از وقتي بچه بودم، عادت داشتم شبهاي نگراني و كلافگي ام را با بيقراري سحرگاه گره بزنم. براي همين چيزهايي كه دوستشان داشتم و به من آرامشي مي دادند، مثل بالش آبي ام، يا راديوي ترانزيستوري كوچكم را كه پر از موسيقي و شعر بود بالاي سرم مي گذاشتم و دم سحر كورمال كورمال دست مي كشيدم و وقتي لمسشان مي كردم، آرام مي شدم.
در ميانه سفري بي بازگشت كه بعد از كودتاي 22 خرداد به آن تن داديم و بيش از پنج ماه از آن مي گذرد، شبي سخت را مي گذرانم به كابوس و بيم و تب! كله سحر بيدار مي شوم. به عادت بچگي كورمال كورمال، دست مي كشم بالاي سرم و يكهو واقعيت مي ريزد توي وجودم. اينجا چيزي نيست! بين خواب و بيداري به ياد چيزايي مي افتم كه توي خونه جا گذاشتيم و زديم بيرون. نزديك شش ماهي مي شود كه خانه را با همه چيزهايي كه داشتيم ترك كرديم و بيرون زديم. خانه! با همه چيزهايي كه توش بود و نبود! اين انتخاب ناگزير از آن روي بود كه نبايد به زندان مي رفتم، بخاطر بچه ها كه كسي را جز من ندارند.هيچكس را!
اين شبها گاهي توي خواب ياد يك موسيقي از بنان يا مرضيه و شجريان مي افتم كه صدسال! نگهش داشته ام، صد سال در كمد بود و حالا كه كورمال كورمال مي گردم نيست. ياد يك عكس قديمي مي افتم از بچگي ام، با شورتكي كوتاه و اميدي به فرداها و آلبومي پر از خاطرات كه در كمد بود و حالا كه كورمال كورمال مي گردم نيست. ياد يك دوست قديمي. ياد يك زندگي! بين خواب و بيداري بدون اينكه توي تاريكي به يادم بيايد فرسنگها دورتر از خانه ايم، كورمال كورمال دنبال در كمد مي گردم. همه چيز توي كمدهاي خانه بود. بعد براي صد هزارمين مرتبه به اين نتيجه مي رسم كه بايد اول چراغ را روشن كنم. دستم به طرف كليد چراغ ميرود و نور با بيرحمي مي ريزد توي نگاهم. واقعيت از آن بيرحم تراست؛ اينجا خانه ما نيست! واقعيت از نور بيرحم تر و سوزنده تر است. اينجا خانه هس
ت، اما خانه ما نيست. توي كمدش عكسهاي مادر و پدر مرحومم نيست. داستانها و نوشته هاي قديمي ام نيست. خاطرات بچگي خودم و دو فرزندم نيست. نوارهاي كاست قديمي ام نيست. "كليپس ناف" نوزادي دخترم نيست. وقتي "مهسا" بدنيا آمد، خانم دكتر جفتش را جدا كرد و كليپس نافش را آورد و به من داد و گفت:" بگير پدر كوچك!" و پرسيد:" شنيدم بابك يعني پدر كوچك درسته جوون!" و ادامه داد:"اين كليپس ناف دختر قندعسلت برات خاطره انگيزترين چيز دنيا ميشه!" گفت:" اين نخ اتصال دخترته به دنيايي كه ازش مسافرت كرده و به اينجا اومده! نگهش دار تا هميشه يادت باشه كه اون به دعوت تو اومده! باهاش مهربون باش. ميدونم كه هستي! امروز روز دخترزا بود و همه مادراي اينجا دختردار شدن، ولي فقط تو بودي كه دسته گل به اون گندگي براي همسرت آوردي. چطور زورت رسيد بياريش بالا؟ ميدونم باباي خوبي ميشي براش پدر كوچك!" بغضم گرفت. مهساي من حالا خوابيده، سه ماه از مدرسه ها گذشته و او به انتخاب من، نه به انتخاب خودش، آزادي تبديل شده به يك مسافر دائمي! "ميلاد" هم. و ما همين سه نفريم. نفر چهارمي مدتها قبل "سفري بي بازگشت" كرد و...
حالا بچه ها خوابند. نه توانستند كارنامه آخر سالشون رو بگيرند و نه چيزي از اون خونه بردارند. نزديك به شش ماه تحمل كردند و پا به پاي من آمدند. مرا هم به عنوان پدر و هم به عنوان مادر، تنها تكيه گاهشون، تنها دوستشون انتخاب كردند و يك لحظه اظهار خستگي نكردند. آمدند چون تمام واقعيت زندگي حقارت بار در زير سايه نايب امام زمان را ديدند، تبعيض ها و فقرها و سياهي ها... كله سحر بيقراريهاست و بچه هايم در خواب ناز هستند و از هميشه معصوم ترند. مدتي هست كه درست كله سحر، اين "واقعيت" مثل يك پتك سنگين مي خورد توي ملاجم. اين واقعيت تلخ كه فقط به جرم نوشتن، انتقاد و انتخابم مجبور شديم خانه و كاشانه اي را ترك كنيم كه هر گوشه اش پر بود از اين تكه ها و نخ هايي كه ما را به دنياهاي خودمان وصل مي كردند. مثل كليپس ناف اين يكي كه حالا دختر رعنايي شده. يا اولين دندان شيري آن يكي كه وقتي دندانش افتاد برايش يك بستني بزرگ خريدم جايزه گريه اي كه نكرد و بغضي را كه فروخورد و دندان شيري اش را توي يك پلاستيك پرس نگه داشتم تا نترسي اش را به ياد داشته باشد. يا اولين پيرهن گل گلي دخترم كه قد يك كف دست بود و آستين هاش به اندازه يك انگشتان پدر و شورتك پسرم كه هنوز نقاشي خودكاري كه رويش كشيده بود، خاطره ها برمي انگيخت!
يكبار در همين ايام كوچ سبز، حرف از بستگان و فاميلهاي دور من شد. ناخودآگاه گفتم ميلاد برو آلبومو بردار و... و بقيه حرفم را خوردم! فهميدم دوباره اشتباه كرده ام. اينجا خانه نيست و آلبومي در كار نيست! مهسا گفت:"آلبوم!" يادش آمده بود چه چيزهايي رو جا گذاشتيم. گفتم:"من بعضي از عكسهامو مثل جونم دوست داشتم! شما چطور؟" و گذاشتم به حرف بيايند و خالي شوند. غصه هايمان رو براي هم گفتيم. خنديديم و بغض كرديم و اشك ريختيم. هوس كرديم هر كدام يك جمله بگوييم كه شروعش اين باشد"من مثل جونم دوستش داشتم..." و بعد هر چي را دوست داريم در ادامه جمله بگوييم. مسابقه مان تا دم صبح طول كشيد! و ديدم آنها چه خسارتهاي بزرگي ديده اند بابت انتخاب ناگزيري كه كرده ايم.
مهسا گفت: "من مثل جون خودم دوستش دارم جون خودمو و جون شماها رو!" ميلاد گفت: "ايول! اينه! به اين ميگن يه جواب درست و حسابي!" مهسا هم جوابش را داد كه: "منم از اونكه تو گفتي خوشم اومد! همون كه گفتي درسته اين چيزا براي ما صدميليونم بيشتر ارزش معنوي داشتن، ولي اگه بابا ميرفت زندان دو ميليون هم نداشتيم براش وثيقه بذاريم!" و بعد همگي خنديديم. من گفتم:"راستي براي من مي تونستيد وثيقه جور كنيد بيام بيرون؟" ميلاد گفت:عمرا". صاحبخونه خودمونم بيرون ميكرد از خونه! و مهسا باز با شيطنت گفت: "حساب كن من مي رفتم پيش قاضي و گريه مي كردم و بهش مي گفتم آقاي قاضي بخدا ما بدون بابامون مي ميريم. به جز اون هيشكيو نداريم! براي وثيقه تمام دارائيمون رو آوردم كه برامون صد ميليون بيشتر ارزش دارن. مطمئن باشين! بعد از توي جيبم يه سري خرت و پرت در مي آوردم و مي ريختم روي ميزش. چشماي قاضي گرد مي شد و مي پرسيد اين چيه؟ مي گفتم:" اين دندونه شيري ميلاده! اينم كليپس نافه. اينام عكسا و فيلماي ماهاست از روزي كه بدنيا اومديم تا همين حالا. اينا واسه باباي بيچاره من صدها ميليون مي ارزن! بگيرين و آزادش كنين!" بعد آهي كشيد و گفت:" شماها فكر مي كنين ديگه دستمون به اون دارائي هامون ميرسه؟ اون آلبوم من و دختراي مدرسه! سي دي هاي ميلاد. واااي اونهمه شعر كه پارسال نوشتم و بابا برام آلبومشون كرد!..." ميلاد گفت:"بدبختانه خونه هم اجاره اي بود و شايد تا حالا همه زار و زندگيمونو ريخته باشن بيرون. وگرنه اگه خونه خودمون بود لااقل دلمون خوش بود كه وقتي انقلاب شد و برگشتيم، لااقل اين چيزها رو به دست مي آريم!" و مهسا گفت:" يعني بابايي الان همه زار و زندگيمونو ريختن بيرون!" و ميلاد در اومد كه:"وضع روزنامه نگار مملكتو ببين! نه خونه داره، نه وثيقه، نه سرپناه!"
گفتم:" بچه ها.." و مكث كردم. مهسا گفت:"بازم بابا شروع كرد! باباجون همه اينا رو گفتيم ولي اينم براي هزارمين بار ميگم كه ما اين راهو خودمون انتخاب كرديم و تا تهش هم باهات هستيم. اين آزادي كه تو دنبالش هستي، نياز همه ماهاست. پس بي زحمت بي كوايت فادر"!! و ميلاد به شوخي تكميلش كرد:"يعني بابا لطفا" با زبون خوش و داوطلبانه خودت سكوت كن و رفيق نيمه راه نباش! وگرنه من و مهسا مي زنيمت وثيقه هم قبول نمي كنيم!" ميلاد رفت و با لپ تاپ برگشت و گفت: "يه سورپرايز دارم حالشو ميبري بابا!" و بعد فلش مموري را برايم گذاشت داخل كامپيوتر وبازش كرد. گشت و از يك جايي چند عكس قديمي ام را كه دم عيدي برايم اسكن كرده بود گذاشت و گفت:"حالا ببين! اين شمايي كه همش 4 سالت بوده! پس فقط به ما نگو شيطون بودين! مي بيني از چشمات آتيش مي باريده! مهسا خواب آلوده گفت:"كو؟ منم ببينم!" و وقتي ديد زد زير خنده و گفت از اولش انقلابي بودي بابا. كله هايشان را بوسيدم و گفتم راستي صبح بريد حمام! اين كله هاتون ديگه دارن بوي اسفناج ميدن! هر دو گفتند: بوي قورمه سبزي! و همانطور خوابيديم.
وقتي بچه ها به خواب رفتند، شفق داشت در سينه آسمان شعله مي كشيد. بلند شدم و از اتاق بيرون زدم و نشستم به تماشاي زيباترين لحظه شبانه روز، طلوع خورشيد. عجيب است اما به طرز شگفت انگيزي باور دارم اين شب سياه به زودي پايان مي گيرد...
