ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

«تخته پاره بر موج!» بخش چهارم/ چهلمین روز دوری از خانه!

نبايد خسته و نااميد شويم!

در چهلمين روز دوري از خانه؛ خانواده ام از اين آوارگي و زندگي مخفيانه با همه صبوريها، طبيعتا" خسته و كلافه شده اند. زندگي زير سايه ترس، تجربه تازه و بسيار خاصي است. من البته سالهاست منتظر «گير دادن» دادستاني و اطلاعات بوده ام و بارها به خاطر نوشتن يا گفتن حرفهايم، در انتظار مأموران بوده ام! ولي خانواده را از آن انتظارها خبر نكرده بودم تا در آرامش زندگي كنند. تا اين آخري كه مأموران با استفاده از همين سيستم رديابي موبايل، به من تلفن كردند و مرا مشكوك و نگران كردند تا نيمه شب از خانه بزنيم بيرون. با عجله و بدون برداشتن چيزهاي ضروري، آرشيو، و برخي چيزهايي كه شايد بايد از انباري و كمدها بيرون مي آوردم و در اين روزهاي طولاني دربدري به كارمان مي آمدند. خانواده ام با نجابتي كه دارند، اما لبريز از سئوالند. بچه ها هركدام با لحن خاص خودشان مي پرسند:«آخر كارمون چي ميشه؟ اين مردم كه انگار نه انگار كودتايي شدن! خونريزي شده؟ آدمهاي نازنيني كشته شده اند؟ عده اي از دوستان شما زنداني اند؟ و تعداد زيادي از دانشجويان و مردم معترض ناپديد شده اند؟» اينها را با بيان خودشان مي گويند اما مضمون حرفهايشان همين سئوالهاست.

بعد درباره نتيجه اين دربدري و فرار و آينده اين هول و نگراني از رديابي هاي مأموران امنيتي مي پرسند:« اگر تو را بگيرند، ما چه كنيم؟ و اگر نگيرند، تا كي مي توانيم به اين مخفيانه زيستن ادامه بدهيم؟ تا كي مي توانيم به اين خانه بدوشي در وطن! ادامه بدهيم؟» دلم از اين واژه و غريب در وطن بدجوري مي گيرد. گاهي بُغض را مي شود فروخورد و گاهي نه! آنها ديگران را مي بينند كه «ظاهرا"» آزاد و راحت دارند زندگي و سفر مي كنند، كنكورشان را مي دهند و بدنبال نتيجه كنكور به كافي نت مي آيند، درسشان را مي خوانند، تفريح و خوشي هاي جواني را تجربه مي كنند، ولي مي بينند كه انگار «گيري» توي كار همين مردم راحت و ظاهرا" آزاد و بيخيال هست. اين «گير» و ناخرسندي را بچه ها و خانواده ام اين روزها در مين مردم بيشتر ديده اند و مي بينند. يكي از پدران در يك رستوران در استان همدان مي گفت مأموران به پسرش كه اصلا" موتور سواري بلد نيست، تهمت زده اند با موتوري رفته و روي عكس فلان مقام رنگ پاشيده و حالا دو روز است خبري از او نداريم! پسرش قبلا" در ستاد يكي از نامزدها فعاليت مي كرده و پوستر توزيع مي كرده؛ همين! در برخي شهرها ديده ام، پليس به بهانه هاي عادي، جوانان را دستگير مي كند و مثلا" با اتهام دزدي يا تصادف يا سرقت گوشي تلفن و مثال اينها، جونان بهت زده را با خود مي برند! در چهره مردم عادي، خشمي فروخورده را مي توان ديد. اما خبر دستگيريها و زندگي فقيرانه اجازه بروز اين خشم را نمي دهد.

اعضاي خانواده ام «مسئله خودشان» را گذاشته اند براي موضوع آخرين سئوال و مي پرسند:« ما چه كنيم؟ به زودي تابستان تمام مي شود! نمي شود به هانه سفر تابستاني رد گم كنيم! همينطور كارهاي آموزشي مان، ديدارهاي فاميلي، جواني، خريد، آسودگي، تمام شدن اين سختي ها! اين دربدري كي تمام مي شود و چطور؟» و از آينده تاريكي كه پيش رويمان است، نگرانند. بخصوص پسرم كه باهوش و نمرات عالي تا به اينجا رسيده، حالا بايد به خاطر جور و ستم نظام اسلامي(!) با غبطه و حسرت به بچه هايي نگاه كند كه «كليدواژه» سئوالات كنكورهايي را كه او بابت آورگي ما از دست داده، ببيند و بزرگواري كند و به روي پدرش نياورد كه اين حق گويي او چه هزينه هايي روي دست پسرش و كل خانواده گذاشته! حالا خانواده به جاي زندگي كردن، بايد مراقب پدرشان باشند كه «براي آزادي» و حقيقت گويي، آوارگي را انتخاب كرده و تمام تنه پشت سر پدرشان ايستاده اند. اما مردم نه ما را از نزديك مي شناسند و نه گاهي مراعات ما و همديگر را مي كنند! گاهي اين سئوال خانواده را اينطور جواب مي دهم كه «همه چي درست ميشه!» اما در دلم از نامهرباني برخي مردم به همديگر ناخرسندم. كارت سوخت ما در ماه اول تابستان از بنزين خالي شده است و بالاجبار بنزين آزاد مي خريم. كساني كه لطف مي كنند و برايم ايميل مي زنند كه «حاضريم هر كمكي به شما بكنيم. پول بفرستيم. خانه امن بدهيم. يا...» گاهي دوست دارم براي اين دوستان بنويسم هركجا كسي را ديديد كه انسان بود و نيازي داشت، به «نيت» كمك به ما، به او كمك كنيد. دست همديگر را بگيريد. به نيت كمك به من، به همديگر لطف كنيد. اگر به همديگر رحم كنيم، خدا به ما رحم مي كند و شر اين جائران و طاغوتيان ظالم زمانه را از سرمان كم مي كند.

خانواده نگران من هستند و من خودم «اسير سئوالات» آنها هستم! خيلي چيزها را مي فهمند اما با اينكه خودشان انتخاب كرده اند بابت تحليلگري يا فعاليت سياسي من چنين هزينه هايي بدهند، اما باز هم گاهي اين كلافگي و خستگي به سراغشان مي آيد و مي نشينيم و نااميدي را با «دعاي اميد» سر مي كنيم. درباره روزهايي حرف مي زنيم كه بشود «انتخاب» كرد و زندگي آزاد را در همين كشور برپا نمود. به روزهايي كه اگر فرزندمان «دانشجو» شد، در معرض تهديد حكومت نباشد و عده اي اوباش فدايي رهبر نريزند توي خوابگاه و آنها را لت و پار كنند و آنطور كه حتما" شنيده و خوانده ايد، به پسران مردم «تجاوز» كنند تا از ثمره اين لواطها، «زن ريش دار» متولد شود! در خرافات مذهبي شان، به اين اوباش گفته اند مقدمات ظهور آقا با تولد يك زن ريش دار مرتبط است! حماقت را مي بينيد؟

به روزهايي فكر مي كنيم كه در همين كشور، درخت آزادي را بارور كنيم و مجبور نباشيم برويم به كشورهاي آزاد دنيا و از ميوه درخت آزادي ملتهاي ديگر بخوريم و كيف كنيم. هر كاري هزينه اي دارد و مردم آمريكا و اروپا هزينه آزادي امروز خود را داده اند و مي دهند. ما بايد بايستيم اينجا و هزينه هاي آزادي كشورمان را يك به يك بدهيم. درخت كاشتن به صوبري و باغباني و بيداري نياز دارد. ميوه شيرين آزادي زحمت مي طلبد و بايد ميوه درخت خودمان را بخوريم تا شيريني واقعي آن را درك كنيم.

ته دلم مي دانم كه «اهل رفتن» نيستيم. اينجا ايران ماست، خانه ماست. آنها هم كه رفته اند، بايد با همّت خود و كمك ما به اين خانه مادري، برمي گشتند تا ايران يكپارچه بدست اين غاصبان بي وطن نيفتد. خود ما مردم، خودمان را با هجرت و سكوت و گوشه نشيني و خموشي، در موضع انفعالي قرار داديم تا غاصباني بي رگ و ريشه بيايند و خاك و سرزمين ما را غصب كنند و بچه هايمان را بكشند و زنداني كنند و جسدشان را مثله كنند!

گاهي مي نشينيم و به مادران و پدران سهراب و ندا و يعقوب و ترانه و مهدي و محسن و دهها جانباخته و هزاران پاكباخته ديگر اين جنبش فكر مي كنيم و از بچه ها مي خواهيم «صبر» كنند. اين حرفها بچه هاي خسته را آرام مي كند و باز ادامه مي دهيم. آن قدر ادامه مي دهيم به گفتن و نوشتن از حقانيت مردم، همين مردمي كه از زور فقر و جور و ستم گاهي با همديگر نامهربانند، تا روزي كه مهرباني و اميد و آزادي در اين كشور همه گير شود. تا اين غاصبان از سرير قدرت نامشروعشان پائين كشيده شوند و كشور را منتخبان واقعي ملت اداره كنند.

و يك نكته: هنوز به بچه ها اين را نگفته ام كه تازه آن وقت، شروع فصل تازه اي از كار ماست. البته قطعا" نه به سختي اين روزها ولي همه ما بايد حتي در دوران پيروزي، مراقب سلامتي نهال آزادي باشيم. با قلم و سخن و نقد، هر مقامي را كه از جاده حق و عدالت منحرف شد، اصلاح مي كنيم و انحراف را از هر كجا كه باشد بي اثر و اشكالات را اصلاح مي كنيم. همان نقشي كه در دوران اصلاحات و با وجود دوستي عميق با اصلاح طلبان بر عهده گرفتم و گاهي بدليل صراحت بيانم، مغضوب دوستان مي شدم و باز دود بيكاري ها و تبعيض ها به چشم خانواده ام مي رفت.

قلم اگر نخواهد بي وجدان و بي رگ و ريشه باشد، گاهي «ابزار محروميت» صاحب قلم است. قلم بيدار هميشه صليبي است به دوش صاحبش و با او اينسو و آنسو مي رود. قلم باوجدان مثل طناب دار صاحبش است كه نويسنده بيدار با خودش حمل مي كند.

هر لحظه ممكن است مأموران عصباني نايب امام زمان ما را بيابند يا بيخودي مظنون شوند و دستگير شوم. براي آن روزها، از حالا مي گويم و از جانب مادران و پدران شهيدان اين جنبش مي گويم:«اي مردم! سكوت و نااميدي و خانه نشيني شما، تاوان سنگيني خواهد داشت. نكند يادتان برود نگاه ندا، جواني سهراب، تن مثله شده ترانه موسوي و شكنجه هزاران نفري كه براي آزادي هزينه داده اند. اين سكوت تاوان سنگيني دارد. منتظر ديگران نمانيد و آزادي را با هزينه اي كه بايد بپردازيد، بدست بياوريد و كشورمان را از دست غاصبان نجات دهيد.» و با يكديگر مهربان باشيم.همين!

پي نوشت: در وبلاگم در بلاگفا و در متن بالا، عبارت «شصتمين روز» اشتباه است.كوچ اجباري خانوادگي ما از 23 خرداد «چهل روز قبل» شروع شده، لطفا" اشتباه محاسباتيم! را ببخشيد و اصلاح فرماييد. دوري از خانه چندين برابر سخت تر از اين اعداد است.اميد بازگشت و پيروزي جنبش سبز، اين سختي را قابل تحمل مي كند.