به بهانه ولادت زرتشت؛
«پري ده سالگي»!
دو شب پيش خوابش را ديدم. اول نشناختمش. كنار پيرمردي موقر و متين نشسته بود و مرا نگاه مي كرد. بيدار شدم. معمولا" خوابها و رؤياهايم را نمي توانم بلافاصله به خاطر بياورم. دقايقي از بيداري مي گذرند تا يادم بيايد شب قبل چه خوابي ديده ام. ولي اين يكي فرق داشت. تا بيدار شدم، يادم آمد آن دختر چه كسي بود؟ او «پري جان» بود؛ نيكوترين پندار ده سالگي ام. در رؤيايم، پري جان هنوز هم بيست و سه ساله بود و هنوز هم زيبا و مهربان. آن رؤيا، در اين ششمين روز فروردين 1390، مرا به «ده سالگي ام» بازگرداند. به نوروز 1358؛ زماني كه اولين بار فهميدم « مقاوم ترين بذر اين جهان را چگونه بايد كاشت؟ و در كجا به بار مي نشيند؟»
***
سال 1358 آخرين سالي بود كه به گردن بچه ها كراوات مي بستند! كت و شلوار عيدم كرمي رنگ بود؛ با خطهاي خاكستري. اما كراوات نداشتم. «پري جان» دختر بزرگ همسايه مان، كت و شلوار را برايم اندازه كرد و كوك زد و دوخت. بعد يك كراوات هم برايم درست كرد و براي هر كدام از اين كارها چندبار گونه ام را بوسيد و مدام زير لب زمزمه كرد:«الهي من بميرم تو بموني! سر قبرم ديرام رام رام بخوني!» اين شعر را از خواهر بزرگم ياد گرفته بود.
هميشه حوالي ظهر اولين روز سال، گاري «عمو عبدي» مي آمد. عموعبدي با گاري اش توي بازار «صيف» باربري مي كرد. اسمش عبدو بود يا عبدالله يادم نيست، ولي همه به او مي گفتند «عموعبدي». گاري چوبي بزرگش را خوب به خاطر دارم كه به اندازه ي يك اتوبوس پت و پهن بود و خيلي كوتاه تر از گاريهاي ديگر بود. روزهاي عيد، گاري بزرگ او مال بچه ها بود. خود عموعبدي شش هفت تايي بچه داشت و تفريح عيد بچه هايش همين گاري سواري بود و آنها هم لذت شان را با بقيه تقسيم مي كردند. عموعبدي همه بچه ها را سوار گاري مي كرد و در كوچه ها و خيابانهاي اطراف مي چرخاند. همه ما با لباسهاي نو عيد، دخترها با دامن هاي چين دار و پسرها با كراواتهاي كج و كوله، سوار گاري عموعبدي مي شديم و شادمانه در محلات مي چرخيديم. همسايه ها و همشهري ها بين ما شكولات پخش مي كردند و ما صد جور هله هوله مي خورديم. عيد بود ديگر!
خرمشهر از روزهاي اسفند رو به گرما مي رفت و در گرماي فروردين، كت پوشيدن براي ما بچه ها عذاب اليم بود. با اين حال، پوشيدن لباس نوي عيد، شوقي داشت كه به گرمايش مي ارزيد. كت و شلوار ده سالگي ام را برادرم «سيف الله» قبل از عيد از شيراز برايم خريده بود. با اينكه هنوز نه ساله بودم و هيكلم به هفت ساله ها مي زد! براي همين اندازه اش خيلي بزرگتر بود، ولي «پري جان» آن را برايم راست وريس كرد. كراواتش را هم خودش دوخت كه مثل جورابي شده بود كه دور گردنم بسته باشند! «پري جان» به مادرم گفت:«اين كراوات رو از روي كراواتهاي پدرم دوختم، بعد ديدم خيلي براي بابكي بزرگه و تا زانوهاش مي رسه، بنابراين دوباره نصفش را بريدم و بقيه اش رو هم با كش بستم تا دور گردنش صاف بايسته!» بعد با ذوق به مادرم گفت:« ببين چه آقايي شده بابكي؟ الهي قربونش برم!» مادرم مي گفت:«خدا نكنه پري جان! ببخش زحمتت شد. ولي تو واقعا" فكر كردي بچه ي من چند مترشه كه كراوات مردونه براش دوختي دخترجان؟» پري خنديد و رو به من گفت:«الهي قربونت برم! آخه چرا تو پونزده سال زودتر به دنيا نيومدي؟ الان ميشدي سرور خودم! آقاي خودم! مرد خودم!» و من خجالت كشيدم. بعد فكري كرد و خيلي جدي گفت: «آخه آقاها بايد از خانومشون بزرگتر باشن! وگرنه من فقط 23 سال دارم آقا!» مادرم ريسه رفته بود از خنده. پري چشمكي به من زد و پرسيد:«آآآآي آقاي جنتلمن! راستي اگه من زن شما بشم، منو با چي ميزنين؟» مادرم لب گزيد و گفت:«پري جون. زشته اين حرفا مادر! بچه باورش ميشه!» پري گفت:«اين آقاپسر شما، بچّه نيست!» و باز قربون صدقه ام رفت. من سرخ شدم و سرم را زير انداختم. پري خم شد و بغلم كرد و بوسيد. روز عيد سال 1358 داغي بوسه اش روي گونه ام، از داغي هواي خرمشهر داغتر بود و گرمايش تا عصر روي صورتم باقي ماند.
وقتي سرم پايين بود و پري جان و مادرم حرف مي زدند، من داشتم «نه سال» سن خودم را با آن «پونزده سال» جمع مي بستم تا بفهمم اين پري زيبا كه هفته اي دو،سه تا خواستگار برايش مي آمد و همه را رد مي كرد، چند سالش هست؟ نه و پونزده مي شد 24! ولي «پري جان» بيست و سه سالش بود. انگار ذهنم را خوانده باشد خم شد و نزديك صورتم گفت:«ديدي شد 24 سال! آخه تو چرا اينقدر كوچولويي آقا؟» بعد انگشتانم را با مهرباني مُشت كرد و نگذاشت به شمارش ادامه بدهم!
***
رفتم لب پياده رو تا گاري «عموعبدي» برسد. از هياهوي بچه ها ميشد فهميد گاري به نزديكي خيابان ما رسيده. وقتي گاري رسيد، اول دخترها سوار شدند بعد پسرها. من مي خواستم لب گاري بنشينم. برگشتم و براي مادرم و پري و بقيه دست تكان دادم. خواستم سوار شوم كه دستهاي پري مرا از زير بغل گرفت و بالا برد و نشاندم روي «عرشه» ي گاري! بعد كت و كراواتم را صاف كرد. تحسين و مهرباني از چشمهايش مي باريد. آرام در گوشم گفت:«جلوي مردم نمي بوسمت آقا! ولي مواظب باش كسي آقاي منو ندزده ها!» منم با خجالت گفتم:«چشم پري جان!» گاري كه راه افتاد، پري هم پشت گاري راه افتاد و تا سر كوچه همراه گاري قدم زد و با مهرباني براي من و همه ي آن بچه هاي شاد دست تكان داد.
***
چند روزي بعد از نوروز، خنكاي عصر بود كه «پري» با يك بشقاب شيريني به خانه ما آمد و با شوخي به مادرم گفت:«ديگه من اومدم خواستگاري پسرتون!» مادرم هم خنديد، هم لب گزيد. من هم سرخ شدم، هم باور كردم. ولي يكباره بغضم گرفت. شيريني را جلويم گرفت و بعد جلوي آقام و مامانم و خواهرهام. آقام گفت:«مباركه پري جان! بالاخره اون مرد خوشبخت كيه كه قبول كردي عروسش بشي؟ شيريني عروسيته ديگه؟ مباركه!» پري به پدرم گفت:«جشن تولد داشتيم آقا ناصر. خبري از خواستگار مورد نظر من نيست!» بعد برگشت و به من چشمكي زد و با شيطنت گفت:«گفتم كه هنوز خيلي كوچولوئه!» بعد همه خنديدند. آن وسط فقط من بودم كه شيريني به دهان، هنوز بغض كرده بودم. شيريني از گلويم پايين نمي رفت. پري آن روز هزار بار خوشگل تر از هميشه شده بود. چقدر توي دلم به آن «پونزده سال» فاصله ي لعنتي بد و بيراه گفته باشم خوب است؟ پري جان مثل هميشه اجازه ي من و خواهرم را از مامان گرفت و ما را برد خانه شان. توي راه پرسيدم: «پري جان! جشن تولد كي بود خونه تون؟» گفت:«جشن تولد يه آدم خوب!» خواهرم پرسيد:«جشن تولد خودت بوده پس؟» پري جان گفت:«نه! تولد يه آدم خيلي بزرگي بود!» خواهرم باز پرسيد:«اِه! تولد باباتون بوده؟» پري جان گفت:«نه. يه آدم خيلي بزرگتر! خيلي بزرگتر از من و بابام!»
از پله هاي خانه شان بالا رفتيم. هفت سين نوروزشان هنوز روي طاقچه پهن بود، اما امروز تابلوي آن «مرد بالدار» را هم كنار هفت سين گذاشته بود. تابلويي كه هميشه روي ديوار پذيرايي خانه شان آويزان بود و من نمي دانستم اين مرد بالدار چيست؟ يا كيست؟ سه طرف «مرد بالدار»، با خطاطي قديمي سه جمله نوشته بودند كه براي من خواندنش سخت بود. نشستيم و مشغول خوردن شديم. پري كنار تابلو نشست. گل سرش را باز كرد و موهايش را مثل آبشاري از مهرباني ريخت روي شانه هايش. بعد لبخند زد و ما را نگاه كرد كه آجيل مي خورديم. خواهرم پرسيد:«پري جون تولد كيه بالاخره؟» پري چشمش برق زد. زيباترين برق دنيا بود كه در چشمهايش مي ديدم. بعد به تابلو اشاره كرد و گفت:«تولد زرتشت!»
تصوير مهربانانه او در كنار آن تابلو، آخرين تصويري است كه براي هميشه از «پري جان» در ذهنم باقي مانده است. با آنكه اين آخرين باري نبود كه پري را ديديم. اما هنوز هم برق نگاهش را به روشني در خاطر دارم، زماني كه داشت آن خطاطي سه طرف مرد بالدار را برايمان مي خواند:«بچه ها اينجا نوشته پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك!» برگشت و لبخند زد و گفت:«امروز تولد اين آدم بزرگه بود. من عاشقشم. بذارين بگم يعني چي؟...» و شروع كرد به گفتن. به كاشتن! كاشتن انديشه اي نيك در ذهن ده سالگي من. بعدها به تجربه دريافتم «انديشه» مقاوم ترين بذري است كه هيچ چيزي نمي تواند نابودش كند.
***
چندماه بعد در تابستان سال 58 ما به شيراز كوچ كرديم. آقام صبح با كاميون اثاثيه رفته بود و ما بليط اتوبوس «لوان تور» داشتيم. من عاشق مسافرت با اتوبوسهاي لوان تور بودم و به خصوص عاشق نشستن كنار پنجره اش بودم تا بتوانم از آن بالا بيابان و شعله هاي گازي و فروزان خورستان را در طول شب ببينم. روز آخر كه به ايستگاه لوان تور مي رفتيم، پري و مادرش تا گاراژ آمدند. پري بين راه باز هم شيطنت كرد و به مادرم گفت:«پسرت رو كه به من ندادي! باشه. ما هم خدايي داريم سيده خانوم!» مادرها و دخترها همه خنديدند. مادرم به شوخي به مادر پري گفت:«والله يه چيزي هم روش ميديم ورش دارين براي خودتون!» با شوق رفتم بالا و كنار پنجره جا گرفتم تا خواهرهايم آنجا ننشينند. از آن بالا ديدم بساط گريه و دعا و سفارش و خداحافظي بين زنها و دخترها به راه افتاده. مادرم براي پري دعا كرد و او را بوسيد و گفت:«الهي خوشبخت بشوي پري جان». مادر پري براي خواهرهايم دعا كرد و چشم همگي شان خيس بود. مادرم پري را نصيحت كرد تا به يكي از اين خواستگارها جواب مثبت بدهد و سر و سامان بگيرد. پري گفت:«من بالاخره با مردي ازدواج مي كنم كه يكي از اون سه تا رو كه براتون گفتم داشته باشه؛ انديشه نيك، كردار نيك، گفتار نيك!» و بعد با شيطنت گفت:«البته قيافه ي نيك هم داشته باشه كه نورعلي نور ميشه!» ولي با سماجت گفت:«البته پندار نيكش از همه مهمتره!»
خواهرها با چشم خيس سوار اتوبوس شدند. تازه يادم آمد من از شوق نشستن كنار پنجره، هنوز خداحافظي نكرده ام. كنار پنجره اتوبوس را بخشيدم به خواهرم و از پله هاي اتوبوس آمدم پايين. بغض لامصب، باز هم راه گلويم را بست. فقط پري جان را نگاه مي كردم. پري جان آمد و جلويم زانو زد و مرا بوسيد. گفت:«فكر كردم نميخواي از من خداحافظي كني آقا!» آمدم چيزي بگويم كه بغضم تركيد. حس مي كردم دارم از مادرم جدا مي شوم. به هق هق افتادم. پري جان سرم را روي شانه اش فشرد و آرام گفت:«عزيزممم!» و صدايش لرزيد.
كمي بعد راه افتاديم. هرگز نفهميدم چيزي را كه آن روز مي خواستم به پري جان بگويم، چه بود؟ لااقل آن روز نمي دانستم چه بايد بگويم؟ بعدها دانستم شايد يك تشكر، شايد يك تعهد، يك قول. بزرگتر كه شدم دريافتم هيچ بذري مقاوم تر از بذر «انديشه» نيست. وقتي بذر يك انديشه در ذهنت به خوبي كاشته مي شود، ديگر از بين نمي رود. رشد مي كند. چه بداني و چه نداني، آن انديشه بارور مي شود و روزي در يك جايي گل مي دهد و شكوفا مي شود. شايد آن روز مي خواستم به پري جان بگويم بذر فكري را در ذهنم كاشته اي كه هرگز از ذهنم بيرون نرفته و نمي رود. ولي مطمئنا" در ده سالگي نه عقلم مي رسيد چنان حرفي بزنم و نه آن روز مي دانستم من از پري «آبستن» يك «پندار نيك» شده ام. انديشه اي كه حالا در چهل و يك سالگي ام هنوز با من است و به يك درخت تناور تبديل شده؛ اينكه از ميان آن سه تا، حتي يكي را داشته باشم:«پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك» هرچند به قول پري جان:«البته پندار نيك از همه اش مهمتره!»
***
بعد از آنكه جنگ عراق و ايران شروع شد، بقيه همشهريها هم آواره ي شهرهاي ديگر شدند. مادرم شنيده بود خانواده «پري» هم به تهران رفته اند. ديگر هيچ خبري از پري نشد.
نزديك سي و دو سال از آن روزها مي گذرد. هر از گاهي كه به كودكي ام سفر مي كنم، «پري جان» را كنار طاقچه هفت سين نوروزي شان تجسم مي كنم كه موهايش را باز مي كند و آبشارش را روي شانه ها مي ريزد و چشمانش هنوز برق مي زنند و هنوز درباره زرتشت حرف مي زند. من پاكترين انسان چهار هزار سال قبل سرزمينم را، و انديشه هاي آسماني اش را به خاطر محبتهاي عميق «پري جان» شناختم. مطمئنم پري جان و ميليونها ايراني ديگر، امروز ششم فروردين زادروز زرتشت بزرگ، بيشتر از هميشه اعتقاد دارند كه اين جهان، جهان خوبي نخواهد بود اگر آدميانش به هر كدام از اين سه دستور نيك توجهي نكنند:«پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك»! همچنان كه در آن خنكاي عصر فروردين 58 در خرمشهر اين حرفها را زد و شايد خودش هم ندانست كه از ده سالگي، مرا آبستن چه باور بزرگي كرد.
حالا در يكي از شبهاي آغاز سال نود، در رؤيايم «پري جان» را در كنار پيرمرد موقري مي بينم كه راه رستگاري و سعادت مردم سرزمينش را از چهار هزار سال قبل در معجزه هايش «گاتا؛ سروده هايش» بيان كرده است. زرتشت مي گويد: «سخنها را بشنوید و با اندیشه ي روشن در آنها بنگرید و راهی را که باید در پیش گیرید برای خود برگزینید، از آن دو مینوی همزادی که در آغاز آفرینش در اندیشه و انگار پدیدار شدند، یکی نیکی را مینمایاند و دیگری بدی را! و میان این دو، دانا راستی را برمیگزیند و نادان دروغ را. کشور جاودانی (بهشت) از آن کسی است خواهد بود که در زندگانی خویش با دروغ بجنگد و آن را در بند نموده، كار جهانش را به راستی بسپرد.»
و راستي كه سرزمين ما، امروز بيشتر از هميشه به زدودن آفت دروغ و برگزيدن راستي و نيكي محتاج است!
زادروز زرتشت بزرگ، پيامبر راستي را به هموطنان خوب زرتشتي و تمامي ايرانيان و به «پري جان» دوران كودكي ام تبريك مي گويم.






