ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۲۹, چهارشنبه

تحقير جليلي، تحقير شخص خامنه اي بود!



آيا عزت و اقتدار مورد نظر رهبري اين بود؟! ساعت 11:30 ظهر ديروز سه شنبه ماشين حامل دبير شورايعالي امنيت ملي به مقابل ساختمان نخست وزيري تركيه رسيد و "سعيد جليلي" به همراه سفير ايران در تركيه از آن پياده شدند. هيچكس براي استقبال رسمي نيامده بود. سفير ايران با ترديد به داخل ساختمان چشم گرداند و دو مرتبه به ساعتش نگاه كرد، اما همچنان خبري نبود. عاقبت شخصي سراسيمه از داخل ساختمان بيرون آمد و دستان دراز شده جليلي را فشرد و او را عملا" به داخل ساختمان كشاند! اين صحنه رقت انگيز و «تحقير رسمي» كه توسط دهها خبرنگار حاضر ثبت و مخابره شد، همان «عزت و اقتداري» است كه آيت الله خامنه اي بارها مي گويد "نظام" به آن دست يافته است!
كجاي تاريخ، اينهمه تحقيرهاي پياپي و معنادار براي نمايندگان يك حكومت ثبت شده است؟ خاطره "هو شدن" اين رئيس دولت انتصابي در دانشگاه كلمبيا به جاي خود، ترك كردن سالن سخنراني او توسط دهها هيأت ديپلماتيك آيا نشانه اقتدار مورد نظر آقاي خامنه اي است؟ چندماه قبل احمدي نژاد براي شركت در كنفرانس محيط زيستي به برزيل رفت و بدليل عدم استقبال رسمي، با كاركنان فرودگاه و خدمه و گارسن هاي هتل عكس يادگاري گرفت و برگشت! و هيچ توبيخي هم نشد!
ديروز هم كه جليلي به عنوان فرستاده ارشد نظام و نماينده مورد اعتماد رهبر ايران در موضوع انرژي هسته اي، در تركيه چنين تحقير شد... خدا را شكر كه جهان، حساب حكومت نامشروع را با مردم و سرزمين ايران جدا كرده و اين اهانتها، به ايران و ايرانيان ربطي ندارد.  آيا اينها همان عزت و شكوه و جلالي است كه خامنه اي مي كويد نظام اسلامي به آن دست يافته است؟! از هر زاويه بنگريم در عرف ديپلماسي، بروز اين رخدادها «فاجعه» هستند و مسئول اصلي اين تحقيرها، شخص آقاي خامنه اي به عنوان مستكبر بزرگ و متفرعن ايران است و بس.
لينك هاي مرتبط: متن و عكس اين خبر را در روزنامه «زمان امروز» چاپ تركيه اينجا ببينيد. و براي ديدن فيلم خبري اين رويداد اينجا كليك كنيد.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

محمد مُرسي زيركانه از «جنگ رواني» فيلم ضداسلامي پرده برداشت!



بعد از پيام تند آيت الله خامنه اي، روزنامه تحت امر او «كيهان» هم خواهان بهره برداري(!) از اعتراضات اخير مسلمانان براي نمايش قدرت اسلام به غرب شد! روزنامه کیهان [تحت امر بيت رهبري] در سر مقاله روز شنبه اش با توصیه به این که مسلمانان نباید تنها به یك راه بیندیشند نوشت: "واكنش اجتماعی مسلمانان كه این روزها در جای جای جهان اسلام به چشم می خورد بسیار لازم است. این واكنش اجتماعی باید با اقدامات برنامه ریزی شده و منسجم در سطوح كشورها تكمیل شوند تا اهانت به مقدسات اسلامی ریشه كن گردد." سرمقاله نویس کیهان در مطلب خود خاطرنشان کرده است: "در این بین جمهوری اسلامی می تواند نقش ویژه ای ایفا كند و از ظرفیت به میدان آمده موجود برای ایجاد ارتباط فعال بین مراكز و گروههای اسلامی برای در میدان نگهداشتن آن تا رسیدن به نتیجه، استفاده نماید."
در مقابل امروز آقاي محمد مُرسي رئيس جمهور اسلامگراي با موضعگيري هوشمندانه اي، نشان داد كه به عنوان يك رهبر باهوش و زيرك به جهان اسلام قدم گذاشته و مي خواهد به تدريج، جامعه ميلياردي مسلمانان را به سمت عقلانيت بيشتر راهنمايي كند.
آقاي مُرسي ساخت و نمايش فيلم موهن بر ضد پيامبر اسلام را تقبيح كرد، اما همزمان «مسئوليت ساختن» آن را تنها متوجه شهروندي دانست كه از آزادي بيان در آمريكا سوء استفاده كرده است. رئيس جمهور مصر به نمايندگي از اخوان المسلمين به عنوان پرنفوذ ترين شبكه اسلامي جهان، دولت آمريكا را در مورد توليد اين فيلم بي تقصير دانست و با زيركي هشدار داد كه عده اي [احتمالا" مانند حكومت ايران] با سوء استفاده از احساسات مذهبي مسلمانان، مي خواهند توجهات جهاني را از بحران سوريه و قتل عام مردم بيگناه سوري منحرف كنند. كم كم ايمان مي آورم كه ظهور محمد مُرسي تا به حال بهترين دستآورد بهار عربي بوده است.
پي نوشت: طبيعتا" موضع گيري زيركانه آقاي مُرسي به مذاق نظام جمهوري اسلامي خوش نيامده و سايتهاي حكومتي به تخطئه او روي آورده اند. سايت حكومتي مركز اسناد انقلاب اسلامي، با لحني عصباني و هتاكانه از محمد مُرسي به عنوان «غضنفر جهان اسلام!» نام برد و نوشت: [در حالیكه احساسات یك و نیم میلیارد مسلمان بر اثر نمایش فیلم موهن آمریكایی- اسرائیلی تهییج شده، محمد مرسی همچنان از زیر بار مسئولیت پاسخ به این اقدام خصمانه آمریكا شانه خالی می كند.  وی در سخنانی تامل برانگیز با هدف منحرف كردن افكار عمومی جهان اسلام مدعی شده «دولت آمریكا مسئول ساخت فیلمی كه در آن به پیامبر اسلام اهانت شده، نیست.» محمد مرسی، كه در ایتالیا به سر می برد اعلام كرده « این اقدام تنها باعث می شود تا توجهات از مشكلات اساسی مانند بحران سوریه،منحرف شود.”  این سخنان تامل برانگیز مرسی در شرایطی مطرح می شود كه رهبر معظم انقلاب در پیام خود آمریكا و اسرائیل را به عنوان مسئولان اصلی این اهانت معرفی كرده و خواستار محاكمه سازندگان این فیلم شده بودند.]

ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

قلم طوطي، عصاي زاغ! [داستان كوتاه]



گمان نمی‌كنم نفرين كرده باشد؛ اما واي اگر حتي آهي هم كشيده باشد! در بحبوحه شلوغي هاي سال شصت، سراسيمه اتاق زيري خانه اجاره اي ما را اجاره كرد؛ پيرمردي لرزان، با عينكي ظريف، ريشي تُنُك و اندامي لاغر. شبانه خرت و پرتهايش را كه توي كارتن چيده بود، آورد. نگذاشت كسي كمكش كند. مي گفت توي كارتن ها، لوازم دختر ناكامش هست و دوست ندارد دست غير به آنها بخورد. همه را چيد توي اتاق و در را بست. كودكي خُرده پا بودم و گاهي برايش نان يا پنير مي خريدم و از لاي در مي دادم و مي رفتم. اما هميشه چيزي بود كه مرا به سرك كشيدن به داخل اتاق پيرمرد ترغيب مي كرد. تا صداي داد و قالي از كوچه بلند مي شد، سراسيمه سرك مي كشيد و مي پرسيد: "چي شده؟" انگار هميشه منتظر هجوم عده اي بود كه نمي شناختشان!
يك روز صداي مهيبي از اتاقش بلند شد. سراسيمه رفتم پايين و ديدم بين كارتن هايش نقش زمين شده و كارتن ها باز شده اند و كتابها، صدها كتاب بيرون ريخته اند! از روي زمين بلندش كردم و با حيرت ميخ كتابها شدم. با نگاهش گفت چيزي از كارتن ها به كسي نگويم و بعد گشت و "ماهي سياه كوچولو" را داد تا بخوانم. بعد "كتاب جمعه" و بعدتر "چشمهايش" بزرگ علوي را. بعد از ظهرها از داخل كارتن ها، كتابي بيرون مي كشيد و از لاي در مي داد و سريع در را مي بست. آن پسر بازيگوش، حالا گوشه اي مي نشست و كتاب مي خواند. كتاب مي خواند و فكر مي كرد و دلبسته شخصيتهاي كتابها مي شد. دلبسته سكوت مردانه "گيله مرد" بزرگ علوي. صفاي دخترانه "اولدوز" صمد بهرنگي، صراحت "مدير مدرسه" جلال آل احمد و...!
آدمها وقتي اعتماد مي كنند، سفره دلشان را مي گشايند. گاهي روي سفره دل آدمها، گردي از فلفل سوزناك ريخته كه تا ته حلق تو را مي سوزاند. برايم گفت چهل و پنج سال است مي نويسد. سه بار زندان رفته. در زمان مصدق و كي و كي! و حالا مطمئن بود كه باز كتابسوزاني بزرگ در راه است و باز هم نويسنده ها قرباني خواهند شد! دخترش در ماجراي سياهكل گمانم اعدام شده بود. دامادش فراري بود. خودش هم مخفي بود و فكر مي كرد روزي به سراغش مي آيند! و تنها سه آرزو داشت: مردم با سواد شوند و اينكه كسي كتابهايش را نسوزاند!
من غالبا" به سومين آرزويش فكر مي كنم. چون آن نفرين كه گفتم، گمانم به اين سومي ربط داشته باشد. هروقت مي خواست از روي زمين بلند شود، آهي مي كشيد و با سختي بلند مي شد! عصايي نداشت تا برخيزد. يكبار گفت من از سهميه درختان اين سرزمين، فقط قلم ساختم و نوشتم و سهميه چوب خودم را آنطور استفاده كرده ام؛ ديگر چوبي براي ساختن عصاي پيريم باقي نمانده. بي عصا بود تا مُرد! من هرگز نشنيدم نفريني بكند. هرگز! اما روزي كه مثل يك طوطي پير، گوشه اتاق كوچكش خشك شد و مُرد، به ياد اين بيت حافظ افتادم كه گاه زمزمه اش مي كرد و من با ولع، آن را از بحر شده بودم:
هماي گو مفكن «سايه شرف» هرگز؛
بر آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد!
بعد از مرگش، صاحبخانه اموال او را فروخت و كتابهايش را هم در نبود همسايه ها دور ريخت! كتابخانه هاي عمومي شهر پر شدند از كتابهاي مطهري و شيخ عباس قمي و مفاتيح الجنان. چوب بهترين درختان گردو و سرو، تبديل شدند به رساله هاي عمليه و به عصاهاي ظريف در دست پيرمرداني كه فقط آتش جهنم را مي شناختند و افسانه ها از پستان حوريان بهشتي نقل مي كردند! مداد و دفتر كاهي مدارس سهميه بندي شد و زنگ انشاء به روخواني رساله و آداب غسل و وضو مي گذشت!
باري! دوران فرمانروايي زاغ و زغن فرا رسيده بود. بلبل ها و طوطي ها در گوشه عُزلت و سوز سرما جان مي دادند و گويا هُماي، به فرمان حافظ و آن پيرمرد گوشه نشين دست به كار شده بود و ديگر «سايه شرف» را از اين ديار بلاديده دريغ كرده بود... راستش را بگويم؛ من از آن «هرگز»ش خيلي می‌ترسم!