ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

وقتي استاد شهريار بر خامنه اي غرّيد!



بين خواب و بيداري، در اتاقي در محضر استاد شهريار بوديم. از بيرون همهمه گنگ مردم به گوش مي رسيد. استاد آرام سخن مي گفت و چشمانش نمناك بود. به كسي كه چاي مي گرداند با انگشت اشاره كرد تا براي من هم چاي بگذارد. به احترامش نيم خيز شدم. لبخندي زد و آرام گفت: "مقدور هست مصاحبه ات براي وقت ديگري بماند؟ " مِن و مِن كردم. به بيرون اشاره كردم و گفتم: "استاد! مي شنويد؟ بيرون محشر كبري است، دارند دو پسر را براي 50 هزار تومان اعدام مي كنند! مي خواهم چيزي بگوييد. كاري بكنيد." چهره در هم كشيد و گفت مي دانم. ناگهان در اتاق باز شد و سيدعلي خامنه اي با عمامه و عبايي «سرخ رنگ» و شالي سياه و شمشيري زرين بر كمر وارد شد و با تبختر به استاد شهريار گفت: "بفرماييد مردم منتظر شعرخواني شما هستند! بهتر است شعر «هماي رحمت» را بخوانيد استاد!"
از بيرون صداي "حيدر حيدر" يك گروه سياهپوش بالا گرفت و بر همهمه مردم غلبه كرد. صداي جرثقيل ها بلند شد و  جوانكي زار ميزد. استاد شهريار با اخم به خامنه اي گفت: "چرا عباي شما خيس است آسيدعلي؟" تمام عبا و عمامه سيدعلي خيس بود. بعد بدون اعتنا از كنار او رد شد و از در بيرون رفت. همگي پشت سر استاد بيرون رفتيم. شهريار رفت بر بلنداي جرثقيلي كه مردم از همه سو دور آن گرد آمده بودند و آن را از كار انداخت. تا چشم كار مي كرد مردم ساده پوش و ساكت ايستاده بودند و آن كنار، يك گروه كوچك سياهپوش سينه مي زدند و حيدر حيدر مي كردند. شهريار هرچه كرد آن گروه ساكت نشدند. سرفه اي كرد و گفت: "علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را" ناگهان همه مردم به شوق آمدند و آن گروه سياهپوش خفه شدند. دو پسر جوان بر بلنداي جرثقيل مي لغزيدند و جان مي كندند. آسيدعلي از لب ايوان، با تبختر به استاد و مردم نگاه مي كرد. ديدم كه راستي عباي سرخش خيس است. گمان كردم جايي زير باران بوده!
شهريار گفت: "بنده حقير، شاعر آن شعرم و اگر به حرمت نام علي سكوت كنيد، بعد آن را براي شما مي خوانم. ولي تا وقتي آسيدعلي اينجا هستند، بنده نامي از «علي» نخواهم برد و فقط خطاب به ايشان مي گويم: «آسيد! بو اولادلار سَنین اوشاخلاریندی! سَنین زمانین کارنامَسیدی! گَل باخ کِه نِجه یِل آیاخلارونو تیتیلَدیر! قُورخ ، اوُیلَ سَن تیتیر!»  
دو پسر جوان در هوا رقص مرگ مي كردند. جمعيت به گريه افتادند. ابروهاي سيدعلي در هم رفت و آمد كه از در خارج شود. از بغل دستي ام پرسيدم: استاد چه گفت؟ برايم ترجمه كرد: "آقا سيدعلي! اين پسرها فرزندان دوران حكمراني تو هستند. كارنامه دوران زمامداري تو هستند. ببين كه چطور باد، پاهايشان را مي لرزاند. از عاقبتت بترس. بر خود بلرز!" آسيدعلي با خشم از در خارج شد و داخل سياهي از نظرها گم شد. وقتي از كنارم مي گذشت، عبايش را توي صورتم تكاند. قطراتي از خيسي عبايش، چكيد روي گونه هايم و صورتم را خيس كرد. دستي به گونه ام كشيدم و كف دستانم را نگاه كردم. خيسي عبايش از آب باران نبود، خيسي «خون» بود! وقتي بيدار شدم، صورتم از اشك خيس بود.
انگار با رفتن سيدعلي، دو جوان جان گرفتند و به ميان مردم آمدند! شور و شوق مردم، با برآمدن خورشيد صدچندان زيبا شد. آنگاه مردم با شعرخواني استاد شهريار، "حيدربابا" را خواندند. چيزي شبيه به يك كنسرت ملي بود. هزار صداي مشهور در گوشم اين شعر را مي خواند. از استاد بنان تا همايون شجريان. از قمرالملوك وزيري تا شكيلا. از مرد و زن. با هر گويشي كه در ايران بزرگمان مي شناسيم، حيدر بابا را مي خواندند. با گويش آذري و فارسي و لري و عربي و كردي و بلوچي و... آن شعر را از حفظ خواندند و سطر سطرش را هم بلد بودند. صداي استاد پژواك يافت و غرّيد: «حيدر بابا! دوْنیا قضوْ-قدر، اؤلوْم-ایتیمدى! دوْنیا بوْیى اوْغولسوزدى ، یئتیمدى!»
(حيدر بابا! دنیا همه قضا و قدر، مرگ ومیر شد / این زال، کى ز کُشتنِ فرزند سیر شد؟)  
وقتي بيدار شدم، صورتم از اشگ خيس بود. اين سئوال به يادم آمد كه از آدمي مي پرسد: اي انسان! چه چيز تو را با آنهمه ضعف و حقارت در برابر خدايت، چنين مغرور و گستاخ كرد؟ و پرسيدم: حيدربابا! اين زال، كي از كشتن فرزندان دوران زمامداري پراشتباه خود، سير خواهد شد؟!
بابك داد. سوم بهمن 91
فيسبوك همگاني بابك داد

۱۰ نظر:

ناشناس گفت...

فوق العاده زيبا بود حضرت آقاي داد. قلم شما رو خيلي دوست ميدارم.

سپیدار ایرانی گفت...

مثل همیشه زیبا.نوشته های شما دنیائی از حرفهای ناگفته است

ناشناس گفت...

بي نهايت عالي بود استاد

ناشناس گفت...

واقعا بدون هیچ گونه دشمنی میتوان گفت اشتباهات اقای خامنه ای خیلی زیاد شده اند.به مردم کاری ندارم اما این وضع کشور و اقتصاد خانواده ی من یکی را از هم پاشاند.پسرم از بیکاری بعد از تحصیلات افسرده شد،دخترم...

ناشناس گفت...

کاش میگفتیدچه چیزاورا اینقدرغره کرده که نه چیزی میبیند ونه میشنود

ناشناس گفت...

باریکلا..

ناشناس گفت...

پیش از هر چیز شجاعت شما را در ایام زندگی مخفی به یاد دارم و میستایم... اما یک سوال: میگویند استاد شهریار هم دست به خطا مجیزه گوی دربار سلطان ولایت فقیه بوده من زیاد با اشعار ایشان آشنا نیستم آیا این حقیقت دارد؟
.

ناشناس گفت...

درود بر داد و داد از بیداد

حام دبی گفت...

درود برشما آزاده مرد خوزستان

ناشناس گفت...

فكر كنم شما اهل خرمشهر هستيد. ولي چه تسلط و شناخت عميقي داريد از آذري. بابك برازنده شخصيت ملي شماست