ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه

خاطرات زندگي مخفي [12]: «طوطي محبوس» از شما داد خواست!


براي خواندن متن تصوير، روي آن كليك كنيد تا بزرگنمايي شود

خاطرات زندگي مخفيانه در ايران / بخش دوازدهم
طوطيان كامنت نوشته اند: بر شما كرد او سلام و داد خواست!
ميلاد توي ماشين نشسته بود و ضبط گوش ميداد و مراقب بود مأموري كسي نزديك چادر نيايد. چند روز قبل از مهر 1388 كنار پارك عمومي لاهيجان، زير چادر مسافرتي مان نشسته بودم و با موبايل مطلبي براي وبلاگم مي نوشتم. بيرون باران ريزي مي باريد و مهسايم تب داشت و روي پايم خوابيده بود. گرماي سرش پايم را مي سوزاند و غصه دارترم مي كرد. در طول اين كوچ سبز كه به يكصد روز رسيده بود، فراز و فرود بسيار ديده بوديم. از زخم پاي ديابتي كه هنوز درگيرش بودم تا گرفتگي قلب و عفونتهاي سفري و آنفولانزا و مسموميت! اما معجزات بزرگ و كوچك هم كم نبودند. بزرگترينش همين كه به رغم اينكه چندبار محل اقامتمان لو رفته بود، قبل از رسيدن مأمورين محل را ترك كرده بوديم و معجزه كوچكش هم بند آمدن تب ٤١ درجه دختركم زير اين چادر و زير اين باران شديد بود. داشتم مي نوشتم مهرماه دارد فرا مي رسد و فصل مسافرتها تمام شده و خطر سوءظن مأموران با ما، صد برابر بيشتر از صد روز گذشته خواهد شد. بچه هايم از تحصيل باز مي مانند و ما هنوز در مهاجرتيم. اينها هزينه بدست آوردن آزادي در سرزمين آزاده پرور اما «هميشه اسير» ايران ماست. باري؛ قصه هاي معجزات اين مهاجرت بسيارند و نوشتن شان با اين موبايل وقت گير است. هرچند حالا هم وقت خاطره گفتن نيست و به وقتش ماجراهاي تلخ و شيرين اين كوچ را خواهم گفت.
دو روز قبل در خانه اي در تنكابن نشسته بودم و داشتم كامنتهاي مردم را با موبايلم مرور مي كردم كه تلفني خبردار شدم لو رفته ايم. يكي به ديگري و او به سومي و آخر سر خبر به محسن مخملباف در پاريس رسيده بود و محسن با جديدترين موبايل من كه شماره اش را با ايميل برايش مي فرستادم تا اگر بلايي سرمان آمد در جريان باشد، خبر داد. با همان لحن تلخ و تندش گفت: "بابك هيچي نپرس و هرجا هستي، از آنجا سريع برو. اين خطم بسوزون. يه خط ديگه بگير برام ايميل كن. فقط برو" و قطع كرد.  
ديدم جاي ريسك نيست! به بچه ها گفتم «سريع بريم!» اين يعني خطر در فاصله ١٠ دقيقه اي ماست! پس «احتياط واجب» اين بود كه زودتر از ده دقيقه برويم. با اينكه بچه هايم با خانواده طبقه بالايي تازه صميمي شده بودند، اما بايد سريع جمع مي كرديم و بايد ناگهان «دل مي كنديم!» در آن اين صد روز، «دل كندن ناگهاني» بخشي از عادت ما شده بود! گاهي مثل الان، بايد ظرف ١٠ دقيقه از دوستي عزيز و خانه اي امن و آرامشي هرچند موقتي، به سرعت «دل بكنيم!» و برويم. درست شبيه دل كندن از دنيا و شبيه «ماكت كوچكي» از مردن ناگهاني و چشم بستن ناگهاني بر همه دلبستگي هاي زندگي! براي اهل عرفان(نه براي ما) اين تمرين بدي نيست، بالاخره بايد وقتي كه اصلا" منتظرش نيستي، بروي و از چيزهايي كه داري، و از كساني كه دوستشان داري، و از احساساتي كه به همه دنيا داري و از همه زندگي ات دل بكني! بايد در چند دقيقه از دلبستگي هاي فراوانت چشم برداري و بروي.
من آدم مذهبي نيستم، اما براي خودم خداي خوب و با مرامي دارم كه «در اين نزديكي است، لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند...» من عميقا" به كمكها و لطفهاي اين خداي خوب و باحال و اهل شعر و حافظ و «ضد ولايت فقيه!» باور دارم. به لطفهايش به حق گويان و حق طلبان «باور» دارم. خدايي است كه انعكاس زيبايي اش نه در چهره جبارانه و عبوس احمد خاتمي و جنتي، بلكه در «نگاه آسماني» ندا آقاسلطان و هاله سحابي و ستار بهشتي است. راستش خداي من «شرك ولايت مطلقه فقيه» را قبول ندارد و مطمئنم عاشق موسيقي و لبخند و ناز و باران است! و حتي عاشق سرخي گونه تب كرده دخترك 15 ساله ام است كه سرش را روي پاي پدر گذاشته و خوابيده و نفسهايش تند تند ميزند. اين خداي عاشق، رسم دل كندن را به بنده هايش ي آموزد. و در عوض دلشان را به درياي بزرگتري وصل مي كند كه من هنوز دركش نكرده ام. اما عجيب آرام و آبي است.
با اين همه هرجور دل كندني، دل را به درد مي آورد، اما دل دردكشيده آدم را بزرگ مي كند. آزاده و مستقل و وسيع و غني مي كند! حافظ مي گويد:«غلام همت آنم كه زير چرخ كبود، ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است»! اعتراف مي كنم از اينكه بچه هايم در آن شب ٢٣ خرداد از خانه كوچك ولي آراممان دل كندند، حسي از غرور دارم. يا از اينكه پسرم بعد از ماهها به قول بچه ها «خرخواني» از كنكور دانشگاهش دل كند و در اين صد روز، او و دخترم بارها و بارها از همه آنچه دوست داشته و دارند، بزرگوارانه دل كنده اند، به آنها رشك مي بردم. گاهي حس مي كردم بچه هايم، خيلي بزرگ و مسن شده اند. از من بپذيريد كه اگر اهل «دل كندن» باشيد، به قول سهراب سپهري،اگر زنده بماني «زندگي، رسم خوشايندي است!» و اگر هم زنده نماني «مرگ،پايان كبوتر نيست!»
زير آن چادر خيس و باران خورده، و بعد از صد و چند روز تجربه سخت، ديگر باور داشتم كه براي آزادي و آزادگي، شرط اول قدم آنست كه عاشق باشي و رسم «دل كندن» را بداني!
يكي از دوستانم برايم در ايميل نوشته بود كامنتهاي وبلاگت را مي خواني؟ نوشت در اين آخريها من در كامنتها يك «راز» ديده ام. تو هم با دقت بخوان تا پيدايش كني. شايد هم اين يك تست هوش باشد پسر! زير آن باران، و در حالي كه منتظر تلفن دوستي از كردستان بودم كه قرار بود بچه ها را از مرز رد كند، بهترين كارم پيدا كردن آن راز در كامنتها بود. قصدم اين بود كه بچه ها را از طريق عراق به اروپا بفرستم تا با كمك محسن مخملباف مشغول درس و زندگي بشوند و خودم همچنان در ايران بمانم و اين صد روز را تا روز پيروزي جنبش اعتراضي ادامه بدهم. اما چنانكه افتد و دانيد، زورم به بچه ها و به تقدير نرسيد و آنها مرا هم سفري كردند و از ايران بردند. سكوت ميلاد و اشك مهسا در آن دو سه روز آخر، مرا خلع سلاح كرد:« بابا. ما بدون تو هيشكي رو نداريم. تنها نفرستمون. با تو مي مونيم. هرچي هم كه بشه، ما مي مونيم.» و عاقبت سوم مهر از سردشت از مرز عبور كرديم كه داستانش را جدا خواهم گفت. اما كامنتهاي آن روزهاي وبلاگ را مرور كنم تا بلكه آن راز را پيدا كنم. شايد به كار امروز هم بيايد. شايد! (براي ديدن همه كامنتها بايد به آرشيو وبلاگ، مطالب ماههاي 2009 مراجعه كنيد)
چندتايي از صدها كامنتهاي شما مردم شما را بدون هيچ كم و زيادي مي آورم. با شرمندگي از اينكه مجبورم تعارفات و لقبهايي كه گفته ايد و خودم را شايسته شان نمي دانم، نقل كنم. نمي دانم شايد رازي كه دنبالش هستم هر كجاي اين كلمات كامنتها باشند. پس بي يك «واو» كسر كردن، كامنتهاي خودتان در اوت و اكتبر 2009 را مي آورم و آخرش يك چيز مي گويم. كامنتها را با همان حس و حالي كه من زير آن چادر خواندم بخوانيد. در حاليكه سر تب كرده مهسا، پايم را مي سوزاند و موهايش را ناز مي كردم تا به عادت بچگي اش، با «نازي كردن» موهايش خوابش ببرد. آن بابك داد امروز به خارج نيامده تا «حال» كند. فقط يك بار ايفل را از نزديك ديده و هنوز تمام وقتش با ساعت تهران و با مسائل مردم ايران مي گذرند و مي خواهد كاري بكند. او امروز ياري كنندگاني از ميان «هموطنان خارج كشور» مي جويد. مردم داخل كه دستشان مثل خود من زير آن چادر باران خورده، بسته و خسته است و توقعي از آنان نيست. اينجا آيا ياري كننده اي هست؟!
امروز بابك داد كه به خون سهراب سوگند، «ناخواسته» از ايران خارج شده و قصد ندارد كارش را رها كند، از شما ياري مي خواهد. براي خبررساني بيطرفانه و غيرحزبي و مستقل، از شما هموطنان مقيم خارج كشور حمايت مي خواهد. سايتهاي حكومتي هنوز از بابك داد و خبررساني هايش در دوران زندگي مخفيانه اش كينه دارند و عصباني اند و او را به «گدايي» متهم كرده اند. فداي سر مردمي كه براي آگاهي شان، گدايي شرافت دارد. براي اين طوطي كه پيامي براي طوطيان سرزمينهاي آزاد آورده، تهمت ها و بدنامي ها ناراحت كننده نيستند. نشنيده ماندن پيام طوطي محبوس وطنمان، سخت آزار دهنده است:

 

گفتش آن طوطی که آن جا طوطیان / چون ببینی، کن ز حال من بیان!

کآن فلان طوطی که مشتاق شماست. / از قضای آسمان در «حبس» ماست!

بر شما کرد او سلام و داد خواست / وز شما ره چاره و ارشاد خواست!

گفت: می شاید که من در اشتیاق / جان دهم اینجا بمیرم در فراق!

این روا باشد که من در بند سخت؟ / گه شما بر سبزه گاهی بر درخت!

این چنین باشد وفای دوستان / من در این حبس و شما در بوستان؟


هموطنان مقيم خارج از كشور! اگر مي خواهيد آزادي در ايران قدم بگذارد و اگر مي خواهيد وقتي آزادي آمد «بقا» داشته باشد، به اين حركت كمك كنيد. حمايت مالي، كم خطرترين مشاركت در حركتي است كه هزاران زنداني و تبعيدي و صدها قرباني داشته است. بگذاريد صداي طوطيان دربند باشيم. دريغ و بي تفاوتي جايز نيست. آستين همت بالا بزنيم كه اين، كار خودمان است و كليد مشكلات كشورمان، نزد خود ماست.
براي حمايت اينجا را كليك كنيد. و به راهنمايي ها و هشدارهاي مندرج در تصوير هم دقت كنيد.
كامنتها انگار بخشي از تاريخ اند. شايد رازش در اين باشد كه مردمي هستند كه تشنه دانستن و رهايي هستند و ما به آنها بدهكاريم.
v       بابک عزیز. سلام. واقعا هر روزی که مطلب جدیدت را می بینم ذره ای به زندگی امیدوارتر می شوم. آزادی تو امید زندگی ماست .پس لطفا به خاطر ما هم که شده مراقب باش.
v       بابک عزيز وقتی به تو و شرايطت فکر ميکنم نفسم ميگيرد،... جواب زن و بچه را چه ميدهی؟ کجا ميخوابيد چه ميخوريد؟ چگونه بيرون ميرويد؟ و از همه مهمتر چه طور فکر ميکنی و مينويسی؟ وقتی امنيت نداری و در زندان بزرگی که اينها برايمان از وطن ساخته اند اسيری، با چه فراغ بالی ميتوانی تمرکز و فکر کنی و به بقيه روحيه بدهی؟ نفسم ميگيرد و به قول استاد شجريان که از "خفقان" فرياد بر ميآورد، ميخواهم فرياد بلندی بکشم که صدايم به شما هم برسد.
v       برادر عزیز بابک داد. تمام این شبهای مقدس ماه رمضان را به دعای خیر برای تو و خانواده شجاعت می گذرانیم. و هر روز با دیدن یک پست جدید نفس راحتی میکشیم. شما را به خدا خیلی احتیاط کنید. خدا پشت و پناهتون باشه. هر دفعه شما تو تفسیر خبر می آی ما از اضطراب تلف می شیم تا اینکه اینجا یه مطلب تازه بذارید. مراقب خودتون خیلی باشید
v       می گفتند ایران جایگاه دلیران است. نمی دانستم. شما را که دیدم مطمئن شدم.
v       سلام. فقط یک کلام خیلی مردی بابک عزیز. ازت می خوام مواظب خود و خانواده ات باشی. امشب واقعا زیبا حقایق را گفتی. برنامه صدای آمریکا با صحبتهای تو جالب تر شد و چند دقیقه گریستم.همیشه موفق باشی و سبز
v       امشب صحبت های شما را از تفسیر خبر صدای آمریکا جز دو سه دقیقه آخرش که قطع شد شنیدم. دلم گرفت وقتی گفتی که همه هزینه های کار سیاسی را حتی تا اعدام سنجیده ای. ببین کشورمان را به کجا رسوندند که نهایت کار سیاسی شاید اعدام هم باشد.
v       کاشکي ميشد از ايران بيرون ميزدی، نميدانم چگونه اما حتماً راهی هست. از طريق مرزهای زمينی، به نحوی بيرون ميرفتی. نميدانم کجا " به هر آنکجا که باشد به جز اينجا. من از صميم قلب آرزو ميکنم هر چه زودتر از اين وضعيت خلاص شوی. کاشکي کاری غير از اين نظر نوشتن از ما برميامد... به اميد رهايی ايران.
v       بابک عزیز نمیدونم چند سال داری اما تو و خانواده ی عزیزت رو قد فرزندان خودم دوست دارم برای سلامتیتون دعا می کنم و نگرانتون هستم
v       درود بر بابک ، خرمدین و داد . تاریخ همیشه تکرار میشود ، با شیاطین و اسطوره هایش. درود بر ان کسی که نامش را بابک گذاشت و فامیلش را داد ، واین شده رسالتی که او داد مردم را از نظام پوسیده ولایت بستاند.
v       ايمان دارم که با هر طلوع خورشید، با دیروزت فرق می کنی. می دانم که می دانی. می دانم که برای جانت نمی ترسی، برای درون خروشانت هم نترس. گناه تو نیست که درست می بینی. شک نکن. داری بهار می شوی. مبارکت باد. لیاقتش را داری، رسالتش را هم داشته باش. آری بهار، این کاروان سبز، زبان سرخ می خواهد. مثل گل سرخی که در قلب رودخانه رویید و تو شهادت دادی.
v       آه بابك تو اخرش منو ميكشي. بابا اطلاعات نده كافي نت مناسبي نبود. چرا ميگي كافي نت؟ اين بيشرفها رو كه من ميشناسم از الان همه كافي نت ها رو تحت نظر ميگيرن. مواظب باش
v       سلام بر قهرمان اين روزهاي من و ايران من. خوشحالم كه سالميد و در امنيت به سر مي بريد. راستش منم يه حسي داشتم نسبت به صداتون توي مصاحبه جمعه شب. شايد اشتباهه ولي خواستم از خودتون بپرسم. من حس كردم يا واقعاً صداي شما اون شب خسته بود؟! امروز صبح كه داشتم واسه يكي از دوستام حرفهاي شما رو تعريف مي كردم گفتم صداي خستگي روحتون رو از پشت تلفن احساس مي كردم و اين بيشتر عذابم مي داد. مي دونم كه الان خيلي تحت فشار هستيد. مي دونم كه اذيت مي شيد. ولي فقط و فقط مي خوام اينو بگم كه بابك عزيز
v       "داد از غم بي دردي! درد من مردمان بي درد است" رنج آورتر از تمام رخدادهاي تلخ اخير، نه تنها بي تفاوتي برخي اطرافيان ما که سکوت های معنی دار و بی معنی عده ای از مدعیان است...تو گوئی هیچ اتفاقی نیافتاده و تنها عده ای "جوان و جویای نام" و احساساتی نظم خیابانی را برای دقایقی به هم ریخته بوده اند! و نه انگار که در این راه مردم عادی (که انصافا از خیلی از "مدعیان" با غیرت تر نشان دادند) هزینه های سنگینی متحمل شده اند...
که این مسئولیت آن مدعیان را دو چندان میکند؛اگر مسئولیت پذیری در آنان وجود داشته باشد..
v       سعي کنيم بهتر از بابک داد باشيم(هرچند يک رويا باشد) تمام روياها دست يافتني است اگر اميدوار باشيم. به بابک داد افتخار ميکنم و براي او همواره آرزوي سلامت،آزادي، آزادمنشي دارم. شايد بابک خود نيز باور نکند که دردل هزاران نفر وارد شده، که هر لحظه به ياد اويند و براي سلامتي او و خانواده اش دعا ميکنند. و اين جايگاه به خاطر انديشه و منش اوست. اميدوارم اين روحيه آزادگي همواره در تو پايدار باشد.
v       آیا دوباره در برنامه تفسیر خبر شرکت می کنید؟ در این مورد بیشتر احتیاط کنید که خدای نا کرده به وسیله خط شما، شما را ردیابی نکنند.
v       سحرگاه در حیاط خانه امان دستان خود را به آسمان بلند کرده و دعا می کنم بار خدایااین انسان شجاع را از دست دشمنان در پناه خود مصون و محفوظ نگاه دار و سران ظالم و کثیف این حکومت را لعنت و ذلیل کن. از سعدآبادِ دشتستان
v       این مطب را در جایی دیدم یاد شما افتادم: انسان واقعی همیشه غیر قابل پیش بینی است. او آزادی است چون هر لحظه مبارزه ای نو را اغاز می کند. هر لحظه در بعدی نو حرکت میکند. هر لحظه با دیدگانی نو می نگرد. هر لحظه دوباره و دوباره با دیدی نو پاسخ می دهد. بابک داد شرف ایران و ایرانی.
v       بابک عزیز،دیشب که در صدای امریکا درباره ندا صحبت میکردید، اینکه در آن لحظه صدای خرخر از سینه اش بیرون می امد و نگاهش به آسمان بود بیاد نوشته های داستایوفسکی افتادم که مطلبی را آنقدر زیبا بیان میکند که در آن لحظه تمام جزئیات مانند یک فیلم در جلو چشمان ادم به نمایش درمی آید.درود بر شما و کلام معجزه گرتان.
v       کاش بابک داد های بیشتری داشته باشیم.
v       سلام بر بابک شجاع. هر روز بدون استثنا برات دعا می کنم. از بقیه هم می خوام که برای تو عزیز دعا کنند. خواهش میکنم از ایران برو. خارج از ایران بهتر و بیشتر می تونی بنویسی و مصاحبه کنی. شما که به رأی اکثریت بها میدی، رفتن یا موندنت رو بین دوستدارانت نظر سنجی کن. همه نگرانتیم عزیز. خدا یار خودت و خونوادت.
v       سلام آقای داد. ترو خدا هر دفعه که با صدای آمریکا مصاحبه می کنید از اینکه ممکن است آخرین بار باشد صحبت نکنید. به خدایی که همین نزدیکی است من هر شب به فکر شما هستم و برای شما و خانواده تون دعا می کنم. نگران نباشید. ما مردم ایران خون به ناحق ریخته شده شهدا یادمون نرفته. ما به صداهایی مثل شما افتخار می کنیم و سعی می کنیم آگاهی رساندن به همه را در اولویت های خود لحاظ کنیم.
v       درود بر شرف شما. درود بر فرزندان شما. من خودم رو به عنوان یک ایرانی مدیون شما میدونم. من هم برای ندا خیلی گریه کردم. بیش از آنکه فکرش رو میکردم تحت تاثیر واقع شدم و در خارج از کشور جز راه پیمایی جسته گریخته و اطلاع رسانی به دوستان در داخل برای مبارزه با فیلترینگ کار دیگری نمیتونم بکنم. و احساس گناه هم دارم که چرا اینقدر ترسو هستم. خدا شما رو برای ما جوونها حفظ کند شما ذخیره های این ملت بیچاره هستید درود بر بزرگی شما.
v       بابک عزیز. صدای لرزان و معصومت را از "صدای آمریکا" شنیدم. بابک عزیز از جمهوری اسلامی واهمه نداشته باش. بیست میلیون نفر در ایران پیش بینی میشود که صدای آمریکا می بینند و بیست میلیون نفر صدای معصومانه ات را می شنوند و با شما هم درد هستند.تحمل کن بابک عزیزم.تحمل.
v       سلام دلاور بزرگ ما. باورت ميشه قيافه ات رو كه تو سايتت ميبينم بهم آرامش ميده .
v       سرور گرامی آقای داد عزیز من به دور از هر تعارف مصنوعی از امروز صبح نگران شما بودم. شما را به خدا خیلی مراقب خود باشید. دست این تواب سازان افتادن مصیبتی دردناک است. امشب هر لحظه دلم با شما است و برایتان دعا می کنم.
v       فقط دعا میکنم خدا پشت و پناهتون باشه آزاد مرد آزاد اندیش. خدا قوت. نوشته هاتون روشنگری حقیقی هستش
v       بابک عزیز. باهوشی ات محرز است همینکه به موقع مخفی شدی نشان میدهد. به کارت ادامه بده دوستت داریم
v       این روزا دارم مشق شجاعت می کنم تو کلاس هزاران هزار نفری شما
v       بابک عزیز خوشحالم که هنوز مینویسی فسم ت میدم از کشور خارج شو اگر خدای ناکرده بگیرنت ما خرد میشیم
v       از اینکه صدایت را در برنامه تفسیر خبر شنیدم خوشحال شدم. ولی‌ امیدوارم دیگر این ریسک را قبول نکنی‌ و وقت و انرژی را صرف اقدامات بزرگتر بکنی‌. شما بابک خرمدین زمان هستین و اکنون وقت آن رسیده که از همه امکانات به حق برای هدایت مبارزان آزادی استفاده کنی‌. اکنون زمان دیگری است و نیروهای خلاق و فداکاری چون شما را جوانان لیدر خود می‌دانند. بابک عزیز هزاران تن آمادهٔ خون دادن هستن و میلیون‌ها آماده حمایت. اگر امکان ارتباط در خارج داری بدان که هزاران ایرانی‌ حاضر به حمایت اقتصادی برای ادامه مبارزه هستن. کافیست در سایت خود یک شماره حساب در خارج را عنوان کنی‌.
v       به آوارگی این روزهات حسودی ام میشه! و به شرف و شجاعتت. هر وقت بهت فکر میکنم بغضم میشکنه. مواظب خودت باش!
v       بابک دوست داشتنی. تو جلوه داد و خصم بیدادی. شرمنده خودت و خونوادتیم
v       برای میلیاردها ایرانی پس از این مینویسیم که سرداران ایرانی از هوخشتره شروع و به آریوبرزن رسیدند و پس از امیرکبیر، از نسل خرمدینان و همنام او ، بابک نامی دادخواه مایه افتخار نسل مابود. میبوسمت
v       سلام بر تو ای ابرمرد در نمازم ابتدا تو را دعا میکنم بعد خانوادهام را- در این ماه مبارک دعا بی تاثیر نیست-قربان وجود نازنینت
v       بابک عزیز، به خدایی که دخل و تصرف می‌کند اعتقادی ندارم که واست دعا کنم ولی‌ با همهٔ وجودم آرزوی سلامتی‌ تو و خانواده‌ات رو دارم. از تنها کسانی‌ هستی‌ که قلب فساد این سیستم رو مستقیم نشونه گرفتهی. من و بچه هام با تشویش دنبالت می‌کنیم. تو قهرمانی. خسته نباشی‌.
v       درود بی‌کران بر بابک داد. دستت را می‌بوسم و به شرافتت درود می‌فرستم. آقا بابک بیش از گذشته مراقب خودت و خانواده‌ات باش، اگر جمله مرا حمل بر بی‌ادبی و جسارت نمی‌کنی هر چه زودتر ایران رو ترک کن که دست این بی‌ناموس‌ها به تو نرسد. بگذار همچنان صدایت در این دنیای مجازی بلند‌تر از قبل شنیده شود
v       درحالیکه اقایان وبلاگ نویس و به اصطلاح روزنامه نگار و کاریکاتوریست وقتشان را پای اینترنت به لودگی می گذرانند شما چه میکنید؟ امروز مقاله ای در دنباله منتشر کردم به نام { حکایت ان زلزله ۹ ریشتری که ایران را لرزاند و مرگاند.هوش از سر مردم دنیا پراند.. ولی خودمان را نجنباند.}در گوشه ای از ان اشاره کردم به اینکه اهل گریستن نیستم و همیشه خشمگین یا متنفر هستم.به اینکه ۳ بار گریسته ام در این ۷۷ روز.. برای مادر سهراب و احمد زیدابادی و هرشب که به وبلاگ بابک داد سر میزنم... اقای داد به خدا تنها نیستید و اگر خدایی هست این دعاها و دلشکستگیها بی نتیجه نمی ماند... مراقب عزیزانتان باشید.
v       سلام بابک عزیز. بابک جان توی بالاترین خوندم که ازت خبری نیست و اظهار نگرانی شده بود . زود اومدم اینجا و پست جدیدت رو دیدم و خوشحال شدم. آخه بابا چرا از ایران نمیری بیرون. ما روهم دق مرگ کردی. همش حول و ولای تورو داریم. مواظب خودت باش
v       بابک جان خوشحالم از اینکه اینقدر آدم باهوش و همه جانبه نگر هستی. مواظب خودت باش و فقط یک ماه دیگه تحمل کن. دانشگاه ها که باز بشه میلیون ها نفر میان به کمکت. تا اون موقع تحمل کن.
v       مرحبا به غیریت و شرف شما . ما چطور می توانیم به شماکمک کنیم؟ شما برای همه ی ما مهم و باارزشید؟
v       بابا بسههههههههه دیگه نمیخواد بنویسی‌، دیونم کردییییییییی، بخدا شبا از استرس خوابم نمیبره، سر کلاس، بیخیال درس میشم، یهو واسه خودم به این فکر می‌کنم که اگه گرفتنت.......... من اینور دنیام، موهامو تو این ۷ روز سفید کردم، به خدا عین یه فیلم اکشین میمونه، تورو خدا بس کن، برو از ایران بیرون، دیگه نمی‌کشم بابک، نمیدونم چرا الان که دارم اینو مینویسم همین جور بی‌ اختیار اشکم داره میریزه، به خدا اگه چیزیت بشه من زندگی‌ ندارم، خیلی‌ بهت نزدیک شدم، با این که هیچ وق ندیدمت. از ایران برو برووو
v       واقعا درود یه شرفت. من هم آدم مذهبی نیستم اما اون قدر بهش اعتقاد دارم که میدونم تحقق اون آیه قرآن در استخاره نزدیکه. خیلی بیشتر مراقب خود و خوانوادت باش ما بینهایت به با شرف ها و با غیرت هایی مثل تو نیاز داریم برای اطلاع رسانی. همیشه سالم و پیروز باشی در پناه حق. به امید پیروزی. سبز یعنی استقامت تا بهار
v       آقای داد امیدوارم مردم هیچگاه شما و خانواده تان را فراموش نکنند شما خیلی از خود گذشته اید.هر بار که نوشته های شما را می خوانم استرس این را دارم که نکند دستگیر شوید خیلی مواظب باشید.
v       بابک محض رضای خدا ننویس و بیخیال شو. تو دین ات رو به این مردم ادا کردی. دین ات رو به آزادی ادا کردی. به خداوندی خدا قسم طاقت شنیدن این خبر رو ندارم که بگن بالاخره بابک داد بعد از چندین روز دستگیر شد. من از خودم شرم میکنم که اینجا راحت نشستم و این نوشته ها رو میخونم درحالی که شما با اون وضع، خانه به دوش با زن و بچه ویلان شهرهایی. بغض گلوی آدم رو میگیره
v       با خوندن این مطلب ناخوداگاه به یاد خاطرات بولیوی چه گوارا افتادم... این وبلاگ درست همون دفترچه ی معروف چه،هستش فقط مدرن...دمتون گرم و چراغ فکرتون پرنور.
v       اسطوره من ، فقط می خوام بگم ایام پیروزی بدون حضور شما ، غمی سنگین بر دل خواهد نشاند که طعم شیرین آنرا به کام همگان تلخ خواهد کرد. با عرض معذرت باید بگم شما دیگه الان متعلق به خودتون نیستید ، چشم مردم به دنبال شماست ، شما رو به عزیزتون قسم از ایران خارج بشید ، شب و روز فکرو ذکرم شما هستید . دوستام تو دانشگاه میگن چرا اینقد کلافه ای ؟ وقتی باهاشون بحث میکنی میبینی عین خیالشونم نیست ،حالت بدتر میشه . هزار بار خواستم از تو جماعت "به من چه" خارجشون کنم اما جز تحقیر چیزی نشنیدم....
v       هر روز صبح ناشتا اول میام ببینم اتفاقی براتون نیافتاده باشه . بخدا نه من نه هیچکدوم از کسایی که تو این مدت با شما انس گرفتن تحمل هیچ حادثه ناگواری رو نداریم .نمیدونم چطوری ازتون خواهش کنم ، اما به زکاوت شما ایمان دارم.به اینکه تو هر لحظه بهترین تصمیم رو میگیرید . اما یاتون باشه شما دیگه متعلق به خودتون نیستید .منطق و خرد می گوید که این نظام ددمنش و فاسد ولایت وقیح با استقامت یک یا چند فرد، هر چند شجاع و دلاور، فرو نمی ریزد. استقامت هر انسان نیز حد و مرزی دارد و همیشگی نیست.
v       از تو تقاضا می کنم که با خانواده ات از کشور خارج شوی و مطمئن باش که می توانی در برون مرز نیز یاریهای بسیار مهم و موثری را در افشا و نقاب برداری از چهرۀ این متعفنان به عهده بگیری و حتی در صورتی که احساس لزومت کردی، دوباره به وطن بازگردی.
v       وجودت را از خانواده ات و انبوه ایرانیان دوستدارت دریغ مکن که در یک مبارزه آن سویی که همواره تاکتیک و استراتژیهای مشابهی را پیش می گیرد، در برابر دشمن ضربه پذیرتر خواهد بود.
v       نمیدانید که چه بسیارند خانواده هایی که دوست دارند خانه ی امنشان را با شما قسمت کنند.
v       اگر اون خدای دوست داشتنی تو وجود داشته باشه، به حرمت بغض سرخ ما که بدرقه گر کوج سبز توست، چشم شیطان رو بر ردپای تو کور می کنه. در قلب منی. در قلب ما. تو و خانواده ی شیر دلت. پایدار باشی برادرم. تو، قلمت و سرزمینت.
v       اقا بذارید برید از ایران به این همه ریسکش نمی ارزه.تو رو به خدا برو اصلا" دلم نمیخواد گیر بیافتی
v       آقای داد عزیز، به خدا زبونم قاصره نمیدونم چه طوری باید بگم که شجاعتتون رو ستایش می کنم...و همینطور شجاعت خانواده ی مهربون و دوست داشتنیتون رو.... پسرتون رو که کنکورش رو نداد...تو این دوره و زمونه،آدمایی مثل شما کم پیدا می شنو توروخدا خیلی خیلی خیلی مراقب خودتون باشین و بدونین که دعای اینهمه انسان ِطرفدار آزادی،بدرقه ی راهتونه..
v       بابک عزیز از توممنونم! در این روزهای سیاه نوشته های تو امیدبخش دل بیقرار ماست. برای شما و خانواده ات دعا می کنم که همواره در پناه خدا در امنیت باشید. ایران زمین از داشتن فرزندانی چون تو به خود می بالد. و الله خیر حافظاً و هو ارحم الراحمین. خداوندا بابک رو از ما نگیر. خداوندا بابک رو از ما نگیر. خداوندا بابک رو از ما نگیر.

لينك پي پال

 فيس بوك همگاني بابك داد





۱ نظر:

علی گفت...

ممنون آقای داد خستگی ناپذیر