ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

قلم طوطي، عصاي زاغ! [داستان كوتاه]



گمان نمی‌كنم نفرين كرده باشد؛ اما واي اگر حتي آهي هم كشيده باشد! در بحبوحه شلوغي هاي سال شصت، سراسيمه اتاق زيري خانه اجاره اي ما را اجاره كرد؛ پيرمردي لرزان، با عينكي ظريف، ريشي تُنُك و اندامي لاغر. شبانه خرت و پرتهايش را كه توي كارتن چيده بود، آورد. نگذاشت كسي كمكش كند. مي گفت توي كارتن ها، لوازم دختر ناكامش هست و دوست ندارد دست غير به آنها بخورد. همه را چيد توي اتاق و در را بست. كودكي خُرده پا بودم و گاهي برايش نان يا پنير مي خريدم و از لاي در مي دادم و مي رفتم. اما هميشه چيزي بود كه مرا به سرك كشيدن به داخل اتاق پيرمرد ترغيب مي كرد. تا صداي داد و قالي از كوچه بلند مي شد، سراسيمه سرك مي كشيد و مي پرسيد: "چي شده؟" انگار هميشه منتظر هجوم عده اي بود كه نمي شناختشان!
يك روز صداي مهيبي از اتاقش بلند شد. سراسيمه رفتم پايين و ديدم بين كارتن هايش نقش زمين شده و كارتن ها باز شده اند و كتابها، صدها كتاب بيرون ريخته اند! از روي زمين بلندش كردم و با حيرت ميخ كتابها شدم. با نگاهش گفت چيزي از كارتن ها به كسي نگويم و بعد گشت و "ماهي سياه كوچولو" را داد تا بخوانم. بعد "كتاب جمعه" و بعدتر "چشمهايش" بزرگ علوي را. بعد از ظهرها از داخل كارتن ها، كتابي بيرون مي كشيد و از لاي در مي داد و سريع در را مي بست. آن پسر بازيگوش، حالا گوشه اي مي نشست و كتاب مي خواند. كتاب مي خواند و فكر مي كرد و دلبسته شخصيتهاي كتابها مي شد. دلبسته سكوت مردانه "گيله مرد" بزرگ علوي. صفاي دخترانه "اولدوز" صمد بهرنگي، صراحت "مدير مدرسه" جلال آل احمد و...!
آدمها وقتي اعتماد مي كنند، سفره دلشان را مي گشايند. گاهي روي سفره دل آدمها، گردي از فلفل سوزناك ريخته كه تا ته حلق تو را مي سوزاند. برايم گفت چهل و پنج سال است مي نويسد. سه بار زندان رفته. در زمان مصدق و كي و كي! و حالا مطمئن بود كه باز كتابسوزاني بزرگ در راه است و باز هم نويسنده ها قرباني خواهند شد! دخترش در ماجراي سياهكل گمانم اعدام شده بود. دامادش فراري بود. خودش هم مخفي بود و فكر مي كرد روزي به سراغش مي آيند! و تنها سه آرزو داشت: مردم با سواد شوند و اينكه كسي كتابهايش را نسوزاند!
من غالبا" به سومين آرزويش فكر مي كنم. چون آن نفرين كه گفتم، گمانم به اين سومي ربط داشته باشد. هروقت مي خواست از روي زمين بلند شود، آهي مي كشيد و با سختي بلند مي شد! عصايي نداشت تا برخيزد. يكبار گفت من از سهميه درختان اين سرزمين، فقط قلم ساختم و نوشتم و سهميه چوب خودم را آنطور استفاده كرده ام؛ ديگر چوبي براي ساختن عصاي پيريم باقي نمانده. بي عصا بود تا مُرد! من هرگز نشنيدم نفريني بكند. هرگز! اما روزي كه مثل يك طوطي پير، گوشه اتاق كوچكش خشك شد و مُرد، به ياد اين بيت حافظ افتادم كه گاه زمزمه اش مي كرد و من با ولع، آن را از بحر شده بودم:
هماي گو مفكن «سايه شرف» هرگز؛
بر آن ديار كه طوطي كم از زغن باشد!
بعد از مرگش، صاحبخانه اموال او را فروخت و كتابهايش را هم در نبود همسايه ها دور ريخت! كتابخانه هاي عمومي شهر پر شدند از كتابهاي مطهري و شيخ عباس قمي و مفاتيح الجنان. چوب بهترين درختان گردو و سرو، تبديل شدند به رساله هاي عمليه و به عصاهاي ظريف در دست پيرمرداني كه فقط آتش جهنم را مي شناختند و افسانه ها از پستان حوريان بهشتي نقل مي كردند! مداد و دفتر كاهي مدارس سهميه بندي شد و زنگ انشاء به روخواني رساله و آداب غسل و وضو مي گذشت!
باري! دوران فرمانروايي زاغ و زغن فرا رسيده بود. بلبل ها و طوطي ها در گوشه عُزلت و سوز سرما جان مي دادند و گويا هُماي، به فرمان حافظ و آن پيرمرد گوشه نشين دست به كار شده بود و ديگر «سايه شرف» را از اين ديار بلاديده دريغ كرده بود... راستش را بگويم؛ من از آن «هرگز»ش خيلي می‌ترسم!

۵ نظر:

ناشناس گفت...

سلام آقای داد.نمیدانم این داستان را کی نوشته اید اما امیدوارم هر چه زودتر سلامتی خود را باز یابید.

ناشناس گفت...

سلام آقای داد..مبادا از این بی ادبی ها-کاری که این ناشناس بالا کرده- ناراحت بشوید...چون روی اینا خیلی کار فرهنگی انجام شده...سرشار از ادب ولایی هستند......هم سلامت نفس و هم سلامت زبان دارند...واقعا اطلاع ندارند که بوی تعفن اشان همه جا را گرفته خودشان خبر ندارند و برای مردم شریف آرزوی سلامتی می کنند....واقعا منم از آن هرگز می ترسم...پایدار باشید

ناشناس گفت...

ذلم را آتش زدید با این نوشته برقرار باشید

عليزاده گفت...

آقاي داد لطفا از حادثه 11 سپتامبر مطلبي بنويسيد
با تشكر

ناشناس گفت...

اين روزا سالگرد 11 سپتامبر است ها !!!