ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه

ریسک!

در روزهاي پاک شش سالگي، دو چيزبراي من آرزو بود:«دوستي» داشته باشم و اينكه «سرم بشکند!»
آرزو داشتم تجربه کنم و بدانم وقتي سر آدمها مي شكند،چه حالي پيدا مي كنند؟! هيكلم به سختي به هفتاد سانتيمتر ميرسيد اما هر كسي را با سر باندپيچي شده مي ديدم،رشك ميبردم و آه از نهادم برمي خاست! درست مثل يك فيلسوف هفتاد سانتيمتري،متفكرانه به باندپیچی سر شكسته شده آدمها نگاه ميكردم. و خيلي دوست داشتم روزی هم این اتفاق برای من بیفتد! درباره آنها مي شنيدم كه فلاني بخاطر تصادف با ماشين يا لیزخوردن و يا دعوا زخمي شده و سرش شكسته! من هيچكدام از اين چيزها را دوست نداشتم؛نه تصادف نه دعا و نه زمین خوردن را. اما آرزويم اين بود كه روزي به یک علت دیگری غیر از اینها،سر من هم بشكند و آن را برایم باندپيچي كنند. خيلي مضحك است؟ اینکه كودكي با آن قد و قواره، چنين آرزوهايي داشته باشد: اينكه دست در دست «دوستش» داشته باشد و بگو و بخند كند، در حاليكه سرش هم «باندپیچی» شده است!
مهدكودكم در منطقه خوش آب و هواي خرمشهر قرار داشت.در روزهای اول مهر در آن مهد كودك،من غالبا"تنها بودم و هنوز دوستي كه از بودن با او لذت ببرم، پيدا نكرده بودم.از دید معلمم، من یک بچه خجالتي محسوب مي شدم.گوشه حياط مي ايستادم و ديگران را نگاه ميكردم.تا اينكه بالاخره هر دو آرزوهايم در يك روز به واقعيت پيوستند.
اوايل آبانماه،كف سيماني مهدكودك كه خيلي سُر و لغزنده بود،حادثه آفرید! "ماني"سُر خورد و محكم بزمين افتاد.من در نزديكي "ماني" بودم و در «يك لحظه» او را ديدم كه به هوا پرتاب شد.كسي به او تنه زده بود.همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد! در يك چشم به هم زدن،شيرجه زدم و "ماني"را وسط زمين و هوا بغل كردم و بعد دوتايي با هم خورديم زمين.من زير"ماني" ماندم و او با زمين كمترين تماسي پيدا نكرد.چشمهام سياهي رفتند و صداها توي گوشم پيچيد! بچه ها اولش مبهوت بودند و معلمها را صدا می کردند ولی یکهو تک به تک «كف» زدند! وقتي بلند شدم و خودم را تكاندم، دستي هم به موهايم كشيدم.دستم «خيس» شد.يكي از دختربچّه ها داد زد:"خون!" چندتایی جیغ کشیدند! كف دستم را كه ديدم،جا خوردم.خونی بود.خانم مدير پريد و بغلم كرد و با عجله برد داخل دفتر.توي دفتر،با آنكه بيحال بودم و حتي ناي خوردن آبميوه و خوردنيهاي ديگر را نداشتم، فقط مراقب يك چيز مهّم بودم: اينكه خانم بهداشت از باند پهن و سفيد براي بستن سرم استفاده كند! و کله ام را درست و حسابي باندپیچی كند!
ساعتي بعد راننده سرویس مهدکودک، بچّه ها را با اتوبوس زردرنگ سرويس به خانه هایمان برد.و مرا هم رساند به خانه مان در خيابان نقدي. با فریاد و شوق پریدم توی خانه و در را با خوشحالي پشت سرم بستم. مادرم فرياد زد:«بابكي! پسرم تويي؟» يكباره با شادماني دم گرفتم:« منم منم! مژده بدم! سرم شكسته!» و پريدم داخل.مادرم سفید شد! از طرفي نگران بود وسرم را مي جست و از طرفي هم ریسه رفته بود و مي خنديد و شادي مرا درك مي كرد.آن روز،من به هر دو آرزويم رسيدم.هم سرم شكست و هم بدليل نجات جان(!) يكي از بچّه هاي خوب مهد، رابطه دوستي فوق العاده شيريني با "ماني" شروع كردم.تلفيق اين دو ماجرا،از نگاه مادرم يك چيز مهمتر بود:"فداكاري". خواهرم گفت:" قهرمان"... اما آقام با قیافه ای فکور(!) زیر لب گفت:"ريسك"بود!
كلمه ای که پدر گفت (ریسک) توي ذهنم ماند و دیگر هرگز محو نشد.بعدها خیلی از خودم می پرسیدم «چرا من با شيرجه زدن و نجات "ماني" ريسك كرده بودم؟يعني ممكن بود بجای اینکه سرم بشکند،چه بلاي بدتري سرم بيايد؟چرا شکستن سرم را خطر می دانند؟ من كه عاشق شكستن سرم بودم!» از پدرم آموختم "ريسك"كاري است كه ممكن است خطرات زيادي بدنبال داشته باشد، و زندگی بمن آموخت ریسک گاهی هم ميتواند آدم را به بزرگترين خواسته هايش برساند.پس یاد گرفتم که "ريسك" نبايد الزاما" چيز بدي باشد.اگرچه خيلي ها از آن دوري مي كنند و می هراسند.
زمان گذشت و من بزرگتر شدم. حالا بنوعی من همان كودك شش ساله ام.کودکی سی و هشت ساله! كودكي كه خيلي جاها ريسك كرده و هنوز هم ریسک می کند. پشت سرم را که نگاه مي كنم، مي بينم زندگيم در بسياري از مقاطع و لحظاتش،با"ريسك"كردن عجين بوده و در اضطراب سپری شده است.می بینم بارها و بارها ريسك كردن باعث شده تا گاهی به مرادم برسم و یا «سرم بشكند». شكستن هايي كه گاهی مثل آن بار اوّل، دلچسب و خوشايند نبودند و بسیارهم درد و دشواری داشته اند.اما به هرحال؛ شاید هر کدامشان ارزش اين را داشته اند كه براي يكبار هم كه شده،تجربه شوند.
اکنون آن کودک؛ گوشه حیاط این «مهد بزرگسالان» ایستاده و ته دلش اميدوار است كه ریسک هایی که می کند، دست بالا فقط موجب شود كه باز هم «سرش» بشكند.نه خداي ناكرده «قلبش يا دلش»...