۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

سرگشاده به رهبر عصر یخبندان: تا بهار ما زنده بمان!

آقای خامنه ای! لطفا" زنده بمانید!

جناب آقای خامنه ای!

شایعه مرگ شما در هفته قبل در دنیا پیچید که خبری بسیار ناگوار بود و هست! خواهش می کنم دست کم مدتی دیگر زنده بمانید. ما شما را زنده می خواهیم. خیلی طول نمی کشد. سعی کنید زنده بمانید و بهار را و خروش سبز این ملت را ببینید. خروشیدن سبز بهار از دل این زمستان سیاه، خروشی دیدنی است. بخصوص برای شما که اسیر عصر یخبندان هستید و جمود و انجماد تمام وجود شریفتان را فرا گرفته است! زنده بمانید برای دیدن روزی که مردم شما را محاکمه کنند، ولی طبق "قانون اساسی نوین" خود، شما را "اعدام نکنند"! آن روز خواهید دید این ملت، از استبداد سیر شده، ولی خواهان مرگ هیچکس، حتی مرگ شخص شما که سیاهترین استبداد و دیکتاتوری تاریخ ما را به نام خود رقم زده اید، نیستند. زنده بمانید زیرا فردای کشوری که مردمش "سبزی زندگی" را بر سیاه اندیشی ها و سیاه کاریهای شما و یارانتان جایگزین خواهند نمود، حقیقتا" روزی بزرگ و دیدنی است. زنده بمانید و ببینید ما خواهان "مرگ دیکتاتوری و استبداد" در این سرزمین هستیم، اگرچه عادلانه ترین محاکمه تاریخی را برایتان ترتیب خواهیم داد و بر حسب قانونی ملی و متمّدنانه، شما و ایادی تان را مجازات خواهیم کرد.

حضرت آقا!

این ملت هنوز در حال مداوای زخمهای تن نازنین جوانان خود هستند. خاک گور عزیزانشان هنوز سرد نشده و داغها هنوز تازه اند. زندانها هنوز از بهترین فرزندان این مردم پر است. جوانانی که در زندانهای شما با بدترین و وحشیانه ترین شکنجه ها و تجاوزها، آزار داده شدند تا مجبور شوند بگویند از بیگانگان دستور گرفته اند و یا عوامل و مأموران خارجی بوده اند! حال آنکه اینها بچه های پاک همین سرزمینی هستند که برای شرکت در انتخاباتی که شما به دروغ، منادی عدالت و بیطرفی در آن بودید، وارد صحنه شدند. آقای خامنه ای امیدوارم "شایعه مرگ" شما دروغ باشد و واقعا" فرصت توبه به درگاه خداوندتان را بیابید. هرچند نمی دانم توبه کردن برای شما چقدر کارساز خواهد بود، زیرا مأموران وحشی شما در زندانهایتان کارهایی کرده اند که گمانم توبه شما هم نتواند چاره ای بکند. پاسداران شما با دختران جوان، پسران و حتی مردان و زنان کارهایی کرده اند که در مقابل بیان آنها، حتی "شرم" هم راه گریز می طلبد تا نشنود! از طرفی حقیقتا" نمی دانم شخصی مثل شما، اساسا" خدایی را بنده هستید تا در برابرش "شرم" کنید؟ اصلا" نمی دانم شما چگونه خدایی را می پرستید؟ و نمی دانم خداوند شما، آیا روح بخشش و عطوفتی هم دارد؟ که اگر داشت لابد ذره ای هم به شما می بخشید و چنین دل و جانتان را سیاه نمی ساخت که هیچ هشداری بیدارتان نکند و هیچ توبه ای هم علاج تان نکند. خدای ما که "ضد ولایت فقیه" هم هست، سرشار است از عاشقی و مهر و سبز است و فوق العاده بخشایش گر است.

ما هرگز آرزوی مرگ شما را نداریم و برای سلامتی تان دعا می کنیم تا آن روزهای بزرگ را از دست ندهید، اما بدانید بنا بر همان دینی که شما داعیه اش را دارید، آه مظلومان و نفرین مادران بی شماری به سوی شما روان است و خیلی بعید است از لهیب آن آتش عظیم خلاصی یابید. از طوفان خشم مردم بر علیه شما می ترسم. حتی نزدیک بودن به این لهیب شعله ور هراسناک است. چه رسد که فرد نحیفی چون شما در آن بسوزد.

آقای خامنه ای!

13 آبان در پیش است. . 13 آبان؛ را که هر سال برای "مبارزه با استکبار جهانی" برگزار می نمودید، امسال مردم به عنوان "روز جهانی مبارزه با استکبار داخلی"؛ یعنی دیکتاتوری حقیر شما به خیابانها می آیند! مناسبتهای بی شماری از محرم، 16 آذر و 22 بهمن و غیره هم در راه است. مردم از هر مناسبتی از مذهبی تا سیاسی و حتی مناسبتهای اجتماعی و فرهنگی استفاده خواهند کرد تا یک پیام ساده را به گوش ثقیل حضرتعالی برسانند: "باید بروید"!

آقای خامنه ای! مردم شما را نمی خواهند. شما مظهر تفرعن، غرور و نخوت فرعونی و فساد به طور مطلق شده اید و مردم ما با هر زبانی این واقعیت را با شما خواهند گفت تا یا خودتان از مسند نامشروع قدرت کنار بروید و قدرت را به ملت بسپارید و یا این فشار میلیونی شما و تاج و تخت نامشروعتان را فروبریزد. در هر صورت شما گریزی ندارید جز اینکه بروید. اما ای کاش زنده بمانید، بهار سبز ما را ببینید و بعد مانند سیاهی زمستان بروید. فقط مدتی زنده بمانید!

پی نوشت: این مطلب آقای محمدرضا شکوهی فرد را درباره بحث ضرورتهای نگارش قانون اساسی نوین برای فردای کشورمان بخوانید.

تخته پاره بر موج/ بخش هشتم

اشاره: برای دوستانی که شاید ندانند می گویم. این نوشته بخشی از ماجراهایی است که در طول کوچ اجباری خانوادگی مان از سر گذرانده ایم. ما از 23 خرداد با اطلاع ناگهانی از مراجعه مأموران برای دستگیری ام، خانه و کاشانه را رها کردیم و سفری اودیسه وار را شروع کردیم که هنوز ادامه دارد. سفر ناگهانی ما بدون داشتن خیلی چیزها و از جمله برخی مدارک شناسایی و گواهینامه و امثال اینها شروع شد و بارها از خطر بررسی این مدارک و احتمال خطرهای مختلف جستیم.

کمین پلیس در دو کیلومتری!

شبی سرد و بارانی توی یک جاده کوهستانی ماندیم. زیر باران و در استان آذربایجان. نیمه شبی بارانی و تاریک و جاده ای خلوت! ماشین درست نزدیکی شهر(...) خود به خود خاموش شد و ایستاد! به همین سادگی. آمدم بیرون و موتور را وارسی کردم. ظاهرا" هیچ عیبی نداشت (نه حالا من هم خیلی مکانیکی بلد باشم!) منظورم این است که ظاهرا" موتور سر جایش بود(!) و بین راه نیفتاده بود اما روشن نمی شد! بارانی شدید می بارید که برای اول مهر زیادی سرد بود!

فلاشر را روشن کردم و نشستم تا یک ماشین امدادی یا پلیس راهی، چیزی برسد. اما ظاهرا" این مملکت روی آب است و این را باید بعد از چهار ساعت فلاشر زدن توی یکی از جاده های اصلی ایران تجربه کنی! بچه ها سردشان شده بود و گوشه پتوهایی که داشتیم هم خیس شده بودند. چندباری آمدم بیرون و جلوی ماشینهای عبوری را گرفتم. آن وقت نیمه شب فقط کامیونها رد می شدند و آن گردنه هم جای ایستادن نبود و ضمنا" رانندگان کامیون هم برای تعمیر یا بازدید از یک ماشین سواری تخصصی نداشتند. بالاخره یک پیکان رد شد و ناگهان ایستاد. گفتم احتمالا" بنزین تمام کرده. او هم گفت میرود و بنزین می خرد و می آورد. چون باک خودش خالی بود. اما از ساعت 4 صبح که رفت، پیدایش نشد! زود قضاوت نکنید! مردم ما خیلی با معرفت تر از اینها هستند. چیزی اتفاق افتاده بود که ما نمی دانستیم و ساعتی بعد که فهمیدیم، موتور خودمان سوخت. به هر حال ما تا ساعت هفت صبح ماندیم و یک نفر نایستاد! ایستادن کامیونها هم که مشکلی حل نمی کرد.

حدود هفت و نیم دیدم آن سوی جاده همان پیکان ایستاد و راننده اش با یک گالن بنزین و جعبه ابزارش بدو بدو آمد این طرف جاده. شناختمش. این پیکان، تنها ماشین سواری عبوری بود که در این مدت از کنار ما عبور کرده و برای یاری رسانی رفته بود. تعجب کرد چطور تا حالا کسی کمکی نکرده؟ بعد شروع کردیم به ریختن بنزین داخل باک! وقتی داشت علت تأخیرش را می گفت، دانستم آن بزرگی که"حافظ" ماست، عجب امانتداری است. و ما عجب بی حوصله ایم، عجب بی ایمانیم.

راننده پیکان اسمش جلال بود. جلال گفت:" پمپ بنزین فقط دو کیلومتر جلوتر بود. وقتی دو سه ساعت قبل از پیش شما رفتم بنزین بخرم، دیدم کنار پمپ بنزین "کمین ایست و بازرسی" گذاشته اند." جلال گفت تا حالا سابقه نداشته زیر باران و آن وقت سحر، ایست و بازرسی گذاشته باشند! بعد ادامه داد:" حتی ماشین مرا هم که بچه همین جا هستم و می شناختند، گشتند و مدارک و گواهینامه ام را وارسی کردند. وقتی بنزین خریدم و خواستم برگردم و برایت بیاورم، دیدم مثل اینکه شک کرده اند و شاید دوباره برگردم برایم دردسر بشود. من هم مسیرم را ادامه دادم و رفتم به طرف داخل شهر. رفتم جات خالی یه کله پاچه خوردم و منتظر نشستم صبح بشه. قول داده بودم بهت دیگه. از چند نفر توی قهوه خانه شنیدم این کمین ها و بازرسی ها را برای شناسایی گروه پژاک در آذربایجان می گذارند و خیلی گیر هستن. ولی راستش ترسیدم یه موقع به من هم گیر بدن. منم نشستم تا صبح بشه، چون بهت قول داده بودم بر می گردم! الان اومدم و دیدم کمین را جمع کرده اند و رفته اند. وقتی دیدم نیستند، راه افتادم و آمدم. دیدم شما هنوز اینجا هستید. این هم بنزینی که قولش را داده بودم. بفرما استارت بزن!" اما ماشین باز هم روشن نشد.

جلال توی یک مرغداری کوچک همان حوالی کار می کرد و رفت و آمدهای زیادی به شهر و حومه داشت. اما در تمام مدتی که با ماشین ور می رفتیم، داشت از این اتفاق عجیب حرف می زد که آن وقت سحر، آن ایست و بازرسی و به قول خودش "گیر بازار!" بی سابقه بوده. تعریف می کرد که هیچوقت راننده ها را آن طور سئوال پیچ نمی کردند. در دلم گفتم آیا در آن کمین ایست بازرسی، مرا بخاطر همراه نداشتن مدارک شناسایی و گواهینامه متوقف نمی کردند؟ آیا ممکن بود آنجا آخرین ایستگاه خانواده مهاجر ما باشد؟ کافی بود بابت نداشتن مدارک، تا صبح در پاسگاه بمانیم و روز بعد...

ریختن بنزین هم مشکل ماشین را علاج نکرد. پسرم از خواب بیدار شد و آمد بیرون و بلافاصله افتاد روی عطسه. به تازگی از سرماخوردگی شدیدی فارغ شده بود. همینطوری گفت:"نکنه مال این دکمه اتوماتش باشه!" و یک دکمه نارنجی را نشان داد که بطور اتوماتیک جریان بنزین به موتور را قطع می کند تا از آتش سوزی موتور جلوگیری کند. دکمه را زد. بعد گفت: "حالا استارت بزن بابا!" استارت زدم و ماشین روشن شد! خودش هم گیج مانده بود که چرا از دیشب تا حالا یکبار هم فکرش به این دکمه نرسیده بود. در حالی که بارها درباره کارکرد همین دکمه نارنجی حرف زده بودیم! پرسید: چرا از دیشب تا حالا، این دکمه از دید هر دو ما مخفی مانده بود؟

هوای خوب بعد از باران بود. آقا جلال رفت و فلاسک چایش را هم آورد و ما هم کیک یزدی آوردیم و نشستیم به خوردن کیک و چای. جلال گفت: "بخدا مردم شهر ما بی معرفت نیستن! حتما" حکمتی بوده که شما تا صبح اینجا بمونید!" آقا جلال ندانست آن خرابی ماشین برای کدام حکمتی بوده، اما به زبان آورد که حکمتی بوده. او نمی دانست که در طول این ایام، ما از این حکمتها بسیار دیده ایم. همانجا بود که باز این غزل زیبای حافظ آمد. وقت رفتن به جلال گفتم:" قبل از رفتنت ... راستی اهل فال حافظ هستی؟" گفت:"نوکرشم مشتی! داری؟" گفتم:"الان می سازمت داداش!" و خندیدیم. دیوان جیبی حافظ را از ماشین آوردم و فالی گرفتم برای وصف حال ما و آن باران و آن نیمه شب و آن صبحگاه. و همین غزل غریب آمد.

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر!

***

امروز را هم با "حافظ" شروع کرده ام. از اوایل گریز خانوادگی از دست مأموران، این دیوان جیبی حافظ خریده ام که یار تمام این روزهای آوارگی ماست. بچه هایم هم به حافظ علاقمند شده اند و گاهی از خلال بیت ها و غزلهایش، چیزهایی می فهمند که تازگی دارد. امروز دوباره همان غزل آمد. اسمش را گذاشته ام غزل ایثار! غزل دلدادگی! و نگویید کدام غزل حافظ است که دلدادگی و ایثار و عاشقی در آن نیست؟ همه اشعارش چنان هستند. اما این چندمین بار است که حافظ همین غزل را برایم می خواند. گویا تقدیر همه ما آدمهایی است که باید از "خود" بگذریم تا به چیزهای با ارزشتری برسیم. همان چیزی که بارها نوشته ام که «دل کندن، شرط آزادی است

شروع غزل این است:

"روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر!

خرمن سوختگان را همه گو باد ببر!

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا؛

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر!"

باری! هیچ سختی و دشواری در این کوچ سبز از سر راهمان برداشته نشد، جز به لطفهای پیدا و پنهان همان کسی که وعده داده است برای بیان حق، مبارزه و مهاجرت کنید و امورتان را به ما بسپارید. هم او که وعده داده خودت را فراموش کن تا من کفایتت کنم. و وعده او حق است. تردید ندارم.

پی نوشت: برای تسکین خاطر دوستان، در حال حاضر جای ما (مثل همه این ایام و با لطف خداوند) امن است و داریم با مشارکت برخی دوستان، روی قانون اساسی نوین کار می کنیم. این دیکتاتور هم رفتنی است و ما برای فردا باید بستری بسازیم تا آزادی مال همه باشد. هیچ قومیت و اقلیتی در محرومیت نباشد. اعدام برچیده شود و زندانی سیاسی نداشته باشیم. روزگاری که دیگر هیچ دیکتاتور حقیری نتواند از شانه ملت بالا برود و ادعای خدایی بکند. پس خیال دوستان عزیز که کامنت می گذارند راحت باشد. من هنوز سعی دارم همان خار کوچکی باشم که در گلوی استکبار داخلی فرو رفته است. خدایی که ما را از آن سختی ها رهانید، کارش بی حکمت نیست. ما شایسته آزادی هستیم و بدستش می آوریم.

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

سه یادداشت...

سیزده آبان؛

روز مبارزه با "استکبار" فقیه!

آیت الله جنتی که مسبب اصلی فساد انتخاباتی اخیر بود، در نماز جمعه اخیر مردم معترض را از حضور در راهپیمایی "روز جهانی مبارزه با استکبار" منع کرد!

این عدو سبب خیر شد تا از حالا با عرم جزم تری آماده شویم و از حالا بدانیم سیزده آبان در پیش است و چه باید بکنیم؟ روز سیزده آبان را در جمهوری اسلامی "روز ملی مبارزه با استکبار جهانی" نام گذاشته اند. بعد از سالها، مردم دریافته اند هیچ مستکبر زورگویی بیش از حاکمان فعلی ایران بر ما زور نگفه و حقوق ما را پایمال نکرده است. هیچ استکباری بیش از غرور فرعونی آقای خامنه ای خطرناک و مردم کش نبوده و نیست. امسال شعار "مرگ بر مستکبر" سمت و سویش کاملا" مشخص است.

بازی روانی کودتاچیان باهنر!

آقای رفسنجانی قبلا" گفته بود قرار است عده ای از دلسوزان نظام بنشینند و متن و "انشایی" بنویسند که اعجاز می کند و همه مشکلات را حل خواهد کرد! معلوم نیست کدام قلم جادویی می تواند با نگارش یک متن معجزه آسا، خونهای به ناحق ریخته شده و آرای دزدیده شده و اعتماد برباد رفته ملت را بازگرداند؟ مضحک اینجاست که چهره های بدنامی مثل محمدرضا باهنر یا عسگراولادی خود را جزو این مجمع معرفی کرده اند و از درست شدن اوضاع(!) خبر می دهند.این جنگ روانی را برای ناامیدی من و شما ایجاد می کنند تا گمان کنیم در پشت پرده ساخت و سازی در کار است و از مبارزه دست برداریم. فریب بازیهای روانی دشمن را نخوریم.

مهندس موسوی امروز به درستی از خواسته های مردم سخن گفته که تا اجابت نشوند، اعتراضها ادامه خواهند یافت. این سخن باطل السحر تلاشهای مضحک عده ای مثل محمدرضا باهنر است که تظاهر می کند در جمعی قرار دارد که هاشمی رفسنجانی برای نوشتن آن "متن شفابخش!" تشکیل داده است.

مهندس موسوی به درستی جهت خواسته های مردم را می شناسد. آقای کروبی نیاز به حق طلبی را در مردم می شناسد و برای همین شجاعانه در موضع برحق خود ایستاده است. آقای خاتمی کاملا" روشن می داند که این مردم را نمی شود با چیزی جز حقوق از دست رفته شان ساکت کرد. و بیش از این بزرگان، خود شما مردم هستید که از یاد نبرده اید چرا اعتراض کردید و موضوع اعتراض هنوز پابرجاست. پس فریب بازیهای روانی باهنر یا خبرگزاریهای فارس و ایرنا را نخوریم. هوشمند بمانیم.

توافق روی دموکراسی خواهی، مبنای مبارزه ماست!

در برنامه تفسیر خبر جمعه صدای امریکا، درباره توافق جمعی ما ایرانیان بر موضوعی بنام آزادی و دموکراسی خواهی تأکید کردم و بخصوص بار دیگر بر حقوق همه اقلیتهای پاره پاره این میهن بزرگ سخن گفتم. برای دوستانی که آن مصاحبه را ندیده اند، لینک آن را می گذارم.

نتیجه نظر سنجی:

90 درصد می گویند از حالا به فکر قانون اساسی نوین باشیم!

سئوال: فرض کنید ماه دیگر حکومت استبدادی سقوط کند! به نظر شما، آیا مهمترین نیاز ما تدوین یک قانون اساسی نوین هست؟

بله! و باید از حالا به فکرش باشیم.(90 درصد موافق)

بله! اما بعدا" فکرش را می کنیم.(9 درصد موافق)

قانون فعلی مناسب است.(1درصد موافق)

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

رمز موفقیت ما همدلی است...

ما روی موضوع توافق کرده ایم؛ "آزادی"!

اشاره: به عقیده شما آیا "موضوع آزادی" مهم تر است یا "افرادی" که برای آزادی مبارزه و تلاش می کنند؟ و کدامیک از اینها غیرقابل تغییر هستند؟ موضوع یا آدمها؟ جنبش سبز، بدنبال موضوع دموکراسی و حق طلبی است و آدمها در فرآیند رسیدن به آن آرمانشهر، تا وقتی اهمیت می یابند که این موضوع را دنبال می کنند. در حقیقت، اصالت افراد در این حرکت ملی و سبز، به عمل آنها در راه رسیدن به همان فصل مشترک است؛ به آزادی ایران!

به عنوان یک روزنامه نگار، بر اساس نشانه های بالینی که می بینم، جامعه را آماده و مهیای یک تولد دوباره می بینم. یک زایش، یک برون رفت و تحول، یک خروج از بحران، یک آرامش بعد از طوفان! الان مدتی است خون جامعه به سطح پوست رسیده، تب بالا گرفته و دادخواهی و ظلم ستیزی اوج گرفته است. این جامعه آبستن آزادی شده است و گریزی از آن نیست!

جنبش سبز در بهترین روزهای یک جنبش فراگیر سیاسی و اجتماعی قرار دارد که تاکنون تجربه اش نکرده بودیم و قدرش را به خوبی می دانیم. امروز آگاهی و حق طلبی در شهر و روستاهای کشور فراگیر شده، در روستاها و شهرهای کوچک و حاشیه شهرها، همان نیاز فطری و غریزی به حق آزادی انتخاب و عدالت و راستی وجود دارد که در بزرگترین شهرهای جهان کنونی موج می زند. این دریای متلاطم بنای باز ایستادن ندارد و این را همه به خوبی دانسته ایم. رمز موفقیت این جنبش چه بوده جز همدلی، یکدلی، یگانگی و وحدت همه آزاد اندیشان و حق طلبان ایران زمین؟ برداشتن تمام فاصله هایی که ما را از ملت واحده به قوم هایی محدود، اقلیت هایی مطرود و مردمانی خموده و قطعه قطعه شده تبدیل ساخته بود. امروز در صفوف سبز مردم، دیگر خط کشی و فاصله گذاری مفهومی ندارد. یک ملت دوباره دارد متولد می شود و همین رمز موفقیت جنبش بوده و هست که فاصله های قراردادی و کذایی و گاهی ساختگی در میان دستجات مردم را برداشته و بر می دارد و از "من و تو و او"، یک "ملت" ساخته است که آن ملت واحد، فقط یک هدف واحد در سر دارد: "ایران آزاد"! یا "آزادی ایران"!

دشمن مردم که اینک در موقعیت همیشگی دیکتاتورها نشسته، دقیقا" با فهم همین ابعاد به وحشت افتاده و تمام مدت در حال برنامه ریزی برای بدست گرفتن کنترل اوضاع و تسلط بر جامعه از طریق تفرقه افکنی و ایجاد دشمنی های داخلی است. اما تا ما این رمز موفقیت را داریم، پیروزی کمترین دستآورد ملی ما از این حرکت سبز خواهد بود. و حالا بگذارید ببینیم وقتی پیروز شویم، به چه می خواهیم برسیم؟ یادآوری میوه ای که بعد از این باغبانی سخت بدست می آوریم، کام دلمان را شیرین می کند و به یادمان می آورد که بدنبال چه هستیم؟ و چرا همواره باید وحدتمان را با همدیگر حفظ کنیم؟

ما دو گام بزرگ در پیش داریم؛ اول "تغییر" و دوم "تعیین"! همه می دانیم این نظام نه دیگر اصلاح شدنی است و نه از فسادی که دامنگیرش شده، ( حتی اگر هم بخواهد) می تواند فاصله بگیرد. اکنون نظام کنونی، یک دیکتاتوری کاملا" نظامی است و سپاه پاسداران با یک اقلیت بی سواد روحانی و مداح، در حال قورت دادن یک کشور بزرگ هستند. درست است که همینطوری هم این لقمه آنقدر بزرگ است که در گلوی حقیر اینها گیر خواهد کرد و خفه شان می کند. اما این چیزی از مسئولیت ما کم نمی کند و نکرده است. نباید بگذاریم و نمی گذاریم این اقلیت حقیر، کشور را به دهان خود ببرند و بجوند و قورت دهند و بعد استفراغ کنند و در این روند، به کشور و ملت آسیب بزنند. پس "تغییر" این نظام امری است ضروری و بلکه حیاتی. سپاه با ایجاد بانک، پول کشور را در اختیار می گیرد. با خرید مخابرات و خودروسازیها و صنایع عمده، شریان های اصلی اقتصاد کشور را کنترل می کند و با تشکیل بزرگترین غول اقتصادی در کشور، این سرزمین را به ملک شخصی خود تبدیل می کند! در کنار اینها، به بهانه نخ نمای حفظ انقلاب(!) تمام انقلابیون سابق را به عنوان ضدانقلاب سرکوب کرده و انقلابیون نسل تازه را هم به بهانه انقلابی گری می کشد. دیگر متر و معیار نه ایرانی بودن آدمهاست، نه انقلابی بودن و نه حتی دیندار بودن! بهایی و یهودی و مسلمان، اگر از حکومت سئوال کنند "رأی ما کجاست؟" همگی مستوجب مرگ و گلوله اند. انقلابی باشی یا شاهی، کرد باشی یا بلوچ، فارس باشی یا ترک فرقی ندارد. به محض پافشاری بر حقوق شهروندی ات، ضدنظام هستی و خونت مباح است. و اتفاقا" همین حماقت کودتاچیان است که باعث شده ما اقشار جداافتاده از یکدیگر باز به همدیگر متصل شویم و از ما یک "ملت" ساخته است.

این نظام چاره ای جز سرنگونی ندارد و این ملت انتخابی جز تغییر این نظام ندارد وگرنه جز نیستی و ظلم و نکبت نصیبی نخواهد داشت. و این ملت اهل زندگی در ذلت و نکبت نبوده و مستحق پیروزی است. برای اینکه مرحله پیروزی را محکم و بااقتدار سپری کنیم، چاره ای نداریم جز آنکه با همدیگر بر سر یک اصل بنیادین توافق کنیم و نیروهای همدیگر را افزایش دهیم. جنبش سبز به مردم ما آموخت "آری به اتفاق جهان می توان گرفت!" و حالا اگرچه هنوز تا پیروزی راهی باقی مانده، اما رمز پیروزی را دریافته ایم. رمز پیروزی ما این است که بر یک موضوع توافق کنیم، موضوع را رها نکنیم و به آدمها کاری نداشته باشیم. موضوع اصلی "رهایی ایران" است. آدمهایی که به خروج ایران از این بلای بزرگ و تغییر این وضعیت کمک می کنند، همگی همگی همگی ایرانی اند و قابل احترامند و دارای حقوقی مساوی و مسئولیتهایی برابر با همدیگر هستند. همه می خواهیم شهروند آزاد یک ایران آزاد باشیم و در همه زمینه ها "حق انتخاب" داشته باشیم. اگر همگی روی این موضوع مشترک توافق کرده باشیم (که کرده ایم) و اگر کاری به گذشته و آینده آدمها و گروهها نداشته باشیم (که نداریم)، نیروهایمان می تواند (و توانسته است) متحد و منسجم شود و کوههای بزرگی را از ریشه درآورد، این کودتاچیان حقیر که چنان وزنی هم ندارند. اکنون همه فرزندان ایران روی یک "مخرج مشترک" توافق داریم. مخرج مشترک همه کسانی که دلشان برای ایران می تپد، رهایی ایران از چنگال فاسد کسانی است که عملکردشان را می بینیم و آرمانهای حقیرشان جز نابودی و سیاهی چیزی به بار نخواهد آورد.

در حرکت میلیونی جنبش سبز آموخته ایم که توافق روی "آینده دموکراتیک" کشور مهم است نه توافق روی "افراد آزادی خواه"! ما آموخته ایم که نه به گذشته افراد کاری داشته باشیم و نه به طرحی که افراد برای آینده خود دارند و نه ایده آلهای گروهها و افراد را موضوع اصلی می دانیم. موضوع مشترک همه ما تلاش برای آزادی ایران است. و همین اندازه که کف مطالبات همه ما "آزادی" باشد، به آن هدف متوجه هستیم و بدنبال همان هدف حرکت می کنیم. ما همگی خواستار یک "بستر فراخ" به نام آزادی شده ایم که برای همگی ما امکان زندگی فراهم خواهد کرد. هم به متدینین امکان زندگی دینی می دهد، هم به افراد بی اعتقاد.

جنبش سبز ملت ایران، سبزی را وام گرفته تا مثل بهار، بی دریغ باشد. تا بهار سبزی بسازد که در فردایی آزاد، امکان رویش هر گیاهی ، هر نهالی، هر درختی در طبیعت این سرزمین پهناور باشد. در این خیزش سبز، بنای ما رسیدن به حق انتخاب به عنوان بزرگترین حقوق آدمی است. وقتی همه ما روی "موضوع واحد" توافق داریم، آهن سرد و تفنگ نمی تواند ما را بپراکند و یکدلی ما را نابود کند. روی این مخرج مشترک یعنی آزادی با همدیگر توافق کرده ایم و درباره راههای رسیدن به این موضوع مشترکمان با همدیگر حرف می زنیم و سخن می گوییم و به اشخاص و گذشته یا طرح آنها برای آینده شان کاری نداریم. به رغم خواسته حاکمان تفرقه افکن و پرونده ساز، ما نمی خواهیم ثابت بکنیم گذشته افراد چه بوده؟ و این گذشته را قضاوت نمی کنیم و بر اساس قضاوتهای خودمان، بین خود و او خط فاصله نمی گذاریم. چرا که طی این سالهای پر اشتباه دریافته ایم، که قضاوت ما درباره همدیگر الزاما" صحیح نیست! و اصلا" ما بر اساس کدام معیار و کدام متر حقیقت یاب، رفتار و گذشته آدمها را سنجش می کنیم؟ حرکت به سوی موضوع آزادی، ما را از این قیدها و دست و پابندها رها کرده است. می خواهیم مدتی قوه قضاییه مغزمان را تعطیل کنیم و به جای هرنوع قضاوتی درباره آدمها، ملاک را عمل حال و وضع حاضر افراد بدانیم و اگر او هم شعار آزادی می دهد، به او بپیوندیم و بهار بی دریغ و دلپذیر باشیم، نه پاییز برگریز. صرف اینکه همگی بر این خواست مشترک (آزادی) توافق کرده باشیم، نیمی از راه را رفته ایم. ما کشوری می خواهیم که "جمهور مردم" بر پایه رأی خود بتوانند یک نظام مدنی تشکیل دهند و تمام ایرانیان از فارس و بلوچ و کرد و ترک و ترکمن و عرب بتوانند آزادنه در آن زندگی کنند و هیچ چیزی جز آزادی حق انتخاب، اصالت نداشته باشد. آزادی انتخاب مذهب، آزادی انتخاب دولت، آزادی انتخاب لباس، شغل، و همه چیزهای دیگر. ما به این تفاهم دست یافته ایم و خبر بد برای حاکمان کودتاچی ایران اینکه دیگر عنصر تفرقه افکنی در میان ما ایرانیان کارگر نخواهد افتاد. ما بر سر موضوع آزادی وطن خود تفاهم ملی داریم و اکنون دشمن آزادی ایران، فقط دیکتاتوری ولایت فقیه نظامی است که صدای فروریختن آن مدتهاست شنیده می شود و خیلی زودتر از آنچه تصور شود، فرو می پاشد.

ما رمز موفقیت را یافته ایم، کشورمان را آزاد می کنیم و مردم آزادانه انتخاب می کنند چه می خواهند؟ بزرگترین دستآورد جنبش سبز که دستآورد همه ایرانیان است فعلا" رسیدن به این نتیجه بزرگ است که موضوع اصلی آزادی است و دشمن بزرگ آزادی، اقلیت حقیری است که می خواهد با زور و اعدام و شکنجه و تجاوز بر مسند قدرت بماند، اما دیگر نمی تواند!

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

دو نماد...

"ندا"، نازنین بود و "نازنین" نداست! اشاره: این روزها بازهم دو اسم روی زبانها افتاده است. دو اسمی که برای همه ایرانیان، گوش آشنایند. "ندا آقا سلطان" و "نازنین افشین جم". اولی با مرگ اسطوره ایش، سمبل مظلومیت ایرانیان شد و پایه های حکومت استبدادی را به ستوه آورده و دومی با زندگی هدفمندش کودتاچیان را رسوا می کند. حالا بسیاری از دختران ایرانی هم برای زندگی هدفمند و هم برای مرگی اثرگذار، دو الگوی عینی یافته اند.

دو دختر! هر دو "ندای" مردم ایران، و هر دو "نازنین"!

هنوز حکومت کودتایی ایران از زیر بار سنگین کشتن مظلومانه "ندا آقا سلطان" رهایی نیافته و معلوم نیست حالا حالاها بتواند این قتل ظالمانه را از حافظه ملت پاک کند. "ندا" دختری که وقت تیر خوردن، ناباورانه به فواره خون سینه اش نگاه کرد و در کمتر از دو دقیقه، مقابل چشمان میلیونها ناظر جهانی جان باخت و با نگاه خیره ای که به آسمان کرد تمام مظلومیت یک ملت بی پناه را عیان ساخت. از زمان مرگ ندا تا امروز، کودتاچیان صدها جنایت دیگر و از جمله تجاوزهای جنسی را بر کارنامه خود افزوده اند، اما "ندا" تأثیر ویژه ای بر همدلی وجدان جهانی با ملت ایران و جنبش سبز داشته و دارد. در طول حیات جنبش سبز، بسیاری از جوانان تبدیل به "ندای ملت ایران" شدند و جهان را با مردمی آشنا کردند که مثل حکومتش نمی اندیشند. این روزها، دوباره "ندای ملت ما" از سوی یک دختر شایسته دیگر به گوش جهان می رسد. دختری که مثل ندا و همه فرزندان ایران زمین، نازنین است؛ "نازنین افشین جم".

هفته قبل روزنامه "کیهان"، ارگان کودتاچیان حاکم در ایران، با عصبانیت از اقدام تازه " نازنین افشین جم" دخترشایسته کانادا در سال 2003 و فعال حقوق بشر ایرانی تبار، به او نسبتهای ناروایی داد. روزنامه کیهان از دیدار نازنین با "دالایی لاما" اسطوره بودائیان جهان و جلب حمایت او برای دفاع از حقوق بشر ایرانیان و جنبش سبز، چنان خشمگین بود که حتی برای "دالایی لاما" هم پرونده امنیتی درست کرد و او را مانند همه مخالفان به رابطه با CIA و داشتن "نیمه پنهان!" متهم نمود. کیهان نازنین را بدلیل حضور در رقابتهای دختران شایسته، به القاب ناشایستی متهم ساخت که از تکرار آن، بدلیل اشاعه فساد باید پرهیز کنیم اما در آخر گزارش سراسر اهانت خود به شخصیتهای پرشماری داخلی و خارجی نوشت:" افشين جم روابط نزديكي با «شيرين عبادي» و دختركان «كمپين يك ميليون امضا» دارد و به تازگي نيز همراه «دالايي لاما» به حاميان «جنبش سبز» آقايان «ميرحسين موسوي» و «محمد خاتمي» پيوسته است." این واکنش روزنامه کیهان نشان داد اقدامات این دختر جوان ایرانی، چه تأثیرات بنیادینی بر تضعیف موقعیت جهانی حکومت کودتایی داشته است.

اینک ندا و نازنین مقابل چشمان میلوینها دختر و زن ایرانی قرار گرفته اند. بسیاری از دختران جوان از خود می پرسند چگونه می توان "ندای ملت" شد؟ و چگونه می توان "نازنین" باقی ماند؟


گپی با خود در آینه!

با خود می اندیشی اگر دختری بودی به زیبایی و هوش و ذکاوت "نازنین افشین جم" و در مملکت وسیعی مثل آمریکای شمالی و کانادا زندگی می کردی؛ با آن همه دختران زیبا و شایسته و فعال، و اگر بواسطه رأی مردم و نخبگان به عنوان "شایسته ترین دختر سال کانادا" شناخته می شدی و باز اگر از این جلوتر می رفتی و "تاج نقره ای" دومین دختر شایسته جهان را هم در سال 2003 بر سرت گذاشته بودی،... و اگر آن وقت برمی گشتی به سوی وطن پدری ات، و به زنان و دختران دربند سرزمین پدری ات نگاه می کردی، آیا – خدا وکیلی!- آیا باز هم می توانستی مثل "نازنین افشین جم" از تمام مواهب دنیای مد و خوانندگی و بازیگری هالیوود دست برداری و لحظه ای – فقط لحظه ای- درنگ کنی؟

من خیلی سریع نمی توانم به این سئوال پاسخ بدهم! آدم است و هزار ضعف و اشتباه! نمی دانم من اگر در موقعیت "نازنین" قرار داشتم، آیا همین آدمی می شدم که الان هستم؟ اگر من انسانی در سایز "نازنین" بودم، آیا می توانستم مثل او از "آینده ام" بگذرم، برای آنکه سرزمین "گذشته" پدری ام را یاری کنم؟ و از استبداد و ظلم و تبعیض و زور نجاتش دهم؟ که لذتهای زندگی در هالیوود و دمخوری با ستارگان جهان را فروبگذارم و بیایم برای حقوق ایرانیانی تلاش کنم که حتی نمی توانم با لهجه شان حرف بزنم؟ جواب دادن به این سئوال، راحت نیست! اینطور نیست؟

قطعا" امثال "نازنین" در جمع ایرانیان بسیارند. تو اگر چنان آدمی هستی، آن وقت می شود گفت دمت گرم! می شود گفت که دیگر جای حرف نداری! حتی اگر مثل نازنین افشین جم نتوانی به فارسی حرف بزنی! آن وقت حتی اگر دختر نباشی و اسمت هم "نازنین" نباشد، می شود به تو گفت: حرف نداری "نازنین وطن"!

باری؛ "نازنین افشین جم" واقعا" حرف ندارد! باید خارج از کشور و اوضاع و احوال دنیای خارج را دیده باشی و آنجاها گشته باشی تا بدانی در میان آنهمه آدم گریزان از دست غاصبان خونریز وطن و در میان آنهمه هموطن تبعیدی، که گاهی همه راههای دنیا را به روی خود بسته می بینند و از خاک و سرزمین خود رانده شده اند، وقتی دختر شیرینی مثل "نازنین" که تمام راههای بهشت های زمینی به روی او گشاده شده است، درنگ می کند، فکر می کند و باز می گردد تا به بچه های خانه پدری اش کمک کند، او چگونه فرشته ای است؟

"نازنین" اولین بار برای کمک به یک ایرانی هم نامش "نازنین فتحی"؛ دختری که زیر تیغ اعدام بود، نگاهش را از دنیای پر زرق و برق مد و سینما و هالیوود برگرفت و چشمانش را به سوی ایران برگرداند. چشمانش را برگرداند به سوی این خانه پدری، اینجایی که روح "افشین" و "جام جم" اسم فامیلی اش را از این خاک دارد. برگشت تا کمک کند به دختران بی شماری که زیر تیغ تبعیض و فشار و بی عدالتی اند.و از سال 2003 تا حالا، نازنین یک تنه و خستگی ناپذیر آمده و آمده و آمده است. دمش گرم و سرش خوش باد.

از آن هنگام، نازنین افشین جم، گویی همان "ندا"ست که از بهشت برگشته است! برگشته به سوی دختران و زنان ایرانی که در جهنم تبعیض و جهل حاکمان می سوزند. نازنین، "ندا"ی بازگشته از بهشت است. ندا آقا سلطان!

این خاک پرگهر، نازنینان بی شماری پرورده است. یکی اش خود "تو" که به عکسهای این نازنینان، ندا آقا سلطان و نازنین افشین جم خیره شده ای و در اندیشه فرو رفته ای و این سطرها را می خوانی و مثل من، با خودت نجوا می کنی: این خاک، عجب "نازنین پرور" است.

پی نوشت: درباره دو پسر قهرمان این دیار هم یادداشتی در دست دارم. دو فرزند آرش، که به زودی منتشر خواهم کرد.یاحق!

درخواست کمک فنی!: بعد از تغییر پوسته و ظاهر این وبلاگ، فونت ها به هم ریخته اند و به tahoma تبدیل می شوند یا نظم مورد نظرم را از دست می دهند. اگر بلاگرهای حرفه ای در این زمینه راهنمایی ام کنن، سپاسگزار می شوم.