۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

مرتضوي "آمر درجه دوم" جنايات كهريزك است!


مرتضوي "آمر درجه دوم" جنايات كهريزك است!
"سعيد مرتضوي" همان غلام سراسيمه اي است كه از شوق خدمت به سلطان جنايتها كرد و اين روزها هدف خونخواهي خانواده سه قرباني جناياتي است كه اگرچه شخص "سلطان" آمر اصلي آن فجايع بود، ولي مرتضوي مقدماتش را فراهم كرد و دستوراتش را صادر نمود. با اينكه محاكمه خود سلطان هم چندان دور از انتظار نيست، اما اينك مرتضوي نگون بخت در آستانه خوردن داروي نظافت (حذف خاموش در نظام ولايي) قرار دارد. لااقل "نمايش عدالت" در حكومتي كه ادعايش را دارد، اقتضاء مي كند مرتضوي را به عنوان آمر اصلي به محاكمه بكشند و يا مانند متهمان و عاملان ديگر (سعيد اسلامي) وي را سربه نيست كنند. آيا چنين خواهد شد؟
در اين ترديدي نيست كه سعيد مرتضوي كه بعد از دادستاني تهران، امروزه رياست ستاد مبارزه با قاچاق كالا و ارز را برعهده دارد، بي شك "يكي از آمرين اصلي" جنايات كهريزك است. اينك خانواده سه قرباني بيگناه كهريزك، از اعدام دو افسري كه "عاملان" اين جنايات معرفي شده اند، گذشت كرده اند ولي بر محاكمه عادلانه و مجازات "ساير آمرين اصلي" اصرار دارند. اصراري كه اگر عدالتي پاسخگوي آن بود، بايد از مرتضوي شروع مي شد و به آمر درجه يك اين جنايات، يعني شخص رهبر مي رسيد!
محمد كامراني، محسن روح الاميني و امير جوادي فر در اعتراضات هجدهم تيرماه سال قبل (به طور جداگانه) دستگير شدند و به زندان مخوف كهريزك انتقال يافتند. اجساد شكنجه شده اين سه جوان، تنها چند روز بعد به خانواده هايشان تحويل گرديد. در حالي كه گفته مي شد آنها بر اثر بيماريهايي مثل مننژيت فوت كرده اند، ولي شكستگي ها و جراحتهاي شديد بدني آنان، از شكنجه جسمي در حين بازداشت و ايام بازجويي خبر مي داد. بالاترين مقام قضايي كه در كشتن اين جوانان نقش "آمريت" داشت، كسي نبود جز سعيد مرتضوي. قاضي تندخويي كه قبلا" هم مرتكب قتل "زهرا كاظمي" خبرنگار كانادايي ايراني تبار در زندان اوين شده و البته سابقه قتل صدها نشريه را هم در كارنامه اش دارد. او دستور انتقال معترضان بازداشتي به زندان "غير استاندارد" كهريزك را صادر كرد و بر اساس سوابقي كه در آزار غيرانساني مخالفان سياسي دارد، احتمالا" مجوز برخوردهاي خشني را هم داده كه نهايتا" به مرگ اين سه جوان (و شايد هم قربانيان ديگري در اوين و كهريزك) منجر شده است.
حالا خانواده اين سه قرباني كهريزك، با اعلام گذشت از اعدام افسران خاطي اين پرونده، بر محاكمه "آمرين اصلي" اصرار دارند. كساني كه چندماه قبل، پزشك كشيك كهريزك دكتر رامين پوراندرجاني را با يك "مرگ خاموش" حذف كردند و در پاك كردن آثار جرم خود از اين پرونده، دستهاي قدرتمند فراواني دارند. بر اساس شنيده هاي موثق، دكتر سودبخش كه هفته قبل در مقابل مطب خود با گلوله ترور شد، يكي ديگر از آگاهان ابعاد هولناك جنايات كهريزك بوده است. دكتر سودبخش متخصص كليه و بيماريهاي عفوني بود و گفته مي شود بسياري از زندانيان كهريزك را بعد از آزادي، مورد معاينه و معالجه قرار داده و از عمق جناياتي كه در كهريزك روي داده بود، به وضوح آگاهي داشت و بارها از ناامني و تهديد خود به نزديكانش سخن گفته بود.
سعيد مرتضوي براي صدور دستور انتقال بازداشتي ها به زندان كهريزك و آمريت در شكنجه و آزار جسمي زندانيان "يكي از آمران اصلي" اين فاجعه بشري است. هرچند نبايد از نظر دور داشت كه آمر اصلي، شخص آيت الله خامنه اي رهبر و فرمانده كل قواست كه در نمازجمعه 29 خرداد سال 88 دستور قتل عام مخالفان و معترضان را صادر نمود و مسئوليت شرعي و قانوني جنايتهاي بعد از آن را بر عهده گرفت. تا آن زمان كه آقاي خامنه اي در محاكمه اي عادلانه به تبعات گفتار و كردار خويش گرفتار شود، شايد بتوان آمر قانوني جنايتهاي كهريزك را "قاضي سعيد مرتضوي" دانست و محاكمه و مجازات او را به عنوان يك اقدام اوليه پذيرفت. اگرچه دست يابي به همين خواسته هم با وجود پيوندهاي پنهاني و مافيايي در دستگاه حكومتي، يك امر ناممكن به نظر مي رسد. اين "نااميدي پنهان" را مي توان در لابلاي سطور نامه اولياي دم اين سه قرباني بيگناه به سادگي درك كرد.
با اين همه، امروزه تقريبا" همه دانسته اند شخص آيت الله خامنه اي "آمر درجه يك" تمامي اين جنايتهاست و امثال مرتضوي آمران درجه دو و به نوعي عامل جنايات بوده و هستند. هرچند اين واقعيت هم، چيزي از بار گناه آنها كم نخواهد كرد.
پي نوشت: مي توانيد نامه خانواده قربانيان كهريزك را اينجا بخوانيد. عصر امروز چهارشنبه 7 مهر 88 در همين زمينه گفتگويي داشتم با راديو بين المللي فرانسه كه متن اين گفتگو را مي توانيد در سايت اين راديو بخوانيد و يا در فايل زير بشنويد.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

دروغگويان مي توانند به "حقيقت" كمك كنند؟


دروغگويان مي توانند به "حقيقت" كمك كنند؟
مي خواهم در مقابل كساني كه از دورغگويي هاي اخير احمدي نژاد (درباره سنگسار و آزادي ايرانيان و 11 سپتامبر) به خشم آمده اند، زاويه ديگري بگشايم. گاهي نه تنها راستان و راستگويان كه همواره سربازان مخلص حقيقت هستند، بلكه اتفاقا" دروغگويان بي آنكه بدانند و بخواهند، به تلألؤ گوهر حقيقت كمك مي كنند. اين سند اثبات حقانيت "حقيقت" است كه حتي دشمنانش، ناخواسته به برقراري آن ياري مي رسانند.
اگر ما مردمان به ستوه آمده براي رهايي از اين دوران سخت عجله نداشتيم، يا اگر فقط ناظراني بيخيال بوديم كه در كناري ايستاده بوديم، شايد بايد احمدي نژاد را يك "عطيه بزرگ" براي هوشياري مردم دنيا در مقابل دروغ و نيرنگ مي دانستيم و اي بسا به خاطر كمكي كه ناخواسته به "كشف حقيقت" مي كند، خداي را بابت وجود امثال او سپاس  مي گفتيم. او نعمتي بزرگ مي بود براي حقيقت، اگر ما تا به اين اندازه دربند و گرفتار و به جان آمده نبوديم و اگر براي رهاشدن از اين وضعيت تلخ، اين چنين بي تابي نداشتيم. او و حكومت كودتايي با سرعتي عجيب به سوي نابودي خويش قدم بر مي دارند و حتي بدون دخالت ديگران، بنيان آنها به سستي خانه عنكبوت است. زيرا بن مايه خانه شان از فريب و ريا و دروغ بنا شده است. اما حالا كه بي تاب رهايي هستيم، بايد بيش از يك ناظر كه به تماشاي تخريب خانه عنكبوتي آمده، تلاش كنيم.
احمدي نژاد و تفكري كه او نماينده آن است و بر دروغ و افترا بنيان گذارده شده، امروز بي آنكه بخواهند در حال خدمتي بزرگ به "گوهر حقيقت" هستند. بسياري از خدمتگزاران غيابي عنصر حقيقت، اتفاقا" دروغگويان بزرگي همچون احمدي نژاد هستند كه با "كژنمايي حقيقت"، در نهايت به جستجوي بيشتر و "كشف حقيقت" ياري رسانده اند و باعث هوشيار شدن مردم و دفاع سرسختانه تر آنها از گوهر حقيقت شده اند. كمي تأمل كنيم در مي يابيم در اين سالها، هيچكس به اندازه خود احمدي نژاد نتوانسته مردم جهان را به تأمل درباره حقايق درون ايران ناگزير كند! زيرا هيچكس به اندازه او نتوانسته ما و مردمان ديگر را از دروغ و تقلب و خيانت در واقعيات و كژنمايي حقيقت ها منزجر و متنفر كند. براستي چه كسي توانسته ما را به راستگويي و امانتداري ترغيب كند، بيش از احمدي نژاد و همفكرانش كه ديده ايم به چه سهولتي دروغ مي گويند، با چه صراحتي تقلب مي كنند و حقايق بديهي را وارونه جلوه مي دهند؟
سخنان احمدي نژاد در سازمان ملل درباره "كژنمايي واقعيت تاريخي 11 سپتامبر" يا هولوكاست باعث مي شود ما به اين نكته اهميت بيشتري بدهيم كه همواره دروغگوياني چون او هستند (و شمارشان كم هم نيست) كه حقايق را "واورنه" و يا كج جلوه مي دهند، تا به مقاصد خاص خود برسند. كژنمايي احمدي نژاد درباره هولوكاست و يازده سپتامبر كه بي شماراني آن وقايع تلخ را با چشم خود ديده اند، باعث مي شود جهانيان به دفاع از حقيقت ترغيب شوند، كاوش و جستجوي بيشتري بكنند و به حقيقتها دست يابند. باعث مي شود آنها انديشه كنند كه مبادا درباره اتفاقاتي كه با چشمان خود نديده اند و يا درباره آنچه درون زندانها و جامعه تحت ستم ايران مي گذرد ، احمدي نژاد به همين اندازه دروغهاي گستاخانه و بزرگ گفته باشد؟ آنها در بسياري مدعيات ديگر او ترديد كرده و مي كنند و در اين مسير، بيش از همه مسلمانان جهان به ساير گفته هايش شك دارند. زيرا به هر كيفيتي، مسلمانان جهان نسبت به دروغ و كژنمايي حقايق حساس اند و بخصوص بعد از شنيدن اخبار تجاوزها و جنايات حكومت ايران، هوشيارتر شده اند.
براي ملت ايران هم كه دستانش زير ساطور حكومتي خونريز گير كرده، اين نعمت بزرگي است كه احمدي نژاد را به كژنمايي درباره اتفاقي مثل 11 سپتامبر و يا سنگسار زنان ناگزير مي كند. زيرا اين ملت عمري است دروغ شنيده و فريبكاري ديده، ولي همچنان نيازمند هوشياري بيشتر براي مقابله با "فرهنگ دروغ" است. اكنون بزرگترين "گروگان" حكومت كودتايي را نه فقط ملت ايران و يا زندانيان، بلكه بايد "گوهر حقيقت" دانست. حكومت حقايق بسياري از اين دوران سي ساله را با قلب و فريب دستكاري كرده و تلاش دارد اين دروغها را در اذهان فرزندان و جوانان ما و مسلماناني كه "نسخه شفابخش اسلام طالباني" را باور كرده اند، حك نمايد. باطل السحر اين تحريفهاي بزرگ تاريخي، آگاهي مردم است و به همين دليل است كه نخبگان و آگاهي بخشان و روشنفكران، در تيررس بدترين حملات، اهانتها و افتراها و شكنجه ها و آزارها قرار گرفته و مي گيرند. زيرا آنها چراغ راه را افروخته اند و مسير حقيقت را مي نمايانند.
باري! موقعيت بزرگي است كه دروغگوياني چنين وقيح در مقابل ما ايستاده اند. اقدام آنها به همان اندازه كه ما را خشمگين مي كند، بايد بر عزم و اراده و انگيزه ما براي مبارزه با فريب و نيرنگ بيفزايد. بايد ما را براي دفاع از حقيقت مصّمم تر سازد و اين واقعيت را به ما گوشزد كند كه دشمنان راستي و حقيقت، همواره آماده اند تا حقيقتهاي بزرگ را فداي نيّات حقير خود كنند. اين مائيم كه اگر نتوانيم بر فرهنگ دروغگويي و ساير ترفندهاي رواني آنها غلبه كنيم، و اگر سلاح هوشياري خود را وا بنهيم، قطعا" از دامگه اين دروغگويان در امان نخواهيم ماند و قربانيان آن خواهيم بود. هرچند كه جهان و خرد جمعي آن، عاقبت اين خدايان دروغ را به قهقراي نابودي خواهد فرستاد. اما اي كاش، بت شكنان اين خدايان دروغين، قبل از همه، مردم حقيقت طلب ايران باشند. و اي كاش همواره مراقب نهال حقيقت و ترفندهاي دشمنانش باشيم. تا از اين رندان دروغگو كه به "سربازي ناخواسته" براي خدمت ناخواسته در لشگر كشف حقيقت آمده اند، بيشترين بهره را ببريم براي تخريب بناي دروغ و فساد.

۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

دو كلمه خودماني! اماما، آيا هاشمي هنوز زنده است؟



دو كلمه خودماني!
اماما، آيا هاشمي هنوز زنده است؟
اماما! آقاي هاشمي رفسنجاني اخيرا" گفته شما شما زياد به خواب ايشان تشريف مي بريد و تقريبا" هرشب "امام راحل" را در خواب زيارت مي كند! ما كه نمي دانيم جريان چيست و شما در خواب ايشان چه مي كنيد و به ايشان چه مي گوييد؟ ولي خداوكيلي فقط نگوييد:"من بیشتر از دوران حیاتم به شما کمک می‌کنم و چرا کمک نکنم؟" يك عملي چيزي هم نشانش بدهيد. او منظور كنايه شما را درست متوجه نشده است! به آقاي هاشمي بگوييد از شما كه به رحمت ايزدي پيوسته ايد ياد بگيرد و "بيشتر از دوران حياتش" براي مردم و كشور كار كند! آخر اين هاشمي كه ما مي بينيم، معلوم نيست همچين "زنده" باشد ها! آخر آدم زنده، در مجلس خبرگان يك اظهار وجودي مي كند، يك حرفي مي زند، يك انتقادي به رهبري (حتي در ظاهر) مي كند! آدم زنده لااقل در مجمع تشخيص مصلحت يك اقدامي مي كند و يا جواب نامه مردم را مي دهد! ما جدا" نگرانيم نكند خداي نكرده ايشان طوريش شده باشد! اماما، شما تست كنيد ببينيد اين "آدم زنده" كه نه مي تواند حرفي بزند، نه مي تواند نظارتي بكند، نه مي تواند انتقادي بكند و نه مي تواند حق مردم را احياء بكند، آيا اصلا" هنوز در قيد حيات هست يا خير؟ وگرنه اينجور آدم زنده، العياذبالله با شما كه سالهاست مرحوم شده ايد، چه فرقي دارد؟
اماما! نيستيد كه ببينيد ايشان با آن همه اميدي كه بهشان داشتيد، به چه "والزارياتي" افتاده اند! آقاي هاشمي رفسنجاني حالا رئيس مجلس خبرگان رهبري است كه كارش بايد نظارت بر عملكرد رهبر باشد، اين روزها فقط به خوابيدن و خواب ديدن علاقمند شده است! ايشان كه روزگاري "استوانه نظام" و "اميركبير دوران!" لقب داشت، حالا مسائل مملكت را در "عالم بيداري" به امان خدا رها مي كند و تندي مي رود به "عالم خواب" تا بلكه شما را زيارت كند و با شما خاطراتش را مرور كند و معتقد است:" به نظر می‌رسد اکنون دست امام بازتر از ماست و امکان شفاعتشان بیشتر است و حتما ما را فراموش نمی‌کند." مي بينيد اماما؟
آخر فداي حشمت و جبروتتان، امام راحل عزيز! توي يكي از همين خوابها كه تشريف مي آوريد، يك تشري چيزي به اين آقاي هاشمي بزنيد بلكه زودتر از خواب غفلت"بيدار" شود و بنشيند و كلاهش را قاضي بكند كه اين چه وضع زنده بودن است؟ آخر اين درست است به جاي اينكه ببيند آقاي خامنه اي چه "گل كاري"هايي در اين مملكت مي كند، هي برود "خواب امام ببيند"؟  به جاي اينكه به اعتراضات مردم و دخالت رهبر در انتخابات و رفتن كشور به قهقهرا توجه كند، هي برود "خواب امام ببيند"؟ به جاي اينكه از امامش ياد بگيرد و يكبار "توي دهن اين دولت بزند"، صدايش در نيايد و هي برود "خواب امام ببيند"؟ خودش گفته است:" نمی‌دانم چه شده است که امسال در ماه رمضان امام را زیاد خواب می‌دیدم؛ البته در طول سال معمولاً گاهی خواب ایشان می‌بینم." آخر حالا چه وقت فرت و فرت خوابيدن است؟ مملكت را دارد آب مي برد!
اماما! نمي دانم آيا بعد از ماه رمضان، باز هم به خواب آقاي هاشمي رفسنجاني مي رويد يا خير؟ نمي دانم وقتي به خواب او مي رويد، فرصت حرف زدن هم به اين بنده خدا مي دهيد يا اينكه يك "تك پا" به خوابش تشريف مي بريد و فقط مي گوييد:"من این مسائل را می‌دانم و گاهی نگران و گاهی  خوشحال می‌شوم!" نكند حرفهاي اين آقاي هاشمي را اصلا" نمي شنويد؟ بالاخره شايد او در عالم خواب، حرفي براي گفتن داشته باشد و شما نمي شنويد! حالا بماند چرا به خواب مايي كه يك دنيا سئوال توي ذهنمان تلمبار شده تشريف نمي آوريد؟ اما اگر يكبار گذرتان اشتباهي افتاد و به خواب ما فقير فقرا هم آمديد، كه قدمتان بالاي چشم! ولي قبلا" گفته باشيم، ما مثل آقاي هاشمي كه حتي در "عالم خواب" هم ساكت و بيصداست، ساكت نمي نشينيم ها! ما يك چندتايي سئوال از حضورتان داريم كه مي پرسيم. مهمترينش اينكه پدربيامرز آخر اين (آقاي خامنه اي) چه ارثي بود كه براي ما گذاشتيد اماما؟! طرف ديگر خدا را هم بنده نيست به جان شما! مي گوئيد نه؟ اگر حرف ماها را قبول نداريد، در خواب بعدي از همين آقاي هاشمي بپرسيد.! شايد توي خواب، حداقل يواشكي به شما گفت! شما اگر "طاعون" جا مي گذاشتيد ما علاجش مي كرديم، اما يك "خداي زميني" به ارث گذاشته ايد كه دارد از خود حضرت خداوند هم سبقت مي گيرد. از آقاي هاشمي بپرسيد شايد جرأت كرد و درگوشي بهتان گفت. اين آقاي خامنه اي از "نايب امام زمان" و "علي زمانه" عبور كرده و حالا به مقام خدايي رسيده و چشم چشم مي كند ببيند آيا "بالاتر از خدايي" هم، مقامي چيزي هست تا برود آن را هم تصّرف بكند؟ آخر قربان جلال و جبروتتان، حالا ما هيچ! اما اگر اين آقاي خامنه اي، شوخي شوخي "خدا" را هم دور زد و مالك جهان فاني و جهان باقي شد به ضرر خود شماس ها! باور كنيد اول از همه سيم "ارتباط خوابي" شما با اين آقاي هاشمي را قطع مي كند. دلتان براي هاشمي بسوزد كه از همه لذتهاي دنياي فاني، همين خوابيدن و خواب ديدن برايش باقي مانده! اگر خامنه اي خدا شد عُمر اين آيت الله جنتي را هم براي سه هزارسال ديگر تمديد مي كند. دست آخر هم با همدستي همين آقاي جنتي، يك پرونده اخلاقي براي "خداوند" جور مي كنند و خدا را هم "رد صلاحيت" مي كنند و مي فرستند به مكه براي "حصر خانگي"! خلاصه به آقاي هاشمي بگوييد اگر خواب ديدنش تمام شد، يك نگاهي هم به وضعيت كشور بكند كه آقاي خامنه اي "تپه گلكاري نشده" در آن باقي نگذاشته اند. بالاخره نشان بدهد كه هنوز زنده است. ما چيز بيشتري نمي خواهيم!

سركوب جنبش اجتماعي ناممكن است!



پيام تازه مردم براي حكومت؛
جنبش مستحكم ايستاده!
دوشنبه شب ساعتي قبل از خروش دوباره ايرانيان بر بامها، مصاحبه اي داشتم با "صداي آمريكا" و درباره تفاوتهاي جنبش اجتماعي با انقلاب مطالبي گفتم. بهانه گفتگو "حصر خانگي سران جنبش" بود كه عملا" اتفاق افتاده است و مردم و نخبگان از ديدار با آقايان موسوي و كروبي منع مي شوند. به اعتقاد من حكومت هنوز "تست نهايي" را انجام نداده و جرأت نيافته تا قدم آخر را بردارد. اگر حكومت احساس كند ديگر مردم در عرصه جنبش فعال نيستند، شايد اين قدم آخر را بردارد. دوشنبه شب با اميدواري بيشتري به بامهاي تهران خيره مانديم و سپاس، حنجره حق طلب ايرانيان را، كه با خروش شان اميد به رهايي را بيشتر كردند. در فايل زير مي توانيد مصاحبه ام را ببينيد (صداي آمريكا / دوشنبه 29 شهريور) كه درباره سياست "قدم به قدم" حكومت كودتاچي براي نزديك شدن و حذف سران جنبش سبز است. سياستي كه اگر ما مردم در ميدان عمل غايب باشيم، به زودي مرحله پاياني آن هم انجام مي شود. خبر خوب اينكه ما هنوز ايستاده ايم. اين را فريادهاي مستحكم شما مردم در دوشنبه شب اثبات نمود.


همراهي در فيس بوك

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

تست رواني جامعه! / بررسي روند «سركوب، كنترل، حذف» سران جنبش سبز


تست رواني جامعه!
بررسي روند «سركوب، كنترل، حذف» سران جنبش سبز
آيا حكومت بالاخره در "يكي از همين روزها" قدم نهايي را برخواهد داشت و آقايان موسوي و كروبي را دستگير و يا حذف خواهد كرد؟ اين سئوال امروزه دغدغه ذهني خيلي از ايراني هاست.
وقتي كمي از رخدادهاي روزمره فاصله بگيريم و از ارتفاع به ماجراهاي پانزده ماهه اخير نگاه كنيم، مي توانيم نقشه جامعي از كار پيچيده امنيتي حاكميت براي "سركوب - كنترل - حذف" سران جنبش سبز را با وضوح بهتري ببينيم. اگر منصف باشيم بايد اعتراف كنيم جمهوري اسلامي در طراحي امنيتي اين روند پانزده ماهه، هوشمندي هايي به خرج داده و گاهي بسيار زيركانه رفتار  كرده است. هرچند مرتكب بزرگترين "اشتباه تاريخي" خود شد وقتي در آراي مردم تقلب كرد و زمينه بزرگترين اعتراضات ملي بعد از انتخابات را با دستان خود رقم زد. از آن روز كه خروش قهرآميز ميرحسين موسوي و مهدي كروبي توانست بيشتر از سه ميليون نفر را به خيابانهاي تهران  بكشاند، پانزده ماه مي گذرد. آن وقتها همه معتقد بودند اگر آن تظاهرات فقط چند روز ديگر ادامه مي يافت، حكومت مجبور به عقب نشيني هاي بزرگي مي شد كه ممكن بود به تغييرات اساسي در نظام بيانجامد. اما امروز ديگر از اعتراضات خياباني اثري نيست و مأموران به پشت ديوار خانه و محل كار آقايان كروبي و موسوي رسيده اند. اين روند سركوب و كنترل، حاصل محموعه اي از اقدامات سركوبگرانه و امنيتي است كه اين مطلب به بررسي اش مي پردازد.
اگر از بلنداي اين پانزده ماه اخير به پروژه "سركوب - كنترل -  حذف" سران جنبش سبز بنگريم، مي توانيم اين روند امنيتي را در سه دسته تقسيم بندي كنيم:
1-      "سركوب رسانه اي": تعطيلي رسانه هاي موسوي و كروبي ( توقيف روزنامه هاي اعتمادملي، كلمه سبز و سايتهاي ديگر)، حمله رسانه اي به موسوي و كروبي (از طريق صداوسيما، روزنامه هاي حكومتي و منابر نمازجمعه) و ممنوع كردن رسانه هاي باقيمانده از نقل اخبار و نام بردن از آنها كه با دستورالعمل رسمي حكومتي ابلاغ شد.
2-      "سركوب رواني": ممانعت از حضور سران جنبش در مراسم عمومي مثل روزهاي عاشورا يا روز قدس و 22 بهمن، حمله فيزيكي و برخورد با مهدي كروبي و محاصره منزل وي و ميرحسين موسوي در روزهاي مناسبتي خاص. تلاش براي منزوي كردن موسوي و كروبي، محدودسازي ارتباطات و رفت و آمد آنها، جلوگيري از حضور آنها در مراسم مختلف (مانند مجالس ترحيم و...) و جلوگيري از ملاقات مردم و نخبگان با آنها در مناسبتهاي خاص مثل عيد نوروز يا فطر.
3-      "سركوب فيزيكي": بازداشت اطرافيان و مشاوران نزديك موسوي و كروبي كه از فرداي انتخابات. اجبار زندانيان به "تك نويسي" و اعتراف بر عليه موسوي و كروبي و زمينه سازي براي محاكمه اين دو نامزد معترض با انواع اتهامات براندازانه. آزار بستگان و فاميل و اعضاي خانواده آنان. دستگيري برادر همسر ميرحسين موسوي، كشتن خواهر زاده او در روز عاشورا، دستگيري و ضرب و شتم "علي" فرزند مهدي كروبي. حمله مستقيم به اتومبيل و منزل آقاي كروبي و تخريب آنها. حصر خانگي كروبي و به تازگي محاصره امنيتي و اشغال دفتر كار ميرحسين موسوي. "حصر خانگي" آنها عملا" انجام شده است.
امروز مسئولان امنيتي حكومت با آنكه پرونده سياهي از انواع جنايت و آزار و سركوب ايرانيان دارند، ولي مي توانند به خود ببالند كه ظرف پانزده ماه، چنان حلقه محاصره سران جنبش را تنگ كرده اند و چنان جنگ رواني خود را پيش برده اند كه حالا ديگر به پشت ديوارهاي خانه آقاي كروبي رسيده اند و دفتر ميرحسين موسوي را هم اشغال كرده اند! به خصوص خوشحالند از اينكه تا به حال، ظاهرا" هيچ واكنش مهمي از سوي عموم مردم نديده اند. اما شايد همين خوشحالي باعث شود گام بعدي را هم با همين اعتماد به نفس بردارند و بخواهند به زعم خودشان "كار سران فتنه را يكسره كنند!". اما شايد اينجا همان "پله آخر نردبان چوبي" باشد كه شكسته است و سقوطي مرگبار بعد از آن رخ مي دهد. شايد اگر آنها بخواهند اين قدم پاياني را با عجله و بي تدبيري بردارند، رشته هاي امنيتي پانزده ماهه خود را پنبه كنند! به همين علت قدم آخر اين پروسه، يعني بازداشت و يا حذف سران جنبش سبز در شرايط حاضر، ممكن است مانند اين پانزده ماه نتيجه مطلوبي براي حاكميت نداشته باشد و اوضاع را بدتر از چيزي كند كه امروزه هست. شايد بر همين اساس، مسئولان امنيتي حكومت از يكسو به درخواستهاي فراوان تندروها براي "محاكمه سران فتنه" توجهي نمي كنند و از "تدبير و تأمل نظام" سخن مي گويند، ولي از سوي ديگر "متر به متر" به موسوي و كروبي نزديكتر مي شوند تا حساسيت جامعه را قدم به قدم "تست" كنند. آنها در ماههاي اخير قبل از هر اقدامي، با جنگ رواني و ايذايي ابتدا به "تست زني جامعه" پرداخته اند و سپس به اقدام شديدتر و يا اقدام جبراني دست زده اند و به عبارتي يا تندتر و يا آرامتر شده اند. بر اين اساس، بازداشت و يا حذف فيزيكي سران جنبش سبز در شرايط فعلي، كاري است كه مي تواند تمام دستآوردهاي اقدامات هوشمندانه نهادهاي امنيتي حكومت در پانزده ماه اخير را يكسره "بر باد بدهد" و يا بر عكس آن درخت را "به بار بنشاند"! اگر نتيجه تست زني هاي جامعه مثبت باشد و تصميم نهايي براي حذف آنها گرفته شود، شك نكنيد در شرايطي خبرش را خواهيم شنيد كه اصلا" انتظارش را نداريم. آنها "علائم واكنشي" مردم ما را تست زده اند و باز هم تست مي زنند و بر ابزارهاي جنگ رواني تسلّط كافي دارند. در تحليل و ارزيابي واقع بينانه، كوچك شمردن قدرت دشمنان، كار معقولي نيست و فقط "ضريب خطاي" ما را بالا مي برد. حكومتيان پانزده ماه حوصله به خرج داده اند تا "حساسيت جامعه" را نسبت به سرنوشت موسوي و كروبي به پايين ترين سطح ممكن بياورند. در اين مسير جنگهاي رواني بسياري به راه انداخته اند و فهرستي از موذيانه ترين و پيچيده ترين عمليات رواني را اجرا كرده اند تا جامعه را به  "بيحسي" لازم برسانند و آنگاه كه دست به كار حذف موسوي و كروبي شدند، بر اوضاع مسلط باشند و از هيچ واكنشي شگفت زده نشوند و بتوانند هر اعتراضي را محاسبه و بلافاصله سركوب كنند.
مثال اول: با اينكه "تست رواني جامعه" در حمله اخير به منزل آقاي كروبي، نتيجه مطلوب حاكميت را بدنبال دست و در چندين شب حمله متوالي به خانه او واكنشي از سوي نخبگان و مردم ديده نشد، اما در عين حال كسي هم از ديوارهاي خانه شيخ اصلاحات عبور نكرد و به او آسيبي نرساند. زيرا در "تست اوليه" قرار نيست "عمل نهايي" صورت بگيرد!
مثال دوم: با اينكه "تست رواني جامعه" در روز عاشورا براي حاكميت نتيجه بخش بود و حتي كشتن خواهرزاده ميرحسين موسوي هم نتوانست منشأ اتفاقات بزرگي بشود، عجله اي در برخورد فيزيكي يا حذف ميرحسين نكردند تا تست هاي بيشتري براي بررسي واكنش مردم انجام دهند. اتفاقات اين هفته هاي اخير نشان مي دهد "تست هاي نهايي" در حال انجام است و چنين به نظر مي رسد كه حكومت در همين روزها تصميمات مهّمي خواهد گرفت.
اكنون "دو نظريه" در درون حكومت براي حذف سران جنبش وجود دارد:
1-      گروه بزرگتر كودتاچيان افراطي هستند كه اعتقاد دارند در ادامه اين روند، فشارها را بايد بيشتر كرد و به پروژه محاكمه و حذف موسوي و كروبي "با سرعت بيشتري" بايد ادامه داد.
2-      گروه كوچكتر كه روند امنيتي پانزده ماه اخير را مديريت كرده اند، ظاهرا" معتقدند بايد تستهاي نهايي را هم انجام دهند و بر اساس فرضيه "جنگ فرسايشي" بايد مردم را از حالت "حساسيّت" به وضعيت "بي حسي" برسانند و در شرايطي كه مردم ديگر هوشياري سابق را ندارند و وقتي واكنش خاصي به شايعات حمله يا دستگيري موسوي و كروبي نشان ندادند، به صورت "ضربتي" اقدام به دستگيري و يا حذف فيزيكي سران جنبش سبز كنند. در آن صورت، حكومت قطعا" پيش زمينه هايي براي سركوب اعتراضات احتمالي مردم هم انديشيده و به اجرا خواهد گذاشت.
اما آيا با دستگيري و حذف سران جنبش، جنبش سبز هم پايان خواهد گرفت؟ پاسخ ترديدآميز است و نمي توان با قاطعيت گفت آري يا خير! اينجا به همان دوراهي بزرگ مي رسيم كه ماههاست حكومتيان و آقايان موسوي و كروبي را از يكديگر جدا كرده و آن، نگاه متفاوت آنها به "پديده اي به نام جنبش سبز" است. آقايان موسوي و كروبي مي گويند:"با حذف شخص ما، نمي توان اين جنبش عمومي را سركوب كرد." جامعه شناسان هم مي گويد آنها راست مي گويند و حكومت همين يك نكته ساده را همچنان نفهميده است كه جنبش با انقلاب فرق دارد. اينكه جنبش سبز، به راستي چيزي متفاوت از يك "حركت انقلابي" است كه با كشتن و حذف رهبران انقلابي، بتوان آن انقلاب را هم سركوب كرد. جنبش سبز بعد از سالهاي اصلاحات نافرجام و آگاهي بخشي هاي آن دوران به وجود آمد و جنبشي عمومي است كه از يك آگاهي عمومي چندين ساله ناشي مي شود. اكنون بسياري از مردم به اين باور رسيده اند كه اين حكومت، غيرمشروع، قانون گريز، ناتوان، ماجراجو و بي صلاحيت است و در يك كلام قادر به اداره جامعه نيست و حتي نمي تواند حداقل هايي از يك زندگي ساده را هم براي شهروندانش تأمين كند. مردم به اين باور رسيده اند كه سيستم حكومتي در ايران بايد تغييرات اساسي كند و ادامه وضعيت فعلي، ديگر تحمل شدني نيست. اين جنبش اگرچه از آقايان موسوي و كروبي روحيه مي گيرد، ولي انرژي اصلي خود را از خود جامعه مي گيرد. مردم موسوي و كروبي را "نمادهاي" اين جنبش اجتماعي مي دانند و نه "رهبران" پيش برنده ي آن جنبش. و اگرچه نسبت به اين "نمادها" حساسيت و علاقه فراواني دارند، اما جوشش جمعي مردم را نمي توان با حذف اين دو شخص سركوب كرد و يا پايان داد. حكومت هنوز اين واقعيت را متوجه نشده كه با حذف سران و نمادها، يك جنبش اجتماعي به پايان نمي رسد، بلكه در نهايت تغيير چهره و تغيير روش مي دهد.
بعد از اين واقعه، جنبش سبز يا به "جنبشي زيرزميني" تغيير چهره مي دهد و يا به "انقلابي تمام عيار" تبديل مي شود كه در هر دو صورت خطراتش براي حكومت بسيار بيشتر از حال حاضر است. وقتي حكومت تصميم بگيرد قدم نهايي را براي حذف موسوي و كروبي بردارد، جنبش سبز يا دچار كمون و ايستايي مي شود و به زيرزمين مي رود.(شبيه كمون جامعه بعد از كودتاي 28 مرداد كه در زير پوست اجتماع ادامه يافت و به مرور بارور شد.) و يا تبديل به حركتي راديكال و انقلابي مي شود كه ممكن است انفجاري و تند و غيرقابل كنترل عمل كند. در هر دو صورت، حكومت به نتيجه موردنظرش نمي رسد. يعني جنبش سبز بعد از موسوي و كروبي، بدون ترديد "نمادهاي" ديگري براي خود انتخاب مي كند كه ممكن است تندتر از اين دو سخن بگويند و حتي شتاب حركتهاي مردمي را بيشتر كنند. يا اينكه براي مدتي به زيرزمين برود و "ارتشي از سايه ها" را براي براندازي حكومت شكل دهد.
در هر صورت يك جنبش اجتماعي به هر بهانه اي، انرژي تازه اي مي گيرد و شايد مردم و نخبگان سياسي در واكنشي غيرقابل پيش بيني، حكومت را غافلگير كنند و حتي سران يا رهبران تازه اي براي جنبش خود برگزينند كه به اندازه موسوي و كروبي در معرض محدوديت و آزار و محاصره نباشند. رهبراني تازه نفس تر و حتي جوان، كه خارج از دايره تهديدها و آزارهاي حكومتي باشند!
در واقع آقايان موسوي و كروبي، فعلا" به عنوان گروگانهاي حكومت اسلامي "سند تضمين موجوديت" جمهوري اسلامي به شمار مي روند و دستگيري آنها  كاري است كه همه دستآوردهاي امنيتي حكومت بعد از كودتا را بر باد خواهد داد. از طرفي واقعيت اين است كه اكنون حلقه محاصره تنگ تر از هميشه شده است و عده اي نگرانند كه شايد نوبت قدم نهايي و پله آخر فرارسيده باشد. شايد مسئولان امنيتي نظام فهميده اند كه بهترين راه براي خنثي سازي جنبش، "حفظ جان سران جنبش" و همزمان "كنترل كردن" اين گروگانها و خنثي كردن اثرگذاري آنهاست، تا بعد از آنكه تمامي ارتباطات آنها را با مردم قطع كردند و وقتي پايگاه مردمي شان را با جنگهاي رواني كمرنگ نمودند، آنها را به طور كامل حذف كنند.
اما از طرفي اين حكومت، نشان داده كه اغلب اوقات از سوي كساني تأثير مي گيرد كه عقل سياسي درستي ندارند و "شور انقلابي" بر آنها حاكم است و ممكن است ظرف همين روزها از پله هاي آخر آن نردبان چوبي بالا بروند و به طمع دستگيري سران جنبش "يكسره كردن كار!" وارد خندق بزرگي شوند كه هرگز تصورش را هم نمي كردند. شايد قبل از آنكه عقلاي قوم "تست هاي نهايي" خود را تمام كنند، عده اي با "شورانقلابي" دست به عملي ديوانه وار بزنند و مطابق اين ضرب المثل عمل كنند كه مي گويد:"عاقل به كنار دجله تا ره مي جست، ديوانه ي پا برهنه از آب گذشت؟"
آيا حكومتيان افراطي و كينه توز تصميم مي گيرند تا با كياست و خريد زمان، كار را به وقتي واگذار كنند كه كمترين هزينه را بابت حذف سران جنبش سبز بپردازند؟ يا اينكه پله شكسته را با "شور انقلابي" بالا مي روند و درگير تندباد حوادث بعدي خواهند شد؟ در هر حال، مسئولان حكومتي كه "متر به متر" آستانه تحمّل جامعه را تست مي كنند و به پيشروي ادامه مي دهند؛ خوب است يادشان باشد كه بسياري از ايران شناسان و سياستمداران هنوز به اين واقعيت اذعان دارند كه: "ايرانيان ملتي غيرقابل پيش بيني هستند"!
«يادداشت امروزم در فيس بوك»: مراقب باش لشگريان خواب، چشمانت را تصرف نكنند! آنها در انتظار همين لحظه به انتظار نشسته اند! آن سايه هاي سياه، ديرزماني است منتظر همين لحظه نشسته اند كه پلكهايت سنگين مي شوند، تا هجوم بياورند. كاش ما را هوشياري بيش از اين باشد... (براي همراهي در فيس بوك اينجا را كليك كنيد.)
پي نوشت: در فايل زير مي توانيد مصاحبه ام با راديو بين المللي فرانسه را بشنويد كه در زمينه نشانه ها و تبعات حصر و حذف آقايان موسوي و كروبي در روز چهارشنبه (24 شهريور برابر با 15 سپتامبر) انجام شده است.
 

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

تحقير بزرگ ايرانيان / احمدي نژاد بر گردن "كورش" چفيه سياه آويخت!

تحقير بزرگ ايرانيان؛

احمدي نژاد بر گردن "كورش" چفيه سياه آويخت!

امروز احمدي نژاد بر گردن سمبل كورش، يك "چفيه" سياه رنگ آويخت! چفيه سياه رنگ و چركين كودتاچياني كه ايران را به كام نابودي و نيستي مي برند. دلم براي ايران و ايرانيان نگون بخت گرفته است. آيا ايران به راستي يك "كشور اشغال شده" نيست؟ كجاست آن روح ايراني كه دستمايه اي شد براي نگارش لوحي كه كورش بر سنگ نگاشت و بر حق بشر آزاد و آگاهي و راستي بر آن تأكيد كرد؟ چفيه سياهي كه احمدي نژاد بر گردن "كورش نمادين" آويخت، بوي خون و جنون مي دهد! ما را چه مي شود با اين سكوت؟ با اين خواب زدگي؟ بر ما چه مي رود؟ ايران كه روزي سراي دليران بود، چرا اكنون به چنين ذلتي افتاده است؟ آيا نه اين است كه سرنوشت هيچ ملتي تغيير نمي كند، مگر آنكه خودشان بخواهند؟ چرا كسي بر خواري و تحقير ايران خون نمي گريد؟

شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار!

مهرباني كي سر آمد؟ شهرياران را چه شد؟

كورش! ديگر خفتن كافيست. برخيز كه ما مردمان را خواب برده و آرامگاه تو را هم آب "سد سيوند" برده است. چه جاي خواب است ديگر كورش؟ اين چفيه ي چركين را با دست خود بردار و به نام ايران بخوان: "بيدار باد ايران. زنده باد آزادي"...

فيس بوك بابك داد