ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۳, جمعه

به بهانه دفاع از خزعلي: تفاوت "شخصيت" با "وضعيت" زندانيان سياسي!

اين را در گوشه ذهن داشته باشيد (در مطلب قبل هم شرح داده ام) كه من با آقاي مهدي خزعلي اختلاف ديدگاه سياسي دارم. مانند او به نظام و ولايت فقيه اعتقاد ندارم و ولايت فقيه را شرك مطلق مي دانم. معتقدم آقاي خامنه اي مسئول اصلي فقر و فساد و تبعيضي است كه دامان كشورمان را گرفته و با شركت در انتخابات مجلس، در نقطه مقابل آقاي خزعلي بودم و با حضور در انتخابات مخالفت جدي داشتم در حالي كه آقاي خزعلي موافق شركت و طرفدار طرح تك رأي به مطهري بود. اينها فاصله هاي ماست. و بابت اين فاصله فكري، كم از دوستان و هواداران كم شمار آقاي خزعلي (كه به گفته فرزندش وي را تنها گذاشته اند) بد و بيراه و دشنام نشنيدم. اما "وضعيت" او به عنوان يك زنداني سياسي از نظر من قابل دفاع است. اين دفاع از "وضعيت" او، با مخالفتم با "شخصيت" او تفاوت دارد.

روز چهارشنبه در برنامه افق صداي آمريكا با موضوع «اعتصاب غذاي آقاي خزعلي»، بهانه اي يافتم تا بر نكاتي درباره "لزوم حمايت از زندانيان عقيدتي و سياسي" تأكيد كنم و مسئله تفاوت وضعيت و شخصيت زندانيان را كمي تشريح كنم. به خصوص موقعيت مناسبي بود تا با توجه به اختلافات عقيدتي ام با جناب خزعلي، شانس دفاع از "وضعيت" او به عنوان يك زنداني عقيدتي را بيابم در حالي كه از لحاظ "شخصيت" او را مخالف سياسي خود مي دانم. دراين برنامه تلاش كردم بگويم "وضعيت" زنداني سياسي در هر شرايطي قابل توجه است و دفاع از وضعيت وي، به منزله دفاع از "شخصيت" او نيست.
كارنامه نوشتاري ام در گوگل و اينترنت قابل دسترسي براي همگان است. من در دفاع از زندانيان سياسي، به  نام و شخصيت آنها و طرز فكرشان هيچ توجهي نداشته ام. در نوروز 88 درباره قتل اميدرضا ميرصيافي وبلاگ نويس جوان در زندان اوين مطلب تندي نوشتم كه در وبلاگ مسدود شده قبلي ام باقي ماند. در اواخر سال 88 از اعدام دو جوان به اتهام سلطنت طلبي انتقاد كردم. [لينك] قريب دو سال عكس "عاطفه نبوي" دختري كه متهم به همكاري با سازمان مجاهدين خلق بود در بالاي وبلاگ شاهدان سبز قرار دادم. از خانم نسرين ستوده بارها دفاع كردم و در اين مسير "وضعيت" زندانيان به عنوان زنداني سياسي را مورد حمايت خود قرار دادم. از آقايان منتظري و داود كريمي در سال 70 تا سيامك پورزند بگيريد تا عباس اميرانتظام، ميرحسين موسوي و كروبي و خانم رهنورد بگيريد تا خانمها هاله سجابي، بهاره هدايت، مهديه گلرو، ژيلا بني يعقوب تا آقايان بهمن احمدي اموئي، آيت الله كاظميني بروجردي، حشمت الله طبرزدي، ابولفضل قدياني، ابولفظل عابديني، ستار بهشتي، و... هرگز به نگرش سياسي آنان در بيرون زندان [كه گاهي در تضاد با همديگرند] هيچ توجهي نداشته ام و فقط به "وضعيت" آنها درون زندان و اينكه به اتهام انديشيدن زنداني شده اند، اعتراض و انتقاد كرده ام.
اين رويه را از «شروع حرفه روزنامه نگاري ام» از سال 1370 در روزنامه سلام داشته ام و بارها برايم دردسرهاي امنيتي درست كرد. آن وقتها موضوع حصر آيت الله منتظري بود. آن ايام، دوران زنداني كردن نزديكان ايشان و سپاهيان سرشناس دوران جنگ به خاطر حمايت از منتظري در ميان بود. از زنده ياد داود كريمي تا مهدي هاشمي [داماد منتظري]. بعدها دايره زندانيان عقيدتي گسترده تر شد و من همچنان بر همان رويه و منش هستم. بابت اين رويه و منش هزينه كمي نداده ام. اما سرشت من اينگونه است و كاريش نمي شود كرد!
از نگاه من تمام اختلافات سياسي ما با كسي كه بخاطر انديشه اش زنداني شده، بايد به "بايگاني موقت" برود و مسئوليت جديد ما دفاع از حقوق انساني او در زندان است. بعد از رهايي اش، مي توانيم در شرايط مساوي باز هم به بحثهاي قبلي ادامه دهيم. اما زندان را حتي براي دكتر خزعلي كه صراحتا" مي گويد مدافع نظام و ولايت فقيه است اما به رهبر و دولت انتقاد دارد، ظلم آشكار ميدانم و در اين شرايط، بسيار بيزارم از كساني كه بهانه اي براي انتقام جويي و كينه توزي از امثال خزعلي يا نوريزاد و موسوي و كروبي پيدا مي كنند. "آدم نماهايي" كه مي گويند به جهنم كه او در زندان بميرد! به نظرم كساني كه در اين شرايط، به شكستن روحيه زندانيان و تشديد انزوا و انتقامجويي از آنان مي پردازند، در كنار بازجوها نشسته و همكار زندبانبان ها هستند. حتي اگر مدعي باشند مخالف نظام هستند اما به نظام و سركوبگري آن كمك مي كنند.
ديگر اينكه برخورد ما با بُريدگان از نظام، مي تواند روند "ريزش نيروها" را سرعت بدهد و يا روند آن را كُند و حتي متوقف كند. چنانكه فرزند مهدي خزعلي هم در اين برنامه گلايه دارد از اينكه دوستان پدرش، وي را در اين دوره زندان تنها گذاشته اند. نظام از "ريزش نيرو" وحشت دارد و بر خوديهايي كه بريده اند، سخت مي گيرد تا باعث عبرت سايرين شوند. وظيفه ما گشودن دامان مهر براي اين ميوه هاي رسيده است تا در كنف حمايت مردم، ساير منتقدان دروان نظام هم تشويق شوند كه به صف مردم بپيوندند. اتهام زدن به بريدگان از نظام، ساير منتقدان درون نظام را دلسرد مي كند و از شمار آنها مي كاهد. چنانچه ديديم روند ريزش نيروها كه بعد از جنبش سبز سرعت گرفته بود، هم در استعفاي سفيران سبز و هم در ميان برخي مقامات (سردار حسين علايي كه انتقادي كرد و وقتي خانه اش را با شعار و سنگ مورد هجوم قرار دادند، هيچكس به ياري او نرفت و حمايتي از وي نشد) و حتي برخي مراجع ديني، اكنون بسيار كُند شده است.
نظام از ريزش نيروهايش وحشت داشت و به هدفش يعني مرعوب كردن نيروهاي منتقد دروان خود رسيد. با كمك خيلي از كساني كه ادعاي مبارزه دارند ولي كمترين شعوري براي مبارزه با اين اختاپوس هزارپا ندارند. اين تقصير نابخشودني بر عهده اين افراد انتقامجو، هتاك و بي هويت است كه فقط در فضاي مجازي و اينترنت، قدرت عرض اندام دارند. اين گناه بر عهده گروههايي است كه دم از مبارزه با رژيم مي زنند اما هوش مبارزه ندارند. دم از آزادي مي زنند، اما روح آزاديخواهي و آزادگي ندارند.
بعد از اين برنامه، عده زيادي حرف مرا فهميدند و مرا به لطف خود نواختند كه "انسانيت" را تبليغ مي كنم و عده اي هم با كج فهمي خيال كردند دفاعم از "وضعيت خزعلي" دفاع من از "شخصيت خزعلي" است و مرا به همان اتهاماتي متهم كردند كه مطمئنا" باز هم به سود تغيير در ايران نخواهد بود. تهديدهايي هم از سوي برخي كه خود را وابسته به يك سازمان مي نامند دريافت كردم كه به پليس فرانسه منعكس نموده ام و در حال بررسي است. به هر حال، من تا زنده ام مدافع همه كساني هستم كه مثل من نمي انديشند، اما بخاطر انديشه شان در حصار زندان اسيرند. اگر براستي آزادگي داريم، بايد از زندانياني كه مخالف ما مي انديشند، دفاع كنيم.وگرنه دفاع از همفكران و دوستان كه هنر نيست. من بي هيچ ادعايي، بر اين منش خود ايستاده ام.
برنامه افق را علاوه بر اينجا در سايت يوتيوب هم مي توانيد ببنيد. و علاوه بر وبلاگ، مي توانيد در فيسبوك هم نظرات خود را بنويسيد.
پي نوشت: برنامه سازان افق فيلمي يك دقيقه اي براي ابراز همدردي با زلزله زدگان عزيز بوشهر از ابتداي مصاحبه من و دكتر ميلاني تهيه و تدوين كرده اند كه ضمن تسليت صميمانه اين مصيبت به مردم خوب خطه نوبي كشورمان، برايشان صبوري و تسكين آرزومندم. اين ويدئوي كوتاه را مي توانيد اينجا تماشا كنيد.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

زخمي هر تازيانه؛ پشت من! [سخني با مخالفان دفاع از خزعلي] بابك داد



باور دارم مادامي كه يك نفر زنداني است، هرگونه تخطئه و تحقير او ما را در "كنار زندانبان و بازجوها" مي نشاند و حتي اگر بدنبال بيان حرف حقي باشيم، در آن فضا "شريك" بازجوهايي هستيم كه بدنبال مجازات و شكنجه آن زنداني براي يك "امر ناحق" هستند. پس بهتر است انتقادها از تمام زندانيان عقيدتي و سياسي را به وقتي واگذار كنيم كه آنها هم زير تيغ بازجو و زندانبان نيستند و هم امكان دفاع نسبي از نظرات خود را دارند. از اين رو من در نقدهايي كه به زندانيان سياسي مي شود، صداقت و راستي چنداني نمي بينم و بيشتر آنها را به مثابه نوعي انتقام و كينه ورزي قلمداد مي كنم.
چند روز قبل از بازداشت آقاي مهدي خزعلي، من براي دومين بار با وي مناظره داشتم. بار قبل درباره ايده «تك رأي به مطهري» كه آن را گرم كردن تنور مرحله دوم انتخابات مجلس مي دانستم، در برنامه افق صداي آمريكا بحث كرديم و بار دوم [چند روز قبل از بازداشت ايشان] كه طرح آقاي خزعلي براي "راهپيمايي سكوت 13 آبان" را طرحي بي ثمر و بيهوده توصيف كردم و دلايلم را در مقاله اي در گويانيوز و وبلاگم شرح دادم.
ايشان هر دو بار برخورد مناسبي با نقدها نداشت، درباره برنامه افق در كنايه اي نوشت: "مُرده ي من هم از پس چهار زنده شما در صداي آمريكا برآمد!" منظورش اين بود كه تصوير غيرزنده و ضبط شده ايشان، توانسته بود از پس استدلال بنده و دو كارشناس ديگر و مجري در برنامه زنده افق برآيد!! دو روز بعد از آن كنايه، با شكست طرح «تك رأي به مطهري» معلوم شد موفقيتي نصيب آقاي خزعلي نشده و استهزاي كارشناسان ديگر برنامه افق هم اخلاقي نبود.
بار دوم هم در پاسخ به مقاله ام درباره "راهپيمايي سكوت 13 آبان" ايشان نامه اي از سوي 12 جانباز بي نام را خطاب به بنده منتشر نمود و مرا به "پاريس نشيني" متهم كرد و كمترين تلاشي نكرد تا هواداران عصباني خود را از هتاكي به من بازدارد. هواداران ايشان با بدترين الفاظ ممكنه و فحاشي هاي حيرت آوري، مدتها مرا در كامنتهاي وبلاگ (كه غيرقابل انتشار بود) و مسيج هاي فيسبوك نواختند. اينها را گفتم تا «زاويه سليقه سياسي و اخلاقي» خود را با آقاي مهدي خزعلي شرح داده باشم. اما اين "اختلاف زاويه" هرگز مانع از دفاع من از حقوق انساني ايشان نشد و نمي شود.
با همه اين سابقه ها، بر اساس همان اصلي كه بدان باور دارم، به محض بازداشت ايشان دست از "نقد خزعلي" كشيدم و فرداي آن، در يادداشتي آرزو كردم ايشان به زودي آزاد شود و در فرصتي برابر، به بحث و نقد ادامه دهيم تا حقي از ايشان كه در بند است، ضايع نشود. با اين حال برخي هواداران ايشان همچنان به هتاكي ها ادامه دادند تا همين روزها و فقط با سكوت من مواجه شدند.
حالا صرف نظر از همه اين مسائل، من با توجه به خبرهاي نگران كننده اي كه از سوي خانواده آقاي خزعلي منتشر مي شود، هفته قبل درباره اعتصاب غذاي ايشان، عكس و متني در فيسبوك و فضاي مجازي منتشر كردم و همه مردم را فارغ از سليقه سياسي آقاي خزعلي، به دفاع از «جان و حقوق انساني» او فراخواندم كه خوشبختانه با همدلي و لطف مخاطبان فهيم و نوعدوست، اين فراخوان ساده، پژواك خوبي يافت. اما اينك مائيم و گونه اي از اشخاص سياسي كه شبيه آقاي خزعلي هستند. زماني در بدنه نظام بوده اند و اكنون به آن انتقاد دارند. آنان مانند من و شما به "تغيير اساسي نظام ولايت فقيه" باور ندارند و اي بسا از ولايت فقيه دفاع مي كنند اما به دليل نقدها و اعتراضاتي، در حبس و حصر هستند. آيا بايد آنها را حمايت كنيم؟ يا از خود برانيم؟ بهترين واكنش ما نسبت به اين دسته اشخاص چيست؟
گروهي معتقدند زندان "حق!" امثال خزعلي هاست! چرا؟ چون مثلا" خزعلي در پروژه "هويت" با سعيد امامي همراهي كرده و يا فرزند يكي از روحانيون محافظه كار است و در مصاحبه اش با voa از ولايت فقيه دفاع كرده است! اين گروه معتقدند هر عذابي بر خزعلي وارد شود (و از سوي هر كسي!) حق اوست. آنها نمي دانند كه ناخواسته در كنار زندانبان و بازجوهاي خزعلي ايستاده اند و دارند درشكستن يك منتقد به بازجويانش ياري مي رسانند. آنها نمي دانند وقتي به موسوي كه در حبس خانگي است حمله مي كنند، كار خامنه اي را آسان كرده اند. چون تنهايي و انزواي موسوي، باعث مي شود خامنه اي ساير مخالفانش را هم در عزلت و انزوا از ميان بردارد. آنها نمي دانند كه به ميان آوردن پرونده و سابقه اين زنداني، و نقد بيرحمانه او هرگز به برقرار شدن "حق" كمكي نمي كند. به انتقامي مي انديشند كه از شخص موسوي يا خزعلي دارند و اينكه آتش اين انتقام با هر روشي (حتي با آب سرد خامنه اي) خنك مي شود، كاري ندارند! مطرح كنندگان اين انتقادها [من مي گويم ناخواسته و ناآگاهانه] به سركوبها و آزار زندانيان عقيدتي و سياسي كمك مي كنند. اين افراد در حالي كه قطعا" با بازجويان "همدل" نيستند، اما ناخواسته با آنان در شكستن و خرد كردن اين زنداني ها "همراه" شده اند و شايد خودشان هم ندانند كه در "آن سوي ميله" قرار گرفته اند و در كنار شكنجه گران ايستاده اند.
توصيه واقع بينانه به اين گروه اين است كه ابتدا خودتان را به جاي فرد زنداني بگذاريد. در حصاري بدون آزاديهاي عادي، بدون دسترسي به خانواده و دوستان، بدون ابزارهاي تحقيق و نگارش و نامه و ايميل و زير نگاه سنگين زندانبان و سختگيري روحي و جسمي بازجويان. از پشت اين حصارهاي بلند مي شنويد كسي شما را به كشتار دو دهه قبل متهم كرده، يا به دليل يك مقاله شما را "عامل نظام" مي نامد و واقعيت اين است كه هيچ ابزاري براي دفاع از خود نداريد! اگر اين رفتار منتقدان را درباره خودتان در زندان "منصفانه" دانستيد و اگر ديديد كه در اين حالت، خودتان هم تحمل نقدهاي تند و هتاكي برخي منتقدان را داريد، به اين رويه ادامه بدهيد. و البته از من بپذيريد كه ممكن است واقعا" روزي در چنين وضعيت بغرنج و بي پناهي قرار بگيريد. اگر چنين برخوردهايي را با منش انساني، ناسازگارو غيرمنصفانه دانستيد، از اين كارها دست برداريد.
به جاي پيش كشيدن پرونده هايي كه بايد بعدها در فرصت خودشان بررسي و نقد و حتي در دادگاههاي صالح "قضاوت" بشوند، از همراهي ناخواسته با حكومت و زندانبانهاي سختگير اوين دست برداريد و به "حقوق انساني" و دفاع از حقوق بشر زندانيان توجه كنيد. اين رفتار باعث مي شود تا حكومت سركوبگر تنها بماند و زندانيان دچار فشار مضاعفي از سوي منتقدان نشوند. وقتي كسي در زندان است، فكر انتقام از او را از سر بيرون كنيد كه انتقام اگر در هر حالتي، زشت باشد در وضعيتي كه فرد در حصارها اسير است، انتقام گرفتن از زندانيان آنچنان غيرانساني است كه حتي ممكن است "حرف حق" شما را هم ضايع كند و از بين ببرد.
حكومت امروز آقاي موسوي را كه بخاطر كشتار 67 در حبس خانگي قرار نداده است. او را به خاطر همان اعتراضي زنداني كرده كه سهرابها و نداها بابت آن در خون غلتيدند. پس خوشحالي مخالفان موسوي از حبس او، دفاع از قربانيان 67 نيست. نوعي انتقام جويي بي ثمر و بيهوده است كه سودش را حكومتي مي برد كه بدنبال انزواي معترضان بوده و هست. و در واقع پا گذاشتن بر خون قربانيان 88 است كه همگام با موسوي و كروبي به اعتراض برخاستند و كشته شدند. هيچ انسان عاقلي براي دفاع از يك گروه از قربانيان، بر خون قربانيان ديگر پا مي گذارد. مگر آنكه خون آن قربانيان را رنگين تر بداند. و يا جزو گروه رياكاري باشد كه با اين سفسطه و مغلطه، قصد دارند موسوي و كروبي را در انزوايي كه حكومت مي خواهد، تنهاتر كنند و فشارها بر آنها را به نتيجه برسانند. اينجاست كه بايد مراقب دسيسه نفوذيهاي حكومت در لباس "خونخواهان!" باشيم. كساني كه نه دل براي قربانيان 67 مي سوزانند و نه براي قربانيان 88. و گرگهايي در لباس ميش هستند و ما از خدعه هاي آنان غفلت مي كنيم.
زندانيان سياسي و عقيدتي، بدون هيچ تبعيضي بايد مورد حمايت مردم و نويسندگان و گويندگان باشند. طبيعي است در زماني كه آنها شرايط دفاع از خود را به دست بياورند، لازم است به پرسشهاي منتقدان پاسخ دهند. اما تا آن زمان، از نگاه ما همه آنها يك "يونيفورم زندان" بر تن دارند و شبيه آن لباس يك رنگ كه همگي بر تن دارند، هيچ استثنايي در كار نخواهد بود و همه را بابت حقوق انساني شان بايد مورد حمايت يكسان قرار بدهيم. هر فريادي كه براي آزادي نسرين ستوده يا زهرا رهنورد مي زنيم، از جنس همان فريادي است كه براي خزعلي و تاج زاده و بروجردي و زيدآبادي مي زنيم. در داخل زندان، آنها را از لحاظ فكر و انديشه "مقايسه" نمي كنيم و فقط بر طبق موازي انساني همگي را يكسان مي بينيم. ما "وضعيت" آنها را به عنوان كساني كه بخاطر انديشه و عقايدشان در زندان هستند، به طور يكسان مي بينيم و به اين "وضعيت" به صورتي واحد و بدون استثناء  اعتراض مي كنيم.
وقتي از زندان بيرون آمدند، فرصت براي نقد خواهد بود. تازه آن هم در شرايطي كه باز زير شمشير داموكلس حكومت و اطلاعات نباشند و بتوانند مانند سئوال آزادانه من، پاسخ آزادانه بدهند. وقتي چنان شرايط برابري بود، مي توانيم با نامه نگاري نوريزاد به خامنه اي و دفاع خزعلي از ولايت فقيه مخالفت كنيم. مي توانيم از ميرحسين موسوي براي نظريه بازگشت به دوران طلايي انتقاد كنيم و از نقش او در برهه هاي تاريخي مختلف سئوال كنيم. اما مادامي كه آنها بخاطر اين اتهامات در زندان نيستند، و بخاطر مخالفت با استبداد خامنه اي در حبس هستند، يادمان باشد كه همگي در تيم ما و جزو "ياران" ما محسوب مي شوند. يادمان باشد كه دفاع از يكايك آنان را بدون استثناء وظيفه انساني، اخلاقي و اجتماعي خود بدانيم تا زير ضرب فشارهاي فرساينده دوام بياورند.
من با چنين رويكردي همه كساني كه آنسوي ميله ها دربند هستند را "خودي" و شايسته بيشترين دفاع مي دانم. يعني هم نگران سلامتي ابولفضل قدياني هستم، هم ابوالفضل عابديني. هيچكدام را هم از نزديك نديده ام. هم نگران رضا شهابي هستم و هم نگران مهدي خزعلي. هيچكدام را هم از نزديك نديده ام. من هم سوگوار وبلاگ نويس جوان اميدرضا ميرصيافي بوده ام و هم در مرگ مظلومانه خانم هاله سحابي و آقاي هدي رضا صابر از اعماق وجودم داغدار شدم. چه تفاوتي دارد؟ حقوق انساني زندانيان سياسي و عقيدتي و حصاري كه به ناحق به دورشان كشيده شده، مرا از "رذالت دستچين كردن و تبعيض" آنها برحذر مي دارد. اميدوارم "رذالت تبعيض" را از خود دور كنيم و به "فضيلت يكدلي" و دفاع از حقوق انساني همه آنهايي كه براي انديشه شان سركوب و زنداني مي شوند، آراسته شويم. در اين تنگنا، پاسداشت اين فضيلت ها كمترين وظيفه ماست. به آزادي سوگند كه اگر قدرت اعجاز يكدلي و اتحاد با زندانيان را مي دانستيم و به آن باور داشتيم، حكومت جرأت نمي كرد كسي را به جرم انديشه اش به زندان بياندازد.
من معتقدم صرف زنداني شدن و شكنجه افرادي مانند نوريزاد و خزعلي كه ولايت فقيه را باور داشتند، باعث شده بسياري از باورمندان ولايت فقيه در باورهاي خود ترديد كنند. اين پيروزي بزرگي براي مخالفان نظام استبداد ديني است، پس قدر ريزش نيروهاي نظام را بدانيم. زير اين درخت بايستيم و دامان مهر باز كنيم و اين ميوه هاي رسيده را در دامان مهرباني خود جمع كنيم. اينگونه خواهيم ديد نيروهاي بيشتري با فراغ بال به مردم مي پيوندند و ريزش نيروهاي نظام سرعت خواهد گرفت. يادمان باشد نظام بر آنها [به عنوان نمكدان شكن!] سخت تر خواهد گرفت و اگر تنهايشان بگذاريم، آنها را چنان آزار مي دهد و پشيمان مي كند تا عبرت سايرين شوند و ريزش نيروها متوقف مي شود. پس آناني كه از نظام مي بُرند و به صف مردم مي پيوندند، به حمايت بيشتري نياز دارند و آداب ميزباني هم چنين اقتضاء مي كند كه چنان قدر ببينند كه فوج فوج به صف مردم حق طلب بپيوندند. در اين صورت ما سرعت پيروزي بر استبداد را هم بيشتر خواهيم كرد. ضمن اينكه باز بر دفاع يكسان از حقوق انساني تمامي زندانيان سياسي و عقيدتي اصرار مي كنم و اميدوارم بدخواهان به بهانه نام بردن يا نام نبردن از اين و آن، ذهن خوانندگان فهيم را از اصل اين مطلب منحرف نكنند.
اي كاش اينگونه بيانديشيم كه استاد ابتهاج در حرير اين شعر، ابريشمي بافته است از رؤياي يكدلي براي رسيدن به آزادي:
هركجا مشتي گره شد، مشت من!
زخمي هر تازيانه، پشت من!
هركجا فرياد آزادي، منـــم!
من در اين فريادها، دم مي زنم!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

اعترافات سيزده بدري!




اينها "دروغ سيزده" نيستند! ملغمه اي از اعترافات دروغ و راست هستند و مجبوريم همه را باور كنيم؛ حتي اگر بدانيم اعترافات سيزده بدري هستند و بالاخره صابون دروغ سيزده، به كلمات اين متن خورده است!


ما مردمي "عدالت طلبيم"! برايمان نفس عدالت مقدس است و فرقي نمي كند كه از كدام مظلوم يا كدام زنداني دفاع كنيم و سليقه سياسي اش را هم در دفاعمان دخالت نمي دهيم. ما به حقوق بشر همه آدمها احترام مي گذاريم و اينكه با چه عقيده اي، در زندان افتاده و يا تبعيد شده اند، برايمان فرقي نمي كند. اين دروغ سيزده نيست، باور كنيد. ما براي كسي حكم صادر نمي كنيم. به ما چه كه ميرحسين يا خزعلي يا عابديني يا كروبي يا ستوده يا رهنورد چطور فكر مي كنند؟ «زنداني» براي ما زنداني است و همه زندانيان عقيدتي حق دارند آزاد شوند و ما از همه آنها دفاع مي كنيم. در اين هدف ما با همديگر متحديم. زد و بند سياسي نمي كنيم. خودي و غيرخودي نمي كنيم. ما طرفدار حقوق بشريم. چون از هر قبيله اي از ما، يكي در زندان اسير است، ما براي نجات اعضاي قبيله هايمان، تبديل به «يك قبيله واحد» و يك ملت واحد شده ايم و ديگر زنداني سياسي در زندانها باقي نمانده است. غير از اينها را اگر شنيديد، بدانيد دروغ سيزده هستند.
ما ملتي آزاديخواهيم. آزادي را هم فقط براي خودمان و خانواده مان نمي خواهيم. آزادي را براي همه مي خواهيم. حتي براي آنهايي كه مخالف ما فكر مي كنند و حرفهايي مي زنند كه ما دوست نداريم. ما آزادي را اسير و دربند ذهنيات و سلايق خود نمي كنيم. اگر غير از اين را شنيديد، بدانيد دروغ سيزده است و باور نكنيد.  
ما ملتي آگاه شده ايم و ديگر خرافاتي نيستيم. خب مي گويند فقط در يك ماه اخير، بيست تا "امام زمان قلابي" در مسجد جمكران دستگير شده اند! به ما چه؟ اصلا" دروغ مي گويند كه ما 51 ميليارد تومان به جمكران نذورات داده ايم. يا روزي 180 ميليون تومان در امامزاده ها پول و نذورات مي ريزيم. دروغ است كه بعد از انقلاب اسلامي، ما 9500 امامزاده جديد در شهر و ديارمان ساخته ايم و پول توي آن مي ريزيم و خمس و زكات به آخوندها مي دهيم تا ثروتمان حلال شود! ما كه فريب اين امام زمانهاي قلابي و شياد و آن آخوندهاي دين فروش را نمي خوريم. اينها يك مشت دروغ سيزدده هستند. باور نكنيد.
مي گويند ما حاضريم براي يك كنسرت خارجي 50 يورو پول بليط بدهيم، ولي بيشتر از دو دقيقه در روز هم كتاب نمي خوانيم. اين يك دروغ بزرگ است! ما آنقدر مطالعه مي كنيم تا ديگر اشتباهات تاريخي را تكرار نكنيم. براي همين است كه ديگر نمي توانند رگ اميركبيرها را در حمام فين بزنند و نمي توانند مصدق ها را منزوي كنند و شكنجه منسوخ شده، چون ما آگاهيم. ما خودمان را مديون آنهايي مي دانيم كه به ما چيزي ياد داده اند. اسم معلمان ابتدايي و دبيرستان و دانشگاهمان را بلديم و هر سال، در دوره بازنشستگي به آنها سر مي زنيم. چون آنها به ما خيلي چيزها ياد داده اند. ما حتي به خانواده همه كساني كه به خاطر ايران و آزادي به زندان و تبعيد رفته اند، ماهيانه كمك مالي مي رسانيم و به آنها سر مي زنيم. غير از اينها هرچه شنيديد بدانيد دروغ سيزده است و باور نكيند!
ما پول خود را خرج آنتاليا و تايلند و دوبي نمي كنيم. ما به سايتهايي كه آگاهي مي دهند، كمك مالي مي كنيم. آن امام زمانهاي قلابي در جمكران كه دستگير شده اند، مشتري و بازاري در بين مردم ما ندارند و همينطوري ازدياد نسل كرده اند! ما ديگر خيلي آگاه هستيم و گول نمي خوريم. ما اينترنت داريم و در عصر ارتباطات زندگي مي كنيم. اينها دروغ سيزده است كه مي گويند ما در فيسبوك صفحه "شوشول فرنود" را هزار برابر صفحه هاي آگاهي بخش و صفحات شعر و تاريخ و خبر لايك مي زنيم. ما سايتهاي تاريخي را بر سايتهاي بازي و تفريح و فال عاشقانه ترجيح مي دهيم، تا دوباره كسروي و فاطمي و مصدق و ملك الشعرا و اميركبيرمان را نكشند. غير از اينها دروغ است، باور نكنيد.
اگر اهل خدا و پيغمبريم، كه ديگر اصلا" دروغ نمي گوييم چون ما دينداريم و دروغ حرام است. دروغ مي گويند كه دين براي ما در سينه زني محرم و صفر خلاصه شده! ما عاشورا را درك(!) كرده ايم و مردان خود را تنها نمي گذاريم. ما اهل كوفه نيستيم و نمي گذاريم حسين را در كربلا دوره كنند و علي را بكشند. ما صبح را با بسم الله شروع مي كنيم و تا شب، دهان بر دروغ مي بنديم. نه معامله دروغ. نه شهادت دروغ. نه خريد و فروش دروغ نمي كنيم. ما نزول نمي خوريم و نزول نمي دهيم. بانكداري اسلامي داريم كه سودش اسلامي است. رباخواري نيست. 
ما اصلا" اهل نژاد پرستي نيستيم. تهراني و شهرستاني و شمالي و جنوبي برايمان فرقي ندارد. آدم سياه و سفيد فرقي برايمان ندارد. دروغ مي گويند كه ما بين خودمان هم خودي و نخودي و غيرخودي مي كنيم. ما از تبعيض بين عرب خوزستاني و ترك آذري و لر و كرد بيزاريم. همه را به چشم "انسان" نگاه مي كنيم. اصلا" ما لطيفه هاي قومي را دوست نداريم و سعي نمي كنيم لهجه اقوام ايراني را به تمسخر بگيريم و بخنديم. چون همه ما ايراني و انسانيم. ما "انسانيت" را ستايش مي كنيم. غير از اين اگر چيزي از طرف ما مي شنويد، بدانيد دروغ سيزده است!
ما با هرگونه اعدام و خشونت مخالفيم. بهانه تراشي هم نمي كنيم كه بگوييم اين يكي قاتل بود و آن يكي زورگير و اين يكي قصاص شد و آن يكي حقش بود اعدام شود. اصلا" از ديدن صحنه هاي اعدام و رقص مرگ يك اعدامي روي هوا لذت نمي بريم و ديدن اين صحنه ها را تحريم مي كنيم. دروغ مي گويند كه ما صبح زود به تماشاي اعدام رفته ايم، ما به كوه مي رويم و در مسيرمان به محيط زيست اطرافمان در طبيعت خدمت مي كنيم. ما همه جا را از زباله ها پاكسازي كنيم. آشغال در رودخانه و كوه و جنگل نمي ريزيم. ما هوا را با ماشينهاي خود آلوده نمي كنيم. چون ما اين خاك و اين وطن را دوست داريم. دروغ مي گويند اگر غير از اين بگويند.
دروغ سيزده است اگر بگويند ما مردمي خودخواه شده ايم. ما دغدغه فقراي محله مان را داريم. دغدغه كودكان خياباني نمي گذارد ما بخوابيم. نگراني از اينكه چرا آمار فحشا به سن 12 سال رسيده، خواب را از چشممان ربوده و دروغ مي گويند كه ما مصرف كننده همين بازار فحشا هستيم و با دادن يك كارت شارژ 5هزار توماني ايرانسل، دختران نوجوان را به رختخواب مي بريم.
دروغ مي گويند كه ما اجازه مي دهيم در دوبي و تركيه و تايلند، دختران ايراني را اجاره بدهند. ما در اطرافمان مراقب هستيم و دست همديگر را مي گيريم. اگر همسايه مان سر بي شام به زمين بگذارد، ما خوابمان نمي برد. اگر شده سفر كيش و دوبي و اروپايمان را لغو مي كنيم و هزينه اش را ميان آنهايي كه با سيلي صورت خود را سرخ نگه داشته اند، توزيع مي كنيم. در اطراف ما كسي از سرما نمي لرزد. كسي كارتن خواب نيست. كسي بخاطر پول دارو رنج نمي كشد. كسي بخاطر بدبختي معتاد نشده. بي خانماني در برف نمي ميرد. و اگر هم مُرد، ما نمي گوييم به جهنم! بلكه از غصه دق مي كنيم. غير از اينها را اگر شنيديد، بدانيد دروغ است و باور نكنيد.
مي گويند ما آزادي نمي خواهيم و براي آزادي كاري نمي كنيم. اين دروغ سيزده است؛ معلوم است كه ما آزادي مي خواهيم، ولي به شرطي كه خودش بيايد. يا بياورندش! ما منتظر حمله خارجي ها يا ظهور مهدي و چاوز و مسيح ننشسته ايم. ما براي آزادي خودمان هزينه مي دهيم؛ درست مثل آفريقا و هندوستان و برمه. ما هر روز، دسته جمعي قرار مي گذاريم و به ديدار يكي از خانواده زندانيان سياسي مي رويم. ما فريب ارتش چند ميليوني تفرقه افكنان سايبري حكومت را نمي خوريم. ما گول رياكاراني كه بين مان تفرقه انداخته اند و هر روز ما را نسبت به هم بدبين مي كنند، نمي خوريم. ما با همديگر اتحاد داريم و يكصدا هستيم و تا آزادي همه زندانيان بيگناه از زندانها دست بردار نيستيم. غير از اين، هرچه بگويند دروغ سيزده است!
ما شايسته آزادي و برابري و رفاه و عدالت و لايق همه چيزهاي خوب دنيا هستيم؛ چون ايراني هستيم و همه مي دانند ايرانيها از همه بهترند! در ضمن از صبح تا شب، مسئولان كشور به ما مي گويند «ملت رشيد و آگاه و بالغ و خوب و نجيب و شريف و...» آنها كه از ما نمي ترسند كه به ما دروغ بگويند. لابد ما همينطور هستيم و آنها ما را همين طوري دوست دارند كه نجابتمان معناي "حماقت" بدهد. بلوغمان طعم "عقب ماندگي" داشته باشد. آگاهي مان در اندازه خبرهاي صداوسيما و روزنامه كيهان باشد. شرافتمان در حدي باشد كه هر بي شرافتي و اختلاس و دزدي و ظلمي را تحمل كنيم و دم نزنيم. و كاري نكنيم كه كهريزكي شويم و نجابتمان از بين برود! 
ما اصلا" اهل دروغ نيستيم. ما كار دروغ نمي كنيم. ما مدتهاست كه دروغ گفتن را فراموش كرده ايم. ولي بدبختانه به دروغ شنيدن معتاد شده ايم. براي همين براي ما همه روزها سيزده است. خب اين هم تفريح و تقصير حكومت است. به ما ربطي ندارد. اگر حكومت عوض بشود، ما هم خوب مي شويم. هر كسي يك تفريحي دارد. تفريح ما هم اين است كه دروغ اينها را بشنويم و گاهي كه لازم بشود، خودمان هم يك دروغ مصلحتي كوچولو مي گوييم. خودمان خوب مي دانيم كه ويروس دروغ، مثل ويروس سرماخوردگي مُسري است و براي درمانش همه بايد با هم آستين بالا بزنيم. ولي وقت هست. بگذار اول بقيه درست بشوند، ما هم مي شويم.  
ما با هر دروغي كه مي پذيريم و دم نمي زنيم، با هر دروغي كه مي گوييم و خجالت نمي كشيم، بيشتر از قبل در باتلاق بدبختي و فقر و رياكاري و نكبت فرو مي رويم و آينده اي سياه تر از اين در انتظارمان خواهد بود. پس شايد بد نباشد از همين امروزي كه به "روز شوخي دروغ" در جهان معروف شده؛ شروع كنيم و اين نكبت را از دل و جان و زندگي و دنيايمان پاك كنيم. شايد بتوانيم هم قسم شويم كه نه دروغ بگوييم، نه دروغ بپذيريم. شايد راه نجاتمان همين باشد. وگرنه به زودي يا بايد به دروغ «بهاري» احمدي نژاد تن بدهيم و يا اسير دروغ «دين فروشان» خامنه اي و حاميانش شويم و يا دروغ ديگراني را كه از راه مي رسند، باور كنيم. و بعد به آهنگ دروغين "همه چي آرومه، من چقدر خوشحالم!" گوش كنيم و به دروغ تصّور كنيم كه داريم زندگي مي كنيم و خوشحاليم.
اگر امروز شروع نكنيم، روزي يك به يك ما در اين باتلاق نكبت و دروغ، جان مي دهيم و مي ميريم و ديگران هم گمان مي كنند كه خبر مرگ ما هم مثل همه خبرهاي اطرافشان، فقط يك دروغ بود! شايد براي همين است كه ما عزيزترين مردگان خود را هم خيلي زود از ياد مي بريم. و به دروغ تصور مي كنيم كه زنده ايم. «نحسي دروغ» را در اين سيزدهم فروردين (اول آوريل)، از زندگي و جامعه مان بدر كنيم. شايد خيرمان در راستي باشد.