ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

يك تقويم "ممدآقايي" بسازيم! نياز به برنامه ريزي داريم.


يك "تقويم ممدآقايي"

براي خود بسازيم! نياز به برنامه ريزي داريم.

"ممد دوربين" را در عكس ببينيد. كمي فكر كنيد او را مي شناسيد؟ حتما" بارها او را در فيلمهاي خبري داخلي و خارجي ديده ايد! او در اكثر فيلمهاي خبري حضور دارد. خبرنگارهاي راستي و چپي، همه "ممد آقا دوربين" را خوب مي شناسند. او آدم بامزه و خوش برخورد و بسيار بسيار ساده اي است كه عاشق اين است در تلويزيونها ديده شود. حتي به خوبي نمي تواند حرف بزند و به اصطلاح زبانش مي گيرد، ولي تلاشش در راه عشقي كه به دوربين دارد، واقعا" قابل ستايش است. او براي رسيدن به اين عشقش، "از جان" مايه مي گذارد! دوستي مي گفت ممدآقا شب به شب مي نشيند و با نهايت حوصله و دقت "آفيش" فرداي خبرنگاران بخشهاي مختلف صداوسيما را در مي آورد! بعضي برنامه هاي خبري حتي محرمانه هستند اما همه مي دانند چيزي براي ممدآقا محرمانه باقي نمي ماند. او سپس مي نشيند پاي تلفن و با خبرنگاران از اصلاح طلب و اصولگرا گرفته تا صداوسيمايي و تصويربرداران خارجي مقيم تهران تماس مي گيرد و گپ مي زند تا از هيچ برنامه خبري تصويري در روز بعد عقب نماند. بعد تقويم كاري! فردايش را سبك و سنگين مي كند و برنامه فرداي خود را تكميل مي كند. باور كنيد دقيق تر و باحوصله تر از بسياري از خبرنگاران ايراني و همكاراني است كه در همه عمرم ديده ام!

در تشييع جنازه يك هنرمند، يا در سخنراني يك شخصيت اصلاح طلب و يا در نماز عيد فطر و قربان! هر جايي كه دوربيني باشد و پوشش تصويري داشته باشد، ممدآقا آنجا حي و حاضر است. جالب است با اينكه ظاهرا" بدليل عشقش به دوربين، بعضي مي گويند ممدآقا كم دارد، ولي اينها بيخود است.او در عشق و علاقه اش يك آدم جدي و مصّمم است و همين براي آموختن از او كافي است! بعد از سالها او شّم خبري خوبي هم پيدا كرده و برنامه هاي خبري مهم را انتخاب مي كند. او زاويه دوربين را از كارگردانهاي تلويزيوني هم بهتر مي شناسد و درست در "نقطه طلايي" تصاوير تلويزيوني داخلي و خارجي حضور دارد!

در برنامه هايي جلوي دوربينها قرار مي گيرد كه مطمئن است پوشش تصويري دارد و جزو خبرهاي اول تلويزيونهاست! ممكن است ظرف يك روز، حتي در دو يا سه برنامه خبري، ممد دوربين را در اخبار ببينيد. خبرنگارها هم البته به ممدآقا لطف دارند و با او همكاري مي كنند. اما نقطه موفقيت ممددوربين داشتن يك تقويم كاري دقيق است! درباره آن تقويم خيلي چيزها شنيده ام و مي دانم هر كسي نمي تواند آن را از جيب بغلي ممدآقا كش برود و برنامه هايش را ببيند. او اگر درست آموزش مي ديد، اگر مثل هزاران استعداد ديگر اين مملكت لگدمال نمي شد و اسباب سخره قرار نمي گرفت، بدن ترديد يك مدير برنامه قوي و يا يك برنامه ريز فوق العاده مي شد. البته بايد فكري هم به حال عشق عجيبش به ديده شدن و دوربين مي شد. عشقي كه احمدي نژاد بدترش را دارد، اما نصف ممدآقا هم اهل برنامه ريزي و دقت نيست.

اينها را نوشتم و گفتم تا درباره تقويم ممدآقا صحبتي كرده باشم. او به عشقش يعني دوربين نمي رسيد اگر تقويمش را نمي ساخت. و ما به عشقمان يعني عدالت و آزادي و دموكراسي نمي رسيم اگر هر كداممان يك تقويم ممدآقايي براي خودمان نسازيم! چطور؟ ساده است.

هر كدام از ما سهمي در ساختن ايران آينده داريم كه يا بايد داوطلبانه و سخاوتمندانه بدهيم، يا اينكه دفعتا" و يكباره "ناگزير" از پرداخت آن سهم مي شويم. و يا اينكه براي هميشه بدهكار ميهن خواهيم بود. ايران ، متعلق به همه ماست و سهم هزينه هيچكس از ديگري كمتر نيست. اگرچه در عمل سهم شهيدان عزيزمان مانند "ندا" و "سهراب" و "كيانوش" و دهها شهيد را بيشتر از "من" و "تو" محاسبه شده است، اما اين فقط ما را "بدهكارتر" مي كند و وادارمان مي سازد زودتر سهم خود را براي رسيدن به آزادي و رفاه و عدالت محاسبه كنيم و بپردازيم. مي بينيد كه دشمن چه عريان بر مردم و ما مي تازد و كمر به نيستي همه ايرانيان بسته است. پس قدري بايد تلاش را بيشتر كنيم. برداشتن يك قدم كوچك و عملي ، بهتر از برداشتن هزار قدم بزرگ در "خيال" است.

چند روز قبل در برابر يك سئوال قرار گرفتم، يك خواننده پرسيد: "من براي اين جنبش چه مي توانم بكنم؟" سعي كردم كاري را به او بگويم كه خودم هم اهل انجامش باشم. راه اين بود: يك تقويم!

از امروز در كنار تقويم جيبي مان، يك تقويم مخصوص جنبش هم براي خودم تهيه كنيم. اين به روزها و مناسبتهاي تقويمي "نگاهي تازه" بياندازيم. بعد بنشينيم و از هر مناسبتي كه در پيش است، يكي در ميان علامتي بزنيم. جوري كه به زندگيمان هم برسيم اما يكي در ميان از جنبش عقب نمانيم.

مثلا" ما بايد در روزهاي آينده در يك مناسبت با دانشجويان شركت كنيم. چه روزي بهتر از شانزدهم آذر؟ هر ساعتي هم كه پاي اينترنت هستيم، يك خبر يا پوستر يا مطلبي درباره جنبش را براي دوستان خود ايميل كنيم و يا به اشتراك بگذاريم. بايد به جنبش كارگران هم بپيونديم. آنها از ما جدا نيستد. پس بگرديم و ببينم آيا مناسبتي براي كارگران در پيش هست؟ اگر نيست، سعي كنيم در بين خبرها بگرديم و به يك تجمع، تحصن و يا راهپيمايي كاركران ملحق بشويم. و يا اخبارشان را منعكس نماييم. يك روز را حتما" براي جنبش زنان اختصاص بدهيم. يك روز را براي خانواده زندانيان سياسي كاري بكنيم. حضور در راهپيمايي مادران داغدار در عصرهاي شنبه در پارك لاله بهترين گزينه است كه يك عصر شنبه به ميان آنها برويم. براي حركت معلمان، دانش آموزان، بازاريان، مخالفت با اعدام و... برنامه هايي اختصاص بدهيم و يا با خبررساني درباره آنها كمكشان كنيم و يا در جمعشان حاضر شويم. تقويم جنبشي ما بايد ما را متعهد كند كه هفته اي يك حضور فيزيكي داشته باشيم و چند كار هم در اينترنت يا در جمع فاميل و دوستان بكنيم.

اين تقويم مبارزاتي مي تواند سرعت پيروزي را تندتر سازد. اميدوارمان كند و ما را قدم به قدم به خواسته هايمان نزديك نمايد. بايد در جيب هر كدام از ما يك تقويم براي جنبش، براي مقاومت و براي مبارزه باشد. تا بيانگر "سهم من" باشد از اين حركت ملي. همه ما به ايران مديون هستيم و اگر سهم خود را آگاهانه ندهيم، شايد مجبور شويم يكباره و اي بسا آنطور كه دوست نداريم، هزينه سنگين تري بپردازيم.

من ترجيح مي دهم از ممدآقا اين درس ساده را ياد بگيرم كه براي رسيدن به هدف، بايد برنامه ريزي كرد، مصمم بود و تقويم ممدآقايي داشت. و ترجيح مي دهم انتخاب كنم كه قدمهاي عملي خود را براي آزادي ايران بردارم. پس آن تقويم ممدآقايي را براي خود ساخته ام و در جيب بغلي دارم. بد نيست اگرشما هم امتحان كنيد.

بلا چائو!

خداحافظ زيبا!... آهنگي براي مبارزه

اين آهنگ زيبا براي روزهاي مبارزه با ستم و ظلم و براي تحريك انگيزه هاي حق طلبانه سروده و اجرا شده است. اين ترانه روحيه بخش را به همه مبارزان جان بركف راه آزادي تقديم مي كنم. به كساني كه جان باختند ولي هرگز نمرده اند. به كساني كه از ادامه مبارزه خسته نمي شوند و تا آزادي ايران، دست بر نخواهند داشت. به همه كساني كه زيبا هستند، چون حق را مي جويند و روز شانزده آذر براي پس گرفتن كشور، برخواهند خواست. براي شنيدن و ديدن كليپ اينجا را كليك كنيد.

بلا چائو!

يك روز صبح از خواب برخاستم،

دشمن همه جا را گرفته بود!

اي مبارز! مرا با خود ببر،

زيرا من آماده شهادت هستم.

اگر به عنوان يك مبارز كشته شدم،

اي مبارز،

تو بايد بيايي و مرا به خاك بسپاري!

مرا در كوهستانها به خاك بسپار.

و گلي روي قبر من بكار اي مبارز!

آه خداحافظ زيبا، خداحافظ...

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

"جمهوري سبز"

"جمهوري سبز"

ما هيچ وقت به اندازه دوران بعد از كودتا آزاد نبوده‌ايم و در عين حال هيچوقت به اين اندازه سركوب نشده ايم! اما چندان هم ناراضي نيستيم! قبل از كودتاي 23 خرداد، ما همه حقوقمان و اولاً" حق بيان و حق اعتراض را از دست داده بوديم، اما هرگز به اندازه دوران بعد از كودتا نتوانستيم آزادانه و تمام عيار بر آن وضعيت تلخ برآشوبيم و انتقاداتمان را بر زبان بياوريم. كودتاي 23 خرداد به "مالباختگي تمام عيار ملت ما" عينيت بخشيد و باعث شد فرصتي بي نظير براي خيزش در مقابل ظلمي چند دهه اي را پيدا كنيم. اعتراض كرديم و سركوب شديم و باز برخاستيم و افتاديم. باز زدند و كشتند و ما هنوز بر مي خيزيم و هنوز هستيم.

قبل از كودتا هر روز، رو دررو، به ما توهين می‌شد و بايد سكوت می‌كرديم؛ ما را تك تك زنداني يا سركوب می‌كردند، به نام كارگر، دانشجو، معلم و روزنامه نگار! فارس، كرد، بلوچ، ترك،... بعد از كودتا هم چنين است، تازه دسته دسته به سوي زندانها مي برندمان، اما ما ديگر همان مردم نبوديم و نيستيم. هر يكي را كه مي گيرند، سايرين انگيزه مي يابند تا سخت تر شوند، مبارزه را جدي تر بگيرند و اين بساط فرعوني را در هم بپيچند! قبل از كودتا ما هر جايی، روی ديوارها، در روزنامه‌ها و بر رو‌ی پرده سينما، آن تصوير بی‌روح و دل به هم‌زنی را می‌ديديم كه حاكمان می‌خواستند از خودمان به خوردمان بدهند. ملتي ذليل و افسرده و توسري خور. اما بعد از كودتا ما خيابانها و سايتها را آنطوري نقاشي كرده ايم كه "ما مي خواهيم". آنچنان كه شور زندگي را در ما برانگيخته است و حالا حاكمان از ديوارها رو برمي گردانند و با سطل هاي رنگ، شبها به جان در و ديوار شهرها مي افتند و ديوارها را رنگ مي كنند تا "واقعيت زنده" ما را نبينند! بعد از كودتا همه ما انرژي فروخفته خود را رها كرده ايم و تبديل به "ما" شده ايم و اين آزادي را مديون شرايط بعد از كودتا هستيم! با تمام سختي ها و سياهي هايش. و چنانچه گفته اند: عدو شود سبب خير، اگر خدا خواهد!

بعد از همه اين سالها كه به نظر می‌رسید زهر استبداد و ستم در ذهن و جان ما رخنه كرده است، حالا ما ديگر زنده ايم و هر اندیشه صحیحی و هر قدم بظاهر كوچكي یك پیروزی بزرگ به شمار می‌آيد؛ از آن جایی كه حكومت با تمام قوا در پی آن است كه ساكت و خانه نشينمان كند، هر سخنی و هر حركتي و هر اقدام كوچكي، اعلام دوباره اصول و اعتراض مان محسوب می‌شود. از آن جایی كه ما را مزورانه به دام انداخته اند، هر حركت ما ارزش یك گام بزرگ را مي يابد. حال آن حركت نامه نگاشتن به رهبري باشد و يا نوشتن شعاري در پس كوچه اي در تاريكي شب. همه اين كارها ارزش مبارزه با ستم را پيدا كرده و توسط ملت ستايش مي شوند. قبل از كودتا، اوضاع و احوال غالباً دهشتناك زندگي ما‌، نهایتاً این امكان را برایمان فراهم می‌آورد كه، بدون نقاب و بدون حجاب، در آن وضعیت بی‌قرار كننده و تحمل ناپذیری كه حاكمان مي خواستند "زنده بمانيم!". بعد از كودتا ما در حال مبارزه با اين وضع، در حالي كه چوب و باتوم و گلوله مي خوريم و مي گريزيم و زنداني مي شويم و مي ميريم، تازه داريم "زندگي مي كنيم". تازه داريم لذت زندگي كردن را تجربه مي كنيم.

مبارزه، اسارت، مهاجرت، فرار و علی‌الخصوص مرگ (كه از مواجهه با آن در دوران‌های خوش‌تر شانه خالی می‌كردیم) اينك دغدغه دائمی ما شده است! و جالب است كه بيشتر زندگي را احساس مي كنيم، و در محاصره اينهمه "امكان مردن"، ما داريم بهتر از قبل "زندگي" مي كنيم. مي دانيم كه گريزي از اين نداريم كه بايستيم و با سياهي و تباهي مبارزه كنيم. حتي اگر نخواهيم وارد قضاياي سياسي شويم، ناگهان از يك جايي باتوم يا گاز اشك آور و احضاريه و زندان به زندگي ما سرك مي كشد و يا گلوله اي سرگردان قلب ما را نشانه مي رود، چنانكه بسياري از شهروندان بيگناه چنين كشته شدند. آموخته ايم كه این‌ اتفاقات ديگر قابل اجتناب نيستند و با خانه نشستن نمي شود از آنها جلوگيري كرد. حتي اگر در خانه اي در حومه شهر زندگي كنيم، از گزند حكومت در امان نيستييم و به زودي مرگ را با سلاحهاي برنده تري بنام "فقر مطلق" و يا "تبعيض" و "اعتياد" و "بزه" به در خانه هايمان مي آورند!

این‌ها سهم ما، سرنوشت ما و اساسا" واقعیت ما به مثابه يك "انسان" است؛ هر لحظه از زندگی‌مان تعبیر كامل این عبارت شده است كه"مرگ با عزت بهتر از زندگي ذليلانه است". قبل از كودتا هر كدام از ما كلاه خود را چسبيده بوديم ولي حالا باور داريم "يكي براي همه، همه براي يكي!" و براي همديگر چتري از مهرباني مي گسترانيم تا از گزند كودتاچيان در امان بمانيم! بنابراين هر تصمیمی كه هریك از ما برای خود مي گيرد، تصمیمی معتبر به حساب می‌آيد تا دست كم به باقيمانده زندگي خود معنا ببخشد. چرا كه حالا ديگر همگي ما "رو در روی مرگ" قرار گرفته ايم و هر بار سئوالي روبروي ماست به اين صورت كه "مرگ بهتر است تا ... ".

من در این جا روی سخنم آن دسته نخبگان و روشنفكران و مبارزان نیست كه در نهضت روشنگري مردم سهيم بوده و هستند، بلكه همه ايرانياني است كه در هر ساعت شبانه روز ، در این سالهاي سال در دلشان به ستمكاران تاريخ و يزيد و ابن ملجم و شمر لعنت فرستاده اند و از مظلومان تاريخ جانبداري كرده اند اما به اين ستم سياه كه سالهاست بر كشورمان حكومت مي كند، با قدرت "نه" نگفته اند! مي بينيد كه سبعیت و وحشيگري حاكمان هریك از ما را به نوعي به سوي نيستي و فلاكت سوق داده است و ديگر هرگونه سكوت ما خيانتي غيرقابل بخشش نسبت به خود و مردم است. مي بينيد كه بعد از كودتا هر يك از ما به نوعي، از خودمان سؤالاتی را مي پرسيم كه كسی از خود در زمان آرامش نمی‌پرسد؛ هریك از ما كه از جزئیات جنايات اين حكومت در زندانها اطلاع دارد - و كدام ايراني آزاده اي است كه دست كم یك بار صابون ظلم زندان و تبعيض و انواع ستم اين حكومت بر تنش نخورده باشد؟ - با اضطراب از خود می‌پرسیم، واقعا" اگر سكوت كنم از شر آنها در امان مي مانم؟ و آیا اگر دستگير و شكنجه شوم، تاب می‌آورم؟ آيا بيرون زندان زنده مي مانم يا درون زندان؟ و آيا اين بيرون، آزادم؟ مي بينيم كه ما ناگزير از خيزشي بر عليه اين همه ستم و ظلميم. ما ناگزير از يك قيام، يك قيام سبزيم. نسل ما يك قيام حق طلبانه اما سبز به تاريخ بدهكار است. وگرنه تاريخ يك ذلت و حقارت هميشگي به ما بدهكار خواهد بود.

به این ترتیب پایه‌ای‌ترین پرسش آزادی مطرح مي شود و ما مشرف به ژ‍رفترین معرفت و شناختی ايستاده ايم كه انسان می‌تواند از خودش داشته باشد. چرا كه راز انسان در "حد آزادی خویش" است، توانایی وی در مقاومت در مقابل ذلت و مصیبت و مرگ است.

شرایط تازه براي همه كسانی كه درگیر فعالیت‌های روشنگري مردم بودند تجربه جدیدی فراهم آورده است؛ قبل از كودتا همگي مانند سربازان روشنگري در روز روشن با مظاهر ظلم و تبعيض و فقر و فساد مبارزه مي كرديم. اما بعد از كودتا بسيراي از ما را در شب تاريك به دام انداختند و در تنهایی در بندمان كردند. با اين حال همه كساني كه براي نجات كشور از ظلم و غارت و فريب جان خود را قمار مي كنند و به روشنگري مردم مي پردازند، بی‌یار و یاور در سلولهاي انفرادي مقاومت می‌كنند، تنها و برهنه پیش روی جلادانی قرار مي گيرند كه صورتشان معلوم نيست، خوب خورده و خوب پوشیده اند و بر جسم بی‌نوای آن‌ها غلبه مي كنند اما روحشان را نمي توانند به بند بكشند. شكنجه‌گرانی كه وجدانهاي خواب و قدرت نظامي ایشان را محق جلوه می‌دهد اما برحق نيستند. ياران مردم، تنها و بدون دستی محبت‌آمیز یا كلامی تشویق كننده، در بن تنهایی‌شان، هنوز دارند از من و شما و مردمان و از حقوقمان حمایت می‌كنند. از حقوق همه ما، همه همراهان آنها در نهضت مبارزه با تباهي و مردمي كه شايد اصلا" خبر نداشته باشند چنين تلاشهايي مي شود. و يادمان نرود آنها مبارزاني آموزش ديده نيستند. كساني هستند مانند ما و گاهي رنجورتر و نحيف تر از ما، كه فقط براي آينده اي بهتر براي همه تلاش مي كنند تا نصيب يك ملت شود. یك كلمه اعتراف يك دانشجوي بيست ساله كافی است كه ده‌ها و صدها دستگیری دیگر رخ دهد. اما مي بينيم كه اينان با پشتوانه حق خواهي شان، چگونه محكم و استوار مي ايستند و ناله بازجويان را در آورده اند. مسئولیت تمام عیار در تنهایی تمام عیار! آیا این همان تعریف آزادی ما نیست؟ همه آنها مسئوليت خويش را دريافته اند و مقاومت مي كنند. بر ماست كه يك بار بنشينيم و در تنهايي وجدان خود بينديشيم كه ما چه بايد بكنيم؟

این محرومیت، این تنهایی، این مخاطره عظیم برای همه یكسان است. اما شكل و شيوه اش فرق مي كند. ممكن است برای رهبران و افراد عادي جنبش يك شكل نباشد؛ اما هيچكس از نيرنگ و جنايت در امان نخواهد بود. مجازات برای كسانی كه پیغام‌ها را با پوستر و ايميل و sms به سايرين می‌رساندند و برای كسانی كه كل جنبش را مديريت می‌كنند یكسان است؛ اسارت، تبعید و مرگ. براي همين است كه اين جبش، هزاران رهبر و هزاران سرباز خودساخته دارد كه گاهي بزرگترين هزينه ها را مي دهند. هیچ ارتشی در جهان وجود ندارد كه خطر برای فرمانده كل آن با یك سربازش چنین یكسان باشد و برای همین قيام سبز ملت ما، حقيقتا" یك جمهوری راستین است! سرباز و فرمانده در معرض همان خطر، همان طردشدگی، همان مسئولیت تمام عیار و همان آزادی مطلق درون نظام فردا هستند.

به این ترتیب، در اوج نيرنگ و جنايت حاكمان، قوی‌ترین جنبش مردمي در ايران بنا شده و راه خود را به سوي آزادي كامل از ذلت يافته است. هر یك از شهروندان این جنبش می‌داند كه مدیون همه دیگران است و فقط می‌تواند بر خودش تكیه كند؛ هيچكس متوقع و طلبكار نيست و هر كدام از آن‌ها در تنهایی‌، به نقش تاریخی خود واقف است. هر یك از ما، در مقابله با جباران و حاكمان مستبد، پای قراردادی آزادانه و غیرقابل فسخ با "خود" ایستاده ايم‌ و با انتخاب آزادانه خود، آزادی را برای همه انتخاب مي كنيم، حتي اگر بهاي آن مرگ و شهادتمان باشد. این خيزش سبز بدون نهادها، بدون ارتش و بدون پلیس چیزی است كه هر ايراني می‌بایست در هر لحظه به دست بياورد و بر علیه حاكمان جائر حركت كند. و مژده بزرگ اينكه تاكنون، كسی در وظیفه‌اش درنمانده است. از فعالان سياسي و رهبران اصلي جنبش بگيريد تا همفكران مهاجر در خارج از وطن و از روشنگراني كه اكنون دربند هستند تا دانشجويان و كارگران و معلمان و مردم عادي، هيچكدام اين فرصت بزرگ را براي داشتن يك "زندگي" با عزت و يك احترام نفس دائمي از دست نداده اند.خواه اين عزت در زندگي بهتر در فردا تجسم پيدا كند، و يا در شهادتي عزتمندانه و شجاعانه در امروز.

ما امروز در آستانه يك خيزش سبز و تشكيل يك "جمهوری سبز" هستیم. باشد كه این جمهوری كه در روشنی روز برپا می‌شود، تلخي هاي اين شب سياه را براي آموختن و عبرت گرفتن به خاطر بسپارد، حفظ كند و فضيلتهاي تازه اي بنا كند.و باشد كه دنيايي بسازيم "شايسته زيستن". وگرنه چنانچه بر اين وضعيت رضايت دهيم، روزي هزار بار در مقابل همان سئوال قرار مي گيريم كه:"مرگ بهتر است تا..." دريغ كه آن زمان شايد ديگر نتوانيم كاري بكنيم! و اي بسا بميريم در حاليكه هنوز به فهرست قبرستان افزوده نشده ايم! بعيد مي دانم اين مردم ديگر به چيزي جز زندگي، بودن، عزت و انتخاب آزادانه رضايت بدهند و اين خبر بدي براي حاكمان تيره بخت نظام است.جمهوري سبز عملا" آغاز شده است و ما در آستانه صبح پيروزي ايستاده ايم.

پي نوشت: اين نوشته با الهام از نوشته اي از "ژان پل سارتر" بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

سحر بيقراري، صبح آزادي!

سحر بيقراري، صبح آزادي!
از يادداشتهاي تخته پاره بر موج

از وقتي بچه بودم، عادت داشتم شبهاي نگراني و كلافگي ام را با بيقراري سحرگاه گره بزنم. براي همين چيزهايي كه دوستشان داشتم و به من آرامشي مي دادند، مثل بالش آبي ام، يا راديوي ترانزيستوري كوچكم را كه پر از موسيقي و شعر بود بالاي سرم مي گذاشتم و دم سحر كورمال كورمال دست مي كشيدم و وقتي لمسشان مي كردم، آرام مي شدم.

در ميانه سفري بي بازگشت كه بعد از كودتاي 22 خرداد به آن تن داديم و بيش از پنج ماه از آن مي گذرد، شبي سخت را مي گذرانم به كابوس و بيم و تب! كله سحر بيدار مي شوم. به عادت بچگي كورمال كورمال، دست مي كشم بالاي سرم و يكهو واقعيت مي ريزد توي وجودم. اينجا چيزي نيست! بين خواب و بيداري به ياد چيزايي مي افتم كه توي خونه جا گذاشتيم و زديم بيرون. نزديك شش ماهي مي شود كه خانه را با همه چيزهايي كه داشتيم ترك كرديم و بيرون زديم. خانه! با همه چيزهايي كه توش بود و نبود! اين انتخاب ناگزير از آن روي بود كه نبايد به زندان مي رفتم، بخاطر بچه ها كه كسي را جز من ندارند.هيچكس را!

اين شبها گاهي توي خواب ياد يك موسيقي از بنان يا مرضيه و شجريان مي افتم كه صدسال! نگهش داشته ام، صد سال در كمد بود و حالا كه كورمال كورمال مي گردم نيست. ياد يك عكس قديمي مي افتم از بچگي ام، با شورتكي كوتاه و اميدي به فرداها و آلبومي پر از خاطرات كه در كمد بود و حالا كه كورمال كورمال مي گردم نيست. ياد يك دوست قديمي. ياد يك زندگي! بين خواب و بيداري بدون اينكه توي تاريكي به يادم بيايد فرسنگها دورتر از خانه ايم، كورمال كورمال دنبال در كمد مي گردم. همه چيز توي كمدهاي خانه بود. بعد براي صد هزارمين مرتبه به اين نتيجه مي رسم كه بايد اول چراغ را روشن كنم. دستم به طرف كليد چراغ ميرود و نور با بيرحمي مي ريزد توي نگاهم. واقعيت از آن بيرحم تراست؛ اينجا خانه ما نيست! واقعيت از نور بيرحم تر و سوزنده تر است. اينجا خانه هست، اما خانه ما نيست. توي كمدش عكسهاي مادر و پدر مرحومم نيست. داستانها و نوشته هاي قديمي ام نيست. خاطرات بچگي خودم و دو فرزندم نيست. نوارهاي كاست قديمي ام نيست. "كليپس ناف" نوزادي دخترم نيست. وقتي "مهسا" بدنيا آمد، خانم دكتر جفتش را جدا كرد و كليپس نافش را آورد و به من داد و گفت:" بگير پدر كوچك!" و پرسيد:" شنيدم بابك يعني پدر كوچك درسته جوون!" و ادامه داد:"اين كليپس ناف دختر قندعسلت برات خاطره انگيزترين چيز دنيا ميشه!" گفت:" اين نخ اتصال دخترته به دنيايي كه ازش مسافرت كرده و به اينجا اومده! نگهش دار تا هميشه يادت باشه كه اون به دعوت تو اومده! باهاش مهربون باش. ميدونم كه هستي! امروز روز دخترزا بود و همه مادراي اينجا دختردار شدن، ولي فقط تو بودي كه دسته گل به اون گندگي براي همسرت آوردي. چطور زورت رسيد بياريش بالا؟ ميدونم باباي خوبي ميشي براش پدر كوچك!" بغضم گرفت. مهساي من حالا خوابيده، سه ماه از مدرسه ها گذشته و او به انتخاب من، نه به انتخاب خودش، آزادي تبديل شده به يك مسافر دائمي! "ميلاد" هم. و ما همين سه نفريم. نفر چهارمي مدتها قبل "سفري بي بازگشت" كرد و...

حالا بچه ها خوابند. نه توانستند كارنامه آخر سالشون رو بگيرند و نه چيزي از اون خونه بردارند. نزديك به شش ماه تحمل كردند و پا به پاي من آمدند. مرا هم به عنوان پدر و هم به عنوان مادر، تنها تكيه گاهشون، تنها دوستشون انتخاب كردند و يك لحظه اظهار خستگي نكردند. آمدند چون تمام واقعيت زندگي حقارت بار در زير سايه نايب امام زمان را ديدند، تبعيض ها و فقرها و سياهي ها... كله سحر بيقراريهاست و بچه هايم در خواب ناز هستند و از هميشه معصوم ترند. مدتي هست كه درست كله سحر، اين "واقعيت" مثل يك پتك سنگين مي خورد توي ملاجم. اين واقعيت تلخ كه فقط به جرم نوشتن، انتقاد و انتخابم مجبور شديم خانه و كاشانه اي را ترك كنيم كه هر گوشه اش پر بود از اين تكه ها و نخ هايي كه ما را به دنياهاي خودمان وصل مي كردند. مثل كليپس ناف اين يكي كه حالا دختر رعنايي شده. يا اولين دندان شيري آن يكي كه وقتي دندانش افتاد برايش يك بستني بزرگ خريدم جايزه گريه اي كه نكرد و بغضي را كه فروخورد و دندان شيري اش را توي يك پلاستيك پرس نگه داشتم تا نترسي اش را به ياد داشته باشد. يا اولين پيرهن گل گلي دخترم كه قد يك كف دست بود و آستين هاش به اندازه يك انگشتان پدر و شورتك پسرم كه هنوز نقاشي خودكاري كه رويش كشيده بود، خاطره ها برمي انگيخت!

يكبار در همين ايام كوچ سبز، حرف از بستگان و فاميلهاي دور من شد. ناخودآگاه گفتم ميلاد برو آلبومو بردار و... و بقيه حرفم را خوردم! فهميدم دوباره اشتباه كرده ام. اينجا خانه نيست و آلبومي در كار نيست! مهسا گفت:"آلبوم!" يادش آمده بود چه چيزهايي رو جا گذاشتيم. گفتم:"من بعضي از عكسهامو مثل جونم دوست داشتم! شما چطور؟" و گذاشتم به حرف بيايند و خالي شوند. غصه هايمان رو براي هم گفتيم. خنديديم و بغض كرديم و اشك ريختيم. هوس كرديم هر كدام يك جمله بگوييم كه شروعش اين باشد"من مثل جونم دوستش داشتم..." و بعد هر چي را دوست داريم در ادامه جمله بگوييم. مسابقه مان تا دم صبح طول كشيد! و ديدم آنها چه خسارتهاي بزرگي ديده اند بابت انتخاب ناگزيري كه كرده ايم.

مهسا گفت: "من مثل جون خودم دوستش دارم جون خودمو و جون شماها رو!" ميلاد گفت: "ايول! اينه! به اين ميگن يه جواب درست و حسابي!" مهسا هم جوابش را داد كه: "منم از اونكه تو گفتي خوشم اومد! همون كه گفتي درسته اين چيزا براي ما صدميليونم بيشتر ارزش معنوي داشتن، ولي اگه بابا ميرفت زندان دو ميليون هم نداشتيم براش وثيقه بذاريم!" و بعد همگي خنديديم. من گفتم:"راستي براي من مي تونستيد وثيقه جور كنيد بيام بيرون؟" ميلاد گفت:عمرا". صاحبخونه خودمونم بيرون ميكرد از خونه! و مهسا باز با شيطنت گفت: "حساب كن من مي رفتم پيش قاضي و گريه مي كردم و بهش مي گفتم آقاي قاضي بخدا ما بدون بابامون مي ميريم. به جز اون هيشكيو نداريم! براي وثيقه تمام دارائيمون رو آوردم كه برامون صد ميليون بيشتر ارزش دارن. مطمئن باشين! بعد از توي جيبم يه سري خرت و پرت در مي آوردم و مي ريختم روي ميزش. چشماي قاضي گرد مي شد و مي پرسيد اين چيه؟ مي گفتم:" اين دندونه شيري ميلاده! اينم كليپس نافه. اينام عكسا و فيلماي ماهاست از روزي كه بدنيا اومديم تا همين حالا. اينا واسه باباي بيچاره من صدها ميليون مي ارزن! بگيرين و آزادش كنين!" بعد آهي كشيد و گفت:" شماها فكر مي كنين ديگه دستمون به اون دارائي هامون ميرسه؟ اون آلبوم من و دختراي مدرسه! سي دي هاي ميلاد. واااي اونهمه شعر كه پارسال نوشتم و بابا برام آلبومشون كرد!..." ميلاد گفت:"بدبختانه خونه هم اجاره اي بود و شايد تا حالا همه زار و زندگيمونو ريخته باشن بيرون. وگرنه اگه خونه خودمون بود لااقل دلمون خوش بود كه وقتي انقلاب شد و برگشتيم، لااقل اين چيزها رو به دست مي آريم!" و مهسا گفت:" يعني بابايي الان همه زار و زندگيمونو ريختن بيرون!" و ميلاد در اومد كه:"وضع روزنامه نگار مملكتو ببين! نه خونه داره، نه وثيقه، نه سرپناه!"

گفتم:" بچه ها.." و مكث كردم. مهسا گفت:"بازم بابا شروع كرد! باباجون همه اينا رو گفتيم ولي اينم براي هزارمين بار ميگم كه ما اين راهو خودمون انتخاب كرديم و تا تهش هم باهات هستيم. اين آزادي كه تو دنبالش هستي، نياز همه ماهاست. پس بي زحمت بي كوايت فادر"!! و ميلاد به شوخي تكميلش كرد:"يعني بابا لطفا" با زبون خوش و داوطلبانه خودت سكوت كن و رفيق نيمه راه نباش! وگرنه من و مهسا مي زنيمت وثيقه هم قبول نمي كنيم!" ميلاد رفت و با لپ تاپ برگشت و گفت: "يه سورپرايز دارم حالشو ميبري بابا!" و بعد فلش مموري را برايم گذاشت داخل كامپيوتر وبازش كرد. گشت و از يك جايي چند عكس قديمي ام را كه دم عيدي برايم اسكن كرده بود گذاشت و گفت:"حالا ببين! اين شمايي كه همش 4 سالت بوده! پس فقط به ما نگو شيطون بودين! مي بيني از چشمات آتيش مي باريده! مهسا خواب آلوده گفت:"كو؟ منم ببينم!" و وقتي ديد زد زير خنده و گفت از اولش انقلابي بودي بابا. كله هايشان را بوسيدم و گفتم راستي صبح بريد حمام! اين كله هاتون ديگه دارن بوي اسفناج ميدن! هر دو گفتند: بوي قورمه سبزي! و همانطور خوابيديم.

وقتي بچه ها به خواب رفتند، شفق داشت در سينه آسمان شعله مي كشيد. بلند شدم و از اتاق بيرون زدم و نشستم به تماشاي زيباترين لحظه شبانه روز، طلوع خورشيد. عجيب است اما به طرز شگفت انگيزي باور دارم اين شب سياه به زودي پايان مي گيرد...

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

حكومت با وثيقه هاي ميليوني، صاحب كشور مي شود!

حكومت با وثيقه هاي ميليوني، صاحب كشور مي شود!

"مازيار بهاري" مستندساز، نه اولين و نه آخرين نفري است كه براي رهايي از زندانهاي غيرانساني جمهوري اسلامي، ناگزير از پرداخت يك وثيقه سنگين 300 ميليون توماني شد و كشور را بالاجبار ترك كرد و طبيعتا" از وثيقه اي كه به قوه قضائيه سپرده بو، چشم پوشيد. بسياري از زندانيان سياسي و افراد عادي در طول اين ساليان مجبور به چنين انتخابي شده اند. چشم پوشي از مال و نجات جان!

در جريان اعتراضات اخير، علاوه بر چهره هاي سياسي سرشناس كه گاهي مثل آقاي ابطحي تا 700 ميليون تومان وثيقه ملكي خود را به قوه قضائيه سپرده و موقتا" آزاد شده اند، قوه قضائيه بسياري از شهروندان معترض را با گرفتن وثيقه هاي صد و دويست ميليوني آزاد كرده كه تقريبا" همه آنها جرم و گناهي جز اين نداشتند كه از حاكمان سئوال مي كردند: "رأي من كو؟" اما بعد از مدتي اقامت در انفرادي ها و زندانهاي كشور، در مقابل يك راه قرار گرفتند و ناچار شدند براي رهايي از وضعيت غيرانساني بازداشت، خانه خود و يا حتي خانه هاي خود بعلاوه خانه هاي بستگان خود را براي رهايي در گرو حكومت بگذارند و از زندان بيرون بيايند. شمار و رقم اين وثيقه ها در يك برآورد سرانگشتي، به ارقامي نجومي مي رسند كه تا زمان برگزاري دادگاه (كه در بسياري از موارد دادگاه هرگز برگزار نشده) نزد قوه قضائيه باقي مي مانند. ناگفته پيداست كساني هم كه به رغم سپردن چنين وثيقه هاي سنگيني، صلاح را در ترك كشور و نجات جان خود ديده اند، در حقيقت حكم به مصادره ملك يا اموال خود به حاكميت داده اند. با نگاهي به خيل چنين ايرانيان مهاجري، بيراه نيست اگر درآمد قوه قضائيه از "وثيقه هاي ملكي" را از درآمد صدور پسته و فرش ايراني بيشر فرض كنيم!

در اين بين هستند كساني مانند مادر شهيد سهراب اعرابي كه در طول بيس روزي كه فرزند عزيزش در سردخانه بود، با وعده برخي مسئولان قضائي در به در زده و سندي ملكي به ارزش بالاي دويست ميليون تومان تهيه كرده بود و در انتظار گرو گذاشتن آن سند و رها كردن فرزندش بود. يا برخي مادران و پدران ديگر كه ناچار شدند به كارچاق كن هايي در قوه قضائيه پولهاي كلان رشوه دهند تا از پرونده دلبندشان خبري بياورند!

به ارقام سنگين وثيقه ها فكر مي كنم، 300 و 400 و 500 ميليون تا 700 ميليون تومان! خيلي از دانشجويان و طبقات ساده و از جمله خودم چنانچه زنداني مي شدم، هرگز توان تأمين يك هزارم چنان وثيقه اي را هم نداريم! مي دانم خيلي از خانواده هاي زندانيان براي رهايي دلبندشان، ناچار از قرض و رو انداختن به فاميل هستند تا سندي را تأمين كنند و به قوه قضائيه بسپارند و برخي حتي آن قاميل و آشناي ثروتمند را هم ندارند و ناچار در زندان مي مانند. از خود مي پرسم آيا همه اينها يك استراتژي خاموش براي تملك و تصاحب رسمي كشور توسط حكومت نيست؟ و آيا تأسف بار نيست در كشوري كه معروفترين قاچاقچيان مواد مخدر نهايتا" با 400 ميليون وثيقه براي آزادي خود تهيه كرده و سپرده اند، معاون رئيس جمهور سابق را به پرداخت وثيقه ملكي 700 ميليوني مجبور مي كنند؟ حساب اين ارقام نجومي در دست كدام نهاد است؟ و آيا نهادهاي قضائي كه ساده ترين حقوق زنداني را هم رعايت نمي كنند و گاهي امانتدار جان آنها هم نبوده اند، امانتداران مناسبي براي سپردن اين وثيقه ها هستند؟ بعيد مي دانم. معتقدم اگر چه بدبينانه است، اما تعيين چنين وثيقه هاي سنگيني از سوي حاكميت، چندان بي علت و بي حكمت نيست. بخصوص كه ما با حاكميتي طرفيم كه در "هاي جك كردن" منافع ملي و ربودن ثروت ملي ايرانيان، روشها و خدعه هاي مختلفي را به كار بسته و بلد است. حكومتي كه برخي مقاماتش در "جعل اسناد" تحصيلي و دكترا سابقه و يد طولايي دارند!

پي نوشت: آزادي همه رهاشدگان از زندان را به خود و خانواده هايشان تبريك مي گويم و در انتظار آزادي ساير فرزندان دربند از زندانها هستم و براي آزادي نهايي ملت و وطن دربندمان از چنگ زندانبانان زندان بزرگي بنام ايران لحظه شماري مي كنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

ما يك "تشييع سبز" به كردان بدهكاريم! در جستجوي فرصت هاي سبز...

ما يك "تشييع سبز" به كردان بدهكاريم!

درگذشت مرحوم عوضعلي كردان، را به خانواده و بستگان ايشان تسليت مي گويم. مرگ واقعيتي است كه فقط ابلهان باورش ندارند. ما به رغم تمام انتقادهايي كه به حضور متقلبانه مرحوم كردان در مناصب مهم دولتي و حكومتي داشتيم، اما حقيقتا" به ايشان "مديون" هستيم. باور كنيد اين را صميمانه مي گويم. جنبش حق طلبانه ملت ايران به اين شتاب و آگاهيي و پويايي نمي رسيد اگر آقاي كردان نبود. سال قبل، آقاي كردان با اصرار بر مدارك جعلي تحصيلي اش، تشت رسوايي ساير مقامات دولت نهم را بر زمين كوفت و باعث شد مردم به وضوح مشاهده كنند در طبقات مختلف اين حكومت، جعل و دروغ و فريب تا كجاها ريشه دوانده است! يكي يكي پرونده جعل ساير مقامات بر دايره رسوايي افتاد و مردم را به آگاهي لازم براي يك خيزش همگاني بر عليه نفاق و فريب قانع كرد. اين نتيجه عمل آقاي كردان بود و شايد خودش بدنبال چنين نتايجي نبود.

مرحوم كردان نشان داد احمدي نژاد بر سر يك امر "باطل" و يك خواسته نادرست، چقدر استوار مي ماند و از مدرك جعلي وزيرش تا اهانت به مجلس هم دفاع مي كند. اگر كردان نبود، چطور مي شد خوي يكدنده و لجبازي احمدي نژاد با مردم و مجلس را چنين به وضوح ديد كه حتي بعد از عزل از وزارت، وي را بر مناصب ديگري نشاند. واقعا" اگر آقاي كردان نبود، نقشه گسترده اي كه از ماهها قبل براي تقلب گسترده انتخاباتي طراحي شده بود، و قرار بود كردان مجري آن باشد، چنين افشاء نمي شد كه شد.

باري ما به مرحوم كردان يك "تشييع سبز" بدهكاريم. منظورم اداي احترام به آن مرحوم است، منتها با "نمادهاي سبز". همينجا از روح آن مرحوم اجازه مي خواهم، در عوض يك عمر خدمتي كه به حاكمان رياكار و دولت جاعل و حكومت فريبكار كرد، اجازه بدهد يك مراسم تشييع "سراسر سبز" برايش به سود "ملت" برگزار شود. بايد بي صبرانه در انتظار مراسم تشييع مرحوم كردان باشيم تا اين مراسم را سبز كنيم. به چند دليل:

اول اينكه: به رغم همه كارنامه سياه آقاي كردان در دوران مديريتش، ما با حضور در مراسم تشييع ايشان خواهان بخشايش و غفران الهي آن مرحوم خواهيم شد. با اين حركت، تفاوت ملت سبزانديش با حاكمان تيره فكر را به نمايش خواهيم گذاشت.

دوم اينكه: بدي ها و تلخي ها را با سبزي و حسن خلق پاسخ مي دهيم.

سوم اينكه اثبات مي كنيم ما خواهان مرگ "كردان" نيستيم، بلكه خواهان پايان حكومت جاعلان و پايان كردانيسم در حكومت هستيم و تا تشييع جنازه حكومت سر باز ايستادن نداريم.

مراقب باشيم و اين "فرصت سبز" را براي نمايش انسانيت خود، و براي تشييع يك برادر درگذشته و براي قدرت نمايي به حاكمان فريبكار از دست ندهيم. روانش شاد. از كجا معلوم؟ شايد تشييع جنازه اش، تبديل به مراسمي شود كه قيام سبز ملت ايران را چند گام مهم به پيش ببرد!