ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

منجي ملت؟ يا زندانبان خويش؟ (آسيب شناسي همكاري اپوزيسيون)


همه كساني كه يك بار گذارشان به بحث و جدل مخالفان جمهوري اسلامي رسيده، با شگفتي دو نكته را همزمان مشاهده كرده اند: «كثرت مخالفان» و «تمركز ناپذيري» آنان! مانند مجمع الجزايري كه ساكنان دها جزيره كوچك، با جزاير همسايه دشمني دارند و همه جزيره هاي كوچك، مشكلات زيربنايي آب و برق و مسكن و غذا دارند! شايد به جرأت بتوان گفت كمتر حكومتي مانند حكومت ايران، اين تعداد گروه و شخصيت مخالف داشته باشد و هنوز هم سرپا مانده باشد. خيلي ها مي پرسند اين همه مهاجر نخبه ايراني كه عمدتا" بدلايل فشارهاي داخلي از كشور مهاجرت كرده اند و اين همه شخصيت سياسي و نخبه كه به جرأت اعضاي سه كابينه دولت هاي قبلي را تشكيل داده و اكنون در تبعيد هستند، چرا نمي توانند گردهم آيند و با اتفاق و اتحاد، چاره اي براي ايران بيابند و تا انتها به آن پايبند بمانند؟ و چرا از پتانسيل حدود چهار ميليون مهاجر ايراني براي نجات كشور از پرتگاه نابودي نمي توان استفاده هاي مؤثري كرد؟ اين همه گروه كوچك ناكارآمد، چرا نمي توانند به يكديگر بپيوندند؟
در حقيقت اپوزيسيون هيچ كشوري مانند اپوزيسون ايران، به مردم سرگردان در كوير شباهت ندارد! مردمي كه از تشنگي زجر مي كشند اما حاضر نيستند همفكري كنند و آب بجويند! چرا؟ ماحصل دو سال مشاهدات و گفتگوهايم با نيروهاي مخالف جمهوري اسلامي، به من ثابت كرده كه مشكل را بايد در محدوده امن ذهني آنها جستجو كرد! محدوده اي كه ديگر به آنها امنيت نمي بخشد، بلكه به زنداني بزرگ براي آنها تبديل شده است!
محدوده امن!
هر فردي براي خود يك حصار امنيت رواني و يا «محدوده امن» دارد و غالبا" در اين محدوده امن خود احساس آرامش مي كند. عادتها، نزديكان و اعتقادات، به مرور در شخص يك محدوده امنيتي ذهني مي سازند كه به آن عادت مي كند. در آن احساس آرامش دارد و در محيط خارج از آن، ممكن است نگران شود. اما اين نگراني، بسته به استحكام شخصيتي افراد، داراي درجات كم و زياد است.
آنچه طبيعي است اينكه داشتن حصار رواني و يا محدوده امن يك امر انساني و معمولي است و همه ما بيش و كم يك چنين حصاري را دور خود داريم. غالبا" از يك محله و يك بازار خريد مي كنيم و به يك آرايشگاه مي رويم و با يك دسته از اطرافيان خود رفت و آمد نزديك تري داريم. اما برخي افراد به دلايل گوناگون، محدوده امن خود را حسابي بسته اند و اصطلاحا" گارد بسته دارند. حصار رواني آنها از ديگران محدودتر است و حاضر نيستند افراد جديد را به محدوده امن خود راه دهند. در نظر بگيريد خانواده اي را كه از جنوب شهر به شمال شهر اسباب كشي كرده و خانه اي خريده اند، اما هنوز براي خريد مايحتاج روزانه و ميوه و سبزيجات به محله قديمي خود مي روند و بر مي گردند. و يا جواني را در نظر بگيريد كه به خارج از كشور رفته تا تحصيل كند، اما فقط حاضر است به كشوري برود كه فاميلي در آن دارد و در آنجا هم فقط با فاميل خود معاشرت مي كند و از ديگران پرهيز دارد. او هنوز در محدوده امن خود باقي مانده و حاضر نيست از آن خارج شود و اينجا شروع مشكلات اوست. اين افراد به محدوده امن خود وابستگي بيمارگونه اي پيدا كرده اند و اين وابستگي، مراحل خطرناك تري هم دارد.
براي فهم بهتر محدوده امن يا حصار رواني، يك مثال معروف مي زنند. يك ماهي كه در يك تنگ شيشه اي كوچك، غالبا" به دور خود مي چرخد و به همين محدوده امن عادت و حتي رضايت دارد. وقتي اين ماهي را به محوطه بزرگتري مثل يك آكواريوم يا يك استخر مي اندازيد، تا مدتي او همچنان ناخودآگاه در همان محدوده كوچك (به اندازه همان تنگ شيشه اي) باقي مي ماند و در همان فضاي مجازي چرخ مي زند! آن ماهي با اينكه فضاي بزرگتري براي زندگي در آكواريوم دارد، مدتي طول مي كشد تا از محدوده امن خود پاي بيرون بگذارد. يا شايد اين كار را نكند. اكثر اشخاص با كمي دير و زود، بالاخره از چرخ زدن در محيط امن خود دست بر مي دارند و وارد محيط هاي تازه مي شوند. دوستان تازه، معاشران جديد و دنياهاي تازه را تجربه مي كنند. عده ديگري هم هستند كه همچنان در همان محدوده تنگ شيشه اي شنا مي كنند و گاهي تا آخر عمر در حصار رواني خود باقي مي مانند و در انزواي خود هم مي ميرند. بسياري از ايرانيان ساكن آمريكا، نمي توانند به جز در محله ايراني هاي لس آنجلس كه به «تهرانجلس» مشهور شده زندگي كنند. و بسياري از مهاجران، بعد از سالها زندگي در كشورهاي خارجي، هنوز زبان خارجي نمي دانند. زيرا آنها به نوعي در محدوده همان تنگ كوچك شنا مي كنند.
محدوده امن، محدوده حيات نيست!
داشتن محدوده امن براي هر انسان و هر جانداري يك «امر طبيعي» است. اما كار از آنجايي خطرناك مي شود كه محدوده امن، به نوعي به حصار و زندان و بدتر از آن به «محدوده حياتي» تبديل شود. يعني شما بيرون از محدوده امن تان، احساس كنيد كه نمي توانيد زنده بمانيد و خطر مرگ در كمين شماست! اين احساس شايد واقعيت نداشته باشد و فقط زائيده ذهن شما باشد، اما اين نگراني «حصار رواني» شما را تنگ تر و بسته تر مي كند و حتي مي تواند به يك بيماري مهلك و مرگ تبديل شود. همان ماهي قرمز را در نظر بياوريد كه اكنون در يك استخر بزرگ است، ولي آنقدر در محدوده امن ذهني خود (محيط كوچكي به اندازه فرضي تنگ شيشه اي) باقي مي ماند كه عاقبت از گرسنگي بميرد! در حالي كه كمي آنسوتر، روي سطح آب غذا وجود داشت! ماهي گمان مي كند اگر از اين دايره فرضي (همان تنگ شيشه اي فرضي) پاي بيرون بگذارد، زنده نخواهد ماند. و همين تصورش براي او زندان مجازي مي سازد و او را به كام مرگ مي فرستد.
به همين دليل ساده است كه وقتي ماهي قرمز عيد را در استخر آب شيرين رها مي كنيم، به جاي آن كه در محيط بزرگتر، بهتر رشد كند و بزرگتر شود، مي ميرد. ماهي كوچك، در واقع قرباني باقي ماندن در ترس و محدوده رواني ذهن خود شده و از گرسنگي يا انزوايي كه ذهنش بر او تحميل كرده، مي ميرد.
چنين است كه اگر محدوده امن ذهن، تبديل به «محدوده حياتي» شود و فرض ما بر آن قرار بگيرد كه با خروج از محدوده امن، حيات و زندگي ما هم تهديد خواهد شد، ممكن است هر كدام در پيله خود باقي بمانيم و در انزواي خود بميريم.
اپوزيسيون، مجمع الجزاير بي ارتباط با همديگر!
شخصيتهاي نخبه و گروههاي سياسي ايران، از ديرباز خود را در حصارهاي ذهني و عقيدتي خويش حبس كرده اند. اين عادت از احزابي با سوابق چندين دهه اي تا حزبهاي امروزي ادامه داشته و دارد. گروهها و نيروهاي سياسي به سختي از محدوده امن خود خارج مي شوند. به سختي دور ميز هم انديشي با ديگران مي نشينند. در بين اپوزيسيون به مراتب به حصارهاي تنگ و گاردهاي بسته اي برخورد مي كنيم كه امكان هرگونه اتحادي را از همان اول از بين مي برد.
به صورت اسمي، ما داراي دهها حزب سياسي مخالف با حكومت ايران هستيم اما در عمل، اين احزاب حتي قدرت برگزاري يك تجمع چشمگير ندارند! آنها هنوز قدرت تشكيل يك گردهمايي و هم انديشي با همديگر ندارند. و هرگز نتوانسته اند يك پارلمان و كنگره از مخالفان تشكيل بدهند و برنامه هاي «دولت در تبعيد» را به مردم ارائه كنند و برنامه هاي جايگزين خود را براي دوران بعد از جمهوري اسلامي تدوين تدوين نمايند.
گروههاي اپوزيسيون در مجموع به «مجمع الجزاير پر شماري» شباهت دارند كه با وضعيت فعلي، هيچكدام از جزيره هاي كوچك قابل سكونت نيستند! و نكته تأسف بار اينكه هيچكدام از اين جزاير كوچك، حاضر نيست محدوده امن خود را باز كند و به جزيره كناري بپيوندد و بعد از بهم پيوستگي اين جزاير كوچك، سرزمين بزرگتري شكل بدهند كه اختلاف سليقه همديگر را بپذيرند و در صدد حذف همديگر برنيايند و به يك «هدف واحد»، يعني تغيير حكومت فعلي ايران همت كنند. برخلاف اين، گويا مغناطيس در ميان اين جزيره ها برقرار شده كه آنها را به دوري از همديگر تشويق و ترغيب مي كند! در اين ميان، دستگاههاي تبليغاتي و امنيتي جمهوري اسلامي هم بيكار نيستند و به هرچه دورتر شدن اين جزاير كوچك، كمك مي كنند. تخم بدبيني و شك مي كارند و «تفرقه» درو مي كنند!
هنگامي كه ما زنداني جزيره خويش باشيم، به قاتل خويش مبدل خواهيم شد. بازيهاي رواني حكومت، ساكنان جزاير كوچك را بيشتر خرد و منزوي خواهد كرد. و ما به جاي آنكه منجي يك كشور غصب شده باشيم، قاتل خويشتنيم! در واقع قبل از آنكه حكومت، اپوزيسيون را ناكارآمد كرده باشد، اين خود اپوزيسيون است كه زندانبان و قاتل اپوزيسيون شده است! و اين وضعيت رقت باري است. زيرا محدوده امن ذهني ما، عملا" به «محدوده مرگ» ما تبديل شده است. و ما در جزاير دورافتاده از همديگر، در خاموشي جان مي دهيم!
فصل تازه همدلي، انتخابات پيش رو!
انتخابات آينده موقعيت مناسبي پيش روي مخالفان ديكتاتوري در ايران نهاده است. فرصتي خوب تا در جبهه واحدي برعليه ديكتاتوري در ايران گرد هم آييم. اكنون زمان مداهنه و بازي كلامي نيست. تحريم همه جانبه انتخابات و تلاش مخالفان ديكتاتوري براي نزديك شدن به همديگر، قدم بزرگي در اين مقطع خواهد بود.

۴ نظر:

ناشناس گفت...

با سلام:
در علم علوم خوانده ایم که مواد دارای حالت جامد یا مایع یا گاز هستند و در این قالب میگنجند. ولی ایرانیان تنها ملتی در دنیا هستند که در هیچ قالبی نمی گنجند و معلوم نیست که دارای چه قالبی هستند و به چیزی معتقد و پایبند.
وضعیت ما از کره شمالی هم بدتر است چون در آن کشور مصیبت زده نیز یه یک نظم و ترتیبی در زندگی خود دارند
عده ای جمهوری اسلامی را مقصر میدانند ولی قشر مبارز که خارج از ایران هستند آیا وضعیت بهتری دارند
ای کاش روزی بجای توسعه سیاسی و اقتصادی در ایران توسعه فرهنگی داشته باشیم
به امید آن روز

آراد گفت...

در کتاب فرهنگ سیاسی ایرانیان از قول یک انگلیسی نوشته است: " دو ایرانی نمی توانند با هم متحد شوند، حتی اگر این اتحاد برای گرفتن پول از نفر سومی باشد." متاسفانه فرهنگ نقدپذیری، همکاری، تشخیص منافع ملی و بلند مدت در خیلی از ما ایرانیها وجود ندارد. به نظر من خیلی از اینها ریشه تاریخی دارد. مثلا ما یه مثلی داریم که میگه دیگی که واسه من نمی جوشه می خوام سر سگ توش بجوشه.
انسانهای تحصیل کرده ایرانی را می بینیم که چندین سال تو آمریکا و اروپا زندگی کردند ولی وقتی سر یه میز گفتگو میشینند، ساعت ها بحث می کنند ولی نمیتوانند سر ساده ترین چیزها با هم توافق بکنند، آنوقت چه انتظاری از مردم عادی، نظامی ها و ... داریم که بتوانند از خود انعطاف و همکاری نشان دهند.
بعضی وقتها به این نتیجه میرسم، که دیکتاتوری خوب برای پیشرفت بعضی از کشورها بهتر از دموکراسی نتیجه میدهد. من مطمئنم اگر همین امروز حکومت فعلی ایران کنار برود و همه اپوزیسیون داخل و خارج آزادانه بیایند و بخواهند برای تشکیل یک سیستم تصمیم گیری کنند، صد سال سیاه نخواهند توانست که به توافق برسند. جای دوری نرویم ما حتی در داخل یک گروه از اپوزیسیون هم نمی توانیم همکاری کنیم. مثلا همین دو تا نماینده یا مشاور کروبی و موسوی هم نمی توانند سر یک راه و روش مشترک به نتیجه برسند، چه رسد به اینکه بخواهیم دایره اتحاد را به گروههای متفارقی چون سکولارها، سلطنت طلب ها و ... گسترش دهیم.
تنها گروهی که در ایران توانسته کار گروهی را به نحو خوبی انجام بده و تا به امروز نتیجه بگیره تیم احمدی نژاد بوده فارغ از اینکه نتیجه این کار گروهی ویرانی و فلاکت بی سابقه بوده است.

ناشناس گفت...

با سلام،

مانع اصلی‌ تحقق‌ آنچه آرزوی ماست نه ملت ما، بلکه دستهای استعمار و ارتجاع داخلی‌ است. ملت ما تشنه اندکی‌ آزادی و عدالت اجتماعی است و این داستان بیش از صد سال ادامه دارد. در صد ساله اخیر ملت ما فقط کمتر از ده سال از آزادی اندکی‌ برخوردار بوده است.

۱- ۱۳۲۰-۱۳۲۷ بد از سقوط رضا شاه: در این مدت صد‌ها هزار نفر از اقشار پائین و متوسط جامعه آن‌روز در انجمن‌های دهقانی، کارگری و احزاب سیاسی- صنفی متشکل شدند.

۲- ۱۳۵۷-۱۳۶۰ در این مدت کوتاه دوباره صد‌ها هزار نفر در احزاب و گروه‌های سیاسی و صنفی متشکل شدند.

استعمار خارجی‌ و متحدش ارتجاع داخلی‌ آزادی و تشکل صنفی و سیاسی را، آگاهی‌ و آموزش سیاسی را که از طریق تشکل‌های صنفی و سیاسی برای مردم به دست میاید دشمن منافع خود می‌داند و و از راه‌های مختلف مانع میشود.این نیز بخشی از مبارزه آزادیخواهان نه تنها در کشور ما بلکه نقاط دیگر جهان نیز هست.

درک نگارنده این است که جبهه واحد ضاد دیکتاتوری مورد قبول اپوزیسیون است آنچه مورد اختلاف است این است. جبهه واحد ضاد دیکتاتوری:

برای آزادی، عدالت اجتماعی، و نفی ولایت فقیه،جمهوری سکولار

برای سرنگونی جمهوری اسلامی و بر پا نمودن جمهوری سوسیالیستی.

برای سرنگونی جمهوری اسلامی و برگرداندن پادشاهی

برای حفظ جمهوری اسلامی با ولی‌ فقیه دیگر

و و و

پر واضح است که اتحاد دیدگاه‌های فوق عملی‌ نیست. باور نگارنده بر این است اگر خواهان بهروزی برای توده‌‌های مردم ایران باشیم باید اتحادی بر محور جمهوری با جدا نمودن نهاد دین از دولت ، با محتوای پایبندی به حقوق و آزادیهای مدنی،عدالت اجتماعی،.....

تصور نگارنده بر این است که زمینه این چنین اتحادی میتواند در حال حاضر بین جریان‌های سیاسی، ملی‌، ملی‌ مذهبی‌، بخشی نیروهای موسوم به سبز، چپ ، چپ سوسیال دموکرات، و شخصیتهای منفرد همسو را می‌توان متصور شد.

به امید آن روز.

شاد و پیروز باشید

ناشناس گفت...

جناب داد با سلام، مدتها بود ایده شما در ذهنم بود و همیشه با خودم می گفتم چرا با وجود اینهمه روشنفکر، نخبه و افراد موجه در اپوزسیون خارج یک مجلس عوام و یک فکر واحد و تجمیع شده شکل نمی گیرد. به نظر من سردرگمی شکل گرفته در حال حاضر و عدم اجازه فعالیت حزبی در داخل، نیاز تاسیس یک تشکیلات منسجم در خارج را می طلبد امیدوارم ایده شما به صورت همه گیر راهی شود برای شروع نجات مردم از عدم آگاهی و دیکتاری.
موفق باشید.