان و فاميلهاي دور من شد. ناخودآگاه گفتم ميلاد برو آلبومو بردار و... و بقيه حرفم را خوردم! فهميدم دوباره اشتباه كرده ام. اينجا خانه نيست و آلبومي در كار نيست! مهسا گفت:"آلبوم!" يادش آمده بود چه چيزهايي رو جا گذاشتيم. گفتم:"من بعضي از عكسهامو مثل جونم دوست داشتم! شما چطور؟" و گذاشتم به حرف بيايند و خالي شوند. غصه هايمان رو براي هم گفتيم. خنديديم و بغض كرديم و اشك ريختيم. هوس كرديم هر كدام يك جمله بگوييم كه شروعش اين باشد"من مثل جونم دوستش داشتم..." و بعد هر چي را دوست داريم در ادامه جمله بگوييم. مسابقه مان تا دم صبح طول كشيد! و ديدم آنها چه خسارتهاي بزرگي ديده اند بابت انتخاب ناگزيري كه كرده ايم.

مهسا گفت: "من مثل جون خودم دوستش دارم جون خودمو و جون شماها رو!" ميلاد گفت: "ايول! اينه! به اين ميگن يه جواب درست و حسابي!" مهسا هم جوابش را داد كه: "منم از اونكه تو گفتي خوشم اومد! همون كه گفتي درسته اين چيزا براي ما صدميليونم بيشتر ارزش معنوي داشتن، ولي اگه بابا ميرفت زندان دو ميليون هم نداشتيم براش وثيقه بذاريم!" و بعد همگي خنديديم. من گفتم:"راستي براي من مي تونستيد وثيقه جور كنيد بيام بيرون؟" ميلاد گفت:عمرا". صاحبخونه خودمونم بيرون ميكرد از خونه! و مهسا باز با شيطنت گفت: "حساب كن من مي رفتم پيش قاضي و گريه مي كردم و بهش مي گفتم آقاي قاضي بخدا ما بدون بابامون مي ميريم. به جز اون هيشكيو نداريم! براي وثيقه تمام دارائيمون رو آوردم كه برامون صد ميليون بيشتر ارزش دارن. مطمئن باشين! بعد از توي جيبم يه سري خرت و پرت در مي آوردم و مي ريختم روي ميزش. چشماي قاضي گرد مي شد و مي پرسيد اين چيه؟ مي گفتم:" اين دندونه شيري ميلاده! اينم كليپس نافه. اينام عكسا و فيلماي ماهاست از روزي كه بدنيا اومديم تا همين حالا. اينا واسه باباي بيچاره من صدها ميليون مي ارزن! بگيرين و آزادش كنين!" بعد آهي كشيد و گفت:" شماها فكر مي كنين ديگه دستمون به اون دارائي هامون ميرسه؟ اون آلبوم من و دختراي مدرسه! سي دي هاي ميلاد. واااي اونهمه شعر كه پارسال نوشتم و بابا برام آلبومشون كرد!..." ميلاد گفت:"بدبختانه خونه هم اجاره اي بود و شايد تا حالا همه زار و زندگيمونو ريخته باشن بيرون. وگرنه اگه خونه خودمون بود لااقل دلمون خوش بود كه وقتي انقلاب شد و برگشتيم، لااقل اين چيزها رو به دست مي آريم!" و مهسا گفت:" يعني بابايي الان همه زار و زندگيمونو ريختن بيرون!" و ميلاد در اومد كه:"وضع روزنامه نگار مملكتو ببين! نه خونه داره، نه وثيقه، نه سرپناه!"

گفتم:" بچه ها.." و مكث كردم. مهسا گفت:"بازم بابا شروع كرد! باباجون همه اينا رو گفتيم ولي اينم براي هزارمين بار ميگم كه ما اين راهو خودمون انتخاب كرديم و تا تهش هم باهات هستيم. اين آزادي كه تو دنبالش هستي، نياز همه ماهاست. پس بي زحمت بي كوايت فادر"!! و ميلاد به شوخي تكميلش كرد:"يعني بابا لطفا" با زبون خوش و داوطلبانه خودت سكوت كن و رفيق نيمه راه نباش! وگرنه من و مهسا مي زنيمت وثيقه هم قبول نمي كنيم!" ميلاد رفت و با لپ تاپ برگشت و گفت: "يه سورپرايز دارم حالشو ميبري بابا!" و بعد فلش مموري را برايم گذاشت داخل كامپيوتر وبازش كرد. گشت و از يك جايي چند عكس قديمي ام را كه دم عيدي برايم اسكن كرده بود گذاشت و گفت:"حالا ببين! اين شمايي كه همش 4 سالت بوده! پس فقط به ما نگو شيطون بودين! مي بيني از چشمات آتيش مي باريده! مهسا خواب آلوده گفت:"كو؟ منم ببينم!" و وقتي ديد زد زير خنده و گفت از اولش انقلابي بودي بابا. كله هايشان را بوسيدم و گفتم راستي صبح بريد حمام! اين كله هاتون ديگه دارن بوي اسفناج ميدن! هر دو گفتند: بوي قورمه سبزي! و همانطور خوابيديم.

وقتي بچه ها به خواب رفتند، شفق داشت در سينه آسمان شعله مي كشيد. بلند شدم و از اتاق بيرون زدم و نشستم به تماشاي زيباترين لحظه شبانه روز، طلوع خورشيد. عجيب است اما به طرز شگفت انگيزي باور دارم اين شب سياه به زودي پايان مي گيرد...

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

حكومت با وثيقه هاي ميليوني، صاحب كشور مي شود!

حكومت با وثيقه هاي ميليوني، صاحب كشور مي شود!

"مازيار بهاري" مستندساز، نه اولين و نه آخرين نفري است كه براي رهايي از زندانهاي غيرانساني جمهوري اسلامي، ناگزير از پرداخت يك وثيقه سنگين 300 ميليون توماني شد و كشور را بالاجبار ترك كرد و طبيعتا" از وثيقه اي كه به قوه قضائيه سپرده بو، چشم پوشيد. بسياري از زندانيان سياسي و افراد عادي در طول اين ساليان مجبور به چنين انتخابي شده اند. چشم پوشي از مال و نجات جان!

در جريان اعتراضات اخير، علاوه بر چهره هاي سياسي سرشناس كه گاهي مثل آقاي ابطحي تا 700 ميليون تومان وثيقه ملكي خود را به قوه قضائيه سپرده و موقتا" آزاد شده اند، قوه قضائيه بسياري از شهروندان معترض را با گرفتن وثيقه هاي صد و دويست ميليوني آزاد كرده كه تقريبا" همه آنها جرم و گناهي جز اين نداشتند كه از حاكمان سئوال مي كردند: "رأي من كو؟" اما بعد از مدتي اقامت در انفرادي ها و زندانهاي كشور، در مقابل يك راه قرار گرفتند و ناچار شدند براي رهايي از وضعيت غيرانساني بازداشت، خانه خود و يا حتي خانه هاي خود بعلاوه خانه هاي بستگان خود را براي رهايي در گرو حكومت بگذارند و از زندان بيرون بيايند. شمار و رقم اين وثيقه ها در يك برآورد سرانگشتي، به ارقامي نجومي مي رسند كه تا زمان برگزاري دادگاه (كه در بسياري از موارد دادگاه هرگز برگزار نشده) نزد قوه قضائيه باقي مي مانند. ناگفته پيداست كساني هم كه به رغم سپردن چنين وثيقه هاي سنگيني، صلاح را در ترك كشور و نجات جان خود ديده اند، در حقيقت حكم به مصادره ملك يا اموال خود به حاكميت داده اند. با نگاهي به خيل چنين ايرانيان مهاجري، بيراه نيست اگر درآمد قوه قضائيه از "وثيقه هاي ملكي" را از درآمد صدور پسته و فرش ايراني بيشر فرض كنيم!

در اين بين هستند كساني مانند مادر شهيد سهراب اعرابي كه در طول بيس روزي كه فرزند عزيزش در سردخانه بود، با وعده برخي مسئولان قضائي در به در زده و سندي ملكي به ارزش بالاي دويست ميليون تومان تهيه كرده بود و در انتظار گرو گذاشتن آن سند و رها كردن فرزندش بود. يا برخي مادران و پدران ديگر كه ناچار شدند به كارچاق كن هايي در قوه قضائيه پولهاي كلان رشوه دهند تا از پرونده دلبندشان خبري بياورند!

به ارقام سنگين وثيقه ها فكر مي كنم، 300 و 400 و 500 ميليون تا 700 ميليون تومان! خيلي از دانشجويان و طبقات ساده و از جمله خودم چنانچه زنداني مي شدم، هرگز توان تأمين يك هزارم چنان وثيقه اي را هم نداريم! مي دانم خيلي از خانواده هاي زندانيان براي رهايي دلبندشان، ناچار از قرض و رو انداختن به فاميل هستند تا سندي را تأمين كنند و به قوه قضائيه بسپارند و برخي حتي آن قاميل و آشناي ثروتمند را هم ندارند و ناچار در زندان مي مانند. از خود مي پرسم آيا همه اينها يك استراتژي خاموش براي تملك و تصاحب رسمي كشور توسط حكومت نيست؟ و آيا تأسف بار نيست در كشوري كه معروفترين قاچاقچيان مواد مخدر نهايتا" با 400 ميليون وثيقه براي آزادي خود تهيه كرده و سپرده اند، معاون رئيس جمهور سابق را به پرداخت وثيقه ملكي 700 ميليوني مجبور مي كنند؟ حساب اين ارقام نجومي در دست كدام نهاد است؟ و آيا نهادهاي قضائي كه ساده ترين حقوق زنداني را هم رعايت نمي كنند و گاهي امانتدار جان آنها هم نبوده اند، امانتداران مناسبي براي سپردن اين وثيقه ها هستند؟ بعيد مي دانم. معتقدم اگر چه بدبينانه است، اما تعيين چنين وثيقه هاي سنگيني از سوي حاكميت، چندان بي علت و بي حكمت نيست. بخصوص كه ما با حاكميتي طرفيم كه در "هاي جك كردن" منافع ملي و ربودن ثروت ملي ايرانيان، روشها و خدعه هاي مختلفي را به كار بسته و بلد است. حكومتي كه برخي مقاماتش در "جعل اسناد" تحصيلي و دكترا سابقه و يد طولايي دارند!

پي نوشت: آزادي همه رهاشدگان از زندان را به خود و خانواده هايشان تبريك مي گويم و در انتظار آزادي ساير فرزندان دربند از زندانها هستم و براي آزادي نهايي ملت و وطن دربندمان از چنگ زندانبانان زندان بزرگي بنام ايران لحظه شماري مي كنم.

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

ما يك "تشييع سبز" به كردان بدهكاريم! در جستجوي فرصت هاي سبز...

ما يك "تشييع سبز" به كردان بدهكاريم!

درگذشت مرحوم عوضعلي كردان، را به خانواده و بستگان ايشان تسليت مي گويم. مرگ واقعيتي است كه فقط ابلهان باورش ندارند. ما به رغم تمام انتقادهايي كه به حضور متقلبانه مرحوم كردان در مناصب مهم دولتي و حكومتي داشتيم، اما حقيقتا" به ايشان "مديون" هستيم. باور كنيد اين را صميمانه مي گويم. جنبش حق طلبانه ملت ايران به اين شتاب و آگاهيي و پويايي نمي رسيد اگر آقاي كردان نبود. سال قبل، آقاي كردان با اصرار بر مدارك جعلي تحصيلي اش، تشت رسوايي ساير مقامات دولت نهم را بر زمين كوفت و باعث شد مردم به وضوح مشاهده كنند در طبقات مختلف اين حكومت، جعل و دروغ و فريب تا كجاها ريشه دوانده است! يكي يكي پرونده جعل ساير مقامات بر دايره رسوايي افتاد و مردم را به آگاهي لازم براي يك خيزش همگاني بر عليه نفاق و فريب قانع كرد. اين نتيجه عمل آقاي كردان بود و شايد خودش بدنبال چنين نتايجي نبود.

مرحوم كردان نشان داد احمدي نژاد بر سر يك امر "باطل" و يك خواسته نادرست، چقدر استوار مي ماند و از مدرك جعلي وزيرش تا اهانت به مجلس هم دفاع مي كند. اگر كردان نبود، چطور مي شد خوي يكدنده و لجبازي احمدي نژاد با مردم و مجلس را چنين به وضوح ديد كه حتي بعد از عزل از وزارت، وي را بر مناصب ديگري نشاند. واقعا" اگر آقاي كردان نبود، نقشه گسترده اي كه از ماهها قبل براي تقلب گسترده انتخاباتي طراحي شده بود، و قرار بود كردان مجري آن باشد، چنين افشاء نمي شد كه شد.

باري ما به مرحوم كردان يك "تشييع سبز" بدهكاريم. منظورم اداي احترام به آن مرحوم است، منتها با "نمادهاي سبز". همينجا از روح آن مرحوم اجازه مي خواهم، در عوض يك عمر خدمتي كه به حاكمان رياكار و دولت جاعل و حكومت فريبكار كرد، اجازه بدهد يك مراسم تشييع "سراسر سبز" برايش به سود "ملت" برگزار شود. بايد بي صبرانه در انتظار مراسم تشييع مرحوم كردان باشيم تا اين مراسم را سبز كنيم. به چند دليل:

اول اينكه: به رغم همه كارنامه سياه آقاي كردان در دوران مديريتش، ما با حضور در مراسم تشييع ايشان خواهان بخشايش و غفران الهي آن مرحوم خواهيم شد. با اين حركت، تفاوت ملت سبزانديش با حاكمان تيره فكر را به نمايش خواهيم گذاشت.

دوم اينكه: بدي ها و تلخي ها را با سبزي و حسن خلق پاسخ مي دهيم.

سوم اينكه اثبات مي كنيم ما خواهان مرگ "كردان" نيستيم، بلكه خواهان پايان حكومت جاعلان و پايان كردانيسم در حكومت هستيم و تا تشييع جنازه حكومت سر باز ايستادن نداريم.

مراقب باشيم و اين "فرصت سبز" را براي نمايش انسانيت خود، و براي تشييع يك برادر درگذشته و براي قدرت نمايي به حاكمان فريبكار از دست ندهيم. روانش شاد. از كجا معلوم؟ شايد تشييع جنازه اش، تبديل به مراسمي شود كه قيام سبز ملت ايران را چند گام مهم به پيش ببرد!