ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

تاول دستان مادر...، روز جهاني كارگر



پدر و مادرم هشت فرزندشان را با «كارگري» بزرگ كردند. مادرم دوشادوش پدر كارگري مي كرد. پدر نصف شب بايد مي رفت و از كارخانه يخ سازي خرمشهر، قالبهاي بزرگ يخ را مي خريد و مي آورد. به همراه مادر آنها را خُرد مي كردند و مي سابيدند و با نمك مخلوط مي كردند و همه را دور بشكه بستني سازي سيّار مي ريختند تا مخلوط يخ و نمك، سرماي بشكه بستني را حفظ كنند و پدرم بتواند بار بستني اش را در گرماي نفس گير خرمشهر در كوچه ها بگرداند و تا عصر همه را بفروشد. مادرم وردست پدر بود و هميشه ي خدا دستهايش تَرَك و تاول ميزد. با اينكه به دستكش لاستيكي حساسيت داشت، موقع ساختن بستني و يا پختن باقله و آش، دستكش لاستيكي مي پوشيد تا مديون مردم نشود. آخر شب يكي از بچه ها دستان آنها را وازلين ميزد و من ساق پاهايشان را مي ماليدم. تَرَك كف پاهاي پدر آنقدر گود بود كه يك مشت وازلين هم پرش نمي كرد. روي كمرش مي ايستادم تا كوفتگي اش را تسكين بدهم... آنها هشت بچه را با اين سختي بزرگ كردند و دم نزدند.
سالها بعد از فوت پدرم، وقتي مادر سكته مغزي كرد و به كُما رفت، دكتر گفت خوبست با او حرف بزنيد شايد برگردد. مدتي كنارش نشستم و انگشتش را در دستم نگه داشتم و با او از خيلي چيزها حرف زدم. انگشتش با هزار چروك و خراش در دستم بود و من به سختي مي توانستم هم حرف بزنم و هم گريه نكنم. در سكوت خراشهاي انگشتش را مي ماليدم و اشك مي ريختم. نزديك ظهر بود. گاهي حس مي كردم انگشتش تكاني مي خورد. به دكتر كه گفتم؛ گفت اين طبيعي است. اذان ظهر را گفتند. اذان استاد مؤذن زاده اردبيلي بود كه مادرم عاشق صداي او بود. مادرم همزمان با اذان رفت...
حالا با اينكه سالها از آن رفتن مي گذرد؛ اما هنوز حسي در دستهاي من است كه با شنيدن نام «كارگر» جان مي گيرد و دستانم شروع مي كند به گزگز كردن. لمس خراش نامرئي دستان يك كارگر. انگار دوباره نوك انگشتم، ماليده مي شود به روي خراش پوست انگشتها و دست پر زخم مادرم كه يك كارگر به تمام معنا بود. به پوست تاول هايش كه انگاري هرگز خوب نمي شد. و همين حس غريب، «روز كارگر» را برايم مقدّس كرده است. باور دارم كه لابلاي هزاران زخم و خراشي كه بر پوست دست كارگران است، معناي شرافت و نجابت نهفته است. يازدهم ارديبهشت، روز جهاني كارگر را بر همه كارگران مرد و كارگران زن و حتي بچه هاي كارگري كه هرگز به قدر و قيمت كارشان توجهي نمي شود، تبريك مي گويم. ترديد ندارم سعادت و نشاط عمومي را روزي درك خواهيم كرد كه باور كنيم چرخ جامعه بدون كارگران نمي گردد و قدر آنها را بدانيم و آنها را بر صدر بنشانيم. در اين روز مقدس، بر خراش دست كارگران بوسه مي زنم.
تقديم به روح تو مادر كارگر و نازنينم: بانو سيده عفت سيد حسيني كه هميشه از بوسيدن دستانت جلوگيري مي كردي و آنها را عقب مي كشيدي. من در مسير سردخانه تا آرامگاه ابدي، در آمبولانس تلافي يك عمر حسرت بوسه بر آن دستها را در آوردم و آنقدر خراشهاي دستان مهربانت را بوسيدم كه هنوز هم تا به يادم مي آيي، گرماي آن بوسه ها را بر لبهايم حس مي كنم. يك بار به شوخي و جدي با تو شرط بستم كه حسرت بوسيدن دستانت را يك روز تلافي مي كنم بانو جان. و ديدي كه آن شرط را بردم. روزت مبارك اي كارگر مهربان زندگي ام؛ مادرم.
لينك مرتبط: مطلبي درباره پدرم، كارگري كه عشق او به خاك خرمشهر را در "فراق" شرح داده ام.

۴ نظر:

بامداد سخن گفت...

این نوشته اشک من را در آورد در این غربت. روز کارگر بر کارگران نجیبی که درآمدشان یک سوم خط فقر است مبارک باد. کارگرانی که به نظاره نشسته اند بر بودجه های نجومی نهادهای تحت امر رهبری که جز تحکیم استبداد ارزشی دیگر ندارند. کارگرانی که ممکن است کاسه صبرشان لبریز شود اندک اندک و آنگاه است که ...

ناشناس گفت...

با سلام ؛ حق گفتن و پشتیبانی از حق؛ بخصوص وقتیکه بتوان آنرا بسادگی خورد! کار بسیاری سختی است که این روزها بسیار کمیاب هم هست.اینکه میبینم در این کنج خلوت شما نوشته هایی از جنس نور هست ؛ دلم روشن میشود! این مطلب شما مرا یاد آن افکاری انداخت که چند روز چیش با پدر خویش میگفتم:" از اینکه روزگاران ما عبرتی است برای جهانیان! که مردمانی دلال صفت و زالو منش ؛ چه سهل خون همنوعانی از خویش را مکیدند؛تنها به این جرم که نخواستند همرنگ نان به نرخ روز خوران و پیروان تاریکی باشند! و تنها به این نشانه ضعف که یاد نخواستند بگیرند « مصرف کننده بودن را و بی زحمت مزدگرفتن را».
آری کارگران نسل امروز ایران به گمان من ،آخرین نسل از مردم آریایی هستند که با غیرت زندگی کردند و منغرض شدند؛اما هرگز تن به بی غیرتی و ویران کردن میهن ندادند! بیچارگی امثال ما و انغراض مان ؛ نه بخاطر قدرت تطابق وطن فروشانی همخون و بی صفت است! بلکه بخاطر ضعفمان در همرنگ شدن با طایفه مزدبگیرانِ جیره خوار و آدم فروشان بی غیرتی است که آبادانی و رونق کسب خود را بر پایمال شدن حقوق زحمتکشان بنا نهاده اند و ره صد ساله را یک شبه طی کرده اند! نام کاسب برخود مینهند و سود کالای خود را از فروش آبروی کارگران وام میگیرند! حق خود را از جیب بی دفاعانی که از کشور خویش با زحمت دست و کارخویش پاسداری میکنند؛ بیرون میکشند!
متاسفانه اکثر کارگران ما بیکارند و بسیاری از ناچاری به دلالی پناه میبرند و رفته رفته قشر کارگر به گدایان و دلالان میپیوندند و دیگر کارگری نخواهیم داشت! با از بین رفتن طبقه متوسط و کارگر اجتماعمان درآینده ای نزدیک فرو میپاشد... گدایان به بردگی کشیده میشوند و دلالان به برده داری میپردازند

ناشناس گفت...

I delight in, cause I found exactly what I was taking a
look for. You've ended my 4 day long hunt! God Bless you man. Have a great day. Bye

Here is my blog post; Coretta Plahs

ناشناس گفت...

Terrific article! That is the type of info that should be shared across the web.
Disgrace on Google for no longer positioning this post upper!
Come on over and discuss with my site . Thank you =)

my weblog - Carrie Barbagelata