ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

چشمان نيمه باز «هاله» و «ندا» با ما چه مي گويند؟

بار اول چشمان نيمه باز «ندا» در خرداد 88 در من «زلزله» برپا كرد. زلزله اي كه از بيخ و بن، وجودم را لرزاند و از ويرانه هايم، يك آدم متفاوت ساخت كه «قمار» كرد و لابد ماجرايش را مي دانيد. اما اين بار، چند روزي هست كه با ديدن چشمان نيمه باز «هاله سحابي» و شهادت مظلومانه اش زير تابوت پدر، يك زلزله بزرگتر در من رخ داده. زلزله اي كه بيمارم كرده است. اين بار نمي دانم از اين تكانهاي شديدي كه قلب و روحم را تكانده، چيزي از من باقي خواهد ماند يا نه؟ چون پس لرزه هايش هنوز هم ادامه دارند.
سال 88 بعد از شهادت «ندا» اين سئوال را هزاربار از خود پرسيدم كه چشمهاي او با ما چه مي گويند؟ تا بالاخره از آن چشمهاي نيمه باز، براي خودم «مسئوليتي» ساختم كه با تمام سختي هايش، هرگز تا تمامش نكنم، از پاي نمي نشينم و هنوز ننشسته ام.
اين سئوال امروز دوباره در ذهن من و با من است؛ در اين نگاهها چه معنايي نهفته است؟ هنوز هم هربار كه اين چشمان نيمه باز را مي بينم، به هزار چيز فكر مي كنم: معصوميت، مظلوميت، حيرت، سرزنش، نگراني، آرامش، انتظار... هنوز در اين انديشه ام كه اين چشمان نيمه باز با ما چه مي گويند؟ و از ما چه مي خواهند؟ آيا اين چشمها، از ما مسئوليتي ديگر مي خواهند؟ آيا وقت تصميمات بزرگ را به ما يادآوري مي كنند؟
پي نوشت اول: شايد اين چشمان نيمه باز، به من و شما مي گويند: ( مرا ببين و شاهد باش كه بيگناه و مظلومانه كشته شدم. اما با اينكه ديگر در ميان شما نيستم، هنوز تو را مي بينم. كارهايت را، تلاشهايت را، مسئوليت پذيري هايت را، بيكاره گي و بي مسئوليتي ات را. تو ميتواني بگويي به من چه؟ و بروي! اما يادت باشد مرا و بسياري همچون مرا بيگناه كشتند و شايد روزي نوبت بيگناهان و عزيزان تو و حتي خود تو برسد. با اين چشمهاي نيمه باز من هر روز تو را با عشق و انتظار خواهم ديد و من هم «شاهد» تو خواهم بود. مي بينمت تا بدانم تو چه تلاشي براي رستن از اين ستم و ظلم آشكار مي كني؟ انتظارهاي بزرگي از تو ندارم. كافيست قدمي برداري. با هر چه در توانت هست؛ اما پيگير و خالصانه و مستمر. كار دوران را چه ديدي؟ شايد روزي چشممان در چشم همديگر بيفتد. برايت دعا مي كنم آن روز، چشمت را با شرم به زمين ندوزي. پس حالا كه زنده اي، براي رسيدن به «حق» قدمي بردار. من با همين چشمان نيمه باز، تو را مي بينم. تو شاهد بيگناهي و قتل مظلومانه من باش. من هم شاهد تلاش تو در راه حق و آزادي و رفاه و عدالت و داشتن سرزميني بهتر از اينجا، اينجايي كه مرا ناجوانمردانه كشتند، خواهم بود.) شايد چشمها اين را مي گويند و چيزهاي ديگر را...
فيس بوك: اين بحث را  در فيس بوك عمومي ام دنبال مي كنيم. اگر مي خواهيد در بحثها مشاركت كنيد و نظر بدهيد، به اين صفحه بياييد و روي كلمه «پسنديدم يا LIKE » در بلاي صفحه فيس بوك كليك كنيد تا عضو شويد.

۳ نظر:

شريعت م ايراني گفت...

درود بابك عزيز
اينكه بايد حركتي كرد درست! همه ما منتظر فرصتي هستيم كه فرياد بزنيم. نمونه اش مراسم ناصر خان حجازي عزيز. ولي اينكه اين فرصت چگونه بايد پيش بيايد مسأله مهمي است. جمع كردن مردم مسأله است. هماهنگ كردن مردم مسأله است. بدون خبر رساني و قرار مدار گذاشتن كه نمي شود حركت محكمي انجام داد. متأسفانه اعلام راهپيمايي ها هم منحصر شده است به اعلاميه هاي محافظه كارانه و هر 2-3 ماه يكبار اميرارجمند و دار دسته‌ي خودي هاي اصلاح طلب هوادار حكومت مذهبي. اين حضرات با ندانم كاري ها و انحصار طلبي‌هايي كه از فرهنگ جمهوري اسلامي به ارث برده اند حاضر نيستند حتي با گروه هاي ديگر هم حرف بزنند. هيچ برنامه‌اي ندارند. هيچ هدفي كه ندارند بماند، چوب لاي چرخ جنبش هم مي گذارند. نمي خواهم از واژه (خ ا ئ ن) استفاده كنم ولي واقعا كه ناجوانمردانه با ترفندهاي حساب شده جمعيت ميليوني مردم را به چند ده هزار نفر كاهش دادند. با شعارهاي موهوم بازگشت به دوران امام راحل و اينچنين ياوه سرايي ها مردم را واقعا دلسرد كردند. من خيلي نگرانم. خيلي. هيچ برنامه اي مشخص نمي شود. نمي دانم تكليف چيست! چه بايد كرد! من به نوبه خودم هر كاري از دستم بر بيايد مي كنم ولي اين درد مشترك هرگز جدا جدا درمان نمي شود.
پايدار باشي

شاعــــــــــــــــــرِ آزادی گفت...

ای هاله درود بر تو اینسان رفتی
خاموش شدی مرغ غزلخوان رفتی
همچون پدرت تمام عمرت پی حق
خوردی کتک و، شکنجه، زندان رفتی
هم دختر عزّتی و هم دخت وطن
بهر شرف و عزّتِ ایران رفتی
راحت شدی از چنگِ پلیدانِ خبیث
همراهِ پدر زِ مُلکِ ویران رفتی
همدوشِ تمام شیرمردان و یلان
چون شیر زن از کُنامِ شیران رفتی
ازبودِ تو در هراس این شب زده گان
مرگت زده آتشی به آنان رفتی
پروازِ تو یک عروجِ تاریخی بود
شد شامِ وطن ستاره باران رفتی
شد تازه به دِل غمِ ندا و سهراب
ای همچو ترانه ها فروزان ،رفتی
بودی تو زِ نسلِ عاشقی ها و جنون
تفتیده وطن، سحابِ باران رفتی؟!
در قحطی و خشکسالیِ عاطفه ها
کردی تو زِ خون خزان بهاران،رفتی
امّید نهالِ سبــــــــزبالنده شود
افسوس تو از میانِ یاران رفتی

شاعــــــــــــــــــرِ آزادی

شاعــــــــــــــــــــــــــرِ آزادی گفت...

قصه ها گفتند از عهد قدیم
ما شنیدیم و همش بر سر زدیم
قصه از یک بانویِ زار و حزین
دختـــــــرِ والا نبیِّ آخـــــرین
آنکه با یک ضربه پهلویش شکست
اوکه در وقتِ نمازش مینشست
من شنیدم در زمــــانِ رحلتش
دفــــن شد دور از نگاهِ امّتش
من شنیدم شب شده غسل و کفن
مــــن شنیدم، من ندیدم آن بدن
مـــن شنیدم قبرِ او مخفی شده
فاقد هــــر گنبد و سقفی شده
من شنیدم، من شنیدم بارها
قصه هایِ دور و تکراری چرا؟!!
باز شد تکرار در عصرِ جدید
یک حسین و چند شمر و یک یزید
آن زمان بشکست پهلو از کتک
این زمان هاله کجا دارد فَدَک؟!!!!
هاله با مظلومیت در حبس بود
او اسیـــرِ این پلیدان نفس بود
هــــاله آمد تا که دلداری دهد
امّـــــــتی قولِ پرستاری دهد
لیک در آن هجمۀِ نامردها
شمرها و گزمه ها، شبگرد ها
خورد سیلی، مشت و توهین و لگد
جانی او خارج زِ جسم و کالبَد
بازهــــم تشییع و تاریکیِ شب
باز هـــم اهریمنانِ بی نصب
با هراس از جسم بیجان و نحیف
دفن شد در شب زِ جورِ صد کثیف
شد گــــــــواهِ روشنِ مظلومیت
بهرّ هــــــــر ملّیَّتی و قومیَت
بیخبر دشمن که یک بارِ دگر
سبز خواهد شد هزاران شاخ و بَر
تا به تن جان و به رگ خون میدود
هاله را کی ملَّت از خاطر بَرَد؟!!!؟

شاعــــــــــــــــــــــــــرِ آزادی