سه‌شنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۰

كاميون انقلاب 57، قطار جنبش سبز

كاميون انقلاب 57!

هنوز بعد از سالها، بوي قير و نفت كف خيابانهاي خرمشهر و شرجي هوايش و داغي تابستانش، با من است. و خاطره آن كاميون!

"جمال" جوان خوش تيپ و بوكسور خيابان نقدي خرمشهر بود كه موهای سرش را با تيغ مي زد و خيلي مقتدر بود. همينطوري ذاتا" جذبه داشت. از آن دست جواناني بود که رفتارشان، خود به خود احترام قلبی ديگران را بر می انگیزد! روز 20 بهمن 57 او جان مرا نجات داد تا موقع سقوطم از "کامیون انقلاب"، له نشوم! بعدها خود او زیر چرخهای آن کامیون کشته شد! "كاميون انقلاب" خيلي ها را كشت و هنوز هم خيلي ها را مي كشد! جمال، مرا از زير چرخهاي آن ماشين آدمكشي بيرون كشيد و بعدها خودش زير همان چرخها مرد!

يك آدم خوش ذوق، روي در و ديوار يك كاميون ماسه بر بزرگ نوشته بود: "كاميون انقلاب"! يك كاميون بنز ساده بود با کلی پرچم رنگی و بالايش هم پر بود از انقلابيوني که در شهر می آمدند و مي رفتند و شعار مي دادند. 20 بهمن بود؛ انقلاب در لحظه پيروزي بود. "شاه رفت" و "امام آمد" را ديده بوديم و حالا اين كاميون راه افتاده بود و بوق زنان و هلهله كنان، نقل و نبات پخش مي كرد و عده اي هم مي خواستند سوارش بشوند! برای ما بچه ها اما، سوار شدن چیزی نبود جز یک بازیگوشی بچه گانه. انقلابيون از بالاي كاميون روي سر ما شكلات و آب نبات مي ريختند. شكلاتها را مي خورديم و دنبال كاميون مي دويديم. سواري مفتي براي همه بچه هاي جنوبي، يك تفريح هميشگي است! شادي لحظه اي سواري مفتي مي خواستيم، وگرنه انقلابي نبوديم!

جايي نزديک چهارراه نقدي، كاميون براي لحظه اي توقف كرد. من از كنار كاميون به اتاقك پشت آن آويزان شدم تا خودم را بالا بكشم يا دست كم چند قدمي سواري مفتي بگيرم. اما كاميون بلافاصله راه افتاد. درست ميان دو چرخ بزرگ كاميون انقلاب از اتاقك كاميون آویزن بودم و سعي داشتم خودم را بالا بكشم و بروم بالاي اتاقك و به بچه ها ملحق شوم و شادي كنم. مي خواستم از آن بالاها مردم را ببينم و برایشان شكلات بيندازم. اما جايي كه آويزان شده بودم، با يك ترمز كاميون، مرا مي انداخت بين دو چرخ عقبي و از من "رب گوجه فرنگي" درست مي كرد!

"جمال" نزديك چهارراه نقدی مرا در آن وضعيت هولناک ديد. راستش خودم هم ترسيده بودم، اما كاميون داشت مي رفت و دیگر نمي شد از آن پايين آمد! كاميون پيچيد به سمت خیابان "لوان تور" و موقع چرخش آن، توانستم چرخهاي گنده اش را بهتر ببینم؛ همان جا بود که فهميدم تا "شهادت" من چيزي باقي نمانده! یک ترمز ناگهانی، یک تکان، یک اشتباه کافی بود! سایه کسی را از پشت دیدم. يكي داشت از دور مي دويد به دنبال كاميون و مرا صدا مي كرد. برگشتم؛ "جمال" بود. درست مثل "استيو واستین" قهرمان فوق بشري سريال معروف آن ايام "مرد 6 ميليون دلاري" مي دويد. قبراق و سریع!

يكي از آن بالايي ها داد زد:"اين پسره الان ميره زير چرخ!"

عبدو جوابش را داد:"اين بابكه! نیفتی ولک!"

و آن يكي با لهجه عربي غلیط خرمشهري گفت:"زير چرخ كاميون نره عبدو! ولک اگه كاميون ترمز بزنه كه اين پسره ميشه كمپوت!"

دستهايم ديگر توان نداشتند هيكل لاغرم را بين زمين و آسمان نگهدارند. حتي اگر كاميون ترمز هم نمي كرد، تا چند ثانيه ديگر طاقت از دست مي دادم و ول مي شدم و مي افتادم زير چرخها و "كمپوت" مي شدم!

"جمال" هنوز می دوید! همانطور كه مي دويد فرياد مي زد: " نترس! خودتو محكم نگهدار بابك.محكم بگير كه نيفتي! دارم مي رسم!"

درست مقابل شركت مسافربري "لوان تور" جمال به من و كاميون رسيد. روي آسفالت مقابل گاراژ، کلی شيشه خرده ريخته بود و كف خيابان فرشي از خرده شيشه پهن شده بود! نور خورشيد در انعكاس آن فرش الماسي چشمم را زد. نمي دانم آيا راننده كاميون مرا در آينه ديد و يا اينكه به خاطر شيشه ها بود كه لاستيكهايش را پنچر نكند، به هرحال راننده يكهو زد روي ترمز! اين همان اتفاقي بود كه نبايد مي افتاد و جمال با تصور آن، احساس خطر كرده و دویده بود دنبال کامیون. به محض ترمز، تعادلم را ازدست دادم و افتادم بين دو چرخ بزرگ كاميون. كاميون هنوز كاملا" توقف نكرده بود و وقتي داشتم هل مي خوردم بين چرخهايش، آن دو چرخ بزرگش هنوز حركت داشتند. آن قدر به مرگ نزديك شدم كه دماغم هم "بوي مرگ" را مزه کرد و نوك آن به لاستيك عقبي ماليده شد و حتي بوي خاك لاستيكها را هم حس كردم. تا مدتها بعد از آن ماجرا، نوك دماغم بوي لاستيك مي داد.

در آخرين لحظه، نااميدانه برگشتم و آخرين چيزي كه ديدم "جمال" بود كه ناگهان شيرجه زد! از فاصله دوسه متري به سمت من شيرجه زد و مرا از لاي چرخها بيرون كشيد و بغل كرد و در آغوش گرفت و هر دویمان را انداخت روي آسفالت كناری خيابان. دو سه متري دورتر از چرخهاي كاميون، روي زمين ولو شديم. اين صحنه را بعدا" يكي دوتا از دوستانم كه سوار "كاميون انقلاب" بودند و بعدها با همان كاميون در "انقلاب" ماندند، با همين جزئيات سينمايي اينجا و آنجا تعريف مي كردند. كار "جمال" يك اكشن سينمايي تمام عيار بود. جالب اين بود كه وقتي روي زمين افتاديم، مرا جوري در هوا نگه داشت كه بدنم با شيشه هاي كف خيابان و آسفالت داغ، كمترين برخوردي پيدا نكرد و اينطور بود كه مرا از يك مرگ حتمي نجات داد. با لهجه عربي اش پرسيد:"تو خوبي بابك؟ زخمي نشدي؟" من بهت زده و ترسيده، فقط گفتم:"ها!"

وقتي از كف خيابان بلند شديم، پشت جمال را كه ديدم وحشت كردم. خرده شيشه ها، لباسهاي سفيدش را سوراخ سوراخ كرده بود. مثل آنكه تيربارانش كرده باشندو شايد اين پيش آگهي از اتفاق تلخي بود كه بعدها براي او افتاد و در تسويه حسابهاي سياسي بعد از انقلاب، واقعا" تيرباران شد! خون از هر منفدي از لباسش بيرون مي زد. اما خم به ابرو نياورد و راه افتاديم به سمت كوچه خودمان. كاميون انقلاب هم راهش را ادامه داد و رفت!

كاميون انقلاب مردمي 57، خيلي زود غير مردمي و "اختصاصي" شد و مردم را پیاده کرد. خيلي از سوارانش را از آن بالا پرت كردند پايين و بعضي آدمهاي ناجور تصاحبش كردند و خودشان را كشيدند و رفتند بالا! ديگر از بالاي آن كاميون، كسي براي مردم شكلات نمي انداخت، آنچه بود و هست گلوله و باتوم و دشنام و تهمت است كه از فراز آن به روي مردم بي پناه مي ريزند! حالا "كاميون نظام" در هر ایستگاه، خيلي ها را پیاده می کند و بسیاری از مردم را زير چرخهاي خود له كرده و مي كشد. يكي از بهترين كساني را كه سواران آن كاميون به ناحق كشتند، همين "جمال" بود كه يكي دو سال بعد به يك بهانه سياسي "تيرباران" شد. اين را سالها بعد شنيدم.

ديگر از آن كاميون، يك "ظاهر" باقي مانده بود كه آن هم بعد از اتفاقات سياه امسال ديگر به كلي "اسقاط" شد. نظام فعلي ايران، ديگر نه انقلابي است، نه اسلامي است و نه مردمي است. سواران مركب قدرت، براي بقاي خود همه ارزشهاي آن انقلاب را يك به يك قرباني كرده اند تا امروزه كه آن كاميون از پرتگاه نابودي و نيستي، فرمان بريده و بي محابا به پائين سقوط مي كند و عنقريب در قعر درّه منهدم مي شود.امروز بايد به تاريخ اين سي و يك ساله نگاه كنيم و از خود بپرسيم كداميك از اهداف آن انقلاب تحقق يافتند؟ آيا استبداد و ديكتاتوري را توانستيم دفن كنيم؟ يا اينكه باز در چنبره يك ديكتاتوري سياه گرفتار شديم؟ و بپرسيم بر سر آزادي، استقلال و عدالت چه آمد؟ و چرا ميانگين سني قربانيان اين انقلاب، جوانان سي و يك ساله است؟

امروز در آستانه دوران جديدي هستيم و بايد به فردا فكر كنيم. جنبش سبز ملت ايران بهتر است يك «قطار» باشد با گنجايش همه ايرانيان تا يك كاميون قراضه كه از چرخهايش خون مي چكيد. هفتاد ميليون شهروند ايراني با هر دين و مسلك و مرام و گرايشي بايد بتوانند از اول سوار آن قطار بشوند و اين جنبش را از آن خود بدانند. بايد مراقب آنچه به دست مي آوريم باشيم. و مراقب آنچه بدنبال آن هستيم، باشيم. در اين دوران سي و يك ساله آن قدر چيزها از دست داده ايم كه ديگر زماني براي اشتباه نداريم. بايد هوشيارتر باشيم.

باري! آن كاميون فرسوده به زودي در درّه سقوط خواهد كرد. در حالي كه هنوز از چرخهايش خون مي چكد! سالهاست كه از آن خون مي چكد. اما ريل قطاري كه مردم اميدوار را سوار مي كند، سبز است و مسيرش سبز. نمي گذاريم سرخش كنند!

دلم براي "جمال" تنگ شد، و براي خرمشهر... نمي دانم چرا؟

جمعه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۰

به نام آزادي

فصل نشستن نيست! بنشينيم يخ مي زنيم!

روي سخن اين نوشته، با برخي از نخبگان جامعه است كه هنوز تصميم قاطعانه اي براي برخاستن نگرفته اند و عادت كرده اند اظهار تأسفي كنند و بگذرند. روي سخن اين نوشته با خود ماست، مايي كه بايد زودتر تصميم بگيريم و وارد ميدان عمل شويم و مردم را ياري رسانيم. مايي كه دچار "عادتِ اِاِاِ گفتن" شده ايم!

عده اي از ما اين روزها داريم عادت مي كنيم به شنيدن خبرهاي بد و فقط به اظهار تأسف كردن و به "اِاِاِ" گفتن! و اين عادت دارد تبديل مي شود به رژيم روزانه ما! مي شنويم فلاني و صد نفر ديگر را دستگير كرده اند؛ در جواب مي گوييم:"اِاِاِ!" بعد مي رويم و كارمان را ادامه مي دهيم! مي خوانيم فلاني را ترور كردند! نچ نچي مي كنيم و مي گوييم:"اِاِاِ"! بعد مي رويم خبر بعدي را مي خوانيم! تلفني زنگ مي زند:"شنيده اي به جوانان زنداني در عشرت آباد سپاه تجاوز ميشه؟" مي گوييم:"اِاِاِ؟" خيلي هم متأسف مي شويم اما باز به همان گفتن "اِاِاِ" بسنده مي كنيم و عملي درباره آنچه شنيده ايم انجام نمي دهيم. شايد نمي دانيم روزي شايد خبر مردن يا دستگيري يا ترور خودمان هم فقط يك "اِاِاِ" و نچ نچ را در اطرافيان باعث شود و باز به زندگي شان ادامه بدهند. ما غالبا" گمان مي كنيم اگر موضوع خبرها ما باشيم، احتمالا" بساط دنيا در هم پيچيده مي شود و جهان كن فيكون مي شود! اما اگر وضع به همين منوال پيش برود، ديگر براي كسي حساسيتي باقي نمي ماند تا براي ما چيزي بيشتر از يك اِاِاِ ساده نشان دهد. ما كم كم داريم به عادتي دچار مي شويم كه تلخ ترين خبرها را بشنويم و بدترين اخبار فقط يك "اِاِاِ" در ما ايجاد كند و تأثير آن اتفاقات به سرعت محو شود. و اين خيلي خطرناك است. براي هر ملتي اين خطرناك است، ما ايراني ها كه همينطوري هم در خطر زاده شده ايم و بايد بيشتر مراقب خودمان باشيم. خوشبختانه مردم هوشيار ما هرگز به "عادتِ اِاِاِ گفتن" مبتلا نشده اند و اين جاي شكر دارد.

گاهي سئوال مي كنم چه اتفاق ديگري بايد بيفتد تا ما را جدا" تكان بدهد، به خيابانها بكشاند و به خانه بازنگرداند؟ چه شوك ديگري مي تواند ما را از خلسه و از عادت "اِاِاِ گفتن" نجات دهد؟ رأيمان را دزديدند، جوانانمان را كشتند و زنداني كردند و در زندانها به آنها تجاوز كردند، شكنجه شان كردند و جسدشان را از خانواده ها مخفي ساختند. مادران عزادارمان را از سوگواري بر مزار عزيزانشان منع كردند و آنها را دسته دسته دستگير مي كنند. نخبگان سياسي ما را با تحقير به خانه نشيني مجبور كردند و ما هر روز به شنيدن خبرهاي تلخ دستگيري اين، يا سوء قصد به آن و ترور آن ديگري و كشتن آن ديگران عادت مي كنيم. بي اينكه بدانيم ما به عنوان كساني كه با افكار عمومي سر و كار داريم، مسئوليم كه خاموش ننشينيم. مسئوليم كه حساسيت هايمان را هر روز سوهان بكشيم، حسگرهايمان را هر روز تازه كنيم و اجازه ندهيم ديكتاتوري از ما ربات هايي بيروح بسازد كه ديگر هيچ خبري ما را تكان ندهد. اگر چنين نباشيم، مردمي كه با تمام وجودشان دارند سختي هاي اين روزها را درك مي كنند و با تمام حسگرهايشان دارند اين سختي ها را احساس مي كنند، از ما عبور خواهند كرد و روزي روزگاري در فرداي آزادي اين كشور، يقه روشنفكران خود را خواهند گرفت كه در روزهايي كه ما در آتش بوديم، چرا شما يخ زده بوديد؟ ما به آزادي، به مردم و به خود بدهكاريم و امروز فصل نشستن نيست. فصل همراهي با اين موج ميليوني آزاديخواهي است. بگذار حاكمان صداي ما را رساتر از هميشه بشنوند و باور كنند سكوت ما، علامت رضايت نيست.

در اين سرماي كشنده استبداد ديني، هر كدام از ما به عنوان نيروهاي مؤثر جامعه، نخبگان يا روشنفكران نبايد بنشينيم، نبايد بخوابيم، وگرنه يخ مي زنيم و مي ميريم. حتي اگر تا فرداهاي پيروزي زنده بمانيم، فرداها كه فرا برسند از نگاههاي سنگين و ملامت گر مردم، خواهيم مرد. و آن مردن، بد مردني است. پس "به نام آزادي" برخيزيم و مردم را تنها نگذاريم.

سه‌شنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

صداي پايش شنيده مي شود...


دنياي ما به بزرگي هدفمان است؛ آزادي!

از پشت پنجره اتاق بسيار كوچكمان در هتلي در حومه پاريس، ريزش برف را تماشا مي كنم. هوا بايد 4 درجه زير صفر باشد. سوز استخوان سوزي دارد. به تازگي از فاصله 12 ايستگاه اتوبوس به هتل رسيده ام. رفته بودم جايي تا ايميلها و وبلاگ و فيس بوك را چك كنم. هنوز يخ استخوانهايم باز نشده، هنوز سردم است.

عده اي از مخاطبان كه از شرايط من خبر ندارند، مي پرسند چرا كم كار شده اي؟ چرا كمتر مي نويسي؟ شايد آنها نمي دانند براي كارهاي اقامتي و بيمه و استقرار بايد چه مراحل پيچ در پيچي را گذراند! اما همين انتظاري كه خوانندگان خوبم دارند هم براي من شيرين است. تمام اين روزهاي سخت، ما را سرسخت تر مي كند. زيرا آموخته ام كه هر سختي، اگر ما را نكشد، قوي ترمان خواهد كرد.

هتل ما اينترنت ندارد! شايد تنها هتل در كل اروپا باشد كه مهمانانش از اينترنت محروم هستند. اتاقي است سه در چهار متر با يك حمام كوچك يك متري! اگر استاندارد راه نروي، دائم بايد سر و كله و دست و پايت بخورد اينطرف و آنطرف! تمام كف اتاق را سه تختخواب پوشانده و جز باريكه راهي كه از وسط تختها مي گذرد، مجبوري دائم روي تخت بنشيني و ولو باشي يا ايستاده بروي پشت پنجره تا از كمردرد در امان بماني. فنرهاي خوشخواب تختها براي درد كمرم خوب نيستند.

براي رفتن به پاريس بايد دو اتوبوس و يك خط متروي سي دقيقه اي سوار شوي و برگشتن هم مكافات است. فرانسه كشور گراني است و بخصوص بعد از تبديل واحد پولي "فرانك" به "يورو" قيمتها ناگهان دهها برابر شده اند. بليط اتوبوس نزديك دو هزارتومان است، مترو همينطور، يك ساندويچ كوچك نزديك شش هزار تومان و يك نوشابه نزديك دو هزار تومان! البته شهروندان فرانسوي به همان ميزان هم حقوق دريافت مي كنند و مثلا" ماهيانه بين دو تا چهار هزار يورو حقوق مي گيرند. يعني از سه ميليون تومان به بالا! اين گراني براي مايي به چشم مي آيد كه هنوز داريم با واحد "تومان" اين جهان را ارزيابي مي كنيم و "تومان" هم كه سالهاست با كلي صفر زيادي و سنگين، ارزشي ندارد.

بچه هايم بدرستي نگران درس و مشقشان هستند. هر دو بايد شش ماه زبان فرانسه بخوانند تا تازه بتوانند وارد دبيرستان و دانشگاه شوند. كارهاي اداري با پيگيري زيادي بايد انجام شوند. چند خانواده نازنين قدم به قدم كمك مي كنند تا جلو برويم. از ترجمه و همراهي در ادارات و كارهاي پزشكي ام تا ترجمه متون اداري و غيره. واقعا" كمك هايشان مؤثر و عالي است. اعتقادشان اين است كه حالا كه خودشان سياسي نيستند و فعاليت سياسي نمي كنند اما مي گويند بايد سنگهاي سر راه مرا بردارند تا من بتوانم كارهاي سياسي ام را بدون دغدغه انجام بدهم و براي همين تا به حال بسيار كمك كرده اند. خانواده هاي نازنيني كه در اين مدت كمكهاي شاياني كرده اند، همگي بي نظيرند. با همه اينها، ما زندگي را بايد از صفر مطلق شروع كنيم. از صفر مطلق. و اين صفر، مثل هواي اين روزهاي فرانسه، سرد و برفي است، اما اميد به بهبود اوضاع، سرنگوني ظلم و به نتيجه رسيدن همه اين سختي ها، هنوز در ماست. باوري سخت در من است كه در تلخ ترين اين روزها، از من دور نشده و همين متحيرم مي كند. باور به اينكه "بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر، بار دگر روزگار چون شكر آيد"

خوشحالي بزرگي در قلب من است. از داخل همين اتاق محقر، خار گلوي ديكتاتوري بودن، خوشحالي بزرگي است. از همينجا نوشتن و مصاحبه كردن. آماده شدن براي مشاركت در براندازي مخوف ترين استبداد ديني قرن حاضر. همين حس و حال بخصوص، اتاقمان را به اندازه هدفي كه برگزيده ايم بزرگ و گسترده كرده است. دنياي من، اين اتاق كوچك نيست. دنياي ما به كوچكي اين اتاق يا آن سلول انفرادي يا زندان و حتي به كوچكي شهري كه در اشغال كودتاچيان قرار دارد نيست؛ دنياي ما به بزرگي هدفي است كه داريم؛ "آزادي". و اين روزها، عجيب دست يافتني به نظر مي رسد... ما داريم نشان مي دهيم كه شايسته اش هستيم و او دارد بر ما نازل مي شود. صداي پايش را مي شود شنيد؛ آزادي مي آيد.

یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

يك پايان تلخ، بهتر از يك تلخي بي پايان است...

يك پايان تلخ، بهتر از يك تلخي بي پايان است!

واقعيت غيرقابل انكار اين است كه انقلاب 57 با همه شعارهاي زيبا و آرمان گونه اش، مثل استقلال و آزادي و جمهوري، ديگر "تمام" شده است و آنچه با نام نظام جمهوري اسلامي اكنون تيغ بركشيده و به جان مردم بي پناه افتاده، يك نظام استبدادي و زورگو و خونريز است كه دشمن استقلال و آزادي و جمهوريت و حتي اسلاميت است. بحثي نمي كنم كه اين نظام از اول هم چنين بوده و يا حالا به اين درجه اعلاء از بي هويتي رسيده است، هر كسي در اين باره نظري دارد كه در جاي خود محترم است. اما به امروز اين انقلاب 31 ساله كه مي نگريم، همه بر اين نظر مشتركيم كه ديگر هيچ نشاني، هيچ نشاني از آن انقلاب حتي در كلام و پوست هم باقي نمانده است. بنابراين بايد اين دوره سياه را با همه تلخي پايان دهيم. اين كار خود ماست. بايد طرح نويي دراندازيم و از بند زدن نقش ايوان اين خانه كه از پاي بست ويران شده، چشم بپوشيم. ما به آستانه "پايان تلخ" آن انقلاب رسيده ايم و ناچاريم بپذيريم يك پايان تلخ، بهتر از يك تلخي بي پايان است! من هم موافقم كه "انقلاب" يك پايان تلخ خواهد بود اما بيشتر اعتقاد دارم كه تداوم حكومت كودتاچيان و نظام جمهوري اسلامي، مثل پذيرش يك تلخي بي پايان است و ما بايد به "پايان تلخ" انقلاب 57 گواهي دهيم و از اين "تلخي بي پايان" كه داريم تجربه مي كنيم بپرهيزيم. اين سم مهلك بايد از پيكر جامعه ما بيرون رود و با مقاومت ما و شما بالاخره بيرون مي رود.

دهه انقلاب (فجر سابق!) در سال 88 مي تواند و بايد اين پايان تلخ را رقم بزند و ما را به آستانه يك "شروع شيرين" راهنمايي كند. شروع تازه اي كه سياهي ها را بشويد و با خود ببرد و بهار را بشارت دهد. اكنون بهار در آستانه ورود بر قلب ماست، به او سلام كنيم و به سياهي "نه" بگوييم. هر طور كه مي توانيم. اين مهمترين وظيفه ماست.

سئوال: امروز هر كسي در فكر طرحي براي مبارزه با كودتاچيان است. شما چه طرحي داريد؟ طرحي كه همه در هر كجا كه هستند بتوانند آن را عملي كنند و همگي با هم در براندازي ستمكاران سهيم باشيم؟ طرح شما چيست؟

جمعه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰

قرباني هاي بعدي نظام، منتقدان مهارشدني!


منتقدان مهار شدني!

نمي دانم چرا چهره آقاي لاريجاني يا رضايي يا قاليباف و امثال اينها، تا اين اندازه شبيه به "قربانيان بالقوه نظام" هستند؟ شايد چون درخت اين نظام خونريز، به خون خوردن تنومند شده و با خون آبياري مي شود! يا شايد بدليل اينكه لاريجاني ها بدون داشتن عقبه سياسي قدرتمندي، حالا در رأس دو قوه كشور نشسته اند و اين با ساير معادلات حكومت كودتايي تناقض آشكاري دارد. به هر حال، اين تصوري است كه خيلي ها دارند! نقش امثال آنها در يك داستان دراماتيك، غالبا" به اين دليل پررنگ مي شود كه در جايي از داستان، لازم است قرباني شوند! وگرنه شخصيت قابل توجه و با اهميتي ندارند!

در يكي دو سال اخير، هر از گاهي فردي مانند علي لاريجاني در نقش يك منتقد دولت احمدي نژاد وارد كارزار مي شود، انتقادي حساب شده و استرليزه مي كند و بعد محو مي شود! هر از گاهي او در نقش يك ميانجي منصف، شيخ شجاع اصلاحات كروبي را به مجلس دعوت مي كند تا شكايات او را بشنود اما مدتي نمي گذرد كه نقش نمايشي خود را از ياد مي برد و به عنوان يك طرفدار دوآتشه حاكميت، كروبي و موسوي را سرزنش يا تهديد مي كند! آيا انتقادهاي بهداشتي افرادي مثل علي لاريجاني و محسن رضايي و باقر قاليباف به احمدي نژاد، و يا انتقادهاي اصولگرايان به اصولگرايان، انتقادهايي واقعي هستند و اين سخنان گاه و بيگاه آنها براي دفاع از حقوق ملت است؟ آيا اين طيف هاي درون اصولگرايان كه گاهي به همديگر انتقادهاي شديدي هم مي كنند، حقيقتا" در پي كسب حقوق واقعي مردم هستند؟ آيا جنگ دروني آنها، جنگي بر سر قدرت و تقسيم غنايم است؟ و يا نمايشي است از يك دموكراسي كنترل شده و قابل مهار درون نظام؟ اگر امثال لاريجاني يا محسن رضايي حقيقتا" بدنبال حقوق ملت هستند، چرا در برابر كشتار و سركوب مردم بدست حكومت واكنش جدي نشان نمي دهند و چرا نهايتا" انتقادهاي "كنترل شده" اي به اوضاع مي كنند و بلافاصله محو و خاموش مي شوند؟

وقتي به نقش افرادي در كاليبر اصولگرايان منتقد(!) مثل آقاي لاريجاني و رضايي و حتي قاليباف نگاه مي كنيم، چند ويژگي را به خوبي مي توانيم ببينيم: امثال آقاي لاريجاني يا رضايي پرستيژ مخالفت با نظامي را ندارند كه آنها را تبديل به شخصيتهاي محوري كرده است! اين افراد نهايتا" مي توانند "نقش" يك مخالف خوان كنترل شده و يك منتقد مهار شدني را درون حاكميت ايفا نمايند. آن هم با يك بازي ناپخته و ساختگي! مدتهاست حكومت تلاش دارد يك "اپوزيسيون كنترل شده و دروني" براي خود بسازد تا گهگاه نقش سوپاپ اطمينان را ايفا كند و قابل مهار هم باشد و در ضمن جايگزيني باشد براي اصلاح طلبان و تغييرخواهان حذف شده و زنداني. اصولگرايان درون حاكميت، البته آنقدر بازيگران بدي هستند كه نتوانسته اند اين نقش را به خوبي ايفاء كنند و وجود يك اپوزيسيون تاز را براي مردم باورپذير كنند. حكومت بعد از حذف اصلاح طلبان پيشرو و تغييرخواهاني مانند كروبي و موسوي، تلاش دارد يك بازي نمايشي با دو تيم از اصولگرايان برگزار كند و تمام جوانب بازي را نيز در كنترل خود داشته باشد. يكسوي اين ميدان، افرادي مثل احمدي نژاد و سوي ديگر افرادي مثل لاريجاني و رضايي را مي گمارد تا به زگمان خود، يك بازي پرهيجان را سامان بدهند اما در نهايت، داور مسابقه به سود گروهي داوري خواهد كرد كه دوام اين حكومت را تضمين كند و گروه مقابل را قرباني خواهد كرد تا ضامن مشروعيت(!) حكومت باشند. مناظره هاي اخير تلويزيوني، مصداق همين بازيهاي كنترل شده است كه بدليل سوء مديريت حاكميت، همين بازي نيز به رسوايي تازه براي حاكميت تبديل شده است. برخي انتقادهاي اصولگراياني مثل لاريجاني و قاليباف و رضايي، براي تسكين مردمي بيان مي شود كه ديگر با اين انتقادهاي ملايم و بي اثر، آرام نخواهند شد.

از طرفي بدليل اينكه تمام سرنخهاي كنترل اين منتقدان نمايشي در دستان مقتدر حاكميت است، كنترل و حتي حذف آنها براي حكومت كار سختي نيست و در وقت مناسب مي توان براي "حفظ نظام" برخي از آنها را قرباني نمود و بعد از قرباني كردن، از آنها به عنوان شهيد براي بقاي نظام استفاده كرد! حاكميت از زنده و از جنازه اين فدائيان رهبري براي بقاء استفاده مي كند!

آقايان علي و صادق لاريجاني كه در ظاهر دو قوه اصلي از قواي سه گانه كشور را در اختيار دارند، همه خصوصيات "قرباني ها" را دارند. آنها اتفاقا" به همين دليل در رأس دو قوه قضائيه و مقننه قرار گرفته اند تا مردم به اشتباه آنها را جزو بدنه اصلي حاكميت محاسبه كنند و گاهي به تناوب "سيبل اعتراضها" باشند و گاهي متقابلا" نقش "سوپاپ اطمينان" را اجرا نمايند و در وقت ضرورت هم "قرباني" شوند. اگر آنها توانستند در وقت مقتضي حكومت را از چالش هاي پيش روي نجات بدهند و به صفت شخصي توانستند كاري براي بقاي نظام بكنند، شايد مثل آيت الله جنتي روزي از مقام يك مهمان افتخاري به مقام يك صاحبخانه دائمي در سفره گسترده نظام تبديل شوند! اما ضمنا" هميشه اين امكان براي حاكمان اصلي وجود دارد كه براي حفظ نظام، آنها را قرباني كنند. طبيعي است دستور قرباني شدن آنها از همان جايي صادر خواهد شد كه دستور حذف ياران صديق رهبري مانند "لاجوردي"، "صيادشيرازي"، "احمدكاظمي"، "سعيد اسلامي" و به زودي "سعيد مرتضوي" را داده است.

مردم اكنون ام الفساد همه جنايات اخير را در بنيان اين نظام ولايتي يافته اند و هيچ چيز جز بركناري و مجازات اين حاكمان فاسد آنان را التيام نخواهد داد. بازيهاي نمايشي تيمهاي خودي نيز، اگر چه ممكن است هيجانات گذرا و كاذبي به جامعه منتقل كند، اما ديگر عطش دانستن جامعه را سيراب نمي كند. جامعه بيشتر از آنچه براي برخاستن نياز باشد، دانسته و فهميده است و اكنون در كمين فرصتي است براي عمل به آنچه مي خواهد. عاقلانه است كه حاكميت، "انتظار فعال" اين جامعه را به "انفعال" تعبير نكند، كه بد اشتباهي است.

اشتباه بزرگتر را بازيگران نابلدي مثل آقايان لاريجاني و رضايي مي كنند كه به زودي و بعد از تمام خيانتهايي كه به اعتماد مردم كرده اند، خود نيز قرباني خيانت ديگران خواهند شد و روزي شمشير "بروتوس" را در پشت خود احساس خواهند كرد. معلوم نيست آنها شانس داشته باشند كه برگردند و "بروتوس خائن" را ببينند و به او جمله مشهور را بگويند:"بروتوس! تو هم؟" واقعيت آن است كه نقش آنها به عنوان يك منتقد مهار شدني، پاياني به همين اندازه رقت انگيز و سوزناك خواهد داشت. امروز دعواي حقيقت با خيانت برپاست و هركسي بخواهد ميانه روي اتخاذ كند و زيگزاگ برود، در اين ميانه ديري نخواهد پائيد.

پنجشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

آخرين تقلاهاي ديكتاتور!

آخرين تقلاهاي ديكتاتور!

ديكتاتور در آخرين تقلاهايش، از "مردم" نااميد شده و دست به دامن تهديد "خواص" و "مؤثرين" مي شود تا شفاف و صريح در كنار او باقي بمانند وگرنه بر عليه او خواهند بود. اين نشانه را در آخرين روزهاي فروپاشي همه ديكتاتوري هاي معاصر و تاريخي ديده ايم. ديكتاتورها بعد از گرد و غباري كه خود با انواع مظالم و فسادها برپا مي كنند، چنان در اوهام و ابهام غرق مي شوند كه تمييزي ميان دوستان و دشمنان خود نمي بينند و لاجرم به اينگونه سخنان رو مي آورند:"يا با من هستيد و يا بر من!" آنها اين سخنان تهديدآميز را زماني بر زبان مي آورند كه مانند آيت الله خامنه اي از "مردم" به كلي نااميد شده اند و به اشتباه گمان مي كنند "خواص" مي توانند و بايد نظام سلطاني او را نجات دهند. و اگر نجاتش ندهند، خائن هستند و مستحق بدترين مجازاتها. پس با اينكه مي داند تهديدهايش كارگر نيستند، از اين تنها سلاح باقيمانده استفاده مي كند و چيزي را از خواص مي طلبد كه اگر چنان كنند، ديگر "خواص" نيستند و خاصيتي ندارند و مي شوند عده اي مجيزگوي قدرت فروپاشيده رهبري، كه ديگر هيچكس حاضر نيست زير سقف آن بخوابد و كابوس آوار ببيند.

آقاي خامنه اي يك نكته را در نيافته و همان يك نكته عاقبت او را هم به سرنوشت ديكتاتورهاي ديگر دچار خواهد كرد. آن نكته اين است: مردم ايران در نهان و آشكار از حكومت يك فرد بر يك ملت عصباني هستند. خاصه اگر آن فرد خود را تنها رابط با خداوند بخواند و بنامد. مردم ايران حكومت شاهان را به اين دليل به مراجع ديني سپردند كه شايد فسادهاي كمتري رخ دهد و كشور روي رفاه و بهبودي ببيند. اما اكنون با عملكردهاي دهه هاي اخير دريافته اند بدترين استبداد، استبداد ديني است و ولايت فقيه، فسادپذيرترين مدل حكومتي است. آنها دريافته اند كه يك ولي فقيه مي تواند مانند آقاي خامنه اي مجوز انواع كشتار، شكنجه، تجاوز جنسي و سركوب را صادر نمايد و باز هم خود را نماينده خدا بداند، همه خواص و مؤثرين واقعي را زنداني كند و از باقي شخصيتها بخواهد به زور با وي بيعت نمايند! نكته اي كه آقاي خامنه اي بايد زودتر از اينها در مي يافت، اين واقعيت است كه مردم ايران بدليل وجود ايشان، ديگر هيچگونه حكومت ديني نمي خواهند و از هر كسي كه بخواهد زمينه تشكيل يك حكومت ديني ديگر را ايجاد كند، با هر نيتي كه داشته باشد، دوري مي كنند. پس دليل اصرار آقاي خامنه اي براي بيعت اجباري خواص با ايشان در چيست؟ دليل روشن است؛ آقاي خامنه اي نيت واقعي خود را هر روز آشكارتر مي كند؛ او درد دين ندارد و براي باقي ماندن خود و نزديكانش در قدرت، حاضر به هر جنايتي هست و در اين آخرين روزهاي سقوط، خواص را تهديد مي كند تا شايد آنها وي را از قهقرا نجات دهند. اما آيا نجات كسي كه مردم از او نفرت دارند، كاري شدني است؟ باور ندارم.

دوشنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰

درباره مناظره ها...

گفتگو با راديو زمانه:

مناظره هاي تلويزيوني براي بردن اعتراضها از خيابان به استوديوهاست!

توضيح: نوشته زير، متن گفتگويم با راديو زمانه است درباره مناظره هاي تلويزيوني اخير صداوسيما كه بدليل سئوالات زياد دوستان خواننده دراين باره، در وبلاگ منتشر مي كنم. براي شنيدن فايل صوتي اين برنامه مي توانيد به اين آدرس برويد:

آقای بابک داد، در پاسخ به این پرسش که چرا امروز شاهد چنین روی‏کردی در صدا و سیما هستیم، می‏گوید:

مهم‏ترین دلیل‏اش این است که مردم به رسانه‏های حکومتی که بعد از کودتا تلاش شد تنها رسانه‏های موجود در ایران باشند، کاملا بی‏اعتماد شده‏اند. برای برگرداندن این اعتماد به مردم، شاید به چنین کارهایی نیاز هست. منتها این کار مقداری دیرهنگام است.برنامه‏ی «رو به فردا» معلوم نیست رو به کدام فردا دارد. به دلیل این که دیروز ما دیروز خونینی است که جمهوری اسلامی نمی‏تواند با برگزاری مناظره‏ها از زیر بار اتهام آن جنایات خارج شود.

به این ترتیب، شما با روی‏کردی که معتقد است این مناظرات تاثیرات مثبتی خواهد داشت، موافق نیستید؟

به نظر من، تاثیرات مثبت آن فقط در این حد است که باعث رسواتر شدن حکومتی می‏شود که در گفت‏وگو چیزی برای بیان ندارد. سلاح گفت‏وگو در جمهوری اسلامی، سلاح شکنجه، تجاوز، حد، حصر و جنایت است. وقتی شما با این نظام بر سر میزی می‏نشینید و گفت‏وگو می‏کنید، این گفت‏وگو به مناظره‏های پیش از انتخابات تبدیل می‏شود که فقط موجب رشد و آگاهی مردم شد. همه می‏دیدند که صدا و سیما بدون رعایت عدالت صوری و ظاهری، این مناظره‏ها را در جهت خاصی پیش می‏برد. اما در این حد که هر مناظره و هر گفت‏وگویی باعث شفاف‏تر شدن خوب و بد روزگار می‏شود، ما با هر مناظره‏ای موافق هستیم.

پس شما هم به اثربخشی مناظره‏ها باور دارید. همین‏طور است؟

اما در اثر بخش بودن آن برای جمهوری اسلامی تردید جدی وجود دارد. بزرگ‏ترین هدف از برگزاری این مناظر‏‏ها این است که می‏خواهند اعتراض‏ها را از کف خیابان‏ها به صحنه‏ها و استودیوهای کنترل شده‏ی تلویزیون‏ها ببرند.

به نظر شما، آیا در این کار موفق می‏شوند یا خیر؟

بعید می‏دانم؛ به دلیل این که ما قبلا با حکومت در همان استودیوها و با همان سیاست بدون عدالتی که داشتند، صحبت می‏کردیم. نتیجه‏ی آن صحبت‏ها هم رأی بیست و چند میلیونی به رقیب احمدی‏نژاد شد. اما حکومت آن انتخابات را ابطال کرد، کودتا کرد و صحنه را به خیابان آورد و به کشتار مردم دست زد.

فکر نمی‏کنید در نتیجه‏ی شکست آن سیاست سرکوب، امروز حکومت بخواهد سیاست تعامل با مطالبات مردم را تجربه کند؟

می‏تواند به نوعی پذیرش مطالبات مردم معنا شود و این یک پیروزی برای جنبش و برای مردم است. اما مساله این است که مطالبات مردم را تا کجا می‏خواهند بپذیرند. مهم‏ترین خواسته‏ی مردم که هنوز رنگ نباخته، یک سؤال ساده است به نام «رأی من کجاست؟» این سؤال را در هیچ مناظره‏ای نمی‏توانند پاسخ بدهند؛ مگر این که صندوق‏های رأی را بیاورند، نشان بدهند که رأی مردم چه بوده و بپذیرند که کودتایی غیراخلاقی صورت گرفته و مسببان‏اش و افرادی را هم که پس از آن دست به جنایت زده‏اند، محاکمه کنند. اما می‏بینیم، همین الان که مجلس هم خواستار محاکمه‏ی یکی از عوامل جنایات، به نام قاضی مرتضوی شده، حکومت دارد با جانب‏داری از این عنصر جنایت‏کار، از زیر بار مطالبات مردم شانه خالی می‏کند.

آیا ممکن است بر اساس بیانیه‏ی پنج ماده‏ای مهندس موسوی، به اجرای برخی از خواسته‏ها در شرایط فعلی رضایت داد و بقیه را به شرایط مناسب‏تر واگذار کرد؟

اولین خواسته‏ی مهندس موسوی در بیانیه‏ی هفدهم‏اش، مسئول کردن دولت نامشروع بعد از کودتا، توسط نظام بوده است. مسئول کردن این دولت به معنای پذیرش اشتباهات، خطاها، تقلب‏ها و محاکمه‏ی عاملان و آمران آن بوده است.اگر این مناظره‏ها به آن خط منتهی می‏شد، می‏شد به آن‏ امیدوار بود. اما به نظر می‏آید که این مناظره‏ها فقط قرار است آبی بر آتش خشم مردم از این تقلب گسترده و جنایات بعد از آن باشد. هرچند با شناختی که از آن آتش داریم، آتشی خشمی که مطالبات معوقه‏ی مردم در آن دیده می‏شود، بعید است که این آب‏ها بتوانند آن آتش را خاموش و یا سرد کنند.

آیا معنای تاکید مهندس موسوی این نیست که مثلا در شرایط فعلی، تن به محاکمه‏ی مرتضوی دادن می‏تواند یکی از همان جوی‏های کوچکی باشد که اشاره می‏کنند؟

روند مجازات‏ها و محاکمه‏ها نشان خواهد داد که آیا قرار است یک عامل به عنوان یک نماد محاکمه شود؟ که این برای مردم راضی کننده نیست.اما اگر روندی باشد که معلوم شود نظام به اشتباهش پی برده و می‏خواهد رفتارش را از جایی اصلاح کند، طبیعتا اگر به همان مفاد بیانیه‏ی هفدهم مهندس موسوی قدم به قدم عمل کند، بسیاری از خواسته‏های جنبش سبز مانند آزادی احزاب، تغییر قانون انتخابات، آزادی مطبوعات و آزادی تمام زندانیان سیاسی تأمین خواهد شد. به خصوص بند اول این بیانیه که چنان‏چه اشاره کردم، مسئول کردن دولت نامشروع است. اما چون نظام معمولا عقب‏نشینی را به معنای شکست می‏داند و حتی در مقابل مردمی که سال‏های سال به بودن آن‏ها افتخار می‏کرد، حاضر به عقب‏نشینی نیست، پیش‏بینی می‏شود که این مناظره‏ها فقط گامی نمایشی برای آرام کردن روحیه‏ی مردمی که از این نظام به ستوه آمده‏اند باشد. هرچند با شناختی که از این خستگی مردم داریم، بعید می‏دانیم به نتیجه برسد.

پنجشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

يادداشتهاي كوتاه

مناظره هاي تلويزيوني، براي كنترل اعتراضات است.
آيا مناظره هاي تلويزيوني مي تواند اعتماد از دست رفته مردم به صداوسيماي ناعادل را احياء كند؟ آيا مي تواند اعتراضها را از خيابانها به استوديوهاي كنترل شده سيما ببرد و شهرها را از معترضان ميليوني خالي نمايد؟ آيا مي تواند آبي بر آتش خشم مردم بريزد؟ بعيد مي دانم.
گام آخر را كوبنده برداريم! بهمن در راه است.
كودتاچيان فضاي ترور و وحشت را به عنوان آخرين حربه برگزيده اند. بايد در اين پرده آخر،ما نيز گام آخر را محكم برداريم. گام كوبنده ملت چه مي تواند باشد؟ بهمن فرصت تاريخي ما براي پيروزي است. گام آخرمان چه مي تواند باشد؟
بهمن ماه پيروزي...
هنوز در هتلی کوچک و بدون دسترسی به اینترنت و خیلی ارتباطهای دیگر هستیم. اتاقی کوچک که احتمالا" به اندازه یک سلول انفرادی است که پنجره ای به بیرون دارد ولی به همان اندازه بی خبر و بی امکان برای نوشتن، منتشر کردن نوشته ای چیزی هستم. اما حالا که لحظه ای به اینترنت دسترسی پیدا کرده ام، خبر بدهم که نوشتن هایم را روی همان لپ تاپ قدیمی از سر گرفته ام، و برنامه ها دارم. برای دهه انقلاب از 12 بهمن تا 22 بهمن باید خیلی کارها بکنیم. می گردم دنبال جایی برای نوشتن و فرستادن تا با شما همفکری کنیم و راهی بیابیم برای اینکه بهمن، ماه پیروزی ما باشد. بهمن ماه تولد من هم هست.

شنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

در تفسير خبر: تمام نشانه هاي سقوط كودتاچيان!

حكومت هذيان گو، به آخر خط رسيده!

در جمعه شب فوق العاده سرد پاريس، نوزدهم دي ماه(هشتم ژانويه) در برنامه تفسير خبر صداي آمريكا حاضر شدم و درباره محورهاي زير صحبت كردم. فيلم برنامه را در زير مي توانيد ببينيد:

http://www.voanews.com/wm/voa/nenaf/pers/pers1630vFRI.asx

1- مردم ايران با شركت در يك قاعده پذيرفته شده جهاني به نام انتخابات، تلاش كردند سرنوشت سياه خود را تغيير دهند و سبز كنند اما رأي مردم، توسط حكومتي كه بايد امانتدار آراء باشد، دزديده شد و حكومت پس از هفت ماه جنايت و سركوب، از اين سئوال ساده راه فراري ندارد كه مردم مي پرسند:"رأي من كجاست؟"

2- با چنين نظام قاعده ناپذيري كه دزدي آراي مردم را با جنايت و سركوبهاي بيشتر مخفي مي كند، آيا مي توان قاعده مند گفتگو كرد؟ آيا اروپائي ها مي توانند بر اساس قواعد منطقي با چنين حكومت غيرمنطقي به نتيجه برسند؟ قطعا" نمي شود و لغو كردن سفر گروهي از نمايندگان اتحاديه اروپايي به ايران براي بررسي اوضاع يك نمونه از بي ثمري گفتگو با حكومت سركش ايران است.

3- حكومت ايران به اين دليل سفر هيأت اروپايي را به تهران لغو كرد كه به خوبي مي داند خوني كه بر در و ديوار اين خانه ريخته، از چشم مهمانان كنجكاو پوشيده نمي ماند و ابعاد هولناك جناياتش بيشتر از قبل افشا مي شود. اگر حكومت بناي رفتاري شفاف داشت، رسانه ها و روزنامه نگاران را به بند نمي كشيد و از افشاي جناياتش چنين سراسيمه نبود. حكومت ايران به سمت انزواي بيشتر حركت كرده و ممكن است اين انزوا باعث شود كودتاچيان با وحشي گري بيشتري به سركوبها بپردازند اما با همه اينها عمر اين حاكميت به سرعت رو به پايان گذاشته است.

4- دروغگويي هاي افرادي مثل حداد عادل و ساير حاكمان، از نوع دروغگويي هاي وقيح است. آنها حتي از هنر دروغگويي هم بي بهره اند و وقتي دروغهايشان هم رسواست، وقيحانه مي گويند در چند خيابان، چند نفر آشوب كردند و تمام شد! دليل اين دستپاچگي و دروغهاي رسوا اين است كه كودتاچيان واقعا" تب كرده و به هذيان گويي ناشي از بدحالي مبتلا شده اند. آنها تا ته خط را رفته اند و آنقدر رسوا شده اند كه حتي ظاهرسازي هم نمي توانند بكنند.اين سكرات موت آنهاست.

5- بشارت بزرگ اينكه اين حكومت تمام نشانه هاي حكومتهاي ساقط شده را در خود جمع كرده و واقعا" با همت مردم قدمهاي لرزان آخرش را به سوي سقوط بر مي دارد. آن نشانه ها چنين است: قواعد ساده حكومت كردن را به هم مي زند، در رأي مردم دزدي مي كند، درها و رسانه ها را مي بندد، معترضان را به زندان و خاك و خون مي كشد و بعد همه چيز را حاشا مي كند و از ورود گروههاي حقوق بشري به داخل كشور جلوگيري مي كند. قدم بعدي، چيست جز سقوط؟

6- كودتاچيان هرگز نمي توانند جنبش سبز را به ارتباط بيگانگان متهم كنند و با اين ترفند كليشه اي، حقوق بديهي و انساني مردم ايران را بدزدند. حقوق بشر يك امر بين المللي است وتكليف همه دولتهاي جهان است كه به نقض حقوق بشر در كشورهاي ديگر اعتراض نمايند. بنابراين با تمام قواي خود، در رساندن صداي مظلوميت مردم ايران به جهانيان استفاده مي كنيم و در اين راه تا پاي جان ايستاده ايم.

7- امروز بعد از هفت ماه از دزدي آراي ملت و كودتا و جنايات هولناك بعدي، اقشار ديگري از مردم هم به اين نتيجه رسيده اند كه اين نظام هيچ نوع مشروعيتي براي حكومت بر ما ندارد و با اينكه آقاي موسوي با مسئوليت پذيري قابل تحسين شان، به حكومت هشدار داده و راهكارهايي براي خروج از اين گرداب پيشنهاد كرده، اما كودتاچيان هرگز نمي توانند از اين پرتگاه هولناك جان سالم بدر ببرند. كودتاچيان هرگز نمي توانند به همان خواست كليدي مردم پاسخ قانع كننده اي بدهند. مردم با تكرار سئوال عيني "رأي من كو؟" نظام را در مقابل يك سئوال بي پاسخ قرار مي دهند. سئوالي كه براي هميشه اين حاكمان را به تاريخ، ملت و افكار عمومي جهانيان "بدهكار" كرده و رسواتر از اين خواهد كرد. حكومت كودتايي از همين يك سئوال ساده، راه فرار ندارد.

پي نوشت: يادداشت زير را سه روز قبل در گويا منتشر كرده ام. در همين ارتباط است:

كودتاچيان تب كرده اند!

كودتاچيان تعادل رواني خود را به طور كامل از دست داده اند. اين نمونه اي از قدرت خيره كننده اين ملت است كه جمعي آدم توّهم زده و قدرت طلب را به جنون كامل رسانده و رسما" ديوانه كرده است. رهبران جمهوري اسلامي اين روزها همگي هذيان مي گويند. آنها تب كرده اند و با هر قدم و هر سخني، اضطراب خسارتبار خود را بيشتر نمايان مي سازند. آنها از واقعيتهاي جنبش سبز ناآگاهند. بدرستي نمي دانند اين چنبش از كجا اداره مي شود؟ رهبرانش چه كساني هستند؟ ساز و كارش چگونه است؟ و چرا با اين همه دستگيري و سركوب، هنوز چنين زنده و پوياست؟ آنها نفهميده اند و دارند خسارت همين نشناختن را با سقوطي مرگبار مي پردازند.

كودتاچيان بدحال اند. آنها نمي دانند جنبش سبز بر شانه كساني نمي چرخد كه ديوانه وار دستگيرشان مي كنند. آنها نمي دانند اين جنبش بر دوش كساني نيست كه اسم و رسمي دارند و همين، كودتاچيان را بيشتر از قبل سردرگم كرده كه چرا با اينهمه دستگيري و بازداشت آدمهاي سرشناس، صداي غرش رعدآساي اين مردم هنوز در آسمان ايران مي پيچد و طنين اين جنبش فرونمي خوابد؟ براي آنها ساده است ميليونها شهروند ناراضي را عوامل قدرتهاي خارجي يا منافق يا معاند بنامند و مثل آقاي محسني اژه اي دادستان كل، همگي را به اعدام تهديد كنند. سردرگمي و گيجي درد بدي است و حالا نه تنها محسني اژه اي و مصلحي و جنتي و احمدي نژاد بلكه آقاي خامنه اي هم به همين بلا دچار شده و در تب بي اطلاعي از اين سيل بنيان كن مي سوزند و چاره اي نمي يابند.

به عنوان كسي كه بيش از صد و ده روز در خاك جمهوري اسلامي مانده و زير پوستين اين هيولاي ترسان زندگي كرده ام و حسرت دستگيري ام را بر دلشان نهاده ام، به همه كساني كه هنوز اين هيولا را قدرتمند مي پندارند مي گويم و شهادت مي دهم كه غرش اين هيولا را باور نمي كنم. اين زوزه مرگ است كه براي ما كه اهل زندگي هستيم، شنيدنش دردناك مي نمايد. عمر حكومت جمهوري اسلامي به پايان رسيده است؛ اين را رفتار حاكمان و رهبران اين نظام فاش كرده، نه ادعاي ديگران. اين را تشرها و نعره هاي حاكمان اثبات كرده كه حكومت فروپاشيده است و عنقريب از هم مي پاشد. در حقيقت هيچكس به اندازه خود سران جمهوري اسلامي كمر به قتل اين نظام نبسته است و هيچكس به اندازه خود آنها، راه را بر مردم نگشوده است. آنها نمي خواستند چنين كنند، اما نتيجه عملشان همين است؛ مردم ما به زودي حكومتي مردمي مبتني بر رأي مردم تشكيل خواهند داد و از اين دوران سقوط سريع جمهري اسلامي خاطره ها خواهند گفت. اين را من گواهي مي دهم. استخوان كوچكي كه گلوي استكبار را خراشيد و ناتواني اش را از درون احساس كرد و براي شما بازگو نمود. در اين ترديد نكنيد.