ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

گاهي به خورشيد نگاه كن!

گاهي به خورشيد نگاه كن!

چند بار به داد تنهايي هايم رسيد؛ اساسي! يك بارش در ساحل چمخاله بود.

يك هفته مانده به روز قدس، در اواخر شهريور از كمردرد به خود مي پيچيدم. در يك خانه در ساحل چمخاله اقامت داشتيم كه بسيار خلوت و آرام بود. سه ماه دربدري و مصاحبه مخفي و آبروريزي از رژيمي كه رأي ما را دزديد و خون بچه هايمان را ريخت، براي مايي كه بي هيچ آمادگي به اين سفر دراز دل سپرده بوديم، آسان نبود. اما آموخته بودم كه "هر سختي كه مرا نكشد، قوي ترم مي كند!" و ما نمرده بوديم، داشتيم قوي تر مي شديم. داشتيم آبديده مي شديم. به بچه ها نمي گفتم، اما گاهي فكر مي كردم داريم از مرز پخته شدن مي گذريم و مي سوزيم. مي سوختم.

بچه ها را فرستادم لب دريا كه در صورت لزوم بتوانم از شدت درد گريه كنم، تا روحيه شان را بيش از اين خراب نكرده باشم. بهانه اي آوردم و به آنها گفتم دراز مي كشم تا قرصهاي مسكن اثر كند، و گفتم كمي قدم بزنند و برگردند. دراز كشيدم. دو روز رانندگي و دربدري و نيافتن خانه اي امن و آرام، درد كمرم را به مرحله مرگ آوري رسانده بود. انگشت پايم زخمي شده بود و بعد از دو روز، خونش بدليل ديابت بند نيامده بود و خون، داخل كفشم را خيس كرده بود. از بچه ها مخفي اش كرده بودم.

بچه ها كه رفتند، ديوان كوچك حافظ همراهم را باز كردم. اين غزل آمد:

ديدم به خواب خوش، كه بدستم پياله بود

تعبير رفت و كار به دولت حواله بود.

"چل سال" رنج و غصه كشيديم و عاقبت

تدبير كار به دست "شراب دوساله" بود.

نيمه هاي غزل كه رسيدم، درد امانم را بريد. زدم زير گريه. مثل كودكي هايم به هق هق افتادم. راستي چرا بايد اينجا، در اين گوشه دوردست و غريب، از درد به خود بپيچم؟ و چرا در وضعيتي هستم كه حتي از مراجعه به بيمارستان و پزشك پرهيز مي كنم؟ آيا اين انتخاب من بود؟ يا انتخاب شده بودم؟ در آستانه "چل سالگي" بودم و اميدي به هيچ "شراب دوساله اي" نداشتم. خوب مي دانستم و مي دانم روزي كه اين جنبش پيروز شود، نهايت چيزي كه بدنبالش هستم، يك حق انتخاب بشري و بديهي است. كه بروم بدنبال زندگيي كه دوستش دارم، شغلي و آرامشي. نه بدنبال جاه و مقامم و نه از آن نوع زندگي لذتي مي برم. بدنبال زندگي در جامعه اي هستم كه صبحها بتوان به همديگر لبخند زد و از خوشحالي همديگر شاد شد، روزها بتوان از خوشبختي همديگر لذت برد و شبها بتوان آسوده و عاشقانه و بي درد خوابيد. همين. چرا بايد براي اين حقوق بديهي، چنين تا پاي جان جنگيد؟ و چرا بايد زندگي را با مبارزه اي چنين همه جانبه و تا سرحد مرگ بدست آورد؟ و چرا سهم ما مردم، چنين تلخي و غربت و هجراني است؟

پهن شدم روي فرش مندرس. پرده هاي اشكي كه چشمانم را پوشيده بود، كنار زده شد و از گوشه گونه ام ريخت. از پشت پرده اشك، ديدم چيزي از زير تخت برق مي زند. مانند خورشيدكي بود در آن سياهي و تاريكي. گمان كردم انعكاس نور قاشقي، چنگالي چيزي باشد. قطره اشكم از برق نور آن چيز ناآشنا، منشوري ساخته بود جادويي و سحرانگيز. خورشيدي بود انگار. دست بردم زير تخت تا آن خورشيد كوچك را بگيرم. مانده بودم كه نور چه چيزي است كه از آن زير منعكس مي شود كه چنين منشور سحرانگيزي مي سازد؟ گويا خورشيد از آن زير طلوع كرده بود. دردم را فراموش كردم. دستم را بيشتر جلو بردم و بالاخره گرفتمش. وقتي آوردم بيرون و ديدمش، خيس عرق شدم. خورشيد بود.

من نه آدم مذهبي دوآتشه اي هستم و نه اهل خرافاتم. فقط به "نشانه ها" اعتقاد دارم. شايد اين هم نوعي خرافه گرايي باشد؛ نمي دانم. هرچه هست با اين اعتقادم راحتم. بيرونش آوردم و كف دستم را باز كردم. يك دستبند فلزي ساده بود كه دعاي "نادعلي" را با قلم رويش حك كرده بودند. "دعاي حفظ و امان"! شايد كسي آنجا جايش گذاشته بود. شايد كسي آن را فراموش كرده بود. شايد كسي مرا با آن به ياد آورده بود! هرچه بود؛ اين نشانه چيزي بود. ريز شدم كه اين دستبند ساده، نشانه چه چيزي بود؟ گرد روي آن را پاك كردم و دعايش را خواندم:"ناد عليا" مظهر العجائب. تجده عونا" لك في النوائب، لي اليك حاجتي و..."

گرم شدم. بي اينكه بدانم دارم روي همان كمري صاف مي شوم و مي نشينم كه تا لحظاتي قبل از درد بر آن پيچيده و تا شده بودم، نشستم؛ صاف و آرام و سلامت. "نادعلي" دعاي دوست داشتني خواهرم بود. خواهري كه بعد از مرگ مادر و برادم، برايم مادر بود و هست. بارها گفته بود بعد از نمازش، برايم "نادعلي" مي خواند و خواسته بود اين دعا را به همراه داشته باشم. چندباري خواندمش. حسي در من ايجاد كرد كه شبيه يك آهنگ بود. ضرب و نواي اميدبخشي داشت. لحظاتي نگذشت كه دريافتم حالم را به كل عوض كرده است اين خورشيدكي كه زير تخت يافته ام.

بچه هايم از لب دريا آمدند. داشتند در حياط ماسه پاهايشان را مي شستند. وقتي بالا آمدند، مرا ديدند كه صاف نشسته ام. قوي و شاد. مهسا گفت:" انگار قرص ها اثر كردن!" گفتم:"چه جورم!" و دستبند را نشانشان دادم. مي دانستند اين خورشيدك بر من ظهور كرده و دردم از اثر اين "قرص" است كه آرام شده است.

از دست برده بود خمار غمم، سحر

دولت مساعد آمد و مي در پياله بود.

خداي من، خدايي است بينا. خداي من است. مرا ساخته تا بنوازدم. اهل خشم و انتقام نيست. اهل عشق و درمان و التيام و تيمار است. او مرا مي بيند. مي بيند چه مي كنم. مرا حتي در گوشه دورافتاده اي در ساحل چمخاله هم دنبال مي كند. دردم را مي بيند و درست در لحظه اي كه كم مي آورم، منشوري حيرت انگيز از يك تلألؤ نوراني را از زير يك تخت مستعمل به چشمان بي فروغم مي ريزد و مرا از همان زير تخت، از جايي كه هرگز انتظارش را نداشته ام، به دنيايي از نور و اميد ميبرد. خداي من، از كوچكترين چيزها، برايم بزرگترين اميدها را مي سازد و مرا دلگرم مي كند.

آن دستبند را به عنوان نشانه اي از لطفش به دست بستم و عصر با سلامت بر شن هاي نرم ساحلي و زير نم نم باران آخر تابستان قدم زديم. در حاليكه بچه ها تا زانو در آب رفته بودند و من راه مي رفتم و با موبايل، وبلاگ نويسي مي كردم. چيزي مي نوشتم درباره "روز ايران". درباره ابراهيم كه تبر برداشت و بت شكني كرد؛ آن هم در زماني كه هيچ اميدي به جز رحمت خدايش نداشت. خدايي كه آتش را بر او گلستان كرد.

و باز حافظ در ذهن من مي سرود:

بر آستان ميكده خون مي خورم مدام

روزي ما ز خوان قدر، اين نواله بود.

ديديم شعر دلكش حافظ به مدح شاه

يك بيت از اين قصيده، به از صد رساله بود.

پي نوشت: وبلاگ فرصت نوشتن، هفته قبل "دوساله" شد. و من در آستانه "چل سالگي"ام. و هنوز از نوشتن بيت اول "رساله آزادي" دست برنداشته ام. ما بدنبال چيزي بيش از اين "خوان قدر" هستيم. چيزي كه صد سال است فريادش مي زنيم و شايسته ي آنيم؛ آزادي!

آزادي سهم ماست. حق ماست. عشق ماست. و تا زنده ايم، چشم از آن بر نمي داريم. وقتي هم بدستش بياوريم، مثل جان شيرين، حفظش خواهيم كرد. و عشق مي ورزيم به خورشيد آزادي...

۱۲ نظر:

ناشناس گفت...

بابک جان فقط میخواهم بدانی که بسیار بسیار زیاد دوستت دارم.هموطن شجاع و شریف من.دوسالگی وبلاگت مبارک.
پویا م.

ناشناس گفت...

بابک جان فقط میخواهم بدانی که بسیار بسیار زیاد دوستت دارم.هموطن شجاع و شریف من.دوسالگی وبلاگت مبارک.
پویا م.

Sarah گفت...

سلام آقای داد
خواستم بگویم که اگر شما کتابی از خاطرات خود بنویسید من حتما حداقل یک جلد آن را می خرم. خودم آنچنان ماجراجو نیستم اما از ماجراجویی خیلی خوشم می آید. یکی از دلایلی که شما موفق شدید از ایران به سلامت خارج بشوید و خود را به فرانسه برسانید این بود که همانطور که خودتان هم گفتید از دلبستگیهایتان دست کشیدید و از آینده ناشناخته ای که در انتظارتان بود نهراسیدید.ا

ناشناس گفت...

خداي من، اهل خشم و انتقام نيست. اهل عشق و درمان و التيام و تيمار است. خدای من، خدای بخشایش است و چشم ندوخته تا به کوچکترین لغزش بر من خشم بگیرد.خدای من،از آن هیچ کس نیست و اعلام هم نمیکند افکارش به چه کسی نزدیک تر است

قلمتان سبز

ناشناس گفت...

خورشید را چراغ راهت کردی و طلایه هایش را در سیاهی شب پاشیدی تا راه ازادی را روشن کنی . در هر شهر و برزنی که رسیدی قلعه ای بنا کردی و نوشتی و با کلمات به جنگ مهاجم رفتی بابک دوباره در نوشته هایت زنده شد .

گ.

ناشناس گفت...

آرتمیس
سلام. بسیار خوشحالم که به سلامت از ایران خارج شده و در جای امن قرار دارید. بی نهایت خوشحال هستم.من فقط صدای گرم و محکم شما رو می شنیدم. اما اون شب وقتی صدا و تصویر شما رو یه جا دیدم. باورم نشد که شما مثل یه پارتیزان شجاع همه سربازان و نیروهای اطلاعاتی کشور امام زمان رو سرکار گذاشته بودید. همواره موفق و موید و پیروز باشید. یار جنبش سبز دوستت دارم

ناشناس گفت...

salamat bashid khoshhalam ke be dasteshan naoftadin

Ernesto گفت...

سلام
بابك عزيز
مهرداد هستم
قبلا با نام ernesto.cheguara
برايت مي نوشتم مدتي است به دلايل امنيتي و مسائلي نتوانستم برايت بنويسم
خيلي خوشحالم كه توانستي از ايران خارج شوي
اميدوارم خانواه عزيزت هم سالم و سر حال باشند
امروز مي خواهيم 2 ساعت ديگر دهان كودتاگران را صاف كنيم
هميشه موفق و سبز باشي
دوستدار هميشگي تو و تمام سبزان جهان
هميشه سبز و پايدار ايران سبز و ايرانيان سبز

نیلوفر گفت...

سلام طلایه دار .این هفته درvoa نبودی؟یا من ندیدم..دارم اماده میشم که برم ..نمیدونم چرا درباره عاشورای سبز ننوشتی...کاش اون خورشیدتو یک روز ازت قرض میکردم ..دلم گرفته ..دیشب وقتی از حسینیه جمارون با موج مردم پایین امدیم ..در نیاوران سپاه سیاهی حمله کرد...اینها انقدر شجاعند که 5 یا 6 تا کمتر سر یک نفر نمیریزند..جلو چشمم یک پسر جوان را با موتورشان داشتند له میکردند وقتی من و یک خانم چادری اعتراض کردیمو رفتیم جلو.. ما رو هم بی نصیب نگذاشتند..چهره اون پسر جوان که هم با موتور بهش میزدند هم با باتون تو سرش میزدند از ذهنم پاک نمیشه.همیشه به این فکر میکنم که ولی فقیه مسلمین چطور شاگرد شیطان شد..دلم میخواد بهش بگم ..خدا ابروت رو برد خامنه ایی..منم به نشانه ها معتقدم.خورشید ایران داره دوباره طلوع میکنه..باید رفت..خیابان منتظر قدمهای سبز است.تولد وبلاگت هم برای همه ما مبارک ..

ناشناس گفت...

وای وای بابک جان،امروز 3 نفر توی تظاهرات عاشورا کشته شدن

ای لعنت به این مردکه ی آخوند حمال دو زاری

به این خبر توجه کنید:

اعتراضات گسترده مردم ایران در روزهای اخیر، رسانه هایی چون CNN، BBC، EURO NEWS، AFP را به سمت گزارش های لحظه به لحظه ایران معطوف کرده است.

همزمان روزنامه نیویورک دیلی نیز در گزارشی مفصل خاطرنشان ساخت، انقلاب یا دگرگونی در ایران، با جنبش مردمی آغاز شده است.

و نشریه معتبر فوربس نیز در مقاله ای نوشته که رژیم ایران در حال سقوط است و روزهای آخر خود را سپری می کند.

ناشناس گفت...

بابک عزیز، چه زیبا می نویسی و این بار هم چه زیباتر نوشتی... ای کاش آغوشی داشتم آن قدر گرم و آن قدر پر حرارت، تا آرام بخش همه ی دردهای شش ماهه ات باشم. دردهایی که می توانست دردهای من هم باشد.

ناشناس گفت...

درود به گوهر پاك تو بابك دلاور
چونان هميشه از خواندن نوشته پربارت آگاه شدم،آموختم و تهييج شدم.
تو رهرو ديرينه سر منزل عشقي
بنگركه زخون توبه هر گام نشان است
آهي كه برآسود زمينش بخورد زود
درياشودآن رودكه پيوسته روان است
ه.ا.سايه
بابك جان نميخوام تو نوشته اي اينچنين مؤثرايرادي باشه .ميدونم كه نقد را ميپذيري لذا: تركيب "شمشير آخته بيرون كشيده" درست نيست.چرا كه آختن خود به معني بيرون كشيدن هست.