ه‍.ش. ۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

قلبي كه براي آزادي نجنگد، مي گندد!



انگار هزار سال قبل بود كه قلب مرا هم ربودند! هزار سال پيش بين خواب و بيداري؛ مردماني را ديدم كه در خيابان مي رفتند و هر كدام زير لب زمزمه اي مي كردند. هر كدام انگار غزلي و شعري بودند كه گذر مي كردند. و با هر بيت كه مي خواندند، خوشه اي از موهايشان سپيد مي شد. دقيقه اي نگذشت كه همگي آنها همچون زال سپيدمو شده و مانند شاپركي مي درخشيدند. صد هزار شاپرك دلداده، با همان نواهاي آسماني مي خواندند، نجوا مي كردند و مي گذشتند.
در همان مرز خواب و بيداري بود كه او را ديدم. گلچهره اي آسماني بود كه سوار بر چيزي از كنارمان گذشت.  از پشت شيشه بخار زده، صورتش را نزديك آورد و بخار را با دستان سفيدش كه مي درخشيد، كناري زد و نور چشمانش، خيابان را و مرا روشنايي بخشيد. همه به سوي آن صورت آسماني برگشتند. نجواگران موسپيد با همديگر همنوا شدند و خواندند و به قرباني امشب –من- نگاه كردند. هزار حفره در سينه هاي آنان دوباره شكاف برداشت و هزار قلب بدنبال آن كاروان روان شد. ناگهان چيزي از سينه ام كنده شد و قلب من هم روان شد. قلبم كه از جا كنده شد، از دردي عميق و شيرين و جانسوز بيدار شدم.
دم صبحي بود كه قلبم را بردند؛ در بيست سالگي شايد. كمي بر جا ماندم و به خوابم فكر كردم. گمان كردم خوابي بود و گذشت. ناخودآگاه دستم را به سمت سينه و قلبم بردم تا ببينم سوزش آن براي چيست؟ انگشتانم از خوني گرم خيس شدند. احساس كردم روي سينه ام، حفره اي به اندازه يك قلب درست شده و جاي قلبم در آن حفره خالي است. باور نكردم. انگشتانم را داخل كردم و خيسي نوك انگشتانم مرا شوكه كرد. چراغ را روشن كردم و ديدم قلبم در سينه نيست! از آن زمان است كه احساس مي كنم هزار سال مي گذرد. زمانش را از ياد برده ام. اما هنوز از سينه ام خون مي چكد.
صبح روز بعد از آن خواب، لباسي ضخيم پوشيدم تا كسي حفره خالي سينه ام را نبيند و بدنبال قلبم به جاده زدم. خيابان به خيابان و شهر به شهر چشم چرخاندم تا قلبم را پيدا كنم و درون حفره سينه ام جاي بدهم. هزار سپيدموي "بيدل اميدوار" و هزاران "دلسوخته نوميد" ديدم كه شهر را پر كرده بودند. جمعيت اميدواران كمتر بود. با هراس از اين و آن مي پرسيدم قلب مرا نديديد؟ خونش بند نمي آيد. چه كنم؟ آنها كه زنده بودند مي گفتند تا خون حفره سينه ات سرازير است و مي ريزد، اميدوار باش. اگر لخته و خشك نشده هنوز جاي اميدواري هست كه قلبت را پيدا كني و در سينه ات جاي بدهي. نااميدها دست از جستجو كشيده و به تقدير خراب حفره خشكيده قلب خويش، تن داده بودند.
چيزها ديدم كه از سوزش ديدنشان، از حفره سينه ام اشكي سرخ مي چكيد و زخمم تازه باقي مي ماند. دردها؛ قلب را خونين مي كنند. خون تازه سينه ات، حفره را زنده و تازه نگه مي دار. اين را سپيدمويي در پل تجريش به نصيحت با من گفت: "از ديدن دردهاي ديگران،هرگز  روي نگردان تا با سوزش آن، هميشه زخمت تازه بماند. زخم تو، تو را براي علاج خودت و ديگران مصمم تر نگاه مي دارد. دردها تو را قوي تر مي كنند. بگذار عطش سينه ات براي يافتن قلبي كه گم كرده اي، هميشه تازه بماند. دلت را كه بيابي، هزار چاره براي دردها را با تو خواهد گفت!" و اينچنين شد كه اطراف را بيشتر ديدم و پيش رفتم.
پاي تپه توچال، "فرهاد كوهكن" را ديدم كه بليط تله كابين مي فروخت! حال "شيرين" دلبندش را پرسيدم. گفت: "هنوز آنسوي كوهي است كه در قلبم، بر آن تيشه ميزنم تا به او برسم." و پرسيد: "چند تا بليط مي خواهي؟" خون سينه اش هنوز تازه بود. گفتم معشوقت خبر از قلب گمشده من ندارد؟ گفت: "از او مي پرسم. تو جواني. بگرد و زخمهاي مردم را ناديده مگذار. پيدايش مي كني."
در سبزه ميدان "مجنون" را ديدم كه به عشق "ليلي" گيتار مي زد و پول مي گرفت و عصرها هم با موتور مسافركشي مي كرد. گفت:" بگرد. روزي پيدايش ميكني!" در خيابان ناصرخسرو؛ "سهراب سپهري" را ديدم كه فال حافظ مي فروخت. و فروغ را ديدم كه شعر مي خواند و سر چهارراهي، بندكفش يك پسرك گلفروش را مي بست. در بازار پرنده فروشان خيابان مولوي، "سي مرغ" را ديدم كه در انديشه باز شدن درهاي قفس بودند تا باز هم تبديل به "سيمرغ" شوند. تا فروشنده پرندگان روي برگرداند، شيطنت كردم و  در قفس را باز كردم و آنها به آسمان پر كشيدند. نسيمي در آسمان درگرفت و فالي از لاي دست سهراب افتاد و چرخيد و چرخيد تا به دستم رسيد. بازش كردم. حافظ، حال بيدلاني همچو مرا شرح داده بود. استاد شجريان با حفره اي بر سينه و خوني كه از زير آن بيرون زده بود، از كنارم گذشت. صدا كردم: استاد! اين فال را براي من بخوانيد. استاد كاغذ فال را گرفت و كنار خيابان نشستيم. سوزي در آه استاد بود كه تبديل به نسيمي شد كه وزيد و خس و خاشاك را به هوا بلند كرد و استاد آن هواي تازه را تا عمق جانش سركشيد. آن نسيم كه وزيد هزار "جوان رعناي خونين بال" مانند شاپركان در آسمان غلطيدند و رقصيدند و رنگي از طلاي آفتابي به آسمان پاشيدند. آسمان طلايي رنگ شد. استاد آواز سر داد و غزل حافظ را با صداي جادويي اش خواند:
"دلم رميده شدو غافلم من درويش! | كه آن شكاري سرگشته را چه آمد پيش؟
چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم؛ | كه دل بدست كمان ابرويي است كافركيش!
خيال؛ حوصله بحر مي پزد؟ هيهات! | چه هاست در سر اين قطره ي محال انديش!"
آن روزها و اين روزها، خواه در خواب يا در بيداري، من به هر كجاي زخمه هاي روستاها و شهرها كه دست مي كشم، انگار زخمه تار يا ضرب دف و نواي چنگي به فغان مي آيد. بيدلان اميدوار در جستجوي بي پايان خود روزي به نتيجه مي رسند؛ ترديد ندارم.
بيدلان ِاميدوار، اينك زيادتر از جماعت نااميدان شده اند. ديگر همه مي دانند براي چركي نشدن حفره سينه خودشان هم كه شده، بايد از لخته و خشك شدن خون سينه جلوگيري كنند. بايد دردها را ببينند و چشم بر غم ديگران نبندند. ديگر "الكي خوشي" بس است. درد و زخمي كه داريم، اميد درمان همگي ما را هزار برابر مي كند. هزار سال مي گذرد از آن شب و هزار شب، همان خواب را ديده ام:
هنوز سپيدموهاي شيفته در خيابانها ره مي سپارند، زمزمه مي كنند و بدبنال قلبي مي گردند كه شادي خواهد آورد. آزادي خواهد آورد. آنگاه نوبت رقص است و مي و طرب و شادي و آزادي. تا آن روز؛ دوبيتي من كه در ميان سپيدمويان اميدوار در شهر مي گردم؛ اين دو بيت بي همتاست؛ مانيفست قلب گمشده من، كه همه جا بدون حضور من تپيده است و روزي او را خواهم يافت:
هر كجا مشتي گره شد؛ مشت من!
زخمي هر تازيانه پشت من!
هركجا فرياد آزادي؛ منم!
من در اين فريادها دم ميزنم!
بابك داد. دهم آبان 92. پاريس

۴ نظر:

پریا مبارز گفت...

زیبا بود آقای داد ، پیروزی نزدیکه ...
اطمینان داشته باشید ...

باران گفت...

خدای من!همیشه با این درد دلم می ماندم چه کنم!چه کنم تا فراموشم شود!و حالا با اینکه اشکهایم سرازیر است اما فهمیدم که باید چه کنم.ممنونم.

ناشناس گفت...

زیبا بود! گویی داستان رقت انگیز نسل ما را سروده اید!
شاد زی ای عشق بی پایان ما
ای تنیده در رگ و در جان ما!

ناشناس گفت...

حالم از این دولت و قدرت های ناحق جهانی بهم می خوره دارن برای بمب اتم به توافق می رسند پس حقوق بشر چی؟ این همه مردم خون دادن زود یادشان رفته.( هم ما و هم دنیا) تکلیف قتل ها چی میشه؟ دنیا باید حکومت ایران را در نقض حقوق بشر تحت فشار بذاره.