ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

ملاقات با مرگ...(قصه کوتاه)


شب گذشته با «مرگ» ملاقات کردم! نیمه شب بود که با اندوه یاد مادر مرحومم خوابیدم.برای آمرزش روحش دعا کردم و باز آخرین تصویر از سیمای خفته اش را در ذهن مرور کردم. جسم بیجانش را به یاد آوردم که در قبر خواباندند و انبوهی از خاک سرد رویش ریختند.اندیشیدم که مرگ چقدر به من نزدیک شده! این بار به سراغ دوست و همسایه و آشنا نرفته، بلکه خیلی نزدیکتر آمده و «مادر» را با خود برده است.چقدر نزدیک شده است مرگ! اما هرگز باور نداشتم که مرگ حتی پای به درون خانه ام گذاشته؛ در همان نیمه شب سرد!

ساعتی در خواب و بیداری غلتیدم. هنوز هُشیار بودم و می دانستم که کاملا" به خواب نرفته ام. در همین اثنا بود که آن هُول عظیم شروع شد.تجربه ای چنان جدی که در اولین لحظات سپری کردنش، دانستم دیگر کارم تمام است وخیلی زودتر از آنچه غالبا" از خود انتظار داشتم،وا دادم و تسلیم شدم.با این حال هنوز تردید داشتم که آیا این اتفاق هولناک، ماکت کوچکی از واقعیت مرگ است؟ یا خود خود مردن و جان دادن است؟
پتو را تا نیمه روی خود کشیده بودم.ناگهان چیزی از جنس هوا یا نیرویی ندیدنی از سقف فرو آمد و به امتداد خط پتو، مرا احاطه کرد و در بر گرفت.یک انرژی مخملین و همه گیر و نرم،اما محکم و استوار که قبل از آنکه حتی بتوانم اندکی جابجا بشوم، مرا تنگ محاصره کرد و به تمام جسمم تنیده شد و چسبید. مثل آنکه کسی دست بیندازد دور کمرت و در حلقه آغوشش، تو را سفت بچسبد و هر لحظه فشارش را تنگ و تنگتر کند.نفسم تنگ شد و به خس خس افتاد. لحظاتی نگذشت تا باور کنم که فشار این انرژی یا نیروی نادیدنی،جدی تر از آنست که کتمانش کنم یا دست کم بگیرمش.حلقه چنان تنگ شد که فقط می توانستم نگاهم را در چشمخانه کمی تغییر دهم و اطرافم را ورانداز کنم.غیر از این، همه اعضای بدنم فلج شده بودند. تلاشم برای برخاستنی یا حتی فریاد زدنی،بی نتیجه بود و هیچ حاصلی نداشت. درمانده و مستاصل در چنگال یک نیروی نادیدنی گرفتار شده بودم و نگاهم نمی توانست جز انتقال درماندگیم کار دیگری بکند.شاید اگر کسی هم بالای سرم نشسته بود و مرا می دید، چیزی جز همان استیصال و درماندگی را در نگاهم نمی یافت و نمی توانست حتی ابعاد آن نیروی احاطه کننده و قدرتمند را حدس بزند.
نگاهم را به سختی در چشمخانه گرداندم اما فقط پنجره کناری را توانستم ببینم.ناگهان در پشت منظرگاه چشمم،در آن نقطه کوری که غالبا" نمی خواهیم ببینیم اما ناخواسته دیده می شود،بخشی از او را دیدم.نگاهم را به عقب برگرداندم و واضحتر دیدمش.چیزی بود از جنس هوا و بی رنگ. مثل آنکه بخشی از زمینه دیوار و سقف بود که یکباره از دیوار و سقف جدا می شد و رفتار دیگری می کرد.بخشی از هر چیزی بود. دیوار روبرو و کمد چوبی یا حتی همین پتو! چیزی شبیه به یک موجود چند سر و سیال،که خیلی نرم و محکم، گاهی بالای سرم و گاهی روی سینه ام می نشست و هر جا میرفت،مرا تنگ در احاطه خود داشت.اینجا و با دیدن واضحتر این موجود نادیدنی، درماندگی ام کامل شد. دانستم که این تجربه با تجربه های قبلی ام فرق دارد و لابد جدی تر هم خواهد شد. باور کردم این موجود مرموز، قطعا" فرشته مرگ است. در همان حال،که قطعا" لحظاتی به اندازه تمام عمرم بودند، همه این فکرها در ذهنم ساخته و نتیجه منطقی هم بدنبالش پرداخته می شد.به گمانم رسید حالا و با افشای سیما و صورت این موجود رمزآلود،دیگر او گریزی ندارد جز آنکه ماموریتش را تا به آخر انجام دهد و جانم را بگیرد. دانستم دیدن چهره این فرشته مرگ، پایان کار است. رازی را دانسته بودم که تاوان دانستنش، مردن است.لحظه ای از این اندیشه هولناک بر خود لرزیدم و از اینکه چنین ناآماده، به سفری بی بازگشت خواهم رفت،همه وجودم به تلی از حسرت و درماندگی بدل شد.
برای جبران، نگاهم را زود از او برگرفتم و دوباره به پنجره خیره شدم تا باور کند که او را ندیده ام و رازش فاش نشده است،تا مگر دست از سرم بردارد.اما اینها همگی تلاشهای مضحک و نافرجامی بود که فقط از آدمی در آن بن بست بی چاره گی سر میزند.از این درماندگی و فلاکتم بدم آمد.برای هیمن یکباره به خود آمدم و سعی کردم کمی مردانه تر رفتار کنم.اگرچه هنوز از شدت آن فشارها،نفسم به شماره بود و احتمالا" رنگ صورتم هنوز پریده و گچی بود.
اما واقعیت مرگ هولناک است.بنابراین کمتر از یک لحظه نگذشت که از مردانه ایستادن در برابر فرشته مرگ پشیمان شدم و دوباره غریزی رفتار کردم و نفسم به شماره ای افتاد؛ رقّت انگیز.دیگر باور داشتم که این سقف و دیوار و کمد و این حاشیه پتو،آخرین چیزهایی هستند که می توانم ببینم.ناگهان به یاد آوردم که چه سفر ناگهانی و تلخی در پیش دارم و راستش از شرم کاستیها و اشکالاتی که در رفتارهایم داشته ام، بر خود لرزیدم. در آن زمان اندک که هر لحظه باور داری که در نقطه پایان ایستاده ای و خبری یا نشانی از لحظه بعد نمی بینی، شاید به یاد بیاوری که شهادتین را بخوانی. شنیده بودم که کسانی، چنان در غافلگیری مرگ گرفتار شده اند که فرصت خواندن کلامی از شهادتین را هم نیافته اند.با سرعت و نفس زنان، شهادتین را در دل خواندم و دیگر یکپارچه تسلیم و رضا شدم.گرچه همچنان به کم شدن این فشار هولناک امید بسته بودم.
برای واپسین مرتبه به کمد دیواری روبرویم نگاهی انداختم.چرا باید به جای چهره کسانی که دوستشان دارم این کمد بدقواره،آخرین چیزی باشد که در زندگیم می بینم؟ چرا بجای یک پایان قهرمانانه یا مرگی عاشقانه،باید اینطور تنها و در بستر تمام شوم؟
چیزی در هوا تکان خورد و موجی انداخت و از کنار کمد دیواری عبور کرد و گویا پرکشید.همان نیروی احاطه گر بود که مثل آنکه در هوا شناور باشد، از درگاهی اتاق و کنار کمد دیواری پرکشید و رفت. کمی چشم گرداندم و اطرافم را پاییدم. دیگر از آن فشارها خبری نبود و چیزی از روی قلبم کنار رفته و نفسم رها شده بود. دیگر آن سنگینی هولناک را روی تنم آوار نشده بود.کمی در همان حال ماندم. غیر از این کاری هم نمی توانستم بکنم.حس تلخی در من دامن گرفته بود که آن را نمی شناختم.عرق کرده بودم و بی رمق توی رختخواب افتاده بودم.دقایقی گذشت تا به خود آمدم و دانستم از چنگال مرگ جسته ام.
آرام از جایم بلند شدم. اینجا،زیر این پتو می توانست محل مرگم باشد.جسد مرا اینجا می یافتند. هنوز ترس و توّهم وجود داشت و برای اولین بار،از تاریکی ترسیدم.لامپها را روشن کردم و روی مبل وسط ویلا لم دادم و سیگاری روشن کردم.اندیشیدم که مرگ، عجب هولی به جانم انداخته.و چه ضربه یکباره ای است وقتی که فرو میرسد. باور داشتم که این جستن هم، بالاخره روزی به نفع آن شکارچی بزرگ و با پیروزی محتوم او به آخر میرسد و مرا مثل آن ملخکی که چند بار جست و جست،بالاخره به شصت قدرتمند خویش شکار خواهد کرد...

پنجشنبه ۲۶آذرماه ۱۳۸۳
چابهار