ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

منجي ملت؟ يا زندانبان خويش؟ (آسيب شناسي همكاري اپوزيسيون)


همه كساني كه يك بار گذارشان به بحث و جدل مخالفان جمهوري اسلامي رسيده، با شگفتي دو نكته را همزمان مشاهده كرده اند: «كثرت مخالفان» و «تمركز ناپذيري» آنان! مانند مجمع الجزايري كه ساكنان دها جزيره كوچك، با جزاير همسايه دشمني دارند و همه جزيره هاي كوچك، مشكلات زيربنايي آب و برق و مسكن و غذا دارند! شايد به جرأت بتوان گفت كمتر حكومتي مانند حكومت ايران، اين تعداد گروه و شخصيت مخالف داشته باشد و هنوز هم سرپا مانده باشد. خيلي ها مي پرسند اين همه مهاجر نخبه ايراني كه عمدتا" بدلايل فشارهاي داخلي از كشور مهاجرت كرده اند و اين همه شخصيت سياسي و نخبه كه به جرأت اعضاي سه كابينه دولت هاي قبلي را تشكيل داده و اكنون در تبعيد هستند، چرا نمي توانند گردهم آيند و با اتفاق و اتحاد، چاره اي براي ايران بيابند و تا انتها به آن پايبند بمانند؟ و چرا از پتانسيل حدود چهار ميليون مهاجر ايراني براي نجات كشور از پرتگاه نابودي نمي توان استفاده هاي مؤثري كرد؟ اين همه گروه كوچك ناكارآمد، چرا نمي توانند به يكديگر بپيوندند؟
در حقيقت اپوزيسيون هيچ كشوري مانند اپوزيسون ايران، به مردم سرگردان در كوير شباهت ندارد! مردمي كه از تشنگي زجر مي كشند اما حاضر نيستند همفكري كنند و آب بجويند! چرا؟ ماحصل دو سال مشاهدات و گفتگوهايم با نيروهاي مخالف جمهوري اسلامي، به من ثابت كرده كه مشكل را بايد در محدوده امن ذهني آنها جستجو كرد! محدوده اي كه ديگر به آنها امنيت نمي بخشد، بلكه به زنداني بزرگ براي آنها تبديل شده است!
محدوده امن!
هر فردي براي خود يك حصار امنيت رواني و يا «محدوده امن» دارد و غالبا" در اين محدوده امن خود احساس آرامش مي كند. عادتها، نزديكان و اعتقادات، به مرور در شخص يك محدوده امنيتي ذهني مي سازند كه به آن عادت مي كند. در آن احساس آرامش دارد و در محيط خارج از آن، ممكن است نگران شود. اما اين نگراني، بسته به استحكام شخصيتي افراد، داراي درجات كم و زياد است.
آنچه طبيعي است اينكه داشتن حصار رواني و يا محدوده امن يك امر انساني و معمولي است و همه ما بيش و كم يك چنين حصاري را دور خود داريم. غالبا" از يك محله و يك بازار خريد مي كنيم و به يك آرايشگاه مي رويم و با يك دسته از اطرافيان خود رفت و آمد نزديك تري داريم. اما برخي افراد به دلايل گوناگون، محدوده امن خود را حسابي بسته اند و اصطلاحا" گارد بسته دارند. حصار رواني آنها از ديگران محدودتر است و حاضر نيستند افراد جديد را به محدوده امن خود راه دهند. در نظر بگيريد خانواده اي را كه از جنوب شهر به شمال شهر اسباب كشي كرده و خانه اي خريده اند، اما هنوز براي خريد مايحتاج روزانه و ميوه و سبزيجات به محله قديمي خود مي روند و بر مي گردند. و يا جواني را در نظر بگيريد كه به خارج از كشور رفته تا تحصيل كند، اما فقط حاضر است به كشوري برود كه فاميلي در آن دارد و در آنجا هم فقط با فاميل خود معاشرت مي كند و از ديگران پرهيز دارد. او هنوز در محدوده امن خود باقي مانده و حاضر نيست از آن خارج شود و اينجا شروع مشكلات اوست. اين افراد به محدوده امن خود وابستگي بيمارگونه اي پيدا كرده اند و اين وابستگي، مراحل خطرناك تري هم دارد.
براي فهم بهتر محدوده امن يا حصار رواني، يك مثال معروف مي زنند. يك ماهي كه در يك تنگ شيشه اي كوچك، غالبا" به دور خود مي چرخد و به همين محدوده امن عادت و حتي رضايت دارد. وقتي اين ماهي را به محوطه بزرگتري مثل يك آكواريوم يا يك استخر مي اندازيد، تا مدتي او همچنان ناخودآگاه در همان محدوده كوچك (به اندازه همان تنگ شيشه اي) باقي مي ماند و در همان فضاي مجازي چرخ مي زند! آن ماهي با اينكه فضاي بزرگتري براي زندگي در آكواريوم دارد، مدتي طول مي كشد تا از محدوده امن خود پاي بيرون بگذارد. يا شايد اين كار را نكند. اكثر اشخاص با كمي دير و زود، بالاخره از چرخ زدن در محيط امن خود دست بر مي دارند و وارد محيط هاي تازه مي شوند. دوستان تازه، معاشران جديد و دنياهاي تازه را تجربه مي كنند. عده ديگري هم هستند كه همچنان در همان محدوده تنگ شيشه اي شنا مي كنند و گاهي تا آخر عمر در حصار رواني خود باقي مي مانند و در انزواي خود هم مي ميرند. بسياري از ايرانيان ساكن آمريكا، نمي توانند به جز در محله ايراني هاي لس آنجلس كه به «تهرانجلس» مشهور شده زندگي كنند. و بسياري از مهاجران، بعد از سالها زندگي در كشورهاي خارجي، هنوز زبان خارجي نمي دانند. زيرا آنها به نوعي در محدوده همان تنگ كوچك شنا مي كنند.
محدوده امن، محدوده حيات نيست!
داشتن محدوده امن براي هر انسان و هر جانداري يك «امر طبيعي» است. اما كار از آنجايي خطرناك مي شود كه محدوده امن، به نوعي به حصار و زندان و بدتر از آن به «محدوده حياتي» تبديل شود. يعني شما بيرون از محدوده امن تان، احساس كنيد كه نمي توانيد زنده بمانيد و خطر مرگ در كمين شماست! اين احساس شايد واقعيت نداشته باشد و فقط زائيده ذهن شما باشد، اما اين نگراني «حصار رواني» شما را تنگ تر و بسته تر مي كند و حتي مي تواند به يك بيماري مهلك و مرگ تبديل شود. همان ماهي قرمز را در نظر بياوريد كه اكنون در يك استخر بزرگ است، ولي آنقدر در محدوده امن ذهني خود (محيط كوچكي به اندازه فرضي تنگ شيشه اي) باقي مي ماند كه عاقبت از گرسنگي بميرد! در حالي كه كمي آنسوتر، روي سطح آب غذا وجود داشت! ماهي گمان مي كند اگر از اين دايره فرضي (همان تنگ شيشه اي فرضي) پاي بيرون بگذارد، زنده نخواهد ماند. و همين تصورش براي او زندان مجازي مي سازد و او را به كام مرگ مي فرستد.
به همين دليل ساده است كه وقتي ماهي قرمز عيد را در استخر آب شيرين رها مي كنيم، به جاي آن كه در محيط بزرگتر، بهتر رشد كند و بزرگتر شود، مي ميرد. ماهي كوچك، در واقع قرباني باقي ماندن در ترس و محدوده رواني ذهن خود شده و از گرسنگي يا انزوايي كه ذهنش بر او تحميل كرده، مي ميرد.
چنين است كه اگر محدوده امن ذهن، تبديل به «محدوده حياتي» شود و فرض ما بر آن قرار بگيرد كه با خروج از محدوده امن، حيات و زندگي ما هم تهديد خواهد شد، ممكن است هر كدام در پيله خود باقي بمانيم و در انزواي خود بميريم.
اپوزيسيون، مجمع الجزاير بي ارتباط با همديگر!
شخصيتهاي نخبه و گروههاي سياسي ايران، از ديرباز خود را در حصارهاي ذهني و عقيدتي خويش حبس كرده اند. اين عادت از احزابي با سوابق چندين دهه اي تا حزبهاي امروزي ادامه داشته و دارد. گروهها و نيروهاي سياسي به سختي از محدوده امن خود خارج مي شوند. به سختي دور ميز هم انديشي با ديگران مي نشينند. در بين اپوزيسيون به مراتب به حصارهاي تنگ و گاردهاي بسته اي برخورد مي كنيم كه امكان هرگونه اتحادي را از همان اول از بين مي برد.
به صورت اسمي، ما داراي دهها حزب سياسي مخالف با حكومت ايران هستيم اما در عمل، اين احزاب حتي قدرت برگزاري يك تجمع چشمگير ندارند! آنها هنوز قدرت تشكيل يك گردهمايي و هم انديشي با همديگر ندارند. و هرگز نتوانسته اند يك پارلمان و كنگره از مخالفان تشكيل بدهند و برنامه هاي «دولت در تبعيد» را به مردم ارائه كنند و برنامه هاي جايگزين خود را براي دوران بعد از جمهوري اسلامي تدوين تدوين نمايند.
گروههاي اپوزيسيون در مجموع به «مجمع الجزاير پر شماري» شباهت دارند كه با وضعيت فعلي، هيچكدام از جزيره هاي كوچك قابل سكونت نيستند! و نكته تأسف بار اينكه هيچكدام از اين جزاير كوچك، حاضر نيست محدوده امن خود را باز كند و به جزيره كناري بپيوندد و بعد از بهم پيوستگي اين جزاير كوچك، سرزمين بزرگتري شكل بدهند كه اختلاف سليقه همديگر را بپذيرند و در صدد حذف همديگر برنيايند و به يك «هدف واحد»، يعني تغيير حكومت فعلي ايران همت كنند. برخلاف اين، گويا مغناطيس در ميان اين جزيره ها برقرار شده كه آنها را به دوري از همديگر تشويق و ترغيب مي كند! در اين ميان، دستگاههاي تبليغاتي و امنيتي جمهوري اسلامي هم بيكار نيستند و به هرچه دورتر شدن اين جزاير كوچك، كمك مي كنند. تخم بدبيني و شك مي كارند و «تفرقه» درو مي كنند!
هنگامي كه ما زنداني جزيره خويش باشيم، به قاتل خويش مبدل خواهيم شد. بازيهاي رواني حكومت، ساكنان جزاير كوچك را بيشتر خرد و منزوي خواهد كرد. و ما به جاي آنكه منجي يك كشور غصب شده باشيم، قاتل خويشتنيم! در واقع قبل از آنكه حكومت، اپوزيسيون را ناكارآمد كرده باشد، اين خود اپوزيسيون است كه زندانبان و قاتل اپوزيسيون شده است! و اين وضعيت رقت باري است. زيرا محدوده امن ذهني ما، عملا" به «محدوده مرگ» ما تبديل شده است. و ما در جزاير دورافتاده از همديگر، در خاموشي جان مي دهيم!
فصل تازه همدلي، انتخابات پيش رو!
انتخابات آينده موقعيت مناسبي پيش روي مخالفان ديكتاتوري در ايران نهاده است. فرصتي خوب تا در جبهه واحدي برعليه ديكتاتوري در ايران گرد هم آييم. اكنون زمان مداهنه و بازي كلامي نيست. تحريم همه جانبه انتخابات و تلاش مخالفان ديكتاتوري براي نزديك شدن به همديگر، قدم بزرگي در اين مقطع خواهد بود.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

يلداي فيس بوكي!


فردا شب «يلداي فيس بوكي» به صرف «لايك» و «كامنت» برگزار مي كنيم! در شب «يلدا» ما در فيس بوك دور هم جمع خواهيم شد و تا بامداد پنجشنبه يك ضيافت مجازي بزرگ خواهيم داشت از همه چيز! از خاطره و شعر و غيبت(!) و خبرهاي درگوشي و محرمانه و پشت پرده و گپ هاي خودماني و موسيقي و آجيل و هندوانه و انار مجازي...!
ما با «شادي» به جنگ يأس و نااميدي و سياهي شب خواهيم رفت. «استتوس آغاز برنامه» را رأس ساعت هفت و نيم فردا شب به وقت ايران، روي صفحه همگاني ام منتشر و بعد «يلداي فيس بوكي» را شروع مي كنيم. فكر مي كنم تجربه جالبي باشد و اتفاقات جالبي هم در يلداي فيس بوكي بيافتد. يكي اينكه «اولين و آخرين كامنت»، برنده مسابقه بيداري و شب شكني مي شود و...
مي توانيد دوستان فيس بوكي خود را در اين عكس برچسب بزنيد و به آنها خبر بدهيد. مي خواهيم «يلداي ايراني» را به عنوان تمرين «بيداري، شب شكني و تحمل همديگر» و با شادي سپري كنيم. پس قرار ما فردا چهارشنبه ساعت 17  به وقت اروپا و 19:30 به وقت ايران. وسيله اياب و ذهاب هم بر عهده خود شما! آدرس هم اين است! قدمتان روي چشم و يلداي تان شاد و گرم باد.
www.facebook.com/babakdad.page

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۰, یکشنبه

چرا حكم بازداشت بروجردي؛ از «بالا» متوقف شده؟

براي تماشاي بهتر عكس، روي آن كليك كنيد

وقتي قرار بود «محمد جهرمي» مديرعامل سابق بانك صادرات، براي مشاركت در اختلاس سه هزار ميلياردي بازداشت شود، او در ديدار با برخي مسئولان عاليرتبه تهديد كرده بود كه اگر زنداني شود، نامه ها و اسناد تخلف برخي «بزرگان» در اين اختلاس را توسط نزديكانش فاش خواهد كرد! اين روزها همين اتفاق درباره علاءالدين بروجردي رخ داده است. او هم از چماق «تهديد به افشاگري» بهره مي برد! اما چماق آقاي بروجردي تا اكنون، لااقل دو ميليارد دلار براي حكومت ايران هزينه برداشته است. او طراح اصلي قطع رابطه و تصرف و تخريب سفارت انگليس بود كه موجب شد دولت بريتانيا تقاضاي دو ميليارد دلار غرامت از دولت ايران بكند. پولي كه همين حالا هم در حسابهاي بلوكه شده مقامات ايراني در بريتانيا موجود و بلوكه شده است!
علاءالدين بروجردي چند روز بعد از خلاصي از بازداشت موقت، به عنوان رئيس كميسيون طرح جنجالي كاهش روابط با انگليس را به صحن مجلس برد. او سپس توسط آن بخش از بسيج دانشجويي كه از تيم لاريجاني تغذيه مي شوند، آتش تهيه حمله به سفارت انگليس و يك آتش بازي سياسي و ديپلماتيك را فراهم كرد. بروجردي به خوبي مي دانست كه اين بلواها مي تواند براي مدتي او را از گزند بازداشت دور نگه دارد وشايد مسئولان را در محاسبه هزينه هاي دستگيري او مجبور به تجديد نظر كند.
با اين همه، تجربه دو شب بازداشت و زنداني شدن فرزندش او را حسابي ترسانده است. بروجردي مي داند كه آقازاده اش به عنوان «مباشر» او در سوءاستفاده مالي از گروه صنعتي امير منصور آريا، نمي تواند زياد در بازجويي دوام بياورد و بالاخره در طول بازجويي ها، به نقش پدرش در اختلاس سه هزار ميليارد توماني و به «رد پولهاي دريافتي» اعتراف خواهد كرد. بروجردي به عنوان رئيس كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس، با نوشتن بيشتر از بيست توصيه نامه رسمي براي اختلاس گران و بانكها، سيستم اقتصادي كشور را به دادن تسهيلات و وام هاي كلان به گروه آريا مجبور كرده بود. او بارها براي خلاصي فرزندش به مقامات نظام مراجعه كرده، اما اينك حكم بازداشت خود او هم صادر شده و فقط با پا درمياني علي لاريجاني و دستور از بيت رهبري حكم جلب او اجرا نشده است. دستوراتي كه پي در پي از «بالا» به قضات پرونده نازل مي شوند!
باري! بروجردي هم مانند جهرمي، با توسل به تهديد مقامات عاليرتبه به افشاگري تاكنون از گزند بازداشت رهايي يافته است. او البته «ضرب شست ديپلماتيك» خود را هم به مسئولان نظام نشان داده تا بدانند به اندازه مبلغ اختلاس، بروجردي قادر است حكومت ايران را به زحمت مضاعف و بدهكاري جهاني بياندازد. و تو ببين، زير اين فرش خوش نقش ديني(!)، چه گندابي از فساد و ثروت اندوزي و دزدي به راه افتاده است؟ گندابي كه هر كسي مي تواند مقامات بالا را به افشاي آن تهديد كند و باج بخواهد!
هنوز به روشني معلوم نيست ردپاي اختلاس سه هزار ميليارد توماني تا كجاها رفته كه پرونده قضائي آن، عملا" به بن بست رسيده و پي در پي از سوي مقامات «بالا»، فرمان هاي توقف حكم و منع تعقيب صادر مي شود؟ آنچه مسلم است اينكه اين اختلاس توانست فراگير شدن «سرطان فساد» را در جمهوري اسلامي آشكار كند. فسادي كه از مجلس و دولت و دستگاه قضايي شروع مي شود و تا سپاه و نيروهاي سايه نشين حكومت و بيت رهبري همه را مبتلا كرده است و تا عمق نظام ريشه دوانده است. فسادي كه به رغم تلاش آيت الله خامنه اي، قابل كتمان كردن نيست و مانند موريانه اي پايه هاي حكومت را از درون خودره است. روزي خواهد رسيد كه پايه هاي موريانه زده و سست اين حكومت، با نسيم «آه» مردم تهي دست فرو خواهد ريخت. البته اگر تا قبل از آن، به «شكل ديگري» فرو نريخته باشد!

سپاه بازي بدي خورد! آيا «هواپيماي سنتينل» واقعا" از كار افتاده است؟


من معتقدم سپاه پاسداران «رو دست اطلاعاتي» خيلي بدي خورده است! زيرا يك احتمال خيلي ساده مي گويد؛ شايد اين هواپيماي جاسوسي با امكانات فوق مدرنش، هنوز هم «در حال انجام مأموريت» باشد! و بعيد نيست اين هواپيما، يك «مدحي مدرن» باشد كه حالا تا قلب مخفي ترين مراكز نظامي سپاه هم نفوذ كرده و «فعال» است. هرچند «محمدرضا مدحي» براي نفوذ در يك گروه كوچك اپوزيسيون به خارج آمد و با دست خالي به ايران برگشت، اما قاعدتا" هواپيماي «سنتينل» مأموريت هاي مهمتري از مدحي دارد كه شايد آنها را تا حالا حتي انجام داده باشد!
واقعيت اين است كه تاكنون متخصصان خبره (!) سپاه نتوانسته اند بفهمند اين هواپيماي بدون خلبان جاسوسي RQ170 (يا سنتينل) كه خودشان مي گويند «فوق مدرن» است، شايد (تأكيد مي كنم شايد) داراي امكانات حداقلي(!) جاسوسي مثل «ارسال اطلاعات بعد از اسارت!» هم باشد! يعني ممكن است اين هواپيما، مثل يك «اسب ترواي اطلاعاتي» طوري طراحي شده باشد كه بعد از سقوط و يا تصاحب توسط دشمن، امكان «ادامه جاسوسي» و تهيه و ارسال اطلاعات را از طريق ديگري داشته باشد و بتواند به مأموريتش ادامه دهد. به عبارتي ممكن است هواپيماي «سنتينل» همين حالا در حال جمع آوري و ارسال اطلاعات از داخل خاك كشور به ماهواره اصلي باشد.
اگر شما به جاي دشمن فرضي باشد، براي ورود و جاسوسي و برآورد امكانات سپاه، چه راهي ساده تر و بي هزينه تر از اين در پيش رو داريد كه «هواپيماي جاسوسي» را به پاسداران هديه كنيد؟ چه راهي آسان تر از اينكه يك وسيله فوق مدرن جاسوسي را به «اسارت سپاه» درآوريد تا با دستان خود پاسداران، به مخفيگاه هاي نظامي كشور برده شود؟ چه روشي ساده تر از اينكه پاسداران در حال پايكوبي و مصاحبه تلويزيوني باشند و هواپيماي «سنتينل» در حال ادامه مأموريت خود باشد و اطلاعات مورد نياز را تهيه و به ماهواره مادر مخابره كند؟ گاهي فكر مي كنم اين برادران پاسدار و نيروهاي اطلاعاتي، حتي چندتا فيلم سينمايي هم در عمرشان نديده اند!
برادران باهوش سپاه! حالا آمديم و اصلا" ديديم اين واقعا" يك هواپيماي جاسوسي سنتينل يا
RQ170 واقعي با «آخرين تكنولوژي جاسوسي» است! خب در اين صورت، كمي بيشتر مواظب باشيد. شايد بيخودي به آن «فوق مدرن» نمي گويند! شايد يك چيزهايي در آن هنوز هم دارد «كار» مي كند! بعضي از تجهيزات جاسوسي، در چند مرحله فعال مي شوند و مي توانند خود را به «مرگ مصنوعي» بزنند و سپس «باز فعال» شوند! آخر اين چيزها را كه ديگر توي فيلمهاي «مأمور007» هم مي توانيد ببينيد. تا يك چيزي از توي بيابانها پيدا مي كنيد و يا قاچاقچي ها يك چيزي پيدا مي كنند و به شما مي فروشند، براي خودشيريني مي آوريد داخل مخفي ترين پايگاه تان و از آن «رونمايي» مي كنيد! خب لابد قبلا" هم همين بي احتياطي ها را كرده ايد كه انبار موشكهاي سجيل و شهاب و قاسم تان يكجا رفت روي هوا! آخر يك لحظه هم فكر نمي كنيد شايد اين چيزي كه داخل پايگاه مخفي تان برده ايد، يك چيزي مثل اسب تروا باشد. آخر يك دستگاه ارسال اطلاعات جاسوسي فوق مدرن را كه هنوز از جزئيات كاركرد آن سر در نمي آوريد و آن را حتي خنثي هم نكرده ايد، مثل يك تويوتا كامري مي بريد داخل پايگاه مخفي سپاه و «پُز» آن را به مقامات نظامي و رهبرتان مي دهيد؟ نمي گوييد يكهو مي تركد؟ اي كه بتركيد با اين هوش تان!
برادران هوشمند پاسدار! حالا از اين قضيه «ذوق مرگ» شده ايد به جاي خود! ما درك تان مي كنيم. همه دنيا مي دانند شما براي تجديد روحيه ي تحقير شده تان، به لاف زدن و خبرسازي و اين كارها خيلي نياز داريد. و همانطور كه حجت الاسلام صديقي امام جمعه با مزه تهران گفت اصلا" اين هواپيماي پيشرفته جاسوسي آمريكا «پاداش عزاداري هاي مردم» در ايام سوگواري عاشورا و امداد غيبي پروردگار بود. اين امام جمعه بامزه از اين حرفها زياد مي زند و اصولا" حرف زيادي هم خيلي مي زند! شما جدي نگيريد. خودتان فكر كنيد اگر قرار بود خداوند متعال بابت عزاداري محرم، يك «هواپيماي جاسوسي سنتينل» به شما پاداش بدهد، لابد بايد بابت شبهاي قدر و رمضان، از آسمان برايتان يك «فضاپيماي ناسا» هم نازل كند! اين حرفها را رها كنيد!
خلاصه كلام، اگر اين هواپيماي جاسوسي، حتي «كمي تا قسمتي» هم مدرن باشد، مطمئن باشيد همين حالا هم «در حال انجام مأموريت» است و يا حتي فارغ شده است. ممكن است بگوييد اين فرضيه «غيرممكن» است، اما خودتان مي دانيد كه هيچ «غيرممكني» غير ممكن نيست! وقتي شما مي توانيد به قول خودتان از يك آدم عقب افتاده «الماسي براي فريب» بسازيد و او را براي جاسوسي به آمريكا و اسرائيل بفرستيد، خب يك احتمال هم بدهيد كه آمريكائي ها هم عقل شان برسد و برايتان يك «سنتينل براي فريب» فرستاده باشند. كه البته اين كجا و آن كجا؟! پس صدايش را در نياوريد كه به احتمال بسيار زياد، بدجوري «بازي» خورده ايد و به زودي «تق» اشتباه تان در مي آيد!البته آمريكائي ها احتمالا" اخبار جاسوسي شان را در اخبار 20:30 كشورشان جار نمي زنند. شايد روش آنها در زمينه استفاده از اطلاعات جاسوسي هم، كمي، فقط كمي هوشمندانه تر و مؤثرتر از سپاه و حكومت ايران باشد. پس شايد روزهاي پر خبري در راه باشند.