ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۹, جمعه

تب طغیان‌گری «علم‌الهدیٰ»!

علم‌الهدیٰ و تبعات امنیتی و ملی «سازِ خودمختاری‌اش»!

علم‌الهدیٰ بدنبال فدرالیسم است یا ملوک‌الطوایفی مذهبی؟ •
در دوره‌های مختلف تاریخی، بحث خودگردانی در مناطق و استانهای ایران بعنوان «یکی از» راه‌حل ‌های رفع تبعیض و فقر بین مناطق مختلف کشور مطرح بوده است. اگرچه مبحث مهم فدرالیسم حتماً نیازمند «زیربناهای اجتماعی و بسترسازی فرهنگی» است تا در درک «قواعد فدرالیسم» سوء استفاده و کج‌فهمی ایجاد نشود و کشورمان گرفتار تجزیه نشود. بدون بسترسازی لازم؛ فدرالیسم مذهبی هم مثل دموکراسی دینی تبدیل به یک آش شله قلمکار مانند «دموکراسی ولایی!» می‌شود. و مثل دوره چوپانیان، کشورمان را به ورطه «ملوک‌الطوایفی» خواهد انداخت. 
لابد می‌دانید که بعد از مغول‌ها و پایان حکومت ایلخانیان و چوپانیان، چون حکومت مرکزی وجود نداشت، قبایل و طایفه‌ها در جای‌جای کشور برای خودشان حکومت مستقل محلی تشکیل دادند و مثل همین آقای علم‌الهدیٰ در مشهد «اعلام خودمختاری» نمودند و قوم و طایفه خودشان را حاکم بر مردم آن دیار کردند!
امروزه آقای علم‌الهدیٰ امام جمعه مشهد درباره ممنوعیت کنسرت‌های قانونی و ممنوعیت جذب توریست خارجی(!) در خطه مشهد گفته: « هر کسی کنسرت می‌خواهد از مشهد ما برود!» آیا او با این اظهارات، بحث خودمختاری و فدرالیسم را (از دید خودش لابد فدرالیسم مذهبی را) شروع کرده است؟! روزنامه اطلاعات هم شهرهای قم و مشهد را بخاطر «وجهه زیارتی‌شان» مستثنی دانسته و با دادستان و امام‌جمعه مشهد همراهی کرده است. امام‌جمعه مشهد همچنین چندی قبل در سخنانی عجیب گفته بود: امام‌جمعه هر شهر «امامزاده» آن شهر است!
شاید علم‌الهدیٰ با اجازه رهبر این حرفها را زده و شاید هم مأموریت دارد تا دوباره بحث «ملوک‌الطوایفی» را در اندازد. وگرنه تا حالا حتی صحبت از خودگردانی استانها هم «خط قرمز» جمهوری‌ اسلامی بوده و بسیاری را بخاطر همین اتهام خودمختاری کشته‌اند.
نتیجه‌گیری منطقی همین است. قاعدتاً وقتی حجت‌الاسلام احمد علم‌الهدیٰ «نماینده ولی فقیه»؛ قوانین دولت قانونی را رد می‌کند و وزیر ارشاد دولت هم با ضعف و بی‌چاره‌گی تسلیم ایشان می‌شود و عقب‌نشینی می‌کند؛ پس لابد «نظر رهبری» هم بر طایفه‌سالاری است.
به عبارت دیگر؛ اگر سرپیچی از قوانین دولت مرکزی توسط علم‌الهدیٰ «حلال و مجاز» شده، لابد رهبر و حکومت هم مایل هستند تا بحث درباره «خودمختاری استانهای کشور» آغاز شود! و این البته یک رخداد تاریخی است! آن هم در کشوری که بخاطر تمرکزگرایی، از استانهای دیگر غفلت می‌شود و در برخی از استانها، خودگردانی و فدرالیسم «طرفدارانی» دارد که حالا با اقدام علم‌الهدیٰ راحت‌تر می‌توانند ابراز نظر کنند! اما آیا آقایان فکر تبعاتش را هم کرده‌اند؟ شک دارم.
به هر حال یادمان باشد ورود آقای علم‌الهدیٰ به مقوله خودمختاری و (فدرالیسم) را هرگز فراموش نکنیم. نتیجه خوب و یا تبعات بد این طغیانگری علم‌الهدیٰ (چه کشورمان خدای نکرده به سوی «تجزیه» برود و یا نه، مثل ایالات متحده آمریکا «فدرالیسم موفقی» بسازد!) همه را باید بنام احمد علم‌الهدیٰ «نماینده ولی‌فقیه در خراسان رضوی» گذاشت که برای اولین بار، سنگ‌بنای این طغیانگری را از مشهد آغاز کرده و از «بالا» هم نهیبی به او نزده‌اند.
من که باور ندارم رهبر و مسئولان نظام از «فراگیر شدن» این سرکشی و طغیان علم‌الهدیٰ نسبت به مجوزهای قانونی دولت و از «تبعات امنیتی» این اعلام خودمختاری بی‌خبر باشند. که اگر باخبر بودند و حتی «تصور تبعات» چنین رفتاری را می‌کردند، بدون درنگ باید واکنشی محکم به او نشان می‌دادند. نتیجه اینکه اگر واکنشی نشان نداده‌اند یعنی اقدامات علم‌الهدیٰ از «بالا» تأیید شده. بماند که اگر تب خودمختاری به «متن جامعه» و سایر استانها برسد، حکومت هم به «عرق» بدی خواهد نشست! قضیه اخیر «دعوای آب» در میان هموطنان نمونه ساده‌ای برای درک اهمیت این موضوع است.
برگردیم به تاریخ. اولین قربانی هرج و مرج خود حکومت بود و «سلسله چوپانیان» (آل چوپان) قربانی رفتار خویش شدند. مطمئنم در آن زمان هم یک بابایی مثل علم‌الهدیٰ از سر سادگی و خیلی بی‌موقع «نی جدایی» زده بود که اول دامن سلسله چوپانیان و بعد دامن ولایات را گرفت و «ملوک‌الطوایفی» راه افتاد و هرج‌ومرج در ایران بالا گرفت!
در پرانتز بگویم فدرالیسم، یکی از دستاوردهای بشر برای تقسیم قدرت بین ولایات اما زیر یک پرچم متحد است. چیزی که در ایران مصیبت‌زده امروز، به هرج‌ومرج خواهد انجامید متأسفانه. پس بحث درباره آن را به وقتش واگذار کنیم. با همه اینها، من شخصاً با تقسیم ثروت و قدرت در استانهای ایران موافقم. ولی در عین حال می‌دانم در ایران کنونی، طغیان و سرکشی امثال علم‌الهدیٰ فقط به همه‌گیری این رفتارها می‌انجامد و باعث «تجزیه و جنگ داخلی و نابودی کل مملکت» می‌شود. و البته قربانی اول خود حاکمیت خواهد بود.
لابد مقامات نظام می‌دانند که به مصداق حدیث «الناس علی دین ملوکهم» {مردم از روش حاکمان الگو می‌گیرند} هزینه‌ها و تبعات بعدی اظهارات امثال علم‌الهدیٰ در متن جامعه، بر عهده رهبری و سران نظام خواهد بود. اگر این را می‌فهمند، جلوی یکه‌تازی او را بگیرند. و اگر این را هم نمی‌فهمند که هیچ!
پناه می‌بریم به خدا که ایران را از خطر تجزیه و هرج‌ومرج و طایفه‌سالاری امثال علم‌الهدیٰ‌هاٰ حفظ کند.
بابک‌داد
پنجشنبه ۲۸ مرداد۹۵
پاریس

کانال تلگرام
www.telegram.me/babakdad

توئیتر 
www.twitter.com/babakdad1

فیسبوک
www.facebook.com/babakdad.page

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۷, چهارشنبه

معنای «ایجاد پایگاه نظامی بیگانه در خاک ایران»!

کنایه تلخ منتظری: 
♦️«تقدیم پایگاه هوایی همدان» به روسیه یعنی «هممون ...»!♦️
خب، از حکومتی که حتی به «قانون اساسی ناقص» خودش هم وفادار نبوده و نیست، آیا می‌توان انتظار داشت که اصول آن را رعایت کند؟!
من در آذرماه پارسال (۱۳۹۴) بعد از سفر ولادیمیر پوتین به تهران، درباره رفتار حقارت‌بار و «کرنش سران نظام» در برابر پوتین و ابرقدرت شرقی مطلبی نوشتم که شاید امروز بهتر خوانده شود. امروزی که با گستاخی، ایران را به مستعمره و حیاط خلوت روسیه تبدیل کرده‌اند. امروزی که بر خلاف اصل ۱۴۶ قانون اساسی، پایگاه نظامی هوایی همدان را به هواپیماهای جنگنده روسی تقدیم کرده‌اند! و چه شرّها و گرفتاری‌هایی که در پس این واگذاری پایگاه نظامی در راه است و دامن مردم ما را خواهد سوزاند.
بخشی از یادداشت ۲۹ آذرماه ۹۴ :
🔸{یکی‌یکی از بین رفتند؛ «شعارها و آرمان‌های!» انقلاب ۱۳۵۷ را می‌گویم‌. همان آرزوهای بلندی که حالا دیگر شبیه «قصه و شوخی تلخی» شده‌اند که هیچکس حتی حاضر نیست بازگوی‌شان کند و مردم هم نمی‌خواهند حضور در چنان انقلابی را گردن بگیرند‌.
«آرمان‌هایی» مثل: آزادی، استقلال، رأی ملت، عدالت، برابری، مبارزه با تجملات و اشرافی‌گری حاکمان، … اینها و بسیاری شعارهایی جذاب دیگر، حالا جملگی بر باد رفته‌اند. و دیگر فقط یک «پوستهٔ چروکیده و خشک» از آن آرمان‌های بلند باقی مانده است.
اکنون ایران به بازیگر منطقه‌ای و «پیاده‌نظام  روسیه‌ی کبیر!» تبدیل شده و به پشتوانه روسیه، برای این و آن خط‌و‌نشان می‌کشد‌. امروزه تهران، حیاط خلوت آقای ولادیمیر پوتین است.} / بخش اول
☑️ نه اینکه فقط به رهبر انتقاد کرده باشم. «دولت تدبیر!» هم در این مسیر، کارهایی برخلاف منافع ملی ما کرد. این چندخط را هم از آن نوشته بخوانید که متاسفانه در «هر دو مورد» پیش‌بینی‌ها درست از آب در آمدند:
🔸{ در دولت هم وضعیت بر همین مدار است. رئیس‌جمهور اعلام کرده: ایران قصد ندارد جای روسیه را در بازار گاز اورپا بگیرد! حال آنکه ما بیشترین ذخایر گازی جهان را داریم و از اوکراین و ترکیه تا کشورهای دیگر اروپایی، همه مشتریان بالقوه این «گاز فرّار» هستند. اما برای آنکه روسیه را نرنجانیم، این بازار را هم خالی می‌کنیم! دیر نیست که از حقوق مسلم ایران در دیرکرد تحویل سامانه پدافندی که بالغ بر «چهار میلیارد دلار» می‌شود بگذرند، تا رضایت پوتین را بیشتر جلب کنند!} /بخش دوم
☑️ بعدتر از آذرماه پارسال دیدیم که دولت از هر دو حق مسلم ایران در گاز و شکایت از بدعهدی روسیه گذشت و حالا هم در برابر نقض اصل ۱۴۶ قانون اساسی «خفقان» گرفته‌ است!
آقای روحانی به عنوان رئیس‌جمهور قسم خورده «پاسدار قانون اساسی» باشد. و اصل ۱۴۶ «مخالفت صریحی» با واگذاری هرگونه پایگاه نظامی به خارجی‌ها دارد. 
در انقلاب ۵۷ قرار بود «نه شرقی و نه غربی» باشیم. اما حالا هم به غرب محتاجیم و هم برای شرق تبدیل به یک سرباز حقیر شده‌ایم. و این یعنی…؟!
به قول آقای منتظری در نوار صوتی؛ «وقتی مسئولان نظام دارند برخلاف قانون و آنچه قبلاً گفته‌اند عمل می‌کنند؛ انگار دارند می‌گویند: قبلاً «هممون گ... خوردیم!!»
چه‌قدر مثال می‌شود پشت هم آورد از عقب‌نشینی مکرر نظام و دولت از وعده‌های قبلی‌شان. و این تک‌جمله کنایه آمیز و تلخ زنده‌یاد منتظری چقدر گویاست.
[بابک‌داد]
چهارشنبه ۲۷ مرداد ۹۵
 ۱۷ اوت ۲۰۱۶
پاریس
⏬ متن آن یادداشت را درباره استقلال از دست رفته ایران در لینک زیر می‌توانید مطالعه کنید.
http://babakdad.blogspot.fr/2015/12/blog-post_20.html
◀️ تلگرام بابک‌داد
www.telegram.me/babakdad

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

درباره دکتر بختیار؛ فرصتی که درک نشد!


🔹درباره دکتر بختیار🔹
♦️«تاریخ» را دوباره بخوانیم!♦️
سن من قد نمی‌دهد درباره آقای بختیار به خاطرات شخصی‌ام مراجعه کنم. اما با نگاهی به مطالب و مستندات تاریخی به نظرم بختیار شبیه آخرین شانس قبل از انحطاط و سقوط بود. نخست‌وزیر شدن او (که از پیروان مصدق و از مخالفان شاه بود) بهترین نشانه کرنش شاه در برابر خواسته مردم معترض بود؛ گرچه بسیار دیر شده بود.
اگر فقط چندماه زودتر از نیمه دی‌ماه ۱۳۵۷ شاه پست نخست‌وزیری را به بختیار پیشنهاد داده بود، او می‌توانست بهترین پل و یک «رابط متعادل‌کننده بین مردم معترض و حکومت» باشد. یا امید تغییری باشد به سوی نقش‌آفرینی بیشتر مردم در تصمیم‌سازی‌ها. او می‌توانست آب سردی باشد بر آتش عصبیت‌ها و اگر «فضایی و زمانی» می‌داشت برای آرام کردن جامعه، از تجربیات خود در دوران زنده‌یاد مصدق و سالها همزیستی با بدنه مردم می‌توانست بهترین استفاده‌ها را بکند.
اما نیمه دی‌ماه دیگر دیر شده بود. شاه اندکی بعد به سفر رفت و دولت بختیار چهل روز بیشتر تا سقوط کل نظام فاصله نداشت. در آن پیچ آخر، مگر معجزه‌ای می‌توانست کشور را از تندباد انقلاب رهایی دهد. دهها دلیل هست که مردم در آن زمان اندک و در آن زمانه‌ی شلوغ نتوانستند فهم درستی از شخصیت و کارنامه شاپور بختیار پیدا کنند و از این آخرین فرصت بهره بگیرند.
بختیار بعد از شش ماه زندگی مخفی در ایران، عاقبت به فرانسه رفت و بعد از یک ترور نافرجام، عاقبت در ششم اوت ۱۹۹۱ (۱۵ مرداد ۱۳۷۰) به همراه ملازم و دوستش سروش کتیبه توسط مأموران جمهوری اسلامی در منزل خود در سورن پاریس «دشنه‌آجین» شد.
ماه اوت اوج تعطیلات تابستانی فرانسوی‌هاست و شهر بسیار خلوت است. وزیر وقت اطلاعات (علی فلاحیان) به رئیس‌جمهور هاشمی‌رفسنجانی خبر قتل آقای بختیار را داد. بر اساس کتاب خاطرات هاشمی رفسنجانی: «یک روز قبل» از کشف اجساد بختیار و کتیبه توسط پلیس!
و مطبوعات فرانسه در هشتم اوت، روزی مثل امروز خبر ترور آخرین نخست‌وزیر ایران قبل از انقلاب را منتشر کردند.
در اولین سال آمدنم به پاریس، در اوت ۲۰۱۰ به مراسم سالگرد ترور دکتر بختیار بر سر مزارش در مونپارناس رفتم و آنجا با چند تن از شخصیت‌های میهنی نازنین که قبلاً نمی‌شناختم، آشنا شدم و بعدها بسیار بیشتر درباره افکار شاپور بختیار آموختم.
روی آرامگاه او بیتی از حافظ شیراز بود که همیشه دوستش داشته‌ام. بعدها بیماری مانع شد در مراسم سالگرد ایشان شرکت کنم. شعر مزار از غزل «بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم» انتخاب شده بود:
«روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق؛
شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم!»
امیدوارم به نقطه‌ای از پختگی و درک برسیم که بتوانیم «تاریخ» را با نگاهی دوباره و بدون تعصب بخوانیم و از آن برای تکرار نکردن خطاها بیشتر بیاموزیم.
روحش در آرام باد.
بابک‌داد
دوشنبه هشتم اوت ۲۰۱۶ ، ۱۸ امرداد ۱۳۹۵
پاریس

کانال تلگرام
توییتر
فیس‌بوک

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۷, یکشنبه

خودکشی «وجدان»!

♦️ خودکشی وجدان! ♦️
مقدمه: اصولاً نظر مثبتی نسبت به احزاب «دولت‌ساخته» چه مشارکت یا کارگزاران ندارم و انتقاداتم از آنها در کارنامه مطبوعاتی‌ام وجود دارد. با این حال، این یادداشت ارتباطی با نظرم درباره این حزب ندارد و فقط درباره اتفاق تلخ اخیر است.
🔹خبر: یک مدیر امور مالی و اداری (حزب کارگزاران سازندگی) بخاطر عدم دریافت حقوق متوسط دو میلیونی و احتمال بیکاری و شرمساری نزد خانواده‌اش، ناامیدانه خود را در محل این حزب حلق آویز کرد و درگذشت.
خبری دردناک و «قابل‌تأمل»؛ یک «مدیر مالی» که بازنشسته شهرداری تهران هم بوده، احتمالاً بدون ناخنک‌زدن به بیت‌المال، حالا در میانسالی همچنان «مستأجر و هنوز نیازمند شغل و حقوق ماهانه» است. او به عنوان مدیر مالی در دو سال اخیر در حزب کارگزاران مشغول بوده، اگر در دوران کار در شهرداری و این دو سال در حزب و… فقط یک ذره «وجدان» و «اخلاق» خود را نادیده گرفته بود، و اگر چندباری «صفر و یک ارقام مالی» را جابجا کرده بود، بار خود را بسته بود. و تازه در این بلبشو، چه کسی می‌فهمید؟! حالا هم لابد آنقدرها داشت که نگران بیکاری و عدم دریافت حقوق دومیلیون تومانی‌اش نباشد. تعطیلات برود به ویلای خود و لم بدهد و آفتاب بگیرد. اما او لابد چنان نکرده بود که حالا «نیازمند» این شغل کوچکش بود.
به نظرم امثال او قربانی وجدان و اخلاق خویش می‌شوند. او می‌توانست لابی کند. با بزرگان ارتباط بگیرد و یک جوری بار خود را ببندد!! اما نکرد. نسل و تیره‌‌ی این قبیل آدمهای ناب و اصیل در حال انقراض‌اند.
به باور من چه حزب کارگزاران و یا هر مجموعه‌‌ای؛ وقتی نتوانسته چنین مدیر مالی پاکدست و باوجدانی را نگه دارد و حفظ کند، یک جای کارشان بدجوری می‌لنگد!
برای خانواده مرحوم «بیژن سلطانی» صبر و احساس غرور و سربلندی برای «شرافت» چنین پدر عزیزی آرزو دارم.
و برای مسئولانی که امثال این مرد محترم و افراد پاکدست و شریف را قدر نمی‌دانند، اندکی «درایت و تدبیر و انصاف» آرزو می‌کنم. 
من طبعاً آن مرحوم (آقای سلطانی) را نمی‌شناسم و این یادداشت را «بر اساس اخبار موجود» نوشته‌ام. با اطلاعات موجود و این وصیت نامه و دستخط، خودکشی او را تمثیل تلخی می‌دانم از «قربانی‌شدن شرافت و وجدان» در پای بی‌تدبیری کلانی که جامعه ما را قربانی کرده است. قربانی شدن انسانی قانع آن هم در زمانه‌ای که «گوهر شرف» و قناعت حسابی کمیاب شده است. 
روحش در آرام باد.
[بابک‌داد]
🔹
کانال تلگرام
توییتر
فیس‌بوک 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۱۶, شنبه

اعدام «قهرمان هسته‌ای» و تأملی درباره ترورهای دانشمندان!


• خبر: ایران «قهرمان اتمی» خود را اعدام و مخفیانه دفن کرد. «شهرام امیری» برخلاف حکم قضایی‌اش اعدام شد! 
 شهرام امیری که جسد او را قبل از دفن دیده، از «رد طناب دار» بر گردن او سخن گفته است. و از اعدام شهرام در نقطه‌ای مجهول. نیروهای امنیتی، جسد او را سپس به کرمانشاه منتقل و مخفیانه دفن کرده‌اند.
شهرام امیری نه آنطور که «حسن قشقاوی» مقام سابق و فعلی وزارت خارجه در ابتدای ناپدید شدن او گفت «یک بازرگان و تاجری جوان» بود، و نه آنگونه که خودش در موقع بازگشت به ایران ناچار شد در اخبار شبکه دو بگوید: «توسط آمریکا ربوده شده بود» زیرا به محض آنکه وزارت اطلاعات او را تهدید به آزار خانواده‌اش کرد، توانست خود را به دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن تحویل دهد و بازگردد.
او متخصص ایزوتوپ در دانشگاه مالک‌ اشتر وزارت دفاع بود که در سفر عمره سال ۸۸ ناپدید شد. داستانهای متفاوتی درباره ربایش یا پناهندگی و همکاری اطلاعاتی شهرام امیری با دولت آمریکا منتشر شد. او عاقبت خبر داد که در این مدت اسیر آمریکایی‌ها بوده است. بعدها معلوم شد وزارت اطلاعات احمدی‌نژاد، پسر و همسر و خانواده او را تا یک ماه در مکانی به گروگان گرفته‌اند و در مکالمه‌هایی او را تهدید کرده‌اند که اگر خودش را به دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن تحویل ندهد، به پسرش آسیب خواهند زد. کوتاه مدتی بعد از آن، شهرام امیری ناگزیر خود را تسلیم کرد.
در نمایش بازگرداندن او، مقامات دولتی و حکومتی سعی کردند یک «پیروزی ساختگی» برای جمهوری اسلامی ایران بسازند. حسن قشقاوی که نماد «تزویر دیپلماتیک» جمهوری اسلامی است، این بار هم تاج گلی را بر گردن این «قهرمان هسته‌ای» آویخت و نظام اسلامی ادعا کرد که بار دیگر پوزه استکبار به خاک مالیده شده است. اما چهره امیری و خانواده‌اش گویای چیز دیگری بود؛ بازگشت اجباری و سرنوشتی هولناک!
شهرام امیری حدود دو هفته بعد از ورودش، در گفتگوی ویژه خبری شبکه دو حاضر شد و داستانهای متناقضی از زمان و مکان و شکل ربایش خود بازگو کرد که تکه‌های آن با هم جور در نمی‌آمد و بر ابهام‌ها می‌افزود. رفتار مجری هم با او بسیار شبیه به رفتار بازجویان امنیتی بود و گهگاه اظهارات او را «تصحیح» می‌کرد.
چیزی که در آن مصاحبه مشهود بود، حالت عصبی و لرزان شهرام امیری و بخصوص شدت عرق‌ریزی او بود که از وضعیت خاص و تحت‌فشار بودنش حکایت می‌کرد.
آن مصاحبه فقط باعث شد ظن قبلی درباره بازداشت شهرام امیری تقویت شود. خانواده او کمی بعد خبر دادند که شهرام امیری در پادگان جی تهران در انفرادی و تحت فشار است.
بی‌اطلاعی خانواده امیری از او ادامه یافت و عاقبت خبر محکومیت او به ده سال حبس و تبعید به خاش رسماً اعلام شد. با این حال، حبس او هم در مکانی نامعلوم سپری می‌شد تا دسترسی به او از طریق هم‌سلولی‌ها هم ناممکن باشد.
هفته قبل در آخرین دیدار شهرام امیری، او به مادرش خبر داد که قرار است اعدام شود. صبح روز چهارشنبه ۱۳ مرداد در مکانی نامعلوم «قهرمان هسته‌ای» جمهوری اسلامی اعدام شد و جسدش به کرمانشاه منتقل و مخفیانه دفن شد.
با اعدام شهرام امیری اکنون پرسش‌ها بیشتر از قبل هستند. مهمترین پرسش اینکه چرا جمهوری اسلامی با قهرمان هسته‌ای خود چنین کرد؟ و اگر شهرام امیری چیزی غیر از یک قهرمان هسته‌ای بود، چرا درباره او دروغ‌ گفتند و چرا این منبع اطلاعات را سر به نیست نمودند؟ و تا اینها شفاف نشوند، مورد شهرام امیری برای همه وفاداران به حکومت اسلامی، یک «آینه عبرت» خواهد ماند.
یک نکته واضح است؛ شهرام امیری از پشت پرده بسیاری مسائل اتمی ایران و اهداف آن خبردار بود. آن اندازه که با گروگانگیری خانواده‌اش، او را وادار به بازگشت و تسلیم کردند. و صدها نکته در ابهام است.
بخش بزرگی از آن ابهام‌ها؛ بیرون از محل دفن شهرام امیری است و روزی بالاخره فاش خواهند شد.
تا آن زمان، می‌شود درباره «ترور دانشمندان هسته‌ای» در سالهای دولت احمدی‌نژاد از زاویه دیگری غیر از «خبرهای رسمی» هم فکر کرد! 
[بابک‌داد]
تلگرام
توییتر
فیس‌بوک همگانی